Avaxnet

نسخه کامل: ریشــــه ضرب المثل های پـــــــــارســـــــی
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
صفحه ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29
معنی و مفهوم استعاره ای عبارت مثلی بالا موقعی به کار میرود که شخصی را از بین برده یا از موسسه ای که در آن کار می کرده اخراج کرده باشند . در چنین موارد و نظایر آن گفته می شود : بالاخره کلکش را کندند .
این ضرب المثل در ازمنه و اعصار گذشته و دوران حکومیت مطلقه هنگامی که یکی از مخالفان و سرکشان دستگاه را سرکوب کرده از بین می بردند نیز به کار برده می شد ولی در حال حاضر ناظر بر کسی است که چون قصد تفتین و سعایت داشته باشد با اتخاذ تدابیر لازم نقشه هایش را بر هم زنند و دفع شر کنند .
کلک آتشدان کلی و سفالین است که آهنگران از آن برای سرخ کردن فلزات استفاده می کردند تا بتوانند آهن و فلز گداخته را در روی سندان و زیر چکش به هر شکلی که بخواهند در بیاورند .
کلک مزبوربه شکل تقریبی گلدانهای معمولی ساخته می شد و در زیر آن سوراخی داشت که لوله دمیدن را از زیر زمین به آن متصل می کردند . آن گاه در داخل مقداری آتش و بر روی آن زغال سنگ یا زغال چوب می ریختند و با تلمبه مخصوصی از زیر کلک به آن می دمیدند تا زغالها کاملاً سرخ شود . سپس آهن مورد نظر را در درون آتش می گذاشتند و باز هم به شدت می دمیدند تا آهن نیز گداخته شده به شکل آتش درآید و از آن تیشه و داس و تبر و بیل و کلنگ و انبر و... بسازند .

[تصویر: 2607j8o.jpg]

با وجود آنکه آلات و ابزار الکتریکی موجب شده است که آهنگری از صورت سابق به شکل کارگاههای برقی درآید مع هذا هنوز در غالب شهرهای ایران دستگاه کلک خودنمایی می کند و آهنگران مخصوصاً جوگی های دوره گرد از آن برای ساختن آلات و اشیاء فلزی استفاده می کنند .
جوگی ها قبایل سیاری هستند که به صورت چادرنشینی زندگی می کنند و به تناسب فصل به روستاهای ییلاقی و قشلاقی می روند و در خارج از آبادی چادر می زنند . اگرچه هر یک از خانواده های جوگی چند راس اسب و الاغ و گوسفند دارند ولی حرفه اصلی آنها آهنگری است که چون درخارج از آبادی روستاها چادر زدند پس از نصب چادرها اولین کارشان این است که زمین جلوی چادر را کنده کلک را نصب میکنند .
در حقیقت کلک اساس کار جوگی ها و آهنگرهاست تا بدان وسیله به ساختن احتیاجات فلزی روستائیان بپردازند .
وقتی کلک را بکنند یعنی از زمین دربیاورند دال بر این است که می خواهند ازآن منظقه کوچ کنند و به جای دیگر بروند . شبها که هوا تاریک میشود وسکنه دهات و روستاها در خانه های خویش خوابیده اند در دل شب به همان روستاها و روستاهای مجاور می روند و دستبرد می زنند . مردان جوگی هم برخی اسب و گاو می دزدند و شبانه به وسیله ایادی خویش حیوانات مسروقه را به نقاط دور دست می فرستند و به قیمت نازل می فروشند . همین مسائل موجب می شود که بعضی مواقع بین روستاییان و جوگی ها اختلاف بروز می کند و گهگاه به منازعه و زد و خورد منتهی می شود . در این موقع کشاورزان قبل از هر کاری جلوی چادر جوگی می روند و کلکش را میکنند و به دور می اندازند . وقتی کلک کنده شد جوگی مجبور می شود اثاث و زندگی را جمع وبه جای دیگر کوچ کند . با این توصیف اجمالی معلوم گردید کلک را کندن یعنی دفع و رفع مزاحمت کردن است که در ادوار گذشته به علت بی نظمی و نابسامانی کشور و عدم وجود امنیت بیشتر مورد استعمال داشت و به همین جهت در اصطلاحات عامیانه به صورت ضرب المثل درآمده است .
عبارتهای بالا کنایه از حقه بازی و پشت هم اندازی به منظور خنثی کردن نقشه طرف مقابل است که افراد مزور وحقه باز جهت تامین منافع و مصالح شخصی به کار می برند و همچنین در هر انجمن آمدن و به هر اجتماعی از مردم رفتن را نیز کلک زدن گویند .

