1141             

جستجو در این موضوع  | نحوه نمایش | امکانات   | امکانات مدیر

پنج شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۰۲:۰۳
RE: زندگينامه نامداران جهان
ابو ریحان بیرونی - چهره های ماندگار

ابوريحان محمد بن احمد بيرونى(351-427 خورشیدی)، دانشمند برجسته‌ى
ايرانى، در رشته‌هاى گوناگون دانش، رياضى، جغرافيا، زمين‌شناسى،
مردم‌شناسى، فيزيک و فلسفه، سرآمد روزگار خود بود.

زندگى‌نامه

در 18 دى‌ماه 351 خورشيدى در شهرکاث، از شهرهاى ولايت خوارزم، به دنيا
آمد. پدرش، ابوجعفر احمد بن على انديجانى، اخترشناس دربار خوارزم‌شاه در
رصدخانه‌ى گرگانج بود و مادرش، مهرانه، پيشينه‌ى مامايى داشت. چنان که خود
گفته است، پدرش را در پى بدگويى حسودان از دربار راندند و به ناچار در يکى
از روستاهاى پيرامون خوارزم ساکن شدند و چون براى مردم روستا بيگانه
بودند، به بيرونى شهرت پيدا کردند.

آشنايى بيرونى با امير نصر منصور بن عراقى باعث راه‌يابى او به دربار
خوارزم‌شاه و مدرسه‌ى سلطانى خوارزم شد که امير نصر آن را بنيان‌گذارى
کرده بود. اما پس از چند سال در پى فروپاشى حکومت خاندان آل عراق بر
خوارزم، به رى و سپس گرگان رفت و کتاب آثارالباقيه را در آن‌جا به نام شمس
المعالى قابوس وشمگير نوشت.

بيرونى بين 38 سالگی به خوارزم بازگشت و مدتى را در دربار ابوالعباس
مأمون ابن خوارزم بزيست. در زمان شورش خوارزم و لشکرکشى سلطان محمود غزنوى
به خوارزم در آن‌جا بود و سلطان محمود او را در بهار46 ساله گی اش به غزنه
برد. بيرونى در لشکرکشى‌ها محمود به هندوستان همراه او بود و در اين سفرها
با دانشمندان هندى آشنا شد و با آنان به گفت و گو نشست. زبان سانسکريت
آموخت و اطلاعات لازم براى نگارش کتاب تحقيق ما للهند را فراهم کرد.
بيرونى در 77 سالگى  در غزنه درگذشت.

پژوهش‌ها

از جمله‌ى پژوهش‌هاى بيرونى مى‌توان به اين‌ها اشاره کرد:

1. شرح‌شمار هندى

2. مجموع گندم‌هايى که به تصاعد هندسى در خانه‌هاى شطرنج گذاشته شود

3. تثليث زاويه و ديگر مسأله‌هايى که با پرگار و ستاره حل نمى‌شود

4. پايه‌ريزى روشى براى رسم کردن نقشه‌هاى جغرافيايى به نام قاعده‌ى تسطيح کره بر سطح مستوى

5. پژوهش در جرم مخصوص(چگالى) و تعيين دقيق جرم مخصوص 18 سنگ گرانبها و فلز

6. بيان علمى چاه‌هاى آرتزين بر اساس قانون ظرف‌هاى مرتبط

7. پژوهش‌هايى در حساب سال و ماه قوم‌هاى گوناگون

8. رصد ماه‌گرفت، خورگرفت، سياره‌ها و ستارگان

9. اندازه‌گيرى دقيق طول و عرض جغرافيايى چند شهر

10 ساختن ابزارهاى اخترشناسى و چند ابزار علمى ديگر

11. اندازه‌گيرى دقيق شعاع، قطر، محيط و مساحت زمين

12. تعيين فاصله‌ى بسيارى از شهرهاى آباد زمان خود

پژوهش‌هاى زمين‌شناسى

1. چگالى کانى‌ها. ابوريحان در کتاب الجماهر فى معرفه الجواهر به شرح
فلزها و جواهرهاى قاره‌هاى آسيا، اروپا و آفريقا مى‌پردازد و ويژگى‌هاى
فيزيکى ماند بو، رنگ، نرمى و زبرى حدود 300 نوع کانى و مواد ديگر را شرح
مى‌دهد و نظريه‌ها و گفتارهاى دانشمندان يونانى و اسلامى را درباره‌ى
آن‌ها بيان مى‌کند.

او چگالى‌سنج دقيقى اختراع کرد و چگالى کانى‌هاى شناخته شده را
اندازه‌گيرى کرد. اندازه‌گيرى‌هاى او با اندازه‌گيرى‌هاى امروزى، که با
ابزارهاى پيشرفته انجام مى‌شود، چندان اختلاف ندارد.

. چاه‌هاى آرتزين. بيرونى در آثار الباقيه درباره‌ى فوران آب از برخى
چشمه‌ها و چاه‌ها چنين مى‌گويد: “اما فوران چشمه‌ها و صعود آب به سمت
بالا، علتش اين است که خزانه‌ى آن از خود چشمه‌ها بالاتر جاى دارد، مانند
فوران معمولى و گرنه آب هرگز به سوى بالا جز اين که منبع آن بالاتر باشد،
نخواهد رفت … بسيارى از مردم که چون علت امرى طبيعى را ندانند، به همين
اندازه کفايت مى‌کنند که بگوييد الله اعلم، مطلبى را که ما گفته‌ايم انکار
کرده‌اند و يکى از آنان با من به منازعه پرداخت … البته ممکن است آب به
قله‌ى کوه هم برود، به شرط آن که قله‌ى کوه از منبع و مخزن آب، پايين‌تر
باشد.”

3. اندازه‌گيرى قطر و محيط زمين. در کتاب قانون مسعودى نوشته است: ” در
سرزمين هند، کوهى را مشرف بر صحراى هموارى يافتم که هموارى آن همسان
هموارى سطح دريا بود. بر قله‌ى آن محل برخورد ظاهرى آسمان با زمين، يعنى
دايره‌ى افق را اندازه گرفتم که از خط مشرق و مغرب به اندازه‌ى اندکى
کم‌تر از ثلث و ربع درجه، انحطاط داشت و من آن را 34 دقيقه محسوب داشتم.
سپس از تفاع کوه را از طريق رصد کردن قله‌ى آن از دو نقطه الحجر اين قله،
که بر يک امتداد بودند، اندازه گرفتم که مساوى ششصد و پنجاه و دو ذراع در
آمد … و چون حساب کردم، تقريبا 58 ميل درآمد و از اين‌جا به درستى
اندازه‌گيرى منجمان مأمون اطمينان يافتم.” او در پايان کتاب اسطرلاب، روش
رياضى به دست آوردن شعاع، محيط، مساحت و حجم کره‌ى زمين ر شرح داده است.

4. پژوهش‌هاى ديگر. شرح گردش زمين به دور خودش؛ بيان اين که دره‌ى سند را بايد دريايى کهن دانست که با مواد رسوبى پر شده است

نگارش‌ها

نوشته‌هاى ابوريحان را بيش از 153 دانسته‌اند که بيش‌تر آن‌ها به زبان
عربى بوده و 115 اثر پيرامون رياضى بوده است. از ميان همه‌ى آثار بيرونى،
فقط 35 اثر باقى مانده است. او کتاب‌هايى را نيز از سانسکريت به عربى
ترجمه کرده و نامه‌نگارى‌هاى مشهورى با ابوعلى‌سينا داشته است. مهم‌ترين
نوشته‌هاى او عبارت‌اند از:

1. آثار الباقيه عن قرون الخاليه؛ اين اثر به کوشش اکبر دانا سرشت منتشر شده است(انتشارات انجمن آثار ملى، 1353)

2. تحقيق ما للهند؛ اين اثر به کوشش اکبر دانا سرشت منتشر شده است(انتشارات ابن‌سينا، 1353)

3. قانون مسعودى

4. التفهيم لاوائل الصناعه التنجيم؛ اين اثر به زنده‌ياد جلال‌الدين همايى تصحيح و منتشر شده است(انتشارات بابک، چاپ سوم، 1362).

5. الجماهر فى معرفه الجواهر

6. تحديد نهايات الاماکن لتصحيح مسافات المساکن؛ اين اثر به کوشش احمد آرام ترجمه و منتشر شده است(انتشارات دانشگاه تهران، 1352).

7. تحرير استخراج الاوتار؛ اين اثر به کوشش ابولقاسم قربانى منتشر شده است(انتشارات انجمن آثار ملى، 1355).

منبع :

1. مصاحب و همکاران، مقاله‌ى ابوريحان بيرونى، دايره‌المعارف فارسى(جلد اول)

2. معتمدى، اسفنديار. ابوريحان و ريحانه. انتشارات مدرسه‌ى برهان، چاپ اول 1380

3. حسينى، احمد. کانى‌ها. انتشارات مدرسه‌ى برهان، چاپ دوم 1382



[]







از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند . اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او ... گوته



یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
پنج شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۰۲:۰۴
RE: زندگينامه نامداران جهان

[]

زندگی نامه محمدبن زکریای رازی

رازی یکی از دانشمندان بزرگ ایرانی سده سوم هجری است.



نیمه دوم سده سوم (ه- ق) را جورج سارتون در تاریخ علم،
هم بدین عنوان “عصر” محمدبن زکریای رازی (251- 313 ه ق) (865-925) نامیده
است. عصر رازی دوره اولین جنبش نوزایی فرهنگی اسلامی به شمار می‌رود که در
وسیع‌ترین محدوده زمانی خود فاصله میان سده‌های سوم و چهارم را در بر
می‌گیرد. این دوره را که اوج “تمدن اسلام” دانسته‌اند، شاهد ظهور یک طبقه
متوسط دولت مند و متنفذی بود که با برخورداری از اشتیاق و امکانات کسب
دانش و موقع اجتماعی به پرورش و پراکنش فرهنگ کهن مدد رساند.


رازی یکی از بزرگترین آزاد اندیشان تمام دنیای اسلام
نامید بوده است. وی بزرگترین پزشک دنیای اسلامی و یکی از بزرگترین پزشکان
تمام زمانها بوده است. اما چیزی که باعث شد مسلمانان به شدت رازی را تکفیر
کنند، دیدگاه های رازی در مورد ادیان بود. رازی هیچ آمیختگی و همگونی ای
را در میان فلسفه و دین نمیدید. در دو کتاب روشنگرانه که یکی از آنها بعدا
یکی از معروف ترین کتابهای کفر آمیز آزاد اندیشان اروپایی (سه دغلکار 1)
را نیز بطور مستقیم تحت تاثر خود قرار داد، تنفر و ضدیت خود از ادیان
مبتنی بر وحی را آشکار کرد. در اینجا دو نظریه بنیادی از این اثر را باز
خواهیم گفت:


همه انسانها برابر هستند، و بطور برابری دارای استعداد
استدلال شده اند، و نباید استعداد استدلال خویش را در برابر ایمان کور دست
کم بگیرند و از دست بدهند. این استدلال است که انسان را قادر میسازد تا
حقایق علمی را مستقیما دریافت دارد. رازی پیامبران را بطور اهانت آمیزی
“بزهای ریش بلند” میخواند و میگوید این بزهای ریش بلند هرگز نمیتوانند
ادعا کنند که دارای برتری فکری و روحانی خاصی نسبت به بقیه هستند. در
ادامه میگوید این بزهای ریش بلند در حالی که مردم را با غرق کردن خود در
دروغهایی که از خود تراوش میکنند به اطاعت کور کوران از “گفتار ارباب” فرا
میخوانند؛ ادعا میکنند که با پیامی از طرف خدا آمده اند.*رازی


معجزات پیامبران نیرنگهایی هستند که بر حیله گری
استوارند، و یا داستانها و روایاتی که از آنها به یاد مانده است مشتی دروغ
است. باطل بودن تمام چیزهایی که پیامبران میگویند ااز این حقیقت آشکار
میشود که گفتارهایشان با یکدیگر در تضاد است، پیامبری آنچه پیامبر دیگر
منع کرده را در حالی که خود را مخزن و انبار حقایق میداند مجاز میگرداند.
انجیل تورات را نقض میکند و قرآن انجیل را.*رازی


آداب و رسوم، سنت و تنبلی فکری باعث میشود که انسانها
رهبران مذهبیشان را کورکورانه دنبال کنند. ادیان اصلی ترین دلیل جنگهای
خونینی بوده اند که نوع انسانها را بلا زده کرده است. ادیان همچنین دشمن
ثابت قدم تفکر فلسفی و تحقیقات علمی بوده اند. نوشتارها و کتابهای به
اصطلاح مقدس بی ارزش هستند و ضرر آنها برای انسانها تاکنون بیشتر از فایده
آنها بوده است، در حالی که نوشتارهای قدمایی همچون افلاطون، ارسطو، اقلیدس
و بقراط تابحال خدمات بسیار بیشتری را به انسانیت به سمر رسانده است.*رازی


در فلسفه سیاسی، رازی معتقد بود که اشخاص میتوانند در یک
جامعه منظم بدون اینکه در وحشت از قوانین مذهبی ای که پیامبران انسانها را
به پیروی از آنها مجبور ساخته اند زندگی کند. مسلما چیزهایی که شریعت
اسلامی آنها را منع کرده است، همچون نوشیدن شراب نتوانسته است دردسری برای
رازی ایجاد کند و همانطور که رفت، رازی معتقد بود که این فلسفه و
استدلالات انسانی است که باعث سعادت و پیشرفت انسانها است نه دین و
مذهب.*رازی


و بالاخره رازی معتقد به پیشرفت فلسفی و علمی بود. معتقد
بود که علوم از نسلی به نسل دیگر پیشرفت میکنند. معتقد بود که اشخاص باید
با بینش آزاد و بدون تعصب باشند، و مشاهدات تجربی را تنها به این دلیل که
با پیشفرض های قبلی آنان همخوانی ندارد رد نکنند. رازی معتقد بود که
کارهای علمی و فلسفی او با کارها و نظریات انسانهایی از لحاظ علمی برتر از
او، در آینده جایگزین خواهد شد.*رازی


از آنچه گذشت آشکار است که رازی پرقدرت ترین انتقادات را
در دوران میان سالی تاریخ مدرن، چه در اروپا و چه در جهان اسلام بر علیه
دین انجام داده است. آثار کفر آمیز او بطور مشخص و دقیق باقی نمانده است
اما همین خبر از شرایطی آزاد در جامعه اسلامی “که در جاهای دیگر در آن
دوران وجود نداشته است” میدهد.*رازی


نام و نشان رازی
رازی پزشک کیمیایی و فیلسوف نامدار که چیز زیادی از زندگانی او دانسته
نیست. طبق قول ابوریحان بیرونی در ماه شعبان سال 251ق _ 865م در ری زاده
شد. نام نیای رازی یحیی بوده است و بدین نام و نسب “ابوبکرمحمدبن زکریا بن
یحیی الرازی” یاد کرده است. در بعضی از منابع، پیشه زرگری اولین کار رازی
شمرده شده است. گفته می‌شود که وی در روم شوشه‌های طلا معامله می‌کرد و
شناخت کیمیا در نزد وی از همین داستان نتیجه گرفته شده است و بعدها رازی
به طب پرداخته است.


