Avaxnet
عاشقانه های ری را(سید علی صالحی) - نسخه قابل چاپ

+- Avaxnet (http://www.avaxnet.com)
+-- انجمن: فرهنگ و ادبیات (/forum-24.html)
+--- انجمن: شعر و ادبیات (/forum-39.html)
+---- انجمن: اشعار شاعران (/forum-199.html)
+---- موضوع: عاشقانه های ری را(سید علی صالحی) (/thread-58524.html)

صفحه ها: 1 2 3 4 5 6


عاشقانه های ری را(سید علی صالحی) - دایی جان - Friday 11 February 2011 19:28

سادگی رامن از نهانِ يک ستاره آموختم
يش از طلوعِ شکوفه بود شايدبا يادِ
يک بعداز ظهرِ قديمی
آن قدر ترانه خواندم
تا تمامِ کبوترانِ جهان
شاعر شدند.
سادگی را
من از خوابِ يک پرنده
در سايه‌ی پرنده‌يی ديگر آموختم.
باد بوی خاصِ زيارت می‌داد
و من گذشته‌ی پيش از تولدِ خويش را می‌ديدم.
ملايکی شگفت
مرا به آسمان می‌بُردند،
يک سلولِ سبز
در حلقه‌ی تقديرش می‌گريست،
و از آنجا
آدمی ... تنهايیِ عظيم را تجربه کرد.
دشوار است ... ری‌را
هر چه بيشتر به رهايی بينديشی
گهواره‌ی جهان

کوچک‌تر از آن می‌شود که نمی‌دانم چه ...!
راهِ گريزی نيست
تنها دلواپسِ غَريزه‌ی لبخندم،
سادگی را
من از همين غَرايزِ عادی آموخته‌ام.


RE: عاشقانه های ری را(سید علی صالحی) - دایی جان - Friday 11 February 2011 19:37

حداقل می‌دانم
اول انسانم
بعد هم اندکی شاعر ...!
رسمی معمولی‌ست
آورده‌اند که شِبْلی
خود را به بهايی فروخت،
و من در پیِ ميزانِ آن بهاء
خود را به تبسمِ يک فرشته فروختم
تو که می‌فهمی ری‌را
ما عشق را درنمی‌يابيم
همچون گُل ... که عطرِ خويش را.
ری‌را ... همين ديشب
يک ستاره داشت گولم می‌زد
خودت که می‌دانی
من ساده‌ام.
پرسيدم چه‌کارم داری؟
گفت بيا خوابِ سيمرغ ببينيم.
ری‌را ... من نرفتم
می‌گويند کوهِ قاف جن دارد!
عيبی ندارد ری‌را
يک روز گريبانِ خود را خواهم گرفت
و به او خواهم گفت:
در خوابِ هيچ کبوتری
اين‌همه آسمان، گلگون نبوده است!
و من زير همين آسمان بودم
و من فکر می‌کردم
خوابِ آينه می‌بينم،
اما وقتی که صبح شد
سايه‌ی درختی از دور پيدا بود!


RE: عاشقانه های ری را(سید علی صالحی) - دایی جان - Friday 11 February 2011 19:40

قرار است فردا
دو سه غزل
به يک پَریِ دريايی بفروشم.
آخر من ياد گرفته‌ام
دريا را با دريا بشويم
خود را با شعر!
راستش را بخواهی ... ری‌را!
يک روز پُشتِ همين پرچين
چشم‌های يک آهو را بوسيدم
بعد ... به من گفتند آهو نبود او!
دو سه کبوتر
به لکنتِ زبانم خنديدند
ولی مگر من از رو می‌روم!


RE: عاشقانه های ری را(سید علی صالحی) - دایی جان - Friday 11 February 2011 19:47

می‌دانم که می‌توانم
بايد برای توانستن
همه با هم آواز بخوانيم.
ری‌را ...!
لطفا تو هم دوتارِ "مختوم قُلی" را با خودت بياور.
من يکی را می‌شناسم
صبح‌ها ليبرال است
ظهرها چپ می‌زند
و غروب
که از کوچه‌ی تاريک می‌گذرد
زيرِ لب آهسته می‌گويد: "بسم‌الله ...!"
هيهات ری‌را!
من برای کبوتران کوهی
توراتی نوشته‌ام
تمام کلماتم
از قله به قله می‌گذرند،
چرا که هنوز
کسی نديده است
خورشيد از چاه طلوع کند.


RE: عاشقانه های ری را(سید علی صالحی) - دایی جان - Friday 11 February 2011 19:56

ری‌را
به خاطر داری آن روز غروب
تو گفتی بوی ميخک و ستاره می‌آيد،
اما صدايی شبيه صدای بامداد آمد:
شما شيونِ اسپند را
بر آتش نديده‌ايد!

بعد يک فوج ستاره‌ی سپيد را ديديم
با آسمانی که باکره بود
و ترانه‌ای که لبِ پنجره
به گلویِ گلدان ... نُک می‌زد!

