1141             

جستجو در این موضوع  | نحوه نمایش | امکانات   | امکانات مدیر

پنج شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۰۱:۵۶
Re:زندگينامه نامداران جهان
علی اکبر دهخدا

استاد علی اکبر دهخدا از خبره‌ترین وفعال‌ترین استادان ادبیات فارسی در
روزگار معاصر است که بزرگترین خدمت به زبان فارسی در این دوران را انجام
داده. لغت نامه بزرگ دهخدا که در بیش از پنجاه جلد به چاپ رسیده است، شامل
همه لغات زبان فارسی با معنای دقیق و اشعار و اطلاعاتی درباره آنهاست و
کتاب امثال و حکم که شامل همه ضرب المثل ها و احادیث و حکمت ها در زبان
فارسی است خود به تنهایی نشان دهنده دانش و شخصیت علمی استاد دهخدا هستند.
دهخدا به غیر از زبان فارسی به زبانهای عربی و فرانسوی هم تسلط داشته و
فرهنگ فرانسوی به فارسی او نیز هم اکنون در دست چاپ می‌‌باشد. دهخدا علاوه
بر این که دانشمند و محقق بزرگی بود مبارز جدی و کوشایی نیز در انقلاب
مشروطه محسوب می‌‌شد. او مبارزه را نیز از راه نوشتن ادامه می‌‌داد و
مطالب خود علیه رژیم مستبد قاجار را در روزنامه صور اسرافیل که از
روزنامه‌های پرفروش و مطرح آن زمان بود چاپ می‌‌کرد. لغت نامه که بزرگترین
و مهمترین اثر دهخدا محسوب می‌‌شود . لغت نامه نه تنها گنجینه‌ای گرانبها
برای زبان فارسی است، بلکه معانی و تفسیرات و شروح تاریخی بسیاری از کلمات
عربی را نیز داراست.
علی اكبر دهخدا در حدود سال ۱۲۵۷ خورشیدی در تهران متولد شد. اگرچه اصلیت
او قزوینی بود ولی پدرش خانباباخان كه از ملاكان متوسط قزوين بود، پيش از
ولادت وی از قزوين به تهران آمد و در اين شهر اقامت گزيد. هنگامي كه او ده
ساله بود. پدرش فوت كرد، و فردی به نام میرزا یوسف خان قیم او شد. دو سال
بعد میرزا یوسف خان نیز درگذشت و اموال پدر دهخدا هم به فرزندان میرزا
یوسف خان رسید. در آن زمان يكي از فضلای عصر بنام شيخ غلامحسين بروجردی که
از دوستان خانوادگی آنها بود کار تدریس دهخدا را به عهده گرفت و دهخدا
تحصیلات قدیمی را در کنار او آموخت. وی حجره‌ای در مدرسه حاج شيخ هادی (در
خيابان حاج شيخ هادی) داشت، وی مردی مجرد بود و بتدريس زبان عربي و علوم
دينی مشغول بود. استاد دهخدا غالباً اظهار می‌‌كردند كه هر چه دارند، بر
اثر تعليم آن بزرگ مرد بوده است. بعدها كه مدرسه سياسی در تهران افتتاح
شد، دهخدا در آن مدرسه مشغول تحصيل گرديد و با مبانی علوم جدید و زبان
فرانسوی آشنا شد. معلم ادبيات فارسی آن مدرسه محمد حسين فروغی مؤسس
روزنامه تربيت و پدر ذكاءالملك فروغی بود، آن مرحوم گاه تدريس ادبيات كلاس
را به عهده دهخدا می‌‌گذاشت. چون منزل دهخدا در جوار منزل مرحوم آيه الله
حاج شيخ هادی نجم آبادی بود، وي از اين حسن جوار استفاده كامل می‌‌برد و
با وجود صغر سن مانند اشخاص سالخورده از محضر آن بزرگوار بهره مند
می‌‌گشت. در همين ايام به تحصيل زبان فرانسه پرداخت و پس از درس خواندن در
آن مدرسه به خدمت وزارت امور خارجه در آمد. بعداً در سال ۱۲۸۱ هنگامي كه
۲۴ سال داشت معاون الدوله غفاری که به وزیر مختاری ايران در کشورهای
بالكان منصوب شده بود، دهخدا را با خود به اروپا برد، و استاد حدود دو سال
و نیم در اروپا و بيشتر در وين پايتخت اتريش اقامت داشت، و در آنجا زبان
فرانسه و معلومات جديد را تكميل كرد. مراجعت دهخدا به ايران مقارن با
آ‎غاز مشروطيت بود. او در حدود سال ۱۳۲۵ هجری قمری (۱۲۸۵ هجری شمسی) با
همكاري مرحوم جهانگيرخان و مرحوم قاسم خان روزنامه صور اسرافيل را منتشر
كرد. این روزنامه از جرايد معروف و مهم صدر مشروطيت بود، جذابترين قسمت آن
روزنامه ستون فكاهی بود كه بعنوان «چرند پرند» بقلم استاد و با امضاي
«دخو» نوشته می‌‌شد، و سبك نگارش آن در ادبيات فارسی بی سابقه بود و مكتب
جديدی را در عالم روزنامه نگاری ايران و نثر معاصر پديد آورد. وی مطالب
انتقادی و سياسی را با روش فكاهی طی مقالات خود در آن زمان منتشر می‌‌کرد.
پس از تعطيل مجلس شوراي ملی در دوره محمد علی شاه، آزادیخواهان ناچار از
کشور خارج شدند. دهخدا نیز به استانبول و از آنجا نیز به اروپا رفت. وي در
پاريس با علامه محمد قزوينی معاشر بود، سپس به سويس رفت و در «ايوردن»
سويس نيز سه شماره از «صوراسرافيل» را به کمک میرزا ابوالحسن خان پیر نیا
(معاضد الدوله) منتشر كرد. آنگاه دوباره به استانبول رفته و در سال ۱۳۲۷
هجری قمری با مساعدت جمعی از ايرانيان تحت عنوان مکور كه در تركيه بودند
روزنامه‌ای بنام «سروش» به زبان فارسي انتشار داد. پس از اينكه مجاهدين
تهران را فتح كردند و محمد علي شاه خلع گرديد، دهخدا از تهران و كرمان به
نمايندگي مجلس شوراي ملی انتخاب شد، و با استدعای احرار و سران مشروطيت از
عثمانی به ايران بازآمده به مجلس شورای ملی رفت. در دوران جنگ بين المللی
اول که از سال ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۸ میلادی به طول انجامید دهخدا در دزك ؛يكي از
قراي بختياري منزوي بود و در همين دوران انزوا و با استفاده از منابع ادبي
موجود در قلعه امير مفخم بختياري كتابت لغتنامه اش را پايه گذاشت . پس از
جنگ به تهران بازگشته از كارهاي سياسي كناره گرفت، و به خدمات علمي و ادبي
و فرهنگي مشغول شد، و مدتي رياست دفتر (كابينه) وزارت معارف، رياست تفتيش
وزارت عدليه، رياست مدرسه علوم سياسي و سپس رياست مدرسة عالي حقوق و علوم
سياسي تهران به او محول گرديد تا اینکه سه چها روز قبل از شهریور ۱۳۲۰ و
خلع سلطنت رضا خان از ریاست آنجا معزول شد و از آن زمان تا پايان حيات
بيشتر به مطالعه و تحقيق و تحرير مصنفات گرانبهاي خويش مشغول بود. دهخدا
گاه برای تفنن شعر نیز می‌‌سرود. اما شاعری حرفه اصلی او نبود. این
منظومه‌های معدود را دکتر محمد معین آنها را در کتابی گردآوری کرده دكتر
محمد معين اشعار دهخدا را به سه دسته تقسيم می‌‌كند كه عبارت است از :نخست
اشعاري كه به سبك متقدمان سروده است و بعضی از اين نوع دارای جزالت و
استحكامی است كه تشخيص آنها از گفته هاي شعراي قديم دشوار می‌‌نمايد. دوم
:اشعاری است كه در آنها تجدد ادبی بكار رفته است .بسياري از اديبان معاصر
مسمط “يادآر ز شمع مرده ياد آر” دهخدا را نخستين نمونه شعرنو بشمار
می‌‌آورند. دهخدا شعر “یاد آر ز شمع مرده یاد آر” که آن را در زیر مشاهده
می‌‌کنید را در یادبود میرزا جهانگیر خان شیرازی، مدیر روزنامه صور
اسرافیل سروده است.

ای مرغ سحر، چو این شب تار،****بگذاشت ز سر سیاهکاری

وز تحفه روح بخش اسحار****رفت از سر خفتگان خماری

بگشود گره ز زلف زر تار ****محبوبه نیلگون عماری

یزدان به کمال شد پدیدار****واهریمن زشتخو حصاری

یاد آر ز شمع مرده، یاد آر

ای مونس یوسف اندر این بند****تعبیر عیان چو شد تو را خواب

دل پر ز شعف، لب از شکر خند****محسود عدو به کام اصحاب

رفتی بر یار خویش و پیوند****آزاد تر از نسیم و مهتاب

زان کو همه شام با تو یک چند****در آرزوی وصال احباب

اختر به سحر شمرده یاد آر

چون باغ شود دوباره خرم****ای بلبل مستمند مسکین

وز سنبل و سوری و سپرغم****آفاق نگارخانهٔ چین

گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم****تو داده ز کف قرار و تمکین

زان نوگل پیش رس که در غم****ناداده به نار شوق تسکین

از سردی دی، فسرده یاد آر

ای همره تیه پور عمران****بگذشت چو این سنین معدود

وان شاهد نغز بزم عرفان****بنمود چو وعد خویش مشهود

وز مذبح زر چو شد به کیوان****هر صبح شميم عنبر و عود

زان كو به گناه قوم نادان**** در حسرت روي ارض موعود

برباديه جان سپرده ،يادآر

چون گشت زنو زمانه آباد ****ای کودك دوره طلايي

وز طاعت بندگان خود شاد****بگرفت ز سر خدا ،خدايي

نه رسم ارم ،نه اسم شداد **** گل بست زبان ژاژخايي

زان كس كه ز نوك تيغ جلاد****ماخوذ بجرم حق ستايي

تسنيم وصال خورده ،يادآر

علامه دهخدا در ساعت شش وسه ربع بعد از ظهر روز دوشنبه هفتم اسفند ماه
۱۳۳۴ شمسي در سن ۷۷ سالگی پس از عمری خدمت به سیاست و فرهنگ و علم و ادب
ایران در خانة مسكوني خويش واقع در خيابان ايرانشهر (جلال بايار) تهران به
رحمت ايزدی پيوست. جنازه آ ن مرحوم در بامداد روز چهارشنبه به شهر ری
مشايعت و در ابن بابويه در مقبره خانوادگی مدفون گرديد.
مبارزات سیاسی دهخدا وقتی دهخدا از سفر بالکان بازگشت، انقلاب مشروطه کم و
بیش آغاز شده بود. او که همیشه به فکر پیشرفت و ترقی مملکت خود بود،
انقلاب مشروطه را راه مناسبی برای رسیدن به این هدف می‌‌دید. او در آغاز
ورود به ایران، از طرف امین الضرب مهدوی به عنوان معاون و مترجم موسیو
دوبروک، مهندس بلژیکی اداره شوسه خراسان استخدام شد. از همین زمان دیگران
از نامه‌های اداری و نحوه کار دهخدا استعدادهای او خصوصا استعدادش در
نویسندگی را شناخته بودند. شش سال بعد، وقتی مشروطه در کشور اعلام شده بود
و مشروطه خواهان در حال تلاش برای بیدار کردن مردم از خواب غفلت بودند
دهخدا از طرف میرزا جهانگیر خان شیرازی و میرزا قاسم خان تبریزی به عنوان
نویسنده‌ای در روزنامه صور اسرافیل، به تهران دعوت شد. ورود دهخدا به
روزنامه صور اسرافیل در واقع آغاز فعالیتهای سیاسی دهخدا بود. روزنامه صور
اسرافیل که در حقیقت یک هفته نامه بود و به طور هفتگی منتشر می‌‌شد، نه
ماه پس از اعلام مشروطیت در روز پنج شنبه هفدهم ربیع الاول سال ۱۳۲۵ قمری
در محل کتابخانه تربیت واقع در خیابان ناصری تهران آغاز به انتشار کرد.
تنها شش شماره از این روزنامه در آنجا منتشر شد و پس از آن محل انتشار آن
به جای دیگری انتقال یافت. صور اسرافیل یکی از اساسی‌ترین سلاح های مشروطه
خواهان بود که تیراژ هر شماره آن در حدود بیست و چهار هزار نسخه بود. این
روزنامه به طرز ماهرانه‌ای و برای اولین بار در ایران توانسته بود طنز و
اخبار و مقالات سیاسی و نیازهای مردم آن زمان را به طور دلپذیر و مردم
پسندی در قالب یک روزنامه چاپ کند. شاید این اولین روزنامه ایرانی بود که
مردم کوچه و بازار نیز آن را می‌‌خواندند. آن زمان مردم تهران به غیر از
شاهنامه خوانی و افسانه گویی و کارهایی از این قبیل سرگرمی دیگری به نام
روزنامه خواندن نیز داشتند. مردم دسته دسته می‌‌نشستند و با شور و شوق از
کودکان روزنامه فروش روزنامه‌ای را می‌‌خریدند که هم مایه تفریحشان بود و
هم نیازها و مشکلاتشان را مطرح می‌‌کرد. از میان مطالب این روزنامه آنچه
بیش از همه طرفدار داشت و باعث شهرت روزنامه شده بود ستونی بود به نام
“چرند و پرند” که با امضای “دخو” به چاپ می‌‌رسید و نویسنده آن دهخدا بود.
نوشته‌های دهخدا در ستون چرند و پرند از دو نظر قابل توجه هستند. اولا سبک
نوشتار دهخدا در این مقالات که می‌‌توان آنها را به نوعی سبکی جدید در
نگارش فارسی دانست. بنا به تایید بسیاری از مورخین سبک نگارش او در چرند و
پرند سبکی کاملا نو بود و بسیاری از نوشته‌های امروزی برگرفته از آن سبک
هستند. همچنین استدلال ها و طعنه‌های سیاسی دهخدا در دفاع از مشروطه در
نوع خود بی نظیر بودند و تاثیر زیادی در طرفداری مردم از حکومت مشروطه
داشتند. صور اسرافیل در طول مدت انتشار پنج بار متوقف شد. وقفه اول و دوم
آن هر دو به خاطر مقالات تند و تیز روزنامه بودند و در هر دو بار روزنامه
برای مدتی منتشر نشد. پس از مدتی روزنامه مجددا توقیف شد و محل چاپ
روزنامه نیز مورد غارت و حمله قرار گرفت. در بار چهارم وقفه در انتشار
طولانی شد و دلیل آن بیماری دهخدا ذکر می‌‌شد. آخرین توقف در کار چاپ
روزنامه سه روز قبل از به توپ بستن مجلس شورای ملی بود. پس از حاکم شدن
فضای رعب و وحشت در جامعه دهخدا و تقی زاده و سید جمال الدین واعظ و
تعدادی دیگر در خانه‌ای نزدیک مجلس شورای ملی پنهان شدند و سپس به مدت
بیست و پنج روز به عنوان پناهنده سیاسی در سفارت انگلیس به سر بردند تا
اینکه بالاخره محمد علی شاه با هر تدبیری که بود آنها را از آنجا بیرونشان
آورد و راهی تبعیدشان کرد. دهخدا ابتدا به نزد محمد خان قزوینی در پاریس
رفت و پس از مدتی از آنجا خود را به شهر ایوردن سوئیس رساند و در آنجا نیز
سه شماره دیگر از روزنامه صور اسرافیل را به هر زحمتی که بود به چاپ رساند
و با هزار دردسر به تهران فرستاد. مدتی بعد از آن عازم استانبول شد و در
آنجا روزنامه فارسی سروش را به کمک ایرانیان آنجا منتشر کرد که حدود
پانزده شماره از آن منتشر شد. سرانجام پس از پیروزی مشروطه خواهان، دهخدا
به عنوان نماینده مجلس از دو شهر تهران و کرمان انتخاب شد و به تهران
بازگشت و به مجلس شورای ملی رفت. پس از شروع جنگ جهانی اول، دهخدا که دیگر
طاقت شلوغی و خونریزی را نداشت به یکی از دهات چهارمحال بختیاری منزوی
می‌‌شود. اما زندگی سیاسی دهخدا در اینجا به پایان نمی‌رسد. چند سال بعد،
وقتی بحث ملی شدن صنعت نفت مطرح شده بود، دهخدا جسورانه به دفاع از آن
پرداخت و مقالاتی را نیز بر علیه حکومت استبدادی انگلستان نوشت. طرفداری
دهخدا از مصدق و یارانش تا به آنجا بود که وقتی کودتای بیست و هشت مرداد
به پیروزی رسیده بود و سربازان شاه به دنبال دکتر فاطمی یار وفادار دکتر
مصدق می‌‌گشتند تا او را دستگیر کنند به خانه دهخدا ریختند و و خانه او را
برای پیدا کردن دکتر فاطمی به هم ریختند و چون او را نیافتند، دهخدا را
بازداشتش کردند و با شکنجه‌های بسیار سعی کردند تا حرفی از زیر زبان آن
پیرمرد بیرون بکشند. سرانجام نیز چون به نتیجه‌ای نرسیدند پیکر نیمه جان
او را در دالان خانه اش رها کردند. او سرانجام در سن ۷۷ سالگی جان به جان
آفرین تسلیم کرد.
لغت نامه دهخدا همان گونه که پیداست لغت نامه مهم‌ترین و اساسی‌ترین اثر
دهخدا و حتی شاید همه نویسندگان معاصر است و بیشتر شهرت و احترامی که
دهخدا داراست به خاطر لغتنامه اوست. بنا به باور بسیاری چنین کار بزرگ و
چنین سرمایه گذاری عظیمی برای زبان فارسی را به غیر از دهخدا تنها فردوسی
انجام داده بود. تالیف لغت نامه دهخدا تاثیر بزرگی در پایداری و جاودانگی
زبان فارسی گذاشت. امروز در ایران به هر کتابخانه‌ای که برویم از میزان
مراجعانی که در جستجوی معنای کلمه‌ای یا مطلبی علمی مجلدات لغت نامه دهخدا
را ورق می‌‌زنند می‌‌توانیم به به راحتی ارزش و اهمیت این کتاب را درک
کنیم. همه لغات فارسی و نام شهرها و روستاها و کلمات علمی و اشخاص بزرگ و
حتی لغات عربی را می‌‌توان در لغت نامه دهخدا یافت. در جلوی هر کلمه ای،
معنای لغوی کلمه، موارد استعمال آن، طرز تلفظ صحیح آن، اشعاری با آن و
بسیاری اطلاعات دیگر درباره آن قرار دارد. لغت نامه دهخدا هم دایره
المعارف است و هم کتاب مرجع علم های گوناگون و هم لغت نامه. وجود این کتاب
در هر خانه یا کتابخانه یا جای دیگری نعمتی بزرگ محسوب می‌‌شود. لغت نامه
که دهخدا پنجاه سال یعنی بیشتر عمر خود را صرف آن کرد از پایه سه چهار
میلیون فیشی تالیف شده است که دهخدا شب و روز به جمع آوری آنها مشغول بود.
به گفته خود او و نزدیکانش او هیچ روزی از کار فیش برداری برای لغت نامه
غافل نشد مگر دو روز به خاطر فوت مادرش و دو روز به خاطر بیماری سختی که
داشت. فکر ایجاد لغت نامه‌ای جامع که هم معنای همه لغات فارسی را داشته
باشد و هم اطلاعات لازم درباره همه چیز را به خواننده بدهد از همان زمانی
که دهخدا در یکی از قرای بختیاری منزوی بود در ذهنش خطور کرده بود. آن طور
که آگاهان نوشته‌اند وی چند میلیون فیش از روی متون معتبر استادان نظم و
نثر فارسی و عربی، لغت نامه‌های چاپی و خطی، کتب تاریخ و جغرافیا، طب،
ریاضی، هندسه، هیأت، حکمت، کلام، فقه و… فراهم آورده بود. البته نقل
می‌کنند که او بیشتر یادداشت ها را از روی ذهن خود می‌‌نوشته است. خود وی
در یکی از یادداشتهای پراکنده اش برای لغت نامه می‌‌نویسد: “همه لغات
فارسی زبانان تا کنون احیا و در جایی جمع آوری نشده، مقداری از لغات
مستعمل در لغت نامه‌ها در کتب خصوصا در شعر، گرد آمده است که ما آنها را
در اینجا نقل کرده ایم. ولی از سوی دیگر هزاران لغت فارسی و غیر فارسی در
تداول به کار می‌‌رود که تا کنون کسی آنها را گرد نیاورده و اگر گرد آورده
به چاپ نرسانیده است. ما بسیاری از این لغات را به تدریج از حافظه نقل و
سپس آنها را الفبایی کرده ایم. ولی باید دانست که برای به خاطر آوردن چند
ده هزار کلمه و الفبایی کردن آن عمر هفت کرکس می‌‌باید… و این کار بی هیچ
فصل و قطعی، بیرون از بیماری صعب چند روزه و دو روز رحلت مادرم رحمه ا…
علیها که این شغل تعطیل شد و دقایقی چند که برای ضروریات حیات در روز، و
می‌‌توانم گفت که بسیار شبها نیز، در خواب و در میان نوم و یقظه در این
کار بودم. چه بارها که در شب از بستر بر می‌‌خاستم و پلیته می‌‌کردم و چیز
می‌‌نوشتم.” دهخدا در سال ۱۳۲۴ هجری شمسی ميليونها فيشی را كه در تهيه ي
لغت نامه فراهم كرده بود توسط مجلس شوراي ملي به ملت ايران هديه كردومجلس
نيز قانونی را تصويب كرد كه اين ميراث عظيم چاپ شود و موسسه‌ای نیز به نام
لغت نامه دهخدا برای مدیریت کار چاپ لغت نامه و ادامه راه دهخدا تاسیس
شود. مدتی بعد از تصویب طرح چاپ لغت نامه در مجلس شورای ملی دهخدا فوت کرد
و از آن زمان به بعد کار هماهنگی و مدیریت لغت نامه به وصیت خود دهخدا به
عهده دکتر محمد معین گذارده شد. او که خود فردی فرهیخته بود و در ادبیات
فارسی تبحر فراوان داشت و کتاب فرهنگ فارسی شش جلدی معین از آثار گرانبهای
اوست به خوبی از عهده ادامه این کار خطیر بر آمد. پس از فوت دکتر معین نیز
این کار به وسیله دکتر سید جعفر شهیدی و ابوالحسن شعرائی و دکتر دبیر
سیاقی و دیگران دنبال شد و به پایان رسید. تا زمانی که دهخدا زنده بود
چهار هزار و دویست صفحه از لغت نامه تهیه شده بود در حالی که لغت نامه‌ای
که امروز وجود دارد در پنجاه جلد و بیست و شش هزار صفحه به چاپ رسیده است.
همچنین به تازگی سی دی لغت نامه دهخدا نیز توسط موسسه دهخدا که زیرمجموعه
دانشکده ادبیات دانشگاه تهران است تولید و عرضه شده است. به علت ارزش
فرهنگی و علمی لغت نامه و نقش خطیر آن در زبان فارسی از تولید و عرضه سی
دی یا کتاب لغت نامه دهخدا توسط شرکت ها و اداره‌های دیگر جلوگیری
می‌‌شود. همچنین به تازگی مجلس در حال بررسی این طرح است که کتاب لغت نامه
را از قانون حقوق مصنفان مجزا نگه دارد زیرا بر اساس این قانون هر کتابی
پس از گذشتن سی سال از زمان چاپش قابل چاپ شدن توسط هر چاپخانه‌ای است.
اما به خاطر وضعیت خاص لغت نامه دهخدا قرار است قانونی تصویب شود که بر
اساس آن به جز موسسه دهخدا هیچ موسسه دیگری نتواند دست به تولید و توزیع
کتاب یا سی دی لغت نامه دهخدا بزند.

