مشاعره (8)
afsaneh گلایه 238 1674
گزیده ای از یک کتاب
mohsenshiri1388 mohsenshiri1388 395 8082
مشاعره ی مشروط
onlinelife afsaneh 198 5415
به سوال نفر قبل جواب بده و از نفر بعد سوال کن (31)
مونا helia 920 7551
تست گریم بهنام تشکر در سریال ابله
دایی جان دایی جان 0 12
بغض خفه!!!
nathaniel afsaneh 126 6137
من امروز... (2)
غزل helia 217 3856
خندونک
غزل دایی جان 899 12022
♥♥یه جمله برای مخاطب خاصت بنویس♥♥
mohammad.r عاشق جون 798 26869
مشاعره با ترانه خوانندگان 4
غزل گلایه 393 8748
بازی با کلمات (بی نقطه) (3)
moonlover sara2014 174 1053
میخواهیم بخوریم به سلامتیه......
ruzbeh_2008 m@rzieh 898 39722
15 درس زندگی بسیار مفید
sama sama 0 33
مسابقه آشپزی شماره ( 10 )
sana گلایه 43 495
من امشب
ali.gh liliyan 680 22458
جانوری که بدن انسان را ذوب می‌کند (عکس)
sana sara2014 1 53
تصویر کثیف که پسر هوسران را به خود آورد
sama sama 0 38
بارداری, از چشم همسرتان حادثه‌ای زیباست یا خسته‌کننده؟ +تست
sana sana 0 32
دلنوشته ...
helia sara2014 882 25465
باران...
sajadjon sara2014 704 21931
بیا بگو همین الان دلت چی میخواد؟(3)
مونا sara2014 323 3558
****همین الان چه احساسی داری ؟****
mahya sara2014 894 26230
سیگار پشت سیگار
xeper saye 957 28741
کاش می شد...
fatemeh1375 saye 453 16240
دلتون واسه کدوم آواکسی تنگ شده ؟
پسر شیطون fateme_goli 780 26261
کی از همه...؟؟؟(3)
مونا liliyan 228 2125
حرف های تکراری ما
moonlover saye 360 14460
نیستی...
nathaniel saye 253 10518
مشاعره با شعر فی البداهه !!!
round_robin saye 287 9385
دلتنگی...
sama saye 284 11797
سکوت!!!
ashna saye 554 25440
بیا بنشین.. کمی" تنهایی" دَر کُن ..
گلایه saye 888 24665
گاهي وقتها...
moonlover saye 548 22139
دوستت دارم
آهو saye 438 13963
شب های اواکسی ...
user saye 762 26904
تاپيك جامع مربوط به اتش سوزي محصولات ايران خودرو
karshnas110 karshnas110 193 12796
متعفن ترین خیابان دنیا (+عکس)
sana sana 0 35
گوساله شماره 7 (+عکس)
sana sana 0 37
پیتون با رنگی خاص!
sana sana 0 36
عرضه گلکسی آلفای سامسونگ با قاب فلزی
sana sana 0 34

شعر و داستان برای کودکان و نوجوانانزمان کنونی: Tuesday 30 September 2014, 13:19
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: mina
آخرین ارسال: mina
پاسخ: 60
بازدید: 5621
Sunday 28 October 2007, 23:43
31
RE: کودکان و نوجوانان
کودکان و نوجوانان
دوستی خرس ( داستان )

دوستي خرس

روزي بود و روزگاري بود. در زمان هاي قديم، يک پيرمرد دهقان بود که تمام عمر خود را در کار کشاورزي و باغباني گذرانده بود و کم کم باغ بزرگي در خارج شهر خريده بود و در آن درختان ميوه دار بسياري فراهم آورده بود.

ميوه هايي که درآن باغ به وجود مي آمد،مانند انار ساوه، انگور شهريار، سيب تربت، هلوي مشهد، پرتقال شهسوار، خربزه اصفهان، هندوانه شريف آباد، گوجه برغان و گلابي نطنز و ساير ميوه هايي که امروز به خوبي معروف است ،همه و همه در اين باغ وجود داشت و اهالي شهر، همه حسرت داشتن چنين باغي را مي خوردند.

