صفحه ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
شعر اول: باغبان) نام اصلی > معلم (در مورد امام خمینی «ره»)
معلم باغبان لالهها بود
به هر گل آب میداد
به هر گل نور میبخشید
شبها در کنار باغ میماند
معلم نور چشم هر گلی بود
امید باغ، نور باغبان بود
امید هر گلی تنها به این بود،
که روزی باغبان او را بچیند
که شاید گل خدایش را ببیند
گلی کز خاک باغ آزاد میگشت،
نمیپژمرد هرگز
شتابان، بیدرنگ از خاک دل میکند
سوی آسمان میرفت
گویی بال و پر مییافت
دور از کهکشان میرفت
معلم، پیر؛ اما با صفا بود
معلم نور چشم بچهها بود
رخش خورشید روشن بود
نگاهش پر امید و مهربان
همراه گلها بود
قلبش آبیِ آبی
به رنگ آب اقیانوس
قدر کهکشانها بود
شعر دوم: انتظار (در مورد امام زمان«عج»)
عاشق و سوخته و بدنظري خسته و زار
لب گشودند به ابراز غم از هجرت يار
گفت عاشق كه خدايا چه كنم با معشوق
كه ندارد سر سازش به من عشق شعار؟
قلبم از عشق تهي گشته خدايا تو ببخش
ولي از عشق به ليلي دل من پاك بدار
پاك ربّا تو ترحم كن و گر فصل كني
من عاشق صفت اندر صفِ عشاق بدار
چو رها كردم از آن عشق دروغين خود را
تو كه معشوق تويي پاي به قلبم بگذار
چو روان شد اشك از ديده ی عاشق، حالي
ز سرش عقل برفت و ز دلش تاب و قرار
چو چنين گفت و چو بشنود چنين، عاشق مست
مِي بنوشيد و زمين خورد و به پا خاست دوبار
آن دو گفتند كه اي عاشق شوريده ی مست
خود به ما هم بشناسان، عجب از آن همه كار!
گفت: ياران، منِ «مجنون» پس از اين نامم را
مفتخر، چون گلِ زيبا ببرم، نِي چون خار
پس از او سوخته چون نِي به شكايت برخاست
گفت: ربّا دل من كن ز محبت سرشار
پر و بال و دلم از شعلة يك شمع بسوخت
كه مگر چاره شود دردِ دل از گرمي نار
ولي اكنون كه ز ظلمش دل من تاريك است
نكند شمع، كمي بر دل من، نور نثار
بارالها به زمينِ دل غمديده ی من،
بذر شادي بنشان، عشق بهارانه ببار
وحي شد، سوختهدل از چه چو نِي مينالي؟
تو كه معشوقه ی شمعي و هم او بر تو نگار
گفت: در قلب منِ سوخته و عشق به شمع
رازها هست، خدايا تو بگو آن اسرار
وحي شد، سوخته خاموش! دل اين گونه سرشت
آن خدايي كه گلش كرده جهان را چو بهار
حال اي سوختهدل همچو همان عاشقِ مست
دلِ خود را تو به معشوق خداوند سپار
چو شنيد اين سخن از شور و شعف بال گشاد
رفت بالا و فرود آمد از آن؛ طوطي وار،
گفت: شكرا كه خدا از درِ غيبم بخشيد
پس از اين، كِي بكنم نام قشنگم انكار؟
آن دو گفتند كه اي سوخته ی پر زِ سرور
تو كه اي كز غم دل گويي و از قلب دچار؟
گفت: ياران، منِ «پروانه» پس از اين رخداد
آنچه عمر است به جا خانه كنم در گلزار
پس از او بد نظر از فرط خجالتزدگي
با دو چشمِ تر و دل غمزده بنشست كنار
عاشق و سوخته گفتند كه اي دوست بايست
بس عجيب است به ما از چه كني اين رفتار!؟
گفت: ياران، چه بدانيد و چه پرسيد از من؟
