Avaxnet

نسخه کامل: جاده
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
صفحه ها: 1 2 3 4 5 6
از جاده می پرسی
               ره کجا دارد؟
ته عمق رهایی رسوایی!
ره شناسم من
                   می آیی؟


به جاده اي رسيدم و قدم در ان نهادم ...بي همسفر...
به دوراهي رسيده ام.... از پس ان جاده
راه برگشتي نيست .... كه اگر بود ... يا با همسفري همراه و همقدم مي شدم
يا .... ‌ "‌ره ميشناسم من ... مي آيي؟ " اري مي آمدم اگر...
سرش را بلند کرد...
به جاده مینگریست..به انتهایی که در اغوش افق خوابیده...
چشمانش پر تشویش..
لبانش محکم و سفت..
شانه های صاف اما، کمی لرزان...
قدمهایی راسخ اما ترسان...

نگاهش که میکنم..
جعد موهایش دیوانه ام میکند...
انگار نقاشی من است، بر بوم حقیقت...

تا اخر جاده
با من هستی ایا؟

یه موتور می خوام یه جاده
که به آخر نرسه
پشت چشمک چراغش
پاسبون سر نرسه
یه موتور می خوام که من رو
ببره از این سکون
رخش بی ترمز من باشه
واسه فتح جنون
یه موتور می خوام، یه جاده که نهایتش تو باشی
ترک لحظه هام بشینی،با من از دنیا جداشی

یه موتور می خوام که چرخش
مثل روزگار نچرخه
فکر راه تازه باشه
روی یک مدار نچرخه
یه موتور می خوام که من رو
ببره تا لب پرواز
گریه هامو قاب بگیره
توی زیر و بم آواز
یه موتور می خوام ،یه جاده که نهایتش تو باشی
ترک لحظه هام بشینی،با من از دنیا جداشی


(تنها با موتور می شود از چراغ قرمز ها عبور کرد! یه موتور می خوام.....) 
با کوچه آواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
وقتى تو نباشى من به من مشكوكم
به هر گل به هر سايه روشن مشكوكم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم 
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
بى تو به كابوس و به رويا مشكوكم
 به شعله به پروانه حتى، مشكوكم
ترسم نيست بی تردید از جاده از سايه
 تاريك تاريكم من از من ميترسم
من از سايه هاى شب بى رفيقي
من از نارفيقانه بودن ميترسم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم

زیر این هق هق بارون،;یه نفر دلش شکسته
یه نفر شبیه بارون،سرد و بیقرار و خسته
یه نفر که چشم خیسش پره از جاده و عابر
یه نفر مثل پرنده که دلش تو آسمونه
اما پرهاشو شکستن، رو زمین باید بمونه
رو زمین باید بمونه ، بمونه تا بینهایت
تا یه روزی اون مسافر بیاد و تموم شه غربت
آره اون مسافری که از میون پیچ و خم ها
و می شکنه یک شب قفل نفرینی غم را
من همون اسیر غربت، من همون پرنده بودم
تو همون مسافری که شعر چشماشو سرودم
قطب من، مسافر من! بسه قصه صبوری;
تو بیا تا این پرنده نمیره از غم دوری
چه جور دلت اومد بری گریه که سهم من نبود

قصه که از سر نمی شد با یکی بود یکی نبود

چطوری باورم بشه رفتن تو تنگ غروب

چه جوری اخه سر رسید فرصت اون روزای خوب
به خدا باورم نشد وقتی که نشناختی منو


توچنگ دیو گریه ها واسه چی انداختی منو

ازشب پرپر زدنم چه جور تونستی بگذری

من که غریبه نبودم چه جور دلت اومد بری

گفتی به من تو هم برو یه قصه ی تازه بگو

گفتی به من راهی بشو تو جاده های پیش رو

اخه بگو منو به کی سپردی وقت بی کسی

چرا نخواستی بمونی به داد اشکام برسی

با یکی بود یکی نبود قصه که از سر نمیشه

هیچ کس آخه به غیر تو حرفامو از بر نمیشه....
رو تن زخمی جاده
کی غم رفتنو کاشته
کی تو غربت جدایی
قاب خورشید و شکسته
کی تو شهر عشق و رؤیا
شعر نفرین و نوشته
کی برای من تنها
کوه غم رو جا گذاشته
کی تو اوج قصه ها
من و بی صدا گذاشت
تو کوچ پرنده ها
کی تو خوابم پا گذاشت
برای قلبای خسته
بگین آسمون بباره
زیر پای پاک بارون
یه کسی گلی بکاره
تن زخمی زیر بارون
دیگه مرهمی نداره
میشه تنپوش خیابون
چون دیگه جایی نداره
جاده خالی حالا
من و رو تنش میکاره
رو تن زخمی جاده
کی دیگه پاشو میذاره
اینبار تنهایی باید بروم
احساس می کنم از انگیزه های ماندن خالی شده ام
می خواهم آهسته آهسته از این خیابان بگذرم
از ایستگاه خسته ام
نه تو می آیی و نه ....
بیهوده سالهای زیادی است که منتظر آن اتوبوس بی سرنشین مانده ام
منتظر تو که اینروزها از همیشه به  من نزدیکتری
باید بروم
چوبدستی از آرزوهای رونده دارم
می خواهم به جاده بزنم
باد موافقی می وزد

پا گذاشتی بی بهونه روی حس آبیه من

چرا ابرا رو کشیدی رو شب مهتابیه من

هیچ کسی برای قلبم نمیخواد آواز بخونه

تنهاییم رو کی مفهمه درد منو کی میدونه

جاده دیگه نمیتونه مارو به هم برسونه

فاصله کوچیکمون اندازه آسمونه
صفحه ها: 1 2 3 4 5 6
لینک مرجع