استادان زکریای رازی
مورخان طب و فلسفه در قدیم به تفاریق استادان رازی را سه تن یاد کرده‌اند:


ابن ربن طبری: زکریا در طب شاگرد وی بوده است. ابوزیذ
بلخی: حکیم زکریای رازی در فلسفه شاگرد وی بوده است. ابوالعباس محمد بن
نیشابوری: استاد محمد بن زکریا رازی در حکمت مادی (ماترلیسیم) یا
گیتی‌شناسی بوده است. دانش شیمی و رازی رازی، پزشک و طبیعت شناس بزرگ
ایرانی را پدر شیمی یاد کرده‌اند، از آن رو که دانش کیمیایی کهن را به علم
شیمی نوین دگرگون ساخت. ابن ندیم از قول رازی گفته است: “روا نباشد که
دانش فلسفه را درست دانست و مرد دانشمند را فیلسوف شمرد، اگر دانش کیمیا
در وی درست نباشد و آن را نداند.”


مکتب کیمیا
رازی مکتب جدیدی در علم کیمیا تأسیس کرده که آن را می‌توان مکتب کیمیای
تجربی و علمی نامید. ژولیوس روسکا دانشمند برجسته‌ای که در شناسایی کیمیا
(شیمی) رازی به دنیای علم بیشتر سهم و جهد مبذول داشته، رازی را پدر شیمی
علمی و بانی مکتب جدیدی در علم دانسته، شایان توجه و اهمیت است که قبلا
این لقب را به دانشمند بلند پایه فرانسوی لاوازیه داده بودند. به هر حال
آنچه مسلم است تأثیر فرهنگ ایرانی دوران ساسانی در پیشرفت علوم دوران
اسلامی و از جمله کیمیاست که در نتیجه موجب پیشرفت علم شیمی امروزه شده
است.


نظریه اتمی و رازی
در فرآیند دانش کیمیا به علم شیمی توسط رازی، نکته‌ای که از نظر محققان و
مورخان علم، ثابت گشته، نگرش “ذره یابی” یا اتمسیتی رازی است. کیمیاگران،
قائل به تبدیل عناصر به یکدیگر بوده‌اند و این نگرش موافق با نظریه
ارسطویی است که عناصر را تغییرپذیر یعنی قابل تبدیل به یکدیگر می‌داند.
لیکن از نظر ذره گرایان عناصر غیر قابل تبدیل به یکدیگرند و نظر رازی هم
مبتنی بر تبدیل ناپذیری آنهاست و همین علت کلی در روند تحول کیمیایی کهن
به شیمی نوین بوده است. به تعبیر تاریخی زکریا، “کیمیا” ارسطویی بوده است
و “شیمی” دموکریتی است. به عبارت دیگر، شیمی علمی رازی، مرهون نگرش
ذره‌گرایی است، چنانچه همین نظریه را بیرونی در علم “فیزیک” کار است و بسط
داد.


در اروپا فرضیه اتمی را “دانیل سرت” Daniel Seer در سال
1619 از فلاسفه یونانی گرفت که بعدها “روبرت بویل” آن را در نظریه خود
راجع به عنصرها گنجاند. با آنکه نظریه بویل با دیدگاه‌های کیمیاگران قدیم
تفاوت آشکار دارد نباید گذشت که از زمان فیلسوفان کهن تا زمان او، تنها
رازی قائل به اتمی بودن ماده و بقاء و قدمت آن بوده است و با ان که نظریه
رازی با مال بویل و یا نگرش نوین تفاوت دارد، لیکن به نظریات دانشمندان
شیمی و فیزیک امروزی نزدیک است.


اکتشافات رازی در شیمی
رازی توانست مواد شیمیایی چندی از جمله الکل و اسید سولفوریک (زیت الزاج) و جز اینها را کشف کرد.


ارتباط رازی با دیگر دانش‌ها
رازی در علوم طبیعی و از جمله فیزیک تبحر داشته است. ابوریحان بیرونی و
عمر خیام نیشابوری، بررسی‌ها و پژوهش‌های خود را از جمله در چگال‌سنجی زر
و سیم مرهون دانش “رازی” هستند. رازی در علوم فیزیولوژی و کالبدشکافی،
جانورشناسی، گیاه شناسی، کانی‌شناسی، زمین شناسی، هواشناسی و نورشناسی دست
داشته است.

[]






از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند . اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او ... گوته



یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
پنج شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۰۲:۰۵
RE: زندگينامه نامداران جهان

ناصرخسرو قباديانى(481-394 قمرى) از شاعران برجسته‌ى
ايران است که با دانش‌هاى روزگار خود نيز آشنا بود. او طى سفرى هفت ساله
از سرزمين‌هاى گوناگونى ديدن کرد و گزارش آن را در سفرنامه‌اى به يادگار
گذاشت. در مصر با فرقه‌ى اسماعيليه آشنا شد و به خدمت خليفه‌ى فاطمى مصر،
المستنصر بالله، رسيد. او براى فراخواندن مردم به مذهب اسماعيلى به خراسان
بازگشت، اما مردم آن‌جا چندان از دعوت او خشنود نبودند. به ناچار در
سرزمين کوهستانى يمگان در بدخشان گوشه‌نشين شد و به سرودن شعر و نگارش
کتاب‌هايى در زمينه‌ى باورهاى اسماعيليان پرداخت.


زندگى‌نامه


ابومعين حميدالدين ناصرخسرو قباديانى مروزى، در سال 394
هجرى در روستاى قباديان مرو، که اکنون در تاجکستان است، ديده به جهان
گشود. جوانى را به فراگيرى دانش‌هاى گوناگون پرداخت و در سايه‌ى هوش سرشار
و روح پژوهشگر خويش از دانش‌هاى دوران خود مانند فلسفه، اخترشناسى،
کيهان‌شناسى، پزشکى، کانى‌شناسى، هندسه‌ى اقليدوسى، موسيقى، علوم دينى،
نقاشى، سخنورى و ادبيات بهره‌ها گرفت. خود او در اين باره مى‌گويد:


به هر نوعى که بشنيدم ز دانش نشستم بر در او من مجاور


نماند از هيچگون دانش که من زان نکردم استفادت بيش و کم‌تر


با اين همه، چون ناصرخسرو از خانوده‌اى برخوردار و
ديوان‌سالار بود، در سال‌هاى پايانى فرمان‌روايى سلطان محمود غزنوى به کار
ديوانى پرداخت و اين کار را تا 43 سالگى در دربار سلطان مسعود غزنوى و
دربار ابوسليمان جغرى بيک داوود بن ميکائيل ادامه داد. پيوستن او به دربار
سرآغاز کام‌جويى‌ها، شراب‌خوارى‌ها و بى‌خبرى‌هاى او بود و گاه براى
خشنودى درباريان با گفته‌هاى هزل‌آلود خود ديگران را به مسخره مى‌گرفت.
خود او پس از آن‌که از آن آلودگى‌ها کناره گرفت، خود را به خاطر آن سخنان
بيهوده اين گونه ملامت مى‌کند:


اندر محال و هزل زبانت دراز بود و اندر زکات دستت و انگشتکان قصير


بر هزل کرده وقف زبان فصيح خويش بر شعر صرف کرده دل و خاطر منير


آن کردى از فساد که گر يادت آيدت رويت سياه گردد و تيره شود ضمير


چشمت هميشه مانده به دست توانگران تا اينت پانذ آرد و آن خز و آن حرير


اما همين که به چهال سالگى پا گذاشت کم‌کم از کرده‌هاى
خود پشيمان شد و سرانجام در پى خوابى شگفت بسيار دگرگون شد. خود او سرگذشت
آن دگرگونى را در آغاز سفرنامه چنين نوشته است:


“شبى در خواب ديدم که يکى مرا گفتي: چند خواهى خوردن از
اين شراب که خرد از مردم زايل کند. اگر بهوش باشى بهتر است. من جواب گفتم
که: حکيمان جز اين چيزى نتوانستند ساخت که اندوه دنيا کم کند. جواب دادي:
در بى‌خودى و بى‌هوشى راحتى نباشد. حکيم نتوان گفت کسى را که مردم را به
بى‌هوشى رهنمون باشد، بلکه چيزى بايد طلبيد که خرد و هوش را بيفزايد. گفتم
که: من اين از کجا آرم؟ گفت: جوينده يابنده باشد. سپس، به سوى قبله اشاره
کرد و ديگر سخن نگفت.”


هنگاهى که از خواب بيدار شد، آن گفته‌ها با او بود و بر
او اثرى ژرف گذاشت و با خود گفت:” از خواب دوشين بيدار شدم، اکنون بايد که
از خواب چهل‌ساله نيز بيدار شوم.” و چنين انديشيد که همه‌ى کردار خود را
دگرگون کند و از آن‌جا که در خواب او را به سوى قبله نشان داده بودند، بر
آن شد که سفرى به مکه داشته باشد و آيين‌هاى حج را به جا آورد. او سفر خود
را در سال 437 هجرى از مرو و با همراهى برادرش ابوسعيد و يک غلام هندى
آغاز کرد. او از بخش‌هاى شمالى ايران به سوريه و آسياى صغير و سپس فلسطين،
مکه، مصر و بار ديگر مکه و مدينه رفت و پس از زيارت خانه‌ى خدا از بخش‌هاى
جنوبى ايران به وطن بازگشت و راهى بلخ شد. پيامد آن سفر هفت ساله و سه
هزار فرسنگى براى او دگرگونى فکرى و براى ما سفرنامه‌ى ناصرخسرو است.


ماندگارى سه ساله‌ى ناصرخسرو در مصر باعث آشنايى او با
پيروان فرقه‌ى اسماعيليه و پذيرش روش و آيين آنان شد. پيروان آن آيين بر
اين باور بودند که امامت پس از امام جعفر صادق(ع) به يکى از فرزندان ايشان
به نام محمد بن اسماعيل رسيد که همچنان زنده است و پنهانى زندگى مى‌کند.
از آن‌جا که پيروان اسماعيل به خردورزى اهميت زيادى مى‌دانند، ناصرخسرو به
آن فرقه گرايش پيدا کرد و به جايگاهى دست يافت که در مصر به خدمت خليفه‌ى
فاطمى مصر، المستنصر بالله ابوتميم معد بن على(487-420 هجرى قمرى) رسيد و
از سوى او به عنوان حجت خراسان برگزيده شد.


ناصرخسرو در بازگشت به ايران، که همزمان با آغاز
فرمان‌روايى سلجوقيان بود، در آغاز به بلخ رفت و در آن‌جا به تبليغ مذهب
اسماعيلى پرداخت. چيزى نگذشت که با مخالفت‌هاى گروه زيادى از مردم آن‌جا
رو به رو شد و بيم آن بود که کشته شود. خود در اين باره مى‌گويد:


در بلخ ايمن‌اند ز هر شرى مى‌خوار و دزد و لوطى و زن‌باره


ور دوستدار آل رسولى تو چون من ز خان و مان شوى آواره


از اين رو، به شهرهاى ديگر خراسان و برخى شهرهاى
مازندران روى آورد و کار تبليغى خود را ادامه داد. به نظر مى‌رسد در
مازندران پيروانى گرد او را گرفتند، با اين همه چندان به او روى خوش نشان
ندادند و در هر جا با چوب و سنگ از او پذيرايى کردند. سرانجام به يمگان در
بدخشان رفت تا در خلوت آن سرزمين کوهستانى روزگار گذراند و بر تنهايى خود
مويه کند و روزگار را به نگارش کتاب بگذراند. بيش‌تر آثار او طى 15 سال
ماندن در همين کوهستان به نگارش درآمدند. او در آن سال‌ها از پشتيبانى
على‌ بن اسد بن حارث، که اسماعيلى مذهب بود و ناصرخسرو کتاب جامع الحکمتين
خود را به درخواست او نوشته است، برخوردار بود. سرانجام در همان سرزمين به
سال 481 قمرى ديده از جهان فروبست.


سال‌شمار زندگى


394 هجرى قمري: در روستاى قباديان مرو به دنيا آمد.


437 هجرى قمري: سفر خود را به سوى مکه آغاز کرد.


438 هجرى قمري: به بيت المقدس وارد مى‌شود.


444 هجرى قمري: سفر هفت‌ساله‌اش به پايان مى‌رسد و به بلخ وارد مى شود.


453 هجرى قمري: به دليل تبليغ براى فرقه‌ى اسماعيلى از بلخ رانده مى شود. زاد المسافرين را نيز در همين سال مى‌نگارد.


462 هجرى قمري: جامع الحکمتين را به نام امير بدخشان، شمس‌الدين ابوالمعالى على بن اسد حارث، نوشت.


481 هجرى قمري: در يمگان بدخشان از دنيا رفت.


نگارش‌هاى ناصرخسرو


1. سفرنامه


2. ديوان شعر


3. زادالمسافرين، در اثبات باورهاى پايه‌اى اسماعيلى‌ها به روش استدلال است.


4. وجه الدين(روى دين)، در تاويل‌ها و باطن عبادت‌ها و فرمان‌هاى دين به روش اسماعيليان است.


5. سعادت نامه


6. روشنايى نامه(منظوم)


7. خوان اخوان، پيرامون باورهاى دينى اسماعيليان است.


8. شش فصل(روشنايى نامه نثر)


9. گشايش و رهايش


10. عجائب الصنعه


11. جاممع الحکمتين، شرح قصيده‌ى ابوالهيثم احمد بن حسن جرجانى


12. بستان العقول، در دست نيست و تنها در جامع الحکمتين از آن نام برده است.


13. لسان العالم، در دست نيست و تنها در جامع الحکمتين از آن نام برده است.


14. اختيار الامام و اختيار الايمان، در دست نيست و تنها در جامع الحکمتين از آن نام برده است.


15. رساله الندامه الى زاد القيامه، زندگى‌نامه‌ى خود نوشت که برخى به او نسبت داده‌اند.


شعر ناصرخسرو


شعرهاى ناصرخسرو در سبک خراسانى سروده شده است، سبکى که
شاعران بزرگى مانند رودکى، عنصرى و مسعود سعد سلمان به آن شيوه شعر
سروده‌اند. البته، شعر او روانى و انسجام شعر عنصرى و مسعود سعد سلمان را
ندارد، چرا که او بيش از آن که شاعر باشد، انديشمندى است که باورهاى خود
را در چهارچوب شعر ريخته است. شايد او را بتوانيم نخستين انديشمندى بدانيم
که باورهاى دينى، اجتماعى و سياسى خود را به زبان شعر بيان کرده است.


در ديوان او سواى ستايش بزرگان دين و خليفه‌هاى فاطمى از
ستايش ديگران، وصف معشوق و دلبستگى‌هاى زندگى چيزى نمى‌بينيم و حتى وصف
طبيعت نيز بسيار اندک است. هر چه هست پند و اندرز و روشنگرى است. گاهى نيز
دانش‌هاى زمان خود از فلسفه، پزشکى، اخترشناسى و شگفتى‌هاى آفرينش را در
قصيده‌هاى خود جاى مى‌دهد تا از اين راه خواننده را به فکر کردن وادارد و
باورهاى خود را اثبات کند.


