خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
شرایط تحصیل در استانبول
hexa12 hexa12 0 48
گریتینگ چیست ؟
kian2137 kian2137 0 43
کبد چرب و علائم آن؟؟
ghazal_01 niloofarmajdi 4 3733
انواع مختلف شارژرهای مختلف را می شناسید؟
niloofarmajdi niloofarmajdi 0 40
مزیت های سرور مجازی میکروتیک چیست
pouyanweb98 pouyanweb98 0 38
رمان شما که غریبه نیستید+لینک دانلود
mohadese mmmmaaammmaann 5 1819
همین الان تو چه فکری هستی؟ (22)
گلایه luna 521 21896
شب های اواکسی ...
user luna 933 114462
"امضاهای " من!!!
دخترمشرقى luna 321 51953
دلت میخواد نفر بعدیت کی باشه ؟ ( 3 )
sana luna 821 63230
به نظرت نفر قبلیت چه رنگیه؟
فرشاد شاه luna 614 30884
ساختار داخلی لنگه درب های ضد سرقت ایستادر و انواع رویه ها
istadoor istadoor 0 51
دندانپزشکی در خواب یا سدیشن چیست؟
دندانپزشکی رایا دندانپزشکی رایا 0 44
آیا استفاده از شارژر فندکی به باتری گوشی آسیب می رساند؟
niloofarmajdi niloofarmajdi 0 47
طراحی سایت آگهی
sitecode sitecode 0 60
با وارد کردن شماره موبایل آدرس مالکش رو از طریق ماهواره پیدا کنید
geddis زهراجزایری 27 55031
دلتنگ و دلتنگی...
غزل m@rzieh 39 6588
دل...
گلایه m@rzieh 189 26639
طراحی سایت و انتخاب رنگ مناسب
sitecode sitecode 0 46
کفش طبی زنانه از کجا اینترنتی بخرم؟
lemonn lemonn 0 50
دلــنوشتــــه (2)
roshanak.m luna 156 28966
تفاوت سرور مجازی و اختصاصی و ویژگی آن ها
pouyanweb98 pouyanweb98 0 48
طراحی فروشگاه اینترنتی
zahrahmd zahrahmd 0 71
انتخاب اجباری برای نفر بعدی (6)
گلایه نینجا 1 658 44039
معرفی ابزارهای ایجاد پالت رنگی در طراحی سایت
sitecode sitecode 0 76
۴ نکته مهم برای افزایش امنیت سرور مجازی
webpouyanii webpouyanii 0 78
مشخصات کانکس نگهبانی و کیوسک نگهبانی
pouriaci pouriaci 0 70
بیا بگو همین الان دلت چی میخواد؟ (5)
گلایه luna 218 13248
تایپیک عکس های سیاه و سفید
niloofar niloofar 103 69739
دوستان آواکسی هر وقت وارد سایت آواکس شدی یه جمله اینجا بنویس.
rapr niloofar 739 87321
عکس نوشته های من
niloofar niloofar 3 1786
معرفی بهترین گوشی های برای گرفتن سلفی
niloofarmajdi moonlover 1 72
برای ساخت استخر کدوم روش بهتره؟
volghan moonlover 1 78
محلی برای طرح سوالات و مشکلاتی که به ان برخورد میکنید
admin farhadsevoom 1965 240710
عکس مدل ساعت مردانه سال 2020 (سری2)
bitaaa moonlover 13 233
عکس مدل ساعت مردانه سال 2020
bitaaa moonlover 9 120
عکس از مدل های جدید انگشتر 2020 (سری 3)
javane75 moonlover 14 305
عکس از مدل های جدید انگشتر 2020 (سری 2)
javane75 moonlover 9 139
عکس از مدل های جدید انگشتر 2020
javane75 moonlover 9 179
گالری تصاویر طراحی ناخن مخصوص فصل زمستان 2020
setare-76 moonlover 24 349

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
مجموعه داستان های کوتاه( واقعی و غیر واقعی و زیبا )زمان کنونی: Sunday 23 February 2020, 04:44
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: حسام الدین
آخرین ارسال: sirjan.rap
پاسخ: 645
بازدید: 162224
 
امتیاز دهید:
  • 106 رأی - میانگین امیتازات : 2.9
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مجموعه داستان های کوتاه( واقعی و غیر واقعی و زیبا )
Saturday 13 March 2010, 01:55
ارسال: #31
قدرت عجیب یک کودک

قدرت عجیب یک کودک

جمعیتی عظیم، مردی را در خیابان می بردند، بازوهای مرد با ریسمان بسته شده بود. مرد، بلند قد و راست قامت بود، سرش را بالا گرفت و همچون پادشاهی گام برداشت.
از سیمای باوقارش آشكار بود كه او مردمی را كه احاطه اش كرده بودند تحقیر می كرد و از آنان متنفر بود. جمعیتی که با ابراز تنفر فریاد می زدند : "به او شلیك كنید! بكشیدش، همین الآن! گلویش را ببرید! او جنایتكار است! بكشیدش!"

او افسری بود كه، در جریان شورش مردم، از حکومت جانبداری كرده بود. اكنون مردم او را گرفته بودند، و برای اجرای مجازات اش می آوردند.

مرد با شگفتی با خود گفت: "اكنون چه كاری می توانم بكنم؟ خب، هیچ کس برای همیشه پیروز نمی شود. هیچ كاری نمی توانم بكنم. شاید زمان مرگ من فرا رسیده است. شاید این سرنوشت من است." با وجود آنكه ناامید بود، با خونسردی شانه هایش را بالا انداخت و لبخندی سرد به اسیركنندگانش زد.

فریادها ادامه یافت. مرد شنید كه فردی می گوید: "خودش است! همان افسر است! همین امروز صبح بود كه او به طرف ما تیراندازی می كرد."