اما اين پيرمرد دهقان هيچ کس را نداشت؛ در کودکي پدر و مادرش را از دست داده بود و از اول جواني به قصد کار کردن به ولايت غربت سفر کرده بود، در آن محلي هم که زندگي مي کرد، قوم و خويشي نداشت و چون در جواني تهيدست بود، کسي با او دوست نشده بود، او هم بعد از اينکه با زحمت و کار و کوشش صاحب باغي به آن خوبي شده بود،به اظهار دوستي ديگران،اهميت نمي داد و اين بود که به کلي بي کس مانده بود و تنها در باغ خود زندگي مي کرد.

چنين بود تا يک روز که پيرمرد دهقان از بي کسي و تنهايي حوصله اش سر رفت و احساس وحشت کرد،با خود گفت: «بهتر است از خانه بيرون روم و کمي گردش کنم، شايد همجنسي پيدا کنم و دلم گشوده شود.»

از باغ بيرون آمد و چون گردش در کوه را دوست داشت،قدم زنان به طرف کوهساري که در آن نزديکي بود روان شد. اتفاقا در آن کوه،يک خرس پشمالوي پير زندگي مي کرد که چون در آنجا حيوانات ديگري نبودند ،او هم از تنهايي غمگين شده بود و به طرف صحرا پايين مي آمد تا شايد در بيابان کسي را پيدا کند و قدري درد دل کند.خلاصه پيرمرد دهقان و خرس پير،در ميان راه، با هم روبرو شدند.

پيرمرد،وقتي خرس را ديد که آهسته آهسته راه مي رود وغمگين به نظر مي رسد به او گفت:«حيوان زبان بسته، چرا تنها گردش مي کني؟»

خرس جواب داد:« درد من همين است که تنها هستم، بچه ها دنبال بازي مي روند، جوانها پرشور و پرکار هستند و ما که ديگر پير شده ايم کسي با ما راه نمي رود و چون خيلي غمگين بودم،گفتم کمي در صحرا راه بروم تا شايد دلم شاد شود.»

باغبان گفت: «آهان، خوب مي فهمم که چه مي گويي، من هم از تنها بودن در باغ، دلم گرفته بود. کار دنيا همين طور است، هر چقدرهم که کسي از مردم بي نياز باشد و به کسي محتاج نباشد، باز هم تنها نمي تواند خوشبخت باشد و هر کسي به همزبان و همفکر احتياج دارد.»

خرس از حرفهاي باغبان خوشحال شد و جواب داد:« پس معلوم مي شود ما هر دو هم درديم. هر دو بي کس هستيم، هر دو پير هستيم و دلمان از تنهايي گرفته و خوب است که با هم دوست باشيم و گاهي يکديگر را ببينيم و قدري با هم صحبت کنيم.»

پيرمرد دهقان گفت:« من حاضرم، دوستي تو را مي پذيرم و چون يک باغ بزرگ پر از ميوه دارم ،مي توانيم به باغ من برويم و هميشه در آنجا باشيم.»

با هم عهد دوستي بستند و به باغ آمدند و خرس که خوراک و جاي راحت و رفيق خوب پيدا کرده بود،به قدري خوشحال بود و به قدري محبت پيرمرد دهقان در دلش جا گرفته بود که مي خواست براي هميشه با او باشد.

در هر کاري که مي توانست،به پيرمرد دهقان کمک مي کرد و هر وقت کاري نداشتند سرگذشتهاي خود را حکايت مي کردند و از معاشرت و دوستي همديگر بسيار خوشحال بودند، بعد از ظهرها هم، باغبان زير درختي مي خوابيد و خرس که خيلي به دهقان محبت داشت، دستمالي به دست مي گرفت و براي دور کردن مگسها از روي صورت دهقان،او را باد مي زد.

چند روز گذشت و در يکي از روزها که دهقان خوابيده بود و خرس باوفا به مگس پراني مشغول بود،مگسها بيشتر هجوم آورده بودند و يکي دو تا مگس سمج هم بودند که از کنار لب و دهان پيرمرد دهقان دور نمي شدند. هي مي پريدند و مي نشستند و چند بار هم پيرمرد در خواب ناراحت شده و با تکان دادن سر خود، مگسها را دور کرد، ولي باز مگسها ول کن نبودند.

