خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
شرایط تحصیل در استانبول
hexa12 hexa12 0 48
گریتینگ چیست ؟
kian2137 kian2137 0 43
کبد چرب و علائم آن؟؟
ghazal_01 niloofarmajdi 4 3733
انواع مختلف شارژرهای مختلف را می شناسید؟
niloofarmajdi niloofarmajdi 0 40
مزیت های سرور مجازی میکروتیک چیست
pouyanweb98 pouyanweb98 0 38
رمان شما که غریبه نیستید+لینک دانلود
mohadese mmmmaaammmaann 5 1819
همین الان تو چه فکری هستی؟ (22)
گلایه luna 521 21896
شب های اواکسی ...
user luna 933 114462
"امضاهای " من!!!
دخترمشرقى luna 321 51953
دلت میخواد نفر بعدیت کی باشه ؟ ( 3 )
sana luna 821 63229
به نظرت نفر قبلیت چه رنگیه؟
فرشاد شاه luna 614 30884
ساختار داخلی لنگه درب های ضد سرقت ایستادر و انواع رویه ها
istadoor istadoor 0 51
دندانپزشکی در خواب یا سدیشن چیست؟
دندانپزشکی رایا دندانپزشکی رایا 0 44
آیا استفاده از شارژر فندکی به باتری گوشی آسیب می رساند؟
niloofarmajdi niloofarmajdi 0 47
طراحی سایت آگهی
sitecode sitecode 0 60
با وارد کردن شماره موبایل آدرس مالکش رو از طریق ماهواره پیدا کنید
geddis زهراجزایری 27 55031
دلتنگ و دلتنگی...
غزل m@rzieh 39 6588
دل...
گلایه m@rzieh 189 26638
طراحی سایت و انتخاب رنگ مناسب
sitecode sitecode 0 46
کفش طبی زنانه از کجا اینترنتی بخرم؟
lemonn lemonn 0 50
دلــنوشتــــه (2)
roshanak.m luna 156 28966
تفاوت سرور مجازی و اختصاصی و ویژگی آن ها
pouyanweb98 pouyanweb98 0 48
طراحی فروشگاه اینترنتی
zahrahmd zahrahmd 0 71
انتخاب اجباری برای نفر بعدی (6)
گلایه نینجا 1 658 44039
معرفی ابزارهای ایجاد پالت رنگی در طراحی سایت
sitecode sitecode 0 76
۴ نکته مهم برای افزایش امنیت سرور مجازی
webpouyanii webpouyanii 0 78
مشخصات کانکس نگهبانی و کیوسک نگهبانی
pouriaci pouriaci 0 70
بیا بگو همین الان دلت چی میخواد؟ (5)
گلایه luna 218 13248
تایپیک عکس های سیاه و سفید
niloofar niloofar 103 69739
دوستان آواکسی هر وقت وارد سایت آواکس شدی یه جمله اینجا بنویس.
rapr niloofar 739 87321
عکس نوشته های من
niloofar niloofar 3 1786
معرفی بهترین گوشی های برای گرفتن سلفی
niloofarmajdi moonlover 1 72
برای ساخت استخر کدوم روش بهتره؟
volghan moonlover 1 78
محلی برای طرح سوالات و مشکلاتی که به ان برخورد میکنید
admin farhadsevoom 1965 240710
عکس مدل ساعت مردانه سال 2020 (سری2)
bitaaa moonlover 13 233
عکس مدل ساعت مردانه سال 2020
bitaaa moonlover 9 120
عکس از مدل های جدید انگشتر 2020 (سری 3)
javane75 moonlover 14 305
عکس از مدل های جدید انگشتر 2020 (سری 2)
javane75 moonlover 9 139
عکس از مدل های جدید انگشتر 2020
javane75 moonlover 9 179
گالری تصاویر طراحی ناخن مخصوص فصل زمستان 2020
setare-76 moonlover 24 349

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
مجموعه داستان های کوتاه( واقعی و غیر واقعی و زیبا )زمان کنونی: Sunday 23 February 2020, 04:33
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: حسام الدین
آخرین ارسال: sirjan.rap
پاسخ: 645
بازدید: 162223
 
امتیاز دهید:
  • 106 رأی - میانگین امیتازات : 2.9
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مجموعه داستان های کوتاه( واقعی و غیر واقعی و زیبا )
Friday 14 August 2009, 15:29
ارسال: #21
RE: مجموعه داستان های کوتاه( واقعی و غیر واقعی و زیبا )

یک داستان کوتاه با مزه



صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره - سلام . کیه؟

- سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!

