خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
نتایجی که شما از جراحی پلک و جراحی افتادگی پلک خواهید
jarahezibai jarahezibai 0 5
محاسبه رنگ هاله انسان !!
mdark cheshmgir00 27 8492
سئو سایت :افزایش ترافیک چه اثری در سئو دارد
toniyo cheshmgir00 19 1562
دارم ندارم (3)
misha moonlover 884 63179
گفتگوی آزاد
admin roghayeh 2585 116863
داری؟نداری؟ (5)
moonlover tree of life 437 10764
اخرین اس ام اسی که دادین چی بوده ؟
sana tree of life 587 35199
آخرین اس ام اسی که برای شما اومده چی بوده ؟
sana tree of life 745 53239
اگه میتونستی یک کلمه را از این دنیا پاک کنی اون یک کلمه چی بود؟؟!!!!!!
youne30 tree of life 479 47189
انتخاب اجباری برای نفر بعدی (6)
گلایه tree of life 645 38516
الان داری چه آهنگی گوش میدی ؟
moonlover tree of life 495 89604
دانلود سریال امپراطریس چونچو – ملكه آهني ( امپراتور آهن ) جومونگ 4
mosy rele hossinsafaei 3 12779
آنچه پس از جراحی پلک یا جراحی افتادگی پلک در انتظارم است - قسمت سوم
jarahezibai jarahezibai 0 21
همين الان ي جمله بگو
kianoosh roghayeh 331 33189
جواب نفر قبلی رو بده و از نفر بعدی سوال بپرس (47)
گلایه roghayeh 345 5774
بازی با کلمات (یک نقطه) (2)
misha roghayeh 791 60262
یک کلمه میگم,رنگش رو بگو (3)
مونا roghayeh 590 42810
تفاوت هاست لینوکس و ویندوز در چیست و کدامیک بهتر است
pooyany97 pooyany97 0 24
مشاعره با ترانه خوانندگان 5
غزل roghayeh 465 36188
آنچه پس از جراحی پلک یا جراحی افتادگی پلک در انتظارم است - قسمت دوم
jarahezibai roghayeh 1 28
9 ویژگی مهم و مزایای سایبان برقی
lemonn lemonn 0 24
6 مورد از مهم ترین مزایای دستگاه قطعه شویی
lemonn lemonn 0 20
قبل از خرید سرویس خواب 2 نفره حتما این مطلب را بخوانید!!!
lemonn lemonn 0 19
اخرین بار مهمون کی بودی؟
اشراق غزل 16 2529
پاتوقت کجاست؟
hanie غزل 43 6783
بازی با واژه ها (سری جدید)
گلایه غزل 31 2419
با اخر اسم من یه اسم بنویس(2)
گلایه غزل 481 28438
همین الان چه احساسی دارید ؟ (2)
moonlover غزل 474 46506
بیا بگو همین الان دلت چی میخواد؟ (5)
گلایه غزل 212 9031
همین الان تو چه فکری هستی؟ (22)
گلایه غزل 490 13599
یه اسم مي گم هرچي ب ذهنت رسيد بگو (2)
مونا غزل 329 25492
تاثیر رنگ های سرد و گرم در طراحی سایت
sitecode sitecode 0 26
کمک پیدا کردن آدرس مالک توسط شماره پلاک ماشین
messi 19 Mahdi taji 29 34133
آنچه پس از جراحی پلک یا جراحی افتادگی پلک در انتظارم است - قسمت اول
jarahezibai roghayeh 1 37
چگونه در ۱۵ دقیقه یک سایت واکنشگرا طراحی کنیم
magbot magbot 0 25
چگونه طراحان وب می توانند ارتباط با مشتریان را توسعه دهند؟
magbot magbot 0 29
تفاوت UI و طراحی UX چیست؟
magbot magbot 0 22
لیزر موهای زائد
ariairannovin roghayeh 1 36
جراحی زیبایی
ariairannovin roghayeh 1 28
تقویت مو
ariairannovin roghayeh 1 30

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
اشعار علیرضا اذرزمان کنونی: Wednesday 17 July 2019, 08:36
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: گلایه
آخرین ارسال: saye
پاسخ: 31
بازدید: 7579
 