جمعیت با بی رحمی به جلو فشار آوردند، و او را به جلو بردند. وقتی آن ها به خیابانی كه از اجساد مردگان دیروز پر شده بود آمدند، اجساد هنوز در پیاده روها انباشته شده و توسط سربازان دولت حفاظت می شد. جمعیت خشمگین شدند. "چرا منتظر مانده اید؟ بكشیدش!"

زندانی روی در هم كشید و سر خود را بالاتر گرفت. جمعیت او را تحقیر كردند، اما او بیش تر از آنچه آن ها از او متنفر بودند، از آن ها متنفر بود.

چند زن با هیجان شدید فریاد زدند: "بكشیدش! همه شان را بكشید! جاسوس ها را بكشید! روسا را! وزرا را! اراذل را! همه شان را بكشید!" اما رهبر جمعیت اصرار داشت تا او را جلوتر بیاورند، درست پایین میدان شهر، جایی كه قرار بود جلوی چشمان تمام جمعیت كشته شود.

آن ها خیلی از میدان شهر دور نبودند هنگامی كه، در یك سكوت بی سابقه، گریه ی گوشخراش كودكی در پشت جمعیت شنیده شد!

"پدر! پدر!" پسر بچه ی شش ساله ای از میان جمعیت فشار آورد تا به زندانی نزدیك تر شود. "پدر! آن ها می خواهند با تو چه كنند؟ صبر كن، صبر كن، مرا با خود ببر، مرا ببر."

داد و فریادهای مردم خشمگین در نقطه ای كه كودك بود متوقف شد، جمعیت از هم جدا شدند تا به او اجازه ی عبور بدهند، گویی كودك كنترل عجیبی بر روی مردم داشت.

زنی گفت: "نگاهش كنید! چه پسر بچه ی دوست داشتنی یی!"

كودك فریاد زد: "پدر! من می خواهم با پدرم بروم!"

"چند سالته، بچه؟"

پسر جواب داد: "با پدرم چه می كنید؟"

یكی از مردان از داخل جمعیت گفت: "برو خونه، پسر. برو پیش مادرت."

اما افسر صدای پسرش و آنچه را كه كه مردم به او گفتند، شنیده بود. چهره اش غمگین تر شد، و شانه هایش در میان ریسمان هایی كه او را بسته بود پایین افتاد. او در جواب مردی كه چند لحظه پیش صحبت كرده بود فریاد زد: "او مادر ندارد!"

پسر خود را از میان جمعیت به جلو كشید. سرانجام به پدرش رسید و از بازوهای او بالا رفت. جمعیت به فریاد زدن ادامه داد: "بكشیدش! او را دار بزنید! این رذل را بكشید!"

پدر پرسید: "چرا خانه را ترك كردی؟"

پسر گفت: "آن ها می خواهند با تو چه كنند؟"

"گوش كن، از تو می خواهم كه كاری برای من بكنی."

"چه كاری؟"

"تو كاترین را می شناسی؟"

"همسایه مان؟ البته."

"پس گوش كن. بدو. برو پیش او بمان. من خیلی زود به آنجا می آیم."

پسرك گفت: "من بدون تو نمی روم"، سپس شروع به گریه كرد.

"چرا؟ چرا نمی روی؟"

"آن ها می خواهند تو را بكشند."

"آه نه، این فقط یك بازی است. آن ها فقط دارند بازی می كنند." زندانی با مهربانی پسرش را از خود جدا كرد و خطاب به مردی كه جمعیت را رهبری می كرد گفت:

"گوش كن، هر طور و هر موقع كه می خواهید مرا بكشید، اما این كار را در حضور فرزند من انجام ندهید"، و به پسر اشاره كرد. "برای دو دقیقه مرا باز كنید و دستانم را بگیرید و به فرزندم نشان دهید كه شما دوستان من هستید و قصد هیچ گونه صدمه زدن را ندارید، بعد از این او ما را ترك خواهدكرد. پس از آن... پس از آن می توانید دوباره مرا ببندید، و مرا هرگونه كه می خواهید بكشید."

رهبر جمعیت موافق بود.

سپس زندانی با دستان خویش پسر را گرفت و گفت: "پسر خوبی باش، حالا، فرزندم. برو پیش كاترین."

"اما تو چی؟"

"من خیلی زود در خانه ام، كمی بعد. برو، پسر خوبی باش."

پسر به پدرش زل زد، سرش را به یك طرف كج كرد سپس به طرف دیگر. برای مدتی فكر كرد. "تو واقعاً به خانه می آیی؟"

"برو پسرم، من می آیم."

"می آیی؟" و پسر از پدرش اطاعت كرد.

زنی او را به بیرون جمعیت راهنمایی كرد.

اكنون پسر رفته بود. زندانی نفس خود را فرو برد و سرانجام گفت: "من آماده ام، اكنون می توانید مرا بكشید".

اما پس از آن چیزی رخ داد، چیزی غیرقابل توصیف و دور از انتظار ...

در یك آن، وجدان همه ی آن جمعیت بی رحم و نامهربان كه وجودشان مملو از تنفر بود بیدار شد.

یك زن گفت: "می دانید چه شده؟ بگذارید او برود."

دیگری با او همراه شد: "خداوند در مورد او قضاوت خواهدكرد. بگذارید برود".

دیگران نیز زمزمه كردند: "آری بگذارید برود! بگذارید برود." و بلافاصله تمام جمعیت برای آزادی او فریاد می زدند.

افسر آزادشده و سربلند ـ كه چند لحظه ی پیش از آن جمعیت متنفر بود ـ شروع به گریه كرد. دستانش را بر روی صورتش گذاشت. و سپس، مانند فردی گناهكار، به سوی جمعیت دوید، و كسی او را متوقف نكرد
.

گرچه "خشم" پاسخ طبیعی و موجه در برابر نابرابریها، صدمه دیدن ها یا مورد هر ظلم و خشونتی قرار گرفتن است و این احساس بخشی از احساسات واقعی بشر است، اما "عواطف انسانی" و گذشتی که از محبت حاصل شود نیز حقیقتی است که بشر همواره آن را محترم شمرده است ...


