Avaxnet

نسخه کامل: من هم گریه کردم
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
صفحه ها: 1 2 3 4 5 6 7

همین الان رفتم و سری به تاپیک درد و دل های آریا(یا یه همچین چیزی.اسمشو درست یدم نمیاد) زدم.واقعا حیف شد که وقتی آریا تو آواکس بود،من نبودم.کاش که بودم تا وقتی شبها مثل من تو آواکس بود،همراهیش می کردم.احساس کردم نوشته هاشو خودم نوشتم.از نظر روحی کاملا بهم شباهت داریم.کاش بودم...ای کاش.وقتی خواستم این تاپیکو ایجاد کنم یه دفعه یاد اون فیلم ایرانی قدیمیه(من هم گریه کردم)افتادم.به نظرم اسم خوبی واسه تاپیک اومد.زدم به نامش.0

اون تاپیک که مال آقا آریا بود،بسته شده.خواستم بنویسم ولی بسته بود.

از این به بعد هرکی مثل من و آریا از تنهائی می نالید،می تونه بیاد اینجا و متن و شعر و جمله های دلتنگانانه(چی گفتم!!!)بنویسه.

آرزو می کنم،آریا دوباره برگرده و تاپیکشو خودش باز کنه.هنوز نشناخته دلم واسش تنگ شده.کاش منم مثل نازنین و بچه های قدیمیه دیگه اون وقتا بودم.فکر کنم اون موقع ها جو صمیمی تر بود.بیاید ما هم صمیمی بشیم.مثل یه خونواده.خونواده ی آواکس.

دلم گرفته بدجور.نافرم.کاش یکی سنگ صبورم میشد...کاش یکی می فهمید چی میگم.کاش یکی همراهم بود.اما الان هیچ کس نیست.حتی یه نفر که بیاد و یه چیزی بنویسه.چرا انقدر می خوابین آواکسیا.مگه ما با هم نیستیم.پس چرا منو تنها گذاشتین.لا اقل یکیتون می موندین.
دلم گرفته.خسته شدم از این همه دلتنگی.چرا شبا دلتنگ میشم؟چرا وقتی می خوابم،کابوس می بینم؟
الان سه نفر تازه وارد تو آواکسن.ولی یا تو قسمت یارانه و این جور چرت و پرتان یا آهنگای تولدت مبارک.نمیان اینجا.بچه ها تو رو خدا زودتر بیاین.هرچند وقتی بیاین دیگه من نیستم.اگه همینجور تنها بمونم،می ذارم میرم از آواکس.من به این امید تو آواکس موندم که تنها نباشم.
خیلی وقته دوستامو ندیدم.خیلی وقتی پامو از خونه بیرون نذاشتم.تازه فردا با اصرار دوستم،می خوایم بریم شاه عبدالعظیم و پاساژ مهدی چرخ بزنیم.اما یه جورایی حوصله شو ندارم.از پاساز مهدی هم که هیچی نمیشه خرید.روسری سه تومنی رو بیست تومن می فروشن.ولی من و دوستم می خوایم بریم پله برقی سواری4(شوخی کردم)
دوست صمیمی ام تازگیا باهام قهر کرده.از دوسالگی با هم دوست بودیم...و حالا بعد از 16 سال به خاطر کسی رابطه مون شکرآب شده.تقصیر من هم نبود.اما انگار تو تقدیر من اینه که کسائی که دوسشون دارم و از دست بدم.
سیب سرخ زندگی قسمتم نمی شود/دل به هرکه داده ام رفت و دوره گرد شد
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش،من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهائی من بزرگ است
و تنهائی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم،آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین،عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

این شعرائی که می نویسم،شعرائیه که حرف دل منو می زنه.چقدر خوبه که شعر وجود داره.

----------------------

بی تو مهتاب شبی،باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم،خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

در نهانخانه ی جانم،گل یاد تو،درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه،محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید:تو به من گفتی:

-«از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن،

آب،آیینه ی عشق گذران است،

تو که امروز نگاهی به نگاهی نگران است،

باش فردا،که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی،چندی از این شهر سفر کن!»

با تو گقتم:«حذر از عشق! _ندانم

سفر از پیش تو،هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول،که دل من به تمنای تو پرزد

چون کبوتر،لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی،من نه رمیدم،نه گسستم...»

باز گفتم که:«تو صیادی و من آهوی دشتم

تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم،نتوانم!»

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب،ناله ی تلخی زد و بگریخت...

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که:دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم،نرمیدم

رفت در ظلمت غم،آن شب و شب های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...

بی تو،اما،به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

-----------

وقتی تو نیستی و یادت هنوز توی اون کوچه اس،من با چه حالی از اون کوچه ی دلتنگی هام رد بشم؟0

عاشق این شعرم.در عین سادگی،خیلی جذاب و پره.یه بار اینو واسه یکی از آواکسیا نوشتم.

---------------

ما چون دو دریچه رو به روی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم.