کم کم خرس از دست مگسها خيلي خشمگين شد که چرا دوست عزيزش را از خواب بيدار مي کنند و هر قدر هم دستمال را تکان مي داد،نمي ترسيدند.

عاقبت خرس فکري کرد و با خود گفت:«عجب مگسهاي پررو و سمجي هستيد! الان بلايي به سرتان بياورم که ديگر ارباب عزيز و دوست مهربان مرا اذيت نکنيد.» آن وقت خرس، سنگ بزرگي را که بسيار سنگين بود، از کنار باغچه برداشت و سر دست بلند کرد و مگسها را که روي صورت پيرمرد نشسته بودند، نشانه گرفت و سنگ را محکم روي مگسها زد!

البته مگسها پرواز کردند ولي سر و کله پيرمرد دهقان خرد و خمير شد و پيرمرد جان خود را در راه دوستي با خرس از دست داد. البته خرس مي خواست به پيرمرد خدمت کند اما چون نادان بود به قصد خوبي کردن، دوست خود را هلاک کرد و از آن روز در مورد دوستي با دوستان نادان اين مثل معروف شده که مي گويند«دوستي فلان کس مثل دوستي خاله خرسه، است.»
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Sunday 28 October 2007, 23:48
32
RE: کودکان و نوجوانان
بادبادک سفیدم( شعر)

بادبادک سفیدم

بادبادک سفیدم باد که آمد،هوا رفت

سری با دم تکان داد یواش یواش بالا رفت

تو آسمان آبی شد مثل یه کبوتر

نخ رو که شل می کردم بازم می رفت بالاتر

کوچیک شد و کوچیک شد شد قد یک ستاره

یک دفعه باد نخش رو کشید و کرد پاره

انگار که یک شکارچی تیری انداخت به بالش

کبوتر کاغذی گیج خورد و بد شد حالش

چرخید و رفت با باد

..............

خدا می داند آخر کجا بیچاره افتاد
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Sunday 28 October 2007, 23:58
33
RE: کودکان و نوجوانان
جوراب (شعر)

موش موشي خوابش مياد بوي جورابش مياد

مي خوابه، خواب مي بينه که هر کجا ميشينه

پيشي فرار مي کنه! داد و هوار مي کنه،

مي گه:"امان از اين موش با اين جوراب بد بوش!"

جوراب
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Monday 29 October 2007, 00:03
34
RE: کودکان و نوجوانان
خانم قورباغه (شعر)

خانه اي ساخته از برگ گل ها

گل نيلوفر فرش خانه اش

برگ درخت ها سقف خانه اش

مگس امروز شده مهمانش

برده يک کادو براي خانه اش
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Monday 29 October 2007, 00:07
35
RE: شعر،داستان،لطیفه برای کودکان و نوجوانان
شعر،داستان،لطیفه برای کودکان و نوجوانان
تله موش (داستان)
تله موش
موش از شکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.

موش لب هایش را لیسید و با خود گفت:«کاش یک غذای حسابی باشد.»

اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد، چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه حیوانات بدهد. او به هر کسی که می رسید،می گفت: توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است... .

مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت: آقای موش، برایت متاسفم. ار این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم،

تله موش
گوسفند پشمالو وقتی خبر تله موش را شنید، صدای بلندی سر داد و گفت: آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد.

موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: من که تا حالا ندیده ام یک گاو، توی تله موش بیفتد! او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد.

سرانجام، موش، ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش گیر بیفتد، چه می شود؟

تله موش
در نیمه های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود، ببیند.

او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرد، موش نبود، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت: برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.

مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ، در خانه پیچید.

اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، گوسفند را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بهتر می شد. تا این که یک روز صبح، در حالی که از مرد از شفا پیدا کردن همسرش بسیار خوشحال بود،تصمیم گرفت تا همه اهالی روستا را به مهمانی دعوت کند .به همین خاطر افراد زیادی در مهمانی آنها شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.

حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گشت و به حیوانات زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!

پس یادمان باشد که این نکته را فراموش نکنیم که... اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد، کمی بیش تر فکر کن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد!»
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Monday 29 October 2007, 00:16
36
RE: شعر،داستان،لطیفه برای کودکان و نوجوانان
شعر،داستان،لطیفه برای کودکان و نوجوانان
مهربان ( داستان)

یکی بود، یکی نبود. توی یک جنگل دور، حیوانی زندگی می‌کرد، چه حیوانی؟! خودت قصه را بخوان و حدس بزن که کدام حیوان!