امتیاز دهید:
  • 9 رأی - میانگین امیتازات : 3.22
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اشعار علیرضا اذر
Friday 02 August 2013, 07:25
ارسال: #1
اشعار علیرضا اذر
لیلی بنشین خاطره ها را رو کن لب وا کن و با واژه بزن جادو کن
لیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست
بعد از من و جان کندن من نوبت توست
لیلی مگذار از دَم ِ خود دود شوم
لیلی مپسند این همه نابود شوم
لیلی بنشین، سینه و سر آوردم
مجنونم و خونابِ جگر آوردم
مجنونم و خون در دهنم می رقصد
دستان جنون در دهنم می رقصد
مجنون تو هستم که فقط گوش کنی
بگذاری ام و باز فراموش کنی
دیوانه تر از من چه کسی هست،کجاست
یک عاشق ِ این گونه از این دست کجاست
تا اخم کنی دست به خنجر بزند
پلکی بزنی به سیم آخر یزند
تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود
تا آه کِشی،بندِ دلش پاره شود
ای شعله به تن،خواهرِ نمرود بگو
دیوانه تر از من چه کسی بود،بگو
آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست
این شعر ِ پُر از داغ ِ تو آتش زدنی ست
ابیاتِ روانی شده را دور بریز
این دردِ جهانی شده را دور بریز
من را بگذار عشق زمین گیر کند
این زخم سراسیمه مرا پیر کند
این پِچ پِچ ِ ها چیست،رهایم بکنید
مردم خبری نیست،رهایم بکنید
من را بگذارید که پامال شود
بازیچه ی اطفالِ کهنسال شود
من را بگذارید به پایان برسد
شاید لَت و پارَم به خیابان برسد
من را بگذارید بمیرد،به درَک
اصلا برود ایدز بگیرد،به درَک
من شاهدِ نابودی دنیای منم
باید بروم دست به کاری بزنم
حرفت همه جا هست،چه باید بکنم
با این همه بن بست چه باید بکنم
لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
مردم چه بلاها به سَرم آوردند
من عشق شدم،مرا نمی فهمیدند
در شهرِ خودم مرا نمی فهمیدند
این دغدغه را تاب نمی آوردند
گاهی همگی مسخره ام می کردند
بعد از تو به دنیای دلم خندیدند
مردم به سراپای دلم خندیدند
در وادیِ من چشم چرانی کردند
در صحن ِ حَرم تکه پرانی کردند
در خانه ی من عشق خدایی می کرد
بانوی هنر، هنرنمایی می کرد
من زیستنم قصه ی مردم شده است
یک تو، وسط زندگیم گم شده است
اوضاع خراب است،مراعات کنید
ته مانده ی آب است،مراعات کنید
از خاطره ها شکر گذارم، بروید
مالِ خودتان دار و ندارم، بروید
لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
مردم چه بلاها به سرم آوردند
من از به جهان آمدنم دلگیرم
آماده کنید جوخه را، می میرم
در آینه یک مردِ شکسته ست هنوز
مرد است که از پا ننشسته ست هنوز
یک مرد که از چشم تو افتاد شکست
مرد است ولی خانه ات آباد، شکست
در جاده ی خود یک سگِ پاسوخته بود
لب بر لب و دندان به زبان دوخته بود
بر مسندِ آوار اگر جغد منم
باید که در این فاجعه پرپر بزنم
اما اگر این جغد به جایی برسد
دیوانه اگر به کدخدایی برسد
ته مانده ی یک مرد اگر برگردد
صادق،سگ ولگرد اگر برگردد
معشوق اگر زهر مهیا بکند
داوود نباشد که دری وا بکند
این خاطره ی پیر به هم می ریزد
آرامش تصویر به هم می ریزد
ای روح مرا تا به کجا می بری ام
دیوانه ی این سرابِ خاکستری ام
می سوزم و می میرم و جان می گیرم
با این همه هر بار زبان می گیرم
در خانه ی من پنجره ها می میرند
بر زیر و بم باغ، قلم می گیرند
این پنجره تصویر خیالی دارد
در خانه ی من مرگ توالی دارد
در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست
آغاز نکن،این اَلَک آویختنی ست
بعد از تو جهانِ دگری ساخته ام
آتش به دهانِ خانه انداخته ام
بعد از تو خدا خانه نشینم نکند
دستانِ دعا بدتر از اینم نکند
من پای بدی های خودم می مانم
من پای بدی های تو هم می مانم
لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
مردم چه بلاها به سرم آوردند
آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام
بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام
هر بار مرا می نگری می میرم
از کوچه ی ما می گذری، می میرم
سوسو بزنی، شهر چراغان شده است
چرخی بزنی،آینه بندان شده است
لب باز کنی،آتشی افروخته ای
حرفی بزنی،دهکده را سوخته ای
بد نیست شبی سر به جنونم بزنی
گاهی سَرکی به آسمانم بزنی
من را به گناهِ بی گناهی کشتی
بانوی شکار، اشتباهی کشتی
بانوی شکار،دست کم می گیری
من جان دهم آهسته تو هم می میری
از مرگِ تو جز درد مگر می ماند
جز واژه ی برگرد مگر می ماند
این ها همه کم لطفی ِ دنیاست عزیز
این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز
دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم
با هر کسِ همنام ِ تو درگیر شدم
ای تُف به جهانِ تا ابد غم بودن
ای مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن
یادش همه جا هست،خودش نوش ِ شما
ای ننگ بر و مرگ بر آغوش شما
شمشیر بر آن دست که بر گردنش است
لعنت به تنی که در کنار تنش است
دست از شب و روز گریه بردار گلم
با پای خودم می روم این بار گلم



ربــنـا آتـنـا " تـو " را لطفا

••
❤️
8

نقل قول
Friday 02 August 2013, 10:44
ارسال: #2
RE: اشعار علیرضا اذر
فال من را بگیر و جانم را...من از این حالِ بی کسی سیرم

