Avaxnet

نسخه کامل: روز خاص MoonLover (طنز)!
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
صفحه ها: 1 2 3 4 5 6 7
بعد از مدتها، به سرم زد كه يك فكر بردارم و زندگيم رو از اين روزمرگي دربيارم..و اينجوري يك روز خاص رو داشته باشم..
براي همين تصميم گرفتم، نگه خيلي + به روزم داشته باشم و هر اتفاقي كه افتاد رو با خوش بيني سپري كنم.قصد كردم به محيط پيرامونم توجه كنم و از ضرب المثل : "از بد بدتر هم هست" پيروي كنم.


براي همين فكر كردم به جاي اينكه هر روز صبح از نور خورشيد بنالم كه باعث بيدار شدنم شده،پذيراش باشم، يا اينكه از باغچه پرگلمون لذت ببرم تا يك روز خاص داشته باشم..
اما...

ديروز پنجشنبه

پلان اول: ساعت 9 صبح از خواب بيدار ميشي، با يك كش و قوس اساسي، لبخند داري، بدون اينكه از تخت خوابت بياي بيرون پرده رو ميزني كنار تا به خورشيد سلام بدي...اما...هوا ابريه و خورشيدي دركار نيست!!!
اما تو با خوشبيني خدا رو شكر ميكني كه الان شب نيست و 8 ساعت ديگه وقت داري و بالاخره خورشيد رو ميبيني
تو ناراحت نميشي‌،چون قرار امروز يك روز خاص باشه

پلان دوم: حالا كه خورشيد نيست ،تصميم ميگيري به گلهاي باغچه سلام بدي...اما...باغچه خشك شده و هيچ گل و سبزه اي در كار نيست!!!
اما تو با خوشبيني خدا رو شكر ميكني كه حداقل يك باغچه خشك دارين و به اونايي فكر ميكني كه باغچه ندارن
تو ناراحت نميشي، چون قرار امروز يك روز خاص باشه


پلان سوم: خوب تصميم ميگيري از تخت بياي بيرون، ولي پات توي پتو گير افتاده و از اون بالا با صورت مياي پايين و همه بدنت كوفته ميشه!!
اما تو با خوشبيني خدا رو شكر ميكني كه بينيت عملي نيست، والا الان نزديك به 4 ميليون ضرر كرده بودي
تو ناراحت نميشي ، چون قرار امروز يك روز خاص باشه

پلان چهارم: بعد از گشت و گذار تو خونه ميفهمي كه تنهايي.ميري به سمت دستشويي تا دست و روت رو بشوري
..اما ....ميفهمي كه اب قطعه!!!
اما تو با خوشبيني خدا رو شكر ميكني كه خوب شد پشت در دوم دستشويي نيستي و بعد از يك عملي متوجه قطعي اب نشدي..(اون وقت وايلا بود)
تو ناراحت نميشي، چون قرار امروز يك روز خاص باشه

پلان پنجم: خوب بهتر ميبيني تا زماني كه اب وصل ميشه، بري پاي سيستم و سري به اواكس نت بزني اما
..متوجه ميشي كه اينترنتت تموم شده و حسابت هم خاليه!!!
اما تو با خوشبيني خدا رو شكر ميكني كه اينترنت خودت قطع هست و سايت هنوز پا برجاست
تو ناراحت نميشي، چون قرار امروز يك روز خاص باشه

پلان ششم: اب وصل ميشه و ...

پلان هفتم: ساعت نزديك به 10 هست..بهتره يك صبحونه عالي بخوري، تا ناهار اون هم ناهار دعوتي وقت زياده! تو مهموني ادم معده اش قار و قور كنه خوب نيست..تازه اونجا همه خانواده هستند، يك دختر خانم 19 ساله توي يك مهموني نبايد زياد بخوره ، بقيه روش فكر بد ميكنند، از پرستيژ نازنين جون هم اين چيزا خيلي به دور هست..پس ميري كه يك صبحونه كامل رو درست كني، كره، پنير ، خامه ، عسل، شكلات صبحانه ، شير ، و دو عدد تخم مرغ كه با هزار اميد و ارزو پختي...اما....ميفهمي كه نون نداري!!!!!
اما تو با خوشبيني خدا رو شكر ميكني كه كيك داري.پس از اون همه چيزاي خوشمزه ميگذري و به كيك و شير بسنده ميكني
تو ناراحت نميشي، چون قرار امروز يك روز خاص باشه