آنچه از گفتنِ آن شرم كنم و ز اقرار
مِي گواراي تو مجنون كه به درگاه خداي
عشق ليلي است تو را ماية شاديّ و فخار
يا تو پروانة زيبا كه شدي همدمِ گل
منِ نفرين شده را با گل و با عشق چه كار؟
تا شنيدم سخن از مردمِ دنيا، هرگز
نشنيدم ز كسي حرف و سخن جز بَيغار( )
چشم وا كردم و تا فردِ غريبي ديدم
همه گفتند: چرا چشم و دلش شد بيمار؟
پس از آن حادثه قلبم به كسي نسپردم
بنشستم تك و تنها به كناري ناچار
عاقبت، راه خلاصي چو بجستم زآن حال
از همان دم بنمودم دل و چشمم تيمار
تا كه جبريلِ امين مژدة عشقم آورد
گفت: از دستِ دل و ديدة خود غم مگسار
پيشه كن صبر و بمان منتظر رجعت يار
تا ببيني تو ز معشوق خدايت رخسار
انتظار است، فقط راه پرستيدنِ دوست
انتظار است، ره ديدن روي از دلدار
اين بگفت و پس از آن قصد عزيمت بنمود
گفتم: اي دوست، به معشوق بگو اين گفتار:
صبر ايوبي «ايمان» نكند طاقت هجر
تو صبوري، دست از صبر چو زينب بردار
شعر سوم: گنج علی«ع» (در مورد حضرت فاطمه «س»)
سلام من به نورِ ماه، در شب
به يك مادر كه امشب سوزد از تب
به آن وقتي كه جبرائيل اشكش
گواه صدق شد بر گریه ی رب
سلامم بر حصيرِ رازِ زهرا(س)
يگانه مونس امراض زهرا(س)
حصير زير پهلويِ شكسته
گرفته درد، درمان را ز زهرا(س)
سلام من به درد دل كه مهتاب،
علي(ع) دارد؛ ولي زهرايِ بيتاب
چو ميترسد كه چاه از غم بخشكد
دريغ از درد دل با چاه و با آب
حسن(ع) جانم، حسين(ع) اي نور ديده
عصاها بهر زهراي خميده
تو اي زينب(س) ز اكنون صابري كن
صبوري چون تو چون عالم نديده
چه شد امشب كه، كه زهرا(س) خانه كرده،
تميز و موي زينب(س) شانه كرده
مگر در خواب، زينب(س) را خدايا
تماشا كنج آن ويرانه كرده
دمي گيرد حسينش را در آغوش
چو ميبيند گلويش، ميرد از هوش
مگر سر را سر نِي ديده او، يا
غريو شادي شامش رسد گوش
نماز شب چرا بنشسته خواند
مگر نتواند او استاده ماند
خدا مرگ است تنها راه چاره
مگر او را ز بند غم رهاند
دگر فكري نمانده در سر اوي
به جز وقت وداع همسر اوي
علي(ع) تنهاست بعد از فوت زهرا(س)
رود از پيش او همسنگر اوي
خدا امشب علي(ع) را شام رنج است
زمين را ميكند، همكام رنج است
مگر گنجي نهان كرده است از پيش
كه اكنون در زمين دنبال گنج است
جدایی (در مورد امام زمان «عج»)
اباصالح همان كشتيّ نوح است
نه آن كشتي كه او ناجيّ نوح است
من آن كنعانم و نوحم بوم باب
ولي كِي آيدم ناجي از اين آب؟
از اين دنياي طوفاني، رهايي
نباشد تا بوَم در اين جدايي
مگر يابم رهي بهر توسل
كنم بر يوسف زهرا توكل
مگر آيد نجاتي از در غيب
شود يكباره دنيا عاري از عيب
بيا از چشمهايم پرده بردار
و اگر نه كِي ببينم از تو رخسار؟
كه چشمم بهر اين لايق نباشد
به دريا جز تو ام قايق نباشد
کوثر (در مورد حضرت فاطمه «س»)
چنين روزي به مكه شايع افتاد
خبر پيچيد چون طوفان و چون باد
رسول حق كه دعويدار بر ماست
