خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
ورزش های افزایش قد به صورت طبیعی
AminA90 AminA90 0 22
همین الان تو چه فکری هستی؟ (22)
گلایه bad_boy 542 25596
مشاعره با ترانه خوانندگان 5
غزل luna 471 45217
بالاییت از تو چی تره؟ (2)
payam cowboy luna 706 47064
حرف های تکراری ما
moonlover luna 500 72578
طراحی و ساخت اپلیکیشن های تحت وب
minajafari minajafari 0 28
معرفی کالباس بر پارس برش
allscale allscale 0 31
همه چیز درباره عاج لاستیک خودرو
saharim saharim 0 25
ارتودنسی و ورزش
minajafari shanamobl 1 27
طراحی سایت تاکسی اینترنتی
minajafari minajafari 0 25
طراحی سایت کلیکی و کسب درآمد بیشتر
minajafari minajafari 0 29
مشاوره دیجیتال مارکتینگ
asal010 asal010 0 33
طراحی سایت حرفه ای
asal010 asal010 0 25
سئو و بهینه سازی سایت
asal010 asal010 0 23
دریافت 2500 توکن رایگان
mahmoudezoj mahmoudezoj 0 24
طراحی و دکوراسیون ا چوب ترمووود
roysa roysa 0 31
امنیت سرور مجازی ویندوزی و آموزش بالا بردن امنیت آن – بخش دوم
webpouyanii webpouyanii 0 68
نمایندگی تعمیرات یخچال آریستون در تهران
nopardaz nopardaz 0 36
ساخت ایموجی سفارشی در موبایل
Iman91A Iman91A 0 43
چطوری از اینستاگرام در کامپیوتر استفاده کنیم؟
elecomco elecomco 0 39
نمونه کد اندروید چیست ?
elecomco elecomco 0 35
انواع دستگاه تصفیه آب
nopardaz nopardaz 0 40
آشنایی با تعمیر یخچال فریجیدر
nopardaz nopardaz 0 45
۵۰ روش برای تعمیر گوشی اندرویدی توسط خودتان
zhalezibayi Nazanim 1 222
چگونه یک تعمیرکار موبایل حرفه‌ای شویم؟
saragholipoor Nazanim 2 165
چرا انجام مطالعات امکان سنجی اقتصادی مهم است؟
sharmand sharmand 0 48
ترندهای رنگ مو در بهار ۲۰۲۰
Iman91A Iman91A 0 54
امنیت سرور مجازی ویندوز و آموزش بالا بردن امنیت آن – بخش اول
webpouyanii webpouyanii 0 61
درباره تور ترکیبی ترکیه
amin653 amin653 0 54
درباره تور ترکیبی استانبول ازمیر
amin653 amin653 0 48
درباره تور ترکیبی استانبول آلانیا
amin653 amin653 0 49
تاثیر موسیقی بر جسم و روان هر فرد
Farid99 Farid99 0 75
دوستان آواکسی هر وقت وارد سایت آواکس شدی یه جمله اینجا بنویس.
rapr luna 741 90283
طراحی دکوراسیون فضای داخلی اداری با چوب شرکت Impakta
پیرامیدطرح پیرامیدطرح 0 55
چوب ترمووود در طراحی دکوراسیون
رویسا رویسا 0 47
درخواست کتاب گشایش رمز کتاب الکترونیک بحر المعارف
anasab Atorpatghan 14 4906
بیا بگو همین الان دلت چی میخواد؟ (5)
گلایه iljimae200 220 15103
یه شغل واسه نفر قبلی انتخاب کن.(با دلیل)
melika iljimae200 474 41499
رنگ زندگی از دیدگاه شما
sana iljimae200 125 11596
دلــنوشتــــه (2)
roshanak.m luna 160 31307

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
زندگینامه حضرت موسی (ع)!!زمان کنونی: Saturday 30 May 2020, 22:34
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: saeed.z
آخرین ارسال: saeed.z
پاسخ: 1
بازدید: 778
 
امتیاز دهید:
  • 32 رأی - میانگین امیتازات : 2.69
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
زندگینامه حضرت موسی (ع)!!
Tuesday 12 June 2012, 13:57
ارسال: #1
زندگینامه حضرت موسی (ع)!!

سال‏ها پیش در سرزمین مصر فرعون حکومت می‏کرد. او پادشاهی ظالم و ستمگر بود و مردم بنی‏ اسرائیل را آزار و اذیت می‏کرد. یک شب او خواب وحشتناکی می‏بیند.