- نمیشه! –

 چرا؟

- چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن! ... سکوت ...

- بابایی ما که عمو حسن نداریم!

- چرا داریم. الآن پهلو مامانه.

- ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!

- چشم بابا! ... ... چند دقیقه بعد ...

- بابا جون گفتم. –

 خوب چی شد؟

- هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره دیگه؟

- خوب عمو حسن چی؟

- عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همون تو خوابیده!

- استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره 9999999 نیست؟

- نه!

- ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم!!!

نقل قول
Friday 14 August 2009, 15:30
ارسال: #22
Re:مجموعه داستان های کوتاه( واقعی و غیر واقعی و زیبا )

پسرک با چشمانی پراشک٬ باپاهای برهنه روی برفها ایستاده بود و باحسرت به ویترین فروشگاهی نگاه  می کرد. زنی در حال عبور او را دید... زن او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت:

مواظب خودت باش ...

پسرک پرسید: ببخشید!

شما خدا هستید؟

زن لبخند زد و پاسخ داد

… نه٬من فقط یکی از بنده های خدا هستم

پسرک گفت:

می دانستم با خدا نسبتی دارید .!!!

نقل قول
Friday 14 August 2009, 15:40
ارسال: #23
RE: مجموعه داستان های کوتاه( واقعی و غیر واقعی و زیبا )

شام آخر

 


 

لئوناردو داوینچی موقع كشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگی شد، می بایست "نیكی" را به شكل عیسی" و "بدی" را به شكل " یهودا" یكی از یاران عیسی كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر می كرد.كار را نیمه تمام رها كرد تا مدل ها ی آرمانی اش را پیدا كند. روزی دریك مراسم همسرایی, تصویر كامل مسیح را در چهرة یكی از جوانان همسرا یافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نكرده بود. كاردینال مسئول كلیسا كم كم به او فشار می آورد كه نقاشی دیواری را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا كلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمی فهمید چه خبر است به كلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی كه به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری كرد. وقتی كارش تمام شد گدا، كه دیگر مستی كمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز كرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: كی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنكه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی كه در یك گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پراز روًیایی داشتم، هنرمندی از من دعوت كرد تا مدل نقاشی چهرة عیسی بشوم! "می توان گفت: نیكی و بدی یك چهره دارند ؛ همه چیز به این بسته است كه هر كدام كی سر راه انسان قرار بگیرند." پائولو كوئیلو




http://pnvp.com/weblog/wp-content/uploads/2007/02/lastsupperfull.jpg

نقل قول
Saturday 15 August 2009, 10:28
ارسال: #24
Re:مجموعه داستان های کوتاه( واقعی و غیر واقعی و زیبا )
در نهایت مضمون طنز بعضی از این نوشته های شما
عبرت ها و پندهایی هست که به چشم میخوره
که گاهی هیچ وقت قابل جبران نیست
و فرصت دوباره ای برای انسان پیش نمیاد
فکر کردم دوستان اینجات داستان های واقعی از خودشون رو قرار دادند و خواستم یه داستان واقعی برای خودم که واقعا آویزه گوشم کردم و میتونست زندگی من رو 180 درجه تغییر بده قرار بدم که دیدم روند تاپیک یه شکل دیگه هست
فقط خواستم بگم در بیان داستان ها و احساساتتون رعایت کنید دوستان خوبم
شاد باشید و موفق

آدم ها برای چیزهای زیادی خلق شدن ...
ولی هیچ کدوم از اون چیزا تنهایی نیست
نقل قول
Saturday 15 August 2009, 10:52
ارسال: #25
RE: مجموعه داستان های کوتاه( واقعی و غیر واقعی و زیبا )

