Avaxnet
اشعار رهی معیری - نسخه قابل چاپ

+- Avaxnet (http://www.avaxnet.com)
+-- انجمن: فرهنگ و ادبیات (/forum-24.html)
+--- انجمن: شعر و ادبیات (/forum-39.html)
+---- انجمن: اشعار شاعران (/forum-199.html)
+---- موضوع: اشعار رهی معیری (/thread-131711.html)

صفحه ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11


اشعار رهی معیری - minoo - Thursday 08 August 2013 14:46

شادروان محمدحسن معیری متخلص به «رهی» در دهم اردیبهشت ماه ۱۲۸۸ هجری شمسی در تهران و در خاندانی بزرگ و اهل ادب و هنر چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد، آنگاه وارد خدمت دولتی شد و در مشاغلی چند خدمت کرد. از سال ۱۳۲۲ شمسی به ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر (بعداً وزارت صنایع) منصوب گردید. پس از بازنشستگی در کتابخانهٔ سلطنتی اشتغال داشت. وی همچنین در انجمن موسیقی ایران عضویت داشت. رهی علاوه بر شاعری، در ساختن تصنیف نیز مهارت کامل داشت. وی در سالهای آخر عمر در برنامهٔ گلهای رنگارنگ رادیو در انتخاب شعر با داوود پیرنیا همکاری داشت و پس از او نیز تا پایان زندگی آن برنامه را سرپرستی می‌کرد. رهی در طول حیات خود سفرهایی به خارج از ایران داشت که از آن جمله است: سفر به ترکیه در سال ۱۳۳۶، سفر به اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۳۳۷ برای شرکت در جشن چهلمین سالگرد انقلاب اکتبر، سفر به ایتالیا و فرانسه در سال ۱۳۳۸ و دو بار سفر به افغانستان، یک بار در سال ۱۳۴۱ برای شرکت در مراسم یادبود نهصدمین سال در گذشت خواجه عبدالله انصاری و دیگربار در سال ۱۳۴۵، عزیمت به انگلستان در سال ۱۳۴۶ برای عمل جراحی، آخرین سفر وی بود. رهی معیری که تا آخر عمر مجرد زیست، در بیست و چهارم آبان سال ۱۳۴۷ شمسی پس از رنجی طولانی از بیماری سرطان معده بدرود زندگانی گفت و در مقبرهٔ ظهیرالدولهٔ شمیران به خاک سپرده شد.







شاهد افلاکی - minoo - Thursday 08 August 2013 14:48

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی


چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی



من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم


تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی



خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم


تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی



ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی


من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی



در سینه سوزانم مستوری و مهجوری


در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی



من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی


من سلسله موجم تو سلسله جنبانی



از آتش سودایت دارم من و دارد دل


داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی



دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم


کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی



ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟


روی از من سر گردان شاید که نگردانی


حدیث جوانی - minoo - Thursday 08 August 2013 14:50

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام


خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام



با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق


همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام



چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام


چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام



من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش


از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام



از جام عافیت می نابی نخورده‌ام


وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌ام



موی سپید را فلکم رایگان نداد


این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام



ای سرو پای بسته به آزادگی مناز


آزاده من که از همه عالم بریده‌ام



گر می‌گریزم از نظر مردمان رهی


عیبم مکن که آهوی مردم‌ندیده‌ام


* سوزد مرا سازد مرا * - minoo - Thursday 08 August 2013 14:54

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند


بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند



زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم


غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند



نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد


با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند



سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا


وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند



بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی


یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند


زندان خاک - minoo - Thursday 08 August 2013 14:56


با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام



نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام



سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک ؟


تیره بختی بین کجا بودم کجا افتاده ام



جای در بستان سرای عشق می‌باید مرا


عندلیبم از چه در ماتم سرا افتاده ام



پایمال مردمم از نارسایی های بخت


سبزه ی بی طالعم در زیر پا افتاده ام



خار ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست


اشک بی قدرم ز چشم آشنا افتاده ام



تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار ؟


برگ خشکم در کف باد صبا افتاده ام



بر من ای صاحبدلان رحمی که از غمهای عشق


تا جدا افتاده ام از دل جدا افتاده ام



لب فرو بستم رهی بی روی گلچین و امیر


در فراق همنوایان از نوا افتاده ام


غباری در بیابانی - minoo - Friday 09 August 2013 08:21


نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی

نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاه

نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی

به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی

کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی

گهی افتان و خیزان چون غباری دربیابانی
گهی خاموش و حیران چون نگاهی برنظرگاهی

رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
باقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی



طوفان حادثات - minoo - Friday 09 August 2013 08:24

این سوز سینه شمع شبستان نداشته است
وین موج گریه سیل خروشان نداشته است

آگه ز روزگار پریشان ما نبود
هر دل که روزگار پریشان نداشته است

از نوشخند گرم تو آفاق تازه گشت
صبح بهار این لب خندان نداشته است

ما را دلی بود که ز طوفان حادثات
چون موج یک نفس سر و سامان نداشته است

سر بر نکرد پاک نهادی ز جیب خاک
گیتی سری سزای گریبان نداشته است

جز خون دل ز خوان فلک نیست بهره ای
این تنگ چشم طاقت مهمان نداشته است

دریا دلان ز فتنه ایام فارغند
دریای بی کران غم طوفان نداشته است

آزار ما بمور ضعیفی نمی رسد
داریم دولتی که سلیمان نداشته است

غافل مشو ز گوهر اشک رهی که چرخ
این سیمگون ستاره بدامان نداشته است



داغ تنهایی - minoo - Friday 09 August 2013 08:26

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سردمهری بین که کس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

سوختم از آتش دل در میان موج اشک
شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم

شمع و گل هم هر کدام از شعله‌ای در آتشند
در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم



نیلوفر - minoo - Friday 09 August 2013 08:29

نه به شاخ گل نه بر سرو چمن پبچیده ام
شاخه تاکم بگرد خویشتن پیچیده ام

گرچه خاموشم ولی آهم بگردون می رود
دود شمع کشته ام در انجمن پیچیده ام

می دهم مستی به دلها گر چه مستورم ز چشم
بوی آغوش بهارم در چمن پیچیده ام

جای دل در سینه صد پاره دارم آتش
شعله را چون گل درون پیرهن پیچیده ام

نازک اندامی بود امشب در آغوشم رهی
همچو نیلوفر بشاخ نسترن پیچیده ام





رسوای دل - minoo - Friday 09 August 2013 08:31

همچو نی می نالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل

من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل

همچو موجم یک نفس آرام نیست
بسکه طوفان زا بود دریای دل

دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل

ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل

خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والای دل

گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل

در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواریهای دل