ناصرخسرو شعرهاى خود را در قالب قصيده گفته و از غزل
گريزان است. او بارها از غزل‌سرايان روزگار خود انتقاد کرده است، چرا که
بر اين باور بود در زمانى که مفهوم عرفانى عشق از درون تهى مى‌شود و آن‌جا
که دل و عشق را با سيم و زر معامله مى‌کنند، چه جاى آن است که عاشق رنج و
سختى دورى را تحمل کند:


جز سخن من ز دل عاقلان مشکل و مبهم را نارد زوال


خيره نکرده‌ست دلم را چنين نه غم هجران و نه شوق وصال


نظم نگيرد به دلم در غزل راه نگيرد به دلم در غزال


از چو منى صيد نيابد هوا زشت بود شير، شکار شگال


نيست هوا را به دلم در، مقر نيست مرا نيز به گردش، مجال


او به همان اندازه که ستايش اميران و فرمان‌روايان را
نادرست مى‌داند، غزل‌سرايى براى معشوقان و دلبران را نيز بيهوده مى‌داند.
بى‌‌گمان او شيفته‌ى خردورزى است و شعرى را مى‌پسندد که شنونده را به فکر
کردن وادارد. از اين روست که چنين مى‌گويد:


اگر شاعرى را تو پيشه گرفتى يکى نيز بگرفت خنياگرى را


تو برپايى آن‌جا که مطرب نشيند سزد گر ببرى زبان جرى را


صفت چند گويى به شمشاد و لاله رخ چون مه و زلفک عنبرى را


به علم و به گوهر کنى مدحت آن را که مايه‌ست مر جهل و بد گوهرى را


به نظم اندر آرى دروغى طمع را دروغست سرمايه مر کافرى را


پسنده‌ست با زهد عمار و بوذر کند مدح محمود مر عنصرى را


من آنم که در پاى خوکان نريزم مر اين قيمتى در لفظ درى را


او ستايش را ويژه‌ى خداوند، پيامبران و امامان مى‌داند و
در اين راه شعرهايى نکو سروده است. او در قصيده‌اى نام همه‌ى پيامبرانى را
که در قرآن آمده است، مى‌آورد و از رويارويى آنان به فرمان‌روايان ستمگر
سخن مى‌گويد. در قصيده‌اى ديگر از عشق خود به قرآن و پيامبر اسلام چنين
مى‌گويد:


گزينم قرآنست و دين محمد همين بود ازيرا گزين محمد


يقينم که من هر دوان را بورزم يقينم شود چون يقين محمد


کليد بهشت و دليل نعيم حصار حصين چيست؟ دين محمد


ناصرخسرو بر اين باور است که جوانمردى و بزرگى را پس از پيامبر اکرم(ص) تنها بايد از على و فرزندانش آموخت:


يافت احمد به چهل سال مکانى که نيافت به نود سال براهيم از آن عرش عشير


على آن يافت ز تشريف که زو روز غدير شد چو خورشيد درخشنده در آفاق شهير


گر به نزد تو به پيرى‌ست بزرگى، سوى من جز على نيست بنايت نه حکيم و نه کبير


با اين همه ناصرخسرو شعرهايى در ستايش المستنصر بالله،
خليفه‌ى فاطمى، دارد که از نقطه ضعف‌هاى او به شمار مى‌آيد. ناصرخسرو او
را جانشين پيامبر معرفى مى‌کند و مى‌گويد:


ميراث رسول است به فرزندش از او علم زين قول که او گفت شما جمله کجاييد


فرزند رسول است، خداوند حکيمان امروز شما بى‌خردان و ضعفاييد


از ديگر ويژگى‌هاى شعرهاى ناصر خسرو، فراخواندن مردم به
خودشناسى است که در کتاب روشنايى نامه بسيار به آن پرداخته است. او
خودشناسى را نخستين گام در راه شناخت جهان هستى مى‌داند و مى‌گويد:


بدان خود را که گر خود را بدانى ز خود هم نيک و هم بد را بدانى


شناساى وجود خويشتن شو پس آن‌گه سرفراز انجمن شو


چو خود دانى همه دانسته باشى چو دانستى ز هر بد رسته باشى


ندانى قدر خود زيرا چنينى خدا بينى اگر خود را ببينى


تفکر کن ببين تا از کجايى درين زندان چنين بهر چرايى


ناصرخسرو بنياد جهان را بر عدل مى‌داند و بر اين باور است که با خردورزى مى‌توان داد را از ستم باز شناخت:


راست آن است ره دين که پسند خرد است که خرد اهل زمين را ز خداوند عطاست


عدل بنياد جهان است بينديش که عدل جز به حکم خرد از جور به حکم که جداست


او بر ستمکاران مى‌تازد و آنان را از گرگ درنده بدتر مى‌داند:


گرگ درنده گرچه کشتنى است بهتر از مردم ستمکار است


از بد گرگ رستن آسان است وز ستمکار سخت دشوار است


سپس همگان را اين گونه از ستمکارى باز مى‌دارد:


چون تيغ به دست آرى مردم نتوان کشت نزديک خدواند بدى نيست فرامشت


اين تيغ نه از بهر ستمکاران کردند انگور نه از بهر نبيد است به چرخشت


عيسى به رهى ديد يکى کشته فتاده حيران شد و بگرفت به دندان سر انگشت


گفتا که که را کشتى تا کشته شدى زار تا با ز کجا کشته شود آن که تو را کشت


انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت


او مردمان را از همکارى با ستمگران و مردمان پست نيز باز مى‌دارد:


مکن با ناکسان زنهار يارى مکن با جان خود زنهار خوارى


بپرهيز اى برادر از لئيمان بنا کن خانه در کوى حکيمان


و اين گونه بر دانشمندانى که دانش خود را در راه پايدارى حکومت خودکامگان به کار مى‌گيرند، مى‌تازد:


علما را که همى علم فروشند ببين به ربايش چو عقاب و به حريصى چو گراز


هر يکى همچو نهنگى و ز بس جهل و طمع دهن علم فراز و دهن رشوت باز


کوتاه سخت آن که ناصرخسرو در شعرهاى خود مردم را به
خردورزى فرامى‌خواند و از ستم‌کارى و يارى رساندن به ستمکاران باز
مى‌دارد. او از مردم مى‌خواهد راه پيامبر و اهل بيت او را بپيمايند که
سرچشمه‌ى دانش و آگاهى و چراغ راه آدمى هستند. او خود در اين راه گام بر
مى‌داشته و در اين راه سختى‌هاى فراوانى را به جان چشيده است. او نمونه‌ى
آدم‌هايى است که در راه باورهاى خود از سختى‌ها نمى‌هراسند و مى‌کوشند
مردمان را نيز به راه درست رهنمون باشند.


سفرنامه‌ى ناصرخسرو


سفرنامه‌ى ناصرخسرو گزارشى از يک سفر هفت ساله است که در
ششم جمادى الاخر سال 437 قمرى(اول فروردين‌ 415 يزگردى) از مرو آغاز شد و
در جماددى الاخر سال 444 قمرى(اول فروردين 416 يزگردى) با بازگشت به بلخ
پايان پذيرفت. او از مرو به سرخس، نيشابور، جوين، بسطام، دامغان، سمنان،
رى، قوهه و قزوين مى‌رود و از راه بيل، قپان، خرزويل و خندان به شميران
مى‌رسد. از آن‌جا به سراب و سعيدآباد مى‌رود و به تبريز مى رسد. سپس از
راه مرند، خوى، برکرى، وان، وسطان، اخلاط، بطليس، قلعه‌ى قف انظر، جايگاه
مسجد اويس قرنى، ارزن، ميافارقين، به آمد در ديار بکر(در ترکيه‌ى امروزى)
وارد مى‌شود. از آن‌جا با گذشتن از شهرهاى شام(سوريه) از جمله حلب به
بيروت، صيدا، صور و عکا(در لبنان امروزى) مى‌رود. سپس از راه حيفا به بيت
المقدس مى‌رسد.


ناصرخسرو از قدس به مکه و مدينه مى‌رود و از راه شام به
قدس باز مى‌گردد و راه مصر را در پيش مى‌گيرد. او از قاهره، اسکندريه و
قيروان بازديد مى‌کند و از راه دريا به زيارت مکه و مدينه مى‌رود. سپس از
همان راه باز مى‌گردد و از راه آبى نيل با کشتى به اسيوط، اخيم، قوص و
آسوان(در مصر) مى‌رود. او از برخى شهرهاى سودان بازديد مى‌کند و از راه
درياى سرخ به جده و مکه مى‌رود و شش‌ ماه را در کنار خانه‌ى خدا مى‌ماند.
از مکه به سوى لحاسا و سپس بصره مى‌رود و به عبادان(آبادان) مى‌رسد.
آن‌گاه به بندر مهروبان مى‌رود و از آن‌جا به ارجان(در نزديکى بهبهان)
مى‌رسد و به لردغان، خان‌لنجان و اصفهان وارد مى‌شود. سپس از نايين، طبس،
قاين مى‌گذرد تا در پايان سفر به بلخ برسد.


دستاورد اين سفر هفت ساله‌ى سه‌هزار فرسنگ براى ناصرخسرو
رشد فکرى و براى ما ياداشت‌هاى ارزنده‌اى است که او از ديده‌ها و
شنيده‌هاى روزانه‌اش برداشته است. ياداشت هاى او بسيار روشن، دقيق، به دور
از گزافه‌گويى و عبارت‌پردازى است که آن‌ها را پس از بازگشت به خوبى تنظيم
کرده و به صورت کتابى درآورده است. با خواندن اين سفرنامه با دنياى اسلام
در نيمه‌ى نخست سده‌ى پنجم هجرى آشنا مى‌شويم و از آداب و فرهنگ مردمان و
شکوفايى شهرهاى اسلامى در آن زمان آگاه مى‌شويم.


سرزمين‌هايى که ناصرخسرو از آن‌ها گذشته، بخشى زير نفوذ
سلجوقيان بوده است و بخشى را فرمان‌روايان محلى اداره مى‌کردند. بر مصر و
شام و حجاز نيز خليفه‌هاى فاطمى فرمان مى‌راندند. اما توصيف اين سرزمين‌ها
در سفرنامه‌ى ناصرخسرو چندان متفاوت نيست و در همه جا از آبادى‌ها و
ويرانى‌ها يکسان سخن گفته است. او در همه جا از امنيت و آرامش شهرها ستايش
مى‌کند، اما از ناآرامى راه‌هاى فارس و تاخت و تاز عرب‌ها در ميان مکه و
مدينه نيز مى‌گويد.


ناصرخسرو ديده‌ها و شنيده‌هاى خود را به‌خوبى بازگو کرده
است و به نقاشى مى‌ماند که ديده هاى خود را به رنگ واژگان به تصوير کشيده
است. هر بخش از سفرنامه‌ى او که به توصيف يک جايگاه جغرافيايى مربوط است،
به عکسى مى‌ماند که عکاسى هنرمند از آن جايگاه گرفته است. براى نمونه به
وصفى که او از شهر اصفهان نوشته است، توجه کنيد:


” شهرى است بر هامون نهاده، آب و هوايى خوش دارد و هر جا
که ده گز چاه فرو برند، آبى سرد و خوش بيرون آيد. و شهر ديوارى حصين دارد
و دروازه‌ها و جنگ‌گاه‌ها ساخته و بر همه بارو و کنگره ساخته. و در شهر
جوى‌هاى آب روان و بناهاى نيکو و مرتفع. و در ميان شهر مسجد آدينه بزرگ و
نيکو. و باروى شهر را گفتند سه فرسنگ و نيم است و اندرون شهر همه آبادان،
که هيچ از وى خراب نديدم، و بازارهاى بسيار، و بازارى ديدم از آن صرافان
که اندر او دويست مرد صراف بود و هر بازارى را دربندى و دروازه‌اى و همه‌ى
محله‌ها و کوچه‌ها را همچنين دربندها و دروازه‌هاى محکم و کاروانسراهاى
پاکيزه بود. و کوچه‌اى بود که آن را کوطراز مى‌گفتند و در آن کوچه پنجاه
کاروانسراى نيکو و در هر يک بياعان و حجره‌داران بسيار نشسته. و اين
کاروان که ما با ايشان همراه بوديم يک هزار و سى‌صد خروار بار داشتند که
در آن شهر رفتيم، هيچ بازديد نيامد که چگونه فرود آمدند که هيچ جا تنگى
نبود و تعذر مقام و علوفه.”


از نوشته‌هاى ناصرخسرو به‌خوبى مى‌توان به وضعيت
کشاورزى، نوع محصول‌ها، چگونگى آبيارى، صنعت، دانشمندان و بزرگان،
استحکامات، چگونگى اداره‌ى شهر، ساختمان‌هاى مهم، زيارتگاه‌ها، روابط
بازرگانى، آيين‌ها و باورهاى مردمان، روى‌دادهاى مهم تاريخى و بسيارى از
ويژگى‌هاى مردمان و سرزمين‌هاى اسلام در آن دوران پى برد. در ادامه به
نمونه‌هايى اشاره مى شود:


1. بانکدارى


پيرامون صرافى و چگونگى داد و ستد مردم بصره چنين نوشته
است:”و حال بازار آن‌جا، چنان بود که آن کسى را که چيزى بود به صراف دادى
و از صراف خط بستدى و هرچه بايستى بخريدى و بهاى آن را به صراف حواله کردى
و چندان که در آن شهر بودى، بيرون از خط صراف چيزى ندادي.” و خود او نوشته
است که در آن زمان،” امير بصره پسر باکاليجار ديلمى، ملک پارس، بود. وزيرش
مردى پارسى بود و او را ابونصر شهمردان مى‌گفتند.” هم‌چنين نوشته است که
در اصفهان در زمان پادشاهان سلجوقى بازارى به نام بازار صرافان وجود داشت
که 200 مرد صراف در آن به کار صرافى مى‌پرداختند.


2. فانوس دريايى


هنگام دور شدن از جزيره‌ى آبادان چيزى مانند گنجشک را در
ميان دريا مى‌بيند و پس از اين که اندکى نزديک‌تر مى‌شود آن را بزرگ‌تر
مى‌بيند و مى‌پرسد:” آن چه چيز است” و پاسخ مى‌شنود:”خشاب” و سپس اين گونه
به توصيف آن مى‌پردازد:” چهار چوب است عظيم از ساروج، چون هيبت منجنيق
نهاده‌اند. مربع، که قاعده‌ى آن فراخ باشد و سر آن تنگ و علو آن از روى آب
چهل گز باشد و بر سر آن سفال‌ها و سنگ‌ها نهاده، پس از آن که آن را به چوب
به هم بسته و بر مثال ثقفى کرده و بر سر آن چهارطاق ساخته که ديدبان بر
آن‌جا شود. و اين خشاب را بعضى مى‌گويند بازرگانى بزرگ ساخته است و بعضى
گفتند که پادشاهى ساخته است. و غرض از آن دو چيز بوده است: يکى آن که در
آن حدود که آن است، خاکى گيرنده است و دريا تنگ، چنان که اگر کشتى بزرگ به
آن‌جا رسد بر زمين نشيند و کس نتواند خلاص کردن. دوم آن که جهت عالم
بدانند و اگر دزدى باشد ببينند و احتياط کنند و به شب آن‌جا چراغ سوزند،
در آبگينه، چنان‌که باد بر آن نتواند زد و مردم از دور بينند و احتياط
کنند و کشتى از آن‌جا بگردانند.”


3. آرامشگاه بين راهى


هنگان سفر از اصفهان به نايين از ايمن بودن راه و
آرامشگاه‌هايى که بين راه ساخته بودند سخن مى‌گويد: “و در اين بيابان به
هر دو فرسنگ گنبدک‌ها ساخته‌اند و مصانع که آب باران در آن‌جا جمع شود. به
مواضعى که شورستان نباشد ساخته‌اند. و اين گنبدک‌ها به سبب آن است تا مردم
راه را گم نکنند و نيز به گرما و سرما لحظه‌اى در آن‌جا آسايشى کنند.”


4. آينه‌ى سوزاننده


هنگام بازديد از اسکندريه مى‌گويد:” و بر آن مناره
آينه‌اى حراقه ساخته بودند که هر کشتى روميان که از استنبول بيامدى چون به
مقابله‌ى آن رسيدى، آتشى از آن آينه در کشتى افتادى و بسوختي. و روميان
بسيار جد و جهد کردند و حيلت‌ها نمودند و کس فرستادند و آن آيينه بشکستند.”