سایر آثار دهخدا به غیر از لغت نامه که بزرگترین و پر ارزش‌ترین اثر دهخدا
است دهخدا کتاب های دیگری را نیز تالیف کرده است. با ارزش‌ترین کتاب دهخدا
پس از لغت نامه کتاب “امثال و حکم” است. کتاب امثال و حکم کتابی است که در
آن همه ضرب المثل ها و حکمت ها و آیات قرآن و اشعار و اخبار و احادیثی که
در زبان فارسی مصطلح هستند جمع آوری شده اند. دهخدا خود نقل می‌‌كرد كه در
كودكي شبي بالاي بام خوابيده بود و دربارة يكي از مثلهاي متداول در زبان
فارسي می‌‌انديشيد،‌ از اسم «مثل» آگاه نبود، همين قدر درك می‌‌كرد آن
جمله از نوع كلمات و لغات معمول نيست. قلم برداشت و چند تا از آن نوع
يادداشت كرد. اين نخستين قدمي بود كه در راه تدوين امثال و لغات پارسي
برداشت. هنگامی که دهخدا و یارانش در حال تهیه فیش و یادداشت برای لغات
لغت نامه دهخدا بودند، اعتماد الدوله قراگزلو که در آن زمان وزیر معارف
بود به دهخدا پیشنهاد داد که با توجه به این که با وسایل امروزی چاپ لغت
نامه میسر نیست و تالیف لغت نامه کاری بسیار طولانی است، امثال، حکمت ها،
احادیث و… را در کتابی جداگانه جمع آوری کند و منتشر سازد. دهخدا نیز این
پیشنهاد را پذیرفت و به این ترتیب امثال و حکم را در بین سالهای ۱۳۰۸ و
۱۳۱۱ به چاپ رسانید و در پایان کتاب فهرست اعلامی نیز به آن افزود. گروهی
خرده گرفتند كه عنوان كتاب « امثال و حكم» است ولي در طی آن، اصطلاحات و
كنايات و اخبار و احاديثی كه مثل نيستند،‌ فراوان آمده. دهخدا به نگارنده
اظهار داشت: من خود متوجه اين نكته بودم، ولي از انتخاب عنوانی طویل نظير
« امثال و حكم و مصطلحات و كنايات و اخبار و احاديث …» خودداری و بعنوان
ساده « امثال و حكم» اكتفا كردم. راه ديگر هم حذف اصطلاحات و كنايات و
غيره بود،‌ كه اگر استاد بدين كار دست می‌‌زد، خوانندگان خود را از فوايد
بسيار محروم می‌‌كرد. نكته ديگر در باب اين كتاب، مقدمه نداشتن آن است.
اصولاً،‌ استاد علامه در باب مقدمه كتابهاي خود احتياطی عجيب مقرون به
وسواس داشت. در پاسخ سؤال نگارنده، راجع به علت عدم تحرير مقدمه براي
امثال و حكم اظهار داشت: « در زبان فرانسوي هفده لغت پيدا كردم كه در
فرهنگهاي عربي و فارسي همة آنها را «مثل» ترجمه كرده‌اند و در فرهنگهاي
بزرگ فرانسوی، تعريفهايی كه براي آنها نوشته اند، مقنع نيست و نمی‌توان با
آن تعريفات آنها را از يكديگر تميز داد. ناگريز توسط يكي از استادان
فرانسوی دانشكده حقوق نامه‌ای به فرهنگستان فرانسه نوشتم و اختلاف دقيق
مفهوم آن هفده لغت را خواستار شدم. پاسخي كه رسيد، تكرار مطالبی بود كه در
لغتهای فرانسوی آمده بود، و به هيچ وجه مرا اقناع نكرد. از اين رو از
نوشتن مقدمه و تعريف مثل و حكمت و غيره خودداري كردم. و كتاب را بدون
مقدمه منتشر ساختم. همان طور که در قبل هم اشاره شد، دهخدا به زبان
فرانسوی نیز تسلط زیادی داشت. او چند کتاب را از زبان فرانسوی به فارسی
ترجمه کرده است که البته هنوز به چاپ نرسیده اند. از آن جمله کتاب “عظمت و
انحطاط رومیان” است که نوشته شده توسط منتسکیو نویسنده سرشناس فرانسوی
است. کتاب دیگری که دهخدا از زبان فرانسوی به فارسی ترجمه کرده است کتاب
“روح القوانین” است که این کتاب نیز توسط منتسکیو تالیف شده است. همچنین
استاد از آغاز جوانی تا اواخر عمر به تأليف فرهنگ فرانسه به فارسی مشغول
بودند. مواد اين كتاب فراهم گرديده؛‌ و آن شامل لغات علمی، ادبی، تاريخی،
جغرافيايی و طبی به زبان فرانسه با معادل آنها در زبانهاي فارسی و عربي
است. مرحوم دهخدا اين معادلها را تتبع دقيق در ساليان متمادي از متون
امهات كتب فارسی و عربی استخراج كرده اند. اين كتاب نيز به طبع نرسيده
است. از دیگر آثار دهخدا کتاب شرح حال ابوریحان بیرونی است که مقارن هزارة
تولد بيرونی تأليف و به جاي پنج شماره مجله آموزش و پرورش از انتشارات
اداره كل نگارش وزارت فرهنگ در مهرماه ۱۳۲۴ منتشر گرديده، و سپس عين آن در
لغت نامه تجديد طبع شده است. اثر دیگر دهخدا تعلیقات بر دیوان ناصرخسرو
قبادیانی است. ديوان قصايد و مقطعات حكيم ناصر خسرو به ضميمه روشنايی نامه
و سعادت نامه به تصحيح مرحوم حاج سيد نصرالله تقوی و مقدمه آقای تقی زاده
و تعليقات آقای مينوی در تهران به سالهاي ۱۳۰۴ ـ ۱۳۰۷ هجری شمسی به طبع
رسيده است. يادداشتهای علامه دهخدا در تصحيح اشعار و بعضی نكات با
مقدمه‌ای دلكش از صفحة ۶۱۹ ديوان مزبور به بعد چاپ شده است. بعدها نيز
مرحوم اديب پيشاوری در تصحيح برخی اشعار ناصر نظراتی اظهار كرده‌اند كه در
پايان ديوان خود آن مرحوم كه به اهتمام مرحوم عبدالرسولي در ۱۳۱۲ در تهران
طبع شده، به عنوان «رساله نقد حاضر» به چاپ رسيده است. آقای مسرور هم در
مجلة ارمغان سال دوازدهم انتقاداتی بر تصحيحات استاد منتشر كرده اند. از
دیگر کارهای دهخدا می‌‌توان به ديوان سيد حسن غزنوی ملقب به اشرف اشاره
کرد که به اهتمام آقای مدرس رضوی در تهران به سال ۱۳۲۸ به طبع رسيده است.
آقاي مدرس پس از اتمام متن ديوان، آن را به نظر علامه دهخدا و استاد
فروزانفر رسانيدند و يادداشتهای ايشان را در تصحيح اشعار در پايان كتاب
جای دادند. تصحيحات مرحوم دهخدا در صفحات ۳۶۱ ـ ۳۷۶ آن كتاب مندرج است.

[]
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
پنج شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۰۱:۵۶
RE: زندگينامه نامداران جهان

[]

زندگی نامه شهاب الدين سهروردي

شيخ
شهاب الدين يحيي بن حبشي بن اميرك سهروردي ، بي شك يكي از بزرگان حكمت و
فلسفه و عرفان ايران زمين است .و اين حكيم فرزانه درمدت عمر كوتاه ولي
پربار خويش ،آثار ارزنده و ماندگاري به جامعه بشري تقديم كرده است كه از
زواياي گوناگون درخور توجه و دقت هستند . هدف اصلي او در پرداختن به مسايل
فلسفي ، احياي تفكر فلسفي ايران باستان وبد و با حكيم ابوالقاسم فردوسي
دريك مسير قرار گرفت . شهاب الدين ازكودكي انديشه اي نيرومندو هوش سرشار و
براي تحصيل علم و طبعي حريص و مولع داشت . دوران كودكي و اوان حداثت سن و
آغاز تحصيل را در مولدو مسقط خود سهرورد گذرانيد.


شهاب
الدين دراصفهان كتاب «البصائر النصيريه »تاليف عمربن سهلان الساوي استاد
مبرز علم و منطق و حكمت را نزد ظهير پارسي خواند و درمراغه ، پيش شيخ مجد
الدين جبلي ،از بزرگان نامدار عصر الياس علوم و حكمت و اصول فقه را آموخت
. سهروردي درضمن تحصيل علم و دانش به فعاليت هاي گوناگوني پرداخت . او
درباب چگونگي تشكيل و تحقيق علم حصولي و ادراكات حصولي به مراتبي قائل بود
كه عبارتند از : 1ـ ادراك عقلي 2ـ ادراك خيالي 3ـ ادراك حسي ز جمله
استادان سهرورد مي توان به مجد الدين جبلي و طاهر الدين قاري اشاره كرد .
طوريكه جبلي تحصيلات اوليه را به وي آموخته و قاري نيز تحصيلات عاليه را
به او آموزش داده است . ا ز جمله استادان سهرورد مي توان به مجد الدين
جبلي و طاهر الدين قاري اشاره كرد . طوريكه جبلي تحصيلات اوليه را به وي
آموخته و قاري نيز تحصيلات عاليه را به او آموزش داده است . سهروردي درروز
جمعه سلخ ذي الحجه ( يا پنجم رجب ) سال 587 هجري قمري وفات يافت .


اهميت
وعمق فلسفه سهروردي كه مهمترين فعاليت آموزشي شيخ شهاب الدين سهروردي بود
،درهمين است كه دو اصل به ظاهر دوراز هم تفكر شرق و غرب را به يكديگر
نزديك ساخته است . شيخ شهاب الدين يحيي بن حبشي بن اميرك سهروردي ، بي شك
يكي از بزرگان حكمت و فلسفه و عرفان ايران زمين است .و اين حكيم فرزانه
درمدت عمر كوتاه ولي پربار خويش ،آثار ارزنده و ماندگاري به جامعه بشري
تقديم كرده است كه از زواياي گوناگون درخور توجه و دقت هستند . هدف اصلي
او در پرداختن به مسايل فلسفي ، احياي تفكر فلسفي ايران باستان وبد و با
حكيم ابوالقاسم فردوسي دريك مسير قرار گرفت .


شهاب
الدين بسيار كم مي خورد و اغلب به يك هفته روزه مي گشود . به امور دنيا و
ظاهر حال ، خوراك ،پوشاك ، جاه و مقام ، ضياع، عقار ، تعنيات مادي و
تشخيصات اجتماعي بي اعتنا بود و حتي گاهي برخلاف عرف و عادت و منظور درهم
شكستن قيود و حدود ،جامه و كلاهي دراز و سرخ مي پوشيد و يا خرقه اي ديگر
بر سر مي افكند . اغلب روزها روزه دارو بيشتر شبها در مناجاب و بيدار بود
. به آواز و ترانه خوش و نغمات موسيقي و سماع دلكش عشق مي ورزيد و در سخن
گفتن دلير و بي با ك بود . شيخ اشراق درطرح وبيان تجربيات عرفاني خويش ،
از تجربيات پيشينيان خود بويژه متون حماسي بهره برده است و نه تنها ادامه
دهنده راه بزرگاني چون فردوسي دراحياي فرهنگي ايران باستان است ، بلكه
درشيوه بيان اين مطالب نيز بيش از پيش تحت تاثير متون حماسي از جمله
شاهنامه است .


آثار:
حكمه الاشراق : اين اثر شاهكار فكري و ذوقي سهروردي است . زيرا درآن زبده
و نخبه اصول و مسايل حكمت الاشراق يا فلسفه باستان را آورده است و بايد آن
را عصاره انديشه و ذوق و خلاصه تفكر و تدبر و ره آورده سير و سياحت درآفاق
وانفس و همچنين نتيجه و رياضيات و مكاشفات و حاصل تفحص و تتبع وي به شمار
مي آورد .


[]








از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند . اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او ... گوته



یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
پنج شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۰۱:۵۷
RE: زندگينامه نامداران جهان

[]



زادگاه مولانا:

جلال‌الدين محمد درششم ربيع‌الاول سال604 هجري درشهربلخ تولد يافت. سبب شهرت او به رومي ومولاناي روم، طول اقامتش‌ و وفاتش درشهرقونيه ازبلاد روم
بوده است. بنابه نوشته تذكره‌نويسان وي درهنگامي كه پدرش بهاءالدين از بلخ
هجرت مي‌كرد پنجساله بود. اگر تاريخ عزيمت بهاءالدين رااز بلخ در سال 617
هجري بدانيم، سن جلال‌الدين محمد درآن هنگام قريب سيزده سال بوده است.
جلال‌الدين در بين راه در نيشابور به خدمت شيخ عطار رسيد و مدت كوتاهي درك
محضر آن عارف بزرگ را كرد.

چون
بهاءالدين به بغدادرسيدبيش ازسه روزدرآن شهراقامت نكرد و روز چهارم بار
سفر به عزم زيارت بيت‌الله‌الحرام بر بست. پس از بازگشت ازخانه خدا به سوي
شام روان شد و مدت نامعلومي درآن نواحي بسر برد و سپس به ارزنجان رفت. ملك
ارزنجان آن زمان اميري ازخاندان منكوجك بودوفخرالدين بهرامشاه‌نام داشت،
واو همان پادشاهي است حكيم نظامي گنجوي كتاب مخزن‌الاسرار را به نام وي به
نظم آورده است. مدت توقف مولانا در ارزنجان قريب يكسال بود.

بازبه
قول افلاكي، جلال‌الدين محمددرهفده سالگي ‌درشهرلارنده به‌امرپدر،
گوهرخاتون دخترخواجه لالاي سمرقندي را كه مردي محترم و معتبر بود به زني
گرفت و اين واقعه بايستي در سال 622 هجري اتفاق افتاده باشد و بهاءالدين
محمد به سلطان ولد و علاءالدين محمد دو پسر مولانا از اين زن تولد
يافته‌اند
.


