Avaxnet
اشعار رضی‌الـدیـن آرتیمانی - نسخه قابل چاپ

+- Avaxnet (http://www.avaxnet.com)
+-- انجمن: فرهنگ و ادبیات (/forum-24.html)
+--- انجمن: شعر و ادبیات (/forum-39.html)
+---- انجمن: اشعار شاعران (/forum-199.html)
+---- موضوع: اشعار رضی‌الـدیـن آرتیمانی (/thread-130881.html)

صفحه ها: 1 2 3 4 5 6 7 8


اشعار رضی‌الـدیـن آرتیمانی - minoo - Wednesday 31 July 2013 18:12

میرزا محمد رضی معروف به میررضی آرتیمانی از شاعران و عارفان مشهور زمان صفویه است که در نیمه دوم قرن دهم هجری قمری در روستای آرتیمان از توابع تویسرکان به دنیا آمد. در ایام جوانی به همدان عزیمت و در آنجا مشغول تحصیل شد و در سلک شاگردان میرمرشد بروجردی درآمد. میررضی به علت شایستگی وافری که داشت زود مورد توجه شاه عباس صفوی قرار گرفت و در جمع منشیان و میرزایان شاه در آمد و به همین دلیل بود که داماد خاندان بزرگ صفوی شد. او در سال ۱۰۳۷ هجری قمری دیده از جهان فرو بست. او را در محل خانقاهش در تویسرکان به خاک سپردند. از او حدود ۱۲۰۰بیت شعر به جا مانده که معروفترین آنها ساقی نامه اوست.


