تنها شاهد اشک های شبانه ام
همین صفحه ی سفید و جوهر سیاه است
هرگز نخواستم چشم نا محرم این لحظه های ناآشنا
فرو ریختن اشک را بر گونه هایم ببیند
همیشه بالش سکوت را
زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم
تا کسی صدایم را نشنود
اما تو
تو که از گریه های پنهانی من با خبری
چه کنم
گاهی همین گریه های گهگاه
جای خالی تو را
در غربت ترانه هایم پر می کند
باور کن!
می خواهم باور کنم
تمام سراب هایی را که پیش رو دارم
و باور کنم
در نگاه سرد و مردهء آن رهگذر
احساسی متولد می شود
از میان آتشی که
برق نگاه من در چشمانش برمی افروزد...
من باور می کنم
باور می کنم حتی اگر تمام دروغ های دنیا
برای خاموش کردن ارتعاش حقیقت
حنجره ات را بلرزانند...
این بار برای همیشه باور می کنم
حتی اگر هرگز نگویی :
"دوستت دارم"
باورش کردم
و ندانستم تمام حرفهایش فریب است
خنده هایش دروغ و بی احساس
گریه هایش هم کمی عجیب است
ندانستم ویرانگری آمده ویرانم کند
سا حر است می خواهد سحر سامانم کند
ندانستم رهگذر است، بهانه اش خستگی
برای اغفا ل من می آید از در دلبستگی
باورش کردم
و حرفهایش را شنیدم
دلم که با دلش یکدل شد جز آزار چیزی ندیدم
زبان بازیش که تمام شد
دل ساده ام که رام شد
دیگر دوست داشتنی در کار نبود
دیگر دوستی منتظر سر قرار نبود
چیزی نگفتم من هر چه به روزم آورد
حالا خوب می فهمم معنی حرفهایش را
فریبی بیش نبود
او که دم از محبوبیت میزد
در شهر خود غریبی بیش نبود
او از عشق بی نصیب بود
اوکارش فریب بود
او بازی می خواست، بازیچه زیاد داشت
یکی یکی می شکست و کنار می گذاشت
او همیشه فکر دلبری بود
چشمهای شیطان همه جا دنبال پری بود
او به وفا و صداقت کرده بود پشت
او عاشقانش را پنهانی با محبت می کشت.
به گمان تا بی نهايت خسته خواهم ماند و تنها
بی ترانه بی اميد و بی سرور
سرد و تاريک در فراسوهای دل
تا نهايت خسته خواهم ماند و خواهم خواند
راستـــــــــــــــــــی......
به ياد می آوري؟
روزی كه ماهی ها مردند،
و قناری برای هميشه خاموش ماند،
روزی كه شب را اسير خود كرد
و ستارگان مهتاب را تشييع كردند.
آن روز را به خاطر بسپار،
برايش مراسمی بگير
شمعی روشن كن
عكس ياسهای پژمرده را روبان سياه ببند.
و مرا هم صدا كن.....
طلوع تلخی ها را آواز سازيم
و بخوانيم
صدايم كن تا
غم كوچ احساسمان را با هم قسمت كنيم.
اگر صدايم كردی و نيامدم
بدان كه پی عكسی از خودم می گردم و
تكه روباني.....
خدا حافظ
خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود
خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت
خداحافظ طلوع تو غروب من
خداحافظ تو ای محبوب ناز
من
کتاب دلتنگی هایم رادرتاقچه دلت جا می گذارم تا اگر روزی تقویم زندگیت
خاطرات شیرین گذشته را به یادت انداخت نگاهی به آن افکنده وبدانی از
اولین فصل تا آخرین فصل بودنم.تنها سوالم این بودکه بی پاسخ ماند...
چرا برای خزان دلم ، بهاری نیست..........؟!؟!
در این شهرمرده.دراین دیارکوچک که شب وروزهردوتاریک اند.
دراین روزگار که مردم اش پا برروی احساس می نهند.
دروغ.گهواره ای است که همه در آن به خواب رفتند
غریب غربت تنهایی
باور کردم
در این دنیا
هیچ چیز باور کردنی نیست
چرا که همه پشت نقابی به نام جسم زندگی میکنیم
و این یعنی دو روئی!
م.ت
دستانم را بگیر و باور کن ، باور کن که دیگر از من منی نمانده است ... .
بیا و باور کن که آغوشم دیگر هیچ آرامشی ندارد ... .
بیا و باور کن حقیقت تمام حرف هایم را آن هنگام که می گفتم هیچم و باور نداشتی ... .
بیا و باور کن که هیچم و هر روز هیچ و هیچ تر میشم ... .
مرا ببخش اما آنچه که تو می خواهی نیستم ، من سالهاست همه چیزم را در کوچه های پر تردید هیچستان باخته ام ... .
هیچی ام را بیا و باور کن ... باور کن ... باور کن ... هیچی ام را باور کن ... . ...
کجایی تو؟
در این روزهای اندوه بار و کدر که همه جا بوی روزمرگی میدهد
تو را من کجا جا گذاشتم؟
بدون تو ادامه دادن مقدور نیست
من توقف مطلق کرده ام
و نبض زندگی انگار هیچگاه در درونم نمی زده است!
این روز ها در غم نداشتن تو به زمین و زمان ناسزا گفته ام
باور کن
باور کن
فراموش کردنت مقدور نیست
و درد نداشتنت به گفته نمی اید
در این برهوت خشک ابتدا مرا خاک کن بعد به هر کجا میخواهی برو!
با ور کن که هیچگاه نمیگذارم دستان سرد دیگری
جای دستان گرم تو را بگیرد
اخرین نشانه های رسیدنم را به تو میبینم
و می خوا هم همسایه آسمان و هم آغوش تو باشم
تا ابد
چه زود ازم خسته شدی چه زود از یاد بردی منو
چه زود یکی دیگه اومد جامو گرفت تو دل تو
بهم وفا نکردی و تیشه زدی به قلب من
منو به غم نشوندی و گذشتی از کنار من
نمیدونم به جرم عشق یه عمره که زندونیم
توی آتیش غم تو یه عمره دارم میسوزم
چه امید بندم در این زندگانی / که در نا امیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد / پیام وفایی از این زندگانی . . .
چه امید بندم در این زندگانی / که در نا امیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد / پیام وفایی از این زندگانی . . .
شهر من غربت ؛ دیارِ بی کسی
اندکی پایینتر از دلواپسی
چند متری مانده تا آوارگی
ده قدم پایینتر از بیچارگی
جنب یک ویرانه میپیچی به راست
میرسی در کوچه ای کز آنِ ماست
داخل بن بست تنهایی و درد
هست منزلگاه چندین دوره گرد
خسته و وامانده از این ماجرا
در میان اطراف میبینی مرا...
باورت گردد دلم ای یار من
باورت کردم شدی غمخوار من