Avaxnet
سروده های افشین صالحی - نسخه قابل چاپ

+- Avaxnet (http://www.avaxnet.com)
+-- انجمن: فرهنگ و ادبیات (/forum-24.html)
+--- انجمن: شعر و ادبیات (/forum-39.html)
+---- انجمن: اشعار شاعران (/forum-199.html)
+---- موضوع: سروده های افشین صالحی (/thread-134102.html)

صفحه ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9


سروده های افشین صالحی - گلایه - Friday 18 October 2013 17:46

نگرانم!
شوخی که نیست.
نیستی,
پاییز است..



RE: سروده های افشین صالحی - گلایه - Friday 18 October 2013 17:49

یادت باشد،
به خوابم آمدی
بیدارم کنی ببوسمت!



RE: سروده های افشین صالحی - گلایه - Friday 18 October 2013 17:54

کمتر به‌تاز!
دل است
جنگ نیست



RE: سروده های افشین صالحی - گلایه - Friday 18 October 2013 18:08

خوبم!

خیلی خوب.

مگر می‌شود به فکر تو بود وُ خوب نبود

تو را خیال داشت وُ

بد بود!

من خوبم قشگِ عزیز



راستی تا یادم نرفته بگویَ‌م،

دوستت دارم

نه مثل دیروز

نه مثل امروز

نه حتا مثلِ اولِ سطر وُ حالِ

حالا

نــــــــ‎‌ه !

الان،

تو را یک جورِ دیگر دوست دارم

بیشتر از هر جور.



غمگینم!

:(


آخر امروز نگفتم
نگفتم دوستت دارم

از خودم خجالت می‌کشم

از خودم فرار می‌کنم

که دیر کردم

که دیر گفتم وُ امروز رفت

قشنگِ نازم،

می‌دانم هیچ بیراهه‌ای

به تو نمی رسد

می‌دانم تا تو خیلی راه است

خیلی!

تازه راه؛

خیلی راه باشد

شاید به تو برسد

تو که غریبه نیستی

علاقه‌جانِ منی

خواب ماندم!

نه این که در خواب نگفته باشم‌هـــا!

نـــــ‌‌‍‍‌ه!

تازه یواشکی بوسَ‌ت هم کردم

( خجالت )



گفتم شاید تو نشنیده باشی

نه نه ... دارم دروغ می‌گویم

می دانی!

اصلن کیف می‌کنم هِی بگویم سلام

هِی بگویَم دوستت دارم

هِی یواشکی ببینمت

دید بزنم

بوس کنم!

( ببخش، گوه خوردم

قهر نکن!

دیگر این یواشکی‌ها را خواب نمی‌بینم )



بخدا حتا همین سطر هم،

جوری دیگر

دوستت دارم

جورِ دیگر می‌گویم

سلام

علاقه‌یِ نازم

دوستت دارم

حالت چه‌گونه است.

من،

به فکرِ تو

خوبم!



می‌بوسمت.

هرجا، هروقت



( نه! ماچَ‌ت می‌کنم )



RE: سروده های افشین صالحی - گلایه - Friday 18 October 2013 18:16

هر جور حساب می‌کنم،

به تو نمی‌رسم.

اما!

دارم می‌آیم



RE: سروده های افشین صالحی - گلایه - Friday 18 October 2013 18:22

تو می دانی کِی از تو سیر می شوم؟
کِی می شود به کار خودم برسم
بروَم بیرون
کوهی
دریایی
هرچی!

تو می دانی کِی می شود
به تو فکر نکرد؟
که به چیزهایی که خودم دوست دارم
فکر کنم
آخر الان
هرچه را می بینم ، می گویم
تو خوشت می آید ؟
نمی آید؟
نمی دانم!

اصلن این ها را ول کن،
هیچ
تو می دانی
کِی می شود خوابت را ندید؟
چگونه می شود خوابید وُ
تو را ندید؟
می خواهم کمی بدونِ خیال بخوابم
بدونِ تو

می خواهم تو را نبینم
تفریح کنم
فراموش کنم...

که برگردی!