صبح خوابش را برای کسانی که خواب راتعبیر می‏کنند تعریف کرد. آنها بعد از مدتی فکر کردن گفتند: به زودی پسری از بنی‏اسرائیل به دنیا خواهد آمد که حکومت شما را سرنگون می‏کند. فرعون بسیار ترسید به همین دلیل به سربازان خود دستور داد هر پسری را که در میان بنی‏اسرائیل به دنیا می‏آید بکشند.

به خاطر سخت‏گیری‏ های فرعون و سپاهیانش، یکی از زنان بنی‏اسرائیل که پسری به دنیا آورده بود، برای نجات بچه‏اش، او را توی سبدی گذاشت و به رود نیل انداخت. آسیه زن فرعون، زمانی که بچه را در آب دید آن را از آب گرفت و با خود به قصر برد و چون خودش بچه‏ای نداشت از شوهرش فرعون خواست تا او را به جای بچه‏ی خودشان بزرگ کنند. اما فرعون راضی نمی‏شد.

چون می‏دانست این پسر از بچه‏ های بنی‏ اسرائیل است و خانواده‏اش از ترس سربازانش او را به آب انداخته‏اند. اما آسیه آنقدر اصرار کرد تا بالاخره فرعون راضی شد بچه را پیش خودشان نگه دارند. آنها اسم او را موسی گذاشتند. زن فرعون به دنبال زنی می‏گشت که بتواند به موسی کوچک شیر دهد خواهر موسی که شاهد این اتفاق‏ها بود مادر موسی را به آنها معرفی کرد و باعث شد که مادر موسی به فرزندش برسد.


موسی در قصر فرعون بزرگ شد و هر روز ظلم و ستم فرعون را به مردم بنی‏اسرائیل می‏دید و هر روز بیشتر از فرعون بدش می‏آمد.

موسی با اینکه در قصر فرعون زندگی خیلی خوب و راحتی داشت اما از دیدن ظلم و ستم فرعون و مامورانش به مردم بنی‏اسرائیل خیلی ناراحت می‏شد. او که حالا جوانی زیبا و قدرتمند شده بود و بسیار مهربان و با ایمان بود، نمی‏توانست این رفتار را تحمل کند. یک روز که موسی در کنار رود نیل قدم می‏زد، یکی از افراد فرعون را دید که پیرمرد ضعیفی را کتک می‏زد.


پیرمرد از موسی کمک خواست. موسی جلو رفت و از مامور خواست تا پیرمرد را کتک نزند. اما وقتی دید مامور به حرفش گوش نمی‏کند خیلی ناراحت و عصبانی شد و مشت محکمی به او زد. با همان ضربه، مامور فرعون به زمین افتاد و مرد. یکی از ماموران این ماجرا را دید و به فرعون خبر داد.


فرعون دستور داد موسی را دستگیر کنند. اما موسی از شهر فرار کرده بود. او یک هفته در بیابان راه رفت تا اینکه به چاهی در نزدیکی مداین رسید. همانجا نشست تا کمی استراحت کند.


در همین وقت، دو دختر جوان به نزدیک چاه آمدند تا به گوسفندهایشان آب بدهند. موسی که دید آنها به تنهایی نمی‏توانند از چاه آب بکشند، به آنها کمک کرد و به گوسفندهایشان آب داد. این دو دختر، فرزندان پیامبر خدا شعیب بودند. آنها وقتی به خانه برگشتند ماجرا را به پدرشان گفتند و از قدرت و مهربانی موسی تعریف کردند.


شعیب به دختر بزرگش گفت برو و آن جوان را به خانه بیاور. دختر پیش موسی رفت و گفت پدرم به خاطر کمکی که به ما کردید، می‏خواهد از شما تشکر کند. موسی به خانه ی شعیب رفت و به او گفت: " به خاطر کمکی که به فرزندانم کردی و به خاطر این که جوان پاک و با ایمانی هستی یکی از دخترانم را به همسری تو می‏دهم. در عوض تو ده سال برای من چوپانی کن.


موسی قبول کرد. ده سال از این ماجرا گذشت. موسی تصمیم گرفت به همراه خانواده‏اش به مصر برگردد. آنها چندین روز در میان بیابان راه رفتند تا اینکه یک شب به کوه سینا رسیدند. هوا خیلی سرد بود. موسی روی کوه آتشی دید و به خانواده‏اش گفت: من به آنجا می‏روم تا برای شما آتش بیاورم. "وقتی به کوه رسید از آتش صدایی بلند شد: ای موسی! من پروردگار تو هستم و تو را به پیامبری انتخاب کردم." موسی خیلی ترسیده بود. صدا دوباره به او گفت: عصایت را بینداز.