[تصویر: 2607jua.jpg]

واژه کلک را به صور و اشکال مختلف مورد استعمال قرار می دهند و در هر مورد منظورخاصی از آن متصوراست .
در موردی که به هو وجنجال چیز بی اساسی را بخواهند جاندار وحقیقی جلوه دهند اصطلاحاً میگویند : این هم کلک است .
در اصطلاح عمومی عبارت کلک کردن هم گفته می شود که کنایه از نقشه کشیدن و کنکاش نمودن برای تامین منظور و مقصود می باشد .
تهرانی ها کلک مرغابی هم می گویند که همان معنی و مفهوم حقه بازی از آن افاده می شود .
در مناطق ساحلی مازندران که مستور از جنگل و نیزار است مردابهای متعددی وجود دارد که غالباً از فاضلاب انهار و چشمه ها و آب بندانها تشکیل شده است .
این مردابها بهترین محل برای تخمگذاری مرغابیهاست که به طور دسته جمعی از دریا به سوی این مردابها پرواز می کنند .
کشاورزان برای صید مرغابی جلوی این مردابها مشترکاً سدی از چوب و نی و برگ درختان به عرض چند کیلومترمی بندند تا سطح آب در مرداب بالا بیاید و مرغابیها را برای سکونت و تخمگذاری به سوی خود جلب کند . آن گاه هر یک از کشاورزان در پشت این سدها حوضچه هایی احداث می کنند و محیط حوضچه را به وسیله دیواره ای از ساقه های نی و شاخه ها و برگهای درختان بالا می آورند .
در زیر هر یک از این حوضچه ها نقبی تعبیه شده و حوضچه مزبور به وسیله آن نقب با نهر مجاور ارتباط دارد . این حوضچه فقط یک مدخل برای ورود مرغابیها دارد که در سطح حوضچه است و روی آن با پوششی از تور مستور می شود . طناب بلندی به دو سر این تور وصل شده و سر طناب در فاصله چند متری در دست کشاورز است .
طرز صید مرغابی به این ترتیب است که کشاورز صیاد با چند قطعه اردک تربیت شده که به مرغ دام موسوم اند در پشت سد مرداب که با حوضچه فاصله چندانی ندارد در جای پنهانی که مرغابیها او را نبینند به انتظار می نشیند و سکوت مطلق را رعایت می کند . مرغابیها معمولاً به طور دسته جمعی و با نظم و ترتیب خاصی که واقعاً دیدنی است پرواز می کنند . کشاورز صیاد که با مرغهای دام در پشت مرداب پنهان است به محض اینکه مشاهده کرد یک دسته مرغابی بر بالای سرش در مرداب به حال طیران است یکی از مرغهای دام را به سوی مرغابیها رها می کند .
این مرغ دام که به خوبی تربیت شده و وظیفه خود را نیز خوب می داند در جلوی مرغابیها مانند مرغ پیشاهنگ به پرواز در می آید و با صدای مخصوص مگ ، مگ سر و صدا راه می اندازد و بدین وسیله مرغابیها را به دنبال خود می کشاند . کشاورز پس از چند دقیقه مرغ دام دیگری را پرواز می دهد تا به کمک مرغ دام اولیه بتواند به صدای مخصوصش مرغابیهای دیگر را جلب و به جمع اولی اضافه کند .
آن گاه کشاورز با توجه به تعداد مرغابیهایی که در پرواز هستند تعداد پنج الی ده و بعضی مواقع بیست قطعه مرغ دام را که در اختیار دارد پرواز می دهد . این مرغهای دام پس از چند بار که بالای مرداب پرواز کردند یکی یکی پشت سرهم به طرف حوضچه سرازیر می شوند و مرغابیها هم به تبعیت آنها داخل حوضچه می شوند . وقتی که کشاورز اطمینان حاصل کرد که تمام مرغابیها به دنبال مرغهای دام به حوضچه داخل شدند از محل پنهانی سرش را بیرون می آورد و به مرغهای دام نگاه می کند .
این نگاه کشاورز علامت گریز و فرار است و مرغهای دام یکی پس از دیگری زیرآب می روند و از طریق نقب که راهش را بلد هستند خارج می شوند و در نهر مجاور از آب بیرون می آیند ولی مرغابیها که راه نقب را بلد نیستند در سطح حوضچه می مانند و در این موقع کشاورز طناب را می کشد و تور بر روی حوضچه و مرغابیها می افتد . دیگر کار تمام شده است ، کشاورز صیاد نزدیک حوضچه می آید ، یکایک مرغابیها را از زیر تور می گیرد و دو بال هر مرغابی را در داخل هم طوری قرار می دهد که نتواند پرواز کند و آنها را در کناری می گذارد .
سپس سرشان را می برد و در آب راکد مقابل می اندازد . پس از آنکه تمام مرغابیها کشته و شسته شدند آنها را به وسیله قایق به محل مسکونی خویش و سپس برای فروش به شهرهای مازندران یا تهران حمل می کند .
آنچه که از تفضیل قضیه بالا باید نتیجه گرفت این است که حوضچه مورد بحث با آن دیواره های از چوب و نی و سقف توری را در اصطلاح و زبان مازندرانی کلک می گویند که بر اکثر کثرت استعمال از آن معانی و مفاهیم دام و حیله و نقشه برای خنثی کردن فعالیت طرف مقابل استنتاج شد . مانند کلک ، کلک زدن ، کلک کردن ، کلک ساختن ... که همه و همه متفرع از همین کلک مرغابی است .
کسانی که در گشاده دستی ، اندازه نگاه ندارند و برای بخشندگی حدی قفی قایل نباشند این گونه افراد را حاتم صفت و عمل آنان را از باب تجلیل یا نکوهش به حاتم بخشی تعبیر و تمثیل می کنند و حتی مولانا جلال الدین محمد مولوی کلمه حاتم را با کده ترکیب کرده و به صورت حاتم کده آورده از آن معنی :« جای جود و سخا و بخشش » خواسته است چنان که می فرماید :