توی جنگل، همه او را صدا می‌کردند: «مهربان». در همسایگی مهربان، روباهی لانه داشت، بدجنس و مغرور. روباه دمی داشت، قشنگ و پرمو. یک روز حیوانات جنگل تصمیم گرفتند که جشن بزرگی برپا کنند و بهترین حیوان را انتخاب کنند. وقتی این خبر به گوش‌ آقا روباهه رسید، خیلی خوشحال شد. با خودش گفت: «از حالا معلوم است که چه کسی به‌عنوان بهترین حیوان جنگل انتخاب خواهد شد.» بعد نگاهی به دمش انداخت و با غرور گفت: «حیوان زیبایی که دمی به این قشنگی داشته باشد، بهترین حیوان جنگل است.»


روباه با این فکر، خوشحال و سرحال از لانه بیرون رفت تا در جنگل قدم بزند. اما هنوز از لانه‌اش خیلی دور نشده بود که صدای حرف زدن چند نفر را شنید. آهسته به طرف صدا رفت. یواشکی از پشت بوته‌ها سرک کشید. دید گنجشک و گوزن و خرگوش دور هم جمع شده‌اند. گنجشک برایشان تعریف می‌کرد و می‌گفت: «چند روز پیش، به جوجه‌ام پرواز کردن یاد می‌دادم که ناگهان جوجه‌ی بیچاره از بالای درخت افتاد زمین. هر چه کردم نتوانستم او را بلند کنم. می‌ترسیدم نکند حیوانی بیاید و او را بخورد.


یک دفعه به یاد مهربان افتادم. با عجله به سراغش رفتم و کمک خواستم. مهربان هم خودش را به جوجه‌ام رساند. او را برداشت و با خودش از درخت بالا برد و گذاشت توی لانه. به نظر من بهترین حیوان جنگل، مهربان است.»

گوزن گفت: «من هم یک روز که داشتم از دست شکارچی فرار می‌کردم، شاخم‌گیر کرد به شاخه‌ی درخت. هر چه کردم نتوانستم شاخم را بیرون بیاورم. می‌ترسیدم نکند شکارچی برسد و من را شکار کند. آن قدر فریاد زدم تا مهربان صدایم را شنید. آمد و شاخه‌ی درخت را شکست و شاخم را آزاد کرد. او حیوان قوی و بزرگی است.»

خرگوش که این حرف‌ها را شنید، گفت: «من هم یک روز وقتی می‌خواستم آب بخورم، پایم لیز خورد و افتادم توی رودخانه، داشتم غرق می‌شدم. داد زدم و کمک خواستم. مهربان که تازه از خواب زمستانی بیدار شده بود، صدایم را شنید، پرید توی آب و شناکنان من را نجات داد. او شناگر ماهری است.» گنجشک گفت: «من مطمئن هستم حیوانات دیگر هم، مهربان را خیلی دوست دارند. چون او با همه مهربان است و به همه کمک می‌کند.»

روباه با شنیدن این حرف‌ها عصبانی شد. با خودش گفت: «یک بلایی بر سر مهربان بیاورم که مهربانی کردن از یادش برود! آن وقت حیوانات جنگل را وادار می‌کنم تا من را به‌عنوان بهترین حیوان جنگل انتخاب کنند.»

با این فکر راه افتاد و رفت به خانه‌ی مهربان. در زد. مهربان گفت: «کیه؟»

روباه گفت: «منم! روباه غمگین و بیچاره.»

مهربان در را باز کرد و با تعجب پرسید: «چی شده؟! چرا ناراحتی ؟!»

روباه گفت: «راستش را بخواهی، دیگر از بدجنسی کردن خسته شده‌ام. من هم می‌خواهم مثل تو مهربان باشم. آمده‌ام تا از تو خواهش کنم که مهربانی‌ات را به من بدهی.»