موسی عصایش را انداخت و با تعجب دید که عصا تبدیل به اژدهای وحشتناکی شد. موسی خواست فرار کند که صدا دوباره گفت: نترس دم اژدها را بگیر. موسی گرفت و این بار اژدها تبدیل به عصا شد. بعد خداوند گفت:" دستت را به زیر بغلت ببر. موسی همین کار را کرد. وقتی دستش را بیرون آورد، دستش مثل ستاره‏ای می‏درخشید. خدا گفت: "موسی تو پیامبر من هستی و باید به مصر بروی و مردم را از ظلم و ستم فرعون نجات دهی و از آنجا بیرون بیاوری. موسی با خوشحالی از کوه پایین آمد و پیش خانواده‏اش برگشت و آنها را به مداین پیش شعیب فرستاد و خودش به تنهایی به طرف مصر رفت.
وقتی به مصر رسید به خانه‏ی مادرش رفت و چند روز آنجا ماند. بنی‏اسرائیل به او ایمان آوردند و از این که خدا برای نجاتشان پیامبری فرستاده خوشحال شدند. بعد از چند روز خدا به موسی فرمان داد:" همراه برادرت هارون به قصر فرعون برو و او را به پرستش خدای یکتا دعوت کن. موسی همراه برادرش به قصر فرعون رفت. فرعون وقتی موسی را دید، زود شناخت. موسی به او گفت:

خدا من را به پیامبری خودش انتخاب کرده و از من خواسته تو را به اطاعت او دعوت کنم.اما فرعون قبول نکرد و گفت: اگر راست می‏گویی معجزه‏ای به ما نشان بده تا حرفت را قبول کنیم.موسی عصایش را روی زمین انداخت و عصا تبدیل به اژدهایی وحشتناک شد. همه ترسیدند و فرار کردند. بعد موسی دم اژدها را گرفت و اژدها تبدیل به عصا شد. سپس دستش را زیر بغلش برد و بیرون آورد، دستش مثل ستاره می‏درخشید. فرعون با خودش گفت: نکند مردم به او ایمان بیاورند. پس گفت: "تو جادوگری و می‏خواهی با جادویت حکومت من را از بین ببری. اگر راست می‏گویی با جادوگران ماهر من مبارزه کن.موسی قبول کرد و روزی را برای این کار مشخص کردند.
آن روز فرعون هفتاد و دو جادوگر آورده بود که همه در کارشان ماهر بودند. موسی به آنها گفت:" اول شما جادویتان را نشان دهید.آنها طناب‏هایشان را روی زمین انداختند و طناب‏ها به شکل مار در آمدند. بعد موسی به دستور خدا عصایش را انداخت، عصا اژدها شد و همه‏ی مارها را خورد. همه‏ی جادوگران فهمیدند که کار موسی جادو نیست و به خدای یکتا ایمان آوردند. اما فرعون قبول نکرد و باز هم به آزار و اذیت بنی‏اسرائیل ادامه داد، تا اینکه بنی‏اسرائیل پیش موسی رفتند و گفتند: ما از دست فرعون خسته شده‏ایم. او ما را خیلی اذیت می‏کند. تو باید به ما کمک کنی.

موسی پیش فرعون رفت و گفت:من می‏خواهم مردم را از اینجا ببرم اگر قبول نکنی تمام رود نیل را پر از خون می‏کنم.


فرعون قبول نکرد موسی عصایش را به آب زد و همه‏ی آبها به رنگ خون شد. این وضع یک هفته‏ادامه داشت. تا اینکه خانواده و سربازان نزدیک بود از تشنگی بمیرند. جادوگران هم نتوانستند کاری بکنند. فرعون دستور داد موسی را به قصر بیاورند و به او گفت:" اگر آب را مثل اولش کنی اجازه می‏دهم مردم را با خودت ببری." موسی قبول کرد و عصایش را به آب زد، آب مثل اولش شد. اما فرعون زیر قولش زد و باز هم به اذیت مردم بنی‏اسرائیل ادامه داد. موسی دوباره پیش فرعون رفت و همان درخواست را کرد اما فرعون قبول نکرد. موسی عصایش را دوباره به رود نیل زد و این بار قوربا غه‏ های زیادی از رود بیرون آمدند و همه جا را پر کردند. حتی آنها توی قصر فرعون هم رفتند.

هفت روز وضع همین طور بود تا جایی که همه خسته شدند و پیش فرعون رفتند و شکایت کردند. فرعون به موسی گفت:"اگر قورباغه‏ها را از بین ببری من با خواسته ی تو موافقت می‏کنم."