5. دولاب


در جاى جاى سفر خود در شهرهاى گوناگون با کاريز، آب
انبار و دولاب رو به رو مى‌شود و پيرامون دولابى در مصر مى‌گويد:” و چون
از دور شهر مصر را نگاه کنند پندارند کوهى است و خانه‌هايى هست که چهارده
طبقه از بالاى يکديگر است و خانه‌هايى هفت طبقه. و از ثقات شنيدم که شخصى
بر بام هفت طبقه باغچه‌اى کرده بود و گوساله‌اى آن‌جا برده و پرورده تا
بزرگ شده بود. و آن‌جا دولابى ساخته که اين گاو مى‌گردانيد و آب از چاه بر
مى‌کشيد و بر آن بام درخت‌هاى نارنج و ترنج و موز و غيره کشته و همه دربار
آمده و گل و سپرغم‌ها همه نوع کشته.”


6. کاغذسازى


در گزارش از شهر طرابلس مى‌گويد:”و آن‌جا کاغذ نکو سازند
مثل کاغذ سمرقندى، بل بهتر.” که هم از پيشرفت کاغذسازى در آن شهر و هم از
کيفيت کاغذ سمرقندى حکايت دارد که کيفيت کاغذهاى ديگر را با آن مى‌سنجيدند.


7. نشانه‌هاى راهنمايى


هنگام رفتن از شهر اخلاط مى‌گويد:”بيستم جمادى الاول از
آن‌جا برفتيم، به رباطى رسيديم. برف و سرمايى عظيم بود. و در صحرايى، در
پيش شهر، مقدارى راه، چوبى به زمين فرو برده بودند تا مردم روز برف و دمه
بر هنجار آن چوب بروند.”


8. پوشاک رنگ‌ به رنگ


در مورد پارچه‌هاى رنگ به رنگ(بوقلمون)، که در جزيره‌ى
تنيس مى‌بافتند، مى‌گويد:” و بدين شهر تنيس بوقلمون بافند که در همه‌ عالم
جاى ديگر نباشد، آن جامه‌اى رنگين است که به هر وقتى از روز به لونى ديگر
نمايد. و به مغرب و مشرق آن جامه از تنيس برند. و شنديم که سلطان روم کسى
فرستاده بود و از سلطان مصر درخواسته بود که صد شهر از ملک وى بستاند و
تنيس به وى دهد.”


9. بيمه‌ى بهداشت


در توصيف بيمارستان بيت المقدس مى‌گويد:”و بيت المقدس را
بيمارستانى نيک است و وقف بسيار دارد و خلق بسيار را دارو و شربت دهند و
طبيبان باشند که از وقف مرسوم ستانند.” اين گونه وقف‌ها،که مى‌توان آن را
گونه‌اى بيمه‌ى بهداشت دانست، در ديگر سرزمين‌هاى اسلامى نيز رواج داشته
است.


10. کبريت و نشادر


هنگام گذشتن از آمل به رى مى‌گويد: و ميان رى و آمل کوه
دماوند است مانند گنبدى و آن را لواسان گويند. و گويند بر سر آن چاهى است
که نوشادر از آن‌جا حاصل شود و گويند کبريت نيز. و مردم پوست گاو ببرند و
پر نوشادر کنند و از سر کوه بغلطانند که به راه نتوان فرود آوردن.”


از سفرنامه‌ى ناصرخسرو دو نسخه‌ى خطى وجود دارد که هر دو
در فرانسه نگهدارى مى شود. نخستين‌بار شفر، خاورشناس فرانسوى، به سال 1298
قمرى به چاپ سفرنامه با ترجمه‌ى فرانسوى پرداخت و سپس چاپ سنگى از آن کتاب
در بمبئى هند انجام شد. بار سوم، سفرنامه در تهران همراه با ديوان
ناصرخسرو به کوشش زين العابدين الشريف الصفوى بن فتحعلى بن عبدالکريم
الخوى به سال 1312 قمرى به چاپ سنگى رسيد و در همان سال چاپ ديگرى از سوى
همان شخص به بازار آمد. چاپ پنجم اين کتاب در چاپ‌خانه‌ى کاويانى برلين به
کوشش غنى‌زاده همراه با دو مثنوى روشنايى‌نامه و سعادت‌نامه به سال 1340
قمرى به چاپ رسيد. اما شناخته شده‌ترين چاپ اين کتاب را دکتر محمد
دبيرسياقى به سال 1335 خورشيدى به سرمايه‌ى انتشارات زوار به بازار
فرستاد. چاپ‌هاى ديگرى از اين اثر نيز به بازار آمده است.


ناصرخسرو در نگاه انديشمندان


ناصرخسرو هر چند در روزگار خود بى‌مهرى فراوانى ديد، اما
اکنون در ميان انديشمندان جايگاه ويژه‌اى پيدا کرده است. آندرى يوگينويچ
برتلس، پژوهشگر روسى، درباره‌ى توجه به شعر او مى‌گويد:” شعرهاى اخلاقى و
پندآموز او در برنامه‌ى درسى ايران و تاجيکستان گنجانده شده و مطبوعات
ايران به آثار و نوشته‌هاى ناصر علاقه‌ى فراوان نشان مى‌دهند. شعرها و
کتاب‌هاى او روز به روز در شرق و غرب توجه‌ بيش‌ترى را به خود جلب مى‌کند
و ضرورت پژوهش و مطالعه‌ى آثار وى هر روز آشکارتر مى‌شود.”


آربرى درباره‌ى روح آزادگى ناصرخسرو مى‌گويد:”پيشينيان
ناصرخسرو در مدح شاهان و شاهزادگان قصيده سرايى‌ها مى‌کردند ولى موضوع‌هاى
ناصرخسرو تنها به ذکر توحيد و عظمت الهى و اهميت دين و کسب پرهيزگارى و
تقوى و پاکدامنى و عفت و فضيلت و خوى نيک و تعريف از علم منتهى مى‌شود.
علامه قزوينى نيز او را شاعرى بلندمرتبه و سترگ و اخلاقى مى‌شمارد و سراسر
آثارش را نفيس و پرمايه و معنوى مى‌داند.”


دکتر ذبيح الله صفا، پژوهشگر ادبيات ايران، پيرامون
ويژگى‌هاى شعر ناصرخسرو مى‌گويد:”ناصرخسرو بى‌گمان يکى از شاعران بسيار
توانا و سخن‌آور فارسى است. او به آن‌چه ديگر شاعران را مجذوب مى‌کند،
يعنى به مظاهر زيبايى و جمال و به جنبه‌هاى دلفريب محيط و اشخاص توجهى
ندارد و نظر او بيش‌تر به حقايق و مبانى و باورهاى دينى است. به همين خاطر
حتى توصيف‌هاى طبيعى را هم براى ورود در مبحث‌هاى عقلى و مذهبى به کار
مى‌برد. با اين همه، نبايد از توانايى فراوان ناصرخسرو در توصيف و بيان
ويژگى‌هاى طبيعت غافل بود. توصيف‌هايى که او از فصل‌ها و شب و آسمان و
ستارگان کرده در ميان شعرهاى شاعران فارسى کمياب است.”


دکتر عبدالحسين زرين‌کوب پيرامون نيرومندى سخنان
ناصرخسرو و شجاعت او در در خرده‌گيرى بر ستمگران زمان خود چنين
مى‌گويد:”سخنانش قوت و عظمت بى‌مانند داشت. مثل سيل گران از بالا به پايين
مى‌غلتيد و روان مى‌شد. با قوت و صلابت سخن مى‌گفت و خواننده در برابر او
خود را چون مردى مى‌ديد که زير نگاه غول بلندبالايى باشد. نگاه غول
خشم‌آلود نه بدخواه. اين غول خشم‌آلود خوش قلب، هنوز در ديوان او جلوه
دارد که با لحنى از خشم آکنده سخن مى‌گويد و او را بر اين مردم ساده‌لوح
نادان که دست‌خوش هوس‌هاى خويش و دستکش اغراض حاکمان فاسد و رشوه‌خوار
هستند، خشمگين مى‌دارد، خروش سخت بر مى‌دارد.”


دکتر غلامحسين يوسفى نيز توصيفى اين چنين از ناصرخسرو و
شعر او دارد و مى‌گويد:” شعر ناصرخسرو از نظر محتوا و صورت، واژگان و آهنگ
و اوج و فرود و شتاب و درنگ همان ساخت انديشه‌ى اوست در قالب وزن و کلمات.
همان قيافه‌ى هميشه جدى و مصمم و تا حدى عبوس و فارغ از هر نوع شوخ‌طبعى و
شادى‌دوستى که به عوان داعى و حجت به خود گرفته در شهرش نيز بازتاب دارد.
شهر ناصرخسرو هم از نظر درون مايه و مضمون مقاوم و تسليم ناپذير است، هم
از نظر لفظ و آهنگ. به پاره‌اى آهن سرخ‌شده‌اى مى‌ماند که از زير ضربه‌هاى
پتک آهنگرى زورمند بر سندان بر مى‌جهد، شراره است و شراره‌افکن. و اين همه
بازتابى است از روح آزرده و نستوه ناصر خسرو.”


دکتر مهدى محقق پيرامون ويژگى‌هاى اخلاقى ناصرخسرو
مى‌گويد:” يگانه خوى نيک و صفت برجسته‌ى او که او را از ديگر شاعران ممتاز
مى‌سازد، اين است که دانش و ادب خود را دستاويز لذت دنيوى قرار نداده و
هرگز به مدح و ستايش خداوندان زر و زور نپرداخته و ديوان او مجموعه‌‌اى از
پند و اندرز، حکم و امثال و در عين حال درس‌هايى از اصول انسانيت و قواعد
بشريت است. او زشتکارى‌هاى اجتماع خودد را به خوبى درک کرده و يک تنه زبان
به اعتراض و خرده‌گويى گشود. ناصرخسرو به اصطلاح امروز جنگ سرد را در پيش
گرفت و با موعظه و نصيحت و بدگويى از اميران و دست‌نشاندگان آن‌ها و بر
ملا کردن زشتکارى‌هاى اميران و فقيهان زمان خود کاخ روحانيت و معنويت آنان
را بى‌پايه جلوه مى‌داد. او شاعرانى که شعر خود را وقف ستايشگرى کرده‌
بودند و همچنين فقيهانى که با گرفتن بهره‌ى خود با ديده‌ى تجويز به کارهاى
زشت قدرتمندان مى‌نگريستند، مورد نکوهش و طعن قرار مى‌دهد.”


دکتر محمدعلى اسلامى ندوشن نيز پيرامون پيوند ادب و
سياست در شعر ناصرخسرو مى‌گويد:”هيچ شاعرى در زبان فارسى از حکومتى با آن
همه تلخى حرف نزده است که ناصرخسرو از سلجوقيان. عزنوى‌ها را هم البته
قبول ندارد. با حسرت از دوران سامانى ياد مى‌کند که به فرهنگ و ايرانيت
ارادت داشتند. وى يک شاعر به تمام معنا سياسى است. هر حرفى مى‌زند، يک
منظور اجتماعى در پشت آن نهان دارد.”


دکتر محمد دبير سياقى در مقدمه‌اى که براى سفرنامه ى
ناصرخسرو نوشته است، توانمندى‌ها او را چنين شرح مى‌دهد:”مسافرى که نامش
ناصرخسرو است و علوم متداول زمان را با ژرفى آموخته است و در خاندانى
ديوانى، گوشش به بسيار تعابير و اصطلاحات و فنون دبيرى و ترسل آشناست و
خود به فضل و ادب شهرتى گرفته است و بر روابط مردم اجتماع از هر دست
بينايى دارد و از زبانى گشاده برخوردار است و شنيده‌ها و ديده‌ها را
مى‌تواند خوب بازگو کند و مطالب را نيک بپرورد و در قالب عبارات بريزد.”


دکتر نادر وزين‌پور نيز در مقدمه‌اى که براى سفرنامه‌ى
ناصرخسرو نوشته است بر راستى و درستى گزارش‌نويسى ناصرخسرو اشاره مى‌کند و
مى‌گويد:”مبالغه در ذکر وقايع، سخن نابجا و سخيف و مغرضانه به هيچ وجه در
کتاب وجود ندارد و از خرافات و افسانه‌سرايى هرگز مايه نگرفته است، زيرا
ناصرخسرو واقع بين، هرگز از عقايد پوسيده و افکار بى‌پايه‌ى عوام الناس
پيروى نمى‌کند.”


[]







از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند . اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او ... گوته



یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
پنج شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۰۲:۰۶
Re:زندگينامه نامداران جهان
شمس الدین محمد حافظ ملقب به خواجه حافظ شیرازی و مشهور
به لسان الغیب با وجود شهرت والای این شاعر در خصوص دوران زندگی حافظ
بویژه زمان به دنیا آمدن او اطلاعات دقیقی در دست نیست ولی در حدود سال
726 ه.ق در شهر شیراز به دنیا آمد است.

اطلاعات چندانی از خانواده و اجداد خواجه حافظ در دست
نیست و ظاهراً پدرش بهاء الدین نام داشته و در دوره سلطنت اتابکان فارس از
اصفهان به شیراز مهاجرت کرده است. شمس الدین از دوران طفولیت به مکتب و
مدرسه روی آوردو آموخت سپری نمودن علوم و معلومات معمول زمان خویش به محضر
علما و فضلای زادگاهش شتافت و از این بزرگان بویژه قوام الدین عبدا… بهره
ها گرفت.

خواجه در دوران جوانی بر تمام علوم مذهبی و ادبی روزگار خود تسلط یافت.

او هنوز دهه بیست زندگی خود را سپری ننموده بود که به
یکی از مشاهیر علم و ادب دیار خود تبدل شد. وی در این دوره علاوه بر
اندوخته عمیق علمی و ادبی خود قرآن را نیز کامل از حفظ داشت و از این روی
تخلص حافظ بر خود نهاد.

دوران جوانی حافظ مصادف بود با افول سلسله محلی اتابکان
فارس و این ایالات مهم به تصرف خاندان اینجو در آمده بود. حافظ که در همان
دوره به شهرت والایی دست یافته بود مورد توجه و امرای اینجو قرار گرفت و
پس از راه یافتن به دربار آنان به مقامی بزرگ نزد شاه شیخ جمال الدین
ابواسحاق حاکم فارس دست یافت.

دوره حکومت شاه ابواسحاق اینجو توأم با عدالت و انصاف
بود و این امیر دانشمند و ادب دوست در دوره حکمرانی خود که از سال 742 تا
754 ه.ق بطول انجامید در عمرانی و آبادانی فارس و آسایش و امنیت مردم این
ایالت بویژه شیراز کوشید.

حافظ از لطف امیرابواسحاق بهره مند بود و در اشعار خود
با ستودن وی در القابی همچون (جمال چهره اسلام) و (سپهر علم وحیاء) حق
شناسی خود را نسبت به این امیر نیکوکار بیان داشت.

پس از این دوره صلح و صفا امیر مبارزه الدین مؤسس سلسله
آل مظفر در سال 754 ه.ق بر امیر اسحاق چیره گشت و پس از آنکه او را در
میدان شهر شیراز به قتل رساند حکومتی مبتنی بر ظلم و ستم و سخت گیری را در
سراسر ایالت فارس حکمفرما ساخت.