پلان هشتم: مثل فشنگ ميپري تو حمام..ساعت 10:30 هست.به خير و خوشي اين پلان تموم ميشه.
تو خدا رو شكر ميكني كه عادت نداري مثل قورباغه كه ابوعطا ميخونه زير دوش بزني زير اواز.واسه همين اتفاقي نميفته

امروز كلا بايد روز خاصي باشه

پلان نهم: حمام تموم ميشه و تو ميخواي حاضر بشي، تصميم داري شلوار مورد علاقه ات رو بپوشي كه ميبيني ...پاره است....
اما تو با خوشبيني خدا رو شكر ميكني كه خودت حداقل سالمي
تو ناراحت نميشي، چون قرار امروز يك روز خاص باشه

پلان دهم:ساعت 12:30 زنگ ميزني تاكسي تلفني. وقتي اون ور خط ازت ميپرسه مقصدتون تو ميگي گلشن ( محل بالاشهر مشهد) ..ماشين مياد و تو سوار ميشي، هندزفري ميذاري و اهنگ گوش ميدي، نيم ساعت بعد احساس ميكني كه خيلي تو راهي و اين مسير كه 20 دقيقه نهايتش بود، سرت رو مياري بالا كه ميفهمي يك جاي نااشنا  هستي و وقتي با وحشت ميپرسي اقااااااا اينجا كجاست، راننده بهت ميگه : گلشهر هست ديگه خانم ( محل پايين شهر مشهد!)...نگو اونور خطي گوشاش مشكل داشته.
اما تو با خوشبيني خدا رو شكر ميكني كه حداقل هنوز داخل شهري
تو ناراحت نميشي ،چون قرار امروز يك روز خاص باشه


پلان يازدهم: ساعت 13:15 دقيقه نزديك به مقصدت هستي و خوشحالي كه
يكدفعه راننده با عبور از روي  ميخي به ابعاد ميخ طويله باعث ميشه لاستيك پنچر بشه
اما تو با خوشبيني خدا رو شكر ميكني كه اقاي راننده ميانسال هست و باعث نشده تو پنچر بشي! و اينكه نزديك مقصد هستي و خودت پياده ميري باقيش رو!
تو ناراحت نميشي، چون قرار امروز يك روز خاص باشه


پلان دوازدهم: بالاخره ساعت 13:30 تو ميري داخل و بعد از يك سلام و عليك با همه (قريب به 50 نفر) وقت ناهار ميشه.موقع ناهار، دقيقا كنار تو دختر عمو عزيزت با كوچولوي 4 ماهه اش نشسته
.از شانس بد كوچولو تازه شير خورده و حالا انگار همه باد اون لاستيك خدا بيامرز به اين منتقل شده.بالاخره بچه است، از بالا و پايين و همه جا صداهاي نا به هنجار به گوش ميرسه!
تو با خوشبيني خدا رو شكر ميكني كه فقط صداشون هست و خبري از اصل جنس نيست
تو ناراحت نميشي ، چون قرار امروز يك روز خاص باشه


پلان سيزدهم: بعد از 20 دقيقه دختر عمو صحنه رو ترك ميكنه و تو مثل قحطي زده ها شروع ميكني به خوردن غذاي سرد و ماسيده شده ات..اصلا گورباباي پرستيز..داري از اين ارامش و فرصت به دست امده لذت ميبري كه يكدفعه، پسرعمه 4 ساله ات با يك شيشه نوشابه كامل تو دستش  با برق شيطنت تو چشمش ظاهر ميشه كنارت..صدات ميكنه نازنين جون؟ تو برميگردي و با مهرباني ميگي جونم ع...... اما نميتوني ادامه بدي، چون با نوشابه خيس ميشي ( پسرعمه محترم، انگشتش رو گذاشته بود رو سر شيشه، بعد محتوي رو تكون داده بود، من كه روم رو برگردوندم انگشتش رو برداشت و همه نوشابه با فشار رو من خالي شد)
تو با خوشبيني خدا رو شكر ميكني كه خوب شد با نوشابه اش دوش گرفتي نه با جيشش
تو ناراحت نميشي ، چون قرار امروز يك روز خاص باشه