ندارد نسل كآن را رهنمون باد
خدايا خود ببين اينها چه گويند
چه تهمتها چه صحبتها بگويند
وليكن اي خدا من را پسر نيست
مگر اين عيبها بيجا بجويند
ندا آمد محمد(ص) اي پيمبر
پيامم بر كه اعطيناك كوثر
نماز شكر خوان قربان بياور
كنم عاصابنوائل را من ابتر
خون خدا (در مورد امام حسین «ع»)
من كه ياد از نام مولا ميكنم،
وصف نامي پر ز معنا ميكنم
چهار حرف عشق هر مجنون بْوُد
حاء است و سين و ياء و نون بْوُد
گر بچيني حرفهايش پيش هم
قلب را هر دم زند آتش ز غم
اين تفاسير حروف زيب و زِين
ذهن «ايمان» گفته در وصف حسين(ع)
حاء يعني «حامد و حمدِ حميد»
كز رخ او ماهتر عالم نديد
حاء يعني هم «حكيم و هم حزين»
حاء دارد معني «حبل المتين»
حاء «حر واقعي در كربلاست»
مظهرِ «حق چيره، ظالم برملا» ست
سين «سرش را روي نيها ميزدند»
بر لبانش تركه، ددها ميزدند
سين، يعني «سر از او بْبريدهاند»
آن يتيمان رأس او را ديدهاند
سين، اين «سبطُ النبي در خون بْوُد»
شيعه ی حيدر بدو مجنون بْوُد
ياء، «يك سو لالة ام البنين»
يك طرف «ياس علي روي زمين»
ياء، يعني «يك دم آرامش نيافت»
ابر حتي بر حسين(ع) بارش نيافت
نون، «نزد حق به حق او بنده بود»
قلب حق از عشق او آكنده بود
نون يعني «نوري از الله بود»
اين حسين(ع) تفسير ثارالله بود
نون آمد تا كند نامش تمام
گفت از حق آمد اينك اين پيام
«اين حسين(ع) خون من است اندر زمين
ريختند آن را به ناحق بر زمين»
گر شما در ذهن خود ميپروريد
كاين حسين(ع) را ميتوانش سر بريد،
من بگويم، بر خدا نايد گزند
خود خدا گفته است دفتر را ببند:
«گر فرشته بهر آدم سجده كرد
بر شه دين، كل عالم سجده كرد»
حرف من اين است، گويم اين كلام
شمس بي نور است، نزد اين امام
قلب بيمارم به عشقش مبتلاست
آرزويم ديدن كرب و بلاست،
كآن اثر كز تربت پاكان بود
بهر درد قلب من درمان بود
لاله شش ماهه (در مورد حضرت علی اصغر)
مادري، عشقي و طفلي شيرخوار
لالهاي، در حنجرش تيري چو خار
حرمله، تير سه شعبه در كمان
آن سفيدي گلو كرده نشان
چون جدا شد تير از آن دست پليد
رفت تا بر حنجر اصغر رسيد
شرم كرد از روي شش ماهه ولي،
اذن آمد بهرش از رب جلي
طفل در دست پدر زد دست و پاي
لرزهاي افتاد در عرش خداي
مثل ماهي يم آغوشش شكافت
قدر عقل خود شهادت را شناخت
خون پاكش را پدر بالا فكند
قطرهها نزد خدا پرچم شدند
زان لواي سرخ، نار آمد پديد
جايگاه حرمله؛ نارٌ شديد
قطعهاي شد پرچم سرخ حرم
شهر شاه عالمين و عشق و غم
از رباب(س) و عمهاش زينب(س)، حسين(ع)
شد خجل، چون آب نهر و آب عين
آبِ دشمن، تيرِ كين و قهر بود
بهر اصغر خوشتر از صد نهر بود
باب، راهي بهر دفن او بجست
تا نهان دارد تنش از اُم، نخست
ليك مادر خود از آن آگاه بود
اين جدايي هجر نور از ماه بود
گفت بهر آخرين ديدارمان
صبر كن بوسم گل بيخارمان
طفلكم را تير اين گونه چرا؟
سرخ كرده صورت و گونه چرا؟