دستِ فردای قصه را رو کن...روشنم کن چگونه می میرم

حافظ از جام عشق خون می خورد...من هم از جام شوکران خوردم

او جهاندارِ مست ها می شد...من جهان را به دوش می بردم

مست و لایعقل،از جهان بیزار...جامی از عشق و خون به دستانم

او خداوند می پرستان شد...من امیر القشون مستانم

حالِ خوبی نبود آدم ها...زیر رودِ کبود خوابیدم

هرچه چشمش سرِ جهان آورد...همه را توی خواب می دیدم

من فقط خواب عشق را دیدم...حس سرخورده ای که نفرین شد

هر کسی تا رسید چیزی گفت...هر پدر مُرده ابن سیرین شد

من به تعبیر خواب مشکوکم...هر کسی خواب عشق را دیده است

صبح فردای غرق در کابوس...رو به دستان قبله خوابیده است

مردم از رو به رو دَهن دیدند...مردم از پشت سر سخن چیدند

آسمان ریسمانمان کم بود...هی نشستند و رشته ریسیدند

نانجیبیِ عشق در این است...مردِ مفلوک و مُرده می خواهد

نانجیبیِ عشق در این است...دامنِ دست خورده می خواهد

من به رفتار عشق مشکوکم...در دلِ مشتِ بسته اش چیزی ست

رویِ رویش شکوهِ شیراز است...پشتِ رویش قشونِ چنگیزی ست

من به رفتار عشق مشکوکم...مضربی از نیاز در ناز است

در نگاهش دو شاهِ تاتاری...پشتِ پلکش هزار سرباز است

مردِ از خود گذشته ای هستم...پایِ ناچارِ مانده در راهم

هم نمی دانم آنچه می خواهی...هم نمی دانم آنچه می خواهم

ناگزیر از بلندِ کوهستان...ناگریز از عمیقِ دریایم

اهل دنیای گیج در اما...گیجِ دنیای اهلِ آیایم

سهروردی منم که در چشمت...شیخِ اشراق و نورِِ غم دیدم

هم قلندر شدم که در کشفت...سر به راه تو سر تراشیدم

خانِ والای خانه آبادم...زندگی کن مرا،خیابان را

این چنین مردِ داستان باشی...می کُشی خوش نویسِ تهران را

مرگِ شعبانِ جعفری هستم...امتدادِ هزاردستانم

لشکرم یک جهان چشم انگشتی ست...من امیر القشون مستانم

قلبم اندازه ی جهانم شد...شهرِ افسرده ای درونم بود

خونِ انگورهای تَف دیده...قطره قطره جای خونم بود

شهرِ افسرده ای درونم بود...خالی از لحظه های ویرانی

جاده ها از سکوت آبستن...شهرِ تنهای واقعا خالی

توی تنهاییِ خودم بودم...یک نفر آمد و سلامی کرد

توی این شهرِ خالی از مردم...یک نفر داشت کودتا می کرد

یک نفر داشت زیر خاکستر...آتشی تازه دست و پا می کرد

من به تنهاییِ خودم مومن...یک نفر داشت کودتا می کرد

یک نفر مثل من پُر از خود شد...یک نفر مثل زن پُر از زن شد

از همان جاده ای که آمد رفت...رفت و اندوهِ برنگشتن شد

کار و بارِ غزل که راکد بود...کار و بارِ ترانه هم خونی ست

آسمان در غزل که بارانی ست...آسمون تو ترانه بارونی ست

دست و پاتو بکِش،برو گمشو...پسر این زندگی نمی فهمه

واسه مردای گرگ دونه بریز...این خر از کُره گی نمی فهمه

تو سرش غیرِ شعر چیزی نیست...مُرده شورِ کتاب و شعراشو

می گه دنیا همش غم انگیزه...گُه بگیرن تمومِ دنیاشو

گُه بگیرن منو،برو بانو...واسه مردای زندگی زن شو

واسه من لای جرز،اتاق خوابه...گاوِ مردای گاوآهن شو

من کنار تو ریز می مانم...تو کنارم درشت خواهی شد

من نجیبانه بوسه خواهم زد...نانجیبانه مشت خواهی شد

اقتضای طبیعتت این است...به وجود آمدی که زن باشی

به وجود آمدی بسوزانی...دوزخی پشتِ پیرهن باشی

به وجود آمدم که داغت را...پشتِ دستان خود نگه دارم

مثل دنیای بعد از اسکندر...تختِ جمشیدِ بعد از آوارم

تختِ جمشیدِ بعد از آوارم...سر ستون های من ترَک خوردند

بعدِ بارانِ تیر باریدند...هرچه بود و نبود را بردند

شعرِ آتش به جان نفهمیدی...ماجرا مثل روز روشن بود

قاتل روزهای سرسبزم...بدتر از این همه تبر،زن بود

قبله ی تاک های مسمومم...ناخداوندِ مِی پرستانم

لشکرم رو به خمره می رقصند...من امیر القشون مستانم

چشم و هم چشمِ من خیابانی ست...که تو را باشکوه می سازد

که مرا مثل کاه می بیند...که تو را مثل کوه می سازد

مثل کوهی درشت و محکم باش...مثل فاتح نگاه خواهم کرد

آنقَدَر اَنگِ ننگ خواهم زد...دامنت را سیاه خواهم کرد

روی دستان خویش می مانی...پای این قصدِ شوم خواهی مُرد

که رکَب از تو خورده باشم...این آرزو را به گور خواهی برد

سر بچرخان و باز جادو کن...مالِ دنیای خر شدن هستم

بوسه ها را به جان من انداز...مردِ این جنگِ تن به تن هستم

چشم و لب های نیمه بازت را...ماهِ غرقابِ نور می بوسم

من زمینی،تو آسمانی را...از همین راه دور می بوسم

این که اَل اَبرَهِ (الابره) دو چشمت شد...زیر پای هزار اَل فینم (الفین)

هم خودم قاضیَم،خودم حکمم...هم هلاکیده ی اَبابیلم

پشتمان طرحِ نقشه هایی است...پشتِ هر طرح،دست در کار است

تا دهان مفت و گوش ها مفتند...پشتمان حرفِ مفت بسیار است



ربــنـا آتـنـا " تـو " را لطفا

••
❤️
8

نقل قول
Friday 02 August 2013, 11:16 (آخرین ویرایش در این ارسال: Friday 02 August 2013 11:24 ، توسط گلایه.)
ارسال: #3
RE: اشعار علیرضا اذر
زندگی یک چمدان است که می آوریَش...بار و بندیل سبک می کنی و می بَریَش

خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم...دستکم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم...به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم

گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم...قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است...این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش...هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش

قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم...طوری از ریشه بکِش اَره که کوتاه شوم

مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش...شعله آغوش کنم حضرتِ نَمرودم باش

مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن...هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن

مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز...مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز

من خرابم بنشین،زحمت آوار نکِش...نفَست باز گرفت،این همه سیگار نکِش

آن به هر لحظه ی تب دارِ تو پیوند منم...آنقَدَر داغ به جانم که دماوند منم

توله گرگی که در اندیشه ی شریانِ منی...کاسه خونی،جگری،سوخته مهمانِ منی

چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر...جامِ معجونِ مجسم شده این گرگ پدر

تا مرا می نگرد قافیه را می بازم...بازی منتهی العافیه را می بازم

سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم...رطبِ عرشِ نخیل و قدِ کوتاه منم

ماده آهوی چمن،هوبره ی سینه بلور...قابِ قوسِین دهن،شاپَره ی قلعه ی دور

مظهرِ جانِ پلنگم که به ماهی بندم...و به جز ماه دل از عالم و آدم کَندم

ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم...نکند خیز بَرم پنجه به خالی بزنم

خنده های نَمَکینت،تبِ دریاچه ی قم...بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم

مویِ بَرهم زده اَت،جنگلِ انبوه از دود...و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود

قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند...شاعران با لبِ تو قافیه پرداز شدند

هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد...یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد

من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم...و از آن روز که در بندِ تواَم آزادم

چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت...نیزه ای جمجمه اَم را به گلوبندِ تو دوخت

سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید...سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید

دوزخِ نِی شدم و شعله دواندم به تَنت...شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت

به خودم آمدم انگار تویی در من بود...این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود

پیش چشمِ همه از خویش یَلی ساخته ام...پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام

ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست...ماهِ من روی گرفت و سرِ مریخ نشست

آسِ در مُشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند...کرکَسان قاعده را از همه بهتر بلدند

چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم...آنقَدَر سرد شدم،از دَهَنت افتادم

و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد...و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد

تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم...از خرِ زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم

تو نباشی من از اعماقِ غرورم دورم...زیرِ بی رحم ترین زاویه ی ساطورم

تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم...شاید آخر سرِ پاییز توافق کردیم

هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت...من تو را دور دَهَنِ روی دهانم زد و رفت

همه ی شهر مهیاست مبادا که تو را...آتشِ معرکه بالاست مبادا که تو را

این جماعت همه گرگند مبادا که تو را...پیِ یک شامِ بزرگند مبادا که تو را

دانه و دام زیاد است مبادا که تو را...مردِ بدنام زیاد است مبادا که تو را

پشت دیوار نشستند مبادا که تو را...نانجیبان همه هستند مبادا که تو را

تا مبادا که تو را باز مبادا که تو را...پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را

دل به دریا زده ای،پهنه سراب است نرو...برف و کولاک زده،راه خراب است نرو

بی تو من با بدنِ لختِ خیابان چه کنم...با غم انگیزترین حالتِ تهران چه کنم

بی تو پَتیاره ی پاییز مرا می شکند...این شبِ وسوسه انگیز مرا می شکند

بی تو بیکار و کَسم،وسعتِ پشتم خالیست...گل تو باشی منِ مفلوک دو مشتم خالیست

بی تو تقویم پُر از جمعه ی بی حوصله هاست...و جهان مادرِ آبستنِ خط فاصله هاست

پسری خیر ندیدَم که دگر شک دارم...بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم

می پَرم،دلهره کافیست،خدایا تو ببخش...خودکشی دستِ خودم نیست خدایا تو ببخش



ربــنـا آتـنـا " تـو " را لطفا

••
❤️
8

نقل قول
Wednesday 07 August 2013, 04:26
ارسال: #4
RE: اشعار علیرضا اذر

می روم تا درو کنم خود را

از زنانی که خیس پاییزند

از زنانی که وقت بوسیدن

غرق آغوشت اشک میریزند




میروم طرح غصه ای باشم

مثل اندوه خالکوبی هاش

میروم تا که دست بردارم

از جهان مخوف خوبی هاش




مثل تنهایی ِ خودم ساکت

مثل تنهایی ِ خودم سر سخت

مثل تنهایی ِ خودم وحشی

مثل تنهایی ِخودم بد بخت




هر دوتا کشته مرده ی مُردن

هر دوتا مثل مرد آزرده

هر دوتا مثل زن پر از گفتن

هر دوتا پای پشت پا خورده




ما جهانی شبیه هم بودیم

آسمان و زمینمان با هم

فرقمان هم فقط در اینجا بود

او خودش بود و من خودم بودم




در نگاهش نگاه میکردم

در نگاهش دو گرگ پنهان بود

نیش تیز کنار ابروهاش

او هم از توله های آبان بود




با تو ام قاب عکس نارنجی

با تو ام زر قبای پاییزی

در نگاهت حضور مولانا است

پا رکاب دو شمس تبریزی



توی چشمت دوباره ماهی ها

توی چشمت عمیق اقیانوس

توی چشمت همیشه دعوا بود
بین هر هشت دست اختاپوس



توی چشمت چقدر آدم ها
داس ها را به باغ من زده اند
سیب بکری برای خوردن نیست
تا ته باغ را دهن زده اند




در سرت دزد های دریایی

نقشه ام را دوباره دزدیدند

اجتماعی که سارقت بودند

از تو غیر از بدن نمیدیدند




از تو غیر از بدن نمیخواهند

کرم هایی که موریانه شدند

عده ای هم که مثل من بودند

ساکنان مریض خانه شدند




ساکنان مریض خانه شدیم

حال ما را اگر نمیدانی

عقربی را دچار آتش کن

اینچنین است مرد آبانی



ماده جغد سفید من برگرد

بوف کورم ، چقدر گمراهی ؟

من هدایت شدم..خدا شاهد

بار کج هم به منزلش گاهی..




بار کج هم به منزلش برسد

آه من هم نمیرسد به تنت

قاصدک های نامه بر گفتند

شایعه است احتمال آمدنت




عشق من در جنون خلاصه شده

دست من نیست ، دست من ، عشقم

دست من ناگهان به حلقومت

مرگ من ،دست و پا نزن عشقم





من مریضم که صورتم سرخ است

شاعری که چقدر تب دارم

اندکی دوست رو به رو با من

یک جهان دشته از عقب دارم



در سرم درد های مرموزی است
مغزم از شعر مرده پر شده است
خط و خوط نوار مغزی گفت
شاعر این شعر هم تومور شده است




من سه تا نطفه در سرم دارم

جان من را سه شعر میگیرد ؟

خط و خوط نوار مغزی گفت

فیل هم با سه غده میمیرد





بیت هایی که آفریدمشان

در پی روز قتل عام منند

هر مزاری علیرضا دارد

کل این قبر ها به نام منند




مرگ مغزی است طعم ابیاتم

مزه ی گنگ و میخوشی دارم

باورم کن که بعد مردن هم

حس خوبی به خود کشی دارم





کار اهدای عضو هایم را

به همین دوستان اندکم بدهید

چشم و گوشم برای هر کس خواست

مغز من را به کودکم بدهید




در سرم رنج های فرهاد است

یک نفر بعد من جنون باید

تیشه ام را به دست او بدهید

بعد من کاخ بیستون باید...





وای از این مرد زرد پاییزی

وای از این فصل خشک پا خوردن

وای از این قرصهای اعصابی

وقت هر وعده بیست تا خوردن




مرد آبانی ام بفهم احمق


لحظه ای ناگهان که من باشم

هر چه ضد و نقیض در یک آن

کوچک بی کران که من باشم




مرد آبانی ام که قنداقی

وسط سردی کفن بودم
بعد سی سال تازه فهمیدم

جسدی لای پیرهن بودم





جسد شاعری که افتاده

از نفس ،از دوپا، از هر چیز
سال تحویلتان بهار اما
سال من از اواسط پاییز




زردی ام از نژاد فصلم بود

سرخی ام از تبار برگی که

روز میلادم از درخت افتاد

زیر رگباری از تگرگی که




از تبار جنون پاییزی

کاشف لحظه های ویرانی

عقربی در قمر تمرکیدیم

وای از این اجتماع آبانی

من تو ام من خود تو ام شاید

شعر دنبال هردومان باشد

نیمه ای از غمم برای تو تا

خودکشی مال هر دومان باشد




ربــنـا آتـنـا " تـو " را لطفا

••
❤️
8

نقل قول
Thursday 10 July 2014, 01:22 (آخرین ویرایش در این ارسال: Thursday 10 July 2014 01:22 ، توسط elina.)
ارسال: #5
RE: اشعار علیرضا اذر
حرفــت هــمه جـا هسـت