پلان چهاردهم: موقع خوابت رسيده.ساعت 11 و نيم شب هست..بالشتت رو گرفتي دستت و متوجه شدي اين روز خاص، بايد تموم بشه، پس تا قبل از ساعت 12 اقدام به خواب نميكني، چون ممكنه در اخرين دقايق منفجر بشي!
ساعت ميشه 00:00 تو ميري تو تخت خوابت، يك كش و قوس اساسي به بدنت ميدي و خوشحالي كه بالاخره اين روز خاص تموم شده،
همين كه چشمات رو باز ميكني، ميبيني اون سر تخت ، رو انگشت شست پات يك سوسك داره متفكرانه نگاهت ميكنه

اون وقت تو با يك جيييييييييييييييييغ خونه رو ميلرزوني و فحش ميدي به زمين و زمان و خوش بيني

به طور كلي اين مطلب را خواهشا copy ,paste نكنيد چون زندگي شخصيست اما اگر هم كرديد:
استفاده از اين مطلب تنها با ذكر نام اواكس نت مجاز است
MoonLover
خدا نکشه تورو نازی.................
مردم از خنده دختر.طنزت مثل همیشه عالی بود
بازم بنویس.بخصوص سوسکا متفکرانه آدمو نگاه می کنن.می دونم............
مرسییییییییییییییییییییییییییییییی خیلی خوشم اومد.(بوس بوس)
سلااااااااااااااام 24
سحر حالا ميخندي اما اينا واقعا سرم اومد 24
خير سرمون خواستيم يك روز خاص داشته باشيم، همچين خاص بود كه از بينيم اومد بيرون24
اااي ااي ديدي؟
هرچي بدشانسي وبد بياري بود سرم ريخت 24
خوب شد داشتم خوشبينانه به زندگي نگاه ميكردم، اگر بدبينانه نگاه ميكردم كه حتما انا لله و انا اليه راجعون
24
از همه بدترش همون سوسكه بود 24
خيلي متفكر بود24
از قد و قواره اش معلوم بود پيره!
سوسكا برعكس ما هستند، در جواني موهاشون سفيده، پير ميشن سياه ميشن 24
سحححححححححححححححححر (جدي جدي الان داشتم مينوشتم دل درد گرفتم از خنده)

خوب چیز خاصی نیست
از این روز های خاص برای من خیلی اتفاق افتاده است که اگر بخواهم بنویسم،می شوم کاربر حرفه ای.خلاصه اینکه روز خوبی رو گذروندید.آدم ها آنقدر در روزمرگی و قوانین می پیچند که آخر عمر که ملک الموت اومد،می گویید:اینم یک روز خاص.ولی باید غزل خداحافظی را بسرایی.روز مرگی بد چیزیه.قوانین کهنه و دست و پاگیر که لذت و خوشی را از آدم ها می گیره.
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
lET'S SHARING

نتیجه اخلاقی این داستان اینه که


اولا به پدر و مادر خود احترام بگذاریم


و در ثانی، برای این که یک روز خوب داشته باشیم، باید اون روز یک روز خاص نباشه و یک روز معمولی و بدبخت باشه !!

( اسمایل درس عبرت ! )

الهی فداتشم !!!!

نازی خیلی باحال بود

زیاد داشتم ازین روزای خاص ...

حالا سوسکه تو محترم بود و متفکرانه نگات میکرده

سوسکه من اومد رو صورتمو تو خوابه ناز لبمو *** !! (سانسور) کرد !!!

اوهوم ... بعله !!!
حدس بزنید بقیشو دیگه !!

واااااااااای نازی چقدر حال داد خاطرات این روز زیبا0 0 0

من که کلی خوشحال شدم از اینکه اینجوری حالت گرفته شده0 0

ولی اگه دقت کنی خیلی قشنگ تر از این حرفها هم میشده هاااااااااااااا،مثلا" قسمت قحطی آب و دستشویی و تنهایی و پیر بودن راننده(!!) و هزار تا دردسر گوچک و بزرگ که می تونست هر کدام به معضلی تبدیل شه،تازه می شد جای اون سوسک عزیز و محترم مثلا" عقرب یا زنبوری می بود و مثلا" تو رو با نیش های عزیز تر از جانش بوووس می نمود0 0

یه ذره تصور کنی و به بدترش هم فکر کنی می بینی که چقدر روز خوبی داشتی...

