Avaxnet

نسخه کامل: ادبیات کودکان (شعر و داستان کودکانه)
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
صفحه ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
سلام.
احساس کردم جای این تاپیک خیلی خالیه.
دنیای کودکان, دنیایی پر از زیبایی, دنیایی که غصه ها از دایره کوچکی بر روی کاغذ سفید نقاشی فراتر نمیروند و
احساس بازیگردان تمام زندگی شیرینشان هست...

از دنیا و فرهنگ امروزه انتظار میره, فرزندانی داشته باشند با بهترین الگوهای رفتاری و این امر محقق نمیشه مگر اینکه یاد بگیریم چه طور ذهن و روح کودکانه شون رو با همون الفاظ زیبا برای بهترین ها پرورش بدیم.


انیمیشن ها و اشعاری که برای کودکان ساخته و گفته میشه, همیشه دارای بیشترین و بهترین پیامهای اخلاقی هستند, که متاسفانه این کیفیت در اثار مخصوص بزرگسالان کمتر دیده شده.




باران
    
باز برای آسمون                  از راه رسید یه مهمون

یه ابر چاق سیاه                 با خنده های قاه قاه

ابر ِسیاه شیطون                دوید توی آسمون

نشست کنار خورشید          دامنشو روش کشید

آسمونو سیاه کرد               خنده ای قاه قاه کرد

خورشید به ابر نیگا کرد        پرنده رو صدا کرد

پرنده زود پر کشید              رفت تا به ابرک رسید

پاهاشو قلقلک کرد             به خنده هاش کمک کرد

ابر سیاه هی خندید            اشک چشاشو ندید

خنده ی ابر بارون شد         خورشید خانوم خندون شد
بزبزک زنگوله پا







کفشدوزک
    

کفشدوزک کوچولو

حسابی غصه داره

چون که برای دوختن

دیگه کفشی نداره

سوزنشو گذاشته

کنار گل تو باغچه

کاشکی براش بیارن

یه لنگه کفش کهنه

نخهاشو قیچی کرده

تا که باشه آماده

وقتی کفشی نداره

نخها چه سودی داره

از اون دورا میادش

انگار صدای خش خش

داره میاد هزارپا

با یه بخچه رو دوشش

تو بخچه اش گذاشته

هزار تا کفش پاره

حالا دیگه کفشدوزک

هیچ غصه ای نداره
مسواک موش موشک







پاییز
    


از تو کتاب فصلها پاییز خانوم بیدار شد

چارقدشو سرش کرد مشغول کار و بار شد

دوید میون باغو گرما رو جابه جا کرد

باد سرد شیطونو راهی کوچه ها کرد

با دستای جادوییش درختارو جادو کرد

همه برگهای باغو با حوصله جارو کرد

کلاغارو خبرکرد قارو قار و قار بخونن

اومدن سرمارو  همه دیگه بدونن

ابرا رو زود فرستاد تا که بباره بارون

اونوقت صدای پاییز پیچید تو گوش ناودون
کدو قلقله زن








صلح حيوانات 
 
مزرعه بزرگي در كنار جنگل قرار داشت . اين مزرعه پر از مرغ و خروس بود . يك روز روباهي گرسنه تصميم گرفت با حقه اي به مزرعه برود و  مرغ و خروسي شكار كند .

رفت ورفت تا به پشت نرده هاي مزرعه رسيد . مرغها با ديدن روباه فرار كردند و خروس هم روي شاخه درختي پريد .

 

    

روباه گفت : صداي قشنگ شما را شنيدم براي همين نزديكتر آمدم تا بهتر بشنوم ، حالا چرا بالاي درخت رفتي ؟

خروس گفت : از تو مي ترسم و بالاي درخت احساس امنيت مي كنم .

روباه گفت : مگر نشنيده اي كه سلطان حيوانات دستور داده كه از امروز به بعد هيچ حيواني نبايد به حيوان ديگر آسيب برساند .

خروس گردنش را دراز كرد و به دور نگاه كرد

روباه پرسيد : به كجا نگاه مي كني ؟

خروس گفت : از دور حيواني به اين سو مي دود و گوشهاي بزرگ و دم دراز دارد . نمي دانم سگ است يا گرگ !

روباه گفت : با اين نشاني ها كه تو مي دهي ، سگ بزرگي به اينجا مي آيد و من بايد هر چه زودتر از اينجا بروم .

خروس گفت : مگر تو نگفتي كه سلطان حيوانات دستور داده كه حيوانات همديگر را اذيت نكنند ، پس چرا ناراحتي ؟

روباه گفت : مي ترسم كه اين سگه دستور را نشنيده باشد . !  و بعد پا به فرار گذاشت .

و بدين ترتيب خروس از دست روباه خلاص شد
خورشید

.  از پشت کوه دوباره

خورشید خانوم در اومد

با کفشای طلا و

 پیرهنی از زر اومد

 

آهسته تو آسمون

چرخی زد و هی خندید

ستاره ها رو آروم

از توی آسمون چید

 

با دستای قشنگش

ابرا رو جابه جا کرد

از اون بالا با شادی

 به آدما نیگا کرد

 

دامنشو تکون داد

رو خونه ها نور پاشید

آدمها خوشحال شدن

خورشید بااونها خندید...






صفحه ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
لینک مرجع