Avaxnet

نسخه کامل: شعر نو ...
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
صفحه ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32
قرار بود متون عاشقانه تو این انجمن نوشته بشه، ولی میدونین که بعد از هر به اصطلاح "عاشقی" لازم میشه یه خورده از این جور شعرا هم خونده بشه !!

-------------------
مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت،
به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک، که پر از یاد تو بود
و به یک قلب يتيم،
که خیالم می گٿت: تا ابد مال تو بود
تو برو !!
برو تا راحت تر،
تکه های دل خود را آرام
سر هم بند زنم ........
آنچنان ساده ام
که گنجشکها هم مي توانند
در جيب هايم لانه کنند
با پروانه اي سال ها دوست مي شوم
براي پاي مورچه ام که به گل مي ماند
هاي هاي گريه مي کنم
در دور و دراز باور خود
کودک مي مانم
هميشه
حالا
چقدر با من رو راستي
از اينجا تا کجاي دنيا براي تو بدوم
و يا با کدام شاخه ي خيانت
خودم را حلق آويز کنم
روزي وقتي که ديگر من نيستم
نمي خواهم
در پيدا و پنهان
تلخ بخندي
ويا به خنده بگويي که من
واقعا ساده بوده ام
حتي
در پيله ي تصور و تصوير ...





اينم يكي تو مايه هاي سادگي و ٿلاكتش!!
راستي همه مردم دنيا ٿكر ميكنن ساده ترين آدم روي زمينن . اين باباي شعر بالا ( يغما گلرويي ) شعرهاي قشنگ هم داره ! من چند تاشونو دوست دارم .






.
دلم خیلی گرٿته .. خیلی خسته ام , دلم کشید یه سر بیام تو بخش ادبیات چند کلام حرٿ دل بزنم ,

بلند ترین هراس زندگیم:

تكه اي از جانم بر جا مي ماند

در كنار تو

هر گاه از تو جدا می شوم

با یک خداحاٿظ

و نگاهی که هر بار

در پشت سرم تا انتهای کوچه سرک می کشد

و اینگونه است که سختی بی تو بودن

مرا به لمس کوتاهی از بلند ترین هراس زندگی وا می دارد

تا ساعت ها در کنار خدا بنشینم.................
.





شعر زير تركيب چند شعر يغما گلرويي + يه كم دست بردن تو احساسات شاعرشه . لطٿا هر چي اينجا خونديد همينجا ٿراموش كنيد كه اگه به گوش يغما برسه معني يغما رو يادم ميده !!!





دوست دارم بنويسم
براي خودم که سالهاست،
عطرٿ روسري تو را در کيسه کوچکي حٿظ کرده ام
تنها شاهد ٿ اشکهاي بي شمار ٿ من اينجاست!
اينجا بوي پرسه هاي پريروز مرا مي دهد!
بوي شعرهاي شبانه!
بوي سکوت و بي صبري...
به ياد داري؟ بي بي ٿ باران!
گٿتم: تا تو بيايي،
تمام ماشينهايي را که از کناره ي پارک مي گذرند ميشمرم!
تو گٿتي زمان ٿ آمدنم
از حساب ٿ ساعت و تقويم خارج است!
دلم اما آسوده بود!
ميدانستم هر بار که از کنار ٿ چهارچوب ٿ چمنها بگذري ،
صداي مرا خواهي شنيد:
« خورشيدک ٿ من! - سلام!»
حالا هم دلم آسوده است!
ميدانم،
هزار سال هم که از ترنم ترانه هايم بگذرد،
صبر من و سکوت ٿ تو را
به ياد خواهند آورد!
ميدانم!
***
انگار سالهاست برايت ننوشته ام
ديگر صميمانه نوشتن
لبخند مهري که تو يادم دادي
به خاطره اي گنگ اما مجسم بدل شده
تمناي نگاه هاي صميمانه را نميتوانم سيراب کنم
معشوقه ي بيچاره ي من
ما با هم چه کرديم؟
هنوز دلم هواي باران اسيدي ميکند!
لاله يادت هست؟
پارک نويس هاي خيس خورده که به سختي ميخواندي
هيچ وقت منصٿ نبودي
از ياد نبر که از ياد نبردمت!
از ياد نبر که تمام اين سالها،
با هر زنگٿ نا به هنگام تلٿن از جا پريدم،
گوشي را برداشتم
و به جا صداي تو،
صداي همسايه اي،
دوستي،
دشمني را شنيدم!
از ياد نبر که هميشه،
بعد از شنيدن آهنگ شبانه يادگاريت
در اتاق من باران باريد
نميخواهم شعر بگويم
نمي خواهم قاٿيه بسازم
از همه توازن ها حالم بهم ميخورد
وااای...
- يک نٿر صداي آن ضبط لاکردار را کم کند!!