اما کلا" 0 0 0 0 0

(Friday 29 October 2010 22:29 )onlinelife نوشته شده توسط:
خوب چیز خاصی نیست
از این روز های خاص برای من خیلی اتفاق افتاده است که اگر بخواهم بنویسم،می شوم کاربر حرفه ای.خلاصه اینکه روز خوبی رو گذروندید.آدم ها آنقدر در روزمرگی و قوانین می پیچند که آخر عمر که ملک الموت اومد،می گویید:اینم یک روز خاص.ولی باید غزل خداحافظی را بسرایی.روز مرگی بد چیزیه.قوانین کهنه و دست و پاگیر که لذت و خوشی را از آدم ها می گیره.
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
lET'S SHARING




واسه من خاصه..
خوشبين بودم، اينطور شد..بدبين ميبودم چيطو ميشد؟!


(Friday 29 October 2010 23:09 )major-physics نوشته شده توسط:

نتیجه اخلاقی این داستان اینه که


اولا به پدر و مادر خود احترام بگذاریم


و در ثانی، برای این که یک روز خوب داشته باشیم، باید اون روز یک روز خاص نباشه و یک روز معمولی و بدبخت باشه !!

( اسمایل درس عبرت ! )



عاشق اين نتيجه اخلاقي بي ربطت هستم ماژور باور كن!
ولي در ثاني رو خوب اومدي..
خدا نصيبت نكنه...ديدي چه به روزم اومد؟!! خاطر همايونيت براي من ازرده نشد؟!


(Friday 29 October 2010 23:15 )Sama نوشته شده توسط:

الهی فداتشم !!!!

نازی خیلی باحال بود

زیاد داشتم ازین روزای خاص ...

حالا سوسکه تو محترم بود و متفکرانه نگات میکرده

سوسکه من اومد رو صورتمو تو خوابه ناز لبمو *** !! (سانسور) کرد !!!

اوهوم ... بعله !!!
حدس بزنید بقیشو دیگه !!



خدا نكنه، بگو چند ساعت خنديدي ؟!
سوسك من متفكرانه نگاه ميكرد، براش عجيب بود چه عاملي باعث شده يك انسان اين همه ذوق ذوق باشه!
عزيزم، اون سوسكه هم خوب مزه دهنش رو فهميده بوده هاااااا


(Friday 29 October 2010 23:54 )Ghazal نوشته شده توسط:

واااااااااای نازی چقدر حال داد خاطرات این روز زیبا0 0 0

من که کلی خوشحال شدم از اینکه اینجوری حالت گرفته شده0 0

ولی اگه دقت کنی خیلی قشنگ تر از این حرفها هم میشده هاااااااااااااا،مثلا" قسمت قحطی آب و دستشویی و تنهایی و پیر بودن راننده(!!) و هزار تا دردسر گوچک و بزرگ که می تونست هر کدام به معضلی تبدیل شه،تازه می شد جای اون سوسک عزیز و محترم مثلا" عقرب یا زنبوری می بود و مثلا" تو رو با نیش های عزیز تر از جانش بوووس می نمود0 0

یه ذره تصور کنی و به بدترش هم فکر کنی می بینی که چقدر روز خوبی داشتی...

اما کلا" 0 0 0 0 0



ارههههههههه؟حال داد؟؟ اگر خودت جاي من بودي بازم حال ميداد؟

بيا! اينم خواهر ما...يكي دوتا ديگه مثل تو داشتم، باور كن نياز به 10 قشون دشمن نبود..والا!
بله بله با حرفات موافقم..منم كه هي زيرش بدترش رو نوشتم ديگه..
مثلا واسه اب، گفتم پشت در دوم نبودم، اقاي راننده و جيش و اينا...واقعا اگه اينا اتفاق ميفتاد كه  هيچيييييييييييييييييييييييييي..خدا از بغل گوشم رد كرد..

واقعا اون اما كلا رو باهات موافقم..


خوشم میاد مثل خودم بدشانسی!
منم خدا نکنه تصمیم به انجام 1 کاری بگیرم!
اون کار دیگه برام محال میشه!
میگم میخوای از این به بعد دیگه تصمیم نگیریم؟
مهتاب همين الان چون تصميم گرفتي ديگه تصميم نگيري، بهش نميرسي 24
پس كلا بيخيال شو
صفحه ها: 1 2 3 4 5 6 7
لینک مرجع