Avaxnet
اشعار شاعران کهن(مولانا-حافظ-سعدی-نظامی-عطار-....) - نسخه قابل چاپ

+- Avaxnet (http://www.avaxnet.com)
+-- انجمن: فرهنگ و ادبیات (/forum-24.html)
+--- انجمن: شعر و ادبیات (/forum-39.html)
+---- انجمن: اشعار شاعران (/forum-199.html)
+---- موضوع: اشعار شاعران کهن(مولانا-حافظ-سعدی-نظامی-عطار-....) (/thread-130874.html)

صفحه ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15


اشعار شاعران کهن(مولانا-حافظ-سعدی-نظامی-عطار-....) - tttaji - Wednesday 31 July 2013 16:49

بر این رقعه که شطرنج زیانست
کمینه بازیش بین‌الرخانست
دریغ آن شد که در نقش خطرناک
مقابل می‌شود رخ با رخ خاک
درین خیمه چه گردی بند بر پای
گلو را زین طنابی چند بگشای
برون کش پای ازین پاچیله تنگ
که کفش تنگ دارد پای را لنگ
قدم درنه که چون رفتی رسیدی
همان پندار کاین ده را ندیدی
اگر عیشی است صد تیمار با اوست
و گر برگ گلی صد خار با اوست
نظامی



RE: اشعار شاعران کهن(مولانا-حافظ-سعدی-نظامی-عطار-....) - adel - Wednesday 31 July 2013 17:20

عقل مست لعل جان افزای توست دل غلام نرگس رعنای توست
نیکویی را در همه روی زمین گر قبایی هست بر بالای توست
چون کسی را نیست حسن روی تو سیر مهر و مه به حسن رای توست
نور ذره ذره بخش هر دو کون آفتاب طلعت زیبای توست
در جهان هرجا که هست آرایشی پرتو از روی جهان‌آرای توست
تا رخت شد ملک‌بخش هر دو کون مالک الملک جهان مولای توست
خون اگر در آهوی چین مشک شد هم ز چین زلف عنبرسای توست
گرچه آب خضر جام جم بشد تشنهٔ جام جهان افزای توست
خلق عالم در رهت سر باختند ور کسی را هست سر همپای توست
آسمان سر بر زمین هر جای تو در طواف عشق یک یک جای توست
آفتاب بی سر و بن ذره‌وار این چنین سرگشته در سودای توست
این جهان و آن جهان و هرچه هست شبنمی لب تشنه از دریای توست
چون به جز تو در دو عالم نیست کس در دو عالم کیست کوهمتای توست
هر که را هر ذره‌ای چشمی شود هم گر انصاف است نابینای توست
گر فرید امروز چون شوریده‌ای است عاقل خلق است چون شیدای توست

از:غزلیات عطــــــــــــــــار53


RE: اشعار شاعران کهن(مولانا-حافظ-سعدی-نظامی-عطار-....) - tttaji - Wednesday 31 July 2013 22:35

الحذَر! ای غافلان! زین وحشت‌آباد الحذر

الحذَر! ای عاقلان! زین مُرده آباد الحذَر

ای عجب، دلتان نه بگرفت و نشد جانتان ملول

زین هواهای عَفَن، زین آب‌های ناگوار

عرصه‌ای نادلگشا و بقعه‌ای نادلپسند

قرصه‌ای ناسودمند و شربتی ناسازگار

مرگ در وی حاکم و آفات، در وی پادشاه

ظلم در وی قهرمان و فتنه، در وی پیش کار

امن در وی مستحیل و عدل در وی ناامید

کام در وی ناروا، راحت در او ناپایدار

ماه را ننگ محاق و مِهر را نقص کسوف

خاک را عیب زُلازل، چرخ را رنج دوار

مهر را خفاش دشمن، شمع را پروانه خصم

جهل را بر دست تیغ و، عقل را بر پای خار

شیر را از مور صد زخم، اینت انصاف ای‌جهان

پیل را از پشه صد رنج، اینت عدل ای روزگار

نرگسش بیمار بینی، لاله‌اش دل‌سوخته

قنچه‌اش دلتنگ یابی و بنفشه سوگوار

دین تو رای ضعیف و ظلم چون دستت قوی

امن چون نانت عزیز و عدل چون عرض تو خوار(عرض به معنای آبرو)