محتسب بود او اگر بحر آمده

هر سر مویش یکی حاتم کده


[تصویر: 4cave3b.jpg]

عبارت حاتم بخشی از امثله سائره ای است که ورد زبان خاص و عام و تکیه کلام شاعران و نویسندگان قدیم و ندیم می باشد . اکنون ببینیم حاتم کیست وصیت شهرتش چگونه طومار زمان را در هم نوردیده است که عرب و عجم به سخا و کرم وی مثل زنند :
حاتم بن عبدالله بن سعد بن الحشرج مکنی به ابوسفانه ومعروف و مشهور به حاتم طایی از قبیله طی مردی بخشنده و جوانمرد بود . این صفت عالیه را از مادرش عتبه دخترعفیف به ارث برده بود زیرا عتبه با وجود ثروت و مکنت فراوان هر چه به دستش می امد به مسکینان و مستمندان می بخشید . کسانی او را از این کار منع کردند چون سودی نبخشید او را یک سال زندانی کردند و نان و آب قلیل به او می رسانیدند تا بلکه رنج و سختی بکشد و از افراط در بخشندگی خودداری کند . پس از یک سال آزادش کردند و قسمتی از اموالش را از او مسترد داشتند . قضا را روزی زنی مستمند نزدش آمد و چیزی خواست . عتبه تمام اموالش را یکسره به آن مستمند ارزانی داشت و گفت :« در آن سختی و گرسنگی که مرا رسید سوگند یاد کردم که چیزی را از سائل و خواهنده دریغ ندارم »

حاتم ازآن زمره مردان روزگار بود که در وجود و سخا کمتر نظیر و بدیل داشت . هر چه به دست می آورد جز اسب و سلاح که آنها را نمی بخشید چیزی نگاه نمی داشت . عجب آنکه بیش از ده بار اموالش را بخشید ولی باز به چندین برابر آن دست یافت .
نوار همسر حاتم طایی نقل می کند که :« سالی خشکسالی در رسیده قحط غلاً گریبانگیر خرد و کلان شده بود . شیر دهندگان را شیر در پستان بجوشید و شتران را جز پوستی بر استخوان نمانده و هر مال و ثروتی که بود نابود شد و هلاک را یقین کردیم .»

در یکی از شبهای بسیار سرد فرزندان ما عبدالله و عدی و سفانه از گرسنگی فریاد می کردند . حاتم به سوی پسران رفت و من به طرف دختر رفتم و تا پاسی از شب نگذشت آرام نگرفتند . حاتم سخن گرفت و بدان سخن مرا مشغول می داشت . مراد او دریافتم و خود را به خواب زدم و چون دیری از شب گذشته بود خیمه بالا رفت . حاتم گفت :« کیست ؟» آن کس گفت :« زنی از همسایگانم و از نزد کودکانی که از گرسنگی فریاد می کنند می آیم و پناهگاهی جز تو نمی دانم .» حاتم او را گفت: « آنها را نزد من آر که خداوند تو و آنها را سیر گرداند .» زن برفت و در حالی که دو کودک در آغوش گرفته بود و چهار تن دیگر گرداگرد او ، بازگشت . حاتم به سوی اسب خود رفت و آن را بکشت و کارد به دست زن داد وگفت :« از آن به کاربر» پس بر آن گوشت گرد آمدیم و بریان کردن و خوردن گرفتیم . پس به خیمه های قبیله روی آورد و یکایک را گفت :« برخیزید و آتش برافروزید » همگی گرد آمدند و حاتم جامه به خود پیچید و در کنجی بایستاد و مارا نگریست و با آنکه او را احتیاج به غذا بود پاره ای از آن گوشت نخورد و چیزی نگذشت که جز استخوان و سم اسب بر جای نماند . پس من حاتم را بر این کار ملامت کردم و وی گفت :« نوار، از چیزی که فانی و زوال ناپذیر است ملامت و سرزنش مکن ، چه بخیل و ممسک در طریق مال فقط یک راه می بیند در حالی که جواد و بخشنده راههای زیادی می نگرد .»
پیداست درعصرحاضرکه زن و مرد درکنار یکدیگر در جامعه گام برمیدارند واز کلیه حقوق ومزایای ملی و اجتماعی به تساوی برخوردار هستند ضرب المثل بالا معنی و مفهومی ندارد ولی این ضرب المثل در قرون متمادی مورد استناد و اصطلاح بوده و هم اکنون نیز گاهگاهی آن را از باب شوخی و مطایبه – نه طنز و تحقیر – بر زبان می آورند .
به طوری که می دانیم مصراع بالا از عنصری ملک الشعرای دربار سلطان محمود غزنوی بوده و بیت کامل آن این است :

