Avaxnet

نسخه کامل: دل نوشته ها :
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برودبيرون
و بدانيم اگر كرم نبود زندگي چيزي كم داشت
و اگرغنچ نبود لطمه مي خورد به قانون درخت
و اگرمرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت
وبدانيم كه پيش از مرجان خلئي بود
در انديشه درياها

در اندیشه دریاها
می توان تنها شد
می توان زار گریست
می توان دوست نداشت و دل عاشق آدمها را٬ زیر پاها له کرد !
می توان چشمی را٬ به هیاهوی جهان خیره گذاشت
می توان صدها بار٬ علت غصه‌ی دل را فهمید !
می توان ...
می توان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود !
آخرش هم تنها ٬ میتوان تنها رفت ...
یادگاری !؟
همه جا تلخی و سردی و غرور
فاتحه ؟!
خوب شد رفت ! عجب آدم بد خلقی بود !!
ولی ای کودک زیبای دلم ٬ آن ور سکه تماشا دارد:
شهری از مردم آبی سرشار ٬ آسمانش و زمین مثل آن شهر
ولی
من و تو با همه آدمهاش ٬ غرق احساس غروریم به عشق !
دل هر آدم عاشق که شکست٬ قلب ما می شکند !
همه جا لبخند است و زمین ٬ مفتخر است به تن سبزی که
ضرب گام من و تو ٬ بر دلش می پیچد !
من و تو خوشبختیم ٬ ما خدا را داریم ٬
ما غم چلچله را ٬ وقت بوسیدن دستان بهار
مثل یک شعر قشنگ ٬ از دلش میخوانیم !
می توان خوب شد و خوب دید و خوب اندیشه نمود
می توان عاشق شد
می توان با باران به سراغ دل عاشق هر یاری رفت
می توان باز گریست ٬ اما از شوق سبز شدن دور ترین بوته‌ی خاک
مي توان ، از پي خود كشاند صيد خون آلوده را
مي برد هر سو نسيم گل غبار سوده را

مي توان ، تا زدم لبخند ز شادي ، بلايي در رسد
چشم گردون در كمين باشد دل آسوده را

مي توان ، از بند جدايي وارهم ، غافل كه چرخ
عقده ي ديگر فزايد عقده ي نگشوده را

مي توان ، آسمان هر روز خون در ساغرم افزون كند
ايزد از من وا نگيرد روزي افزوده را

مي توان تكيه بر گردون كرد اي دل كه جز مكر و فريب
نيست رنگي اين رواق لاجورد اندوه را

***************

مي توان روز را با شادي شب و تا به سحر بهشت كرد !!!!

مي توان روز را خراب و شب تا به سحر را جهنم كرد !!!!
رفتار من عادي است ... گر بگزارند ...
دل من بر سرزمين بي انتهاي محبت هميشه يك رنگ دارد ، يك آهنگ ، يك حركت ، يك فكر ........
رفتار دلم هميشه عادي است ، گر بگزارند ...
ضرب آهنگ دلم با ريتم زيباي قدمهاي افكارم در كنار رود خروشان سرخ رگهايم سرودي عادي دارند كه در سادگي بمانند كلبه ي گلي در باغي زيبا كه كف آن با گليمي مستتر شده همه حكايت رفتار عادي زندگي مرا دارند ، اگر بگزارند ...! هيهات اگر بگزارند........!!!!!!!!!!
تمامي ما مخلوقات در زمان آرامش رفتاري عادي داريم اگر دل را نشكانند ، اگر بهتان نثار روحمان نكنند ، اگر رشك نورزند ما هم هم تراز نواي زيبا و ساده زندگي ميشويم و هميشه رفتاري يكسان و عادي داريم كه رو به خدا بالا ميرود .

منم رفتار عادي دارم اگر ، اگر بگزارند ... .

دنيا به كام آنهايي كه اجازه نمي دهند كه شرايط بر آنان سوار شده و زندگي و رفتار عاديشان را احاطه كند ،
بدرود و پيروزي بر شما تا برگ و گلي تازه رويد و روح طبيعت بر دامانتان چهره نمايي كند .
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روزبرای دلم
مشتری آمد و رفت

و هی این و آن
سرسری آمد و رفت
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد
یکی گفت:چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت:چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است
و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری ؟
و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه پشت خود بست
با اجازه هانيه خانم 53

از چی بگم وقتی دلم.....
از دل تو دور میمونه...
وقتی که قلب پاک تو...
هیچی ازم نمیدونه!
میخونم به خدا میخونم...
از چشای معصومت....
حتی حرفای تو رو.....
میدونم به خدا میدونم
اون کیه که جدا کرده...
روحم و قلب تو رو......
نا امیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این نه آن نمیدهد
تکه های این دل شکسته را
گریه ام دوباره جان نمیدهد ...
خوشبختي راديروزبه حراج گذاشتند،ولي حيف كه من زاده امروزم.خداياجهنمت فرداست،پس چراامروزميسوزم؟!
از خاطره های عمرم که عکس تو توشه ...