امیر مبارز الدین شاهی تند خوی و متعصب و ستمگر بود.حافظ در غزلی به این موضوع چنین اشاره می کند:

راستی خاتم فیروزه بو اسحاقی —– خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ —– که زسر پنجه شاهین قضا غافل بود

لازم به ذکر است حافظ در معدود مدایحی که گفته است نه
تنها متانت خود را از دست نداده است بلکه همچون سعدی ممدوحان خود را پند
داده و کیفر دهر و ناپایداری این دنیا و لزوم رعایت انصاف و عدالت را به
آنان گوشزد کرده است.

اقدامات امیر مبارزالدین با مخالفت و نارضایتی حافظ
مواجه گشت و وی با تاختن بر اینگونه اعمال آن را ریاکارانه و ناشی از خشک
اندیشی و تعصب مذهبی قشری امیر مبارز الدین دانست.

سلطنت امیر مبارز الدین مدت زیادی به طول نیانجامید و در
سال 759 ه.ق دو تن از پسران او شاه محمود و شاه شجاع که از خشونت بسیار
امیر به تنگ آمده بودند توطئه ای فراهم آورده و پدر را از حکومت خلع
کردند. این دو امیر نیز به نوبه خود احترام فراوانی به حافظ می گذاشتند و
از آنجا که بهره ای نیز از ادبیات و علوم داشتند شاعر بلند آوازه دیار
خویش را مورد حمایت خاص خود قرار دادند.
اواخر زندگی شاعر بلند آوازه ایران همزمان بود با حمله امیر تیمور و این
پادشاه بیرحم و خونریز پس از جنایات و خونریزی های فراوانی که در اصفهان
انجام داد و از هفتاد هزار سر بریده مردم آن دیار چند مناره ساخت روبه سوی
شیراز نهاد.

مرگ حافظ احتمالاً در سال 971 ه.ق روی داده است و حافظ
در گلگشت مصلی که منطقه ای زیبا و با صفا بود و حافظ علاقه زیادی به آن
داشت به خاک سپرده شد و از آن پس آن محل به حافظیه مشهور گشت.

نقل شده است که در هنگام تشییع جنازه خواجه شیراز گروهی
از متعصبان که اشعار شاعر و اشارات او به می و مطرب و ساقی را گواهی بر
شرک و کفروی می دانستند مانع دفن حکیم به آیین مسلمانان شدند.

در مشاجره ای که بین دوستداران شاعر و مخالفان او در
گرفت سرانجام قرار بر آن شد تا تفألی به دیوان خواجه زده و داوری را به
اشعار او واگذارند. پس از باز کردن دیوان اشعار این بیت شاهد آمد:

قدیم دریغ مدار از جنازه حافظ —– که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت

حافظ بیشتر عمر خود را در شیراز گذراند و بر خلاف سعدی
به جز یک سفر کوتاه به یزد و یک مسافرت نیمه تمام به بندر هرمز همواره در
شیراز بود.

وی در دوران زندگی خود به شهرت عظیمی در سر تا سر ایران دست یافت و اشعار او به مناطقی دور دست همچون هند نیز راه یافت.

نقل شده است که وی مورد احترام فراوان سلاطین آل جلایر و
پادشاهان بهمنی دکن هندوستان قرار داشت و پادشاهان زیادی او را به پایتخت
های خود دعوت کردند. حافظ تنها دعوت محمود شاه بهمنی را پذیرفت و عازم آن
سرزمین شد ولی چون به بندر هرمز رسید و سوار کشتی شد طوفانی در گرفت و
خواجه که در خشکی، آشوب و طوفان حوادث گوناگونی را دیده بود نخواست خود را
گرفتار آشوب دریا نیز بسازد از این رو از مسافرت شد.

شهرت اصلی حافظ و رمز پویایی جاودانه آوازه او به سبب غزلسرایی و سرایش غزل های بسیار زیباست.
ویژگی های شعر حافظ

برخی از مهم ترین ابعاد هنری در شعر حافظ عبارتند از:

1- رمز پردازی و حضور سمبولیسم غنی

رمز پردازی و حضور سمبولیسم شعر حافظ را خانه راز کرده
است و بدان وجوه گوناگون بخشیده است. شعر وی بیش از هر چیز به آینه ای می
ماند که صورت مخاطبانش را در خود می نمایاند، و این موضوع به دلیل حضور
سرشار نمادها و سمبول هایی است که حافظ در اشعارش آفریده است و یا به
سمبولهای موجود در سنت شعر فارسی روحی حافظانه دمیده است.
چنان که در بیت زیر “شب تاریک” و “گرداب هایل” و . . . را می توان به وجوه گوناگون عرفانی، اجتماعی و شخصی تفسیر و تأویل کرد:
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

2-رعایت دقیق و ظریف تناسبات هنری در فضای کلی ادبیات

این تناسبات که در لفظ قدما (البته در معنایی محدودتر)
“مراعات النظیر” نامیده می شد، در شعر حافظ از اهمیت فوق العاده ای
برخوردار است.

به روابط حاکم بر اجزاء این ادبیات دقت کنید:

ز شوق نرگس مست بلند بالایی
چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم
شدم فسانه به سرگشتگی که ابروی دوست
کشیده در خم چوگان خویش، چون گویم

3-لحن مناسب و شور افکن شاعر در آغاز شعرها

ادبیات شروع هر غزل قابل تأمل و درنگ است. به اقتضای
موضوع و مضمون، شاعر بزرگ لحنی خاص را برای شروع غزلهای خود در نظر می
گیرد، این لحنها گاه حماسی و شورآفرین است و گاه رندانه و طنزآمیز و زمانی
نیز حسرتبار و اندوهگین.

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

***

من و انکار شراب این چه حکابت باشد
غالباً این قدرم عقل و کفایت باشد

***

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
باید برون کشید از این ورطه رخت خویش

4- طنز

زبان رندانه شعر حافظ به طنز تکیه کرده است. طنز ظرفیت
بیانی شعر او را تا سر حد امکان گسترش داده و بدان شور و حیاتی عمیق
بخشیده است. حافظ به مدد طنز، به بیان ناگفته ها در عین ظرافت و گزندگی
پرداخته و نوش و نیش را در کنار هم گرد آورده است.
پادشاه و محتسب و زاهد ریاکار، و حتی خود شاعر در آماج طعن و طنز شعرهای او هستند:

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد
که می حرام، ولی به ز مال او قافست

باده با محتسب شهر ننوشی زنهار
بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد

5- ایهام و ابهام

شعر حافظ، شعر ایهام و ابهام است، ابهام شعر حافظ لذت بخش و رازناک است.
نقش موثر ایهام در شعر حافظ را می توان از چند نظر تفسیر کرد:
اول، آن که حافظ به اقتضای هنرمندی و شاعریش می کوشیده است تا شعر خود را
به ناب ترین حالت ممکن صورت بخشد و از آنجا که ابهام جزء لاینفک شعر ناب
محسوب می شود، حافظ از بیشترین سود و بهره را از آن برده است.
دوم آن که زمان پرفتنه حافظ، از ظاهر معترض زبانی خاص طلب می کرد؛ زبانی
که قابل تفسیر به مواضع مختلف باشد و شاعر با رویکردی که به ایهام و سمبول
و طنز داشت، توانست چنین زبان شگفت انگیزی را ابداع کند؛ زبانی که هم
قابلیت بیان ناگفته ها را داشت و هم سراینده اش را از فتنه های زمان در
امان می داشت.

سوم آن که در سنن عرفانی آشکار کردن اسرار ناپسند شمرده
می شود و شاعر و عارف متفکر، مجبور به آموختن زبان رمز است و راز آموزی
عارفانه زبانی خاص دارد. از آن جا که حافظ شاعری با تعلقات عمیق عرفانی
است، بی ربط نیست که از ایهام به عالیترین شکلش بهره بگیرد:

دی می شد و گفتم صنما عهد به جای آر
گفتا غلطی خواجه، در این عهد وفا نیست

ایهام در کلمه “عهد” به معنای “زمانه” و “پیمان”

دل دادمش به مژده و خجلت همی برم
زبن نقد قلب خویش که کردم نثار دوست

ایهام در ترکیب “نقد قلب” به معنای “نقد دل” و “سکه قلابی”

عمرتان باد و مرادهای ساقیان بزم جم
گر چه جام ما نشد پر می به دوران شما

ایهام در کلمه “دوران” به معنای “عهد و دوره” و “دورگردانی ساغر”

تفکر حافظ عمیق و زنده پویا و ریشه دار و در خروشی حماسی است. شعر حافظ بیت الغزل معرفت است.
جهان بینی حافظ

از مهمترین وجوه تفکر حافظ را می توان به موارد زیر اشاره کرد:

1- نظام هستی در اندیشه حافظ همچون دیگر متفکران عارف، نظام احسن است، در این نظام گل و خار در کنار هم معنای وجودی می یابند.

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست؟

من اگر خارم اگر گل، چمن آرایی هست
که از آن دست که او می کشدم می رویم

2- عشق جان و حقیقت هستی است و در دریای پرموج و خونفشان عشق جز جان سپردن چاره ای نیست.

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

3- تسلیم و رضا و توکل ابعاد دیگری از اندیشه و جهان بینی حافظ را تشکیل می دهد.

آنچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است و اگر باده مست

تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر داد توکل بایدش

4- فرزند زمان خود بودن، نوشیدن جان حیات در لحظه، درک و دریافت حالات و آنات حقیقی زندگی

به مأمنی رو و فرصت شمر طریقه عمر
که در کمینگه عمرند قاطعان طریق

فرصت شما و صحبت کز این دو راهه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان بهم رسیدن

5- انتظار و طلب موعود،

انتظار رسیدن به فضایی آرمانی از مفاهیم عمیقی است که در
سراسر دیوان حافظ به صورت آشکار و پنهان وجود دارد، حافظ گاه به زبان رمز
و سمبول و گاه به استعاره و کنایه در طلب موعود آرمانی است. اصلاح و
اعتراض، شعر حافظ را سرشار از خواسته ها و نیازهای متعالی بشر کرده است:
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که از انفاس خوشش بوی کسی می آید

***

ای پادشه خوبان، داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

***

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

***

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

[]
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
پنج شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۰۲:۰۶
RE: زندگينامه نامداران جهان

آرامگاه رودکی   در تاجیکستان

غزل رودکی وار، نیکو بود
غزلهای من رودکی وار نیست
اگر چه بپیچم به باریک و هم
بدین پرده اندر مرا راه نیست
“عنصری”
زندگینامه
رودکی، ‌ابوعبدالله جعفر فرزند محمد فرزند حکیم فرزند عبدالرحمان فرزند آدم.
از کودکی و چگونگی تحصیل او آگاهی چندانی به دست نیست. در 8 سالگی قرآن آموخت و آن را از بر کرد و از همان هنگام به شاعری پرداخت.
َ
برخی می گویند در مدرسه های سمرقند درس خوانده است. آنچه آشکار است، وی
شاعری دانش آموخته بود و تسلط او بر واژگان فارسی چندان است که هر فرهنگ
نامه ای از شعر او گواه می آورد.

رودکی از روزگار جوانی آوازی خوش داشت، در موسیقی و نوازندگی چیره دست
و پر آوازه بود. وی نزد ابوالعنک بختیاری موسیقی آموخت و همواره مورد
ستایش او بود، آن چنان که استاد در روزگار کهنسالی چنگ خود را به رودکی
بخشید. رودکی در همان دوره شعر نیز می سرود. شعر و موسیقی در سده های
چهارم و پنجم همچون روزگار پیش از اسلام به هم پیوسته بودند و شعر به
همراه موسیقی خوانده می شد. شاعران بزرگ آنانی بودند که موسیقی نیز می
دانستند.

از هم عصران رودکی ،منجیک ترمذی (نیمه دوم سده چهارم) و پس از او فرخی
(429 ق) استاد موسیقی زمانه خویش بودند. شاعران، معمولاً قصیده هایشان را
با ساز و در یکی از پرده های موسیقی می خواندند. هرکس که صدایی خوش نداشت
یا موسیقی نمی دانست، از راوی می خواست تا شعرش را در حضور ممدوح بخواند.
رودکی، شعرش را با ساز می خواند .

رفته رفته آوازه رودکی به دربار سامانیانرسید و نصربن احمد سامانی (301
ـ 331 ق) او را به دربارفرا خواند. برخی بر این گمانند که او پیش از نصربن
احمد به دربار سامانیان رفته بود، در آنجا بزرگترین شاعر دربار سامانی شد.
در آن روزگار در محیط ادبی، علمی، اقتصادی و اجتماعی فرارود، آن چنان
تحولی شگرف روی داده بود که دانش پژوهان، آن دوره را دوران نوزایی (رسانس)
ایرانی می نامند.

بر بستر چنین زمینه مناسب اقتصادی، اجتماعی و برپایه دانش دوستی برخی
از پادشاهان سامانی، همچنین با تلاش و خردمندی وزیرانی دانشمند و کاردان
چون ابوالفضل بلعمی (330 ق) و ابوعلی محمد جیهانی (333 ق)، بخارا به صورت
مرکز بزرگ علمی، ادبی و فرهنگی درآمد.

دربار سامانیان، محیط گرم بحث و برخورد اندیشه شد و شاعران و فرهنگمداران از راههای دور و نزدیک به آنجا روی می آوردند.
بهترین آثار علمی، ادبی و تاریخی مانند شاهنامه منصوری، شاهنامه ابوالمؤید
بلخی (سده چهارم هجری)، عجایب البلدان، حدود العالم من المشرق الی المغرب
در جغرافیا، ترجمه تفسیر طبری که چند تن از دانشمندان فراهم کرده اند،
ترجمه تاریخ طبری از ابوعلی بلعمی، آثار ابوریحان بیرونی (440 ق) وابوعلی
سینا (428 ق) در روزگار سامانیان پدید آمدند. دانشمندان برجسته ای مانند
محمد زکریای رازی (313 ق) ابونصر فارابی (339)، ابوریحان بیرونی، ابوعلی
سینا و بسیاری از شاعران بزرگ مانند فردوسی (410/416 ق) در این روزگار یا
متأثر از آن برآمده اند.

بزرگترین کتابخانه در آن دوران در بخارا بود که ابوعلی سینا آن را دید
و گفت که نظیر آن را هرگز ندیده است. تأثیر این تحول، نه تنها در آن دوره
که در دوران پس از آن نیز پیدا است. رودکی فرزند چنین روزگاری است. وی در
دربار سامانی نفوذی فراوان یافت و به ثروتی افزون دست یافت. نفوذ شعر و
موسیقی او در دربار نصربن احمد چندان بود که داستان بازگشت پادشاه از هرات
به بخارا، به خوبی بیانگر آن است.
هنگامی که نصربن احمد سامانی به هرات رفته، دیرگاهی در آن دیار مانده بود،
هیچ کس را یارای آن نبود تا از پادشاه بخواهد که بخارا بازگردد؛ درباریان
از رودکی خواستند تا او این وظیفه دشوار را بپذیرد.رودکی شعر پر آوازه «
بوی جوی مولیان آید همی ـ یاد یار مهربان آید همی » را سروده است.
درباریان و شاعران، همه او را گرامی می داشتند و بزرگانی چون ابوالفضل
بلعمی و ابوطیب مصعبی صاحب دیوان رسالت، شاعر و فیلسوف. شهید بلخی (325 ق)
و ابوالحسن مرادی شاعر با او دوستی و نزدیکی داشتند.

گویند که وی از آغاز نابینا بود، اما با بررسی پروفسور گراسیموف (1970
م) بر جمجمه و استخوانهای وی آشکار گردید که در دوران پیری با فلز گداخته
ای چشم او را کور کرده اند، برخی استخوانهایش شکسته بود و در بیش از 80
سالگی درگذشت.