RE: سروده های افشین صالحی - گلایه - Friday 18 October 2013 18:25

من هِی خسته می‎شوم

راه می‎روم

قدم می زنم
با خودم کلنجار می‌کنم
حرف‌هایِ ناجور می‌زنم!
به تو فحش می‌دهم
دوستت دارم

دیوارها را عوض می‌کنم
قاب‌ها را خالی می‌کنم
باز تو را صبح می‌بینم

باز تو را شب،
خواب می بینم
نیامدَنت را نمی بینم

رفته ای را نمی‌شنوم
الاغی را نمی فهمم
نمی‌دانم!

تو می‌دانی چه مرگم شُده!



RE: سروده های افشین صالحی - گلایه - Friday 18 October 2013 18:31

دلتنگی آدم را کال می‌کند
پخته می‌کند
می‌رقصاند
دلتنگی آدم را خسته می‌کند، می‌میراند
آدم می‌کند
خسته می‌کند، می‌کشد
می‌کشد با خودش به‌ هیچ‌جا می‌برد
به هیچ‌جا می‌رسد
پخته را کال وُ
خواب را خام می‌کند، می‌کشد
دلتنگی راه را دور می‌کند!
راه را دور می‌کند وُ
رسیدن را، بعید می‌کند
دشنام را دوست داشتن می‌کند وُ
قشنگ را، دشنام
تاب را تاب می‌دهد، بی‌تاب می‌کند
سراغِ دلِ تنگَ‌ش می‌رود وُ
کار را
خراب می‌کند!
ضایع می‌کند
کم می‌کند
دستِ آدم را رو می‌کند
دلتنگی،
آدم را عاشق می‌کند!



RE: سروده های افشین صالحی - minoo - Friday 18 October 2013 18:40

تو بر می گردی !

تو بر می گردی
تو حتمن بر می گردی!
حتی اگر تمام دروازه های جهان بسته شوند و
تمام پنجره ها هم
کور
حتی اگر تمام ریل ها هم خارج شوند و تمام کشتی ها
گرفتار دریای
شور
حتی اگر تمام آسمان را کنده باشند و تمام پرواز ها را هم
کشته ، تو
می آیی
که می دانی ، حتمن
راهی هست که
خیال تو هر شب
خانه است !






RE: سروده های افشین صالحی - گلایه - Friday 18 October 2013 18:42

همین را می‌خواستی؟!

که کوچه خیابان شود
خیابان خدا وُ
خدا بن بست
همین را می‌خواستی؟!
...
که خانه پَر شود وُ خاک پَر شود وُ باغ پَرپَر شود وُ
ما،
کتک خورانِ بازیِ کلاغ پَر
همین را می‌خواستی؟!

که تو بروی وُ هِی بروی وُ هِی بروی وُ
هِی رویَ‌ت نشود که بیایی
همین را می‌خواستی؟!

که بگویی دیری
که بگویی دوری
که بگویی دیر شده است، دوری!
همین را می‌خواستی؟!

که هِی چای سرد شود وُ
هِی کهنه
همین را می‌خواستی؟!

که باران دیر کند
که ناودان پیر شود
که ابر بمیرد
وَ حیات بویِ گند بگیرد
همین را می‌خواستی؟!

همین که من عاشق باشم وُ تو نباشی
من دوستت داشته باشم وُ
تو ژست داشته باشی
این‌که تو شعر داشته باشی وُ مرا
نداشته باشی وُ
من.
همین را می‌خواستی؟!


همین چیزهایِ زُمختِ عحیب را می‌خواستی
همین دردهایِ مضحکِ بیهوده را
همین دلتنگی‌هایِ هِی هر دو را
همین که دور باشی وُ دلتنگ باشی وُ نگویی
که درد می‌کشی
همین را می‌خواستی؟!

همین را همان موقع می‌گفتی لامسًب!
خودم به تو درد می‌دادم
تنهات می‌گذاشتم
دلتنگت می‌کردم اما
تنها نمی‌شدی‌م!
همین را می‌خواستی؟!

که هر کدام یک‌جا تنهایی‌م

همین؟!