و

مولانا و خانواده او

مولانا
جلال الدين محمد مولوي در سال 604 روز ششم ريبع الاول هجري قمري متولد
شد.هر چند او در اثر خود فيه مافيه اشاره به زمان پيش تري مي كند ؛ يعني
در مقام شاهدي عيني از محاصره و فتح سمرقند به دست خوارزمشاه سخن مي گويد
.در شهر بلخ زادگاه او بود و خانه آنها مثل يك معبد كهنه آكنده از روح
،انباشته از فرشته سر شار از تقدس بود .كودك خاندان خطيبان محمد نام داشت
اما در خانه با محبت و علاقه اي آميخته به تكريم و اعتقاد او را جلال
الدين مي خواندند
جلال
الدين محمد .پدرش بهاء ولد كه يك خطيب بزرگ بلخ ويك واعظ و مدرس پر آوازه
بود از روي دوستي و بزرگي او را ((خداوندگار)) مي خواند خداوندگار براي او
همه اميدها و تمام آرزوهايش را تجسم مي داد .با آنكه از يك زن ديگر ـدختر
قاضي شرف

پسري بزرگتر به نام حسين داشت ،به اين كودك نو رسيده كه مادرش مومنه خاتون
از خاندان فقيهان وسادات سرخس بود ـ ودر خانه بي بي علوي نام داشت- به چشم
ديگري مي ديد.خداوندگار خردسال براي بهاءولد كه در اين سالها از تمام
دردهاي كلانسالي رنج مي برد عبارت از تجسم جميع شاديها و آرزوها بود .ساير
اهل خانه هم مثل خطيب سالخورده بلخ ،به اين كودك هشيار ،انديشه ور و نرم و
نزار با ديده علاقه مي نگريستند .حتي خاتون مهيمنه مادربهاء ولد كه در
خانه ((مامي)) خوانده مي شد و زني تند خوي،بد زبان وناسازگار بود ،در مورد
اين نواده خردسال نازك اندام و خوش زبان نفرت وكينه اي كه نسبت به مادر او
داشت از ياد مي برد. شوق پرواز در ماوراي ابرها از نخستين سالهاي كودكي در
خاطر اين كودك خاندان خطيبان شكفته بود .عروج روحاني او از همان سالهاي
كودكي آغاز شد
از
پرواز در دنياي فرشته ها ،دنياي ارواح ،و دنياي ستاره ها كه سالهاي كودكي
او را گرم وشاداب و پر جاذبه مي كرد . در آن سالها رؤياهايي كه جان كودك
را تا آستانه عرش خدا عروج مي داد ،چشمهاي كنجكاوش را در نوري وصف ناپذير
كه اندام اثيري فرشتگان را در هاله خيره كننده اي غرق مي كرد مي گشود .بر
روي درختهاي در شكوفه نشسته خانه فرشته ها را به صورت گلهاي خندان مي ديد
. در پرواز پروانه هاي بي آرام كه بر فراز سبزه هاي مواج باغچه يكديگر را
دنبال مي كردند آنچه را بزرگترها در خانه به نام روح مي خواندند به صورت
ستاره هاي از آسمان چكيده مي يافت .فرشته ها ،كه از ستاره ها پائين مي
مدند با روحها كه در اطراف خانه بودند از بام خانه به آسمان بالا مي رفتند
طي روزها وشبها با نجوايي كه در گوش او مي كردند او را براي سرنوشت عالي
خويش ،پرواز به آسمانها ،آماده مي كردند
پرواز به سوي خدا .



.

موقعیت خانواده و اجتماع در زمان رشد مولانا

-پدر
مولانا بهاء ولد پسر حسين خطيبي در سال (546) يا (542)هجري قمري در بلخ
خراسان آنزمان متولد شد.خانواده اي مورد توجه خاص و عام و نه بي بهره از
مال و منال و همه شرايط مهياي ساختن انساني متعالي .كودكي را پشت سر مي
گذارد و در هنگامه بلوغ انواع علوم و حكم را فرا مي گيرد .محمد بن حسين
بهاء الدين ولد ملقب به سلطان العلما (متولد حدود 542ق/1148ميا كمي دير تر
)از متكلمان الهي به نام بود . بنا به روايت نوه اش ؛شخص پيامبر (ص)اين
اقب را در خوابي كه همه عالمان بلخ در يك شب ديده بودند ؛به وي اعطا كرده
است .بهاء الدين عارف بود و بنا بر برخي روايات ؛او از نظر روحاني به مكتب
احمد غزالي (ف.520ق/1126م)وابسته است .با اين حال نمي توان قضاوت كرد كه
عشق لطيف عرفاني ؛ آن گونه كه احمد غزالي در سوانح خود شرح مي دهد ؛چه
اندازه بر بهاءالدين و از طريق او بر شكل گيري روحاني فرزندش جلال الدين
تاثير داشتهاست .اگر عقيده افلاكي در باره فتوايي بهاء الدين ولد كه:
زناءالعيون النظر صحت داشته باشد ؛ مشكل است كه انتساب او به مكتب عشق
عارفانه غزالي را باور كرد حال آنكه وابستگي نزديك او به مكتب نجم الدين
كبري ؛موسس طريقه كبرويه به حقيقت نزديكتر است .بعضي مدعي شده اند كه
خانواده پدري بهاءالدين از احفاد ابو بكر ؛خليفه اول اسلام هستند .اين
ادعا چه حقيقت داشته باشد و چه نداشته باشد درباره پيشينه قومي اين
خانواده هيچ اطلاع مسلمي در دست نيست .نيز گفته شده كه زوجه بهاءالدين ؛از
خاندان خوارزمشاهيان بوده است كه در ولايات خاوري حدود سال 3-472ق/1080م
حكومت خود را پايه گذاري كردند ولي اين داستان را هم مي توان جعلي دانست و
رد كرد .او با فردوس خاتون ازدواج مي كند ،كه برخي به علت اشكال زماني در
اين ازدواج شك نموده اند .

او
براي دومين بار به گفته اي ازدواج مي كند .همسر او بي بي علوي يا مومنه
خاتون است كه او را از خاندان فقيهان و سادات سرخسي مي دانند .

از
اين بانو ،علاو الدين محمد در سال 602 و جلال الدين محمد در سال 604 روز
ششم ريبع الاول هجري قمري متولد شدند.بهاء الدين از جهت معيشت در زحمت
نبود خالنه اجدادي و ملك ومكنت داشت .در خانه خود در صحبت دوزن كه به هر
دو عشق مي ورزيد ودر صحبت مادرش((مامي))و فرزندان از آسايش نسبي بر
خورداربود ذكر نام الله دايم بر زبانش بود وياد الله به ندرت از خاطرش محو
مي شد با طلوع مولانا برادرش حسين و خواهرانش كه به زاد از وي بزرگتر
بودند در خانواده تدريجاً در سايه افتادندوبعدها در بيرون از خانواده هم
نام وياد آنها فراموش شد .جلال كه بر وفق آنچه بعدها از افواه مريدان پدرش
نقل ميشد ؛ از جانب پدر نژادش به ابوبكر صديق خليفه رسول خدا مي رسيد و از
جانب مادر به اهل بيت پيامبر نسب ميرسانيد .


.


پدر مولانا:

پدرش
محمدبن حسين خطيبي معروف به بهاءالدين ولدبلخي وملقب به سلطان‌العلماءاست
كه ازبزرگان صوفيه بود و به روايت افلاكي احمد دده در مناقب‌العارفين،
سلسله او در تصوف به امام احمدغزالي مي‌پيوست و مردم بلخ به وي اعتقادي
بسيار داشتند و بر اثر همين اقبال مردم به او بود كه محسود و مبغوض سلطان
محمد خوارزمشاه شد.

گويند
سبب عمده وحشت خوارزمشاه ازاوآن بودكه بهاءالدين ولدهمواره برمنبربه
حكيمان وفيلسوفان دشنام مي‌داد و آنان را بدعت‌گذار مي‌خواند.

گفته‌هاي
اوبر سر منبر بر امام فخرالدين رازي كه سرآمد حكيمان آن روزگار و استاد
خوارزمشاه نيز بود گران آمد و پادشاه را به دشمني با وي برانگيخت.

بهاء‌الدين
ولد از خصومت پادشاه خود را در خطر ديدو براي رهانيدن خويش از آن مهلكه به
جلاء وطن تن در داد و سوگندخوردكه تا آن پادشاه برتخت سلطنت نشسته است
بدان شهر باز نگردد. گويندهنگاميكه اوزادگاه خود شهر بلخ را ترك مي‌كرد از
عمر پسر كوچكش جلال‌الدين بيش از پنج سال نگذشته بود.

افلاكي
در كتاب مناقب‌العارفين در حكايتي اشاره مي‌كند كه كدورت فخر رازي با
بهاءالدين ولداز سال 605 هجري آغاز شدومدت يك سال اين رنجيدگي ادامه يافت
و چون امام فخر رازي در سال 606 هجري از شهر بلخ مهاجرت كرده است،
بنابراين‌نمي‌توان خبردخالت فخررازي رادردشمني خوارزمشاه با بهاءالدين
درست دانست. ظاهرا رنجش بهاءالدين ازخوارزمشاه تا بدان حدكه موجب مهاجرت
وي از بلاد خوارزم و شهر بلخ شود مبتني بر حقايق تاريخي نيست.

تنها
چيزي كه موجب مهاجرت بهاءالدين ولدوبزرگاني مانند شيخ نجم‌الدين رازي به
بيرون از بلاد خوارزمشاه شده است، اخباروحشت آثارقتل‌عامها و نهب و غارت و
تركتازي لشكريان مغول و تاتار در بلاد شرق و ماوراءالنهر بوده است، كه
مردم دورانديشي را چون بهاءالدين به ترك شهر و ديار خود واداشته است.

اين نظريه را اشعار سلطان ولد پسر جلال‌الدين در مثنوي ولدنامه تأييد مي‌كند. چنانكه گفته است:

كرد از بلخ عزم سوي حجاز زانكه شد كارگر در او آن راز

بود در رفتن و رسيد و خبر كه از آن راز شد پديد اثر

كرد تاتار قصد آن اقلام منهزم گشت لشكر اسلام

بلخ را بستد و به رازي راز كشت از آن قوم بيحد و بسيار

شهرهاي بزرگ كرد خراب هست حق را هزار گونه عقاب

اين
تنها دليلي متقن است كه رفتن بهاءالدين از بلخ در پيش از 617 هجري كه سال
هجوم لشكريان مغول و چنگيز به بلخ است بوقوع پيوست و عزيمت او از آن شهر
در حوالي همان سال بوده است.



.

جواني مولانا:

پس
از مرگ بهاءالدين ولد، جلال‌الدين محمدكه درآن هنگام بيست و چهار سال داشت
بنا به وصيت پدرش و يا به خواهش سلطان علاءالدين كيقباد بر جاي پدر بر
مسند ارشاد بنشست و متصدي شغل فتوي و امور شريعت گرديد. يكسال
بعدبرهان‌الدين محقق ترمذي كه از مريدان پدرش بود به وي پيوست. جلال‌الدين
دست ارادت به وي داد و اسرار تصوف وعرفان را ازاوفرا گرفت. سپس اشارت اوبه
جانب شام وحلب عزيمت كردتا در علوم ظاهر ممارست نمايد. گويند كه
برهان‌الدين به حلب رفت وبه تعليم علوم ظاهر پرداخت و در مدرسه حلاويه
مشغول تحصيل شد. در آن هنگام تدريس آن مدرسه بر عهده كمال‌الدين ابوالقاسم
عمربن احمد معروف به ابن‌العديم قرار داشت و چون كمال‌الدين از فقهاي
مذهبي حنفي بودناچاربايستي مولانا درنزد او به تحصيل فقه آن مذهب مشغول
شده باشد. پس از مدتي تحصيل در حلب مولانا سفردمشق كردواز چهار تا هفت سال
در آن ناحيه اقامت داشت و به اندوختن علم ودانش مشغول بودوهمه علوم‌اسلامي
زمان خودرا فرا گرفت. مولانادرهمين شهربه‌خدمت شيخ محيي‌الدين محمدبن علي
معروف به ابن‌العربي (560ـ638)كه ازبزرگان صوفيه اسلام وصاحب كتاب معروف
فصوص‌الحكم است رسيد. ظاهرا توقف مولانا در دمشق بيش از چار سال به طول
نيانجاميده است، زيرا وي در هنگام مرگ برهان‌الدين محقق ترمذي كه در سال
638 روي داده در حلب حضور داشته است.

مولانا
پس از گذراندن مدتي درحلب وشام كه گويامجموع آن به هفت سال نمي‌رسد به
اقامتگاه خود، قونيه رهسپار شد. چون به‌شهرقيصريه رسيدصاحب شمس‌الدين
اصفهاني‌مي‌خواست كه مولانارابه خانه خودبرداماسيد برهان‌الدين ترمذي كه
همراه او بود نپذيرفت و گفت سنت مولاي بزرگ آن بوده كه در سفرهاي خود، در
مدرسه منزل مي‌كرده است.

سيدبرهان‌الدين‌درقيصريه
درگذشت وصاحب شمس‌الدين اصفهاني مولاناراازاين حادثه آگاه ساخت ووي به
قيصريه رفت و كتب و مرده ريگ او را بر گرفت و بعضي را به يادگار به صاحب
اصفهاني داد و به قونيه باز آمد.

پس
ازمرگ سيدبرهان‌الدين مولانا بالاستقلال برمسندارشادو تدريس بنشست و از
638 تا 642 هجري كه قريب پنج سال مي‌شود به سنت پدر و نياكان خود به تدريس
علم فقه و علوم دين مي‌پرداخت.


..


اوضاع اجتماع و حکومت در دوره مولانا

مولانا در عصر سلطان محمد خوارزمشاه به دنيا آمد .
خوارزمشاه در سال 3(-602ق) موطن جلال الدین را که در تصرف غوریان بود
تسخیر کرد .مولوی خود در اشعارش ،آنجا که کوشیده است شرح دهد که هجران
چگونه او را غرقه در خون ساخته است …به خونریزی جنگ میان خوارزمشاهیان و
غوریان اشاره می کند.
در
آن هنگام كه خداوندگار خاندان بهاء ولد هفت ساله شد (611-604) خراسان
وماوراء النهر از بلخ تا سمرقند و از خوارزم تا نيشابور عرصه كروفر سلطان
محمد خوارزم شاه بود .ايلك خان در ماوراءالنهر وشنسبيان در ولايت غور با
اعتلاي او محكوم به انقراض شدند.اتابكان در عراق و فارس در مقابل قدرت وي
سر تسليم فر.د آوردند .در قلمرو زبان فارسي كه از كاشغر تا شيراز و از
خوارزم تا همدان و ان سو تر امتداد داشت جز محروسه سلجوقيان روم تقريباً
هيچ جا از نفوذ فزاينده او بر كنار نمانده بود . حتي خليفه بغداد الناصرين
الله براي آنكه از تهديد وي در امان ماند ناچار شد دايم پنهان و آشكار بر
ضد او به تجريك و توطئه بپردازد . توسعه روز افزون قلمرو او خشونت و
استبدادش را همراه تركان و خوارزميانش همه جا برد.

يك
لشكر كشي او بر ضد خليفه تا همدان و حتي تا نواحي مجاور قلمرو بغداد پيش
رفت فقط حوادث نا بيوسيده و حساب نشده اورا به عقب نشيني واداشت .لشكر كشي
هاي ديگرش در ماوراء النهر وتركستان در اندك مدت تمام ماوراءالنهر
وتركستان در اندك مدت تمام اوراءالنهر و تركستان را تا آنجا كه به سرزمين
تاتار مي پيوست مقهور قدرت فزاينده او كرد .قدرت او در تمام اين ولايات
مخرب ومخوف بود و تركان فنقلي كه خويشان مادرش بودند ستيزه خويي وبي رحمي
و جنگاوري خود را پشتيبان آن كرده بودند .مادرش تركان خاتون ،ملكه مخوف
خوارزميان ،اين فرزند مستبد اما عشرتجوي ووحشي خوي خويش را همچون بازيچه
يي در دست خود مي گردانيد .خاندان خوارزمشاه در طي چندين نسل فرمانروايي
،خوارزم و توابع را كه از جانب سلجوقيان بزرگ به آنها واگذار شده بود به
يك قدرت بزرگ تبديل كرده بود نياي قديم خاندان قطب الدين طشت دار سنجر كه
خوارزم را به عنوان اقطاع به دست آورده بود ،برده ايي ترك بود و در دستگاه
سلجوقيان خدمات خود را از مراتب بسيار نازل آغاز كرده بود .در مدت چند نسل
اجداد جنگجوي سلطان اقطاع كوچك اين نياي بي نام و نشان را توسعه تمام
بخشيدند و قبل از سلطان محمد پدرش علاءالدين تكش قدرت پرورندگان خود
ـسلجوقيان ـرا در خراسان و عراق پايان داده بود .خود شاه با پادشاه غور و
پادشاه سمرقند جنگيده بود.حتي با قراختائيان كه يك چند حامي و متحد خود
وپدرش در مقابل غوريان بودند نيز كارش به جنگ كشيده بود.

تختگاه
او محل نشو ونماي فرقه هاي گوناگون ومهد پيدايش مذاهب متنازع بود. معتزله
كه اهل تنزيه بودند در يك گوشه اين قلمرو وسيع با كراميه كه اهل تجسيم
بودند در گوشه ديگر ،دايم درگيري داشتند .صوفيه هم بازارشان گرم بود و از
جمله در بين آنها پيروان شيخ كبري نفوذشان در بين عامه موجب توهم و نا
خرسندي سلطان بود .اشعريان كه به علت اشتغال به ريزه كاريهاي مباحث مربوط
به الهيات كلام به عنوان فلاسفه خوانده مي شدند هم نزد معتزله و كراميه و
هم نزد اكثريت اهل سنت كه در اين نواحي غالباًحنفي مذهب بودند و همچنين
نزد صوفيه نيز كه طرح اين گونه مسائل را در مباحث الهي مايه بروز شك و
گمراهي تلقي مي كردند مورد انتقاد شديد بودند .وعاظ صوفي و فقهاي حنفي كه
متكلمان اشعري و ائمه معتزلي را موجب انحراف و تشويش اذهان عام مي ديدند
از علاقه اي كه سلطان به چنين مباحثي نشان ميداد نا خرسند بودند و گه گاه
به تصريح يا كنايه نا خرسندي خود را آشكار مي كردند
.

دربار
سلطان عرصه بازيهاي سياسي قدرتجويان لشكري از يك سو و صحنه رقابت ارباب
مذاهب كلامي از سوي ديگر بود .در زمان نياكان او وجود اين منازعات بين
روساي عوام در دسته بندي هاي سياسي هم تاثير گذاشته بود چنانكه
خوارزمشاهان نخستين ظاهراً كوشيده بودند از طريق وصلت با خانواده هاي
متنفذ مذهبي احساسات عوام را پشتيبان خود سازند ونسبت خويشي كه بعدها بين
خاندان بهاء ولد با سلاله خوارزمشاهيان ادعا شد ظاهراً از همين

طریق بوجود آمده بود .با آنکه صحت این ادعا هرگز ازلحاظ تاریخ مسلم نشد
احتمال آنکه کثرت مریدان بهاءولد ؛موجب توهم سلطان و داعی الزام غیر
مستقیم او به ترک قلمرو سلطان شده باشد هست .

معهذا
غیر از سلطان تعدادی از فقها ئ قضات و حکام ولایات هم ؛ به سبب طعنهایی که
بهاءولد در مجالس خویش در حق آنها اظهار می کرد بدون شک در تهیه موجبات
نارضایتی او از اقامت در قلمرو سلطان عامل موثر بود.


