Avaxnet
سفرنامه - نسخه قابل چاپ

+- Avaxnet (http://www.avaxnet.com)
+-- انجمن: کشورهای جهان و تاریخ انها (/forum-81.html)
+--- انجمن: ایران شناسی (/forum-134.html)
+--- موضوع: سفرنامه (/thread-149332.html)



سفرنامه - azadeh - Wednesday 23 July 2014 12:27

سفر یعنی برخیز و حس کن...آنچه را باید تجربه کنی ...



و من همیشه مشتاق این تجربه ...
6


مواد لازم برای یک سفر با اطمینان :



لباس مناسب ، خوراکی ، آب ، دارو های ضروری ، وسائل بهداشتی ، کتاب ( در مواقع بیکاری) ، پول کافی ، مدارک مورد نیاز ( شناسنامه و کارت ملی ، دفترچه

بیمه و ...) ، عینک آفتابی و کرم ضد آفتاب ، ظروف یکبار مصرف ، نقشه یا GPS
، کفش مناسب و دمپایی راحتی


، دوربین عکاسی



و مهمتر از همه همسفر های خوب ....







حالا آماده اید برای یک سفر خوش و لذت بخش ....


RE: سفرنامه - azadeh - Wednesday 23 July 2014 12:34

همـــدان






ساعت شش صبح از خواب بیدار میشوی همه لوازم را در اتومبیل میگذارید و مراسم خداحافظی از بقیه را به اجرا در می اوری ...



پدر سر کوچه کنار صندوق صدقات نیش ترمز میگیرد و مادر پول صدقه را به ان میسپارد ...



تصمیم گرفته شده که از اتوبان ساوه به همدان برویم ولی ای کاش این کار را نمیکردیم ..خیر سرشان اتوبان ست همه ی جاده افتضاح و هر ساعت به ساعت باید عوارض پرداخت کنی .



هنوز از استان اصفهان خارج نشدی که هردو همسفر چرتشان میگیرد و تو از ترس پلیس میان راه که گواهینامه ات یک ساله نشده پشت رول میشینی و یک ساعتی را (خدارو شکر ) حرکت میکنی.



بالاخره مسیر شش ساعته و گرماگرم رو سپری میکنی و به استان همدان وارد میشوی اما چه وارد شدنی ...



هما ابتدای شهر مزارع کشاورزی خودنمایی میکنند و سبزیجات تر و تازه ، فواره های اب نشان و خنک و تویی که بسیار عاشق اب بازی کردن هستی ...



پدرت به سمت یکی از مغازه های کنار

مزرعه میرود تا سبزی تازه بخرد و تو به سمت فواره اب ...خنک خنک ست مگر دلت می خواهد از ان جدا شوی؟؟



ورودی شهر ساختمان های و خیابان های بافت قدیم و همچنین گرمای سر ظهر و مردمی که انگار نه انگار در استان یک شهر زیست میکنند دست به دست میدهند که مادرت با تُن صدای بلند بگوید« آزاده تو بیخود میکنی دانشگاه همدان رو بزنی » و من در جوابش چیزی نمیگم ...



خانه ی اسکانمان را پیدا میکنیم اما قبل از ان به دنبال رستوران یا حتی فست فودی برای رفع صدای شکم میگردیم..



همه شان بسته ست ... بسته ...بسته ...و بسته.... بالاخره یک پیتزا فروشی رخ نمایی میکند و پدر به انجا میرود اما دست از پا دراز تر بازمیگردد «میگه ، ما اجازه نداریم چیزی درست کنیم ، مهموناشون اینجا گشنگی میکشند..» و مجبور میشوید از یک سوپر مارکت ساندویچ سرد بگیرید ..«چه فرقی میکند ادم گرسته باشد سنگ هم به او بدهی با دل و جان میخورد » جمله ای که از بس مادرت تکرار کرده ملکه و الیزابت ذهنت شده.



به خانه میروید و سریعا خودت را در حمام ولو میکنی ....لباس هایت را در تشت می اندازی و به یاد زن های لب چشمه ای با خودت شعر میخوانی و لباس هارا میشویی و هر لحظه منتظری شاهزاده سوار بر اسب بیاید و عاشقانه تورا در اعوش بکشد .و کسی هم نیست بت بگه «خاک بر سرت با این افکار خبیث» خلاصه هیچ چی به اندازه یه دوش اب خنک بعد از یک سفر طولانی نمیچسبد.



