Avaxnet
اشعار فاطمه اختصاری - نسخه قابل چاپ

+- Avaxnet (http://www.avaxnet.com)
+-- انجمن: فرهنگ و ادبیات (/forum-24.html)
+--- انجمن: شعر و ادبیات (/forum-39.html)
+---- انجمن: اشعار شاعران (/forum-199.html)
+---- موضوع: اشعار فاطمه اختصاری (/thread-131061.html)

صفحه ها: 1 2 3 4 5 6


اشعار فاطمه اختصاری - گلایه - Friday 02 August 2013 07:35

...و شب که خسته تر از خواب ِ چشم هام شده
شروع می شوم از «جمعه» ی تمام شده
صدای هق هق ِ تو، پشت خنده های من است
صدای خرد شدن توی دنده های من است
شبیه یک پل ِ مخروبه زیر پای کسی
نشسته ام وسط ِ «شنبه» تا تو سر برسی
به شکل سایه که از زندگیم رد می شد
که استخوان هایم زیر پا لگد می شد
یواش پرت شدن از حواس ِ این زن به...
اتاق بی دری از خاطرات «یکشنبه»
به لحظه لحظه ی دوریت، سوختن در تب
کبودی لبم از فکر بوسه ات هر شب
به انتخاب دو تا عاشقانه از سعدی
به شوق دیدن تو در «دوشنبه»ی بعدی
به هم رسیدن و... آرام رد شدن از هم!
طناب ِ پاره شده در روابطی مبهم
دو تا کلاغ ِ پریده به قصّه های جدا
«سه شنبه» را سپریدن! به هیچ جای ِ کجا
دلم گرفته/ سراغ تو را از این تقویم
بیا به خاطره های گذشته برگردیم
اگرچه فاصله مان درّه هایی از سنگ است
پل ِ شکسته ی تو «چارشنبه» دلتنگ است
برای پای تو که از سرم عبور کنی
بیایی و همه ی هفته را مرور کنی
صدای مشترک ِ روزهای غم باشی
صدای هق هق هر «پنج شنبه»ام باشی
زمان گذشت... و ساعت چهار بار نواخت
زمان گذشت... و زن بازی خودش را باخت
زمان گذشت... و شب شد دو چشم خیسم را
که هی مچاله کنم هر چه می نویسم را
که کلّ هفته به فکرت... بیفتم از غم ها
[سقوط زن
جلوی ِ
چشم ِ
مات ِ
آدم ها...]



RE: اشعار فاطمه اختصاری - گلایه - Friday 02 August 2013 08:12

رود اشکم که به دریاچه ی غم می ریزد

خوابم از حالت چشم تو به هم می ریزد

گریه ام مثل خودم مثل غمم تکراری ست

بسته ی خالــی قرصم پُر ِ از بیداری ست

بسته ی خالـی یک پنجــــره در دیوارش

بسته ی خالی یک زن وسط ِ سیگارش

بسته ی خالی خورشید ِ به شب تن داده

بستــه ی خالــــی یک خانـه ی دور افتاده

بسته ی خالی یک عاشق جنجالی تر

بسته ی خالی یک صندلـــی خالی تر!