گوهر عشق - minoo - Wednesday 31 July 2013 18:15


الهی سوختم بی‌غم الهی


کرامت کن نم اشکی و آهی




چه اشک، اشکی که چون ریزد ز مژگان


شود دامان ازو رشک گلستان




چه آه آهی که چون از دل زند سر


بسوزاند دل یاقوت احمر،




دل بی‌عشق بر جان بس گران است


سر بی‌شور مشتی استخوان است




تو را خلد و مرا باغ و چمن عشق


تو را حور و مرا گور و کفن عشق




ز عشق از هر چه برتر میتوان شد


خدا گر نه، پیمبر میتوان شد




اگر یزدان پاک از لات عشق است


جهان را قاضی الحاجات عشق است




نداند عقل راه خانهٔ عشق


که عقل کل بود دیوانهٔ عشق




خراب عشق آباد ی ندارد


بد و نیک و غم و شادی ندارد




نداند دوست از دشمن گل از خار


برش یکسان بود تسبیح و زنار




ز لذتهای عٰالم گر کنم یاد


بجز خون جگر چشمم مبناد




مبادا مرهم داغم جز آتش


رضی خواهی بعٰالم گر دلی خوش







RE: اشعار رضی‌الـدیـن آرتیمانی - minoo - Wednesday 31 July 2013 18:18


زهی طروات حسن و کمال نور و صفا


که از جمال تو بیناست چشم نابینا




کدام خوب علم گشت در جهان به وفا


تو از مقولهٔ خوبان عالمی حاشا




بهار عشق دل از دیده مبتلا گردید


هر آن وفا که توبینی بلاست بر سر ما




زدوده‌اند حریفان ز دل غم کم و بیش


بریده‌اند زبان غازیان ز چون و چرا




اگر تو مرد رهی در طریق عشق رضی


رَهی ز میکده نزدیک‌تر مدان به خدا







RE: اشعار رضی‌الـدیـن آرتیمانی - minoo - Wednesday 31 July 2013 18:21


شوری نه‌چنان گرفت ما را


کز دست توان گرفت ما را




ما هیچ گرفته‌ایم از او


او هیچ از آن گرفت ما را




هر گه بتو عرض حال کردیم


در حال زبان گرفت ما را




درد دل ما نمیکنی گوش


درد دل از آن گرفت ما را




هشدار که صرصر اجل هان


چون باد خزان گرفت ما را




مردیم و ز کس وفا ندیدیم


دل از همه زان گرفت ما را




هر دوست که در جهان گرفتیم


دشمن به از آن گرفت ما را




هر چند که راستیم چون تیر


او همچو کمان گرفت ما را




گفتیم که بشکنیم توبه


ماه رمضان گرفت ما را




یا رب به زبان چه رانده بودیم


کاتش به زبان گرفت ما را




دیدیم جهان بجز طرب نیست


ز آن دل ز جهان گرفت ما را




پا از سر ما نمیکشد غم


گوئی به ضمان گرفت ما را




بس حرف که بر رضی گرفتیم


بعضی سخنان گرفت ما را





RE: اشعار رضی‌الـدیـن آرتیمانی - minoo - Wednesday 31 July 2013 18:24


نقابی بر افکن ز پی امتحان را


که تا بینی از جان لبالب جهان را




چو در جلوه آیی بدین شوخ و شنگی


برقص اندر آری زمین و زمان را




بروی زمین مهروار ار بخندی


بزیر زمین درکشی آسمان را




من از حسرت رویش از هوش رفتم


خدایا شکیبی تماشاکنان را




به دل زان نداریم یک مو گرانی


که بر سر کشیدیم رطل گران را




بهارت دلا کس ندانست چون شد


بهر حال دریاب فصل خزان را




فراموش کردند از مهربانی


چه افتاد یاران نامهربان را




از آن نام تو بر زبان می نراندم


که میسوخت نام تو کلام و زبان را




رضی این چه شور است در نالهٔ تو


که از هوش بردست پیر و جوان را





RE: اشعار رضی‌الـدیـن آرتیمانی - minoo - Wednesday 31 July 2013 18:28


چون مهر بر آی بام و ایوان را


بگداز چو موم سنگ و سندان را




امشب مه چارده ز خورشیدم


شرمنده نشد ببین تو عرفان را




در سینه هزار چاکم افزون شد


تا دیده‌ام آن چاک گریبان را




بنگر که بهم چگونه میجوشند


آن آتش لعل و آب حیوان را




بنشین که ز کفر و دین بر‌آورده


سودای تو کافر و مسلمان را




الماس بریز بر سر زخمم


خالی مکن از نمک نمکدان را




آن به که ز شکوه لب فرو بندیم


بر هم بزنیم زور دیوان را




ای آنکه به سر هوای او داری


آغشته بخون ببین شهیدان را




چون نسبت او بجان توانم کرد


چون نیست به جان نسبتی جان را




از معرکه بین که طرفه، بیرون رفتند


کردیم چو امتحان حریفان را




عاجز گشتی ور نه باشد از هوئی


ریزم به خاک خون خاقان را




کم فرصتی ار نباشد از آهی


بر باد دهیم خاک کیوان را




از ما بطلب هر آنچه میخواهی


در فقر کن امتحان فقیران را




دیگر بخدای بر نداری دست


بشناسی اگر علی عمران را




برخیز رضی ازین میان برخیز


با هم بگذار جان و جانان را







RE: اشعار رضی‌الـدیـن آرتیمانی - minoo - Wednesday 31 July 2013 18:30




خون شد دل پاره پارهٔ ما


مردیم و نکرد چٰارهٔ ما




دادیم به کفر زلفش ایمان


شاید که شود کفارهٔ ما




بندیم ز شکوه لب و لیکن


خون میچکد از نظارهٔ ما




بااینهمه غم، نمیشود آب


آه از دل سنگ خارهٔ ما




بستیم رضی لب و توان یافت


پیغام دل از نظارهٔ ما







RE: اشعار رضی‌الـدیـن آرتیمانی - minoo - Sunday 10 November 2013 21:55




جاه دنیا سر بسر نوک سنان و خنجر است
پا بدین ره کی نهد آنرا که چشمی بر سر است

سر به بالین چون نهد آنرا که دردی در دلست
خواب شیرین چون کند آن را که شوری در سر است

هفت کشور گشتم و درمان دردم کس نکرد
یا رب این درمان دردم در کدامین کشور است

پارسائی راست ناید، یار ما آسوده باش
حقه بازی دیگر و شمشیربازی دیگر است

راست بنگر جانب این پیره زال کج نهاد
کاین جلب پیوسته رنگین‌پار خون شوهر است

در فراقم یاد آنشب همچو آب و آتش است
در مزاقم حسرت آن لب چو شیر و شکر است

از خرابات و حرم چیزی نشد حاصل رضی
اینقدر معلوم شد کان نشئه جائی دیگر است





RE: اشعار رضی‌الـدیـن آرتیمانی - minoo - Sunday 10 November 2013 21:57




داند آنکس که ز دیدار تو برخوردار است
که خرابات و حرم غیر در و دیوار است

ای که در طور ز بیحوصلگی مدهوشی
دیده بگشای که عالم همه‌گی دیدار است

همه پامال تو شد خواه سرو خواهی جان
و آنچه در دست من از توست همین پندار است

از تو ناقوس بدست من مست است که هست
و ز تو طرفی که ببستیم همین زنار است

برخور از باغچهٔ حسن که نشکفته، هنوز
گل رسوائی ما از چمن دیدار است

باور از مات نیاید به لب بام در آی
تا ببینی که چه شور از تو درین بازار است

دو جهان بر سر دل باخت رضی منفعل است
که فزایند بر آن بار گر این بازار است





RE: اشعار رضی‌الـدیـن آرتیمانی - minoo - Sunday 10 November 2013 22:00



بهشت است آن ندانم یا بهار است
غلط کردم غلط، دیدار یار است

هلاک آن تنم کز نازنینی
زمین و آسمانش زیر بار است

مرا گوئی چرا شوریده شکلی
شراب است و بهار است و نگار است

مرا ویران دلی و جلوهٔ او
هزار اندر هزار اندر هزار است

بناکامی خوشم یا رب که آنچه
بکام من نگردد، روزگار است

رضی گویی میان کشتگان کیست
شهیدان تو را شمع مزار است