زندگی زیباست اما شهادت زیباتر است
نقل قول
Saturday 13 March 2010, 02:17
ارسال: #32
شهر دزدان

شهر دزدان
شهری بود در پشت کوه های سر به فلک کشیده. شهری که همه اهالی آن شب هنگام و پس از خوردن شام، برنامه عجیب اما مشخصی برای خود داشتند. همراه هر کدامشان همیشه یک دسته کلید بزرگ و البته یک فانوس هم بود. شب که می شد هر کدامشان دسته کلید و فانوسش را برمی داشت و بی خبر، از خانه بیرون می زد. حتما از خودتان می پرسید چه عجیب! یا چرا؟ مگر آن وقت شب، کجا را داشتند که بروند؟ راستش را بخواهید برای دستبرد زدن به خانه همسایگانشان، از خانه بیرون می آمدند. سپیده دم هم که نزدیک می شد، با کیسه ای بر دوش، به سمت خانه هایشان برمی گشتند، با دستی پر و با کلی اسباب و لوازم که دزدیده بودند. شاید باورتان نشود، اما پا به خانه ای می گذاشتند که آن را هم دزد زده بود. خانه خودشان را می گویم. جالب این که در این شهر، تمام اهالی به خوبی و خوشی تمام، کنار یکدیگر زندگی را سپری می کردند. چون خیالشان از همه بابت راحت بود. هر کدامشان می دانست اگر از خانه کسی چیزی دزدیده، دیگری هم به خانه او دستبرد زده است. این طور بود که اصلا عذاب وجدان نداشتند. این زنجیره همان طور که دنباله اش را می گرفتی، ادامه داشت. تا آن جا که آخرین نفرشان، از نفر اول می دزدید. خرید، فروش، تجارت و داد و ستد هم در این شهر، به همین صورت بود. هم خریدارها و هم فروشنده ها، همه شان دزد بودند. با این که می دانستند دارند سر هم کلاه می گذارند، اما باز هم در نهایت صمیمیت و خوشرویی، با هم بده بستان داشتند. البته شهرداری هم به سهم خود، تلاش داشت تا از این خرید و فروش ها، سود بیشتری نصیب خود کند. هر کدام از ساکنان شهر هم به نوبه خود، به هر راهی می زد تا سر شهرداری و اداره مالیات را شیره بمالد. نم پس نمی دادند و با دروغ و کلک، می خواستند سهم شهرداری را هم بالا بکشند. اما با وجود این اوضاع نابسامان، زندگی به آرامی، خوبی و خوشی، در این شهر جریان داشت. همگی شان در نهایت دوستی و صمیمیت، در کنار هم زندگی می کردند. البته اهالی شهر نه خیلی ثروتمند بودند و نه خیلی تهیدست. اما هر طور که بود از طریق دزدی هایی که خودشان هم به خوبی از آن ها خبر داشتند، روزگار می گذراندند.

یک روز نمی دانم چطور شد که گذر یک مرد درستکار و راستگو، به این شهر افتاد. از چه چیز آن شهر خوشش آمده بود را نمی دانم. اما هرچه بود، آن جا را برای اقامتش انتخاب کرد. او برخلاف بیشتر اهالی شهر، شب ها با یک دسته کلید بزرگ و فانوس روشن، برای دزدی از خانه دیگران، کوچه پس کوچه های شهر را پشت سر نمی گذاشت. پس از این که شامش را می خورد، سیگاری دود می کرد و سرش را به خواندن کتاب های داستان گرم می کرد. کتاب هایی که آن ها را، با خودش به آن شهر آورده بود. هر شب دزدهای شهر، سراغ او می آمدند. اما می دیدند که چراغ خانه اش روشن است. به همین خاطر راهشان را کج می کردند و می رفتند سراغ خانه یکی دیگر. روزها همین طور پشت سر هم می گذشت. به جز دزدی، دروغ و کلاهبرداری هم، هیچ اتفاقی در شهر نمی افتاد. مرد تازه وارد و درستکار گاهی میان اهالی شهر می رفت. اما چندان روی خوشی از آن ها نمی دید. چون از او به شدت دلگیر بودند. سرانجام تصمیم گرفتند به او موضوع را بگویند. این که زندگی در آن شهر، جور دیگری است. باید به او می گفتند اگر خودش اهل دزدی نیست، حق ندارد مزاحم کار دیگران شود. آخر می دانید هر شب که او از خانه اش بیرون نمی رفت و چراغ خانه اش روشن بود یکی از خانواده های آن شهر سر بی شام بر زمین می گذاشت. حتی روز بعد هم، چیزی برای خوردن نداشتند. همین موضوع اهالی شهر را، به شدت عصبانی کرده بود.
سرانجام مجبور شدند موضوع را به او بگویند. مرد درستکارهم در برابر سخن آن ها هیچ چیزی برای گفتن نداشت.
به همین خاطر پس از آن و بعد غروب آفتاب، دیگر در خانه نمی ماند. چون از او خواسته بودند از خانه بزند بیرون. او هم می رفت و تا نزدیکی های سپیده دم برنمی گشت. اما هرگز دست به دزدی نمی زد. آخر می دانید! او اصلا اهل این کارها نبود. شب ها از خانه بیرون می آمد و می رفت روی پل شهر می ایستاد و ساعت ها، به امواج آب و جریان رودخانه خیره می شد. بعد هم که هوا کمی روشن می شد، به خانه برمی گشت. خانه ای که دزدها یا همان اهالی شهر، غارتش کرده بودند. البته دیگر داشت به این وضع عادت می کرد. هنوز یک هفته نگذشته بود که مرد درستکار، تمام دار و ندارش را، از دست داد. دیگر حتی چیزی برای خوردن نداشت. دزدان در خانه اش هیچ چیز باقی نگذاشته بودند. حتی کتاب داستان هایش را. اما این وضعیت، برایش رنج آور نبود. چون خودش این طور خواسته بود. مشکل چیز دیگری بود. رفتار و کردارش، انگار جان اهالی شهر را به لب رسانده بود.