هر روز سلام و پرسش و خنده،هر روز قرار روز آینده،

عمر آینه ی بهشت،اما... آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست،
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون،نه ماه جادو کرد،

نفرین به سفر،که هر چه کرد او کرد

(مهدی اخوان ثالث/م.امید)

منم گریه کردم/
نگین جان تو دیگه چرا گریه کردی؟
------------------------------
امشب دلم گرفته نیست.چندتا از کاربرای آواکس هم هستن.امروز با دوستم رفتیم شاه عبدالعظیم و پاساژ مهدی.زیاد حال نکردم.مخصوصاً اینکه...بگذریم.
موقع برگشتن دم ایستگاه دوستم عفاف و زهرا رو دیدم.زهرا رو که اولش نشناختم.تغییر قیافه داده بود نافرم4بعد یه دفعه سمت چپمو نگاه کردم که دیدم دوست عزیزم عفاف... .همدیگه رو دوبار بغل کردیم و قربون صدقه ی هم رفتیم.بیچاره اون نفر اول که باهاش قرار داشتمو دیگه تحویل نگرفتم.عفاف و زهرا هم با دو نفر دیگه اومده بودن و 6 نفری برگشتیم دولت آباد.وقتی از اتوبوس پیاده شدیم،دختر جلوئیه من که خیلی هم سانتی مانتال بود،پاش پیچ خورد و خم شد تو جوب.البته جوبه آب نداشت.قرمز شده بود از خجالت.منم به روی خودم نیاوردم.
خلاصه مثل پسرا پیاده رو،رو اشغال خودمون کردیم.منم که پیش عفی،گوشه راه می رفتم و همه اش داشتیم با هم تو خیابون دلقک بازی در میاوردیم،پسرا هر کدوم به من و عفی یه چی می گفتن و منم که از گوشه راه می رفتم،بهم تنه می زدن.تقصیر خودمه دیگه.چادر سر نکرده بودم.تا به مغازه دختر خانم و شیرین عسل می رسیدیم،به عفی و مهناز می گفتم واسه ******** چی می خواین واسم بخرین؟اون خرسه؟اون ببئیه؟کاغذکادوش این قرمزه خوبه ها.من راضیم.از دستم کلافه شدن و من فقط قهقهه های شیطانی در وکردم.رفتیم کافی شاپ میزبان دیدیم همه پسر.گفتیم حتما یه شعبه دیگه دخترونه داره.ولی هرچی گشتیم نیافتیم(شوخی)
عفی گیر داده بود تو همون میزبان بشینیم و ویتامینه مونو کوفت کنیم.من گفتم نمیشه عفی.جا نمی شیم که.همه هم که ماشاالله پسرن.بریم بشینیم روی نیمکتای فلکه سوم.عفی که موافقت کرد،پسرا برگشتن گفتن:ای بابا.من و عفاف هم که همه اش مسخره بازی در میاوردیم و می خندیدیم به رفتار پسرای محترم.
خلاصه اومدیم از کافی شاپ بیرون که یه زوج سالخورده عفی رو گیر آوردن که قیمت آبی که دست عفافه چنده(به ویتامینه می گفتن آب).من و عفاف و مهناز دوباره از خنده روده بر شدیم.
به عفی گیر داده بودم داداشت زن گرفته یا نه؟(آخه داداشش جفت انریکه اس)البته باهاش شوخی می کردما.عفی هم غیرتی شده بود و گفت:با داداش من چیکار داری؟گفتم:بابا داداشت آخه شبیه انریکه اس.تقصیر من چیه؟تو که با داداشت قهر بودی که.حالا واسه من غیرتی شده
خل و چل برگشته میگه:باهاش آشتیدم.با هم اس ام اس بازی می کنیم.
....بعد همه مون ویتامینه هامونو تا نصفه خوردیم و هرکدوم رفتیم سی خودمون.تو راه هم یه سری اتفاقات افتاد که حوصله ندارم بنویسم.برگشتم خونه دیدم یه عالمه مهمون.یکی از مهمونا که خیلی هم همچین بی بند و بارن،حرصمو درآورده بودن.دختره روسریشو جلوی عموم و پسر عمه مو و بابام در آورده بود و راحت نشسته بود.دم پسرعمه ام داغ که روشو کرده بود به تلویزیون و اصلا بش نیگا هم نکرد.(از پسرای فامیل ما بعیده)خلاصه شروع کردم از پسرعمه ی گرامی دست دادن تا...وقتی که مهمونا داشتن می رفتن،من هنوزم داشتم دست می دادم.عمه ام یه چیزائی راجع به همون دوست صمیمی ام که گفتم باهم قهریم،گفت که خیلی حرصمو درآورد.منم به دوستم اس دادم که این اتفاق افتاده
شروع کرد به حاشا کردن.من هم کم نیاوردم...اگه بدونید امروز تو خونه ی ما چه خبر بود!مغزتون سوت می کشه.
امروز اصلا دلم نگرفته بود.چون عفی رو دیدم و یاد دوران دبیرستان کردیم.واقعا چقدر بهمون خوش می گذشت!!!!!!!!!!
مرا صدبار از خود برانی
دوستت دارم
به زندان خیانت هم کشانی
دوستت دارم
چه سود از مهر ورزیدن
چه حاصل از وفا کردن؟
مرا لایق بدانی یا ندانی
دوستت دارم
دوستت دارم
به نام هیچ کس
من خدایم را پشت دیوارهای بلند حاشا
با یک ضربه ی داس کشتم!
دستم را مفشار
دستهای من آلوده ست
به نفس های عمیق هوسم
و به خدائی که همین جا کشتم
من تو را نیز یک روز
در شک...خواهم کشت
و برایت گریه ها خواهم کرد
--------------
اولشو که خودم خوندم بدم اومد...ولی بقیه اش واقعا جالب بود
صفحه ها: 1 2 3 4 5 6 7
لینک مرجع