Avaxnet
اشعار سارا محمدی اردهالی - نسخه قابل چاپ

+- Avaxnet (http://www.avaxnet.com)
+-- انجمن: فرهنگ و ادبیات (/forum-24.html)
+--- انجمن: شعر و ادبیات (/forum-39.html)
+---- انجمن: اشعار شاعران (/forum-199.html)
+---- موضوع: اشعار سارا محمدی اردهالی (/thread-154006.html)

صفحه ها: 1 2


اشعار سارا محمدی اردهالی - گلایه - Tuesday 16 December 2014 17:23

پیرزنی شوم

آلزایمر بگیرم

زنگ بزنم

انگار

پسرم هستی

بگویم

چقــــدر

دلـــم

برایت تنگ است ...





RE: اشعار سارا محمدی اردهالی - گلایه - Tuesday 16 December 2014 17:25

خسته‌ام

خیلی خسته

به من جایی بدهید

می‌خواهم بخوابم

یک تخت خالی

یک دنیای خالی

یک قلب خالی…



RE: اشعار سارا محمدی اردهالی - گلایه - Tuesday 16 December 2014 17:29

زنگ می‌زدی

یک تلفن کوچک

دو دقیقه‌ای وسایلم را جمع می‌کردم

مداد و مسواک و مسکن

نه

مسکن هم بر نمی‌داشتم

دامن و لباس خواب فقط

بعد

سفر که نه

گــُـم می‌شدیم.
♥ افسوون ...



RE: اشعار سارا محمدی اردهالی - گلایه - Friday 09 January 2015 04:21

بداخلاقی عصرهایت

سوزنی است که مخصوصن نخش نمی‌کنم

من دوست دارم

دکمه‌ی آخر مانتوام باز باشد



RE: اشعار سارا محمدی اردهالی - گلایه - Friday 09 January 2015 04:22

هواپیما بلند می‌شود

کمر مرا تا می‌کند

می‌گذارد گوشه‌ی چمدان تو

از آن بالا

شبیه مورچه‌ای می‌شوم

که دست‌های کوچکش

نمی‌توانند

دستمال عظیم خداحافظی‌اش را تکان دهند



RE: اشعار سارا محمدی اردهالی - گلایه - Friday 09 January 2015 04:27

زنی بود از دکمه‌ی سِیو می‌ترسید

عینک تیره می‌زد

طوری شالش را پشت گوش می‌انداخت

که کسی به خاطر نیاوردش

در کامپیوترش هیچ عکسی نبود

هیچ نامه‌ای

مدام سطل آشغالش را خالی می‌کرد

انگار همین حالا لپ‌تاپش را از جعبه در‌آورده بودند

طوری در را می‌بست

که گویی هرگز به خانه برنخواهد گشت

شب‌ها که مسواک می‌زد

اثر انگشتی از گردنش بالا می‌آمد

گلویش را می‌فشرد

لک‌لکی بود در آسمانی خالی

که خرچنگی رهایش نمی‌کرد

همسایه‌ها می‌گفتند

همیشه گردنش خراش داشت

و لبش مکیده شده بود

معلوم نبوداز کدام طرف



RE: اشعار سارا محمدی اردهالی - گلایه - Friday 09 January 2015 04:29

لب دریا

باد می‌آید

همه دست‌شان به موهای‌شان

دامن و کلاه‌شان

تو,

دست‌ها در جیب

مثل یک ایستاده‌در‌بادِ حرفه‌ای

با هفت هزار سال قدمت

به امواج خشمگین

نگاه می‌کنی



RE: اشعار سارا محمدی اردهالی - گلایه - Friday 09 January 2015 04:29

وسط فیلمی سیاه و سفید

دستم را گرفته بودم روی قلبم

فیلمی صامت

صفحه سیاه شد:

_ زن نمی‌خواهد بمیرد _

دوربین آمد نزدیک

با تیتراژ پایانی
کلی حرف داشتم

اما فیلم خیلی قدیمی بود



RE: اشعار سارا محمدی اردهالی - گلایه - Tuesday 30 June 2015 04:52

لک‌لک جوان

لپ‌تاپش را بست

روی مبل راحتی نشست

پاهای بلندش را روی هم انداخت

بال‌های سفیدش را زیر منقارش گذاشت

و به آخرین باری که مهاجرت کرده بود

فکر کرد


RE: اشعار سارا محمدی اردهالی - گلایه - Wednesday 23 March 2016 18:57

دستم را

نمیتوانند بخوانند

دست های من

شعرِ منتشر نشده ی توست