چون به همه اجازه داده بود تا به دار و ندارش دستبرد بزنند. اما خودش از کسی هیچ چیزی نمی دزدید. این طور بود که هر سپیده دم یکی از اهالی شهر که به خانه اش برمی گشت، می دید که هیچ چیز از خانه دزدیده نشده است. بله، این درست همان خانه ای بود که باید مرد درستکار به آن دستبرد می زد و از آن جا دزدی می کرد. پس از مدتی وضع مالی آن هایی که شب ها از خانه شان دزدی نمی شد، از دیگران بهتر و بهتر می شد و ثروتی به هم می زدند. آن هایی هم که برای دزدی به خانه مرد درستکار می رفتند، هر سپیده دست خالی برمی گشتند. چون دیگر در آن جا چیزی برای دزدی باقی نمانده بود. به همین خاطر، هر روز وضعشان بدتر می شد و تهیدست تر می شدند. آن ها که وضع شان به لحاظ مالی بهتر شده بود، تصمیم گرفتند مثل مرد درستکار، هر شب پس از غروب و صرف شام، روی پل بروند، آن جا بایستند و به جریان رودخانه خیره شوند. البته ادامه این وضعیت خاطر اهالی شهر را، هر روز آشفته تر می کرد. چون با دزدی نکردن مرد درستکار، برخی اهالی شهر ثروتمندتر می شدند و برخی مسکین تر و نادارتر. پس از مدتی آن ها که وضع شان خوب شده بود و مثل مرد درستکار، پس از غروب و صرف شام، برای گردش و تفریح روی پل می رفتند متوجه شدند اگر به این رفتارشان ادامه دهند، تا چندی دیگر ثروتشان ته می کشد و دوباره تهیدست می شوند. ناگهان نگران شدند و فکری به سرشان زد.
تصمیم گرفتند به همه آن ها که فقیر شده بودند، پولی بدهند تا به جای آن ها، شب ها به دزدی بروند. حتی با آن ها قرارداد بستند و دستمزد هر کدام شان را، مشخص کردند. آن ها با این که وضع شان خوب شده بود، هنوز هم دزد بودند. به همین خاطر در قرار و مدارهایی که با یکدیگر داشتند، مدام سر هم کلاه می گذاشتند. هر کدامشان از دیگری، چیزی بالا می کشید و آن دیگری هم... اما همان طور که می شد حدس زد، باز هم آن ها که ثروتمند بودند پولدارتر می شدند و آدم های مسکین هم فقیرتر. چندی نگذشت که برخی اهالی شهر آن قدر ثروتمند شدند که برای ثروتمند ماندن، دیگر نیازی به دزدی نداشتند. حتی از کسی هم نمی خواستند که به جای آن ها، دزدی کند.

اما هنوز یک مشکل باقی بود. آن ها به این نتیجه رسیدند که اگر دست از دزدی بکشند، در آینده ای نه چندان دور فقیر می شوند. چون به هر حال خواسته یا ناخواسته، آدم های مسکین شهر، به خانه آن ها دستبرد می زدند. دوباره فکری به خاطرشان رسید. در مذاکراتی که با هم داشتند، تصمیم عجیبی گرفتند. فقیرترین آدم ها را استخدام کردند، تا از اموالشان در برابر دستبرد آدم های تهیدست محافظت کنند. این طور شد که اداره پلیس شکل گرفت. پس از آن هم، زندان ها ساخته شد. دیگر هیچ کس جرأت نداشت که و صرف شام، با دسته کلید و فانوس از خانه اش بیرون بزند و برای دزدی، سراغ خانه اهالی شهر برود. حتی دیگرکسی روی پل هم نمی ایستاد، تا به جریان رودخانه خیره شود.
اکنون دیگر چند سال از آمدن مرد درستکار به آن شهر می گذشت و اهالی آن جا کوچک ترین حرفی از دزدی، دزدیدن و دزدیده شدن به زبان نمی آوردند. حالا دیگر تمام صحبت ها و حرف هایشان، درباره آدم های ثروتمند و تهیدست شهر بود. اما راستش را بخواهید، تمام آن ها هنوز دزد بودند به جز یک نفر.
همان مرد درستکاری که چند سال پیش، به آن شهر آمده بود. هیچکس نفهمید که او چرا به این شهر آمده بود. اما همه این را فهمیدند که مدتی پیش از فرط گرسنگی، روی همان پلی که از آن جا به جریان رودخانه خیره می شد، جان باخته است!

زندگی زیباست اما شهادت زیباتر است
نقل قول
Monday 15 March 2010, 03:58
ارسال: #33
معجزه دوستت دارم
معجزه دوستت دارم

در قصه اي قديمي حکايت مي کنند که وقتي روزي روزگاري در سرزميني دور ,مردم گناهان بسيار کردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند خداوند بر آن شد تا تنبيهي سخت بر آنها مقرر فرمايد .

تنبيهي سخت تر از آتش و سيل و زلزله و قحطي و بيماري , تنبيهي که نسل ها را سوزنده تر از آتش بسوزاند بي آنکه کسي ببيندش يا بر آن واقف شود.

پس خداوند دو کلمه "دوستت دارم " را از ذهن و قلب مردم پاک کرد چنان که از روز ازل آن کلمات را نه شنيده , نه گفته و نه احساس کرده باشند.

ابتدا همه چيز عادي و زندگي به روال هميشگي خود در گذر بود .اما بلا کم کم رخ نمود . زماني که مادري مي خواست عشقي بي غش تقديم فرزند کند ,هنگامي که دو دلداده مي خواستند کلام آخر را بگويند و خود را يکباره به ديگري واگذارند , آنگاه که انسان ها ,دو همسايه , دو برادر , دو دوست در سينه چيزي گرم و صادقانه احساس مي کردند و مي خواستند که آن را نثار ديگري کنند زبان ها بسته بود و چشم ها منتظر و آن کلامي که پاسخگوي همه آن اين نيازها بود , از دهان کسي بيرون نمي آمد و تشنگي ها سيراب نمي شد. و بعد...