چو از راستی بگذری خم بود

چو مردی بود کز زنی کم بود


[تصویر: 4beh9mr.jpg]

به طوری که در کتب تاریخی به ویژه تذکره دولتشاه و قابوسنامه مندرج است ، مجدالدوله دیلمی بعد از وفات پدرش فخرالدوله هفده سال در عراق عجم و دیلم سلطنت کرد ولی چون طفل بود مادرش سیده دختر ابودلف دیلمی که زنی عاقله و با کفایت بود زمام امورکشور را در دست داشت و با لیاقت وکاردانی حکومت می کرد .
گویند سلطان محمود غزنوی از سیده باج و خراج طلب کرد و به وی نوشت :« بیشتر اهل ایران و هند مطیع و منقاد من شدند تو نیز فرزندت را روانه کن تا دررکاب همایون من باشد وباج وخراج قبول کن وگرنه دو هزار فیل جنگی به دیار تو فرستم ...»
سیده رسول را اکرام نمود و در جواب سلطان نوشت : « سلطان محمود مردی غازی و صاحب دولت است و اکثر ایران و هند او را مسلم ، اما تا شوهرم فخرالدوله در حیات بود مدت دوازده سال از تاختن و خصومت سلطان محمود اندیشناک بودم ، تا شوهرم به رحمت حق واصل شده آن اندیشه از خاطرم محو است ، چرا که سلطان پادشاهی بزرگ و صاحب ناموس است . لشکر بر سر پیرزنی نخواهد کشید . اگر لشکر کشید و جنگ کند مقرراست که من نیز جنگ خواهم کرد . او خویشتن نیکو داند که کار جنگ و جدال حسابی ندارد و در پیکارها هم احتمال شکست . اگرظفر مرا باشد تا دامن قیامت مرا شکوه است و به همه عالم نویسم که :« سلطان محمود را بشکستم که صدپادشاه را شکسته بود واگر ظفر او را باشد مردم گویند پیرزنی را شکست داد و فتحنامه ها در ممالک چگونه نویسند ؟ چه مردی بود کز زنی کم بود . می دانم که سلطان مردی عاقل و فاضل است . هرگز اقدام به چنین کاری نخواهد کرد ومن باری آسوده ام و بر بساط کامرانی و رفاهین غنوده ...»

سلطان محمود با شنیدن پیغام بر عقل و کیاست سیده آفرین کرد و گفت :« ما می خواستیم شعبده ای ببازیم اما این زن را خود پیش بینی زیاده از مردان است و تا سیده زنده بود قصد مملکت فخرالدوله نکرد ولی پس از مرگ سیده به طوری که در کتب تاریخی نوشته شده فرزندش مجدالدوله را با پسر و نوابش دربند کرده به غزنین فرستاد و فرزند ارشد خویش مسعود غزنوی را به حکومت ری منصوب داشت .
عبارت بالا در عرف اصطلاح عرفا و ارباب ذوق وادب کنایه از ترک علایق ، پشت پا زدن به دنیا و مافیها و رهاکردن امیال و آرزوها باشد .
خواجه شیراز می فرماید :

من هماندم که وضو ساختم از چشمه عشق

چهارتکبیر زدم : یکسره بر هرچه که هست

[تصویر: 4cj0ggw.jpg]

باید دید منظور از چهار تکبیر و شان نزول آن چیست که آدمی چون بخواهد تبرای مطلق از ما سوی بجوید آن را به چهار تکبیر تعبیر میکند .

تکبیر از لحاظ ریشه و مفهوم لغوی « بزرگ و کلان گردانیدن چیزی و بزرگ شمردن و بزرگی صفت کردن آن چیز آمده است » همچنین به منظور بزرگ داشتن و خدای را به بزرگی یاد کردن نیز تکبیر می گویند .
در محارباتی که در صدر اسلام بین مسلمین وسپاهیان دشمن روی می داد هنگامی که جنگ مغلوبه می شد مسلمین تکبیرگویان پیش می رفتند و با صدای الله اکبر شمشیرمی زدند تا دوست و دشمن را بشناسند و احیاناً به جانب خودی و آشنا شمشیرحوالت نکنند . از طرف دیگرتکبیر علامت فتح و پیروزی هم بوده است . درمیدان جنگ پس ازغلبه بردشمن تکبیر میگفتند . به هنگام صلح هم چون متهمی در مجمع عمومی و محضر قضات محکمه اقراربه جرم می کرد مستنطق یا بازپرس به علامت موفقیت تکبیر میگفت و حاضران جلسه با صدای بلند پاسخ می دادند .