موسی قورباغه‏ ها را از بین برد. اما فرعون راضی نشد و گفت:" از بین بردن قورباغه‏ها که کار سختی نبود." موسی یک بار دیگر پیش فرعون رفت و چون دید باز هم مخالفت می‏کند این بار عصای خودش را به طرف آسمان برد. یکدفعه یک عالمه پشه از آسمان آمدند و همه جا را پر کردند. آنها توی دهان و گوش مردم می‏رفتند و هیچ کس نمی‏توانست جلویشان را بگیرد.


همه از دست پشه‏ ها فرار می‏کردند و ناراحت بودند تا جایی که همه باز پیش فرعون رفتند و شکایت کردند. فرعون از موسی خواست تا پشه‏ها را از بین ببرد. موسی قبول کرد و همه پشه‏ها از بین رفتند.اما این بار مشاوران فرعون به او گفتند که با رفتن بنی‏اسرائیل موافقت نکند. فرعون به موسی گفت:" تو و بنی‏ اسرائیل می‏توانید در خانه‏هایتان قربانی کنید، ولی حق ندارید از مصر بیرون بروید." موسی گفت:" در شهری که‏همه با دین خدا مخالفند چطور می‏توانیم قربانی کنیم؟" و از قصر خارج شد و یک مشت خاکستر به طرف آسمان پاشید. مدتی بعد همه سربازان و خانواده فرعون مریض شدند و آبله گرفتند. این وضعیت یک بار دیگر هم تکرار شد و موسی عصای خودش را به طرف آسمان برد. یکدفعه تگرگ سختی بارید و همه‏ی حیوانات و گیاهان را از بین برد.


اما در جایی که بنی ‏اسرائیل زندگی می‏کردند هیچ اتفاقی نیفتاد. فرعون که خیلی ترسیده بود به موسی گفت:" تو با چه کسانی می‏خواهی از مصر بیرون بروی؟" موسی گفت:" با همه مردم و حیوانهای‏شان."


فرعون گفت:" تو می‏توانی با مردمی که به سن بلوغ رسیده و بزرگ شده‏اند به صحرا بروی و همانجا در نزدیکی شهر به عبادت خدا بپردازی. در آنجا احتیاجی به حیوانهای‏تان ندارید."


موسی که ناامید شده بود،عصایش را به زمین زد. یکدفعه تمام شهر پر از ملخ شد.

ملخ‏ها همه جا را خراب کردند و تنها گیاهانی که از تگرگ سالم مانده بودند را هم خوردند. اما فرعون باز هم قبول نکرد. این بار موسی دستش را به طرف آسمان دراز کرد و همه شهر به غیر از خانه‏های بنی‏اسرائیل مثل شب تاریک شد. تاریکی هوا سه روز طول کشید.


بالاخره فرعون دید مقاومت در برابر موسی بی‏فایده است. به‏همین دلیل از او خواست به قصر بیاید و به او گفت:از این شهر برو و دیگر هیچ وقت برنگرد. چون اگر برگردی حتماً تو را می‏کشم. هر چیزی را هم که می‏خواهی با خودت ببر.موسی خوشحال شد و از قصر بیرون رفت تا خبر را به بنی‏اسرائیل بدهد. بنی‏اسرائیل از شنیدن این خبر خوشحال شدند و خد ا را شکر کردند و بعد آماده ی سفر شدند.

موسی گفت: وسایلتان را بردارید تا از شهر بیرون برویم. و همان روز بود که موسی و قوم بنی‏اسرائیل از مصر بیرون رفتند و در راه به رود نیل برخورد کردند و به اذن خدا رود نیل شکافته شد وقوم بنی‏اسرائیل ازداخل رود عبور کردند و فرعون و سربازانش که به دنبال آنها آمده بودند تا آنها را به مصر برگردانند، در رود نیل غرق شدند. این سزای کسانی است که به خداوند یکتا ایمان نمی‏آورند و به دیگران ستم می‏کنند.


نقل قول


موضوع های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  حدیث(حضرت عیسی(ع)) nik andish 0 1,044 Saturday 11 April 2015 12:16
آخرین ارسال: nik andish
  سخنانی از حضرت عیسای مسیح بر اساس انجیل dusky 3 5,534 Friday 06 March 2015 00:05
آخرین ارسال: akbar
  مقام حضرت مریم در مذهب کاتولیک suzana 0 471 Sunday 02 January 2011 15:44
آخرین ارسال: suzana
MyBB عقاید اقوام مختلف درباره ی ظهور حضرت مهدی (عج) i_su_da 0 445 Monday 13 September 2010 19:25
آخرین ارسال: i_su_da
  تصویر: دست حضرت یحیی(ع) saeed pik 1 335 Sunday 14 June 2009 11:31
آخرین ارسال: افشین حیدری

پرش به انجمن:



زمان کنونی: Saturday 30 May 2020, 22:34