رودکی گذشته از نصربن احمد سامانی کسان دیگری مانند امیر جعفر بانویه
از امیران سیستان، ابوطیب مصعبی، خاندان بلعمی، عدنانی، مرادی، ابوالحسن
کسایی، عماره مروزی و ماکان کاکی را نیز مدح کرده است.
از آثار او بر می آید که به مذهب اسماعیلی گرایش داشته است؛ شاید یکی از علتهای کور شدن او در روزگار پیری، همین باشد.

با توجه به مقاله کریمسکی، هیچ بعید به نظر نمی رسد که پس از خلع امیر
قرمطی، رودکی را نیز به سبب هواداری از قرمطیان و بی اعتنایی به مذهب رایج
زمان کور کرده باشند.

آنچه مسلم است زندگی صاحبقران ملک سخن ابوعبدالله جعفر بن محمد رودکی
سمرقندی در هاله ای از رمز و راز پوشیده شده است و با اینکه بیش از هزار و
صد سال از مرگ او می گذرد، هنوز معماهای زندگی او حل نشده و پرده ای ابهام
بر روی زندگی پدر شعر فارسی سایه گسترده است.

رودکی در پیری با بی اعتنایی دربار روبرو شد و به زادگاهش بازگشت؛
شعرهای دوران پیری او، سرشار از شکوه روزگار، حسرت از گذشته و بیان ناداری
است. رودکی از شاعران بزرگ سبک خراسانی است. شعرهای اندکی از او به یادگار
مانده، که بیشتر به صورت بیتهایی پراکنده از قطعه های گوناگون است.
سیری در آثار
کامل ترین مجموعه عروض فارسی، نخستین بار در شعرهای رودکی پیدا شد و در
همین شعرهای باقی مانده، 35 وزن گوناگون دیده می شود. این شعرها دارای
گشادگی زبان و توانایی بیان است. زبان او، گاه از سادگی و روانی به زبان
گفتار می ماند.
جمله های کوتاه، فعلهای ساده، تکرار فعلها و برخی از اجزای جمله مانند
زبان محاوره در شعر او پیداست. وجه غالب صور خیال در شعر او، تشبیه است.

تخیل او نیرومند است. پیچیدگی در شعر او راه ندارد و شادی گرایی و روح
افزایی، خردگرایی، دانش دوستی، بی اعتبار دانستن جهان، لذت جویی و به
خوشبختی اندیشیدن در شعرهای او موج می زند.

وی نماینده کامل شعر دوره سامانی و اسلوب شاعری سده چهارم است.
تصویرهایش زنده و طبیعت در شعر او جاندار است. پیدایش و مطرح کردن رباعی
را به او نسبت می دهند. رباعی در بنیاد، همان ترانه هایی بود که خنیاگران
می خوانده اند و به پهلویات مشهور بوده است؛ رودکی به اقتضای آوازه خوانی
به این نوع شعر بیشتر گرایش داشته، شاید نخستین شاعری باشد که بیش از سایر
گویندگان روزگارش در ساختن آهنگها از آن سود برده باشد. از بیتها، قطعه
ها، قصیده ها و غزلهای اندکی که از رودکی به یادگار مانده، می توان به
نیکی دریافت که او در همه فنون شعر استاد بوده است.
معرفی آثار
تعداد شعرهای رودکی را از صدهزار تا یک میلیون بیت دانسته اند؛ آنچه اکنون
مانده، بیش از 1000 بیت نیست که مجموعه ای از قصیده، مثنوی،قطعه و رباعی
را در بر می گیرد. از دیگر آثارش منظومه کلیله و دمنه است که محمد بلعمی
آن را از عربی به فارسی برگرداند و رودکی به خواسته امیرنصر و ابوالفضل
بلعمی آن را به نظم فارسی در آورده است (به باور فردوسی در شاهنامه، رودکی
به هنگام نظم کلیله و دمنه کور بوده است.)

این منظومه مجموعه ای از افسانه ها و حکایتهای هندی از زبان حیوانات
فابل است که تنها 129 بیت آن باقی مانده است و در بحر رمل مسدس مقصور سرود
شده است؛ مثنویهای دیگری در بحرهای متقارب، خفیف، هزج مسدس و سریع به
رودکی نسبت می دهند که بیتهایی پراکنده از آنها به یادگار مانده است.
گذشته از آن شعرهایی دیگر از وی در موضوعهای گوناگون مدحی، غنایی، هجو،
وعظ، هزل ، رثاء و چکامه، در دست است.

عوفی درباره او می گوید: ” که چنان ذکی و تیز فهم بود که در هشت سالگی
قرآن تمامت حفظ کرد و قرائت بیاموخت و شعر گرفت و معنای دقیق می گفت،
چنانکه خلق بر وی اقبال نمودند و رغبت او زیادت شد و او را آفریدگار تعالی
آوازی خوش و صوتی دلکش داده بود. از ابوالعبک بختیار بر بط بیاموخت و در
آن ماهر شد و آوازه او به اطراف واکناف عالم برسید و امیر نصر بن احمد
سامانی که امیر خراسان بود، او را به قربت حضرت خود مخصوص گردانید و کارش
بالا گرفت و ثروت و نعمت او به حد کمال رسید.
زادگاه او قریه بنج از قراء رودک سمرقند است. یعضی او را کور مادر زاد
دانسته اند و عقیده برخی بر آن است که در اواخر عمر نابینا شده است. وفات
وی به سال 320 هـجری در زادگاهش قریه بنج اتفاق افتاده و در همان جا به
خاک سپرده شده است.

رودکی در سرودن انواع شعر مخصوصاً قصیده، مثنوی ، غزل و قطعه مهارت
داشته است و از نظر خوشی بیان در تاریخ ادبیات ایران پیش از او شاعری وجود
ندارد که بتواند با وی برابری کند.

به واسطه تقرب به امیر نصر بن احمد سامانی (301-331) رودکی به دریافت
جوائز و صله فراوانی از پادشاه سامانی و وزیران و رجال در بارش نائل گردید
و ثروت و مکنتی زیاد به دست آورده است چنانکه به گفته نظامی عروضی هنگامی
مه به همراهی نصر بن احمد از هرات به بخارا می رفته، چهار صد شتر بنه او
بوده است.

علاوه بر دارا بودن مقام ظاهری رفعت پایه سخنوری و شاعری رودکی به
اندازه ای است که از معاصران او شعرای معروفی چون شهید بلخی و معروفی بلخی
او را ستوده اند و از گویندگان بعد از او کسانی چون دقیقی، نظامی عروضی،
عنصری، فرخی و ناصرخسرو از او به بزرگی یاد کرده اند.
ویژگی سخن
سخنان رودکی در قوت تشبیه و نزدیکی معانی به طبیعت و وصف ،کم نظیر است و
لطافت و متانت و انسجام خاصی در ادبیات وی مشاهده می شود که مایه تأثیر
کلام او در خواننده و شنونده است. از غالب اشعار او روح طرب و شادی و عدم
توجه به آنچه مایه اندوه و سستی باشد مشهود است و این حالت گذشته از اثر
محیط زندگی و عصر حیات شاعر نتیجه فراخی عیش و فراغت بال او نیز می باشد.
با وجود آنکه تا یک میلیون و سیصد هزار شعر بنا به گفته رشیدی سمرقندی به
رودکی نسبت داده اند تعداد اشعاری که از او امروزه در دست است به هزار بیت
نمی رسد.

از نظر صنایع ادبی گرانبهاترین قسمت آثار رودکی مدایح او نیست، بلکه
مغازلات اوست که کاملاً مطابق احساسات آدمی است، شاعر شادی پسند بسیار
جالب توجه و شاعر غزلسرای نشاط انگیز، بسیار ظریف و پر از احساسات است.

گذشته از مدایح و مضمون های شادی پسند و نشاط انگیز در آثار رودکی،
اندیشه ها و پندهایی آمیخته به بدبینی مانند گفتار شهید بلخی دیده می شود.
شاید این اندیشه ها در نزدیکی پیری و هنگامی که توانگری او بدل به تنگدستی
شده نمو کرده باشد، می توان فرض کرد که این حوادث در زندگی رودکی، بسته به
سرگذشت نصر دوم بوده است. پس از آنکه امیر قرمطی را خلع کردند مقام
افتخاری که رودکی در دربار به آن شاد بود به پایان رسید.

با فرا رسیدن روزهای فقر و تلخ پیری، دیگر چیزی برای رودکی نمانده بود،
جز آنکه بیاد روزهای خوش گذشته و جوانی سپری شده بنالد و مویه کند.
نمونه اشعار
زمانه پندی آزاد وار داد مرا —– زمانه را چو نکو بنگری همه پند است
به روز ِ نیک ِ کسان گفت تا تو غم نخوری —– بسا کسا که به روز ِ تو آرزو مند است
زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه —– کرا زبان نه به بند است پای دربند است

***

اندر بلای سخت

ای آنکه غمگنی و سزاواری —– وندر نهان سرشک همی‌باری
رفت آنکه رفت و آمد آنکه آمد—– بود آنچه بود، خیره چه غم داری؟
هموار کرد خواهی گیتی را؟—– گیتی‌ست، کی پذیرد همواری؟
مستی نکن که او نشنود مستی —– رازی مکن که نشنود او زاری
شو، تا قیـامت آیـد زاری کن! —– کی رفته را به زاری باز آری؟
آزار بیـش بیـنی زیـن گردون —– گر تو به هر بهانه بیـازاری
گوئی گماشته است بلائی او —– بر هر که تو بر او دل بگماری
ابری پدیدنی و کسوفی نی —– بگرفت ماه و گشت جهان تاری
فرمان کنی و یا نکنی ترسم —– بر خویشتن ظفر ندهی باری
اندر بلای سخت پدیـد آید —– فضل و بزرگمردی و سالاری

***
کلیله و دمنه رودکی
مهمترین کار رودکی به نظم در آوردن کلیله و دمنه است، متاسفانه این اثر
گرانبها مانند سایر آثار و مثنویهای رودکی گم شده است و از آن جز ابیاتی
پراکنده در دست نیست. از ادبیات پراکنده ای که از منظومه کلیله و دمنه و
سایر مثنویهای رودکی باقی مانده است می توان فهمیند که صاحبقران ملک سخن
لقبی برازنده او بوده است. در شعر او قوه تخیل، قدرت بیان، استحکام و
انسجام کلام همه با هم جمع است و بهمین دلیل در دربار سامانیان، قدر و
مرتبه ای داشت که شاعران بعد از او همیشه آرزوی روزگار او را داشتند.



[]







از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند . اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او ... گوته



یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
پنج شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۰۲:۰۷
Re:زندگينامه نامداران جهان
پور سینا (شیخ الرئیس ابو علی سینا) یا ابن سینا (980 -
1037) دانشمند, فیلسوف و پزشک ایرانی, 450 کتاب در زمینه‌های گوناگون
نوشته است که تعداد زیادی از آن‌ها در مورد پزشکی و فلسفه است. جرج سارتون
او را مشهورترین دانشمند سرزمین‌های اسلامی می‌داند که یکی از
معروف‌ترین‌ها در همهٔ زمان‌ها و مکان‌ها و نژادها است. کتاب معروف او
کتاب قانون است.

ابن سینا یا پورسینا حسین پسر عبدالله زاده در سال 370 هجری قمری و در
گذشته در سال 428 هجری قمری، دانشمند و پزشک و فیلسوف. نام او را به
تفاریق ابن سینا، ابوعلی سینا، و پور سینا گفته‌اند. در برخی منابع نام
کامل او با ذکر القاب چنین آمده: حجة‌الحق شرف‌الملک شیخ الرئیس ابو علی
حسین بن عبدالله بن حسن ابن علی بن سینا البخاری. وی صاحب تألیفات بسیاری
است و مهم‌ترین کتاب‌های او عبارتند از شفا در فلسفه و منطق و قانون در
پزشکی.

«بوعلی سینا را باید جانشین بزرگ فارابی و شاید بزرگ‌ترین نماینده حکمت
در تمدن اسلامی بر شمرد. اهمیت وی در تاریخ فلسفه اسلامی بسیار است زیرا
تا عهد او هیچ‌یک از حکمای مسلمین نتوانسته بودند تمامی اجزاي فلسفه را که
در آن روزگار حکم دانشنامه‌ای از همه علوم معقول داشت در کتب متعدد و با
سبکی روشن مورد بحث و تحقیق قرار دهند و او نخستین و بزرگ‌ترین کسی است که
از عهده این کار برآمد.»(اموزش و دانش در ایران، ص125)

«وی شاگردان دانشمند و کارآمدی به مانند ابوعبید جوزجانی، ابوالحسن
بهمنیار، ابو منصور طاهر اصفهانی و ابوعبدالله محمد بن احمد المعصومی را
که هر یک از ناموران روزگار گشتند تربیت نمود.»(خدمات متقابل اسلام و
ایران، ص493)
بخشی از زندگینامه او به گفته خودش به نقل از شاگردش ابو عبید جوزجانی بدین شرح است:
پدرم عبدالله از مردم بلخ بود در روزگار نوح پسر منصور سامانی به بخارا
درآمد. بخارا در آن عهد از شهرهای بزرگ بود. پدرم کار دیوانی پیشه کرد و
در روستای خرمیثن به کار گماشته شد. به نزدیکی آن روستا، روستای افشنه
بود. در آنجا پدر من، مادرم را به همسری برگزید و وی را به عقد خویش
درآورد. نام مادرم ستاره بود من در ماه صفر سال ۳۷۰ از مادر زاده شدم .نام
مرا حسین گذاشتند چندی بعد پدرم به بخارا نقل مکان کرد در آنجا بود که مرا
به آموزگاران سپرد تا قرآن و ادب بیاموزم. دهمین سال عمر خود را به پایان
می‌بردم که در قرآن و ادب تبحر پیدا کردم آنچنان‌که آموزگارانم از
دانسته‌های من شگفتی می‌نمودند.

در آن هنگام مردی به نام ابو عبدالله به بخارا آمد او از دانش‌های
روزگار خود چیزهایی می‌دانست پدرم او را به خانه آورد تا شاید بتوانم از
وی دانش بیشتری بیاموزم وقتی که ناتل به خانه ما آمد من نزد آموزگاری به
نام اسماعیل زاهد فقه می‌آموختم و بهترین شاگرد او بودم و در بحث و جدل که
شیوه دانشمندان آن زمان بود تخصصی داشتم.

ناتلی به من منطق و هندسه آموخت و چون مرا در دانش اندوزی بسیار توانا
دید به پدرم سفارش کرد که مبادا مرا جز به کسب علم به کاری دیگر وادار
سازد و به من نیز تاکید کرد جز دانش آموزی شغل دیگر برنگزینم. من اندیشه
خود را بدانچه ناتلی می‌گفت می‌گماشتم و در ذهنم به بررسی آن می‌پرداختم و
آن را روشن‌تر و بهتر از آنچه استادم بود فرامی‌گرفتم تا اینکه منطق را
نزد او به پایان رسانیدم و در این فن بر استاد خود برتری یافتم.