گه ز مال طفل می‌زن لوت‌های معتبر

گه ز سیم بیوه میخر جامه‌های نامدار

آخر اندر عهد ِ تو این قاعدت شد مستمر

در مدارس زخم چوب و در معابر گیرودار

وجه مخموری تو بر بوریای مسجد است

وز مسلمانی خویش آنگه نگردی شرمسار؟

تا کی این راه مزور، راه باید رفت راه

تا کی این کار مزخرف، کار باید کرد کار



جمال‌الدین محمد اصفهانی


RE: اشعار شاعران کهن(مولانا-حافظ-سعدی-نظامی-عطار-....) - reeraa - Wednesday 31 July 2013 22:40

تا نگذری از جمع به فردی نرسی
تا نگذری از خویش به مردی نرسی
تا در ره دوست بی سر و پا نشوی
بی درد بمانی و به دردی نرسی


ابوسعید ابوالخیر






RE: اشعار شاعران کهن(مولانا-حافظ-سعدی-نظامی-عطار-....) - مهرنوش - Wednesday 31 July 2013 22:41

شه فرستاد آن طرف یک دو رسول
حاذقان و کافیان بس عدول

تا سمرقند آمدند آن دو امیر
پیش آن زرگر ز شاهنشه بشیر

کای لطیف استاد کامل معرفت
فاش اندر شهرها از تو صفت

نک فلان شه از برای زرگری
اختیارت کرد زیرا مهتری

اینک این خلعت بگیر و زر و سیم
چون بیایی خاص باشی و ندیم

مرد مال و خلعت بسیار دید
غره شد از شهر و فرزندان برید

اندر آمد شادمان در راه مرد
بی‌خبر کان شاه قصد جانش کرد

اسپ تازی برنشست و شاد تاخت
خونبهای خویش را خلعت شناخت

ای شده اندر سفر با صد رضا
خود به پای خویش تا سؤ القضا

در خیالش ملک و عز و مهتری
گفت عزرائیل رو آری بری

چون رسید از راه آن مرد غریب
اندر آوردش به پیش شه طبیب

سوی شاهنشاه بردندش بناز
تا بسوزد بر سر شمع طراز

شاه دید او را بسی تعظیم کرد
مخزن زر را بدو تسلیم کرد

پس حکیمش گفت کای سلطان مه
آن کنیزک را بدین خواجه بده

تا کنیزک در وصالش خوش شود
آب وصلش دفع آن آتش شود

شه بدو بخشید آن مه روی را
جفت کرد آن هر دو صحبت جوی را

مدت شش ماه می‌راندند کام
تا به صحت آمد آن دختر تمام

بعد از آن از بهر او شربت بساخت
تا بخورد و پیش دختر می‌گداخت

چون ز رنجوری جمال او نماند
جان دختر در وبال او نماند

چونک زشت و ناخوش و رخ زرد شد
اندک‌اندک در دل او سرد شد

عشقهایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود68

کاش کان هم ننگ بودی یکسری
تا نرفتی بر وی آن بد داوری

خون دوید از چشم همچون جوی او
دشمن جان وی آمد روی او

دشمن طاووس آمد پر او
ای بسی شه را بکشته فر او

گفت من آن آهوم کز ناف من
ریخت این صیاد خون صاف من

ای من آن روباه صحرا کز کمین
سر بریدندش برای پوستین

ای من آن پیلی که زخم پیلبان
ریخت خونم از برای استخوان

آنک کشتستم پی مادون من
می‌نداند که نخسپد خون من

بر منست امروز و فردا بر ویست
خون چون من کس چنین ضایع کیست

گر چه دیوار افکند سایهٔ دراز
باز گردد سوی او آن سایه باز

این جهان کوهست و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا

این بگفت و رفت در دم زیر خاک
آن کنیزک شد ز عشق و رنج پاک

زانک عشق مردگان پاینده نیست
زانک مرده سوی ما آینده نیست

عشق زنده در روان و در بصر
هر دمی باشد ز غنچه تازه‌تر

عشق آن زنده گزین کو باقیست
کز شراب جان‌فزایت ساقیست

عشق آن بگزین که جمله انبیا
یافتند از عشق او کار و کیا

تو مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست

مثنوی معنوی مولوی....


