Avaxnet

نسخه کامل: خدا هست(داستان كوتاه)
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
صفحه ها: 1 2

مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت. در حال كار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت.

 

آنها در مورد موضوعات مختلف صحبت كردند.

 

وقتي به موضوع خدا رسيدند، آرايشگر گفت : من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد.

 

مشتري پرسيد چرا باور نميكني؟

 

- كافي است تا به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو ، اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي

 

 بي سرپرست پيدا مي شد؟اگر خدا وجود مي داشت، نبايد درد و رنجي وجود داشت.

 

نمي توانم خداي مهرباني را تصور كنم كه اجازه ميدهد اين چيزها وجود داشته باشد.

 

مشتري لحظه اي فكر كرد، اما جوابي نداد، چون نمي خواست جر و بحث كند.

 

آرايشگر كارش را  تمام كرد و مشتري از مغازه بيرون رفت.

 

به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد، در خيابان مردي ديد با موهاي بلند و كثيف وبه هم تابيده و ريش اصلاح نكرده.

 

ظاهرش كثيف و ژوليده بود.

 

مشتري بر گشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت:

 

ميداني چيست؟ به نظر من آرايشگر ها هم وجود ندارند.

 

آرايشگر با تعجب گفت: چرا چنين حرفي ميزني؟

 

من اينجا هستم، من آرايشگرم من همين الان موهاي تو را كوتاه كردم.

 

مشتري با اعتراض گفت:

 

نه! آرايشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هيچ كس مثل مردي كه آن بيرون است، با موهاي بلند و كثيف و ريش اصلاح نكرده پيدا

 

نمي شد.

 

- نه بابا ، آرايشگرها وجود دارند! موضوع اين است كه مردم به ما مراجعه نمي كنند.

 

مشتري تاييد كرد: دقيقا! نكته همين است.

 

خدا هم وجود دارد!

 

مردم به او مراجعه نمي كنند و دنبالش نمي گردند .

 

براي همين است كه اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.

فوق العاده بود. فکر می کنم دندون آرایشگره شکسته باشه ، چون جوابی که مشتری بهش داد خیلی دندون شکن بود.

عالی بود عاطفه جان
نمیتوان وجود خدا را دقیقا با این مثال متوجه شد
شما تصور نمیکنید که ان اشخاصی که مریض یا درمانده هستند ، حتما از یاد خدا غافل بوده اند که به چنین وضعیتی دچار شده اند و کسانی که سالم هستند و شاد ، حتما به یاد و دنبال خدا بوده اند
کافی است کمی در اطراف خود تان دقت کنید ، افراد خداپرست و پاکی را خواهید دید که مریضی های سختی دارند و همچنین برعکس ان را
کمی عمیق تر و ریشه ای تر نگاه کنید ، لطف خدا همواره شامل بنده هایش بوده و خواهد بود
سلامتی ، رفاه و ارامش که به خوشبختی تعبیر میشوند رابطه نزدیکی با نوع نگرش انسانها در موضوع قضا و قدر دارد
خوشبختی یک حس درونی است که هر انسانی در هر شرایطی میتواند ان را بدست بیاورد و رابطه مستقیمی با خود شناسی  در نهایت خداشناسی دارد
متاسفانه کمی بحث پیچیده میشود و الان مجالی برای ان نیست

اگر علاقه مند به بحث قضا و قدر و ارتباطش با ارامش و حس خوشبختی انسان دارید ، لطفا عنوان کنید تا در یک تاپیک مجزا در مورد این موضوع بحث کنیم و من هم سعی میکنم نتیجه سالها تحقیق و مطالعاتم در این زمینه و دریافتها و برداشتهایی که داشته ام را با شما در میان بگذارم ، شاید برایتان مفید باشد

پیروز باشید

کسایی که خوب هستند و مؤمن بیشتر دچار مشکلات و بیماری های نا علاج دچار می شن به نظر من این دلیلش اینه که خدا می خواد اونارو بیشتر امتحان کنه چون دوستشون داره و اون دسته از این افراد که در اثر بیماری از دنیا میرن چون خدا نمی خواد در این دنیایی بد زندگی کنن

من علاقه مند به بحث قضا و قدر و ارتباطش با ارامش و حس خوشبختی انسان دارم . خوشحال میشم از شما چیزی یاد بگیرم

هر وقت خواستی بفهمی واقعاً خدایی هست یا نه ، جلوی آینه بایست و فقط تماشا کن . همیشه برق چشم ها ، نشانگر برق زندگی و وجود هستن که هیچ وقا ن رو از خودمون نداشتیم .

->> ANGEL <<-

اگر خواستي يه روزي از يه نردبان بلند بالا بري تا به خدا برسي بدون كه نگهدارنده اون نردبان كسي نيست جز خداي مهربون

       دست نوازش

روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.
او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟
بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت: "من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد:  اين دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.
شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي يتيم دست نوازش کشيده ايد؟ بر سر فرزندان خود چطور؟

یه روز سر کلاس فلسفه استاد به بچه ها گفت بچه ها چون ما باچشم خدا رو نمی بینیم و با دست نمی تونیم لمسش کنیم پس خدایی وجود نداره!

یکی از بچه های پر جرات کلاس اجازه گرفت و با شجاعت این طور گفت:

بچه ها کسی عقل استاد رو می بینه؟یا عقل استاد رو میشه با دست لمس کرد؟

ادامه داد پس چون عقل استاد رو با چشم نمی بینیم و نمی تونیم با دست لمسش کنیم پس استاد عقل نداره!

                                                             جواز بهشت

روزي مردي خواب ديد که مرده و پس از گذشتن از پلي به دروازه بهشت رسيده است. دربان بهشت به مرد گفت: براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد، کارهاي خوبي را که در دنيا انجام داده ايد، بگوييد تا من به شما امتياز بدهم.

مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهرباني رفتار کردم و هرگز به او خيانت نکردم.

فرشته گفت: اين سه امتياز.

مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتي ديگران را هم به راه راست هدايت مي کردم.

فرشته گفت: اين هم يک امتياز.

مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه اي ساختم و کودکان بي خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.

فرشته گفت: اين هم دو امتياز.

مرد در حالي که گريه مي کرد، گفت: با اين وضع من هرگز نمي توانم داخل بهشت شوم مگر اينکه خداوند لطفش را شامل حال من کند.

فرشته لبخندي زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهي است و اکنون اين لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر شد! 

صفحه ها: 1 2
لینک مرجع