تکبیر دیگری به نام تکبیرة الاحرام داریم که اولین تکبیر نماز است وچون بعد از آن سخن گفتن یا عملی غیر از اعمال نماز به جای آوردن حرام است بدین جهت آن را تکبیرة الاحرام گویند .
اما چهارتکبیراختصاص به نماز میت دارد که به مذهب اهل سنت و جماعت بر جسد و جنازه میت گفته می شود و چون بعد از آن میت را برای همیشه وداع می گویند لهذا در اصطلاح عمومی از آن به معنی و مفهوم ترک و قطع علایق تعبیر شده است . توضیح آنکه قبل ازخلافت عمر نماز میت را با چهارو پنج و شش تکبیر می گزاردند . در زمان عمر منحصر به چهار تکبیر شد . و از آن موقع تاکنون در نزد اهل سنت به همین منوال باقی مانده است ولی در مذهب تشیع خلافی نیست که در نماز میت یا نماز جنازه پنج تکبیر گفته می شود .
این نکته هم ناگفته نماند که تنها بر جنازه مولای متقیان حضرت علی بن ابی طالب (ع) هفت تکبیر گفته شده .
در پایان مقال بی مناسبت نیست که این روایت را در رابطه با فضیلت چهار تکبیر نقل کنیم :
هرکس در بامداد بعد از وضو با غسل با خلوص نیت و از صمیم قلب چهار تکبیر را رو به سوی چهار جهت اصلی بر زبان بیاورد به طور حتم به مراد خود به شرط اینکه مشروع و عقلانی باشد خواهد رسید ... از چهار تکبیر برای هر حاجت حتی رفع دشمنی هم می توان استفاده کرد . اگر شما دشمنی داشته باشید که از او می ترسید وبیم دارید که گزندی به شما بزند می توانید به وسیله چهار تکبیر دشمنی او را نسبت به خود رفع نمایید مشروط بر اینکه نخواهید آسیبی به او برسد ، چون از اسم اعظم خداوند نباید استمداد کرد مگر برای کارهای مشروع و اعمال مثبت نه اعمالی که باعث آزار دیگری بشود یا به او آسیب برساند که در این صورت نتیجه معکوس به دست می آید و آن کس که برای آزار دیگری چهار تکبیر میگوید خود دچار رنج و بدبختی می شود .
وقتی که تمایلات و هوسهای نفسانی غلبه کند و از عقل سلیم به قضاوت و داوری استمداد نشود آدمی به دنبال لذایذ آنی و فانی می رود و آینده را به کلی فراموش می کند .
برچنین فردی اگر خرده بگیرند و او را به مآل اندیشی و تامین سعادت آینده اش موعظه کنند شانه را بالا انداخته با خونسردی و بی اعتنایی پاسخ می دهد :« دم غنیمت است ، چو فردا شود فکر فردا کنیم .»
پیداست که مصراع بالا از داستان نامدار ایران حکیم نظامی گنجوی است ولی چون واقعه تاریخی جالب و آموزنده ای آن را به صورت ضرب المثل درآورده است لذا آن واقعه شرح داده می شود .

[تصویر: 3yh7tbl.jpg]

جمال الدین ابواسحاق اینجو از امیرزادگان دولت چنگیزی بود که به علت
ضعف دولت مغول و امرای چوپانی بر قسمت جنوبی ایران دست یافت و در شهر شیراز به نام شاه ابواسحاق به سلطنت نشست .
ابواسحاق پادشاهی خوش خلق و پاکیزه سیرت بوده اما همواره به عیش و عشرت اشتغال داشته معظمات امور پادشاهی را وقعی نمی نهاده است .
حکایت کنند در سال 754 هجری محمد مظفر از یزد لشکر کشید و به قصد ابواسحاق به شیراز آمد . شاه ابواسحاق به عیش و عشرت مشغول بود و هر چه امرا و بزرگان گفتند که :« اینک خصم رسید » تغافل می کرد تا حدی که گفت :« هرکس از این نوع سخن در مجلس من بگوید اورا سیاست کنم » به همین جهت هیچ کس جرئت نمی کرد خبر دشمن به او دهد تا اینکه مظفر امیرمبارزالدین و سپاهیانش به دروازه شیراز رسیدند . موقع باریک و حساس بود ناگزیر به شیخ امین الدوله جهرمی ندیم و مقرب شاه ابواسحاق متوسل شدند و او چون خطر را از نزدیک دید از شاه خواست که بر بام قصر رویم زیرا تماشای بهار و تفرج ازهار در جای بلند و مرتفع بیشتر نشاط انگیزد و انبساط آورد !
خلاصه با این تدبیر شاه را بر بام کوشک برد . شاه ابواسحاق دید که دریای لشکر در بیرون شهر موج می زند . پرسید که :« این چه آشوب است ؟» گفتند :« صدای کوس محمد مظفر است » فرمود که :« این مردک گرانجان ستیزه روی هنوز اینجاست ؟» و یا به روایت دیگر تبسمی کرد و گفت :« عجب ابله مردکی است محمد مظفر ، که در چنین نوبهاری خود را و ما را از عیش دور می گرداند !» این بیت از اسکندرنامه بر خواند و از بام فرود آمد :
همان به که امشب تماشا کنیم

