Avaxnet
اشعار لیلا کرد بچه - نسخه قابل چاپ

+- Avaxnet (http://www.avaxnet.com)
+-- انجمن: فرهنگ و ادبیات (/forum-24.html)
+--- انجمن: شعر و ادبیات (/forum-39.html)
+---- انجمن: اشعار شاعران (/forum-199.html)
+---- موضوع: اشعار لیلا کرد بچه (/thread-154571.html)

صفحه ها: 1 2 3 4


اشعار لیلا کرد بچه - رها - Saturday 10 January 2015 16:28

این روزها دلم که می گیرد نگرانت می شود...

حواست باشد اگر دلم گرفت
بارانی بلند بپوشی
و همیشه چند نخ سیگار
برای کشیدنِ بارِ اینهمه خاطره داشته باشی
این روزها دلم که می گیرد، نگرانت می شود
و می دانم اینهمه ابر را
برای قشنگی گوشه ی آسمان نگذاشته اند ..



RE: اشعار لیلا کرد بچه - رها - Saturday 10 January 2015 16:31

نگران من نباش....

نگران من نباش
دست هایم را
به از دست دادن عادت داده ام
گروهی پرنده می آیند
گروهی پرنده می روند
و تنها
پرنده ایی از کوچ می ماند
که پرواز را نمی داند...



RE: اشعار لیلا کرد بچه - رها - Saturday 10 January 2015 16:34

دیدنت برایم خوب است...

دکتر ها می گویند
دیدنت برای ناراحتی قلبم خوب است
بیچاره دکترها!
چقدر درس خواندند
تا بفهمند
دیدنت برای ناراحتی قلبم خوب است...



RE: اشعار لیلا کرد بچه - رها - Saturday 10 January 2015 16:37

تقصیر چشمهای تو نیست...

تقصیر چشم های تو نیست می دانم
این خانه تاریک تر از آن است
که چهره ام را بخاطر بسپاری
و ببینی چگونه بوی مرگ از انگشت هایم چکه می کند
هر بار که نمی پرسی شعر تازه چه دارم....



RE: اشعار لیلا کرد بچه - رها - Saturday 10 January 2015 16:38

به هیچ کس نخواهم گفت...

به هیچ کس نخواهم گفت
چگونه می شود اینهمه سال
به فنجانی چای
خرسند بود
به سکوتی که لای چین پرده ها مرتب نشسته است
به مدادی تراشیده ، کاغذی سپید
به پنجره ای که گاهی
صدای پیر آوازخوانی دوره گرد
با دست های بلندش باز می کند
به چند عاشقانه ی قدیمی بی مجوز
و دستمالی
که تاب هق هقم را بیاورد ..



RE: اشعار لیلا کرد بچه - رها - Saturday 10 January 2015 16:41

عاشقت نشدم
که صبح ها
در خواب ساکت خانه ای
بی پنجره ، بی در مانده باشی
و تلفن
صدایم را پشت گوش انداخته باشد

عاشقت نشدم
که عصرها
دست خودت را بگیری و ببری پارک
انقراض نسلت را روی تاب های خالی تکان بدهی
و فراموش کرده باشی
چقدر می توانستم مادر بچه های تو باشم !

عاشقت نشدم
که شب ها لبانم را
میان حروف کوچک بی رحم تقسیم کنم
گرمی آغوشم را
صدای نفس هایم را
و آرزوهای بزرگ زنی که احساسش را
باید برای گوشی همراهش تعریف کند

بوسه هایم هرشب
در نیمه راه پیغام ها تمام می شوند
و آنچه با تأخیری طولانی به تو می رسد
خواب سنگینی است
که باید کمر تخت را بشکند

عاشقت نشدم
عاشقت نشدم که ناچار باشم برای دوستت دارم هایم
مجوز بگیرم
دوستت دارم هایم را منتشر کنم
و بعد تصور کنم این شعر را
معشوقه ات برای تو می خواند ..