کم کم سينه ها سرد شد , روابط گسست و ملال و بي تفاوتي جايگير شد . ديگر کسي حرفي براي گفتن به ديگري نداشت.آدم ها در خود فسردند و در تنهايي بي وقفه از خود پرسيدند : چه شد که ما به اينجا رسيديم , کدام نعمت از ميان ما رخت بر بست؟ و اندوه امانشان را بريد . خداوند دلش بر اين قوم که مفلوک تر از همه اقوام جهان شده بودند سوخت و کلمات " دوستت دارم " را به ذهن و قلب آنها باز گرداند ...

خدا را شکر که ما هنوز ميتوانيم به يکديگر بگوييم : " دوستت دارم " !


زندگی زیباست اما شهادت زیباتر است
نقل قول
Monday 15 March 2010, 04:01
ارسال: #34
داستان جالب ناقوس گوش بریده
داستان جالب ناقوس گوش بریده
ناقوس هم که خبر ریختن خون کودک و آغاز فاجعه بزرگ مردم را اعلام کرده بود از مجازات در امان نماند: از جایگاه خود فرو افتاد، نشان صلیبش را از دست داد، یک گوشش را بریدند و...
 
الگا فیودوروفنا برگولتس (1975- 1910) شاعر و نویسنده روس. او که دختر یک پزشک پترزبورگی بود از پانزده سالگی فعالیت ادبی داشت. در دهه 1930 چند مجموعه شعر منتشر کرد، ولی عمده شهرت او به واسطه دو اثر منثورش به نام های ستاره های روز و دفترچه لنینگراد است که خاطرات او را از زمان جنگ جهانی دوم و محاصره لنینگراد، به شکلی شاعرانه باز گو می کنند. ستاره های روز برگولتس از نخستین آثار دوره پس از جنگ است که سنت نکوهیده (از نظر کمونیست ها) و فراموش شده تکیه بر فردیت نویسنده را برای هنرمندان روس زنده کرد. نوشته زیر بخشی از همین کتاب است.
 
ناقوس از آن رو چنین نام گرفته بود که در زمان حکومت تزاری، به علت جنایتی، یکی از بر آمدگی های گوشه آن را بریده و رسوایش کرده بودند. در همان لحظه که ولیعهد دمیتری را کشتند، مردم این ناقوس را نواختند و ناقوس برای اعلام خطر به صدا درآمد. اهالی اوگلیچ با صدای آن دویدند و کودک را دیدند که با گلوی بریده در کوره راهی خاکی در خون غلتیده است … خودتان متوجهید وظیفه من نیست درباره آن بحث کنم که ولیعهد خود در حمله صرع به آن حال افتاده بود یا آن که مردم پابرهنه برای قتلش نقشه کشیده بودند. به نظر من، آن چه برای مردم اهمیت داشت آن بود که به سبب برخی توطئه های درباری که برای مردم غیر قابل فهم بود، «کودکی را آزرده» و بدتر از آن، کشته بودند. این برای مردم روس، دردی همیشگی و قانونی تغییرناپذیر است که بعد ها به وسیله فیودور داستایوفسکی به صورت فرمول در آمد: «نباید کودکی گریه کند!» و حالا کودکی بی دفاع را آزرده و کشته بودند. اوگلیچی ها هم که به صدای ناقوس به آن جا دویده بودند خودشان دست به کار اجرای عدالت شدند و قاتلان را قطعه قطعه کردند.
در آن روز، با قتل کودکی کاملا بی گناه، و با صدای ناقوسی که این خبر را اعلام می کرد، دوران آشوب شروع شد. در کتاب های کهن تاریخ آمده است: «ای اوگلیچ، ای شهر نجات یافته الهی! به خاطر خاک روسیه جام زهر نوشیدی…»
تقریبا بیشتر تلخی این جام، بر آمده از ماجرایی بود که پس از آن محاکمه خودجوش آغاز شد. باریس گادونوف بی رحمانه با اهالی اوگلیچ تسویه حساب کرد. دویست نفر به عنوان خائن و قاتل اعدام شدند. زبان بسیاری دیگر را به علت سخنان جسورانه بریدند. شصت خانواده به تبعید به کرانه رود پلیم در سیبری محکوم شدند.
ناقوس هم که خبر ریختن خون کودک و آغاز فاجعه بزرگ مردم را اعلام کرده بود از مجازات در امان نماند: از جایگاه خود فرو افتاد، نشان صلیبش را از دست داد، یک گوشش را بریدند و زبانش را بیرون کشیدند و در میدان شهر، در حضور مردم، صد و بیست ضربه شلاقش زدند. پس از آن، ناقوس گوش بریده (از آن زمان به همین نام خوانده شد) به تبعید محکوم شد، به همان جایی که شصت خانواده اوگلیچی تبعید می شدند، به سیبری. او گلیچی های تبعیدی می بایست آن را تا تبعیدگاهشان با خود حمل می کردند.
آنان راهی سیبری شدند و ناقوس را روی وسیله خاصی شبیه سورتمه دنبال خود می کشیدند. یک سال تمام در راه بودند، تابستان و زمستان، بهار و پاییز. به نوبت سورتمه را می کشیدند و ناقوس سنگین را از باتلاق ها، از شاه راه ها و کوره راه ها، از کوه ها و جنگل ها عبور می دادند. ناقوس گوش بریده بار ها از روی سورتمه پایین افتاد، لبه هایش دندانه دار و رنگش تماما تیره شد. ولی ترک نخورد. بسیاری از اوگلیچی ها به پلیم نرسیدند و در راه مردند، چند نفری هنگام کشیدن سورتمه و زیر ناقوس. ولی هیچ یک از آنان به ناقوس بی احترامی نمی کرد. آنان پیام آور خود را به دنبال می کشیدند، نغمه خوان و شاعر خود را. بله، همین طور بود، هر چند مسلما هیچ یک از اوگلیچی ها به این مساله اعتراف نمی کرد و می بایست دویست و پنجاه سال تمام بگذرد تا لرمانتوف درباره مقام شاعر چنین بسراید:

در روزگار غم و شادی ملت، همچو ناقوسی در برج میدان شهر به صدا در می آمد.
 