در قلمرو سلطان محمد خوارزمشاه که بلخ هم کوته زمانی قبل از ولادت
خداوندگار به آن پیوسته بود (603) تعداد واعظان بسیار بود .و بهاءولد از
واعظانی بود که از ارتباط با حکام و فرمانروایان عصر ترفع می ورزید و حتی
قرابت سببی را که بر موجب بعضی از روایات با خاندان سلطان داشت _اگر
داشت-وسیله ای برای تقرب به سلطان نمی کرد .از سلطان به سبب گرایشهای
فلسفی وی ناخرسند بود .فلسفه بدان سبب که با چون و چرا سر وکار داشت با
ایمان که تسلیم و قبول را الزام می کرد مغایر می دید .لشکر کشی سلطان بر
ضد خلیفه بغداد بی اعتنایی او در حق شیخ الشیوخ شهاب الدین عمر سهروردی که
از جانب خلیفه به سفارت نزد او آمده بود ؛ و اقدام او به قتل شیخ الشیوخ
شهاب الدین عمر سهروردی که از جانب خلیفه به سفارت نزد او آمده بود ؛ و
اقدام او به قتل شیخ مجد الدین بغدادی صوفی محبوب خوارزم که حتی مادر
سلطان را ناخرسند کرد ؛ در نظر وی انعکاس همین مشرب فلسفی و بی اعتقادی او
در حق اهل زهد و طریقت بود . در آن زمان بلخ یکی از مراکز علمی اسلامی بود
.این شهر باستانی در دوره پیدایش تصوف شرق سهم مهمی را ایفا کرده ،موطن
بسیاری از علمای مسلمان در نخستین سده های هجری بوده است .ازآنجائیکه این
شهر پیش از این مرکز آیین بودا بوده است احتمال دارد ساکنانش _یا
جوش_واسطه انتقال پاره ای از عقاید بودایی که در افکار صوفیان اولیه منعکس
است قرار گرفته باشد:مگر ابراهیم بن ادهم ((شاهزاده فقیر روحانی))از
ساکنان پاکژاد بلخ نبوده که داستان تغییر کیش او در هیأت افسانه بودا نقل
شده است ؟

فخر
الدین رازی فیلسوف و مفسر قرآن که نزد محمد خوارزمشاه محبوبیتی عظیم داشت
،در دوران کودکی جلال الدین یکی از علمای عمده شهر بود.گفته می شد که او
حکمران را علیه صوفیان تحریک کرد و سبب شد که مجد الدین عراقی عارف را در
آمودریا (سبیحون)غرق کنند (616ق/1219م)بهاءالدین ولد نیز همان گونه که از
نوشته هایش بر می آید ظاهراً با فخرالدین رازی مناسبات دوستانه نداشته
است:این متکلم الهی پرهیزگار و عارف که (..از کثرت تجلیات جلالی ،مزاج
مبارکش تند و باهیبت شده بود…)قلباً با فلسفه و نزدیکی معقولات با دین
مخالف بود این نگرش را که پیش از این ،در یک سده قبل ،در اشعار سنایی
آشکارگشته بود ، جلال الدین هم به ارث برد . دوستش شمس الدین رازی را
((کافر سرخ))می خواند ،این طرز فکر را قویتر ساخت .نیم سده بعد از مرگ
رازی مولانا جلال الدین از سرودن این بیت پرهیز نکرد که:

اندر این بحث ار خرد ره بین بدی

فخر رازی راز دار دین بدی


به هر تقدیر تعریض و انتقاد بهاءولد در حق فخر رازی(تعرضهای گزنده
وانتقادهای تندی که او در مجالس وعظ از فخررازی و حامیان تاجدار او می کرد
البته خصومت انان را بر می انگیخت) و اصحاب وی شامل سرزنش سلطان در حمایت
آنها نیز بود .از این رو مخالفان از ناخرسندیی که سلطان از وی داشت
استفاده کردند و با انواع تحریک و ایذا ؛زندگی در بلخ ؛ در وخش ؛در سمرقند
و تقریباً در سراسر قلمرو سلطان را برای وی دشوار کردند.بدین سان توقف او
در قلمرو سلطان موجب خطر و خروج وی را از بلخ و خوارزم متضمن مصلحت ملک
نشان دادنددر آن زمان تهدید مغولان در آسیای مرکزی احساس می شده است
خوارزمشاه خود با کتن چند تاجر مغول مهلک ترین نقش را در داستان غم انگیزی
که در خلال سالهای بعد ،به تمام خاور نزدیک .و دور کشیده شد ،بازی کرد
.دلایل سفر بهاءالدین به سرزمینهای بیگانه هر چه بود او همراه مریدانش (که
سپهسالار ،تعداد سان را 300نفر می گوید)در زمانی که مغولان شهر را غارت
کردند ،از موطن خود بسیار فاصله گرفته بودند.بلخ در سال 617ق/1220م به
ویرانه هایی بدل شد و هزاران نفر به قتل رسیدند .

چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدر

تا به هردم دورتر باشی ز مرو و ازهری


مقارن این احوال قلمرو سلطان خاصه در حدود سمرقند و بخارا و نواحی مجاور
سیحون بشدت دستخوش تزلزل و بی ثباتی وبود .از وقتی قراختائیان و سلطان
سمرقند ؛قدرت و نفوذ خود را در این نواحی از دست داده بودند .اهالی بسیاری
از شهرهای آن حدود به الزام عمال خوارزم شاه شهر ودیار خود را رها کرده
بودند و خانه های خود را به دست ویرانی سپرده بودند.در چنین احوالی شایعه
احتمال یا احساس قریب الوقوع یک هجوم مخرب و خونین از جانب اقوام تاتار
اذهان عامه را به شدت مظطرب می کرد .بهاءولد که سالها در اکثر بلاد
ماوراءالنهر و ترکستان شاهد ناخرسندی عامه از غلبه مهاجمان بود و سقوط آن
بلاد را در مقابل هجوم احتمالی تاتار امری محقق می یافت خروج از قلمرو
خوارزمشاه را برای خود و یاران مقرون به مصلحت و موجب نیل به امنیت تلقی
می کرد .در آن ایام بلخ یکی از چهار شهر بزرگ خراسان محسوب می شد که مثل
سه شهر دیگر آن مرو و هرات و نیشابور بارها تختگاه فرمانروایان ولایت گشته
بود .با آنکه طی نیم قرن در آن ایام ؛ معروض ویرانیهای بسیار شده بود در
این سالها هنوز از بهترین شهرهای خراسان و آبادترین پرآوازه ترین آنها به
شمار می آمد غله آن چندان زیاد بود که از آنجا به تمام خراسان و حتی
خوارزم غله می بردند .مساجد و خانقاهها ی متعدد در انجا جلب نظر می کرد
.مجالس وعظ وحدیث در آنجا رونق داشت وشهر به سبب کثرت مدارس و علما وزهاد
((قبة الاسلام ))خوانده می شد .از وقتی بلخ به دست غوریان افتاد و سپس به
قلمرو خوارزمشاهیان الحاق گشت شدت این تحریکات عامل عمده ای در ناخرسندی
بهاء ولد از این زاد بوم دیرینه نیاکان خویش بود.در قلمرو خوارزمشاه که
مولانا آن راپشت سر گذاشت همه جا از جنگ سخن در میان بود .از جنگهای سلطان
با ختائیان ،از جنگهای سلطان با خلیفه و از جنگهای سلطان در بلاد ترک و
کاشغر .تختها می لرزید و سلاله هایی فرمانروایی منقرض میگشت .آوازه هجوم
قریب الوقوع تاتار همه جا وحشت می پراکند و شبح خان جهانگشای از افقهای
دور دست شرق پیش می آمد و رفته رفته خوازمشاه جنگجوی مهیب را هم به وحشت
می انداخت .از وقی غلبه بر گور خان ختایی (607)قلمرو وی را با سرزمینهای
تحت فرمان چگیز خان مغول همسایه کرده بود وحشت از این طوایف وحشی و کافر
در اذهان عا مه خلق خاصه در نواحی شرقی ماوراء النهر احساس می شد .حتی در
نیشابور که از غریبترین ولایات خراسا ن محسوب میشد در این اوقات دلنگرانی
های پیش از وقت بود که بعدها از جانب مدعیان اشراف بر آینده به صورت یک
پیشگوئی شاعرانه به وجود آمد و به سالها ی قبل از وقوع حادثه منسوب
گشت.آوازه خا ن جهانگشای ،چنگیز خان مغول تمام ماوراءالنهر وخراسان را به
طور مبهم و مرموزی در آن ایام غرق وحشت می داشت . جنگهای خوارزمشاه هم
تمام ترکستان وماوراءالنهر را در آن ایام در خون و وحشت فرو می برد .مدتها
بعد جاده ها آکنده از خون وغبار بود و سواران ترک و تاجیک مانند اشباح
سرگردان در میانه این خون وغبار دایم جابه جا می شدند.خشم وناخرسندی که
مردم اطراف از همه جا از خوارزمیان غارتگر و ناپروای سلطان داشتند از نفرت
و وحشتی که آوازه حرکت تاتار یا وصول طلایه مغول به نواحی مجاور به ایشان
القا میکرد کمتر نبود .این جنگجویان سلطانی که بیشتر ترکان فنقلی واز
منسوبان مادر سلطان بودند در کرو فر دایم خویش ، کوله بار ها و فتراکهاشان
همواره از ذخیره ناچیز سیاه چادر ها ی بین راه یا پس انداز محقر آنها در
جاده ها و حوالی مرزها آؤامس روستاها ، امنیت شهر ها و حتی آرامش شبانان
بیابانها را به شدت متزلزل می ساخت .تمام قلمرو سلطان طی سالها تاخت وتاز
خوارزمیان و ترکان فنقلی در چنگال بیرحمی و نا امنی و جنگ و غارت دست وپا
میزد . در خوارزم نفوذ ترکان خاتون مادر سلطان و مداخله دایم اودر کارها
مردم را دستخوش تعدی ترکان فنقلی می داشت .خود سلطان جنون جنگ داشت و جز
جنگ که هوس شخصی او بود تقریبا تمام کارهای ملک را به دست مادرش ترکان
خاتون و اطرافیان نا لایق سپرده بود . در سالهایی که خانواده بهاء ولد به
سبب ناخرسندی از سلطان خوارزم یا به ضرورت تشویش از هجوم تاتار ،در دنبال
خروج از خراسان مراحل یک مهاجرت ناگزیر را در نواحی شام وروم طی می کرد
خانواده سلطان خوارزم هم سالهای محنت و اضطراب دشواری را پشت سر می گذاشت .

علاء
الدین محمد خوارزمشاه بزرگ و سلطان مقتر عصر آخر ین سالهای سلطنت پرماجرای
خویش را در کشمکش روحی بین حالتی از جنگبارگی لجاجت آمیز و جنگ ترسی
بیمارگونه و مالیخولیایی سر میکرد.بیست ویک سال فرمانرایی او از مرده ریگ
پدرش علاء الدین تکش تدریجا یک امپراطوری فوق العاده وسیع را بوجود آورد
پس از او پسرش جلال الدین مینکبرنی که برای نجات ملک از دست رفته پدرش طی
سالها همچنان دربدر با مغول میجنگید موفق به اعاده سلطنت از دست رفته نشد
.عادت به عیش ومستی او را از تامل در کارها مانع می امد .بدین سان از سی
سال جنگهای او وپدرش جز بدبختی پدر و قتل یا درویشی پسر چیزی حاصل نشد
.دروازه روم هم که با شکست یاسی چمن بر روی خوارزمشاه بسته ماند بر روی
واعظ بلخ که با حسرت قلمرو پادشاه خوارزم را ترک کرده بودگشوده ماند .در
همان اوقات که خوارزمشاه جوان در آنسوی مرزهای روم طعمه گرگ شد یا به
درویشی گمنام تبدیل گشت مولانای جوان که او هم مثل شاهزاده خوارزم جلال
الدین خوانده می شد ، در دنبال مرگ پدر در تمام قلمرو روم به عنوان مفتی و
واعظ نام آوری مورد تعظیم و قبول عام واقع بود و بعدها نیز که طریقه صوفیه
را پیش گرفت درویشی پر آوازه شد ووقتی سلاله سلطان محمد خوارزم شاه در
غبار حوادث ایام محو شد سلاله بهاء ولد در روشنی تاریخ با چهره نورانی
مجال جلوه یافت.


.


اخلاق وافکار مولانا:

در
اينجا سخن از پارسای عاشق پيشه و پاكباز ؛ مجذووب و سرانداز و سوخته بلخ
است كه سالها اسير بي دلان بود و به بركت عشق ترك اختيار كرد و سوزش جان
را نه از طريق كلام بلكه بوسيله نغمه هاي ني بگوش جهانيان رسانيد؛ نواي بي
نوايي سر داد و بلاجويان را به دنياي پرجاذبه و عطرانگيز عشق دعوت كرد و
در گوش هوششان خواند كه در اين وادي مقدس ؛عقل ودانش را باعشق سوداي
برابري نيست.جلال الدين محمد مولوي ،جان باخته دلبسته محتشمي است كه بي
پروا جام جهان نما ي عشق را از محبوبي بنام شمسملك داد تبريز در دست گرفت
و تا آخرين قطره آن را مشتاقانه نوشيد و سپس گرم شد ،روحش بپرواز در آمد
بروي بالهاي گسترده آواهاي دل انگيز موسيقي نشست وصلا در داد :

جان من كوره است و با آتش خوش است

كوره راه اين يبس كه خانه آتش است

خوش بسوز اين خانه را اي شير مست

خانه عاشق چنين اولي تر است

اوست
كه در عرصه الهام و اشراق پرو بال گشود مفهوم عشق را به شيوهاي نظري و
عملي براي صاحبدلان توجيه كرد وخواننده كنجكاو اشعارش را از محدود به
نامحدود سير داد او از خود واراسته و بروح ازلي پيوسته بود موج گرم و
خروشان عشق پسر بهاء ولد صاحب تعينات خاص را پريشان و آشفته كرد خرقه و
تسبيح رابسويي گذاشت و گفت:

آن شد كه مي نشستم چون زاهدان به خلوت

عنقا چگونه گنجد در كنج آشيانه

منبعد با حريفان دور مدام دارم

در گوشه خرابات با زخمه چغانه

مولانا
در لحظات و آنات شور و شيدايي كه با عتراف خودش «رندان همه جمعند در اين
دير مغانه» چه زيبا آتش سوزان را برابر ديدگان وارستگان بكمك كلمات موزون
الهامي مجسم مي كند بطوريكه خواننده صاحبدل لهيب اين اسطر لاب اسرار حقايق
را در جان عاشق پيش خود احساس مي نمايد شمس تبريزي كه بود كه چنين آتشي در
تار و پود فقيه بلخ افروخته بود كه وادارش كرد مانند چنگ . رباب مترنم شود
و بگويد:

همچو پروانه شرر را نور ديد

احمقانه در فتاد از جان بريد

ليك شمع عشق آن شمع نيست

روشن اندر روشن اندر روشني است

او به عكس شمعهاي آتشي است

مي نمايد آتش و جمله خوشي است

جلال
الدين محمد مديحه سراي صفا وفا وانسانيت توجيه تازه ظريف و دقيقي از عشق
دارد كه تا كنون در فرهنگنامه هاي دارالعلم جهاني عشق درباره آن چنين سخني
نيامده و توجيه نشده است مكالمه و مناظره عقل با عشق در ديوان كبير و
ديوان معرفت «مثنوي» بحث انگيز و خواندني است مولاناي عاشق بلاكشان صبور
آتش خواري را در وادي عشق مي طلبد و وارستگاني را دعوت مي كند كه در برابر
ناملايمات ناشي از مهجوري و مشتاقي دامن تحمل و توكل از دست ندهد و سوز
طلب را از بلا باز شناسد.

بيقراري
نا آرامي جلال الدين محمد مولود حدت . شدت . غيرت و صداقت در عشق شمس اسيت
كه همه كاينات را دروجود معشوق مي ديد و خود را ديوانه عشق مي دانست چه
بسيار روزان و سرشباني سركشتگي و آشفتگيش را در سماع و پايكوبي مي گذرانيد
واستمرار در چرخندگي بيانگر طبيعت نا آرامش بود ظاهر بيان قونيه مي گفتند
مدرس بلامنازع روم شرقي را از درد عشق ديوانه شده است .

مولانا
با اينكه در سي و پنجمين بهار زندگيش بود عشق شمس كهنسال طوفاني در روح و
جانش برانگيخت ولي جلاالدين محمد از اين طوفان كه چون نيزك يا شهاب تاقب
در آسمان دلش جهيد و سراسر پيكرش يكباره گرم كرد شادمان بود و رندانه مي
گفت :

من ذوق و نور شده ام اين پيكر مجسم نيستم

براي
درك عظمت منشور عرفان ويژه جلال الدين محمد كه در آثارش پنهانست بايد
شناگر باد تجربه اي بود از درياهاي مواج و سهمگين ديوان كبير شش دفتر
مثنوي و رساله مافيه نهراسيد و شناوري كرد تا صدفهاي حامل درهاي يتيم را
فراچنگ آورد. بمراتب درين سير و سلوك كه هفت وادي يا هفت منزل و بقولي هفت
خوان نصوف است توجهي نداشته فقط مداح عظمت و مقام و مرتب انسان و حضورش در
كاينات بوده و معرفت صوفيانه را از خويشتن شناسي آغاز كرده و معتقد است هر
سالك مومني وقتيكه صفحات كتابي وجود تكويني خود را با خلوص نيت مطالعه و
محتواي آنرا بخوبي درك نمود بي شك پروردگار خود را بهتر شناخته است پس
مفاتح عرفان جلال الدين محمد خود شناسي است .

اخلاق ،افكار
وعقايد مولوي دريايي بس عطيم و پهناور است كه در اين گفتار بيش از يك قطره
آن ر ا نمي توان ارائه داد،بايد سالها در عرفان غور كرد تا توفيق درك
مطالب اثر عظيم مولانا را به دست آورد و توانست پيرامون افكار او شرح و
تعليق نوشت.مولانا جلال الدين رومي يا مولانا محمد بلخي خراساني در بيان
اطوار عشق ‌‌، زبان خاص خود را دارد . مولانا داراي بياني گرم و نغماني
خسته و در مقام بيان تحقيقات عرفاني مطالب را تنزل مي دهد تا به فهم نزديك
شود و در عذوبت بيان و گرمي سخن آدمي را جذب مي كند و شور و حالي خاص مي
بخشد.مولانا نيك آگاه بود كه همه مظاهر جز اسطرلابهاي ضعيفي كه راه به سوي
آفتاب الهي را نشان ميدهند ،نيستند .اما اگر غباري بر نمي خاست و يا
برگهاي باغ به رقص در نمي آمد ند ،جنبش نسيم پنهان كه جهان را زنده ميدارد
گچونه قابل رءيت مي شد ؟هيچ چيز بيرون از اين رقص نيست:

عالم همه مظهر تجلي حق است

مولوي
مردي پخته و عارفي جامع و در عين شوريدگي داراي متانت و از لحاظ جامعيت و
تبحر در علوم ادبي ‌،عربي و فارسي و احاطه به دواين شعرا و تسلط به حديث و
قران و علم كلام و تحصيل عرفان و تصوف به نحو عميق ،و افزون بر همه فضائل
داراي هوش و استعداد حيرت آور است مولانا عارف كاملي بود كه با شمس الدين
تبريزي بر سبيل اتفاق مواجه شد و آنچنان استعداد ذاتي ومقام و حال او
مستعد از براي جهش و جذبه آماده از براي جرقه اي بود كه خرمن وجود او را
بسوزاند و تبديل به شعله تابناك كرد .و چه بسا نزد مولانا نيز حقايقي بود
كه شمس بعد از انقلاب احوال دوست ومريد حود مي توانست از آن تاثير پذيرد .

زهي خورشيد بي پايان كه ذراتت سخن گويان

تو نور ذات الهي ،تو الهي ،نمي دانم

آنچه
را مولوي مي ستايد ،تنها خورشيد درخشان وفيض بخش نيست ،بلكه آن نور مشفقي
است كه ثمره به بار مي آورد و عالم را سرشار مي سازد.