من هنوز نمی‌دانم چرا
غروبِ هر پنج‌شنبه گريه‌ام می‌گيرد!
برايم بنويس
شاعرانِ بزرگ ... به ماه کامل چه می‌گويند!


RE: عاشقانه های ری را(سید علی صالحی) - دایی جان - Friday 11 February 2011 19:59

می‌گويند باران می‌آيد
اما من نمی‌بينم،
زير چتری از ترديد می‌گذرم
همه جا را
بوی نوعی شقايق پُر کرده است!
اصلا به من چه که شب
تمثيل ظلمت است،
ظلمت، گاهی بين‌الطلوعين می‌آيد!
و بامداد
واژه‌ای بود که از آن
تنها شاعری خسته مانده است.
شتاب نکن
از نسيما هم برايت خواهم نوشت
دخترم دندان درآورده است
ديری‌ست معنی نان را می‌فهمد
بيست سال ديگر
به او خواهم گفت:
اين شعر نيست
که نان را قسمت می‌کند،
اين نان است
که شاعران را تقسيم کرده است!


RE: عاشقانه های ری را(سید علی صالحی) - دایی جان - Friday 11 February 2011 20:10

ری‌را ...!
همگان به جست‌و جوی خانه می‌گردند،
من کوچه‌ی خلوتی را می‌خواهم
بی‌انتها برای رفتن
بی‌واژه برای سرودن ...
و يادهای سالی غريب
که از درخت گفتن
هزار بوسه‌ی پاسخ می‌طلبيد!
بگذريم ... ری‌را!
از گوشه‌ی چشم نگاهی کن:
دو قناریِ خسته بر سيمِ تلگراف
دوردستِ بی‌رويایِ مرا می‌نگرند،
دُرُست مثلِ منند
تبعيدِ ترانه‌ای ناخوانا
که زمزمه‌اش ...
سرآغازِ رفتن به شيراز است!
اگر فکر می‌کنی دروغ می‌گويم
همين امشب از فالِ سَربسته‌ی چراغ
يا آهسته از خودِ حضرتِ حافظ ... بپرس!


RE: عاشقانه های ری را(سید علی صالحی) - دایی جان - Friday 11 February 2011 20:13

برايم سيگاری بگيران
من از ماهِ دُرُشتِ گلگون می‌ترسم،
من اين ساعتِ خسته را
برای هجرتِ شبانه ... کوک نخواهم کرد.
چقدر ساده‌ايم ری‌را!
نه تو، خودم را می‌گويم
من هنوز فکر می‌کنم سيب به خاطرِ من است
که از خوابِ درخت می‌افتد.
در آينه می‌نگرم
و از چاهی دور
صدای گريه‌ی گُلی می‌آيد
که نامش را نمی‌دانم!
ری‌را ...!
گفتی برايت
از آن پرنده‌ی کوچکی
که تمامِ بهار ... بی‌جُفت زيسته بود، بنويسم!
باشد ... عزيزِ سال‌های دربه‌دری ...!
راستش را بخواهی
بعد از رفتنِ تو
ديگر کسی به آينه نگفت: - سلام!
شايع شده است
اين سالها شايع شده است
که آن پرنده‌ی کوچک
روحِ شاعری از قبيله‌ی دريا بود،
يک شب آوازِ کودکی از بامِ دريا شنيد،
صبح که برخاستيم
باد ... بوی گريه‌های سياوش می‌داد،
و کسی نبود
و کسی نمی‌دانست
بر طشت‌های زرينِ گَرسيوَز
هزار کبوترِ بی‌سر
شبيهِ ستاره مُرده‌اند!


RE: عاشقانه های ری را(سید علی صالحی) - دایی جان - Friday 11 February 2011 20:18

حالم خوب است
هنوز خواب می‌بينم
ابری می‌آيد
و مرا تا سرآغازِ روييدن ... بدرقه می‌کند.
تابستان که بيايد
نمی‌دانم چندساله می‌شوم
اما صدای غريبی
مرتب می‌گويَدَم:
- پس تو کی خواهی مُرد!؟
ری‌را ...!
به کوری چشمِ کلاغ
عقاب‌ها هرگز نمی‌ميرند!
مهم نيست
تو که آن بيدِ بالِ حوض را
به خاطر داری ...!
همين امروز غروب
برايش دو شعر تازه از "نيما" خواندم
او هم خَم شد بر آب و گفت:
گيسوانم را مثلِ افسانه بباف!


RE: عاشقانه های ری را(سید علی صالحی) - دایی جان - Friday 11 February 2011 20:30

من از ميان همه‌ی شما
منتظر کسی بودم ... که نيامد!
به گمانم دريا
چشمی برای گريستن نداشت
ورنه آن پرنده‌ی بی‌جُفت
به جای نَم‌نَمِ يکی قطره‌ی باران
چشمْ به راهِ دو ديده‌ی من
از دريا نمی‌گريخت.