بسته ی خالی تبعید که در سیبت بود

بسته ی خالــی پاییز کـه در جیبت بود

مرگ، پیغـــام تو در گوشـی خاموشم بود

بسته ی خالی قرصی که در آغوشم بود

قفل بودم وسط تخت بـه زندانی که

زدم از خانه به کوچه به خیابانی که

دور دنیای تــو هـــی آجـــر و آهن چیده

همه ی شهر در آن عق شده و گندیده

از شلوغی جهان، حوصله اش سر رفته

همـــه ی شهــر دو تا پا شده و در رفته

بوق ماشین و سر ِ گیج من و کوچه ی هیز

دلــــم آشوب شده از خـــودم و از همه چیز

فکر یک صندلـــی پــــُر شده توی اتوبوس

فکر گل های پلاسیده ی ماشین عروس

زن که در چادر ِ مشکیش به شب افتاده

بچه ای خسته کـــــه از راه، عقب افتاده

مغز درمانده ی خالی شده ی بی ایده

مرد با عقربـــــه ی روی مچش خوابیده

منــــم و زندگــــی ِ پــــُر شده بــــا تصویرم

یک شب از خواب بدت می پرم و می میرم

منم و عکس مچالـــه شده در دستی که

منم و عشق که خوردیم به بن بستی که

خانه با سردی دیوار هماغوشـم کرد

از چراغی وسط رابطه خاموشم کرد

قفل زد روی دهانم که پر از خون شده بود

جسدی آن طرف پنجره مدفـــون شده بود

جسد ِ زندگی ِ کرده شده با غم ها

جسد زل زده به چشــم ِ تر ِ آدم ها

جسد خاطره هایی کـه کبودم کردند

مثل سیگار به لب برده و دودم کردند

جسدی که شبح ِ یک زن ِ دیگر می شد

جسد روز و شبـی که بد و بدتر می شد

جسد یک زن ِ خوشبخت ِ یقیناً خوشبخت

بسته ی خالـی سیگارم و قرصت در تخت

جیـــغ خاموشـــی رویای تـــو و مهتابی

با خودت غلت زدن در وسط ِ بی خوابی

با تنی خسته که آمیزه ای از لرز و تب است

در شبی تیره کــه از ثانیه هایش عقب است

در شبـــی از تــــو و کابــوس تـو طولانـــی تر

در شبی تیره که هر کار کنی باز شب است



RE: اشعار فاطمه اختصاری - گلایه - Friday 02 August 2013 11:12

یک مرد مثل ِ کافه ای بسته
تصویری از وا/بستگی در کل
معشوقه ی یک دائم الخمرم
یک بطری ِ تا خِرخره الکل!
یک بی تعادل بین منطق هام
- «پس من چرا عاشق شدم، پس تو...؟!»
مثل مریض ِ لاعلاجی که
توی اتاق ِ انتظار است و...
با مزّه ی تلخ دهان هر صبح
پا می شود از تخت و خواب ِ من
نامطمئن به «دوستش دارم!»
تُف می کند به انتخاب ِ من
هر روز در افکار مغشوشش
دنبال ِ غیر ِ واقعیّت هاست
توی خیالاتش کسی دارد
در واقعیّت، واقعاً تنهاست
یک درّه ی تا سر پُر از آب و
من سنگ ِ افتاده در اعماقم
معشوقه ی یک مست که دنیاش
اشباع ِ صددرصد شده با غم!
یک مرد مثل ِ کافه ای کوچک
زل می زنم به در، دری بسته
زل می زنم به زندگی ِ گیج
با عشق... امّا واقعا خسته !!



RE: اشعار فاطمه اختصاری - گلایه - Friday 02 August 2013 11:49

شهر شلوغی که خودت را گم کنی تویش
شهری که هی زیر دماغت می زند بویش
خاموش، ته سیگارها افتاده هر سویش

دارد نگاهت می کند چشمان ترسویش


دیگر چرا غم می خوری؟ حالا که تهرانی
!


بر پشت بام خوابگاهم، ساعتِ 8 است
پیراهن و شلوار خیسم داخل طشت است

دنیایم از چیزی لزج انگار آغشته ست

چیزی که در من به زمان حال برگشته ست


هی فاطمه! از اینکه اینجایی پشیمانی؟

پشت طناب رخت ها با برج میلادم
مثل زنی که خواستی، بغضم ولی شادم
!
یک روسری ِ بی خیال ِ رفته بر بادم

رو شد تمام دست، با برگی که افتادم


پاییز هم خوب است با شب های بارانی
از بندهای شهر «تو» خود را می آویزم
چسبیده به یک گوشه ی دنیا همه چیزم

چسبیده ام به واقعاً «تو» با همه چیزم
!
دلتنگی ام را توی آغوش «تو» می ریزم




دیگر نباید «تو!» مرا با شک بترسانی
یک مشت بغض و خاطره با عشق در جنگ است
تنهایی ام با غربت تهران هماهنگ است
نه! برنمی گردم به شهری که پر از سنگ است
هرچند مشهد هم دلش مثل دلم تنگ است



اما چه باید کرد با این شهر سیمانی؟



RE: اشعار فاطمه اختصاری - گلایه - Friday 02 August 2013 23:03

به بالشت سر ِ خود را فرو کنی تا صبح
ولی نخوابی و کابوس ها ولت نکنند
به خود بپیچی از این فکرهای آشفته
که قرص های غم انگیز، عاقلت نکنند
که خاطرات به مغزت/ هجوم آوردند
میان مردمی اما چقدر بیگانه!
صدای مشت، به دیوار مشت کوبیدن
صدای ریختن ِ آجر آجر ِ خانه
جلو نشاندن ِ سرباز روی صفحه ی مرگ
به شک می‌افتی از این بازی ِ غلط کرده
که چشم های کسی از جلوت رد می شد
که خاطرات به مغزت هجوم آورده
کمین کنی وسط گلّه با لباس سیاه
کمین کنم که نبینند هیچ چیزم را!
بگیرم از وسط جمعیت لباسی سبز
فرو کنم به تنش پنجه های تیزم را
به زور جِر بدهم خواب های خوبی را
که دیده است برای ِ جهان ِ بعد از این
به چشم های تو با التماس زل زده است
به زور هل بدهم از بلندی اش پایین
بیافتد و همه ی زندگیم را ببرد
به آتشی که تو کبریت می زدی با شک
جنون بگیرم و دیوارها خراب شوند
بیافتم از وسط ِ اعتقادها به درک!
فرار می کنم از شب به غار ِ تنهاییم
به حسّ ِ گریه که در زوزه هام پنهان است
به اشتباه که کردیم و کرده شد ما را

به گرگ قصّه که از زندگی پشیمان است.



