خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
شرایط تحصیل در استانبول
hexa12 hexa12 0 48
گریتینگ چیست ؟
kian2137 kian2137 0 43
کبد چرب و علائم آن؟؟
ghazal_01 niloofarmajdi 4 3733
انواع مختلف شارژرهای مختلف را می شناسید؟
niloofarmajdi niloofarmajdi 0 40
مزیت های سرور مجازی میکروتیک چیست
pouyanweb98 pouyanweb98 0 38
رمان شما که غریبه نیستید+لینک دانلود
mohadese mmmmaaammmaann 5 1819
همین الان تو چه فکری هستی؟ (22)
گلایه luna 521 21896
شب های اواکسی ...
user luna 933 114462
"امضاهای " من!!!
دخترمشرقى luna 321 51953
دلت میخواد نفر بعدیت کی باشه ؟ ( 3 )
sana luna 821 63230
به نظرت نفر قبلیت چه رنگیه؟
فرشاد شاه luna 614 30884
ساختار داخلی لنگه درب های ضد سرقت ایستادر و انواع رویه ها
istadoor istadoor 0 51
دندانپزشکی در خواب یا سدیشن چیست؟
دندانپزشکی رایا دندانپزشکی رایا 0 44
آیا استفاده از شارژر فندکی به باتری گوشی آسیب می رساند؟
niloofarmajdi niloofarmajdi 0 47
طراحی سایت آگهی
sitecode sitecode 0 60
با وارد کردن شماره موبایل آدرس مالکش رو از طریق ماهواره پیدا کنید
geddis زهراجزایری 27 55031
دلتنگ و دلتنگی...
غزل m@rzieh 39 6588
دل...
گلایه m@rzieh 189 26639
طراحی سایت و انتخاب رنگ مناسب
sitecode sitecode 0 46
کفش طبی زنانه از کجا اینترنتی بخرم؟
lemonn lemonn 0 50
دلــنوشتــــه (2)
roshanak.m luna 156 28966
تفاوت سرور مجازی و اختصاصی و ویژگی آن ها
pouyanweb98 pouyanweb98 0 48
طراحی فروشگاه اینترنتی
zahrahmd zahrahmd 0 71
انتخاب اجباری برای نفر بعدی (6)
گلایه نینجا 1 658 44039
معرفی ابزارهای ایجاد پالت رنگی در طراحی سایت
sitecode sitecode 0 76
۴ نکته مهم برای افزایش امنیت سرور مجازی
webpouyanii webpouyanii 0 78
مشخصات کانکس نگهبانی و کیوسک نگهبانی
pouriaci pouriaci 0 70
بیا بگو همین الان دلت چی میخواد؟ (5)
گلایه luna 218 13248
تایپیک عکس های سیاه و سفید
niloofar niloofar 103 69739
دوستان آواکسی هر وقت وارد سایت آواکس شدی یه جمله اینجا بنویس.
rapr niloofar 739 87321
عکس نوشته های من
niloofar niloofar 3 1786
معرفی بهترین گوشی های برای گرفتن سلفی
niloofarmajdi moonlover 1 72
برای ساخت استخر کدوم روش بهتره؟
volghan moonlover 1 78
محلی برای طرح سوالات و مشکلاتی که به ان برخورد میکنید
admin farhadsevoom 1965 240710
عکس مدل ساعت مردانه سال 2020 (سری2)
bitaaa moonlover 13 233
عکس مدل ساعت مردانه سال 2020
bitaaa moonlover 9 120
عکس از مدل های جدید انگشتر 2020 (سری 3)
javane75 moonlover 14 305
عکس از مدل های جدید انگشتر 2020 (سری 2)
javane75 moonlover 9 139
عکس از مدل های جدید انگشتر 2020
javane75 moonlover 9 179
گالری تصاویر طراحی ناخن مخصوص فصل زمستان 2020
setare-76 moonlover 24 349

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
مجموعه داستان های کوتاه( واقعی و غیر واقعی و زیبا )زمان کنونی: Sunday 23 February 2020, 04:46
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: حسام الدین
آخرین ارسال: sirjan.rap
پاسخ: 645
بازدید: 162225
 
امتیاز دهید:
  • 106 رأی - میانگین امیتازات : 2.9
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مجموعه داستان های کوتاه( واقعی و غیر واقعی و زیبا )
Tuesday 15 June 2010, 23:27
ارسال: #41
RE: مجموعه داستان های کوتاه( واقعی و غیر واقعی و زیبا )

میان برنامه

 

توی تاکسی همه از گرما کلافه شده بودن.