….بالاخره ناقوس شورشی با نخستین گروه از تبعیدیان به توبولسک رسید. شاهزاده لابانوف راستوفسکی، سپهسالار آن زمان توبولسک، دستور داد آن را به یکی از کلبه های دولتی تحویل دهند. در آن جا نامش را به عنوان «نخستین تبعیدی بی جان از اوگلیچ» ثبت کردند.
و ناقوس گوش بریده سیصد سال تمام در تبعید بود. بارها افرادی از تحصیل کردگان روس که به تاریخ سرزمین شان علاقه داشتند، از حکومت درخواست کردند تا ناقوس به زادگاهش، به اوگلیچ بر گردانده شود. تزارها یکی پس از دیگری از این کار خودداری می کردند، بیش از چند قرن خودداری کردند. و فقط در 1892، وقتی توانستند از طریق حقوقی ثابت کنند که «نخستین تبعیدی بی جان اوگلیچ» دوره محکومیت خود را به طور کامل سپری کرده است اجازه داده شد که ناقوس را به اوگلیچ باز گردانند.
 
ناقوس باشکوه و جلال بازگشت، بر قایقی که مخصوص او ساخته شده بود. روی ولگا شناور شد، در همان راه بازگشت، گوش و زبانش را به او بازگرداندند و با شکوه و جلال از او استقبال کردند: روحانیان ارشد کلیسا، مردم، روشنفکران. ناقوس در پایان شب به اوگلیچ رسید. آن جا در نزدیکی عمارت بزرگ شهر، چیزی شبیه به ناقوس گاهی کم ارتفاع برایش ساخته بودند و شبانه آن را در آن جا آویختند و قراولان ویژه تمام شب در کنار ناقوس شورشی کشیک دادند. هنگام صبح نیز با حضور جمعیت عظیمی از مردم مراسم دعای باشکوهی بر گزار شد و پس از آن، به جای مراسم پیمودن صلیب، همه اوگلیچی ها از زیر ناقوس رد شدند و هر یک از آنان طنابی را که به زبان ناقوس بسته شده بود می کشید و زبان ناقوس، بی وقفه به کناره های دندانه دار آن می خورد و ناقوس همانند سیصد و یک سال پیش می خواند و می نواخت، فقط این بار ساعت های متمادی…
 
ولی گوش بریده در جایگاه ناقوس کلیسا افراشته نشد: حتی روحانیان کلیسا فهمیده بودند که ناقوس نه به سبب خصلت مذهبی، بلکه به علت وجهه شورشی و مردمی خود، بازگشته و با استقبال رو به رو شده است. مقامات کلیسا و حکومت ناچار شده بودند ناقوس را به زادگاهش بازگردانند و با احترام از او استقبال کنند، ولی این ناقوس نمی توانست مردم را به عبادت فرا خواند، نمی شد در این مورد به او اعتماد کرد! به همین علت، ناقوس در عمارت و موزه دمیتری آویخته شد، ولی باز به گونه ای که بتوان از زیر آن عبور کرد. من هم به یاد دارم زمانی که هنوز با مادرم در اوگلیچ زندگی می کردیم و من هنوز ایمان داشتم، هر سال در پانزدهم مه – روز ولیعهد دمیتری- برای مراسم نیایش صبح گاهی به کلیسای «دمیتری غرقه به خون» می رفتیم و پس از مراسم، همانند همه اوگلیچی ها، در موزه از زیر ناقوس رد می شدیم و آن را می نواختیم و درست بالای سرمان، آوایی تاریک طنین انداز می شد که از دور دست ها می آمد. از گذشته ای بی آغاز و در عین حال، گویی از سینه ات بر می خاست.
هنگامی که به شهر دوران کودکی ام باز گشتم، بسیاری چیز ها در آن نبود. سرپرست جوان موزه، که صورتی گرد و بی فاوت داشت و چندان به کارش وارد نبود، بی تفاوت مرا در موزه گرداند و تقریبا درباره هیچ چیز نمی توانست توضیحی بدهد. من فقط یک آرزو داشتم: که او سکوت کند و بگذارد که من به صداها، بوها، و خاطراتی که از کودکی سخت و عزیزمان سرازیر می شد گوش فرا دهم.
هنگامی که وارد تالار دمیتری شدیم و من ناقوس را سرجای خودش دیدم، در درون خود، صدای آن را شنیدم… ولی دلم می خواست خودم امتحان کنم: آیا واقعا پس از چنین سال هایی که از زندگی ام، پس از جنگ جهانی دوم، پس از محاصره لینگراد، باز هم این صدا را به گوش خواهم شنید؟ می دانستم که رسم رد شدن از زیر ناقوس مدت هاست که وجود ندارد و به فراموشی سپرده شده است… و ناگهان خواسته ای عجیب و اجتناب نا پذیر مرا فرا گرفت.
فقط سرپرست موزه و من در تالار بودیم.
از او پرسیدم: «ممکن است من این ناقوس را بنوازم؟»
نگاهی به من انداخت که انگار مزاحمتی برایش فراهم کرده ام. از آن رسم کهن، اطلاعی نداشت، همان طور که احتمالا از تاریخچه ناقوس نیز آگاه نبود.
با تردید گفت: «بفرمائید.»
 