چون ناتلی از بخارا رفت من به تحقیق و مطالعه در علم الهی و طبیعی
پرداختم اندکی بعد رغبتی در فراگرفتن علم طب در من پدیدار گشت. آنچه را
پزشکان قدیم نوشته بودند همه را به دقت خواندم چون علم طب از علوم مشکل به
شمار نمی‌رفت در کوتاه‌ترین زمان در این رشته موفقیت‌های بزرگ بدست آوردم
تا آنجا که دانشمندان بزرگ علم طب به من روی آوردند و در نزد من به تحصیل
اشتغال ورزیدند. من بیماران را درمان می‌کردم و در همان حال از علوم دیگر
نیز غافل نبودم. منطق و فلسفه را دوباره به مطالعه گرفتم و به فلسفه بیشتر
پرداختم و یک سال و نیم در این کار وقت صرف کردم. در این مدت کمتر شبی
سپری شد که به بیداری نگذرانده باشم و کمتر روزی گذشت که جز به مطالعه به
کار دیگری دست زده باشم.

بعد از آن به الهیات رو آوردم و به مطالعه کتاب ما بعد الطبیعه ارسطو
اشتغال ورزیدم ولی چیزی از آن نمی‌فهمیدم و غرض مؤلف را از آن سخنان
درنمی‌یافتم از این رو دوباره از سر خواندم و چهل بار تکرار کردم چنان‌که
مطالب آن را حفظ کرده بودم اما به حقیقت آن پی نبرده‌بودم. چهره مقصود در
حجاب ابهام بود و من از خویشتن ناامید می‌شدم و می‌گفتم مرا در این دانش
راهی نیست… یک روز عصر از بازار کتابفروشان می‌گذشتم کتابفروش دوره گردی
کتابی را در دست داشت و به دنبال خریدار می‌گشت به من الحاح کرد که آن را
بخرم من آن را خریدم، اغراض مابعدالطبیعه نوشته ابو نصر فارابی، هنگامی که
به در خانه رسیدم بی‌درنگ به خواندن آن پرداختم و به حقیقت مابعدالطبیعه
که همه آن را از بر داشتم پی بردم و دشواری‌های آن بر من آسان گشت. از
توفیق بزرگی که نصیبم شده بود بسیار شادمان شدم. فردای آن روز برای سپاس
خداوند که در حل این مشکل مرا یاری فرمود. صدقه فراوان به درماندگان دادم.
در این موقع سال ۳۸۷ بود و تازه ۱۷ سالگی را پشت سر نهاده بودم.

وقتی من وارد سال ۱۸ زندگی خود می‌شدم نوح پسر منصور سخت بیمار شد،
اطباء از درمان وی درماندند و چون من در پزشکی آوازه و نام یافته بودم مرا
به درگاه بردند و از نوح خواستند تا مرا به بالین خود فرا خواند. من نوح
را درمان کردم و اجازه یافتم تا در کتابخانه او به مطالعه پردازم. کتابهای
بسیاری در آنجا دیدم که اغلب مردم حتی نام آنها را نمی‌دانستند و من هم تا
آن روز ندیده بودم. از مطالعه آنها بسیار سود جستم.

چندی پس از این ایام پدرم در گذشت و روزگار احوال مرا دگرگون ساخت من
از بخارا به گرگانج خوارزم رفتم. چندی در آن دیار به عزت روزگار گذراندم
نزد فرمانروای آنجا قربت پیدا کردم و به تالیف چند کتاب در آن شهر توفیق
یافتم پیش از آن در بخارا نیز کتاب‌هایی نوشته بودم. در این هنگام اوضاع
جهان دگرگون شده بود ناچار من از گرگانج بیرون آمدم مدتی همچون آواره‌ای
در شهرها می‌گشتم تا به گرگان رسیدم و از آنجا به دهستان رفتم و دوباره به
گرگان بازگشتم و مدتی در آن شهر ماندم و کتابهایی تصنیف کردم. ابو عبید
جوزجانی در گرگان به نزدم آمد.

[]
ابو عبید جوزجانی گوید: این بود آنچه استادم از سرگذشت خود برایم حکایت
کرد. چون من به خدمت او پیوستم تا پایان حیات با او بودم. بسیار چیزها از
او فرا گرفتم و بسیاری از کتابهای او را تحریر کردم استادم پس از مدتی به
ری رفت و به خدمت مجدالدوله از فرمانروایان دیلمی درآمد و وی را به بیماری
سودا دچار شده بود درمان کرد و در آنجا به قزوین و از قزوین به همدان رفت
و مدتی دراز در این شهر ماند و در همین شهر بود که استادم به وزارت
شمس‌الدوله دیلمی فرمانروای همدان رسید. در همین اوقات استادم کتاب قانون
را نوشت و تالیف کتاب عظیم شفا را به خواهش من آغاز کرد. چون شمس الدوله
از جهان رفت و پسرش جانشین وی گردید استاد وزارت او را نپذیرفت و چندی بعد
به او اتهام بستند که با فرمانروای اصفهان مکاتبه دارد و به همین دلیل به
زندان گرفتار آمد 4 ماه در زندان بسر برد و در زندان 3 کتاب به رشته تحریر
درآورد. پس از رهایی از زندان مدتی در همدان بود تا با جامه درویشان
پنهانی از همدان بیرون رفت و به سوی اصفهان رهسپار گردید. من و برادرش و
دو تن دیگر با وی همراه بودیم. پس از آنکه سختیهای بسیار کشیدیم به اصفهان
در آمدیم. علاءالدوله فرمانروای اصفهان استادم را به گرمی پذیرفت و مقدم
او را بسیار گرامی داشت و در سفر و حضر و به هنگام جنگ و صلح استاد را
همراه و همنشین خود ساخت. استاد در این شهر کتاب شفاء را تکمیل کرد و به
سال ۴۲۸ در سفری که به همراهی علاءالدوله به همدان می‌رفت، بیمار شد و در
آن شهر در گذشت و هم در آن شهر به خاک سپرده شد.
مهمترین آثار ابن سینا
الشفاء یا به پارسی شفا: این کتاب مهمترین و جامع‌ترین اثر مولف در فلسفه
مشاء و مبین آراي شخصی اوست. کتاب دانشنامه گونه‌ای است در زمینه
منطق،ریاضیات، طبیعیات و الهیات که در سال 410 قمری نوشته شده است.
درابتدای کتاب، سخن ابو عبید عبد الرحمن محمد جوزجانی که بیانگر هدف و
میزان تبعیت مولف از آراي ارسطوست،ذکر شده است. بخش منطق در نه فن و هر فن
شامل چند مقاله است. عناوین آن عبارتند از مدخل،مقولات،باری
آرمنیاس،قیاس،برهان،مغالطه و شعر است.این بخش 4 جلد از مجموعه را تشکيل
ميدهد.
اشعار ابن سینا
ابن سینا در شعر نیز دستی داشته و اشعار زیادی به زبان عربی سروده است و
حتی منظومه‌هایی مثل قصیده ارجوزه در مسايل علمی ساخته است. اشعاری نیز به
زبان فارسی از او روایت کرده‌اند که برخی از آن‌ها به نام دیگران نیز آمده
است و با توجه به اسلوب و معانی آن‌ها باید در انتساب این اشعار به ابن
سینا تردید روا داشت. ما در اینجا، برای آشنايی مختصر با اشعار ابن سينا،
گزيده‌ای از مستندترین آنها را می‌آوريم:

غذای روح بود باده رحیق الحق که رنگ او کند از دور رنگ گل را دق به رنگ
زنگ زداید ز جان اندوهگین همای گردد اگر جرعه‌ای بنوشد بق به طعم، تلخ
چوپند پدر و لیک مفید به پیش مبطل، باطل به نزد دانا، حق می از جهالت جهال
شد به شرع حرام چو مه که از سبب منکران دین شد شق حلال گشته به فتوای عقل
بر دانا حرام گشته به احکام شرع بر احمق شراب را چه گنه زان که ابلهی نوشد
زبان به هرزه گشاید، دهد ز دست ورق حـلال بر عـقلا و حـرام بر جهـال که
می‌محک بود وخیرو شر از او مشتق غلام آن می‌صافم کزو رخ خوبان به یک دو
جرعه برآرد هزار گونه عرق چو بوعلی می‌ناب ار خوری حکیمانه به حق حق که
وجودت شود به حق ملحق

* * * * * * * * * * * * * *

روزکی چـــــند در جهان بودم بر سر خـــــاک باد پیمودم ساعتی لطف و
لحظه‌ای در قهر جان پاکــــیزه را بــــیالودم با خرد را به طبع کردم هجو
بی خرد را به طمع بـــستودم آتـشــــــی بر فروخــــــتم از دل وآب دیده
ازو بــــــــپالودم با هواهای حرص و شــیطانی ساعــــتی شادمـــان
نیاسودم آخر الامر چون بر آمد کـــــــار رفتـــم و تخم کشته بدرودم کـس
نداند که مــن کـــجا رفتم خود ندانم که من کجا بودم

* * * * * * * * * * * * * *

می حاصل عمر جاودانی است، بده سرمایهٔ لذت جوانی است، بده سوزنده چو آتش است، لیکن غم را سازنده چو آب زندگانی است، بده

* * * * * * * * * * * * * *

دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت یک موی ندانست ولی موی شکافت اندر دل من هزارخورشید بتافت آخربه کمال ذره‌ای راه نیافت

* * * * * * * * * * * * * *

مایـــیم به عفو تـو تــولاکرده وز طاعت معصیت تبرا کرده آنجا که عنایت تو باشد، باشد ناکرده چو کرده، کرده چون ناکرده

* * * * * * * * * * * * * *

هر هیأت و هر نقش که شد محو کنون در مخزن روزگار گردد محزون چون باز همین وضع شود وضع فلک از پرده غیبش آورد حق بیرون

* * * * * * * * * * * * * *

در پرده سنحق نیست که معلوم نشد کم ماند ز اسرار که مفهوم نشد در معرفتت چو نیک فکری کردم معلومم شد که هیچ معلوم نشد


[]
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
پنج شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۰۲:۰۸
RE: زندگينامه نامداران جهان

داریوش بزرگ: چهرهای ماندگار

داريوش در 1142 پيش از تاریخ خورشیدی پس از مرگ كمبوجيه
Cambyses و فرونشاندن شورش بردياي دروغي Gaumata از سوي بزرگان ايران به
پادشاهي برگزيده شد. داريوش هنگامي به پادشاهي رسيد كه به سبب غيبت زياد
كمبوجيه از ايران و رويداد گئوماتا، تمام استانهاي كشور در شورش بسر
ميبرد. داريوش براي بازگردانيدن آرامش و برقراري يكپارچگي كشور 70 سال
جنگيد و در نزديك به 20 جنگ شركت كرد و سرانجام شاهنشاهي ايران را كه رو
به نيستي ميرفت دوباره زنده كرد و دوران پادشاهي شاهنشاهان هخامنشي را به
اوج خود رساند. در دوران او ايران از 30 استان (ساتراپ ) تشكيل شد و مصر
ششمين استان ايران بود.


داريوش در سال 517 پيش از ميلاد به مصر رفت و آئين
مصريان را گرامي شمرد و پرستشگاهي در آمون Ammon براي آنان ساخت و
بدينگونه بار ديگر آزادي اديان در شاهنشاهي ايران را كه كوروش بزرگ
بنيانگزار آن بود به جهانيان يادآور گرديد.


براي ياري به تجارت خارجي مصر داريوش كانال سوئز را ميان
درياي مديترانه و درياي سرخ گشود. شاهراه ميان ممفيس پايتخت مصرو شهر
كوروش (دركنار رود سيحون در شمال شرقي ايران) و شاهراه بين سارد و شوش به
درازاي 2400 كيلومتر، از جمله راههايي است كه داريوش در سراسر كشور پهناور
شاهنشاهي ايران ساخت و با برقراري سيستم چاپار Post ميان اين استانها
پيوند و پيوستگي بوجود آورد. داريوش براي دريافت ماليات روشي دادگسترانه
پديد آورد و همواره ماموران دولت خود را زير نظر داشت و آنان را از ستم و
جور به مردم پرهيز ميداشت. در زمان او براي نخستين بار در ايران سكه طلا
زده شد كه “داريك” نام داشت.


او افزون بر ارتشي نيرومند، سپاه جاويدان را بنياد نهاد
كه 10 هزار تن بودند و هيچگاه از شمار آنان كم نميشد و هميشه آماده
جانبازي در راه انجام فرمان پادشاه بودند. جنگ مشهور ماراتن Marathon از
جمله جنگهاي ميان ايران و يونان بود كه در دوران داريوش روي داد. تاريخ
دانان به داريوش لقب بزرگ داده اند و پس از او بسياري از نام آوران تاريخ
از جمله اسكندر، پادشاهان سلوكي، پادشاهان ساساني و خلفاي بني اميه و بني
عباس هريك به گونه اي از روش كشورداري داريوش بزرگ تقليد كرده اند. داريوش
در 1007 سال پیش از شروع سال خورشیدی در گذشت





از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند . اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او ... گوته



یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
پنج شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۰۲:۰۹
RE: زندگينامه نامداران جهان

كورش بزرگ فرزند كمبوجيه و ماندانا اولين كسي بود كه فلات ايران را
براي نخستين بار در تاريخ زير يك پرچم در آورد و پادشاهي ايران را تشكيل
داد.

در سال 546 قبل از ميلاد , كراسوس شاه ليديا با انديشه پيروزي بر
سرزمين پارسيان يورشبر ايران زمين را آغاز كرد. وي پيش از يورش, از كاهن
معبد دلفي در يونان در زمينه يورش به پارسيان نگر(نظر)خواهي كرد و كاهن به
او وعده داد كه اگر حمله كند, امپراطوري بزرگي را نابود خواهد كرد.جنگ با
ايران براي ليديا يك فاجعه تاريخي بود. كروسوس بسختي شكست خورد. كورش خاك
ليديا را در هم نورديد. كروسوس به اسارت ايرانيان در آمد و خاك
ليديا(تركيه فعلي) ضميمه شاهنشاهي كورش قرار گرفت و مرزهاي شرقي ايران به
درياي اژه رسيد. كورش كراسوس را بخشيد و از او يك فرمانده با وفا ساخت و
بعدها همين كراسوس و ارتش ليديا براي پيشبرد هدفهاي امنيت گسترانه كورش
نبردها كردند.

كورش كه شخصيتي آزاد انديش و عاري از پي دورزي(تعصب) بود , خدايان و
اديان ملل شكست خورده را به رسميت شناخت , همگان را در اجراي مراسم
دينيشان آزاد گذاشت, معابدشان را در زير پوشش كمكهاي دولتي قرار داد و
بدينسان دل هاي همه ي ملت هاي مغلوب را بسوي خويش جلب كرد. چشم تاريخ تا
آن هنگام چنان فاتح پر مهر و شفقتي را به خود نديده بود و ملت هاي مغلوب
در برابر اين همه مهر و بزرگواري چاره اي جز محبت او را نداشتند و دوستي
او در دل همه اقوام تحت قرمانروائي ايران ريشه دواند.

پس از اينكه مرزهاي شرقي ايران در جوار بابل قرار گرفت, آوازه
انساندوستي و بزرگمنشي كورش به ميانرودان رسيد و بابليان را كه از جور
ستمگري به نام نبونهيد به تنگ آمده بودند بر آن داشت كه دست استمداد بسوي
كورش دراز كنند. فتح امپراطوري بابل براي كورش با همكاري مردم بابل و
هماهنگي روحانيون مردوخ انجام شد.