چه بایـد بکنـــم ؟

با ایـن همـه بــن بسـت

چه بایـد بکنــــم ؟



*
علیرضا آذر


درون مـرا هیـچ کـس نمـی توانـد ببینـد ،
حتـی نزدیـک تریـن کسـانِ مـن ،
تـازه چـه مـی تـوانند بـکنند ؟
در نهـایت احسـاس همـدردی ...

نقل قول
Thursday 10 July 2014, 01:41
ارسال: #6
RE: اشعار علیرضا اذر
چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است


*
علیرضا آذر


درون مـرا هیـچ کـس نمـی توانـد ببینـد ،
حتـی نزدیـک تریـن کسـانِ مـن ،
تـازه چـه مـی تـوانند بـکنند ؟
در نهـایت احسـاس همـدردی ...

نقل قول
Thursday 10 July 2014, 01:46
ارسال: #7
RE: اشعار علیرضا اذر
زیبایی تو مانند ماه است
برای دیدنت
باید
شب را زنده داشت ..


*
علیرضا آذر


درون مـرا هیـچ کـس نمـی توانـد ببینـد ،
حتـی نزدیـک تریـن کسـانِ مـن ،
تـازه چـه مـی تـوانند بـکنند ؟
در نهـایت احسـاس همـدردی ...

نقل قول
Thursday 10 July 2014, 01:54
ارسال: #8
RE: اشعار علیرضا اذر
بــــه هر چه نمیخواستم رسیدم
جز تو
که مـــــیخواستمت !


*
علیرضا آذر


درون مـرا هیـچ کـس نمـی توانـد ببینـد ،
حتـی نزدیـک تریـن کسـانِ مـن ،
تـازه چـه مـی تـوانند بـکنند ؟
در نهـایت احسـاس همـدردی ...

نقل قول
Monday 25 August 2014, 23:54
ارسال: #9
RE: اشعار علیرضا اذر
"نقش یک مرد مرده در فالت

توی فنجان مانده بر‌ میزم

خط بکش دور مرد دیگر را

قهوه‌ات را دوباره می‌ریزم



زندگی از دروغ تا سوگند

خسته از زیر و روی رو در رو

زیر صورت هزارها صورت

خسته از چهره‌های تو در تو



چشم بستی به تخت طاووسم

در اتاقی که شاه من بودم

مرد تاوان اشتباهت باش

آخرین اشتباه من بودم"



چشم واکردم از تو بنویسم

لای در باز و باد می‌آمد

از مسیری که رفته بودی داشت

موجی از انجماد می‌آمد



مفت هم بوسه‌ام نمی‌ارزد

وای از این عشق‌های دوزاری

هی فرار از دو سوی خود رفتن

آخ از این مردهای اجباری...



مثل ماهی معلق از قلاب

زیر بار الاغ‌ها مردن

بر چلیپای تخت‌ها مصلوب

با خودت در اتاق‌ها مردن



زندگی از دروغ تا سوگند

خسته از زیر و روی رو در رو

زیر صورت هزارها صورت

خسته از چهره‌های تو در تو



بی‌­گناه از شکنجه‌ها زخمی

پشت هم اتهام‌ها خوردن

هق هق از درد و الکن از گفتن

انتهای کلام را خوردن



غرق ِ در موج‌های پیش آمد

گوشه‌ی گوش‌های دور از من

پشت سکان خدا نشست اما

باز هم ناخدا پرستیدن



دل به دریای هر چه باداباد

قایقم را به بادها دادم

ناگزیر از گریز از ماندن

توی شیب مسیر افتادن



بادبان پاره، عرشه بی‌سکان

قایقم رفت و قبل ساحل مرد

پیکرش داشت وقت جان کندن

روی گل‌ها تلو تلو می خورد...



دستم از هرچه هست کوتاه است

از جهان قایقی به گل دارم

بشنو ای شاه ِ گوش ماهی‌ها

دل اگر نیست درد و دل دارم !