زیر ناقوس ایستادم و طناب را با قدرت کشیدم. ناقوس بالای سرم شروع به خواندن و نواختن کرد، درست مثل آن موقع، ولی به هر حال این صدا، اینک برای من سرشار از نیرویی تازه و معنایی تازه بود: صدایی بود که به همه کسانی که باز در فکر آزردن بچه ها با جنگ و گرسنگی و یتیمی بودند هشدار می داد که مکافاتی در کمین است، هشدار می داد که پیش از همه، ناقوس شاعر در مقابل او به پا می خیزد.

زندگی زیباست اما شهادت زیباتر است
نقل قول
Monday 07 June 2010, 11:17
ارسال: #35
مادر. . . . ( چه کلمه آشنایی )

مادر 0 . . . . ( چه کلمه آشنایی )

مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.



وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه میکرد.


مرد نزدیک رفت و از او پرسید: دختر خوب چرا گریه میکنی؟


دختر در حالی که گریه میکرد، گفت: میخواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی ... فقط 75 سنت دارم، درحالی که گل رز 2 دلار میشود.


مرد لبخند زد و گفت: با من بیا، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ میخرم .

وقتی از گلفروشی خارج میشدند، مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ میخواهی ترا برسانم؟


دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به طرف قبرستان اشاره کرد.


مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت و طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.


زندگی زیباست اما شهادت زیباتر است
نقل قول
Monday 07 June 2010, 19:22
ارسال: #36
خدا هست
خدا هست
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

زندگی زیباست اما شهادت زیباتر است
نقل قول
Monday 07 June 2010, 19:28
ارسال: #37
فقط برای خودت!
فقط برای خودت!
روزی پسـری جـوان و پرشـور از شهـری دور نزد شیوانا آمد و به او گفت که می خواهد در کمترین زمان ممکن درس های معرفت را بیاموزد و به شهر خودش برگردد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: برای چه این قدر عجله داری!؟
پسرک پاسخ داد: می خواهم چون شما مرد دانایی شوم و انسان های شهر را دور خود جمع کنم و با تدریس معرفت به آن ها به خود ببالم!
شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو هنوز آمادگی پذیرش درس ها را نداری! برگرد و فعلاً سراغ معرفت نیا!
پسرک آزرده خاطر به شهر خود برگشت. سال ها گذشت و پسر جوان به مردی پخته و باتجربه تبدیل شد. ده سال بعد او نزد شیوانا بازگشت و بدون این که چیزی بگوید مقابل استاد ایستاد! شیوانا بلافاصله او را شناخت و از او پرسید : آیا هنوز هم می خواهی معرفت را به خاطر دیگران بیاموزی؟!
مرد سرش را پایین انداخت و با شرم گفت: دیگر نظر دیگران برایم مهم نیست. می خواهم معرفت را فقط برای خودم و اصلاح زندگی خودم بیاموزم. بگذار دیگران از روی کردار و عمل من به کارآیی و اثر بخشی این تعلیمات ایمان آورند.

شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو اکنون آمادگی پذیرش تمام درس های معرفت را داری. تو استاد بزرگی خواهی شد! چرا که ابتدا می خواهی معرفت را با تمام وجود در زندگی خودت تجربه کنی و آن را در وجود خودت عینیت بخشی و از همه مهم تر نظر دیگران در این میان برایت پشیزی نمی ارزد!


زندگی زیباست اما شهادت زیباتر است
نقل قول
Monday 07 June 2010, 19:32
ارسال: #38
متشکرم (اثر آنتوان چخوف )

 متشکرم (اثر آنتوان چخوف)

همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی اِونا » پرستار بچه هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .
به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلی اِونا»! می****دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم این طور نیست؟
- چهل روبل .
- نه من یادداشت کرده ام، من همیشه به پرستار بچه هایم سی روبل می دهم. حالا به من توجه کنید..
شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز
- دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده ام. که می شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می دانید یکشنبه ها مواظب «کولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون می رفتید.
سه تعطیلی .. . . «یولیا واسیلی اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین های لباسش بازی می کرد ولی صدایش درنمی آمد.
- سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می گذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا» بودید فقط «وانیا» و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه ها باشید.
دوازده و هفت می شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی ها ؛ آهان، چهل و یک روبل، درسته؟
چشم چپ «یولیا واسیلی اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانه اش می لرزید. شروع کرد به سرفه کردن های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.
- و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید ..
فنجان قدیمی تر از این حرف ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب****ها رسیدگی کنیم.
موارد دیگر: بخاطر بی مبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ۱۰ تا کسر کنید. همچنین بی توجهیتان
باعث شد که کلفت خانه با کفش های «وانیا » فرار کند شما می بایست چشم هایتان را خوب باز می****کردید. برای این کار مواجب خوبی می گیرید.
پس پنج تا دیگر کم می کنیم.
در دهم ژانویه ۱۰ روبل از من گرفتید…
« یولیا واسیلی اِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم.
- امّا من یادداشت کرده ام ..
- خیلی خوب شما، شاید …
- از چهل ویک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می ماند.
چشم هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می درخشید. طفلک بیچاره !
- من فقط مقدار کمی گرفتم ..
در حالی که صدایش می لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر..
- دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه تا، سه تا، سه تا . . . یکی و یکی.
- یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
- به آهستگی گفت: متشکّرم!
- جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
- پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می گذارم؟ دارم پولت را می خورم؟ تنها چیزی می توانی بگویی این است که متشکّرم؟
- در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
- آن ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می**زدم، یک حقه***ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.
بخاطر بازی بی رحمانه ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم در چنین دنیایی چقدر راحت می شود زورگو بود.


زندگی زیباست اما شهادت زیباتر است
نقل قول
Monday 07 June 2010, 23:50
ارسال: #39
RE: مجموعه داستان های کوتاه( واقعی و غیر واقعی و زیبا )

                                    0      لذت بخشش  0

در سالهای دور پیرمردی به غایت فقیر در گوشه ای از این جهان بزرگ زندگی میکرد.