كورش بزرگ با ايماني كه به اهورا مزدا داشت, جهان گشائي را به هدف
برقرار كردن آشتي و آسايش و برابري و از ميان بردن ستم و ناراستي انجام
ميداد. هر كشوري را كه گشود, فرمانروائيش را دوباره به همان حكومتگران
پيشين واگذاشته بود تا از سوي او سرزمين خودشان را با دادگري اداره كنند.
در هيچ جا به معابد و متوليان امور ديني ملل مغلوب آسيب وارد نكرد

كورش پس از تسخير بابل اعلام بخشش همگاني كرد, اديان بومي را آزاد
اعلام كرد, هيچ انساني را به بردگي نگرفت و سپاهيانش را از تجاوز به جان و
مال رعايا باز داشت و دستور داد خرابيهاي جنگ را بازسازي كنند و در اين
راه خود پيش قدم شد و شروع به بازسازي ديوار شهر كرد. در ميانرودان چهل
هزار يهودي توسط شاهان آشور و بابل براي بردگي به اين منطقه آورده شده
بودند. كورش دستور آزادي آنها را صادر كرد و به آنها وعده داد موجبات
برگشتشان را به سرزمينشان فراهم كند.بعد از فتح ميانرودان, شام(سوريه) .
فينيقيه و فلسطين نيز ضميمه خاك ايران شدند

در استوانه معروف به اعلاميه حقوق بشر اين پادشاه انساندوست چنين نوشته است:

منم كورش شاه جهان, شاه بزرگ, شاه شكوهمند, شاه بابل, شاه سومر و اكاد,
شاه چهار اقليم بزرگ جهان, پور كمبوجيه شاه بزرگ شاه انشان, نوه كورش شاه
بزرگ شاه انشان, از دودمان شاهان روزگاران دور…. هنگامي كه دوستانه قدم
درون بابل نهادم و در ميان هلهله هاي شادي مردم كاخ شاهان و تختگاه آنها
را به تصرف در آوردم سلطان بزرگ مردوخ دلهاي نيك مردان بابل را با من
همراه ساخت زيرا من همواره بر آن بودم كه او را بزرگ بدارم و بستايم. سپاه
بزرگ من در آرامش و نظم وارد بابل شدند من به هيچكس اجازه ندادم كه در
سومر و اكاد دست به تجاوز و تعدي بزند.من در بابل و ديگر شهر هاي مقدس نظم
و امنيت برقرار كردم.از آن پس مردم بابل به آزادي رسيدند و يوغ بردگي از
دوششان برداشته شد… مردم اين سرزمينها را به سرزمينهايشان برگرداندم و
املاكشان را به آنان باز دادم.

رفتار انساندوستانه كورش با اقوام معلوب از او يك شخصيت مقدس و مافوق
بشري ساخت. روحانيون بابل او را پيامبر مردوخ , و انبياي اسرائيل او را
شبان يهوه و مسيح موعود و تجسم عيني خداي دادگستر خوانده اند. مسلمانان او
را ذوالقرنين مي دانند.که نامش در قرآن آمده است .

مرزهاي كشور كورش در شرق از حدود رود سند و رود سيحون آغاز مي شد و در
غرب به درياي مديترانه و درياي اژه مي رسيد.نقش كورش در سازندگي تاريخ
اهميت ويژه اي دارد. در اين زمينه گزينوفون مي گويد: “كشور كورش بزرگترين
و شكوهمندترين بود و اين سرزمين پهناور را كورش به نيروي تدبيرش يك تنه
اداره مي كرد. كورش چنان به ملتهائي كه در اين سرزمينها مي زيستند دلبستگي
داشتو از آنها مواظبت مي نمود كه گوئي همه آنها فرزند اويند.مردم اين
سرزمينها نيز به بوبه خود ويرا پدر و سرپرست غمخوار خودشان مي دانستند.
كارگزاران دولت در عهد كورش به تمامي عهد و پيمانها و سوگندهايشان وفاداري
نشان ميدادند و از او فرمان مي بردند.”

كورش پس از حدودا 2۳ سال فرمانروائي درگذشت و پيكرش در پاسارگاد به خاك سپرده شد.


[]







از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند . اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او ... گوته



یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
پنج شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۰۲:۰۹
RE: زندگينامه نامداران جهان

سعدی

زندگینامه
سعدی در شیراز دیده به جهان گشود. خانواده‌اش از دین‌آموختگان بودند و
پدرش در دستگاه دیوانی اتابک سعد بن زنگی، فرمانروای فارس شاغل بود. پس از
درگذشت پدر، سعدی که هنوز نوجوان بود، به توصیه اتابک برای ادامه تحصیل
عازم بغداد شد و در مدرسه مشهور نظامیه و دیگر حوزه‌های علمی آن شهر به
دانش‌آموزی پرداخت. تا ۶۲۳ (هجری قمری) (۱۲۲۶ (میلادی)) سعدی به عنوان
طالب علم در بغداد ماند و از محضر استادانی چون شیخ ابوالفرج جوزی و شیخ
شهاب‌الدین سهروردی بهره برد. پس از دانش‌آموختگی تصمیم به ترک بغداد گرفت
ولی چون ایالت فارس ناامن و محل تاخت و تاز مغولان بود، به شیراز بازنگشت
و برای حج گزاردن و جهانگردی یک رشته سفرهای طولانی را در پیش گرفت.

در این که سعدی از چه سرزمین‌هایی دیدن کرده میان پژوهندگان اختلاف نظر
است و به حکایات خود سعدی هم نمی‌توان چندان اعتماد کرد، زیرا بسیاری از
آنها پایه نمادین و اخلاقی دارند نه واقعی. مسلم است که شاعر به عراق، شام
و حجاز سفر کرده است و شاید از هندوستان، ترکستان، آسیای صغیر، غزنه،
آذربایجان، فلسطین، یمن و افریقای شمالی هم دیدار کرده باشد. او در این
سفرهای سخت ماجراهای بسیار از سر گذراند که اسارتش به دست فرانک‌ها و
بردگی در کار ساختمان برج و باروی شهر طرابلس از آن جمله است.

پس از حدود سی سال جهانگردی، وقتی سعدی به زادگاه خود بازگشت، مردی
کهنسال بود (۱۲۵۵ (میلادی)) و ابوبکر بن سعد بن زنگی بر فارس حکومت
می‌کرد. سال‌های باقیمانده عمر سعدی به موعظه و نگارش گذشت. با استفاده از
تجربه‌ها و آموخته‌هایش کتاب بوستان را در سال ۶۵۵ (هجری قمری) (۱۲۵۷
(میلادی)) به نظم، و گلستان را در سال ۶۵۶ (هجری قمری) (۱۲۵۸ (میلادی)) به
نظم و نثر نگاشت.

آثار سعدی
گلستان سعدی
گلستان سعدی نام کتابی است که سعدی در میانه‌های عمر و یک سال پس از نوشتن
بوستان (کتاب نخستش) آن را به نثر روان فارسی نوشت. از نثرهای روان، و
بی‌مانند گلستان است که آن را استاد سخن می‌دانند. سعدی در همان ابتدا و
در دیباچه‌ گلستان، کتاب خود را با نثری آغاز می‌کند که به واقع نشان
دهنده چیرگی او در سخنوری و دانش او در واژه گزینی فارسی است. رفتار
شاهان، منش درویشان، مزایای سکوت، جوانی و پیری از جمله موضوعاتی است که
سعدی در هشت باب گلستان از آنها سخن می‌راند. پایان یافتن گلستان به دست
سعدی برابر است با زمانی که مغولان به وسیله هلاکوخان موفق به فتح بغداد
شدند.


[]



یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
پنج شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۰۲:۱۰
RE: زندگينامه نامداران جهان

[]

حکیم عمر خیام (خیامی) در سال 439 هجری (1048 میلادی) در
شهر نیشابور و در زمانی به دنیا آمد که ترکان سلجوقیان بر خراسان، ناحیه
ای وسیع در شرق ایران، تسلط داشتند. وی در زادگاه خویش به آموختن علم
پرداخت و نزد عالمان و استادان برجسته آن شهر از جمله امام موفق نیشابوری
علوم زمانه خویش را فراگرفت و چنانکه گفته اند بسیار جوان بود که در فلسفه
و ریاضیات تبحر یافت.
تلاشها
خیام در سال 461 هجری به قصد سمرقند، نیشابور را ترک کرد و در آنجا تحت
حمایت ابوطاهر عبدالرحمن بن احمد , قاضی القضات سمرقند اثربرجسته خودرادر
جبر تألیف کرد. خیام سپس به اصفهان رفت و مدت 18 سال در آنجا اقامت گزید و
با حمایت ملک شاه سلجوقی و وزیرش نظام الملک، به همراه جمعی از دانشمندان
و ریاضیدانان معروف زمانه خود، در رصد خانه ای که به دستور ملکشاه تأسیس
شده بود، به انجام تحقیقات نجومی پرداخت. حاصل این تحقیقات اصلاح تقویم
رایج در آن زمان و تنظیم تقویم جلالی (لقب سلطان ملکشاه سلجوقی) بود. در
تقویم جلالی، سال شمسی تقریباً برابر با 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 45
ثانیه است. سال دوازده ماه دارد 6 ماه نخست هر ماه 31 روز و 5 ماه بعد هر
ماه 30 روز و ماه آخر 29 روز است هر چهارسال، یکسال را کبیسه می خوانند که
ماه آخر آن 30 روز است و آن سال 366 روز است هر چهار سال، یکسال را کبیسه
می خوانند که ماه آخر آن 30 روز است و آن سال 366 روز می شود در تقویم
جلالی هر پنج هزار سال یک روز اختلاف زمان وجود دارد در صورتیکه در تقویم
گریگوری هر ده هزار سال سه روز اشتباه دارد.
بازگشت به خراسان
بعد از کشته شدن نظام الملک و سپس ملکشاه، در میان فرزندان ملکشاه بر سر
تصاحب سلطنت اختلاف افتاد. به دلیل آشوب ها و درگیری های ناشی از این امر،
مسائل علمی و فرهنگی که قبلا از اهمیت خاصی برخوردار بود به فراموشی سپرده
شد. عدم توجه به امور علمی و دانشمندان و رصدخانه، خیام را بر آن داشت که
اصفهان را به قصد خراسان ترک کند. وی باقی عمر خویش را در شهرهای مهم
خراسان به ویژه نیشابور و مرو که پایتخت فرمانروائی سنجر (پسر سوم ملکشاه)
بود، گذراند. در آن زمان مرو یکی از مراکز مهم علمی و فرهنگی دنیا به شمار
می رفت و دانشمندان زیادی در آن حضور داشتند. بیشتر کارهای علمی خیام پس
از مراجعت از اصفهان در این شهر جامه عمل به خود گرفت.
خیام و علم ریاضیات
دستاوردهای علمی خیام برای جامعه بشری متعدد و بسیار درخور توجه بوده است.
وی برای نخستین بار در تاریخ ریاضی به نحو تحسین برانگیزی معادله های درجه
اول تا سوم را دسته بندی کرد، و سپس با استفاده از ترسیمات هندسی مبتنی بر
مقاطع مخروطی توانست برای تمامی آنها راه حلی کلی ارائه کند. وی برای
معادله های درجه دوم هم از راه حلی هندسی و هم از راه حل عددی استفاده
کرد، اما برای معادلات درجه سوم تنها ترسیمات هندسی را به کار برد؛ و بدین
ترتیب توانست برای اغلب آنها راه حلی بیابد و در مواردی امکان وجود دو
جواب را بررسی کند. اشکال کار در این بود که به دلیل تعریف نشدن اعداد
منفی در آن زمان، خیام به جوابهای منفی معادله توجه نمی کرد و به سادگی از
کنار امکان وجود سه جواب برای معادله درجه سوم رد می شد. با این همه
تقریبا چهار قرن قبل از دکارت توانست به یکی از مهمترین دستاوردهای بشری
در تاریخ جبر بلکه علوم دست یابد و راه حلی را که دکارت بعدها (به صورت
کاملتر) بیان کرد، پیش نهد. خیام همچنین توانست با موفقیت تعریف عدد را به
عنوان کمیتی پیوسته به دست دهد و در واقع برای نخستین بار عدد مثبت حقیقی
را تعریف کند و سرانجام به این حکم برسد که هیچ کمیتی، مرکب از جزء های
تقسیم ناپذیر نیست و از نظر ریاضی، می توان هر مقداری را به بی نهایت بخش
تقسیم کرد. همچنین خیام ضمن جستجوی راهی برای اثبات “اصل توازی” (اصل پنجم
مقاله اول اصول اقلیدس) در کتاب شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس (شرح
اصول مشکل آفرین کتاب اقلیدس)، مبتکر مفهوم عمیقی در هندسه شد. در تلاش
برای اثبات این اصل، خیام گزاره هایی را بیان کرد که کاملا مطابق گزاره
هایی بود که چند قرن بعد توسط والیس و ساکری ریاضیدانان اروپایی بیان شد و
راه را برای ظهور هندسه های نااقلیدسی در قرن نوزدهم هموار کرد. بسیاری را
عقیده بر این است که مثلث حسابی پاسکال را باید مثلث حسابی خیام نامید و
برخی پا را از این هم فراتر گذاشتند و معتقدند، دو جمله ای نیوتن را باید
دو جمله ای خیام نامید. البته گفته می شودبیشتر از این دستور نیوتن و
قانون تشکیل ضریب بسط دو جمله ای را چه جمشید کاشانی و چه نصیرالدین توسی
ضمن بررسی قانون های مربوط به ریشه گرفتن از عددها آورده اند.

خیام و علوم دیگر
استعداد شگرف خیام سبب شد که وی در زمینه های دیگری از دانش بشری نیز
دستاوردهایی داشته باشد. از وی رساله های کوتاهی در زمینه هایی چون
مکانیک، هیدرواستاتیک، هواشناسی، نظریه موسیقی و غیره نیز بر جای مانده
است. اخیراً نیز تحقیقاتی در مورد فعالیت خیام در زمینه هندسه تزئینی
انجام شده است که ارتباط او را با ساخت گنبد شمالی مسجد جامع اصفهان تأئید
می کند. تاریخنگاران و دانشمندان هم عصر خیام و کسانی که پس از او آمدند
جملگی بر استادی وی در فلسفه اذعان داشته اند، تا آنجا که گاه وی را حکیم
دوران و ابن سینای زمان شمرده اند. آثار فلسفی موجود خیام به چند رساله
کوتاه اما عمیق و پربار محدود می شود. آخرین رساله فلسفی خیام مبین گرایش
های عرفانی اوست. اما گذشته از همه اینها، بیشترین شهرت خیام در طی دو قرن
اخیر در جهان به دلیل رباعیات اوست که نخستین بار توسط فیتزجرالد به
انگلیسی ترجمه و در دسترس جهانیان قرار گرفت و نام او را در ردیف چهار
شاعر بزرگ جهان یعنی هومر، شکسپیر، دانته و گوته قرار داد. رباعیات خیام
به دلیل ترجمه بسیار آزاد (و گاه اشتباه) از شعر او موجب سوء تعبیرهای
بعضاً غیر قابل قبولی از شخصیت وی شده است. این رباعیات بحث و اختلاف نظر
میان تحلیلگران اندیشه خیام را شدت بخشیده است. برخی برای بیان اندیشه او
تنها به ظاهر رباعیات او بسنده می کنند، در حالی که برخی دیگر بر این
اعتقادند که اندیشه های واقعی خیام عمیق تر از آن است که صرفا با تفسیر
ظاهری شعر او قابل بیان باشد. خیام پس از عمری پربار سرانجام در سال 517
هجری (طبق گفته اغلب منابع) در موطن خویش نیشابور درگذشت و با مرگ او یکی
از درخشان ترین صفحات تاریخ اندیشه در ایران بسته شد.


[]






از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند . اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او ... گوته



یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش در انجمن:

زمان جاری: پنج شنبه ۱۸ شهريور ۱۳۸۹, ۱۴:۳۲