مهربان با تعجب گفت: «چی؟! مهربانیم را به تو بدهم؟! خوب اگر این کار را بکنم که دیگر مهربان نیستم!» روباه تا این حرف را شنید، زد زیر گریه و گفت: «تو به همه‌ی حیوانات کمک می‌کنی و آنها را خوشحال می‌کنی، اما حالا که من از تو چیزی می‌خواهم، دلم را می‌شکنی؟» مهربان که اشک‌های روباه را دید، دلش سوخت و گفت: «خیلی خوب، گریه‌ نکن! مهربانی من مال تو.» روباه از اینکه توانسته بود مهربان را گول بزند، خیلی خوشحال شد. مهربانی او را گرفت و با عجله به خانه‌اش برد و گذاشت توی صندوقچه و درش را بست. بعد دست‌هایش را بر هم زد و گفت: «این هم از این. حالا ببینم چه کسی بهترین حیوان این جنگل است؟»


آقا کلاغه که همه‌چیز را دیده بود، با عجله رفت و حیوانات جنگل را خبر کرد. آن‌ها خیلی ناراحت شدند و فکر کردند و برای کمک به مهربان نقشه‌ای کشیدند. فردای آن روز، مثل هر روز، روباه برای گردش به وسط جنگل رفت. کلاغ که مواظب آقا روباهه بود، صبر کرد تا او حسابی از لانه‌اش دور شد. بعد ناگهان شروع کرد به فریاد زدن و گفت: «خطر، خطر، شکارچی دارد می‌آید!» روباه تا این خبر را شنید، خواست فرار کند، اما دوباره کلاغ داد زد و گفت: «ای وای! آقا روباهه، کجا می‌روی؟! تو داری به طرف شکارچی می‌دوی!» روباه که حسابی ترسیده بود، پرسید: «پس چکار کنم؟ کجا بروم؟»

کلاغ گفت: «به دنبال من بیا! من جایی را بلدم که می‌توانی از دست شکارچی پنهان شوی.»

کلاغ پرواز کرد. روباه در حالی که سرش را بالا گرفته بود تا کلاغ را گم نکند، به دنیال او می‌دوید که ناگهان افتاد روی بوته‌های خار. روباه خواست با عجله خودش را نجات بدهد، اما دمش به خارها گیر کرد و کنده شد.
در همین موقع خرگوش که همان جا منتظر بود، دوید و دم روباه را برداشت و پا گذاشت به فرار. روباه که هاج و واج خرگوش را نگاه می‌کرد، فهمید که گول خورده است. او با عصبانیت به کلاغ گفت: «این کارها چیه؟ زود برو و به خرگوش بگو دمم را پس بده!»

کلاغ گفت: «اگر می‌خواهی دمت را پس بگیری، باید اول مهربانی را به او برگردانی!»

روباه که دیگر چاره‌ای نداشت، قبول کرد. مهربانی را و دمش را گرفت.


چند روز بعد جشن بزرگی در جنگل برپا شد و مهربان به‌عنوان بهترین حیوان جنگل انتخاب شد.

خوب، قصه‌ی ما به سر رسید و نوبت حدس تو رسید. حالا اگر گفتی حیوان قصه‌ی ما که زمستان‌ها به خواب زمستان می‌رود، قوی و پرزور است. هم می‌تواند از درخت بالا برود و هم می‌تواند شنا کند، کدام حیوان است؟

بله درست حدس زدی! خرس قهوه‌ای.
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Monday 29 October 2007, 00:19
37
RE: شعر،داستان،لطیفه برای کودکان و نوجوانان
خدا می‌شه یه روزی زمین‌ها آباد بشه؟( شعر)

- زمین که خونه‌ی ماست

پهن و بزرگ و زیباست

هم داره صحرای خشک

هم جای آب و دریاست

گیاه داره فراوون

جنگل و باغ زیتون

- دره و کوه و برزن.