از نفسای سردت ...

قلب سنگت.....

متنفرم

وجودم پر از کینه است ...

کینه ی تو ...

کینه ی حرفای نحس و تلخت ...

صدای گرمت توی قلبم کینه است ...

بازی عشقت ، چرب زبونیات ،...

نگاه وحشیو حریصت...

دستای آهنیه پر حرارتت ..

دیگه تو قلبم فقط یه کینه است ..

از تو متنفرم ..

از بوی تنت ، از رنگ نگاهت..

از عاشقی کردن با حرفات ..

متنفرم

عشق تو یه سراب بود ..

یه سراب زیبا توی بیابون نامردیات ...

دوست دارمات ، یه سراب بود ..

سراب یه دریاچه پر از شراب عشق

که شیفتش شدم ..

آره ...

از تو متنفرم که مثل یه لکه ی سیاه

گوشه ی قلبم جا موندی ..

از تو که مثل چند برگ پاره ی دفتر خاطراتم گم شدی و به باد رفتی...

متنفرم ..

به جای همه ی لحظه های عاشقانه ...

به جای همه ی سادگیهام ...

از تو متنفرم
و من هر روز از میان فاصله های آجر های دیوار حیاطمان تو را نگاه میکردم که با آب زلال حوض خانه تان وضو می ساختی.

هر شب که تصویر ماه درست در میانه ی حوض می افتاد تو میرسیدی و زیبایی ات تصویر منعکس شده ی ماه را در حوض می شکست.

و من عاشق صدای قطره های آبی بودم که از میانه ی دستانت روی سطح آب می افتاد و سکوت خانه را پر ترک می کرد.صدایی که برای من ترجمه ی زیباترین کلام عاشقانه بود.

چه شوری در من ایجاد شد وقتی که صدای ضربه هایی که به دروازه ی خانه ی کوچکمان می خورد خبر از آمدن تو می داد.تو آمدی تا تصویر مرا هم در کنار تصویر خودت در آب شریک کنی.

و چه زیباروزهایی بود آن هنگام که تازه عهد و پیمان شراکت زندگی بسته بودیم.

همه چیز مثل آن تصویر کوچک میان آجرها در کنار تو برای من لذت بخش بود.

همه چیز حتی مراسم باشکوه خاکسپاری ات.

دیدنت در میان کفن سفید در دلخاک تمام تنم را می لرزاند چون من حسودی ام می شد.

داشتم می مردم از اینکه به جای آغوش من در آغوش سرد خاک آرمیده ای.

و زیباتر از همه ی این ها چهل شبانه روز بعد از وداع با تو بود وقتی که سنگ سیاه و شفافی تمام آغوش خاک را احاطه کرد.

سنگی که نام سرخ شهید جلوه ای صد چندان به سیاهی اش بخشیده بود.
به یاد چشم تو ، میخانه در بغل دارم

به نوش نوش تو ، پیمانه در بغل دارم

برای آینه ها ، از تو قصه می گویم

به ذوق دیدنت افسانه در بغل دارم

چراغ خاطره از نور چشم تو روشن

به شوق موی تو ، من شانه در بغل دارم

تو مثل لیلی و ، مجنون منم که تا به سحر

ز شور عشق تو ، دیوانه در بغل دارم

تمام وجود عاشق ز شوکت لب توست

برای صید لبت دانه در بغل دارم
امروز دلم گرفته و بسیار غمگینم و دلم از جدایی ترس دارد!با خدای خود ناله کردم تا با لطف خودش چاره ساز شود!!!!!اه ای خدای من کاش یکی را می فرستادی تا به درد دلم گوش نهد!!امروز به زجر و خون دلی که مجنون خورد پی میبرم و میگریم!!اری میگریم تا سبک شوم!!امروز ترس همه وجودم را گرفته ترساز جدا کردن من از کسی که برایش جانم ناقابل است!!!امروز به هزاران کس حسودی میکنم و با خود میگویم چرا من نیز به جمع آن هزار تن نی پیوندم؟؟آری این لحظه که میگذرد بر من لحظه تلخی است لحظه ای تلخ تر از زهر!!! کاش معشوقم الان اینجا بود تا باری از غمم بردارد و به من آرامش دهد!مگر این دلم چه میخواهد ای خدا؟؟تو نیک آگاهی و از موج خون گرفته دلم آگاهی کمکم کن کمکم کن کمک!!!لحظه اکنون بر من سنگین است و تاب نوشتن ندا
لینک مرجع