RE: اشعار فاطمه اختصاری - گلایه - Friday 02 August 2013 23:16

از من بگیر حالت ِ دیوانگیِم را
با هرچه هست -غیر تو- بیگانگیم را
این چشم های زل زده ی خانگیم را
یک شب ببند در چمدانت برو سفر
از من بگیر حالت مردی عقیم را
هر روز طعنه های جدید و قدیم را
در من بپیچ جاده ی نامستقیم را
تا طی کنیم باز مسیری درازتر
از من بگیر حالت افسردگیم را
سر را به باد دادن و سرخوردگیم را
دنیای بین زندگی و مردگیم را
از یک خدای برزخی خشمگین بخر
از من بگیر حالت فرماندگیم را
در جمع بچّگانه، پدرخواندگیم را
از جای پات حس عقب ماندگیم را
با من کمی کنار بیا، با دو چشم ِ تر

از من بگیر حالت مردی حسود را
از کفش هام حسّ پریدن به رود را
حسّ کسی که از پل ات افتاده بود را
که ایستاده ام وسط ِ نقطه ی خطر

از من بگیر حالت وابستگیم را
مثل ِ شب ِ کش آمده پیوستگیم را
بیرون کن از تمام تنم خستگیم را
دست مرا بگیر به خواب خودت ببر

از من بگیر حالت یکدندگیم را
هم شعر، هم شعور نویسندگیم را
تنها امید ِ مانده ی در زندگیم را

از من بگیر، از من ِ تنهای در به در.



RE: اشعار فاطمه اختصاری - گلایه - Friday 15 August 2014 16:27

صدای کوفتی ِ توله سگ درون سرم
صدای کوفتی ِ جیغ و گریه ی پسرم

صدای کوفتی ِ بستن ِ در ِ خانه
صدای توی دلم مانده: «با خودت ببرم

بغل گرفتن ِ یک زندگی به تنهایی
صدای کوفتی ِ چند مهره ی کمرم

دو دست ِ آویزان روی دامنی پاره
دو چشم ِ بسته شده در تکان ِ گهواره

قدم زدن وسط هال و هی تو را دیدن
تکان تکاندن ِ خود، روی فرش پاشیدن

قدم زدم که فراموش تر کنم خود را
میان زندگی ِ مشـ/ـترک تعهّد را!

نبودی و دلم از عاشقیت شک برداشت
ترک ترک... همه ی زندگی ترک برداشت

و سیب های من از دست آدم افتادند
و مردهای غریبه به یادم افتادند

قدم زدم وسط گیجی ِ زمین لرزه
که روی تخت بیفتم از این زن ِ هرزه

که خواب ِ سقف می آمد به بسترم می ریخت
عذاب وجدانم، خاک بر سرم می ریخت

که گم/ شدم جسدی تازه در تصوّرها
که دفن می کردم بین پاره آجرها

بیا بگرد در این خاطرات ِ خاک شده
که حتما از سر ِ تو سال هاست پاک شده

بیا جلو! جسدی تازه را بکش بیرون
اگرچه صورتم از ترس، ترسناک شده!

بیا بگرد! همین گوشه و کنارم من
صدای کوفتی ِ مرگ و انتظارم من

کنار تخت دو تا تیغ تیز پیدا کن
مرا بگرد از این هیچ چیز! پیدا کن!

تکان نمی خورد و خالی است گهواره
بگرد!... و پسرت را عزیز پیدا کن!

درون جمجمه ی من صدای آژیر است
صدای کوفتی ِ گریه ی سگی پیر است

صدای دووور شدن از صدای هر خواهش
و سر گذاشتنت روی سفتی ِ بالش

دو چشم ِ زل زده به آسمان، به آن بالا
صدای آرامش بخش ِ لا...لالا...لالا...



