Avaxnet
اشعار بدرالدین هلالی - نسخه قابل چاپ

+- Avaxnet (http://www.avaxnet.com)
+-- انجمن: فرهنگ و ادبیات (/forum-24.html)
+--- انجمن: شعر و ادبیات (/forum-39.html)
+---- انجمن: اشعار شاعران (/forum-199.html)
+---- موضوع: اشعار بدرالدین هلالی (/thread-131709.html)

صفحه ها: 1 2 3 4 5 6


اشعار بدرالدین هلالی - minoo - Thursday 08 August 2013 15:25

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان حغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفات‌العاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت کینهٔ شخصی به تشیع متهم کرد و به قتل رسانید (این که او به راستی شیعه بوده یا نه را از روی اشعارش نمی‌توان استخراج کرد چرا که وی در آثارش گاه از خلفای راشدین و گاه از ائمهٔ شیعه نام برده و چنان می‌نماید که به مقتضای زمان به این سو و آن سو متمایل می‌شده است). مشهور است که سیف‌الله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیف‌الله کشت» (معادل ۹۳۶ هجری قمری) ضبط کرده‌اند.

آثار هلالی جغتایی در گنجور به همت دوست گرامی آقای علی پی‌سپار و با استفاده از نسخهٔ تصحیح شده توسط شادروان سعید نفیسی در دسترس قرار گرفته است.