نردبان روحاني:

مولوي
حيات را حركت بي وقفه به سوي تعالي مي داند .استكمال تمامي آفرينش از
فروترين تظاهر تا برترين تجلي ‌،و سير تكاملي فرد ،هردو را مي توان در رتو
اين نور لحاظ كرد.نردباني كه انسان را رو به آسمان مي برد پير راشد در
مراحل منظم ،مرد سفر را به سوي حقايق عالي تر ارشاد مي كندتا آنكه درهاي
حق گشوده مي شود و ديگر در عشق نياز به نردبان نيست ،سماع نيز نردب






از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند . اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او ... گوته



یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
پنج شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۰۱:۵۸
RE: زندگينامه نامداران جهان

[]

حسن صباح از ایرانیانی بود که در دوره سلجوقی قیام کرد و
از مخالفان سرسخت تسلط اعراب بر ایران بود. مذهب وی و پیروانش اسماعیلیه
بود که شاخه‌ای از تشیع است با این تفاوت که آنان به هفت امام اعتقاد
دارند و امامت را بعد از امام جعفر صادق حق فرزند وی اسماعیل دانسته و او
را امام زمان و امام آخر میدانند. مرکز قدرت اینان در مصر بود که خلفای
فاطمی مصر این مذهب را در این کشور رسمی اعلام کرده بودند.


حسن صباح نیز که اسماعیلی بود به مصر رفت و آنجا با حکیم
ناصرخسروقبادیانی و خواجه موید الدین شیرازی ملاقات کرده سپس به ایران آمد
و از آنجایی که کلامی آتشین و پر نفوذ داشت روز بروز بر طرفدارانش افزوده
شد. سرانجام توانست برخی از قلاع [1] موجود در ایران بود را تصرف نموده
علنا بر ضد ملکشاه سلجوقی و وزیرش خواجه نظام الملک طوسی که با اسماعیلیان
شدیدا مخالف بود به مبارزه برخیزد و از این کار دو هدف داشت: هدف اول و
اصلی آزاد کردن ایران از زیر سلطه اعراب بود و هدف دوم ترویج مذهب
اسماعیلی در ایران. شیوه حسن صباح در از بین بردن مخالفان کشتن مستقیم
افراد به همراه جانفشانی قاتل (یعنی همان چیزی که امروزه ترور مینامیم)
بود. ماموران حسن صباح بسیاری از سران سلجوقی را کشتند و این کار در زمان
جانشینان وی از جمله کیابزرگ امید ادامه پیدا کرد. نهضت آنان نزدیک به صد
و پنجاه سال ادامه داشت تا اینکه هلاکوخان شعله این جنبش را که از درون به
فساد کشیده شده بود خاموش کرد و آخرین رهبر آنان را که رکن الدین خورشاه
نام داشت به قتل رسانید.


مکتب صباح که به الموتیان نیز شناخته می‌‌شد، به نام
حشیشیون معروف بود. که ریشهٔ کلمهٔ Assasination در زبان انگلیسی نیز از
همین مکتب است. این فرقه اولین سازمان تروریستی شناخته شده در تاریخ بشر
است آنها اولین افرادی بودند که هدف را برتر از وسیله می‌‌دانستند و به
خود اجازه می‌‌دادند با تظاهر و تزویر به سازمان دشمن نفوذ کنند و به همین
خاطر بود که سالها هیچ ارتشی نزدیک الموت هم نشد زیرا که همواره عوامل
الموتیان در ارتش نفوذ کرده و فرماندهان آن را به قتل می‌‌رساندند. این
فرقه در ده سطح طراحی شده بود و یه افراد در پایین تر سطح گفته می‌‌شد که
قرآن علاوه بر معنای ظاهری معانی عمیق تر و نهفته‌ای نیز دارد. همچنین
معروف است که به آنان مواد مخدر داده می‌‌شده و آنها را در باغی زیبا در
الموت رها می‌‌کرده‌اند و پس از آن که هوش خود را باز میافته‌اند به آنها
گفته می‌‌شده که آنها بهشت را دیده‌اند و بدین گونه با وعدهٔ بهشت اینان
را مرید می‌‌کردند. در آخرین سطح (امامت) فرد همه چیز را حتی تجربه‌های
شخصی خویش را تنها در صورتی می‌‌پذیرد که عقل بر آن حکم دهد. عقاید بدین
حد سخت گیرانه تنها در عده‌ای از اندیشه‌های بودایی دیده می‌شود. حسن
صبباح عقیده داشت همهٔ افراد توانایی رسیدن به بالاترین سطح را ندارند و
لذابیشتر افراد را در رده‌های پایین و برای اطاعت از اوامر خویش نگاه
می‌‌داشت. در دوره سینان جانشین صباح، وی دو تن از زیردستانش را دستور داد
که خود را بکشند و آنها خود را از دیوار به پایین پرتاب کردند که این
واقعه در تاریخ ثبت شده است. بسیاری از سازمانهای زیرزمینی مانند
Illuminati و Free Masons شیفتهٔ حسن صباح و سازماندهی او بوده اند.


[]





از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند . اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او ... گوته



یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
پنج شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۰۱:۵۹
RE: زندگينامه نامداران جهان

عباس میرزا (۴ ذیحجه ۱۲۰۳ نوا / مازندران - ۱۰ جمادی‌الثانی ۱۲۴۹ مشهد)
یکی از شاهزاده‌های قاجار فرزند فتحعلی‌شاه و آسیه خانم بود. عباس میرزا
همچنین ولیعهد و والی آذربایجان بود. وی قبل از مرگ پدرش از دنیا رفت.
عباس میرزا و عهدنامه ترکمنچای
پس از عهدنامه گلستان، دوره دوم جنگ‌های ایران و روسیه آغاز شد. در این
میان جنگ گنجه مهم‌تر از همه می نمود عباس میرزا فرمانده سپاه ایران با
حرکت به سوی گنجه در این منطقه سنگر گرفت. در این میان پاسکوویچ فرمانده
سپاه روس نیز خود را به این منطقه رساند. ابتدا عباس میرزا به دلیل برخی
آشفتگی‌ها در سپاه خود خواست که جنگی اتفاق نیافتد اماتلاش او موثر
نیافتاد و جنگ وسیعی در این منطقه در گرفت. در پایان نیز سپاه روس فاتح
میدان شد. عباس میرزا سرانجام در ناحیه ترکمانچای خواست که جلوی پاسکوویچ
را بگیرد اما در آنجا نیز شکست خورد و سرانجام مجبور شد که شرایط صلح را
بپذیرد. در این میان پاسکوویچ که خود را مغرور از فتح جنگ می دید برای
سپاه ایران ضرب الاجلی تعیین کرد و گفت چنانچه تا پنج روز تکلیف صلح مشخص
نشود عازم تهران خواهد شد.


شکست قوای عباس میرزا در جنگ اصلاندوز
با قتل سيتسيانف فرماندهی سپاه روسيه به عهده گودوويچ افتاد (اين دوران
هم‌زمان است با فعاليت‌های گاردان در تقويت نظامی ايران). گودوويچ در سال
۱۲۲۳ ه. ق به صورت ناغافل به ايروان حمله برد. اما شكت خورد و برگشت. عباس
ميرزا برای تنبيه سپاه روسيه از تبريز به نخجوان رهسپار شد و طی چند نبرد
در اطراف شهر ايروان و درياچه گوگچه سپاهيان روس را مغلوب كرد. در سال
۱۲۲۵ه .ق. حسين خان قاجار حاكم ايروان عليه روس‌ها شورش كرد و جمع زيادی
از روس‌ها را به اسيری گرفت و عازم تهران كرد. اين روزها (۱۲۲۶- ۱۲۲۵ه .ق)
مقارن با خروج گاردان از ايران و ورود هيات نظامی انگليسی به ايران است.
در اين زمان روس‌ها خواستار صلح با ايران شدند كه شرطشان اين بود كه
مكان‌های متصرفه در تصرف آنها بماند و نيز ايران به آنها اجازه عبور از
داخل كشور برای حمله به عثمانی را بدهد كه دولت ايران اين تقاضا را
نپذيرفت. پس از ورود سرگرد اوزلی به علت رابطه دوستی كه ميان انگليس و
روسيه ايجاد شده بود در پی آن شد كه بين ايران و روسيه، صلح برقرار كند و
خواستار آن بود كه افسران انگليسی كه در سپاه ايران بودند از جنگ با روسيه
دست بردارند. عباس ميرزا چون اصرار داشت جنگ ادامه يابد، جنگ ادامه يافت و
سپاه ايران در محل اصلاندوز كنار رود ارس مقيم شدند. در اين هنگام روس‌ها
غافلگيرانه به اردوی ايران حمله كردند. اگرچه سپاه ايران مقاومت زيادی
نشان دادند اما به علت اختلافاتی كه بين سپاه ايران پيش آمد، نيروهای
ايرانی مجبور به عقب نشينی به سمت تبريز شدند. فرمانده سپاه روسيه پس از
فتح اصلاندوز، آذربايجان را از هر دو طرف مورد تهديد قرار داد. در اين
زمان تركمانان خراسان شورش كردند. در اين ميان شاه ايران كه درصدد آماده
كردن سپاهی برای سركوب نيروهای روسی بود به علت اوضاع ناآرام در چند جبهه
تقاضای صلح كرد





از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند . اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او ... گوته



یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
پنج شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۰۲:۰۰
RE: زندگينامه نامداران جهان

[]

میرزاتقی‌خان امیرکبیر صدراعظم ایران در دوره ناصرالدین‌شاه قاجار بود.
میرزا تقی خان امیر کبیر, صدراعظم مشهور دورهٔ ناصرالدین شاه قاجار.نام
اصلی امیرکبیر محمد تقی بود که بعدها تقی گفته می‌‌شد و عناوین و القابی
که به دست آورد بدین قرار است: کربلایی محمد تقی- میرزا محمدتقی خان-
مستوفی نظام- وزیر نظام- امیر نظام- امیر کبیر- امیر اتابک اعظم(شوهر
خواهر ناصر الدین شاه نیز شد).


محمد تقی پسر کربلایی قربان، آشپز میرزا عیسی قائم مقام
اول بود که در خانه قائم مقام تربیت یافت و در اوایل جوانی به سمت منشی
قائم مقام اول به خدمت مشغول گشت و مورد عنایت رجل سیاسی دانشمند قرار
گرفت و بعداٌ در دستگاه قائم مقام دوم نیز مورد توجه واقع شد تا جایی که
وی را همراه هیاتی سیاسی به روسیه فرستاد و در نامه‌ای در مورد هوش و نبوغ
میرزا تقی خان چنین نوشته:


خلاصه این پسر خیلی ترقیات دارد و قوانین بزرگ به روزگار می‌‌گذارد. باش تا صبح دولتش بدمد.


در این ماموریت که برای عذرخواهی از قتل گریبایدوف که در
ایران رخ داده بود، انجام می‌‌شد، از تزار روسیه معذرت خواست و طوری عمل
نمود که مورد تائید و پسند تزار و دربار ایران قرار گرفت. امیرکبیر در سفر
به روسیه به مؤسسات فرهنگی، نظامی و اجتماعی آنجا توجه نمود و به این فکر
بود که راه ترقی ایران نیز داشتن دانشگاه و تشکیلات نظامی و فرهنگی منظم
است.


دومین ماموریت وی رئیس هیات سیاسی ایران به ارزنة‌الروم
برای حل اختلاف مرزی بین ایران و امپراتوری عثمانی بود. در این ماموریت که
نزدیک به دو سال طول کشید علاوه بر آشنایی با زدو بندهای سیاسی شرق و غرب
با دلیری خاصی توانست اختلاف مرزی را به نفع ایران پایان دهد و محمره و
اراضی وسیع طرف چپ شط العرب را که مورد ادعای عثمانی‌ها بود به ایران ملحق
کرد. این اقدام و پیشنهادهای مفید امیرکبیر، مورد عناد و حسادت حاجی میرزا
آغاسی قرار گرفت.


چون محمد شاه مرد، ناصرالدین میرزا که قصد حرکت به تهران
و نشستن بر تخت سلطنت را داشت نمی‌توانست حتی هزینه سفر خود و همراهان را
به تهران تهیه کند در این هنگام که امیرکبیر در تبریز و ملقب به امیر نظام
بود با ضمانت شخصی پول فراهم کرد و ناصرالدین شاه را به تهران آورد اما
درباریان حتی مهد علیا مادر ناصرالدین شاه که در زد و بندهای سیاسی خارجی
دست داشت مخالف امیر بودند، ولی ناصرالدین شاه هر روز بر مرتبه و مقامش
می‌‌افزود تا جایی که ملقب به امیرکبیر و صدراعظم گردید. در مدت کوتاهی که
امیرکبیر صدراعظم بود(در حالی که ناصرالدین شاه در آغاز سلطنت فقط 16 سال
داشت) با نبوغ خاص و احساسات پر شور میهن پرستی خود، اقداماتی بس ارزنده
کرد.


نخست به امنیت داخلی پرداخت. سالار را که در خراسان
گردنکشی می‌‌کرد و از جانب روس‌ها و انگلیسی‌ها حمایت می‌‌شد سرکوب کرد.
در نامه‌هایی که به نمایندگان سیاسی و نظامی روس می‌‌نوشت و در جواب‌هایی
که می‌‌داد، دلیری و ثبات رای و میهن پرستی موج می‌‌زند.


پس از برانداختن سالار از خراسان، فارس و بلوچستان را
آرام ساخت و در همه مناطق عشیره نشین و هر جا که ممکن بود آشوبی برخیزد
قراول خانه ایجاد نمود و در سراسر مملکت امنیت برقرار گشت.


در دوره صدارت امیرکبیر ترکمانان که همواره از مدتها پیش
به نقاط دور و نزدیک مناطق اطراف خود حمله می‌‌کردند به هیچ اقدام خلافی
دست نزدند.


امیرکبیر اقدامات فراوانی در دوره کوتاه صدارت خود به شرح زیر نمود:


ایجاد امنیت و استقرار دولت.


تنظیم قشون ایران به سبک اروپایی.


ایجاد کارخانه‌های اسلحه سازی.


اصلاح امور قضایی.


جرح و تعدیل محاضر شرع.


تأسیس چاپارخانه.


تأسیس دارالفنون.


نشر علوم جدید.


فرستادن ایرانیان به خارج برای تحصیلات وتدریس در ایران.


استخدام استادان خارجی و تصمیم به جایگزینی آنها با ایرانیان.


ترویج ترجمه و انتشار کتب علمی.


ایجاد روزنامه و انتشار کتب.


ترویج ساده نویسی و لغو القاب.


بنای بیمارستان و رواج تلقیح عمومی آبله.


مرمت ابنیه تاریخی.


مبارزه با فساد و ارتشاء(که چون مرضی مزمن در همه شئون زندگانی ایران رخنه کرده بود).


تقویت بنیه اقتصادی کشور.


ترویج صنایع جدید.


فرستادن صنعتگر به روسیه و مقابله صنعتی با روسیه توسط دست توانای استاد کاران اصفهانی.


استخراج معادن.


بسط فلاحت و آبیاری.


توسعه تجارت داخلی و خارجی.


کوتاه کردن دست اجانب در امور کشور.


تعیین مشی سیاسی معینی در سیاست خارجی.


اصلاح امور مالی و تعدیل بودجه.


اقدامات مذکور در واقع شامل همه شئون کشوری می‌‌شد. با
لغو یا کسر مقرری‌ها و مستمری ها، عده‌ای با وی دشمن شدند اما چون همین
مستمری‌ها که قبلاٌ دیر به دست صاحبان آن می‌‌رسید در روزگار امیر مرتباً
بدانها داده می‌شد، تا حدی آنها را راضی کرد. وضع بودجه مملکتی سر و صورتی
یافت تا جایی که امیرکبیر حقوق ناصرالدین شاه را نیز محدود کرد.


جلو بذل و بخشش‌های او را گرفت و اگر حواله‌ای از شاه
می‌‌رسید جواب می‌‌نوشت که اگر این پول پرداخت شود از بودجه بسیار کم
می‌شود. در برقراری مستمری برای اشخاص دولتهای خارجی اعمال نفوذ می‌‌کردند
تا به موقع بتوانند از وجود آنها در بروز شورش و آشوب و اخلال استفاده
کنند.


در این نامه که ملاحظه می‌شود: گاهی به خاک پای همایونی
معلوم می‌شود فدوی در وجوه مخارج التفاتی قبله عالم مضایقه و خودداری
می‌کند این قدر بر رای همایون آشکار باشد که به خدا من جمیع عالم را برای
راحتی وجود مبارک همایونی می‌‌خواهم اگر گاهی جسارتی شود از این راه است.
می‌‌خواهد که خدمت شما از جهت پول مخارج لازمه معطل نماند… خود فدوی
دیناری به احدی نخواهد داد. آن وجه را که باید به مردم بدهید به مخارج
لازمه قشون پادشاهی می‌‌دهد. قبله عالم انشاء الله عیدی مرحمت می‌‌فرمائید
… زیاده جسارت نمی‌ورزد.


امیرکبیر علاوه بر وصول مالیات معوقه و افزودن به درآمد
دولت بر توسعه کشاورزی و تجارت نیز افزود، از اسراف و تبذیرها جلوگیری
می‌‌کرد.


در گماشتن افراد صالح و صدیق بر سر کارها و طرد اشخاص
نالایق اهتمام بسیار می‌‌نمود. با متحداشکل کردن سپاه ایران – کارخانه
اسلحه سازی در ایران تأسیس کرد که روزانه 1000 تفنگ می‌‌ساخت.


در بسط فرهنگ و استخدام استادان خارجی دقت بسیار می‌‌کرد
و برای استخدام استادان شرایط خاصی وضع نمود. در چاپ و انتشار کتب و تأسیس
روزنامه وقایع اتفاقیه کوشش بسیار نمود.


اقدامات انقلابی و ملی امیرکبیر سبب شد که گروهی استفاده
جو، بنای تحریک نسبت به وی بگذارند تا جایی که فرمان عزل و قتل امیر کبیر
را از ناصرالدین شاه گرفتند او را در حمام فین کاشان در ربیع الاوّل سال
1268 توسّط حاجی علی خان حاجب الدوله کشتند.
“”"”"”"”"”"”"”"”"”"”"”"”"”"”"”"”"”"”"”"”"”"
روزى که امیرکبیر به شدت گریست
سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان
اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى
مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که
مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از
فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه
‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود.


هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله
جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد
بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين
فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش
از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان
را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران
در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند.


روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که
در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله
کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده
بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى
نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت
امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير
فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست
داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد
که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس
گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.


چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از
آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و
با حالى زار شروع به گريستن کرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در
کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان
امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند.
ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر
امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و
گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در
شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا
آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش.
تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.
ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند.


امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر
ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم،
دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند
و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر
نکوبيدن آبله بميرند

[]









از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند . اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او ... گوته



یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
پنج شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۰۲:۰۰
RE: زندگينامه نامداران جهان

ستار خان - چهره های ماندگار


در بين مرداني که براي دفاع از مشروطيت و حقوق ملت دست
به شمشير برده و آنرا پس از استبداد صغير دو مرتبه بازگردانيدند، ستارخان
سردار ملي مقام اول را دارد؛ بحق او قهرمان مشروطيت ايران است.