آفتاب درست خورده بود همون سمتی که ماشین در حرکت بود.راننده پیچ رادیو رو چرخوند که کمتر صدای مسافران را بشنوه. تبلیغات میان برنامه شروع شده بود. کودکی باصدای دلنشین وغمگین از تمامی هموطنانش یاری می خواست.

هرکس چیزی میگفت:زن وشوهر جوانی که روی صندلی عقب نشسته بودن داشتن راجع به خریدای شب با هم صحبت می کردن وهر لحظه به فهرست خریداشون اضافه میشد که یه وقت تو اولین مهمونی خانوادگی چیزی کم نیارن.

خانمی که گوشه نشسته بود مدام از گرما گلایه می کردو هی شیشه رو بالا وپائین می برد وآقایی که جلو نشسته بود وداشت با تلفن همراهش صحبت می کرد از صحبت درباره سها م رسیده بود به خرید یک کولر گازی که برای تابستون جون می ده زیرش نشستن وتابستون رو راحت گذروندن.

آقای راننده از همه چی کلافه شده بود هم از گرما وهم از صحبت های صدمن یه غاز مسافراش.

بلند اعلام کرد که اگه می خوان کولر بزنه نرخ کرایه بالاتر می ره. بعضی ها اعتراض کردن وبعضی ها

هم باسکوت جواب مثبت دادن.

وقتی از پیچ جاده گذشتن تو سرمای مطبوع کولر داشتن ریز ریز به حرفاشون ادامه می دادن. صدای دخترک هم که  << هم اکنون نیازمند یاری سبز هموطنانش بود >>

تو صدای مسافرا گم شد..................0 0 0 0 0 0 0 0 0


صدای خنده خدارامیشنوی!دعاهایت رامیشنودوبه آنچه محال می پنداری میخندد!
آرزویم برایت همیشه خنده خداست.8
نقل قول
Wednesday 23 June 2010, 01:53
ارسال: #42
RE: مجموعه داستان های کوتاه( واقعی و غیر واقعی و زیبا )

ناجی

گرمای هوای کلافه کننده بود.

با گرمای هوا کارش هم زیادتر شده بود.

چند وقتی بود که به عنوان نجات غریق استخدام وکارش رو شروع کرده بود.

اون روز دریا از همیشه شلوغ تر بود.

تو جایگاهش نشست ودوربین به دست همه جارو برانداز میکرد.

آدم ها ازریزودرشت تنی به آب زده بودند وازخنکی آب استفاده وکلی تفریح می کردنند.

چقدرشلوغ بود. نمی دانست امروز چرا این جوری شده بود دل تودلش نبود.

درحالی که داشت بادوربین همه جارونگاه میکرد ناگهان چشمش به عده ای افتاد که دورتر ازجایی که اصلا به محدوده آنها مربوط نمی شد با نگرانی به سمت شیئی سیاه رنگ شنا می کردند.

سریع لباساشو درآورد وخودشو به آب زد. وقتی باکلی کلنجاروتقلای زیاد اون فردرااز آب گرفت وبه سمت خشکی برد ناگهان موج بزرگی به سمتش آمد وخیلی خیلی از آن سمت دورش کرد.

ازآن دور برگشت وبه عقب نگاه کرد.

تن سبکش دیگه خیلی تقلا نمی کرد.

جسم خودشو دید که دیگه برای احیای مجددش دیر شده بود وعده ای داشتن با بهت به تن بی روحش نگاه می کردند وجسم فردی که نجاتش داده بود رودیدکه داشت نفس میکشید وکم کم بلند می شد.

باخوشحالی نگاهش روبرگردوند.

از خودش راضی شده بود. کارش رو درست به پایان رسانده بود.