RE: اشعار بدرالدین هلالی - minoo - Thursday 08 August 2013 15:29

مه من، به جلوه‌گاهی که تو را شنودم آن‌جا


جگرم ز غصه خون شد، که چرا نبودم آن‌جا؟




گه سجده خاک راهت به سرشک می‌کنم گل


غرض آن‌که دیر ماند اثر سجودم آن‌جا




من و خاک آستانت، که همیشه سرخ‌رویم


به همین قدر که روزی رخ زرد سودم آن‌جا




به طواف کویت آیم، همه شب، به یاد روزی


که نیازمندی خود به تو می‌نمودم آن‌جا




پس ازین جفای خوبان ز کسی وفا نجویم


که دگر کسی نمانده که نیازمودم آن‌جا




به سر رهش، هلالی، ز هلاک من که را غم؟


چو تفاوتی ندارد عدم و وجودم آن‌جا


RE: اشعار بدرالدین هلالی - minoo - Thursday 08 August 2013 15:32

سعی کردم که شود یار ز اغیار جدا


آن نشد عاقبت و من شدم از یار جدا



از من امروز جدا می‌شود آن یار عزیز


همچو جانی که شود از تن بیمار جدا



گر جدا مانم از او خون مرا خواهد ریخت


دل خون‌گشته جدا، دیدهٔ خون‌بار جدا



زیر دیوار سرایش تن کاهیدهٔ من


همچو کاهیست که افتاده ز دیوار جدا



من که یک بار به وصل تو رسیدم همه عمر


کی توانم که شوم از تو به یک بار جدا؟



دوستان، قیمت صحبت بشناسید، که چرخ


دوستان را ز هم انداخته بسیار جدا



غیر آن مه، که هلالی به وصالش نرسید


ما درین باغ ندیدم گل از خار جدا






RE: اشعار بدرالدین هلالی - minoo - Thursday 08 August 2013 15:36

ای نور خدا در نظر از روی تو ما را


بگذار که در روی تو ببینیم خدا را



تا نکهت جان‌بخش تو همراه صبا شد


خاصیت عیسی‌ست دم باد صبا را



هر چند که در راه تو خوبان همه خاکند


حیف است که بر خاک نهی آن کف پا را



پیش تو دعا گفتم و دشنام شنیدم


هرگز اثری بهتر از این نیست دعا را



می‌خواستم آسوده به کنجی بنشینم


بالای تو ناگاه برانگیخت بلا را



آن روز که تعلیم تو می‌کرد معلم


بر لوح تو ننوشت مگر حرف وفا را؟



گر یار کند میل، هلالی، عجبی نیست


شاهان چه عجب گر بنوازند گدار را؟


RE: اشعار بدرالدین هلالی - minoo - Thursday 08 August 2013 15:39

به چشم لطف اگر بینی گرفتاران رسوا را


به ما هم گوشه چشمی که رسوا کرده‌ای ما را



پس از مردن نخواهم سایهٔ طوبی ولی خواهم


که روزی سایه بر خاکم فتد آن سروبالا را



حذر کن از دم سرد رقیب، ای نوگل خندان


که از باد خزان آفت رسد گلهای رعنا را



دلا، تا می‌توان امروز فرصت را غنیمت دان


که در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را



زلال خضر باشد خاک پایت، جای آن دارد


که ذوق خاک‌بوسی بر زمین آرد مسیحا را



هلالی را چه حد آن که بر ماه رخت بیند؟


به عشق ناتمام او چه حاجت روی زیبا را؟


RE: اشعار بدرالدین هلالی - minoo - Thursday 08 August 2013 15:42

ز روی مهر اگر روزی ببینی یک دو شیدا ر


به ما هم گوشهٔ چشمی، که شیدا کرده‌ای ما را



به هر جا پا نهی آن جا نهم صد بار چشم خود


چه باشد؟ آه! اگر یک‌باره بر چشمم نهی پا را



مرا گر در تمنای تو آید صد بلا بر سر


ز سر بیرون نخواهم کرد هرگز این تمنا را



چو در بازار حسن از یک طرف پیدا شدی، ناگه


خریداران یوسف برطرف کردند سودا را



شنیدم این که: فردا ماه من عزم سفر دارد


بمیرم کاش امروزت، نبینم روی فردا را



هلالی را به یک دیدن غلان خویشتن کردی


عجب بیناییی کردی، بنازم چشم بینا را


غزلیات بدرالدین هلالی - minoo - Friday 09 August 2013 09:52


از آن تنهایی ملک غریبی شد هوس ما را
که روزی چند نشناسیم ما کس را و کس ما را

ز دست ما اگر پابوس خوبان بر نمی‌آید
همین دولت که: خاک پای ایشانیم بس ما را

به راه محمل جانان چنان بی‌خود نیم امشب
که هوش رفته باز آید به فریاد جرس ما را

به آب چشم ما پرورده شد خار و خس کویش
ولی گل‌های حسرت می‌دمد زان خار و خس ما را

گر از دل هر نفس این آه عالم‌سوز برخیزد
کسی دیگر نخواهد ساخت با خود هم‌نفس ما را

ز دست ما کشیدی طره و صد جا گره بستی
که کوته گردد و دیگر نباشد دسترس ما را

هلالی، روزگاری شد که دور از گلشن رویش
فلک دل تنگ می‌دارد چو مرغان قفس ما را




غزلیات بدرالدین هلالی - minoo - Friday 09 August 2013 09:54


گه‌گهم خوانی و گویی که چه حالست تو را؟
حال من حال سگان، این چه سوال است تو را؟

می‌کنم یاد تو و می‌روم از حال به حال
من به این حال و نپرسی که: چه حالست تو را؟

سال‌ها شد که خیال کمرت می‌بندم
هرگزم هیچ نگفتی: چه خیالست تو را؟

ای گل باغ لطافت، ز خزان ایمن باش
که هنوز اول نوروز جمالست تو را

وصف حسن تو چه گویم؟ که ز اسباب جمال
هر چه باید همه در حد کمالست تو را

نوبت کوکبهٔ ماه منست، ای خورشید
بیش از این جلوه مکن، وقت زوال است تو را

عمر بگذشت، هلالی، به امید دهنش
خود بگو: این چه تمنای محالست تو را؟






غزلیات بدرالدین هلالی - minoo - Friday 09 August 2013 09:56


ترک یاری کردی و من همچنان یارم تو را
دشمن جانی و از جان دوست‌تر دارم تو را

گر به صد خار جفا آزرده‌سازی خاطرم
خاطر نازک به برگ گل نیازارم تو را

قصد جان کردی که یعنی: دست کوته کن ز من
جان به کف بگذارم و از دست نگذارم تو را

گر برون آرند جانم را ز خلوت‌گاه دل
نیست ممکن، جان من، کز دل برون آرم تو را

یک دو روزی صبر کن، ای جان بر لب آمده
زانکه خواهم در حضور دوست بسپارم تو را

این چنین کز صوت مطرب بزم عیشم پر صداست
مشکل آگاهی رسد از نالهٔ زارم تو را

گفته‌ای: خواهم هلالی را به کام دشمنان
این سزای من که با خود دوست می‌دارم تو را




غزلیات بدرالدین هلالی - minoo - Friday 09 August 2013 09:58


من کیستم تا هر زمان پیش نظر بینم تو را
گاهی گذر کن سوی من، تا در گذر بینم تو را

افتاده بر خاک درت، خوش آن‌که آیی بر سرم
تو زیر پا بینی و من بالای سر بینم تو را

یک بار بینم روی تو دل را چه سان تسکین دهم؟
تسکین نیابد، جان من، صد بار اگر بینم تو را

از دیدنت بیخود شدم، بنشین به بالینم دمی
تا چشم خود بگشایم و بار دگر بینم تو را

گفتی که هر کس یک نظر بیند مرا جان می‌دهد
من هم به جان در خدمتم، گر یک نظر بینم تو را

صد بار آیم سوی تو، تا آشنا کردی به من
هر بار از بار دگر بیگانه‌تر بینم تو را

تا کی هلالی را چنین زین ماه میداری جدا؟
یا رب! که ای چرخ فلک، زیر و زبر بینم تو را