چو فردا شود فکر فردا کنیم

حاصل کلام آنکه محمد مظفر شهر شیراز را بدون زحمت و درگیری فتح کرد و شاه ابواسحاق متواری گردید و سرانجام پس از سه سال در به دری و سرگردانی به سال 757 هجری در اصفهان دستگیر شد . او را به شیراز بردند و به دستورامیرمحمدمظفر یعنی همان ابله مردک به کسان و بستگاه امیرحاج ضراب که از سادات و اسخیای شیراز بود و بدون علت و سبب به فرمان شاه ابواسحاق کشته شده بود سپردند که به انتقام خون پدر او را بکشند.
این عبارت به لحاظ معنی و مفهوم واقعی یعنی کسی را با چوب زدن و به وسیله چوب تنبیه و سیاست کردن است ولی مجازاً کسی را خجل و شرمسار کردن از بسیاری احسان و نیکی ، بیش ازحد معمول و انتظار از کسی پذیرایی و به کسی محبت کردن ، نیکی کردن به آن که نسبت به تو نیکی نکرده است ، وبالاخره با انعام و اکرام کسی را که انعام و اکرام وظیفه او بوده خجل کردن است .
در تمام این موارد طرف مقابل خجلت و شرمساریش را با عبارت بالا به صور و اشکال زیر پاسخ می گوید :

چوبکاری نفرمایید ، فلانی مرا چوبکاری می کند ، خودم شرمنده هستم دیگر چوبکاری نفرمایید ، و قس علی هذا .
چوبکاری همان طوری که در بالا ذکر شده حاکی از سیاست و تنبیه طرف مقابل به وسیله چوب زدن است . این نوع تنبیه و مجازات از قدیمیترین ایام تاریخی بلکه از بدو خلقت بشرکه فقط چوب درختان جنگلی آلت و ابزار کار انسانهای اولیه بوده معمول و متداول بوده است . اطفال خردسال بازیگوش را با چوبهای نازک که به دست و پایشان می زدند تنبیه می کردند .


[تصویر: 4g6tqid.jpg]

مردان متاهل همسرانشان را - البته در دوره مردسالاری – با چوبهای ضخیم مخصوصاً چوب انار که ضربه هایش دردناک بوده و بدن را متورم و خون آلود می کرده است مجازات می کرده اند .

چوبکاری براثر زمان پیشرفت کرد! و از درون خانه داخل سیاست شده گوشه ای از گوشمالی و مجازات سیاست پیشه گان گناهکار را بر عهده گرفته است . در این مورد اگرگناهکار محکوم به مرگ می شد او را به پشت می خوابانیدند و با چوبهای ضخیم آن قدر به شکمش می نواختند که روده هایش پاره می شد و محکوم بیچاره بر اثر خونریزی داخلی به فجیعترین وضعی جان می داد .
چنانچه محکومیت گناهکار در حد مرگ و اعدام نبود این گونه محکومان را که اکثراً شاهزادگان و امرای ارتش وحکام ولایت بوده اند به طریق چوب زدن و نقره داغ ! کردن ، یعنی جریمه نقدی ، و نفی بلد و تبعید محکوم می کردند تا سایر ماموران دولت تکلیف خود را بدانند و سرجایشان بنشینند .

به طوری که یادآور شد اگرچه چوب زدن از قدیمیترین ایام تاریخی رایج و معمول بود ولی چوبکاری رجال و زعمای قوم فتحعلی شاه قاجار اتفاق افتاد و بخصوص در اوایل سلطنت ناصرالدین شاه بنابرنقشه و تصمیم میرزا تقی خان امیرکبیر شاهزادگان و حکام ولایات و فرماندهان قشون را که در انجام وظایف محوله تهاون و قصور می ورزیدند بدین وسیله چوبکاری و مجازات می کردند تا درس عبرتی برای سایرخدمتگزاران و عمال دولت باشد .
براثر نقشه و تدبیر امیرکبیر تا آنجا که مدارک موجود حکایت می کند علاوه بر حکام ولایات در حدود چهارده تن از عموها و عموزاده های شاه و حتی پسران خاقان مغفور به علت خطاهایی که مرتکب شده بودند چوب خورده جریمه شده اند ولی پس از قتل امیرکبیر این نظم و نسق و سختگیری بلاتفاوت نیز در عصر قاجار با خود او متروک شده است .

به هرصورت در حال حاضر که جزء امثال وحکم در صحبتهایمان می گوییم فلانی مرا چوبکاری می کند از دوره قاجاریه به خصوص در زمان صدارت امیرکبیر که چوبکاری نسبت به تمام مقامات کشور رواج وکمال یافته به یادگار مانده است .
هرگاه کسی در مقام معارضه و مبارزه بالاتر و قویتر از خود برآید از باب هشدار و تهدید به او گفته می شود :« با او درنیفت و چوب توی آستینت می کند » یا به شکل دیگر :« طرف قوی است . حریفش نیستی و چوب توی آستینت می کند .»

به طوری که در کتب تاریخی مسطور است در ازمنه و اعصار گذشته که حکومت استبدادی و خودکامی و خودکامگی همه جا حکمفرما بود محکومان وگناهکاران را به انواع و اقسام مختلفه تنبیه ومجازات می کردند تا درس عبرتی برای سایرین باشد و خیال طغیان و سرکشی وتجاوز به حقوق دیگران را در سر نپرورانند .
تنبیه و مجازات به تناسب شدت و ضعف جرم گناهکاران به سه شکل انجام می گرفت . مجازات مرگ ، مجازات قطع و نقص عضو، مجازاتی که موجب درد و ناراحتی می شد .