اول از همه به حسین تبریک می گم که موفق شده و می خوام که همیشه موفق باشه

اینم از داستان

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه

وقتي در حال گريه كردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟

هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. '' آيا اين تبر توست؟'' هيزم شكن جواب داد: '' نه

فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه

فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟

جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد

يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب.هههههههه

هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟

اوه فرشته، زنم افتاده توي آب

فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟

'' آره '' هيزم شكن فرياد زد

فرشته عصباني شد. '' تو تقلب كردي، اين نامرديه

هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني، اگه به جنيفر لوپز '' نه'' ميگفتم تو ميرفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز ''نه'' ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم آره اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره

نقل قول
Saturday 15 August 2009, 16:40
ارسال: #26
RE: داستانی که اشک منو در آورد ( توصیه می کنم شما هم بخونید )

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود

 

 

اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت

 

 

يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

 

 

خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟

 

  

به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم

 

 

روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط يك چشم داره

 

 

فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..

كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...

 

 

 

"روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال كني چرا نمي ميري ؟

 

اون هيچ جوابي نداد....

 

 

حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم

 

 

احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت

 

دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم

 

 

سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم

 

 

اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...

 

 

از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم

 

 

تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من

 

 

اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو

 

 

وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو

دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر

 

  

سرش داد زدم “: چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!”

گم شو از اينجا! همين حالا

 

 

اون به آرامي جواب داد : “ اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي

اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد

 

 

يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار

دانش آموزان مدرسه

 

 

ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم

 

 

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي

 

 

همسايه ها گفتن كه اون مرده

 

 

ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم

 

 

اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

 

 

اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

 

 

خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا

 

 

ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم

 

 

وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم

 

 

آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از

دست دادي

 

 

به عنوان يك مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم

 

 

بنابراين چشم خودم رو دادم به تو

 

 

براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه

 

 

با همه عشق و علاقه من به تو

 

مادرت 

-----------------
اولاد خیلی ظالم می شه!؟!؟

زندگی زیباست اما شهادت زیباتر است
نقل قول
Saturday 15 August 2009, 17:03
ارسال: #27
Re:مجموعه داستان های کوتاه( واقعی و غیر واقعی و زیبا )
من یکی که خیلی مدیونم به مادرم
اما قدر نشناس
تا وقتی از مادرش کسی جدا و دور نشه قدرشو نمیدونه

آدم ها برای چیزهای زیادی خلق شدن ...
ولی هیچ کدوم از اون چیزا تنهایی نیست
نقل قول
Saturday 15 August 2009, 17:30
ارسال: #28
RE: عشق بورزید تا به شما عشق بورزند( داستان پند آموز )

عشق بورزید تا به شما عشق بورزند

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کردکه برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شدکه تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این در حالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای  مقداری غذا تقاضا کند.بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد وبجای غذا فقط یک لیوان اب در خواست کرد. دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمأنینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت:((چقدر باید به شما بپردازم؟))دختر پاسخ داد:((چیزی نباید بپردازی . مادرم به من آموخته که نیکی به دیگران باید بدون هیچ توقع داشتنی باشه )) پسرک گفت:((پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم ))

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اضهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.

دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار وا رائه مشاوره فراخوانده شد . هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و به سرعت بطرف اتاق بیمار حرکت کرد . لباس پزشکی اش را برتن کرد وبرای دیدن مریضش وارد اطاق شد . دراولین نگاه او را شناخت.

سپس به اتاق مشاوره بازگشت تا هرچه زودتر برای نجات بیمارش اقدام کند . از آن روز به بعد زن را مورد توجه هات خاص قرار داد . و سرانجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ،پ یروزی از آن دکتر کلی گردید.

آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود . به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تایید نزد او برده شد . گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آن رادرون پاکتی گذاشت وبرای زن ارسال نمود.

زن از باز کردن پاکت ودیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت . مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد . سرانجام تصمیم گرفت وپاکت راباز کرد . چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود . آهسته آن را خواند:

((بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است.))