چشم واکردم از تو بنویسم

لای در باز و باد می آمد

از مسیری که رفته بودی داشت

موجی از انجماد می‌آمد



با زبان، با نگاه، با رفتن

زخم جز زخم‌های کاری نیست

پای اگر بود پای رفتن بود

دست اگر هست دست یاری نیست



از کمرگاه چله‌ها رفتند

از پی تیرها نباید گشت

چشم بردار علیرضا بس کن

"از کمان رفته بر نخواهد گشت"



آسمان هیچ ِ سربلندی بود

از صعودی که نیست افتادم

لااقل با تو بال وا کردم

زندگی را اگر هدر دادم



استخوان وفا به دندانم

زوزه از سوز، مثل سگ مردن

زندگی چوب لای چرخم کرد

پشت پا پشت استخوان خوردن



لاشه‌ی باد کرده‌ای بودم

آمد از روبرو ولی نشناخت

صورتی را که دوستش می‌داشت

چهره چرخاند و تف زمین انداخت



این منم مرد تا همین دیروز

مرد پابند آرزوهایت

مرد یک عمر کودکی کردن

لابه‌لای بلند موهایت



خاطرت هست روزگارم را

جایگاه مقدسی بودم

وزن یک عشق روی دوشم بود

من برای خودم کسی بودم



من برای خودم کسی هستم

دور و بر خـُرده عشق هم کم نیست

آنکه دل از تو برد هر کس هست

بند انگشت کوچکم هم نیست



می‌شد از وردهای کولی‌ها

با دعا و قسم طلسمت کرد

می‌شد آن سیب سرخ جادو را

از تو پنهان و با تو قسمت کرد



می‌شد از خود بگیرمت اما

زور بازو به دست‌هایم نیست

می‌شد از رفتنت گذشت اما

جان در اندازه‌های پایم نیست



زندگی سرد بود اما خوب

خانه و سقف و سایه‌ای هم بود

گهگداری نوشته‌ای چیزی

از قلم دستمایه‌ای هم بود



زندگی سرد بود اما عشق

می توانست کارگر باشد

می توان قطب را جهنم کردم

پای دل در میان اگر باشد



خواب دیدم که شعر و شاعر را

هر دو را در عذاب می‌خواهی

از تعابیر خواب ها پیداست

خانه‌ام را خراب می‌خواهی



خانه‌ام را خراب می‌خواهی ؟

دست در دست دیگری برگرد...

دست در دست دیگری برگرد

خانه‌ام را خراب خواهی کرد!



دیگر ای داغ دل چه می‌خواهی

از چنین مرد زیر آواری

رد شو از این درخت افتاده

می‌توانی که دست برداری



لحن آن بوسه‌های ناکرده است

بیت‌ها را جدا جدا کرده است



گفته بودی همیشه خواهی ماند

سنگ بارید شیشه خواهی ماند



گفته بودی ترک نخواهی خورد

دین و دل از کسی نخواهی برد



گفته بودی عروس فردایی

با جهانم کنار می‌آیی



گفته بودی دچار باید بود

مرد این روزگار باید بود



گفته بودی بهار در راه است

ماه باران سوار در راه است



گفته بودی ولی نشد انگار

دست از این کودکانه‌ها بردار



گفته بودم نفاق می‌افتد

اتفاق اتفاق می‌افتد



گفته بودم شکست خواهم خورد

از تو هم ضربه شست خواهم خورد



گفته بودم در اوج ویرانی

از من و خانه رو بگردانی



هر چه بود و نبود خواهد مرد

مرد این قصه زود خواهد مرد



ماجرا زخم و داستان‌ها درد

نازنین پیچ قصه را برگرد...