RE: اشعار فاطمه اختصاری - گلایه - Saturday 20 December 2014 08:39

ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻭ ﺑﻮﯼ ﺫﺭّﺕ ﻣﮑﺰﯾﮑﯽ ﻭ ﻏﺮﻭﺏ
ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﯼ ﺍﻓﺘﻀﺎﺡ ﻭ ﺧﻮﺏ

ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻭ ﺧﻂ ّ ﻣﺘﺮﻭﯼ ﺗﺠﺮﯾﺶ ﺗﺎ ﺟﻨﻮﺏ
ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺧﺴﺘﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺳﭙﺎﺭﻣﺶ

ﺗﻬﺮﺍﻥ ِ ﺳﮑﺘﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﯼ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺩﻭ ﭘﺎ ﻓﻠﺞ
ﺗﻬﺮﺍﻥ ِ ﻭﺻﻠﻪ ﭘﯿﻨﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﺎ ﺧﻄﻮﻁ ﮐﺞ

ﺗﻬﺮﺍﻥ ِ ﺗﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﺮﺍﻓﯿﮏ ﺗﺎ ﮐﺮﺝ
ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺧﺴﺘﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺳﭙﺎﺭﻣﺶ

ﻣﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺧﻮﻧﯽ ﻭ ﭘﺮ ﺍﻟﺘﻬﺎﺏ ﺭﺍ
ﻣﻦ ﺳﻄﻞ ﻫﺎﯼ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﯼ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺭﺍ

ﺑﺮ ﺳﻨﮓ ﻓﺮﺵ ﮐﻬﻨﻪ ﺑﺴﺎﻁ ﮐﺘﺎﺏ ﺭﺍ
ﺑﻮﺳﯿﺪﻡ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ

ﻣﻦ ﺧﺶّ ﻭ ﺧﺶّ ِ ﺭﻓﺘﮕﺮ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ ﺭﺍ
ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﻬﻤﻦ ﻭ ﺭﯾﻪ ﯼ ﻏﺮﻕ ﺩﻭﺩ ﺭﺍ

ﻣﻦ ﻫﺮ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻘﻢ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺒﻮﺩ ﺭﺍ
ﺑﻮﺳﯿﺪﻡ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ

ﺑﻠﻮﺍﺭ ﭘﺮ ﺩﺭﺧﺖ ﻭﻟﯿﻌﺼﺮ ﺗﺎ ﻭﻧﮏ
ﻧﻮﺷﺎﺑﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﯿﺸﻪ ﺍﯼ ﻭ ﺗﺨﻤﻪ ﻭ ﭘﻔﮏ

ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻫﺎﯼ ﻫﺮ ﺷﺒﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﻣﺸﺘﺮﮎ
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﺗﺎﻕ ﻫﺎ
ﺑﺮ ﺑﯿﺴﺖ ﻭ ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺍﻡ ﺟﺎﯼ ﺩﺍﻍ ﻫﺎ

ﮔﺮﯾﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ ... ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻫﺎ
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ



RE: اشعار فاطمه اختصاری - گلایه - Friday 07 August 2015 12:43

من از صدای خود به فرارم
جایی برای گم شدنم باش
سوراخ کوچکی وسط قلب
یا مغز، جزیی از بدنم باش

مانند آخرین کلمات ِ
زندانی ِ شماره ی چندَم
عکس مرا نگیر عزیزم
مجبور می شوم که بخندم

یک جفت چشم ِ رو به سیاهی
هی پرت می شود به حواسم
بغضی گره زده ست درونم
من روبروی تیر خلاصم

شب های در ادامه ی شب ها
می خوانم از بلندی مویت
که پیچ خورده دوُر گلویم
که پیچ خورده دوُر گلویت

من را صدا کن از ته ِ دنیا
موزیک را بلند ترم کن
پایین بیاور از سر ِ دارم
با گریه تاج ِ خار سرم کن

من، جیغ های زخمی ِ گیتار
من، اعتراف ِ پیش پلیسم
بگذار آخرین غزلم را
با خودنویس ِ خون بنویسم

جایی برای گم شدنم باش
آغوش مخفی ای وسط جنگ
یک بوسه بر شقیقه ی داغم
شلیک تیر، آخر آهنگ

فاطمه اختصاري


RE: اشعار فاطمه اختصاری - گلایه - Wednesday 12 August 2015 17:58

خودکار داشت روی ورق می نوشت: مرگ
با حوصله گره زده بودم طناب را

هر کس سوال داشت ((چرا؟)) می تواند از
دیوارهای خانه بپرسد جواب را

این زن برای کشتن کابوس های خود
با گریه شسته حافظه ی تختخواب را

خودکار می نوشت: ((دمی فارغ از جهان...))
من توی جام ریخته بودم شراب را

هر بار به سلامتی صبح می زدم
دیگر ولی نخواهم دید آفتاب را

دیگر امید آمدن هیچ زنده ای
بهتر نمی کند من و حال خراب را

از جبر خسته، منتظر هیچ احتمال
باید که انتخاب کنم انتخاب را!