گندم و جو و ارزن

هر کی میره به صحرا

با دیگران یا تنها

قدر آبو می‌دونه

از ته دل می‌خونه

- خدا می‌شه یه روزی

یه چاره‌‌ای بسازی؟

زمین‌ها آباد بشه

دلها همه شاد بشه؟

صحرای خشک و بی‌آب

تشنه‌ی یک قطره آب

- شاداب و پر آب بشه

سرسبز بی‌خار بشه
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Monday 29 October 2007, 00:22
38
RE: شعر برای کودکان و نوجوانان
خدا می‌شه یه روزی حیوونا مهربون شن؟ (شعر)

- حیوونا انواع دارن

خیلی تماشا دارن

یکی تو آسمونه

بال می‌زنه می‌خونه

یکی روی زمینه

می‌خزه می‌شینه

یکی به زیر خاکه

زرنگه و چالاکه

- اون یکی توی آبه

حرف می‌زنه حبابه

یکی میاد تو خونه

تخم می‌گذاره تو لونه

یکی میره همیشه

تو جنگل و تو بیشه

برای جنگ و دعوا

سلاح دارن حیوونا

- یکی برای جستن

نیش می‌زنه به دشمن

یکی با دندون تیز

لقمه شو می‌کنه ریز

یکی برای غذا

شاخ می‌زده تو دعوا

بعضی با هم دشمنن

به جون هم می‌پرن

- خدا می‌شه یه روزی

یه چاره‌‌ای بسازی؟

حیوونا مهربون شن

سر به راه و آروم شن

با هم بشن مهربون

هم خونه و همزبون
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Monday 29 October 2007, 00:24
39
RE: شعر برای کودکان و نوجوانان
خدا می‌شه یه روزی کسی فقیر نباشه؟ (شعر)


دنیا چقدر عجیبه

خیلی عجیب غریبه

یکی فقیر و ندار

یکی پر خور و بی‌عار

یکی داره فراوون

می‌خوره مرغ بریون

اون یکی نون نداره

تا به دهان بگذاره

- یکی نداره مالی

فقیر و دست خالی

اون یکی بس که داره

پول روی پول می‌گذاره

می‌شینه و می‌خنده

دیگه غمی نداره

- خدا می‌شه یه روزی

یه چاره‌‌ای بسازی؟

کسی فقیر نباشه

دستش تهی نباشه

- همه با هم بخندن

کسی دلگیر نباشه

با هم بشن مهربون

سال‌ها بمون جوون
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Monday 29 October 2007, 00:27
40
RE: شعر برای کودکان و نوجوانان
خدا می‌شه یه روزی دنیا بشه یه خونه؟ (شعر)



- تو این دور و زمونه

هر کی داره یه خونه

وقتی که از کار میاد

خسته ولی شاد میاد

دوست داره توی خونه

بخوابه یا بشینه

یا اینکه یک پرنده

براش آواز بخونه

- پناه و سقفی داره

پس نمی‌شه آواره

اما یه عده هستن

غمگین و دل شکسته‌ان

خونشونو گرفتن

تو بیابون نشستن

دشمن بی‌عاطفه

با زور و با اسلحه

- زد توی سینه‌ها‌شون

یتیم کرد بچه‌‌ها‌شون

خونشونو خراب کرد

مردمو قتل عام کرد

خدا می‌شه یه روزی

یه چاره‌ای بسازی؟

مردم همه جمع بشن

با هم هماهنگ بشن

- دست همو بگیرن

یک دل و یک رنگ بشن

با ظالما بجنگن

دشمن هر ستم شن

تا دیگه ظلم نمونه

دنیا بشه یه خونه
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


موضوع های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  ادبیات کودکان (شعر و داستان کودکانه) moonlover 119 10,114 Wednesday 13 August 2014 11:23
آخرین ارسال: دختر آریایی
  تاثیر کودکان از آنچه می خوانند/ادبیات کودکان و ترجمه moonlover 0 245 Sunday 26 January 2014 14:06
آخرین ارسال: moonlover
  این داستان را برای کسانی كه برایتان ارزشمندند بفرستید sama 0 122 Thursday 23 December 2010 22:39
آخرین ارسال: sama
  داستان کوتاه - یک داستان عاشقانه کوتاه ؛اثر مدیا کاشیگر alale 0 234 Thursday 22 April 2010 00:59
آخرین ارسال: alale
  بهتر نیست بدانیم؟(کودکان و نوجوانان) mina 24 1,208 Friday 25 January 2008 04:10
آخرین ارسال: Z MaX

پرش به انجمن:



زمان کنونی: Tuesday 30 September 2014, 13:19

X پیشنهاد ویژه بهار
ست ویژه سارافون و گردنبد به قیمت باور نکردنی 39 هزار تومان
X فروش ویژه
کیف تبلت اسپیکر دار