بعد هم خودت را روی تخت بی اندازی و کتاب بخوانی در عرض یک ساعت باقی نمایشنامه ای از مولیر را تمام کنی و بعد بقیه بیدار شوند و قصد دور گردی کنید..



همدان شهری ست پر از پلیس های وظیفه شناس سر هر چهارراه .. پر ست از دکه های قدیمی سیگار فروشی .... پر ست از جوان های بیکار که در خیابان پرسه میزنند و کسی حق ندارد به شان بگوید بالای چشمت ابروست چرا که دوبرابر تو هیکل دارند حالا خدا میداند همه اش باد ست یا زور (!!)



مسیر را به سمت گنج نامه می چرخانی و تقریبا نظر مادرت نسبت به این شهر برگشته ... هوا بسیار خنک ست ...دست هایت را از شیشه اتومبیل بیرون بگیر و هوا را استشمام کن... زندگی در این خنکی یعنی زندگی..

[تصویر: 39870339819045247457.jpg]

مسیر سرسبز را مسافران و چادرهایشان پوشانده ست ...




و اینجا کنار کتیبه ها کنار ابشار خوش اب و هوا ...زندگی یعنی همینجا ..مگر دلت میخواهد از ان گردوهای تازه یا پشمک و لواشک هایش بگذری؟؟؟



و کنار کتیبه داریوش و خشایار

را با نام پدرانه صدا کنی ....
[تصویر: 84990540250997067328.jpg]


به اجبار پدر

مادر به سمت ابشار میروی ان دو دست یکدیگر را گرفته اند و تو را به کفش های پاشنه بلند روی سنگ های لیز تنها میگذارند. اینجاست که دلت یک مرد میخواهد مردی که دست هایش فقط در دست تو باشد نه یک دست در دست مادر و دیگری در دست تو...

[تصویر: 61844227597141671661.jpg]



خلاصه بیخیال نگاه ها و کلاس گذاشتن ها کفش هایت را در می اوری و پاهایت را به اب میزنی و به سمتشان میروی ...



اب خنک تر از خنک...



و منظره زیباتر از زیبا...



[تصویر: 53758285352714663858.jpg]


جالبی این شهر به این ست که جاهای تاریخی اش مثل ارامگاه بوعلی سینا را در میدان گذاشته اند و تو دلت میخواهد هی دور میدان را بگردی و بوعلی را طواف کنی...خدا بیامرزتت هوشنگ سیحون چه آرامگاهی به به !!

[تصویر: 38794800034308122200.jpg]



اگر در ماه رمضان به همدان رفتید حتما زولبیاهای البالویشان را بخورید مزه اش زیر زبانت بازی میکند ...و ترش و شیرینی اش دلت را قلقلک میدهد.



اما کباب های به اصطللاح بناب اش را پیشنهاد نمیکنم اما یکبار امتحان کافیه !!



صبح روز بعد برنامه تان را چیده اید تا به بابا طاهر عریان ( بابا لخته ) ، تپه های هگمتانه ، و بازار و ان ظروف خوش رنگ و لعاب سر بزنید اما... خدا پدر و مادر این مذهب را بیامرزدت که همه جا بسته ست...



فقط بابا را از دور تپه ها را از کنار و کوزه ها را پشت شیشه ملاقات میکنی...


[تصویر: 18357521260582352109.jpg]



مردم همدان مردمی مذهبی هستند و چیزی که من تابحال ندیده بودم روز 21 رمضان برای مولا علی

تابوت ساخته بودند و تابوت ساختگی را با اعلامیه (!!) در شهر میتاباندند و مردم پشت سرشان شیون و زاری میکردند

جوری که اگر کسی نداند گمان میبرد تاسوعای حسین ست و دسته های عزاداری...!

[تصویر: 26095344687458600166.jpg]


میدان هاشان همانطور که گفتم جالب هستند یکی از انها به گمانم مسجد در میان اش بود و دیگری که میدان مرکزی شهر ست ( میدان امام خمینی) دور تا دور اش پر از ساختمان های بافت و قدیم و زیبا و شب ها پر میشود از دوره گرد و خرده فروش ..

[تصویر: 10948774607986515228.jpg]



به خانه بازمیگردی وسائل ات را آماده میکنی تا به شهر بعدی بروی و در میان راه هم سری به غار علیصدر بزنی (اگر بسته نباشد ) !!



روی هم رفته همدان شهر ارام و بی دغدغه ایست ... و مردم

مذهبی دارد ...