ستارخان پيش از مشروطيت از لوطيان تبريز بود. لوطيان
تبريز از قديم طبقه خاصي را تشکيل ميدادند و اخلاق و عادات بخصوصي داشتند.
با حکومت و مأمورين دولت هميشه مخالفت مي نمودند؛ چنانکه در عصر شاه
طهماسب صفوي عده اي از آنان در عصيان طغيان نمودند و به مجازات رسيدند. پس
از بروز اختلاف بين متشرعه و شيخيه، لوطي ها نيز دو دسته شدند و به مخالفت
همديگر برخاستند. اعمال و رفتار آنان مورد توجه طبقات مردم بود. محمدامين
خياباني ديواني به زبان ترکي درباره وقايع لوطي هاي تبريز سروده که در عهد
نادرميرزا مؤلف “تاريخ تبريز” با وصف چند دفعه چاپ کمياب بوده است.
ستارخان از لوطيان بومي نبود، بلکه اصل او از قراجه داغ و از ايل
محمدخانلو بود. خود به شيخيه اعتقاد داشت و روزگاري در اطراف شهر به سر مي
برد. پنهاني به مشهد رفته و برگشته بود.


ستارخان پس از اعلام مشروطيت به شهر آمد و به اسب فروشي
اشتغال ورزيد و سپس جزو مجاهدين مسلح گرديد. پس از بمباردمان مجلس، دعوت
انجمن ايالتي آذربايجان را که خود را به دنيا جانشين مجلس بمباردمان شده
معرفي مي کرد، قبول کرد. در محله اميرخيز با قواي دولتي جنگ نمود. با وصف
شکست مجاهدين و سست شدن آنها، وي استقامت به خرج داد و تسليم نشد و محله
اميرخيز را به تصرف قشون دولتي نداد. وقتي بر ايران گذشته است که مشروطيت
فقط در محله اميرخيز تبريز وجود داشت و همه جاي ايران در دست پادشاه مستبد
بود.


ژنرال قونسول روس به وي بيرق روسيه داده و تضمين مي کرد
که اگر تسليم شود از تعرض محمدعلي شاه مصون باشد، اما او قبول نکرد. آنقدر
مقاومت کرد تا مجاهدين محلات ديگر به جنبش آمدند و قواي دولت را عقب
راندند. اين مقاومت به محمدعلي شاه معلوم ساخت که بلواي تبريز امري جدي
است و ممکن است کار آن بلوا بالاتر گيرد و کار به جاهاي باريکتر بکشد. اين
بود که عين الدوله را به محاصره تبريز فرستاد و از عشاير و خوانين نفر و
اسلحه خواست. ستارخان بدواً اردوي ماکو را منهزم نمود و بعداً عين الدوله
را عقب نشاند و بر تبريز مسلط شد. پس از آن، به زور از مردم اعانه خواست و
مرتکب بعضي اشتباهات شد و مردم را ناراضي نمود. (موضوع اعانه جمع کردن
ستارخان مربوط مي شود به خبردار شدن انجمن تبريز از بمباردمان مجلس و
احتمال کودتا بر عليه مشروطيت نوپا. نخستين اقدام انجمن پس از اطلاع بر
اين موضوع، پس از ارسال تلگرافها به ساير شهرها، در صدد اعزام نيروي مسلح
به تهران درآمد. به دنبال اين تصميم دفتر اعانه اي براي تأمين هزينه اين
اردوکشي داير گرديد.)


پس از آنکه قشون روس وارد تبريز گرديد، وي به شهبندري
عثماني (قونسولخانه) پناه برد و بالاخره به طهران رهسپار شد. در پايتخت
مشروطه پذيرايي گرم و باشکوه از وي به عمل آمد. ستارخان با شاه و نايب
السلطنه در يک کالسکه نشسته، با جلال تمام وارد شهر گشت و در باغ اتابک
منزل گرفت.


چون پس از فتح تهران به دست مليون، احتياجي به وجود
مجاهدين نبود و اين جماعت با در دست داشتن اسلحه امنيت پايتخت را متزلزل
مي کردند، دولت مشروطه بر آن شد که اسلحه مجاهدين را جمع کند. مجاهدين
تهران به منزل ستارخان سردار ملي جمع شده، بناي مقاومت را گذاشتند. در
نتيجه تيراندازي ها تيري به پاي او اصابت کرد

و (بدين گونه پايي که در صحنه هاي آتش و خون دليرانه و
بي تزلزل گام زده بود با تير دولت انقلابي از رفتار باز ايستاد و بنا به
قول احمد کسروي “بدينسان يگانه قهرمان آزادي از پا درافتاد” - تاريخ هيجده
ساله، ص 143) مجاهدين مغلوب شدند.

در اثر آن تير مزاج ستارخان عليل شد. مرگ سردار ملي را
عصر روز سه شنبه 25 آبانماه 1293 شمسي مطابق به 28 ذيحجه 1332 قمري نوشته
اند. سردار هنگام پيوستن به جاودانگي 48 سال داشت. جسم بي روح وي را در
مقبره طوطي در جوار بقعه حضرت عبدالعظيم در شهر ري به خاک سپردند.
آرامــگـــاه ســـردار تا سال 1324 شمسي وضع حقيرانه اي داشت. در اين سال
پس از ميتينگ طرفداران پرشور ستارخان بر سر قبر وي، يک آرامگاه موقتي
ساخته شد. ولي يک سال بعد اين آرامگاه با خاک يکسان شد. بعدها به همت
اميرخيزي و ديگران، سنگ قبري براي آرامگاه سردار تهيه شد که به قول سلام
الله جاويد “اگر چه لايق آن مرحوم نبوده، ولي از هيچ بهتر است”.


اين بود تاريخ زندگاني پرحادثه مردي که مشروطيت ايران را
نجات داده است. در يک خانواده کوچک به دنيا آمد، در يک محيط فاسد تربيت
شد، در يک ساعت بحراني دست به اسلحه برد. چون مدافع مشروطيت بود او از يک
حرکت مترقي دفاع کرد و نامش جاويدان شد.


درباره ستارخان خيلي چيزها نوشته و گفته اند. در خارج از
آذربايجان او را به درستي نشناخته اند. در خود آذربايجان نيز چون مردم
عادي نمي توانستند بر خود هموار کنند که يک نفر اسب فروش بر يک شهر بلکه
بر يک ايالت فرمانروا باشد. درباره او براي کوچک کردن او قصه ها ساختند و
پرداختند. اما حقيقت قضيه اينکه وي مردي شجاع و نسبت به مشروطيت صميمي بود
و چون از آن دفاع کرده، قهرمان مشروطيت به شمار رفته است و خالي از ضعف و
نقص نبوده است. غير از آن هم نمي شد از وي متوقع بود و جوانمردي هائي هم
داشته است.
دو برادر و يک برادرزاده او را سالداتهاي روس به دار زده اند، يعني در راه مشروطيت قرباني داده است؛ بنابراين سزاوار احترام است





از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند . اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او ... گوته



یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
پنج شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۰۲:۰۱
RE: زندگينامه نامداران جهان

ارد بزرگ   Great Orod




سخن گفتن از " ارد بزرگ "  کار ساده ای نیست او و خواست هایش
را نمی توان در یک مجموعه کوچک و یا حتی دریک کتاب تعریف نمود آنچه من از
این نابغه اندیشه و هنر می دانم آنست که زاده شهر توس نو (مشهد )است اما
پدرش از دیار شیروان یکی از شمالی ترین شهرهای خراسان بزرگ است به لحاظ
نژادی به سلاجقه متصل می شوند چنانچه می دانیم هزار سال قبل سلجوقیان ایل
بزرگی در ناحیه آمودریا و فرارود بودند (ناحیه ای که همکنون کشورهای
تاجیکستان ، جنوب شرقی ازبکستان ، شرق ترکمنستان و قسمت شمالی افغانستان
است ) که طغرل سلجوقی منصور جانشین محمود غزنوی را از سلطنت به زیر کشید و
رفته رفته گستره ای پهناوری از مرز چین تا مدیترانه به فرمانش در آمد آنان
گسترده ترین حکومت ایرانی را پس از اسلام بر سراسر منطقه گسترانیدن
بازماندگان آنان در نواحی از مناطق شمال خراسان و منطقه بختیاری ایران
ساکن شدند زبان آنان ترکی است البته با زبان ترکی آذربایجان کاملا متفاوت
است آنان دارای گویشی روان و آمیخته با فارسی دارند. بله خواجه نظام الملک
توسی صدر اعظم دولت سلجوقی در سایه قدرتی که از علم و اندیشه های فردوسی
بدست آورده بود ، توانست از خرابه غزنویان ، نظام اداری و اجتماعی درخشانی
همچون تاسیس مدارس نظامیه و بفرمان ملک شاه سلجوقی که عاشق فرهنگ نیاکان و
فردوسی بود تقویم خورشیدی ( جلالی ، شمسی ) را با کمک خیام و گروهی دیگر
از نخبگان سرزمینمان ایران در مقابل هجری قمری تازیان ایجاد نمود .
مهمترین رکن اداره کشور در این دوره در اختیار مجلس ریش سفیدان بود آنان
امرا و پادشاهان سلسه سلجوقی را بر می گزیدند و از قدرتی نظارتی و گاها
تنبیهی برخوردار بودند ( شبیه سلسله اشکانیان )آنان معتقد به اصل فکر برتر
بودند شاهنامه فردوسی و صدها اثر تاریخی دیگر را احیا کردند آنان حاکمیت
تازیان (اعراب) را بطور کلی در خاورمیانه محدود به منطقه شبه جزیره
عربستان نمودند نکته جالب در مورد گسترش حاکمیت این قوم بزرگ وجود داشت و
آن مطلب این است که آنها هیچ گاه به شهرهای بین راه وارد نمی شدند تنها
سفیری را به داخل شهر مربوطه می فرستادند و اولین خواستشان آن بود که دیگر
خطبه ای به نام خلیفه بغداد خوانده نشود و رسما حکومت سلجوقی را بپذیرند
.ذکر این حوادث تاریخی باعث می شود بهتر با اندیشمندی آشنا شویم که بر
پیرامون خود دارای شناخت و ریشه است بقول حکیم فردوسی:
پدر چون به فرزند ماند جهان کند آشکارا برو بر نهان
گر او بفگند فر و نام پدر تو بیگانه خوانش مخوانش پسر
کرا گم شود راه آموزگار سزد گر جفا بیند از روزگار

به نظر من ما با شخصیتی روبرو هستیم که در این پیشینه
کهن شناور است اهل خرد همواره در دوران زندگی این جهانی خویش در چنین
وضعیتی قرار دارند . شما به زندگی سراسر رنج و اندوه فردوسی بزرگ نظری
بیفکنید و سپس هزار سال بعد در همان شهر و همان خاک اخوان ثالث متولد می
شود رشد می کند برگ می دهد و شاخسارش پر میوه می شود با همان غمها و همان
محنت ها با همان آواز با همان آثار تراژیک …
هر چند خود اخوان داشتن ریشه باستانی خویش را در قالب شعری رد می کند
اما اگر این ریشه نبود وصیت نمی کرد در کنار فردوسی بزرگ دفنش کنند …
آری اُرد نیز با آثارش از ریشه های مشترکی سخن می گوید که شاید امروز در
مرزهای کنونی ایران نباشد اما روان او همچنان در دره های شگفت انگیز
بدخشان و کوههای مرتفع پامیر و رود بزرگ جیهون پرواز می کند
وقتی از خجند و کولاب و یا از مزار و سمرقند سخن می گوید چشمانش پر اشک می
شود و صدایش به لرزه می افتد برای سرزمیتنی که همیشه دور از آن زیسته و
اما انگار تک تک برگهای درختان آنجا را هر بار لمس کرده و می شمارد . وقتی
او را در حال صحبت با تاجیکان و یا اهالی شمال افغانستان و یا جنوب
ازبکستان که گاها برای دیدنش می آیند می بینید متوجه می شوید که پرواز روح
در دل تاریخ یعنی چه ، آنوقت که چشمان متعجب و مبهوت میهمانان را می بینید
با آهنگ صدای او همراه می شوید و به ژرفای روان او فرو می روید .

اُرد بزرگ به غیر از نوشته هایش در اثر جاودانه اش ”
قاره کهن ” سه اثر زیبا دارد به شکل تابلو ،که بر کاغذ مومی نقش شده آنها
تابلوها یک سوژه مشترک را دنبال می کنند نام اثر ” تاجیکستان ” است .
تابلوی نخست تصویر نقش برجسته بانویی تاجدار است که در دست یک دل دارد
(مام میهن) بروی آن یک قطره خون است دست را جلو بُرده ، گویا می خواهد آن
را به کسی هدیه کند ، اما کسی رو در رویش نیست.

در اثر دوم ، رخ آن بانو از دختر نوجوان به زنی زیبا دگر
گون شده و توانسته میزبانی شایسته برای این هدیه پیدا کند و آن کسی نیست
جز فرزند خویش .

و اثر سوم و آخر ، مام میهن رخش غرق در اندوه است .
یک شکاف بر روی نقش برجسته ایجاد شده و ترک پیش آمده و قلب را زخمی نموده
است مادر دست کودک را محکم گرفته بدانگونه که تمام رگهای دستش برآمده است .
قطرات خون از کنار دست در حال چکیدن است .

جالب اینجاست که در تابلوی آخر امضای استاد دیده نمی شود
وقتی یکی از شاگردانش علت را می پرسد چنین پاسخی می دهد که : دو سال پس از
آفرینش اثر به این داستان پی بردم ! .
ناگفته نماند امضای استاد در دو تابلوی اول دقیقا در یک نقطه است و در
تابلوی سوم دقیقا همان جای که باید امضا می شده قطره ای خون سرخ جای گرفته
ناخودآگاه می لرزید و از خود می پرسید چرا ؟ …

ما می دانیم هنرمند برای خاموش کرد و یا حداقل کنترل احساسات خویش دست به آفرینش و خلق آثار جدید می زند .
آیا او خود فرزندی دور از مادر است ؟ و این همان نیرویست که باعث شده
ماهها زمان خویش را صرف اجرای این اثر ماندگار بنماید ؟ آیا این یک تراژدی
نیست ؟

Tajikistan - OROD BOZORG 1

Tajikistan - OROD BOZORG 2

Tajikistan - OROD BOZORG 3


بد نیست در اینجا خاطره یکی از فرماندهان ناحیه جلال آباد افغانستان در هنگام جنگ با طالبان را بیاورم :
هر روز دهها بار مناطق اندک باقی مانده بمباران می شدند و در آن هنگامه ،
که افکار عمومی می پنداشت شیر تنگه پنجشیر به زانو در خواهد آمد، و اندک
نیروی ملت افغانستان هم قربانی سیاستهای متجاوزانه پاکستان و امارات واقع
شود .

در این خاطره زیبا می خوانیم ارد بزرگ هدیه ای برای احمد شاه مسعود می فرستد .
آن هدیه در واقع یکی از آثار هنرمندانه ترین آثار اوست. تابلویی فوق العاده زیبا ، با تمی شگفت انگیز …
در اثر شیر سنگی است که پایش زخم برداشته (احتمالا از پس یک نبرد) و آهوی
ظریف و کوچک ، گونه خویش را بر زخم گذاشته تا خون بیرون نزند … این تشبیه
و استعاره زیبا گویای درک عمیق ارد بزرگ از شرایط نه چندان مناسب احمد شاه
مسعود را داشت . و در ادامه آن خاطره می خوانیم چهره احمد شاه مسعود
فرماندهی که همیشه تبسمی زیبا بر لب داشت و نیروهایش از این منظر دلگرم به
ادامه مبارزه بودند شدیدا اندوهگین و ناراحت بوده است و کسی دلیل آن را
نمی دانست با دیدن هدیه ارد بزرگ چهره اش تبسم زیبای گذشته را باز می یابد
در آن جا از خواب شب قبل خود برای نزدیکانش سخن می گوید بله خوابی که از
ارد بزرگ برای قوم افغان آشنایی دیرین می شود …
احمد شاه می گوید “خواب می دیدم پایم در نبرد زخمی شده و در آن هنگامه
تنهایی مردی با لهجه ایرانی می گفت احمد شاه ناراحت نباش ، تو فرزند
ایرانی !! . و در ادامه می گوید آن مرد بزرگ بسرعت پایم را می بست تا
جراحتم التیام یابد ! ”
می گویند این دوستی تا هنگام کشته شدن احمد شاه مسعود ادامه داشته است .
آیا عشق آن دو فنا شدنی است ؟
یاد تابلوی از استاد افتادم در آن تابلو ، شاهد یک جمجمه انسان هستیم که
دو صورت در دو طرف آن است . وسط آن جمحمه مشترک ، دوباره همان قلب زیبا با
یک قطره خون است .
درست است که جمجمه سمبول مرگ است و نابودی! اما چرا قلب تازه است و شفاف و
خون سرخ همچنان می درخشد آیا این انگاره در ما ایجاد نمی شود که او در این
اثر سعی نموده آتش عشق خویش را آنگونه ترسیم کند که مرگ را هم پایانی بر
آن نیست؟
و این پاسخ دوستی اش با شیر تنگه پنجشیر است .
در زیر این اثر قسمتی از یک شعر زیبا از علامه اقبال لاهوری دیده می شود که :

چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
ای جوانان عجم جان من و جان شما
غوطه ها زد در ضمیر زندگی اندیشه ام
تا بدست آورده ام افکار پنهان شما
فکر رنگینم کند نزد تهی دستان شرق
پاره ی لعلی که دارم از بدخشان شما
می رسد مردی که زنجیر غلا مان بشکند
دیده ام از روزن دیوار زندان شما
حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل
آتشی در سینه دارم از نیاکان شما

اثر زیبای ارد بزرگ - OROD BOZORG

در ابتدای این نوشته هم گفتم سخن گفتن از او کار ساده ای
نیست خودم هم نمی دانستتم چگونه ابعاد وجودی اش را درست پیدا کنم برای
همین سعی کردم سئوالاتی را در ذهنم بیابم که از طریق پاسخ آنها به نکاتی
کلیدی تر برسم یکی از سئوالات این بود که برای او کدام نقطه از سرزمین
گرامیمان دلپذیر تر برایش بوده ؟ و این پاسخ را یافتم که :
در کوه رحمت آرامشگاه ابدی اردشیر سوم و همسرش بیشترین لذت را بردم آنجا
سبک بودم و تنها جای بوده که خاکش رابوسیده ام آنجا همچون طفلی بودم در
دامان مادر (1) و دیگر جای ، پاسارگاد و تخت گاه کورش هخامنشی بود به نظرم
برای امثال من که عاشق وطنیم آنجا خود کعبه ای با ارزش است .
در این زمان بود که دانستم او انسانی است آمیخته با احساس وطن دوستی بسیار
و در عین حال فداکار ، می گویند در نفی عقایدش هر چه گفته اند و عقده های
دل را برون نموده اند او باز هم سکوت کرده تا باز بگویند…
به نظر من انسان باید آنقدر بر راه و مسیر زندگی خویش مسلط بوده باشد که
رویاروی اندیشه دیگران را با خود ببیند و باز متبسم باشد . یک روز در میان
جمع از او می پرسند مدینه فاضله کجاست ؟ پاسخش این بوده : در درون شما!
دوباره می پرسند که ما بدنبال وجه بیرونی آنیم و او می گوید پس بسازیدش
باز می پرسند کدام وجه از درون ما سازنده چنین ساختاریست ؟
او می گوید : احساسات …احساسات با ارزشترین و زیبا ترین وجه وجودی آدمیان
است . احساسات نمایانگر مراوده ما ، به بی ریا ترین گونه ممکن است . آنچه
هنرمند را به درجه بلند آفرینش ، نیروی که تنها پروردگار داراست رسانیده
چیزی نیست جز همان بیان احساسات …هنر چون ریشه در احساسات و روان آدمی
دارد و بی میانجی در اختیار ما گذاشته می شودد با تارها و ساختار وجودی ما
ارتباط برقرار نموده و او را به فضای ملکوتی سوق می دهد که هم جذاب است و
هم ،در نهاد خویش خلسه الهی دارد .