حرمله اي تير، اندازِ پليد
كي ز شش ماههام كسي آسيب ديد؟
كاين چنين كردي گلوي اصغرم
جاي سير از آب، پر خون در برم
حال اگر آبش نداديد از جفا
اين سه شعبه چيست از پشت قفا؟
اي حسين(ع) اينك علي را خاك كن
جسم او از گَرد دنيا پاك كن
در بهشتش سير صد شط ميكند
جد او احمد(ص) وُ را دعوت كند
شمس الضحی (در مورد پیامبر اکرم «ص»)
ربيع آمد خدا آغوش وا كرد
درِ رحمت به هر مدهوش وا كرد
چو هفده شد بيامد كودكي ماه
به دنيا ماه من مه را دو تا كرد
زمين آمد چو رخشان نوري از عرش
زمين با عرش جايش جا به جا كرد
چو جبرائيل با وي همنشين گشت
خدا روح الامينيّاش عطا كرد
خدا تا آن زمان پيدا نميشد
رسول آمد، خدايش حقنما كرد
چو در عرش برين، حق شمس را ديد
محمد(ص) عرش را بر حق سزا كرد
بگفتا آمنه والله اين طفل
ز اكنون عهد محكم با خدا كرد
به خواب صادقه ديدم خداوند
مرا از ساير زنها جدا كرد
نميدانستم اين كودك چه نامم
خدا خود كودكم را مصطفي(ص) كرد
زمين بر ناتواني لب چو بگشاد
محمد(ص) را خدا در عرش جا كرد
چو بالا رفت عرش از جاي برخاست
محمد(ص) محفل حق با صفا كرد
به معراجش ملائك را چو ميديد
ملك از او تقاضاي شفا كرد
خدا را حيف آمد صامتي پس
كلام آغاز با شمسالضحي كرد
چو از اسرار قلب او خبر داشت
سخن با وي به صوت مرتضي(ع) كرد
تو «ايمان» گر ره معشوق پويي
تواني دِينِ دين خود ادا كرد
زهرای دوم (در مورد حضرت معصومه «س»)
گفتم كه در مدينه، دور است قبر زهرا(س)
گفتا بيا به نزدِ، زهراي دوم اين جا
گفتم چهل مزار و، يك زاﺋﺮ غريب است
گفتا كه سيل عشاق، گرد حرم عجيب است
گفتم زكيه است و، او زادة ﭘﻴﻤﺒﺮ(ص)
گفتا كه باب او راست، موسايِ ابن جعفر(ع)
گفتم كه دخت احمد(ص)، او مادر حسين(ع) است
گفتا كه زهرﺓ من، بانوي عالمين است
گفتم كه همسر اوي، هم عالي است و اعلي
گفتا برادرش را، گويند باب الاِشفاء
گفتم كه پيكرش بر، دست پدر چه خوش خفت
گفتا دو تن ز معصوم، معصومه را وداع گفت
گفتم نبي اكرم(ص)، در موردش بگفته است
گفتا بگو كه گويم، موسي الرضا(ع) ﭼﻪ گفته است
گفتم كه عطر و بويش، عطر همو بهشت است
گفتا كه مزد زائر، عارف به او بهشت است
گفتم كه نور چشمم، ياس و سمن بياوَرْد
گفتا كه زائرِ او، رو سوي من بياوَرْد»
گفتم كه نور خورشيد، از نور او عجب كرد
گفتا كه زائر اين جا، ديدار روي رب كرد
گفتم بگو به «ايمان»، بانوي خود بگويم
گفتا نگر به اطراف، من هم غلام اويم
گفتم كه تاب رفته است، غرق سياهي ام گم
گفتا توسلي جوي، از درب وادي قم
سلام بچه ها
این تاپیک روایجادکردم تادست ازعشق های مجازی ورداریم ودروصف ایمه ودین ومذهب وخدا شعربنویسیم.
اولیش رو خودم دروصف حضرت ابوالفضل مینویسم:
به آقایی قسم آقاس عباس
امیدمادرش زهراست عباس
اگرچه خادم درگاه مولاست
به مولایش قسم آقاس عباس
صفحه ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11