نازنین قصه‌ها خطر دارند

نقش‌ها نقشه زیر سر دارند



نازنین راه و چاه را گفتم

آخر ِ اشتباه را گفتم



گفتم اما عقب عقب رفتی

شب شنیدی و نیمه شب رفتی



دیدی آخر نفاق هم افتاد

اتفاق از اتاق هم افتاد



از اتاقی که باز تنها ماند

پر کشیدی و لای در واماند



چشم باز کردم از تو بنویسم

لای در باز و باد می‌آمد

از مسیری که رفته بودی داشت

موجی از انجماد می‌آمد



با دعاهای پشت در پشتم

باید این درد مختصر می‌شد

حرف‌ها را به کوه می‌گفتم

قلبش از موم نرم تر می‌شد



بین این ماه‌های هر جایی

ماه من در محاق می‌افتد

قصه در خانه پیش می‌آید

اتفاق از اتاق می‌افتد



در اتاقی که پیش از این‌ها

در سرت فکر و ذکر رفتن داشت

در اتاقی که روی کاشی‌هاش

پشت پاهات آرزو می‌کاشت



لای دیوارها چروکیدن

در نمایی که تنگ‌تر می‌شد

هر چه این دوربین جلو می‌رفت

مرگ من هم قشنگ‌تر می‌شد



خارج از قسمتی که من باشم

در اتاقی که ضرب در مردم

نان از این سفره دور خواهد شد

ده طرف داس و یک طرف مردم



نقش یک مرد مرده در فالت

توی فنجان مانده بر میزم

خط بکش دور مرد دیگر را

قهوه‌ات را دوباره می‌ریزم



چشم بستی به تخت طاوسم

در اتاقی که شاه من بودم

مرد طاوان اشتباهت باش

آخرین اشتباه من بودم



دردسرهای ما تفاوت داشت

من سرم گرم پای بستن بود

نقشه‌های می‌کشید چشمانت

چشم‌ها چشم ِ دل شکستن بود



در نگاهت اتاق زندان است

این طرف سفره‌های اجباری

آن طرف در بساط خود خوردن

هر طرف حکم دیگر آزاری



غوطه ور در سیاه شب بودم

صبح فردای آنچه را دیدن

در خیالم نرفته برمیگشت

هم تورا هم مرا نبخشیدن



جای پاهای خیس از حمام

تا اتاقی که رفتنت را رفت

یک قدم مانده بود تا برگرد

یک قدم مانده تا تنت را ... رفت



چشم وا کردم از تو بنوسیم

لای در باز و باد می‌آمد

از مسیری که رفته بودی داشت

موجی از انجماد می‌آمد



رفته‌ای،کوله پشتی‌ات هم نیست

رفتی اما اتاق پابرجاست

گیرم از یادِ هردومان هم رفت

خاطراتِ چراغ پابرجاست



شاهدان حرف‌های پنهانند

آن چراغی که تا سحر می‌سوخت

گوشِ خود را به حرفِ ما می‌داد

چشمِ خود را به چشمِ ما می‌دوخت



لای در باز و سوز می‌آمد

قلبم آتشفشانی از غم بود

عقده‌ها حس و حالِ طغیان داشت

کنجِ پاگرد یک تبر هم بود



زیر پلکم تگرگ باران بود

در اتاقم که هوا ابری شد

رو به آینه حرص‌ها خوردم

کینه‌ام سینه‌ی ستبری شد



رو به برفی سپید می‌رفتم

ردِ پاهات رو به خون می‌رفت

مثل گرگی که بوی آهو را

عطرِ موهات تا جنون می‌رفت



با نگاهی دقیق می‌گشتم

هی به دنبال جای پا بودم

ذهنِ هر آنچه بود را خواندم

لای جرزِ نشانه‌ها بودم



تا نگاهی به پشتِ سر کردم

پشتِ هر جای پا درختی بود

این درختان هویتم بودند

من،تبر...انتخاب سختی بود



ترسم از مرگ بیشتر می‌شد

تا تبر روی دوش چرخاندم

هر درختی که ضربه‌ای می‌خورد

زیرِ آوارِ درد می‌ماندم



توی هر برگ،هم تو هم من بود

ساقه‌ها ساقِ پای ما بودند

آن تبر حکمِ قتلِ ما را داشت
این درختان به جای ما بودند ..



ربــنـا آتـنـا " تـو " را لطفا

••
❤️
8

نقل قول
Wednesday 03 September 2014, 13:37
ارسال: #10
RE: اشعار علیرضا اذر
چشمان تو یادم داد فریاد کشیدن را
تا قله به سر رفتن از کـــوه پریدن را


اصرار نکن بانو این پیچ و خم وحشی
در مسخره پیچانده رویای رسیدن را

تا شوق سخن رویید رگبار سکوت آمد
تا در تن خود گیــرد گلــــواژه گزیدن را

با اینکه دهان‌ها را ایمان و قسم بسته
از گوش کــــه می‌گیرد آیات شنیدن را

تا بوده همین بوده از کاسه‌ی هم خوردیم
در ما ابدی کـــردند آییــــن چریدن را

من داس تو را خوردم احساس مرا خوردی
بیرون نکشاندیم از خود حس جویدن را

باید کـــه ز سر گیرد در حـول و ولا قلبت
در قل قل خون بم‌بم در سینه طپیدن را

وقت است غزل دیگر از قافیه برگردی
تصویر کسی باشی از درد کشیدن را

مفعول و مفاعیلن ای اسب غزل هی هی
باید کـــه بــــه هم ریــزی اوزان تتن تن را

از سُم سُم ِسُم کوبم دنیا ضربان میزد
بستند بـــه بازویـــم بازوی فلاخـــن را

در ذهن پلیدش زن هر لحظه در این نیت
بالا بزند دائــــم آن دامن ساتــــن را

با دود دو تــا سیگار آینده کدر میشد
آورد کنار تخت نی نامه و سوسن را

حالا سه نفـــر هرزه با هر چه که نامشروع
هی شعر به هم دادند ! آن جنس مدون را

تصویر بدی دارد آن نیمه‌ی لخت عشق
از بستر خود کم کرد اندازه‌ی یک زن را

در مصـــرع پایانـــی از قلـــه صدا بارید
بنشین
و
تماشا
کن
از
کوه
پریدن
را



ربــنـا آتـنـا " تـو " را لطفا

••
❤️
8

نقل قول


موضوع های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  اشعار لیلا کرد بچه رها 30 4,238 Saturday 01 June 2019 20:30
آخرین ارسال: roghayeh
  اشعار دکتر سید مهدی موسوی گلایه 139 32,850 Tuesday 26 March 2019 00:16
آخرین ارسال: گلایه
  اشعار امید صباغ نو helia 33 4,836 Saturday 09 March 2019 16:02
آخرین ارسال: alighify07
  فراق در اشعار پارسی گلایه 22 1,742 Thursday 07 March 2019 07:34
آخرین ارسال: گلایه
  اشعار سید تقی سیدی گلایه 19 4,121 Saturday 24 November 2018 13:07
آخرین ارسال: گلایه

پرش به انجمن:



زمان کنونی: Wednesday 17 July 2019, 08:36