می گویند بارها از او شنیده اند ساعتهای که او در کنار
آفریده های هنرمندان است از ساعتهای عمرشان شمرده نمی شود چون در آنجا
تمام اجزای وجودیشان همراه احساسات پاک آفرینشگرهای آثاراست .
آری در اینجا باید به این نکته اعتراف کنم که دیگر او برای من اندیشمندی
بزرگ محسوب نمی شد اینجا دیگر شیفته سلوک و سخنان حکیمانه او شده بودم .
به یاد سخن تائو حکیم چینی افتادم که بالاترین رابطه انسانی، رابطه بر اساس احساسات است و سپس اخلاق …
باید برای آخرین پرسشم پاسخی می یافتم و دیدم اوبه این پرسش که سازندگان
آینده چه کسانی هستند؟ او چنین پاسخی داده : هنرمندان… دوباره پرسیده اند
فقط هنرمندان! و او اینبار با تاکید بیشتری پاسخ داده : فقط هنرمندان !!!
به یاد مجله ای افتادم که طرح جلد آن تصویری از او بود و در زیر آن جمله ای از دکتر علی شریعتی درج شده بود بدین مضمون که:
درد انسان
درد انسان متعالی
تنهایی و عشق است.

می گویند عصر یک روز تعطیل یکی از هنرمندان برجسته با
کمک یکی از شاگردان آن بزرگ به دیدارش می روند و نیت شان عرض ادب بوده و
هم اینکه بگویند تا چه اندازه با اندیشه او همراهند …می بیینند ایشان
میهمان دارند می گویند زمانی دیگر می آیم او مانع
می شود و می گوید : حتما لازم بوده بیایید که آمده اید … و مسلما تقدیری
بر آن است و هیچ امری اتفاقی نیست…می نشینند در فاصله ای که او از جمع
میهمانان برای چند لحظه ای جدا می شود پیرمردی که در کنار آنها نشسته بوده
می گوید : اکنون چند هفته ایست با دخترم نزد استاد می آیم … ما از
شهرستانی می آیم که تا اینجا 220 کیلومتر فاصله دارد و حدودا 4 ساعت در
اتوبوس هستیم و 3 ساعت نزد این بزرگ مرد و دوباره 4 ساعت با اتوبوس در راه
برگشت . آن هنرمند برجسته می گوید در خود فرو رفتم و گفتم این راه تازه
برای من شروع شده روح بزرگی که توانسته انسانها را آنچنان شیفته و مجذوب
خود کند که حتی روز استراحت او هم منزلش مملو از دوستدارن مشتاق اوست باید
سالها کاوید و در مسیر راهی که نشان می دهد گام برداشت تا به نخستین منزلی
برسیم که او سالهاست آن را بدرود گفته ….


کتاب قاره کهن و ارد بزرگ

یکی از جاودانه ترین آثار او کتاب قاره کهن است حاوی نکاتی که شاید سالها باید بر روی آنها تعمق بنمایم تا درست مفاهیم آن را دریابیم

سخن او بشارت گونه است می گوید :
خاور و باختر
واژه گان خاور (شرق) و باختر (مغرب) در سامانه جهانی به چه گونه است .
خاور کدام سرزمین ؟ و باختر کجاست؟
چه رازی در پس این واژگان است ؟!
امروز پرده از رازی پزرگ بر خواهم داشت !
می دانم هر آزده ای اگر پایش را بدرون یافته هایم بگذارد ، دیگر پس نخواهد کشید .

سپس توضیح می دهد که در نوشتارش ” قاره کهن” و یا ”
سرزمین ما ” سرزمین هایست که کشورهای قزاقستان ، ازبکستان ، تاجیکستان ،
قرقیزستان ، ازبکستان ، ترکمنستان ، افغانستان ، شمال باختری هندوستان (
سرزمین کشمیر ) ، پاکستان ، ایران ، عراق ، ترکیه ، سوریه ، لبنان ،
نیمروزی ترین (جنوبی ترین ) بخش روسیه در میانه استراخان در شمال دریای
خزر تا نیمروز اکراین ، آذربایجان ، ارمنستان و گرجستان در آن جای دارند .

ارد بزرگ و نظریه قاره کهن

و می پرسد :
با نگاهی بر پیشینه فرهنگ ، منش و بافت بومی چه همانندی میان مردم ”
سرزمین ما” با خاور جهان ( فیلیپین ، تایلند ، کامبوج ، ژاپن ، چین … )
دیده می شود ؟
ما چه همریشگی با چپره (جامعه) و توده مردم آنها داریم ؟
چرا هنگامی که به اروپا می نگریم آنان را همگن تر می بینیم ؟

او نظریه خود را با دیدی فراتر چنین ادامه می دهد :

چهار منش مردم جهان
1- خاور :
در خاور جهان ، برگرفته از چین و کشورهای گرداگرد آن ، احساسات و انگاره پردازی (افسانه ای ، خیالبافی) میاندار است .
با نگاهی به اندیشه های بودا ، کنفسیوس و تائو می بینیم بیشتر رفتارهای
آنها احساسی است، و در هنرهایی همچون خوشنویسی و نگارگری این احساس بیشتر
دیده می شود .

چند گزینه :
- ناسازگاری احساسی چین بر سر دیدار نخست وزیران ژاپن از یک نیایشگاه دیرینه .
- گروهک های نو پای انگاره پرداز در ژاپن و یا چین که گاهی خوی سیتزه جویانه به خود می گیرند.
- جشنها و بزمهایی همچون رقص اژدها
- در ورزش نیز آنان پرشتاب و احساسی همچون ورزش های بومی خویش رفتار می کنند
- بزم چای نمونه دیگر آن است .

2- باختر :
وارون بر این در باختر مَنشی همواره مادی می بینیم آنچه رویکرد پایه را بر
دوش دارد بازار سرمایه و سود بیشتر مادی است اروپائیان برخورداری از درآمد
بیشتر را به گونه ای نابهنجار(غیر قانونی) نیز بکار می گیرند . مکیدن خون
سرزمین های گوناگون بدست آنها گویای حس سودجویی آنهاست ،
بیشترناسازگاریهای سرزمینهای اروپایی تا یک سده پیش بیشتر برای بخش بندی
داشته های (ثروت) سرزمینهای دیگر جهان بوده است و دیدیم این درگیری ها به
نخستین جنگ جهانی انجامید و پس از آن توفان جنگ دوم جهانی ، که به
خونخواهی از جنگ نخست وزید.
با نگاهی به اندیشه های آدلف هیتلر در نامه “نبرد من” می بینیم همواره
دیدگاه آنها بیشتر خوراندن افرنگ(اروپایی) بدست مردم سرزمین های گسترده تر
خاوری است . نگاه اروپائیان نگاهی است خود خواهانه . آنها هیچگاه از خود
نپرسیدند این تاراج آبادها ( مستعمرات ) ، خود دارای فرهنگ و پیشینه و
شناسه ای با ارزش هستند آنها به توشه ها و داشته های یک کشور ناتوان می
نگرند ، نگاه سود جویانه آنها از آغاز پدید آمدنشان بوده و همچنان ادامه
دارد .
گزینه ای دیگر :
کسی برخودار از سامان شهروند پذیری ( قانون مهاجرت ) آنها می گردد که بیشترین سود مادی را برای آنها داشته باشد .
برخورد آنها با ترکیه برای پیوستن به سازمان (اتحادیه) اروپا نماینگر این گفته است .

3- قاره کهن :
و اما “سرزمین ما”
دارای مردمی میانه رو ، آزرم گرا و ادبمند می باشند مردمی هستند که از
احساسات و مادیگرایی با نیروی خرد به اندازه بهره می برند . این مردم
میانه رو همانا در میانه جهان می زیند ، در سرزمینی زندگی می کنیم که
برآیند رفتار ما خاور و باختر را برای تاراج آن به تلاش واداشته ، گنج
پنهان خداوندی در این سرزمین همواره هویدا بوده است .

4- بومیان :
مردم قاره آفریقا به جز کشور مصر( مصر منش و خویی نزدیک به قاره کهن دارد)
و سرزمین های بومی قاره های آسیا ، آمریکا و استرالیا دارای فرهنگی
خویشاوندی و تبارگرا می باشند نگاه آنها بیشتر به تبار و شهر خویش بسته
است . آنها پهنه پیوستگی شان را به روشهای گوناگونی اندک ساخته اند.

بیشتر گسست اندیشه و منش بومیان با ساکنان قاره کهن در
آن است که آنها پافشاری بر بده بستانهای فرهنگی با دیگر فرهنگها و یا
گسترده تر نمودن آرمانها و اندیشه خویش نمی بینند . در حالی که چپیرهای
قاره کهن بخت خویش را در داد و ستد گسترده تر و پخش یافته های خود می
دانند .

بومیان برای داد و ستدهای خود سامان و هنجار ویژه و
استواری دارند که بیشتر رویه درونی (جنبه داخلی) دارد آنان بجای ” احساس ”
خاور زمین از ” خوی آهنین” و بجای “سودجویی” باختر به “بسندگی و شکیبایی”
روی آورده اند .

هشدار :
سرزمین های کوچ نشین (مهاجر نشین) ، دارای منش و خوی ویژه نمی باشند قاره
آمریکا و استرالیا پهنه ای بزرگ از کوچندگان ناهمگون است پس صدها سال با
یک برآیند همگیر بازه (فاصله) دارند .

هشداری دیگر :
در کشورهای ساتراپ های پیوسته (ایالات متحده) آمریکا ، کانادا و استرالیا
از برای بودن اروپائیان در بافت زورمند چپیره آنجا ، به روشنی می توان
چهره پنهانی و سود جوی باختر را دید .

سپس به بن نظریه خویش می پردازد و ریشه آشوب تاریخی منطقه ما را می کاود:

ریشه آشوب
دانشمندان اروپا در یک بررسی پیشینه ای (تاریخی) به این فرآیند رسیدند که
باید چنبره ای (حلقه ای) بزرگتر از مرز های سیاسی بین خود و همچنین ”
سرزمین ما ” به گونه نادیدنی بکشند.
این آغاز پیدایش قاره اروپا شد و به پیروی از آن دیگر سرزمینها نیز نام
قاره به خود گرفتند اروپائیان دشمنی میان خود را با چنبره ای به نام
اروپای یکپارچه بهبود بخشیدند که البته همیشه نیز نتوانسته آنها را یکدست
نگاه دارد . شاید ساختن قاره در سرزمین آنها سبب همگونی بیشتر درمیان آنها
گشت اما به بهای بلعیدن قاره کهن ، اندکی را اروپا و سرزمینی بزرگ را آسیا
.

اروپائیان دشمنان خویش را به یک گونه می پندارند.
مردمان قاره کهن همچون آنان تاراجگر نبودند . این رویداد آنگونه گشت که در
پیشینه آنان همواره به شیوه های گوناگون به سوی قاره کهن بتازند و با آن
که رفتاری ددمنشانه از خود به نمایش می گذاردند همواره مردم قاره کهن را ”
بربر” می نامیدند .
این رویداد درباره پیشینه کهن نیست با نگاهی به لشکرکشی فرمانروایان اروپا
در 200 سال گذشته خواهید دید بارها اروپائیان تلاش نمودند به سرزمین ما
نزدیک شوند ، اگر این پیشامد رخ می داد شاید روزگار قاره کهن امروز به
گونه دیگری بود .

و سود اروپائیان را از پرداختن به چنین حرکتی و ادامه آن را اینگونه توصیف می کند :

امروزه اروپائیان می دانند تا هنگامی که سرزمینهای قاره
کهن در درون آسیا گرفتاراند این سرزمین ها هیچگاه نمی توانند یکپارچه شوند
و نگرانی برای سود جویی های آنان فراهم سازند . روشن تر آنکه بافت ناهمگون
امروز جلودار پیوندهای بیشتر در میان ماست . سازمانهایی همچون آسه آن ،
شانگهای ، دریای پارس (شورای همکاریهای خلیج فارس) و اکو میوه این ناراستی
است.
و بر پاد (خلاف) چهره کنونی آسیا ، کشورهای اروپایی با پیشینه هم ریشه و
یکدست تر بودن دارای توان بیشتری برای رسیدن به همگرایی و نیروی بیشتر
هستند .

او برای اینکه مخاطبش را از بی تفاوتی خارج کند می پرسد : چرا خاور و یا باختر؟
شاید بپرسید این رویداد چه دردی را داروست ؟ که ما بخشی از پیکره قاره کهن باشیم و یا خاوری و یا باختری ؟
آشکار است که نام ها می توانند خود دارای اندیشه و توان باشند نام ها شناسنه ، گوهره و نشان پیشینه ماست.
نام می تواند پویا و پرورنده باشد .
نام می تواند یار و توان پیوستن و یکپارچگی یک سرزمین باشد .

و با افسوس و اندوه به حیله گری غرب می پردازد که :

در دو سده گذشته باختر از ندانم کاری سران کشورهای قاره
کهن سود جسته و بسیاری از دانش ها و آفرینشهای فرهنگ ما را به یغما برده
است .
آنها برای هنجار بخشیدن کار خود مراکز ویژه ای ساختند و دانش جهان تا زمان
راه اندازی این مراکز را به نام خود نموده و برای هر دانشی یک تن از میان
خود را گزینش و سپس به آن را نماد دانش و فر فرنگیان دانستند ، وبا این
کار بر نام همه بزرگان گیتی خط کشیدند .
فرهنگ و پیشینه پر ارزش دانش هایی همچون شهرسازی ، کیمیا ( شیمی ) ،
هامار(ریاضیات) ،اختر شناسی ، برید ( ارتباطات) و در پایان سرایش و نگارش
( ادبیات ) و نیز مردم سالاری ( دموکراسی ) را از ما گرفته و امروزه به
دروغ خود را بانی و آغازگر آنها می نامد .
دانشمندان سرزمین ما هنگامی پی به ریشه داستان بردند که دیگر خیلی دیر شده بود .
کاش این موارد به دانشها پایان می یافت. آنان خود را پدیدآورندگان نخستین
هنرهای بشری همچون نمایش ، نگارگری ، پیکر تراشی ، آهنگ سازی و دهها نمونه
دیگر دانسته و با ناکسی همه را که به گونه ای پر گواه از آن پیشینه مردم
سرزمین ماست را در نفیر و کرنا به سود خود به جهانیان شناسانده اند.

او پندار خواسته تاراجگر باختر را باز می شکافد :

سرنامهای مرزبندی کنونی قاره ها را اروپائیان نوشته اند .
آنان آرزوها و پندارهای تاراجگر خویش را نیز به گونه پلیدی به نمایش گذارده اند .
به گستره مرزهای سرزمین امروزی اروپا نگاهی بیفکنید .
این مرزها با هیچ گواهی نمی تواند درست باشد!
آنان زبانه مرز خویش را تا شمال ایران کنونی و تا دل روسیه پیش برده اند
شاید نیازی به گفتن نباشد که هیچگاه آنها به این مرزهای دور دست نیافته
اند .
این گمان می رود آنان از پس شکست ها و خواری های جنگی خود ، بدین گونه تاوان خواسته اند .
بی گمان این یک تاخت و تاز آشکار است .
می دانیم نزدیک ترین کشورهای شمال خاوری یونان ( کشورهای کرانه دریای سیاه ) ، دارای فرهنگ و ریشه مردم قاره کهن هستند .
ایدر مرزهای قاره امروزی اروپا نمی تواند جایی برای پذیرش داشته باشد .
این مرزها ساخته انگاره بیمار کاخ های سرد و برهنه یونانیان است و گویای
تاخت و تازی نمادین به درون بافتهای توانمند قاره کهن .

و برای روشنتر شدن ماجرا به نمونه های زیر اشاره می کند و می گوید:

آشوبسرای ( بحران) کشمیر :
آیا جنگ در آنجا خاموش شد؟ چرا کشمیر با فرهنگی بسیار دراز، به چنین دردی
دچار شده آیا کشمیر داشته هندوستان است و یا پاکستان ؟ برای ما جای خواستی
نیست مهم این است که آنجا بخشی از پیکره و پیشینه قاره کهن است

آشوبسرای بالکان :
در گسست یوگسلاوی گواه بودیم اروپا از نگاهداشت آن ناتوان بود . چرا مردم
سرزمین ما در برابر این رویداد بسیار کنجکاو بود ؟ و چرا اروپائیان تا
واپسین دم از میانجیگری قاره کهن در اینباره جلوگیری کردند ؟

آشوبسرای گرجستان :
افزون خواهی اروپائیان در آشوب ناپایان گرجستان هم دیدنی و شگفت آور است
آنان هنوز نتوانسته اند میان سود خود در مسکو و تفلیس یکی را بر گزینند و
این کشور با فرهنگ و پیشینه ای بزرگ هم چنان دچار آسیب های بی شمار است

آشوبسرای قره باغ :
سازمان اروپا کوشید پاییدن (کنترل) جنگ در بنا گوش ایران و ترکیه را خود
بدست بگیرد و دیدیم نقش آنها از اندازه یک میانجی ناتوان بیش نرفت .
آشوبهای مانند این باید در قاره کهن و به بگونه ای درست به پایان رسد چون ترس از جنگ برای دو کشور نارسایهای بیشتر در پی دارد.

و نکاتی آموزنده از فروپاشی سازمان همبستگی شوروی می گوید :

آنگاه که سازمان همبستگی (اتحاد جماهیر) شوروی از هم
پاشید همانگونه که استونی ، لیتوانی و مولداوی در باختری ترین سرزمین
روسیه به سوی لهستان و اروپا کشیده شدند ، کشورهای تازه پا گرفته قاره کهن
با شتاب به هم نزدیک شدند آنان بدنبال همریشگی بودند ، شور و شادی میان
مردم کشورهای همسایه برای پیدایش یگانگی همه سویه پدیدار گشت .

و پرده از حیله و پاشیدن تخم دورویی باختر برمی دارد:
باختر با دانستن این پیشینه که همگرایی می تواند به زیان آنها بینجامد با
پاشیدن تخم درویی جلودار پیدایش ساختاری توانمند در این سرزمین شد رسانه
های آنها همواره از هماوردی (رقابت) ایران ، ترکیه و پاکستان برای
برخورداری از سود بیشتر در این کشورها گزارش می دادند و بدین گونه پیرامون
را تیره و تار نمودند .

برآیند رفتار باختر را اینگونه می بیند:
همانا میان مردم قاره کهن دوستی مالا مال است ما همواره دارای یک پیشینه همریشه هستیم.
در آغاز راه برخی از سیاسیون رفتار نادرست نموده و با سخن باختریان هم آوا
شدند اما با خواست مردم ، روند همکاریهای فرهنگی ، دانشی و ارزی (اقتصادی)
همچنان گسترده راه خود را می پیماید .

