Avaxnet
جملاتی از دکتر علی شریعتی - نسخه قابل چاپ

+- Avaxnet (http://www.avaxnet.com)
+-- انجمن: فرهنگ و ادبیات (/forum-24.html)
+--- انجمن: شعر و ادبیات (/forum-39.html)
+---- انجمن: متون و اشعار عاشقانه (/forum-48.html)
+---- موضوع: جملاتی از دکتر علی شریعتی (/thread-18704.html)

صفحه ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25


قابل تامل از دكتر شريعتي - moonlover - Friday 26 June 2009 23:47


مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی


خداوندا


اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی


لباس فقر پوشی


غرورت را برای ‌تکه نانی


‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌


و شب آهسته و خسته


تهی‌ دست و زبان بسته


به سوی ‌خانه باز آیی


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟


خداوندا


اگر در روز گرما خیز تابستان


تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی


لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری


و قدری آن طرف‌تر


عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌


و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟


خداوندا


اگر روزی‌ بشر گردی‌


ز حال بندگانت با خبر گردی‌


پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت


خداوندا تو مسئولی


خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن


در این دنیا چه دشوار است


چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است




RE: قابل تامل از دكتر شريعتي - aeti196 - Saturday 27 June 2009 10:18

خیلی زیبا بود زیبای زیبا




Re:قابل تامل از دكتر شريعتي - youne30 - Saturday 27 June 2009 10:31

من عاشق دکتر شریعتی ونوشته هاشم

خیلی زیبا بود اگه تونستی دوباره نوشته هاشو واسمون بذار

دوباره تشکر

تشکر

تشکر

تشکر

تشکر

تشکر

فکر کنم خوب باشه دیگه بیشتر ازین پرومیشی(شوخی)




Re:قابل تامل از دكتر شريعتي - moonlover - Sunday 28 June 2009 15:46

حتما ايليا جان..

خوشحالم كه خوشتون اومد..

حتما يك تايك ميزنيم راجع به دكتر شريعتي و مينويسيم..




نامه ای عاشقانه از دکتر علی شریعتی - aria - Monday 07 September 2009 11:44

نامه ای عاشقانه از دکتر علی شریعتی


باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند
باتو، زمین گاهواره ی است که مرا در آغوش خود می خواباند
و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند
و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد

باتو، دریا با من مهربانی می کند
باتو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو، من با بهار می رویم
باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو، من در شیره ی هر نبات میجوشم
باتو، من در هر شکوفه می شکفم
باتو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم
باتو، من در روح طبیعت پنهانم
باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو، من با بهار می میرم
بی تو، من در عطر یاس ها می گریم
بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم
بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم
بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپ رکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من ، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک ، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.
:: دکتر علی شریعتی ::



Re:نامه ای عاشقانه از دکتر علی شریعتی - delaram jon - Monday 07 September 2009 12:49

خیلی قلم زیبایی داره گاهی وقتا با خوندن مطالبش یه تلنگری به خودم میزنم که من کجاام؟ براچی اومدم؟ کجا میرم؟




RE: نامه ای عاشقانه از دکتر علی شریعتی - azadeh - Monday 07 September 2009 16:54

خوش بحال زنش


Re:نامه ای عاشقانه از دکتر علی شریعتی - ROSE_66 - Monday 07 September 2009 17:10

به قدری حرفاش دلنشینه که گروه بزرگ NA با خوندن  دعا یی از دکتر شریعتی پایدار مونده

روحش شاد




Re:نامه ای عاشقانه از دکتر علی شریعتی - delaram jon - Monday 07 September 2009 17:58

اوا جون حالا چرا فقط زنش؟ خوشبحال هر کی تونسته باش رابطه برقرار کنه و یکی از دوستای دکتر شریعتی باشه




Re:نامه ای عاشقانه از دکتر علی شریعتی - ebrahi - Saturday 12 September 2009 09:46

بخش دكتر شريعتي عالي بود ممنون