RE: اشعار لیلا کرد بچه - رها - Saturday 10 January 2015 16:42

از امروز
جهنم زیر پایت است
از امروز که هر لحظه هزار بار
سینه هایت را میان تنت گم می کنی
و شیرت در تمام قوطی های جهان خشک می شود
بغض می کنی
و دود اجاق های کور دنیا به چشمت می رود
روی شکمت دست می کشی
و ترک های حاملگی جای پنجه های ببری عقیم اند
که هرشب دشت های گرسنه را به خانه می آورد
و ناخن های پس از معاشقه اش را سیر می لیسید

از امروز
هیچ فردایی را با روز دیگری اشتباه نمی گیری
و تمام زندگی ات را
در امروزی جهنمی و طولانی فکر می کنی
به بهشتی که در چشم هایت آب می رود
آب می رود
آب می رود
آب می رود
آب می رود ..


RE: اشعار لیلا کرد بچه - رها - Saturday 10 January 2015 16:43

هربار به تو فکر می کنم
یکی از دکمه هایم شل می شود
انقراض آغوشم یک نسل به تأخیر می افتد
و چیزی به نبضم اضافه می شود
که در شعرهایم نمی گنجد

کافیست ترا به نام بخوانم
تا ببینی لکنت عاشقانه ترینِ لهجه هاست
و چگونه لرزش لب های من
دنیا را به حاشیه می برد

دوستت دارم
با تمام واژه هایی که در گلویم گیر کرده اند
و تمام هجاهای غمگینی
که به خاطر تو شعر می شود

دوستت دارم با صدای بلند
دوستت دارم با صدای آهسته
دوستت دارم
و خواستن تو جنینی است در من
که نه سقط می شود
نه به دنیا می آید ..


RE: اشعار لیلا کرد بچه - رها - Saturday 10 January 2015 16:45

نگاه می کنی...

یک روز سطری از این شعر
مثل سوت قطاری از کنار گوشَت عبور می کند
واژه ها برایت دست تکان می دهند
خاطره ها
مثل آشنایان دورت به تو نزدیک می شوند
و فکر می کنی
چرا نبض این شعر برای تو اینقدر تند می زند ؟


- نگاهم می کنی
و چشم هایت چقدر خسته اند !
انگار از تماشای منظره ای دور برگشته اند ..


نگاه می کنی به من
برفی که بر موهایم باریده
راه تمام آشنایی ها را بسته است
انگشتانم استخوانی تر از آن شده اند
که نوازشی را یادت بیاورند
و تمام این سال ها
آنقدر میان خطوط موازی دفترم
دست به عصا راه رفته ام
که بردن نامت کمر واژه هایم را خواهد شکست ..


نگاه می کنی به خودت
که پس از سال ها دوباره از دهان زنی بیرون آمده ای
و لرزش لب هایش را انکار می کنی
میان سطرهایش راه می روی
و پاهای بیست و چند سالگی ات را انکار می کنی ..


واژه ها
دوباره برایت دست تکان می دهند
خاطره ها
مثل آشنایان نزدیکت از تو دور می شوند
و این شعر
برای همیشه حافظه اش را از دست می دهد ..



RE: اشعار لیلا کرد بچه - رها - Saturday 10 January 2015 16:46

روزی که باران گرفته بود...

این چترِ زرد را تو ندیده‌ای
روزی آن را برای بارانی خاص خریدم
روزی که باران گرفته بود
و یاد تو پاهایم را به خیابان برد
و یادِ تو تنهایی را
کفِ دست‌هایم گذاشت

زیاده‌روی در پیاده‌روها
هنوزم به جایی نرسانده‌ست
و خیال‌پروازی‌هایم تنها
نبودنت را در ارتفاعِ بلندتری گریسته‌ست

سال‌ها گذشته‌ست
و این خورشیدِ چسبیده به سقفِ اتاق
تنها توانسته زندگی‌ام را به دو نیمه کند؛
روزهای بارانیِ بعد از تو
و روزهای معمولیِ بعد از تو ..