RE: اشعار شاعران کهن(مولانا-حافظ-سعدی-نظامی-عطار-....) - tttaji - Wednesday 31 July 2013 23:46

این هم از مثنوی معنوی مولانا


گفت لیلی را خلیفه کان توی
کز تو مجنون شد پریشان و غوی
از دگر خوبان تو افزون نیستی
گفت :خامش چون تو مجنون نیستی
هر که بیدارست او در خواب‌تر
هست بیداریش از خوابش بتر
چون بحق بیدار نبود جان ما
هست بیداری چو در بندان ما

جان همه روز از لگدکوب خیال
وز زیان و سود وز خوف زوال
نی صفا می‌ماندش نی لطف و فر
نی بسوی آسمان راه سفر
خفته آن باشد که او از هر خیال
دارد اومید و کند با او مقال


مرغ بر بالا و زیر آن سایه‌اش
می‌دود بر خاک پران مرغ‌وش
ابلهی صیاد آن سایه شود
می‌دود چندانک بی‌مایه شود
بی‌خبر کان عکس آن مرغ هواست
بی‌خبر که اصل آن سایه کجاست
تیر اندازد به سوی سایه او
ترکشش خالی شود از جست و جو
ترکش عمرش تهی شد عمر رفت
از دویدن در شکار سایه تفت
سایهٔ یزدان چو باشد دایه‌اش
وا رهاند از خیال و سایه‌اش
سایهٔ یزدان بود بندهٔ خدا
مرده او زین عالم و زندهٔ خدا
دامن او گیر زوتر بی‌گمان
تا رهی در دامن آخر زمان
کیف مد الظل نقش اولیاست
کو دلیل نور خورشید خداست

اندرین وادی مرو بی این دلیل
لا احب الافلین گو چون خلیل
رو ز سایه آفتابی را بیاب
دامن شه شمس تبریزی بتاب
ره ندانی جانب این سور و عرس
از ضیاء الحق حسام الدین بپرس
ور حسد گیرد ترا در ره گلو
در حسد ابلیس را باشد غلو
کو ز آدم ننگ دارد از حسد
با سعادت جنگ دارد از حسد
عقبه‌ای زین صعب‌تر در راه نیست
ای خنک آنکش حسد همراه نیست
این جسد خانهٔ حسد آمد بدان
از حسد آلوده باشد خاندان
گر جسد خانهٔ حسد باشد ولیک
آن جسد را پاک کرد الله نیک
طهرا بیتی بیان پاکیست
گنج نورست ار طلسمش خاکیست

چون کنی بر بی‌حسد مکر و حسد
زان حسد دل را سیاهیها رسد
خاک شو مردان حق را زیر پا
خاک بر سر کن حسد را همچو ما



RE: اشعار شاعران کهن(مولانا-حافظ-سعدی-نظامی-عطار-....) - reeraa - Thursday 01 August 2013 03:10


باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ
گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ

ابوسعید ابوالخیر




RE: اشعار شاعران کهن(مولانا-حافظ-سعدی-نظامی-عطار-....) - nathaniel - Thursday 01 August 2013 03:26

آزمودم!
مرگ مــن در زنـــدگی اســـت
چون رهی زین زندگی،
پایندگیست..


مـــولانـــــا


RE: اشعار شاعران کهن(مولانا-حافظ-سعدی-نظامی-عطار-....) - reeraa - Thursday 01 August 2013 03:30

دیشب که دلم ز تاب هجران میسوخت

اشکم همه در دیدهٔ گریان میسوخت

میسوختم آنچنانکه غیر از دل تو

بر من دل کافر و مسلمان میسوخت


ابوسعید ابوالخیر







RE: اشعار شاعران کهن(مولانا-حافظ-سعدی-نظامی-عطار-....) - reeraa - Thursday 01 August 2013 03:33

عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیخت

عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت

زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت

جز دیده که هر چه داشت بر پایم ریخت

ابوسعید ابوالخیر