زندگی زیباست اما شهادت زیباتر است
نقل قول
Friday 12 March 2010, 21:13
ارسال: #29
داستان چهار کس که زبان هم را نمی فهمیدند

داستان چهار کس که زبان هم را نمی فهمیدند

چهار تن با هم همراه بودند یکی ترک و یکی تازی، یک فارس و یکی رومی. به شهری رسیدند. یکی از راه دلسوزی به آنان  یک درهم  پول داد که غریب بودند.

فارسی زبان: «با این پول انگور بخریم.»
تازی گوی (عرب زبان): «عنب بخریم.»
ترک زبان: «اُزُم بخریم.»
رومی زبان: «استافیل باید بخریم.»

ستیز و جنگ و نزاع در میانشان درگرفت تا جایی که به هم مشت می زدند. حکیمی آنجا رسید و به سخنان آنان گوش داد. او که چهار زبان را می دانست فهمید همه یک چیز می خواهند ولی به زبان خود می گویند. پول آنان را گرفت و رفت برای آنان انگور خرید هر چهار نفر مطلوب خود را دیدند و خوشحال شدند و دعوا پایان یافت. این است کار حکیمان الهی و اولیای خدا.

مرغ ِجان ها را درین آخِر زمان         نیستشان از همدگر یک دم امان
هم سلیمان هست اندر دور ِما     کو دهد صلح و نماند جور ِما
مرغ جانها را چنان یکدل کند      کز صفاشان بی غِش و بی غِل کند


زندگی زیباست اما شهادت زیباتر است
نقل قول
Saturday 13 March 2010, 01:52
ارسال: #30
رفیق خوب

رفیق خوب

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند . یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آنها ساعت ها با یكدیگر صحبت می كردند؛ از همسر، خانواده، خانه ، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف میزدند .


هر روز بعد از ظهر، بیماری كه تختش كنار پنجره بود، می نشست و تمام
چیزهایی كه بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصیف می كرد. بیمار دیگر در مدت این یك ساعت ، با شنیدن حال و هوی دنیای بیرون، روحی تازه میگرفت.



مرد كنار پنجره از پاركی كه پنجره رو به آن باز می شد می گفت. این پارك
دریاچه زیبایی داشت . مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می كردند و كودكان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زیبایی به آنجا بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد .



مرد دیگر كه نمی توانست آنها را ببیند چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می كرد و احساس زندگی میكرد
.



روزها و هفته ها سپری شد . یك روز صبح ، پرستاری كه برای حمام كردن
آنها آب آورده بود ، جسم بی جان مرد كنار پنجره را دید كه در خواب و با كمال آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند.



مرد دیگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند .

پرستار این كار را برایش انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترك كرد .



آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولین
نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیان دازد. حالا دیگر او می توانست زیبای های بیرون را با چشمان خودش ببیند.



هنگامی كه از پنجره به بیرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با یك دیوار بلند
آجری مواجه شد!



مرد پرستار را صدا زد و پرسید كه چه چیزی هم اتاقیش را وادار می كرد همچنین مناظر دلانگیزی را برای او توصیف كند؟

 

 پرستار پاسخ داد:


شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد
اصلأ نابینا بود و حتی نمی توانست این دیوار را هم ببیند!!!


زندگی زیباست اما شهادت زیباتر است
نقل قول


موضوع های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  در تبعید، ۲۳ داستان کوتاه ایرانی dagglr 0 86 Thursday 02 January 2020 10:20
آخرین ارسال: dagglr
  داستان های کوتاه و آموزنده گیلدا مانلی 6 1,284 Thursday 25 October 2018 00:05
آخرین ارسال: گیلدا مانلی
  کامل ترین مجموعه ضرب المثل های فارسی aria 352 79,532 Sunday 25 September 2016 05:39
آخرین ارسال: ramsha
  داستان سه باغ گل moonlover 1 1,367 Monday 15 August 2016 15:25
آخرین ارسال: saharamid
  داستان های کوتاه leila kian 22 5,326 Wednesday 22 June 2016 12:40
آخرین ارسال: leila kian

پرش به انجمن:



زمان کنونی: Sunday 23 February 2020, 04:33