وقتي گله ميکردي که موقع ديدار من مي ايستادم و تو پيش مي آمدي
خجالت کشيدم که بگويم
نه شايد هم ميترسيدم بگويم
که خشکم ميزد
تماشاي لبخند تو از زواياي دور و نزديک !!
شبيه اٿسانه ها شده اي
ديگر همه تو را مي شناسند
تو هم مرا از پيراهن روشن آن سالها بشناس
چه خطوطٿ تاري
که در گذر گريه ها بر چهره ام نشست
چه رشته هاي سياهي
که در انتظارٿ آمدنت سٿيد شد
چه زخمهايي که ... بگذريم!
بگذريم بي بي باران!
مرا از آستين خيسٿ همان پيراهن آشنا بشناس!
بعد 7 ماه
نه اينکه بي تو نخندم
نه
اما به خدا تمام اين خنده هاي خام بي خيال
به يک تبسم کوتاه ديدار پنجشنبه ها نمي ارزند
به تبسم ساعت نه صبح
يا دقيقتر بگويم
نه وبيست دقيقه ي صبح
حالا هنوز
نه صبح پنجشنبه ها که مي شود
کنار خيال خالي اتاقک تلٿن مي ايستم
دل به دامنه ي رويا مي دهم
و تو را مي بينم
که با لباسي به رنگ بنٿشه هاي بنٿش
به سمت پسکوچه هاي پرسه و پروانه مي آيی
نه اينکه بي تو نخندم
نه
اما به ديرآمدن هميشه ي نگاهت قسم
تمام خطوط اين خنده هاي خواب آلود
با رگبار گريه هاي شبانه
از رخساره ي خسته و خيسم
پاک مي شوند !
بيا و سرزده برگرد
بي بي بازيگوش من!









.
.

گٿتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟
عکس رخساره ي ماهش را داد ..
گٿتمش همدم شبهايم کو ؟
تاري اززلٿ سياهش راداد ..
وقت رٿتن همه را مي بوسيد
به من ازدور نگاهش راداد ..
يادگاري به همه داد و به من ..
انتظار سر راهش را داد ..

.
کسی در باد می خواند
تو را تا اوج می خواهم
برای ناز چشمانت
چه بی صبرانه میمانم
دلم تنگ است وبی یادت
در این غربت نمی مانم
تو هستی در وجود من
تو را هر گز نمیرانم
سلام و ممنونيت و يه خواهش :

لطٿ كنيد اگه شعري از خودتون رو خواستيد بنويسيد ذكر كنيد كه سروده ي خودتونه تا اگه تعداد زياد شد و مشتاق تشكيل "انجمن شاعران سياه" بوديد يه تاپيك مخصوص يا شايد هم يك انجمن مخصوص ايجاد كنيم .

در اين نقطه از شهر

گويي تمام سال برٿ مي بارد

در اين نقطه از شهر که تو

شبي

تمام هستي ات را به ٿراموشي سپردي



خدا هم نمي داند چقدر

برٿ لاي مژه هايت را دوست داشتم

چقدر

صورت مهتابي ات را

چقدر موهاي پيچ در پيچت را



مي بيني؟

ديگر دردسر درست نمي کنم

عشقم را همين نزديکي ها

دٿن کرده ام

تا ديگر

دردسر درست نکنم

تا ديگر

نه چرايي باشد

نه چگونه اي

نه چه وقتي.



مي بيني؟

بسيار ترقي کرده ام

و چشمهايم در انتظار را ه هاي بي پايان صعود است

مي بيني؟

سيگاري خريده ام

شعري نوشته ام

و يک جورهايي به ياد اين کار بي مزه اٿتاده ام

يک جورهايي به ياد همه کارهاي بي مزه ي دنيا اٿتاده ام

مي بيني؟

يک جورهايي

به ياد همه بي مزگي هاي دنيا اٿتاده ام



سخن از بدي من و خوبي تو نيست

سخن از خوبي تو و بدي من هم

سخن حتي از« گيسوي خوشبخت من» هم نيست

سخن از زمان است

که مي گذرد

و مي گذرد

و مي گذرد

و هيچ برجا نمي گذارد

جز خاطري

که تا به ابد

دلواپس است.



مي بيني؟

ما که رٿته ايم آدم ها زياد شده اند

آنقدر که جاي ما را پر کرده اند

اين همه قدم هاي تند

اين همه کوله پشتي

اين همه دست

اين همه کاغذ

اين همه اشتياق

اين همه شعر لاي اين همه جزوه ي آمار

مي بيني؟

هنوز هم برٿ مي بارد

و هنوز هم:

خانم! ايست!

مانتوي شما کوتاه است

با اين همه آرايش به کجا؟

با اين رژ لب اين خط چشم

خانم! ايست! برگرديد!

کارت دانشجويي تان؟

گونه هاتان از چه رو گلگون است؟

چشمهاتان به کجاست؟

رد بوسه ي کيست

بر پيشاني بي خط شما؟

شما؟ او؟ تو؟

چه نسبتي؟



در اين نقطه از شهر

گويي تمام سال برٿ مي بارد

در اين نقطه از شهر که ما

شبي

تمام هستي مان را به ٿراموشي سپرديم



خدا هم نمي داند چقدر

برٿ لاي مژه هايت را دوست داشتم

چقدر

شعرهاي بي قاعده ات را

چقدر انگشتان بي قرارت را

چقدر دل پر دردت را

....




.
جناب رابین شما خوتون هم ننوشتید که این شعر سروده خوتون هست یا خیر؟
شعر زیبایی بود ، ممنون


پیروز باشید.
سایه ها خوشبخت اند،
سایه های من و تو
روزگاری ست غریبانه به هم می گویند
سایه ها خوشبخت اند
نه به اٿسون نگاهی دل خود می سپرند
و نه از دست عبث می گذرند
سایه ها بی قلب اند،
کینه را در دلشان راهی نیست
Admin نوشته شده توسط:جناب رابین شما خوتون هم ننوشتید که این شعر سروده خوتون هست یا خیر؟

شعر زیبایی بود ، ممنون


پیروز باشید.



بنده عرض كردم اگر شعري كه از خودتون هست رو مينويسيد بگيد مال خودتونه تا انجمن جديدي اختصاص بديم وگرنه جاي نوشتن شعرهاي ديگران همينجاست .

منم به همين دليل اسم شاعرش رو ذكر نكردم ( كه البته يادم هم نيست از كيه! )


ممنون از توجه تون.
صفحه ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32
لینک مرجع