شاید تا اینجا همه فکر کنند که او تنها غرب را مورد سرزنش قرار داده حال آنکه نقدش بر شرق شنیدنی و جالبتر است :

گفتگوهایی که گذشت به چم (معنای) پاک بودن خاوریان نیست .
برای نمونه اگر نگاهی به سازمانهای گوناگون ورزشی آسیا بیفکنید ! خواهید دید بیشتر آنها در خاور دور جای دارند ؟!
خواسته آنان چه اندازه با رویه ورزش این قاره برابر است !
سالهاست ورزشکاران سرزمین ما در گرداب این نمایندگان ورزش آسیا گرفتارند و
راه درمانی هم نیست این چپیره ها (مجامع) نگاهبان سود کشورهای خاور دور
هستند سازمان کشورهای عربی بدبختانه بسیار دهشتناک تر رفتار می کنند .
تنها ورزش بدین درد گرفتار نیست سازمانهای دیگر آسیایی نیز چنین روندی را می پیمایند.
سالهاست گفتگو از یک آگه رسانی ( خبرگزاری ) آسیایی است و می بینید آگه
رسانی های چینی و ژاپنی در یک جنگ فشرده تلاش دارند این پهنه را به سود
خویش بگیرند و شگفت آنکه مردم قاره کهن باید خوارترین گزارشهای آنان را
ببینند و آشکارترین گزارشهای سرزمین خویش را از اندک رسانه های درونی و یا
از رسانه های باختر ! دریافت دارند .
این را چگونه می شود پاسخگو بود .

او بسیار صریح و بی پرده بازیگران آسیایی را بدینگونه می شمارد :

دو دسته آسیای دوری ها (ژاپن ، چین ، کره ،…) و تازی ها ( عربها ) بر آسیا سوارند برای اینکه شمار آرایشان بیشتر است .
سازمانهای ارزی (اقتصادی ) آنان گویایی بافت بومی و یکدست سرزمین آنهاست.


با نگاهی عمیق و تاریخی از سران کشورهای این منطقه می خواهد که دیدگاه ” راه ابریشم” را نپذیرند :

خاوریها بویژه ژاپن و چین تنها گزینه ای که تا کنون برای نگاه داشتن یکپارچگی آسیا آفریده اند همانا ” راه (جاده) ابریشم” است .
و اما چرا ابریشم ؟!
این را باید از ژاپنی ها و چینی ها پرسید !
راهی برای پیوند سرزمین ما با آنها بوده است سرنام ( عنوان ) ابریشم هم
نشانه سود خواهی آنها و چیرگی بر پیشینه دیرینه آن است آنان هماورد خودرو
( مسابقات رالی ) و یا داستانهای سیمایی ( سریالهای تلویزیونی ) در راستای
گسترش این دیدگاه به گونه ای یک سویه ترتیب داده و یا ساخته اند .
آنچه مردم قاره کهن به آنها بخشیده اند اگر همچون ابریشم مادی نباشد اما در ارزش گذاری از ابریشم بسیار با ارزشتر است .
به گفته یکی از برجسته ترین دانشمندان چین ادب و خرد آنها در گروی فرهنگ سرزمین ماست.
آنها از راه همین جاده ، که نام آن را جاده فرهنگها می گذارم 400 سال پس
از نگارش “شاهنامه” بکلک استاد فردوسی ، سروده های او را بی کم و کاست به
چینی برگردانده و همه سرنامها و نامها را برای خود بدلخواه بر می گردانند
و بر پایه آن سروده ها صدها نمایش کهربایی ( فیلم سینمایی ) رزمی برای خود
ساخته اند ! …
بله راه فرهنگ ها و نه ابریشم …

غوغا سالاری هنر چینی ها نیز می گوید با چند مثال کلیدی :

خاموشی چینی ها در درگیری های جهانی نباید بر آشتی جویی
آنان گذاشته شود . آنان زمانی که گمان کنند آماده رویارویی هستند از هیچ
گونه کرداری فرو گذار نخواهند بود.
نمونه آشکار آن را در کامبوج دیدیم جنگی با هزار هزار ( یک میلیون ) کشته ! .
آنان آدمیان نازک بدنی ( ظریفی ) هستند و به همین گونه در سیاست بخش
بیرونی ( خارجی ) خود نیز بسیار نرم رفتار می کنند اما این رویکرد نباید
ما را به دام بیندازد .
- تایوان در گذشته بخشی از چین بوده است چینی ها در 50 سال گذشته ، به
هزار گونه تلاش نمودند تا آن سرزمین را پس بگیرند و البته بیشتر این روش
ها همراه با نشان دادن چنگ و دندان ارتش بوده است.
بر همه ما روشن است که همه کشورهای با فرهنگ و با پیشینه ای کهن در دهها
سال گذشته به شیوه های گوناگون کوچک شده اند اما اینکه امروز برای پیوستن
دوباره چنگ و دندان به سوی آنها نشان بدهیم کاری شگفت آور است باورکنید
اگر مردم و برگزیدگان این کشورها بفهمند که پیوند نیاز است ، همچون پیوستن
دو آلمان ، این پیشامد رخ می نماید ، اما اگر این آمادگی نباشد هر گامی به
دورتر شدن خواهد انجامید . بویژه آنکه در تایوان سامانه چند گروهی (نظام
چند حزبی ) فرمانرواست و …
- چنانچه دیدیم برای اینکه چینی ها هماورد (مسابقات )المپیک را به کشور
خود بکشند از هر رفتار نمایشی فرو گذار نکردند و هر روز به گونه ای از
زنجیره انسانی بر دیوار چین گرفته تا همایش در گردراه ( میدان ) “تیان آن
من” و یا بزمهای گوناگون در باشگاه های ورزشی همه و همه برای فشار بر
اندیشه جهانیان بود تا سرانجام به خواسته خود رسیدند .
مبادا با جنجال آفرینی چینی ها و همین طور دیگر کشورهای خاور دور از
پیدایش قاره ای کهن در میان خود روی برگردانیم . باید باور کرد آنها هر
کاری برای نگاهداری جایگاه برتر خویش انجام خواهند داد

از گردش قدرت می گوید :

گردش توانمندی ( قدرت) از باختر به خاور با این روند
کاریست پرهیز ناپذیر . براین باورم با یک همگرایی ، در قاره کهن می توانیم
به بالندگی و پویندگی شتابان و همه سویه دست یابیم .
با این گفته ، دور می دانم توانمندی در یک یا دو بخش جهان چگالی (متمرکز) یابد .

و آستانه این راه بزرگ را می نمایاند :
از همه شما می خواهم بی هیچ پیش داوری به سخنانم بنگرید و بی درنگ می گویم که ما در آستانه یک پیش خواست ( تصمیم ) بزرگ هستیم .

به اشتراکات تاریخی اشاره می کند :
بودن صدها سراینده و دانشمند در پیشینه همریشه ما، که با بخشبندی مرزهای
امروزین، نمی توان آنها را در زمره شهروندان یک کشور ویژه دانست همچون
مولوی ، ابوریحان بیرونی ، پور سینا ، اقبال لاهوری ، خواجه عبدالله
انصاری ، بیدل ، خوارزمی ، مروزی، مخدوم قلی ، ناصر خسرو ، رودکی ، نظامی
گنجوی و دهها نمونه دیگر خود نشان یگانگی ماست .
در ورزشها و بازیهای بومی این نزدیکی ها نمودی دیداری تر دارد همچون ورزشهای باستانی و پهلوانی .
همریشگی در قاره کهن را به روشنی در عشق به استاد فردوسی می توانیم ببینیم
خوشبختانه یکی از میهمانان همایش جهانی فردوسی ( سال 1369 دانشگاه تهران )
بودم برگزیدگان بیش از صد و اندی کشور آمده بودند . برایم دلبستگی و
دانایی بی مانند استادان کشورهای قاره کهن نسبت به منش و نگاه خردمندانه
فردوسی به جهان ، که برآیند آرمانها و دیدگاه مردم این قاره است جای شگفتی
و شادمانی داشت .

او این راه بی بازگشت می داند و می گوید :
داد و ستد گسترده فرهنگی میان خردمندان و مردم ، نزدیکی سیاستمداران این سرزمین را بر پاد (علیرغم ) گرایش باختر پدید خواهد شد .
خواسته نزدیکی ما راهیست بی بازگشت از آن سو که مردم و برگزیدگان ما زودتر از سیاسیون به همگرایی بیشتر تن داده اند .

و در اوج شگیفتگی ما با اندیشه اش دوباره فرودی بر قاره کهن کهن دارد :
امروز بایسته است که ما کهن ترین سرزمین جهان را که گهواره فرهنگ ، دانش و
هنر است را به نام ” قاره کهن ” گردآوریم و این را شالوده پیوستگی پیشینه
ای میان مردم سرزمین های مادریمان گردانیم .
کهن (kohun) به چم ( معنای ) دیرین ، دیرینه و کامل است . ریشه آن پهلویست و می تواند نامی سترگ برای سرزمین آسیم ( معظم ) ما باشد .


و در بخش پایانی نظریه خود نگاهی به تراژدی مرگ ایرج به دست برادرانش سلم و تور دارد :
اگر به پیشینه فر و شکوه کشورهای قاره کهن نگاهی بیفکنیم خواهیم دید همه
ما خویشاوندانی بسیار نزدیک هستیم به نیرنگهای گوناگون از هم بدور افتاده
ایم و بدبختانه امروز هر یک سنگی به سینه می زنیم .
بی هیچ بزرگ نمایی استاد فردوسی با ارزشترین خدمت را در همگرایی این
سرزمین به خرج داده است . در اثر جاودانه او می خوانیم که فریدون پادشاه
اساطیری سه فرزند داشت به نامهای تور و سلم و ایرج .
تور را به خاور (سرزمین امروزی چین ) و فرزندی را به باختر کشورش که اروپا
باشد فرستاد و مرکز فرمانروایی خویش که قاره کهن است را به ایرج ، پاک
ترین فرزندش سپرد .
جالب است که بدانید نخستین کسی که از این میان کشته می شود همان ایرج است!
او با نیرنگ برادرانش در خاور و باختر کشته می شود .
و گویا این آرزوی دیرین سلم و تور امروز به بار نشسته است !!!
فرزندان ایرج هنوز نتوانسته اند سرچشمه خرد جهان را در قاره کهن همگن کنند…


بهمن سال 1381 در موزه هنرهای زیبا ی مجموعه تاریخی کاخ
سعد آباد ، آثار زیبای او را برای اولین بار از نزدیک شاهد بودم طنزهای
سیاهی که همه نمایشگر علایق او به مظاهر ملی و تاریخی داشت ، سیمرغی که از
درون قلعه فلک والافلاک لرستان در حال عروج و یا خونی که از ستونهای شکسته
تخت جمشید در حال بیرون زدن بود و یا نقش بز تاریخی با قدمتی هفت هزار
ساله که از فراز سخره ای به شهر نگاه می کرد و یا نمایش ریشه های باستانی
پاسارگاد که جوانه ها و برگ های پیرامون آن رشد یافته و نشانگر تولد
دوباره عظمت پیشین ایرانیان است و دهها اثر ماندگار دیگر … همه آثاری
تکرار نشدنی است .


اثر زیبای ارد بزرگ OROD BOZORG


صدها هنرمند طنزآرا تربیت نموده ، تنها در یکی از نمایشگاهایش 250 تن از
آنها آثارشان را در کنار گنجینه استاد خود به نمایش گذارده بودند مسلما
شما هیچ هنرمند طنزآرایی را به اندازه او دارای محبوبیت و جذابیت در بین
شاگردان و عموم نمی بینید ارد بزرگ مجسمه تاریخ پر شکوه و هنر ماندگار
ایران است .
امیدوارم مطالب اندک من باعث شده باشد گوشه ای از زوایای پنهان این شخصیت
بزرگ ملی آشکار گردد در پایان لینک صفحه سخنان حکیمانه ارد بزرگ را تقدیم
می کنم .


[]



(1) کوه رحمت : در کنار تخت جمشید و یا همان پرسپولیس قرار دارد و دو آرامگاه اردشیر دوم ، سوم …بر آن قرار دارد .


[]







از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند . اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او ... گوته



یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
پنج شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۰۲:۰۲
RE: زندگينامه نامداران جهان

دکتر محمد مصدق


دکتر محمد مصدق که از مردان معروف سیاسی ایران بود، در سال 1261 در شهر
تهران پای به عرصه وجود نهاد. او که پدرش میرزا هدایت نام داشت، تحصیلات
اولیه خود را در شهر تهران به اتمام رسانید. سپس برای ادامه و پیگیری
تحصیلات عالیه در سال 1287به پاریس سفر نمود. او در این شهر توانست دوره
مدرسه علوم سیاسی را به اتمام رساند. وی که برای کسب مدرک دکتری در رشته
حقوق وارد دانشگاه نوشاتل سویس گردید و پس از گرفتن مدرک و اتمام تحصیلات
به ایران بازگشت.

تقدیر و سرنوشت دکتر مصدق این بود که در ایران به تمام پستها و مشاغل
حساسی که یک شخص سیاسی می تواند برسد، دست یابد. دکتر در ابتدای کار چون
با بعضی مسائل در ایران، به ویژه قرار داد سال 1919 میلادی با انگلیس
مخالف بود، تصمیم داشت دوباره به سویس بازگردد، ولی کابینه مشیرالدوله
برای تصدی مقام وزارت دادگستری از وی دعوت به عمل آورد و این شروع کار
بود. وی در پاییز سال 1299 به حکومت فارس منصوب گردید و سال 1300 به وزارت
دارائی رسید. دکتر بعد از این سمت، در سال 1301 نیز در آذربایجان به مشاغل
دولتی سطح بالا رسیده و مدتی بعد به دلیل مخالفت با حکومت مرکزی از این
سمت استعفا داد. سال بعد وزیر امور خارجه ایران شد و در سال 1303 که با
دوره پنجم قانون گذاری بود، به نمایندگی مردم تهران در مجلس شورای ملی
انتخاب شد.همین طور در دوره ششم نیز دوباره به این سمت دست یافت. بعد از
اتمام دوره ششم به دلیل دخالت دولت در انتخابات مجلس، از سیاست کناره گیری
نمود. دکتر مصدق بارها از سوی دولت و حکومت به زندان افتاد و یا تبعید شد.
یکی از دفعاتی که ایشان را دستگیر نمودند، بعد از کناره گیری از سیاست در
چهارم تیر سال 1319 بود، که به بیرجند اعزام شد و تا ماه آذر همان سال در
زندان بود و دوباره به احمدآباد تبعید شد. دکتر در دوره های چهاردهم و
شانزدهم همچنان از طرف مردم تهران به عنوان نماینده انتخابی و مردمی به
مجلس رفت و در این زمان بود که برای احقاق حقوق مردم ایران به تشکیل جبهه
ملی اقدام کرده تا بتواند در راه مبارزه برای ملی کردن صنعت نفت ایران
گامهای مثمر ثمرتری را بردارد و عاقبت موفق گردید در روز 29 اسفند 1329
قانون ملی شدن صنعت نفت را از تصویب مجلس سنا گذرانده و در اردیبهشت سال
1320 برای به ثمر رساندن این قانون و نظارت هرچه بهتر بر انجام امور، مقام
نخست وزیری ایران را قبول نمود.

وی بعدها با اینکه مجلس هفتم به نخست وزیری دکتر رای داده بود، به دلیل
اختلاف با محمد رضا پهلوی از تشکیل دولت جدید سر باز زد و شاه قوام
السلطنه را به نخست وزیری انتخاب نمود. در این زمان قیام سی تیر اتفاق
افتاد و در آن روز تمام مردم حمایت خود را از دکتر مصدق ثابت نمودند. اما
این پایان کار نبود و دکتر به همکاران خود با کودتای سازمان سیا مواجه شد
و در دادگاه نظامی به سه سال زندان محکوم شد. در شهریور 1335 به احمد آباد
تبعید گردید. به دلیل بیماری در بیمارستان نجمیه تهران بستری گردید و
عاقبت در سحرگاه 14 اسفند 1346 وفات یافت. با اینکه وصیت کرده بود تا در
گورستان شهدای 30 تیر دفن شود، اما جسد او به خانه خودش در احمد آباد
منتقل و در همان مکان دفن گردید

[]







از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند . اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او ... گوته



یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
پنج شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۰۲:۰۳
RE: زندگينامه نامداران جهان

[]

سورنا یکی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ است که سپاه
ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی کرد و رومیها را که تا آن زمان
قسمتی از ارمنستان و آذربادگان را تصرف نموده بودند، را با شکستی سخت و
تاریخی روبرو ساخت. «ژول سزار» Julius Caesar و «پومپه» Pompee و «کراسوس»
Crassus سه تن از سرداران بزرگ روم بودند که کشورهای پهناوری را که به
تصرف این دولت درآمده بود، اداره می‌کردند. «کراسوس» فرمانروای شام
(سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی بر ایران و سپس
هند را در سر می‌پروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش را
عملی ساخت. «کراسوس» با سپاهی مرکب از 42 هزار نفر از لژیونهای ورزیده روم
که خود فرماندهی آنان را بر دوش داشت به سوی ایران روانه شد و « ارد Orod
» ( اشک 13) پادشاه دلاور اشکانی که خود در شرق ایران در حال جنگ با
مهاجمین بود ، سورنا فرمانده مورد اعتماد خود را به جنگ رومیها فرستاد.
نبرد میان دو کشور در سال 53 پیش از آذربادگان آغاز و تا قلب میان رودان
ادامه یافت . در جنگی که در جلگه‌های میان رودان ( بین‌النهرین ) و در
نزدیکی شهر کاره Carrhae «حران» روی داد. در جنگ «حران»، سورنا با یک نقشه
نظامی ماهرانه و به یاری سواران پارتی که تیراندازان چیره دستی بودند،
توانست یک سوم سپاه روم را نابود و دستگیر کند. «کراسوس» و پسرش «فابیوس»
Fabius در این جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومیها موفق به فرار
گردیدند. جنگ حران که نخستین جنگ میان ایران و روم به شمار می‌رود، دارای
اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزیهای پی‌درپی برای
نخستین بار در جنگ شکست بزرگی خوردند و این شکست به قدرت آنان در دنیای آن
روز سایه افکند و نام ایران و دولت پارت را بار دیگر در جهان پرآوازه
کرد.،دولت روم در پیشرفت مرزهای خود در شرق، با سد نیرومند ایرانی روبرو
شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسیا، پایان پذیرفت. پس
از پیروزی «سورنا» بر «کراسوس» و شکست روم از ایران، نزدیک به یک سده، رود
فرات مرز شناخته شده میان دو کشور گردید و رومیها برای جلوگیری از شکستهای
آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام در سپاه خود
توجه بیشتری بنمایند.


مرگ سورنا ، باعث شد اروپائیان مرگ او را برگردن اشک سیزدهم بیافکنند تا بدین گونه انتقام از پادشاه مقتدر امپراطوری ایران بگیرند .
و متاسفانه این دسیسه کارگر افتاد بگونه ای که زخم این نیرنگ سپاه ایران را ضعیف و ضعیف تر نمود .
و تا پایان دوره سلسله اشکانی دیگر سپاهی به اقتدار و بزرگی دوران اشک سیزدهم پدید نیامد .
اروپائیان هر گاه در صحنه قدرت نتوانسته اند پیش روند ، دست به حیله گری و
دروغ گویی زده اند و فاحش ترین نمونه آن دسایس آنها در طی سلسله اشکانی
است…


[]






از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند . اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او ... گوته



یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش در انجمن:

زمان جاری: پنج شنبه ۱۸ شهريور ۱۳۸۹, ۱۴:۲۶