کاش می شد ،روزه سخت سکوت
را، به اغاز سخن، افطار کرد...
کاش می شد ،با پلی از غم گذشت
تا در انسوتر، ترا دیدار کرد...
کاش می شد ،جسم منحوس فراق
تا ابد ،صد مرتبه بر دار کرد...
کاش می شد ،قایقی از جنس کوه
ساخت،با موج قدر پیکار کرد...
کاش می شد ،رفت تا اوج فلک
این قفس،زنجیر را انکار کرد...
کاش می شد ،بین این نامحرمان
قاصدک را، محرم اسرار کرد...
کاش می شد ،نغمه ای شد در گلو
مثل بلبل ،بر لب منقار کرد...
کاش می شد ،لحظه ای پروانه وار
گرد شمعی ،بال و پر،ایثار کرد...
کاش می شد ،از میان لحظه ها
لحظه ای کوتاه را، بسیار کرد...
کاش می شد، با تمرکز،با دعا
روح و جسمی در کنار،احضار کرد...
کاش می شد، انعکاس جمله ای
را میان دره ای ،اصرار کرد...
این روزها ، آرزو می کنم :
ای کاش در کوچه های کودکی می ماندم ،
ای کاش سایه ها از ذهنم رخت بر می بستند ،
و ای کاش می توانستم سکوت غم انگیز صحرای دلم را بشکنم .غوطه ور در این افکار ، ناگاه به خود می آیم :
همه رفته اند ، و من تنها مانده ام ،
...اي كاش من هم قطره اي از باران بودم...
...از پنجره بيرون رو نگاه مي كنم داره بارون مي ياد... خداي من چه باروني...!!!
هميشه بارونو خيلي دوست داشتم ، وقتي قطره هاي بارون روي صورتم مي شينه احساس مي كنم اين خداي خوب منه كه دست نوازش بر سرم مي كشه...
خدايا هميشه فكر مي كنم كه تو توي آسمون هستي...وقتي بارون مي باره... وقتي آسمون اشك مي ريزه بيشتر از هميشه دعا مي كنم چون مي دونم كه همه درهاتو به روي بنده هات باز كردي... اي كاش هميشه بارون بباره...اي كاش اين حس با تو بودن هيچوقت منو تنها نذاره...
اي كاش هيچوقت بارون بند نياد. درست مثل امشب...سكوت شب...تاريكي آسمون...زير قطره هاي بارون...خداي من چقدر زيباست، چقدر اين لحظه به من آرامش مي ده...لحظه اي كه مي تونه تا اين حد من رو به حس زيباي با تو بودن برسونه...اصلاً خودخواه نيستم ولي حتي حاضر نيستم لحظه اي از اين دقايق رو به كسي ببخشم...
به آسمون نگاه مي كنم يه قطره بارون رو صورتم مي شينه...بهش فكر مي كنم...يه قطره خيلي كوچيك كه شايد خيلي از ما اونو نبينيم چقدر مي تونه با ارزش باشه؟....قطره كوچكي كه بخشندگي و بزرگي پروردگارمان را برايمان به ارمغان مي آورد...
............اي كاش من هم قطره اي از باران بودم.............
.........قطره بارانم..........
من يكي هستم ولي يك از هزارانم
در پي پيوستن به جمع يارانم... قطره بارانم...
قطره بارانم...تشنه همراهي با سيل خروشانم
فكر تشنگي گلها در گلستانم... قطره بارانم...
قطره بارانم...مي توانم چشمه هاي خشك را از نو بجوشانم
مي توانم سرزمين خشك را از نو برويانم...از گل بپوشانم...از نو برويانم...
كوچكم اما دست دريا را هميشه پشت سر دارم
من به صبح روشن فردا اميدوارم... من به صبح روشن فردا اميدوارم...
............اي كاش من هم قطره اي از باران بودم.............
ای کاش سرنوشت جز این مینوشت........
کاش از اول میتونستی بد باشی
اونی که دل میبره تو نباشی
وقتی فریاد میکنم دوست دارم
هر کی میخواد بشنوه,تو نباشی
دیدنت یه عادته برای من
کاشکی میشد که تو یارم نباشی
حالا که نازت میدزده چشمامو
کاشکی میشد تو نگام تو نباشی
کاشکی میشد توی هفت تا آسمون
تو همه خدا و دنیام نباشی
دیگه این دل شده تنها و غریب
خورشیدم وقتی با گرمات نباشی
ای کاش از میان بی رحمی زمان
یک پنجره مال من بود.
تا که آن را قاب خورشید می نمودم ،
و فریاد میزدم :
نور ، گرمی ، عشق
شاید لرزه ای می افتاد بر جان شب.
شاید آخرین چلچله ی امید می افتاد از سرش شوق پریدن.
شاید پاییز تامل می کرد ، برای سر بریدن.
کاش فقط یک پنجره ؛
یک پنجره ،
مال من بود.
تا عقده ی آواز ، در ذهن حنجره ام ، نمی ماند باقی
پنجره ی من همیشه باز بود
رو به سوی باغی از اقاقی.
کاش
یکی بود که نبودنم را حتی انتظار می کشید،
و بودن هایم را می زیست!