[تصویر: 34988b8.jpg]

اگرچه درعصرحاضرمحکومان به اعدام را به وسیله چوبه دار یا تیرباران یا دراطاق گاز و یا روی صندلی الکتریکی اعدام میکنند ، ولی انوع و اقسام مجازاتی که در ادوار گذشته منتهی به مرگ محکوم می شد عبارت بود از: سربریدن ، شکم دریدن ، طناب در گلو انداختن وخفه کردن ، شقه کردن ، ازکمر دو نیمه کردن ، زنده پوست کردن و...

مجازات قطع و نقص عضو که درباره محکومان درجه دوم به کار می رفت عبارت بود: چشم ازحدقه درآوردن ، آهن تفته جلوی چشم عبوردادن و نور روشنایی چشم را سلب کردن ، دست و پا و گوش وبینی بریدن ، دندان شکستن ، لب دوختن وجز اینها که منتهی به مرگ نمی شد ولی محکوم بیچاره دچار نقص عضو می گردید .

مجازات محکومان درجه سوم عبارت بود از: چوب و تازیانه بر کف وکفل محکوم زدن ، وارونه از درخت آویزان کردن ، وارونه روی دو دست ایستادن ، روی یکپای ایستادن و بالاخره چوب توی آستین محکوم کردن و مدتی او را به آن شکل وهیئت برپای داشتن بوده است .

طرز و ترتیب کار این بود که دو دست محکوم را به شکل افقی نگاه می داشتند و آنگاه چوب محکم و غیر قابل انحنایی را به موازات دستهای محکوم از آستین لباسش عبورمی دادند و از آستین دیگر خارج میکردند . سپس مچ دستها و انتهای آستین محکوم را با طنابی محکم به آن چوب می بستند به قسمی که دستها به حالت افقی باقی بماند و نتواند آن را به چپ و راست و بالا و پایین حرکت دهد .

محکوم را با توجه به کیفیت واهمیت خلافی که از او سرزده باشد مدتی به این شکل و هیئت در فضای باز نگاه می داشتند تا پشه ومگس و سایر حشرات مزاحم و چندش آور بر سروصورتش بنشینند و اونتواند آنها را از خود دفع کند .
مجازات چوب توی آستین کردن اگر چه مرگ آور نبود و موجب نقص عضو نمی شد ولی پیداست که دستهای محکوم بر اثر سکون و بی حرکت بودن رفته رفته کرخت وبی حس می شد و مخصوصاً هجوم و حملات پشه ها و مگسها برسروصورتش چنان ناراحت کننده و چندش آور بود که دیر زمانی نمیگذشت که فریادش به آسمان بلند می شد و ازعمل خلافش اظهار ندامت و پشیمانی کرده طلب عفو و بخشش میکرد .
هرگاه کسی بر سر لاف زنی و خودستایی برآید از باب تعریض وکنایه در جوابش میگویند :« ببینیم چند مرده حلاجی » و یا به اصطلاح دیگر :« باید دید چند مرده حلاجی » یعنی باید دید که در انجام کار تا چه اندازه موفق خواهی بود .
به گفته علامه دهخدا در امثال و حکم عبارت چند مرده حلاج بودن کنایه از انجام دادن کاری است که در حدود توانایی چند مرد باشد و شاید تشبیه به عمل چند مرد حلاج باشد که یک تن آن را انجام دهد .
ولی به جهاتی که ذیلاً خواهد آمد مدلل می گردد که این حلا ج آن پنبه زن کوچه و بازار نیست بلکه ناظر بر حسین بن منصور حلاج است که به غلط او را در افواه عامه و حتی در ادبیات ایران به نام منصور حلاج می خوانند و منصوروار! بر سردارش میکنند . در حالی که منصور پدرش بود که در خوزستان با شغل حلاجی و پنبه زنی روزگار میگذرانید و امرار معاش میکرد .

[تصویر: 2hov8eq.jpg]