 

آنقدر فقیر که درکلبه اش جز یک پتو چیزی نداشت.هنگام خواب نیمی ازپتو رازیر خود

 می انداخت ونیمی دیگر راروی خود میکشید.شبی دزدی وارد کلبه اوشد.پیرمرد

 بیداربود دزد رادید اما چشمان خودرابست.باخودفکرکردآن دزد باید درفقری شدید

 

باشدکه به خانه محقرانه او زده بود.پس پتو رابرسرخودکشید وبرای حال زار آن درد

واین که بایدبادست خالی وناامید ازآنجابرود گریست وباخدانجواکرد که اگر ازتصمیم

اوباخبربودم میرفتم پولی قرض می کردم وبرای این مردک بینوا روی تاقچه می

گذاشتم........

بله آن پیرمرد نگران نبود که دزد اموال اوراببرد اونگران بود که چیزی درخور ندارد تا

 نصیب دزد شود واوراخوشحال کند.

داخل خانه تاریک بود. پیرمرد شمعی روشن کرد که ناگهان بادزد چهره به چهره شد.

دزد اورا شناخت وبسیار ترسید. او میدانست که این مرد مورد اعتماد اهالی شهر

است بنابراین اگر موضوع دزدی اورابه مردم بگوید همه باور خواهند کرد.

اما آن پیرمرد گفت:نترس. شمع روشن کردم تازمین نخوری. وانگهی من 30سال

است که دراین خانه زندگی میکنم وهنوز هیچ چیز درآن پیدا نکرده ام پس بیا باهم

بگردیم اگر چیزی پیدا کردیم نصف به نصف تقسیمش می کنیم.

اگرهم خواستی می توانی همه اش رابرداری زیرا من سالها گشته ام وچیزی پیدا

نکرده ام. پس همه آن مال تو. بالاخره یابنده تو بودی.

دل دزد آرام شد. پیرمرد  نه اوراتحقیر کردنه سرزنش.

دزد گفت: مراببخشید. نمی دانستم که این خانه شماست وگرنه جسارت نمی

کردم.

پیرمرد گفت: به هرحال درست نیست که دست خالی از این جا بروی. من یک پتو

دارم هوا هم دیگر سرد میشود لطف کن واین پتو رااز من فبول کن. پیرمرد پتو رابه

دزد داد. دزد سعی کرد اورامتقاعدکند تاپتو را نزد خود نگه دارد. پیرمرد گفت: دیگر

روی حرف این پیرمرد حرف نزن ودفعه دیگر پیش ازاین که به من سری بزنی مرا

خبرکن. اگر به چیزی خاص نیاز داشتی بگو تا همان رابرایت آماده کنم. تومراغافلگیر

وشرمنده کردی می دانم که این پتوی کهنه ارزشی ندارد اما دلم نمی آید تورادست

 خالی روانه کنم لطف کن وآن راازمن بپذیر.تا ابد ممنون تو خواهم بود. دزد گیج شده

 بود و نمیدانست جه کند تاکنون به جنین آدمی برخورد نکرده بود. خم شد وپاهای

مرد رابوسید پتو راتاکرد وبیرون رفت.او تا آن روز پولدار وصاحب منصب بسیاردیده بود

ولی انسان ندیده بود.

پیش ازآن که دزد از خانه بیرون رود پیرمرد صدایش کرد وگفت: فراموش نکن که

 امشب مرا بسیار خوشحال کردی. من همه عمرم رامثل یک گدا زندگی کرده ام

چون چیزی نداشتم از لذت بخشیدن نیز محروم بود ه ام اما امشب تو به من لذت

بخشیدن راچشاندی. از تو ممنونم................

0   یادمان نرود ونگذاریم یادمان برود. لذت بخشیدن را .همین. 0


صدای خنده خدارامیشنوی!دعاهایت رامیشنودوبه آنچه محال می پنداری میخندد!
آرزویم برایت همیشه خنده خداست.8
نقل قول
Tuesday 15 June 2010, 23:24
ارسال: #40
RE: مجموعه داستان های کوتاه( واقعی و غیر واقعی و زیبا )

                      شریک                                


در یک شب سرد زمستانی یک زوج سال‌مند وارد رستوران بزرگی شدند. آن‌ها در میان زوج‌های جوانی که در آن‌جا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند.

بسیاری از آنان، زوج سال‌خورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند».

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب‌زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در‌آورد و آن‌را با دقت به دو تکه‌ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب‌زمینی‌ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می‌کردند و این بار به این فــکر می‌کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب‌زمینی‌هایش. مرد جوانی از جای خود بر‌خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت: «همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم».

مردم کم‌کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی‌زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آن‌ها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم».

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید».

- چرا شما چیزی نمی‌خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید. منتظر چی هستید؟

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــام»!


صدای خنده خدارامیشنوی!دعاهایت رامیشنودوبه آنچه محال می پنداری میخندد!
آرزویم برایت همیشه خنده خداست.8
نقل قول


موضوع های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  در تبعید، ۲۳ داستان کوتاه ایرانی dagglr 0 86 Thursday 02 January 2020 10:20
آخرین ارسال: dagglr
  داستان های کوتاه و آموزنده گیلدا مانلی 6 1,284 Thursday 25 October 2018 00:05
آخرین ارسال: گیلدا مانلی
  کامل ترین مجموعه ضرب المثل های فارسی aria 352 79,532 Sunday 25 September 2016 05:39
آخرین ارسال: ramsha
  داستان سه باغ گل moonlover 1 1,367 Monday 15 August 2016 15:25
آخرین ارسال: saharamid
  داستان های کوتاه leila kian 22 5,326 Wednesday 22 June 2016 12:40
آخرین ارسال: leila kian

پرش به انجمن:



زمان کنونی: Sunday 23 February 2020, 04:44