حسین بن منصور حلاج ، از نامیترین عارفان وارسته ایران است که به سال 244 هجری در ولایت طور ازتوابع بیضای فارس متولد شد . پدرش به کار حلاجی و پنبه فروشی در خوزستان می زیست .
حلاج در دوازده سالگی قرآن کریم را از بر کرد و درشهر به کسب علوم و کمالات پرداخت . سپس به بصره رفت ودر مدرسه حسن بصری رموز تصوف را آموخت و از دست عمروبن عثمان مکی خرقه پوشید و رفته رفته در سلک بزرگان عرفا و صوفیه عصر و زمان خود نظیر جنید بغدادی درآمد .
حلاج در طول مدت عمرش بین بغداد و بصره و اهواز و خراسان در حرکت بود و با صوفیان قشری وظاهربین به مخالفت برمی خاست . روی هم رفته بیست و دوبار مراسم حج به عمل آورد که برای باردوم از بغداد با چهار صد مرید به زیارت مکه شتافته بود .
افوال و گفته های اهل علم درباره حلاج مختلف است : گروهی وی را ازاولیا پندارند و پاره ای خارق هادات و کرامات به وی نسبت می دهند . جمعی کاهن وکذاب و شعبده بازش شمارند و بعضی به خدایی او قایل شده به کلماتش استناد می کنند .
حلاج تا آخرین لحظات زندگی بر حقانیت عقیده و آرمان خودش پایدار ماند ومعراج مردان را بر سر دار می دانست .
باری ، سرانجام به حلاج بهتان بستند که شعبده باز است و کفر می گوید و در شورش بغداد که به سال 296 هجری روی داد متهمش کردند .
پس ازچندی حامد بن عباس وزیر خلیفه به دستیاری و فتوای ابوعمر حمادی محمدبن یوسف قاضی بغداد حکم قتلش را ازمقتدر خلیفه عباسی گرفتند و روز سه شنبه 24 ماه ذیقعده از سال 309 هجری در بغدا به فجیعترین وضعی بر دارش کردند ، به این ترتیب که نخست دو دستش را بریدند ، حلاج خنده ای بزد . گفتند :« خنده چیست ؟» گفت :« دست از آدمی بسته جدا کردن آسان است .» پس دو دست بریده خون آلود بر روی در مالید و روی در مالید و روی ساعد راخون آلود کرد . گفتند :« چرا کردی ؟» گفت :« خون بسیار از من رفت . دانم که رویم زرد شده باشد شما پندارید که زردی من از ترس است . خون بر روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم گه گلگونه مردان ، خون ایشان است .»
آن گاه چشمهایش برکندند که قیامتی از خلق برخاست ودر این میان شورشیان چندین ساختمان و دکان را به آتش کشیدند و سر به طغیان برداشتند . پس زبانش را بریدند و در شامگاه که سرش را بریدند حلاج در میان سربریدن تبسمی کرد وجان داد .
سپیده دم همان شب پیکرش را به آتش کشیدند و خاکسترش را به دجله ریختند .
تاثیر حلاج بر فرهنگ و ادبیات ایران به قدری چشمگیر و عمیق بود که کمتر کتاب نظم و نثری را می توان یافت که از حلاج به اقتضای مقام ومقال یاد نشده باشد . در زمینه فرهنگ عامیانه نیز تاثیر حلاج به خوبی مشهود و محسوس است چنان که امروزه وقتی از پایداری واستقامت کسی سخن می گویند گفته می شود : چند مرده حلاجی ؟ یعنی : ببینیم تا بدانیم تاب و توان تو چند است .
هرکس معناً و مادتاً آنچه داشت همه را عرضه کرده به گفته علامه دهخدا در کتاب امثال و حکم :« همه فضایل خویش بگفت و بنمود » و دیگر چیزی از گفتنی و نمودنی نداشته باشد اصطلاحاً درباره چنین کس می گویند : چنته اش خالی شد و یا به عبارت دیگر گفته می شود :« دیگر چیزی در چنته ندارد .»

قبلا باید دانست چنته مخفف چند تا و یا چند تایی است و آن لوله مجوف سیلندری به طول پنج شش گره و به قطر بیش و کم دو سه گره از جنس چرم یا پارچه جاندار چرم دوزی شده و یا از جنس قالی و قالیچه گویند که به اندازه های بزرگتر و کوچکتر می ساختند و دری برای آن تعبیه می کردند و قیشهای چرمی بالایش می دوختند و این قیشها را به سروته قیش پهن چرمی متصل کرده چند تا یا چند تایی محفظه برای گذاشتن لوازم ضروری مسافرت در آن ترتیب می دادند .

[تصویر: 2aan1jq.jpg]

اگر مسافر سواره بود این چنته را به قاچ زین و یا جلوی پالان مرکوب می بست وکجاوه نشینها و پالکی نشینها به محل خود می بستند . قلیان کشها که هر تنباکویی را نمی کشیدند ، به داشتن چنته علاقه مخصوص داشته تنباکوی اختصاصی ولوازم قلیان کشی را به وسیله چنته همراه می بردند .

جامی در ایام جوانی درزمان شاهرخ ضمن مسافرتهای خود از هرات به سمرقند با سعدالدین کاشغری و همچنین علی قوشچی که از مشاهیرعلمای عامه و محقق بوده است ملاقات کرد.گویند قوشچی در حالی که به رسم ترکان چنته ای حمایل کرده بود به محضرجامی آمد و چندین مسئله بسیار مشکل از او سئوال نمود .

با آنکه جواب دادن به هر یک از آن سئوالات مستلزم وقت کافی ومداقه بود مع هذا جامی تمام سئوالات را بدون تامل وتفکر جواب داد .
قوشچی که انتظار جواب مرتجلانه را نداشت از آن همه فضل و دانش متحیر مانده سکوت اختیار کرد . جامی چون سکوت قوشچی را دید اشاره به چنته اش کرده از باب طنزو تعریض گفت :« مولانا دیگر چیزی در چنته ندارند ؟»

این عبارت فصیح و بلیغ چون از زبان عارف دانشمندی همچون جامی جاری شده بود از آن تاریخ رفته رفته بر سر زبانها افتاده در رابطه با بضاعت علمی و سرمایه معنوی مورد استفاده قرار گرفته است .
صفحه ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29
لینک مرجع