دیگر مهم نبود به کدام سمت می رود.دیگر ساحل راترجیح نمی داد.پس به نامعلوم ترین سمت دریا به شنا کردن ادامه داد.0 0 0 0


صدای خنده خدارامیشنوی!دعاهایت رامیشنودوبه آنچه محال می پنداری میخندد!
آرزویم برایت همیشه خنده خداست.8
نقل قول
Thursday 24 June 2010, 22:33
ارسال: #43
RE: مجموعه داستان های کوتاه( واقعی و غیر واقعی و زیبا )

راستی و صداقت0

 

روزی از روزها، پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند. پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند تا دانه رشد کند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند. پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت....

تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد. پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بی فایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد. بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند. پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: پس گیاه تو کو؟ پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد... در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد! همه جوانان به این انتخاب پادشاه اعتراض کردند. پادشاه روی تخت نشست و گفت: این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند. پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهی نیاز دارند که در عین راستگویی و درستکاری با آنها صادق باشد، نه آن پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ریا کارانه ای بزند ارد بزرگ در رابطه با راستی میگوید:هیچ گاه از راستی و درستی خویش آزرده مباش چون همیشه در انتهای هر داستان تو برنده ایی ! .0


صدای خنده خدارامیشنوی!دعاهایت رامیشنودوبه آنچه محال می پنداری میخندد!
آرزویم برایت همیشه خنده خداست.8
نقل قول
Friday 02 July 2010, 00:16
ارسال: #44
RE: مجموعه داستان های کوتاه( واقعی و غیر واقعی و زیبا )

 

رنج شیطان

شیطان به حضرت یحیی گفت:می خواهم تورا نصیحت کنم!

حضرت یحیی فرمود:من میل ندارم ولی می خواهم بدانم طبقات مردم نزد شما چگونه اند.

شیطان گفت: از نظرما مردم به 3دسته تقسیم می شوند:

1}عده ای مانند شما معصومندازآنها مایوسیم ومی دانیم که نیرنگ مادرانهااثرنمی کند.

2}دسته ای هم برعکس درپیش ما شبیه توپی هستندکه به هرطرف که می خواهیم می گردانیم.

3}دسته ای هم هستند که ازدست آنها رنج میبریم.زیرافریب می خورند ولی سپس ازکرده خودپشیمان میشوندواستغفارمیکنندوتمام زحمت مارا به هدر میدهند.دفعه دیگرکه موفق شویم اماآنها دوباره به یاد خدامی افتندوازچنگال مافرار میکنند.ماازچنین افرادی پیوسته رنج میبریم.

صدای خنده خدارامیشنوی!دعاهایت رامیشنودوبه آنچه محال می پنداری میخندد!
آرزویم برایت همیشه خنده خداست.8
نقل قول
Friday 02 July 2010, 19:24
ارسال: #45
RE: مجموعه داستان های کوتاه( واقعی و غیر واقعی و زیبا )

بندباز


بندبازماهری وجودداشت که کارش راه رفتن روی طناب سیرک بود.اوبه راحتی مئ توانست بین دوساختمان 20 طبقه برروی یک طناب باکمک یک چوب تعادل راه برود.هزاران نفرازمردم علاقه داشتنداوراهنگام اجرای عملیات متهورانه ومهیجش تماشاکنند.

یکروز درحالی که بین 2ساختمان درحال عبوربود،از دستیارش خواست روی شانه هایش بنشیند.کاردشواری بود،بااین وجوداوراه رفتن برروی طناب راازسویی به سوی دیگرادامه داد.همنچهه متحیربودندوباهیجانی وصف نشدنی اوراتشویق می کردند.بندبازازتماشاچیان پرسید که به باورانها ایااومی تواند دوباره این کارراانجام دهد؟

همه یک صداگفتند:"بله ما باور داریم که تومی توانی"

بندبازازانهاپرسید:"حال چه کسی مایل است روی شانه های من سوارشود؟"

بااین پرسش همه ساکت شدند.

نتیجه: بین باوروایمان تفاوت وجوددارد.مامی توانیم آنچه رامیبینیم باورکنیم.

انهادیده بودندبندبازکاربرجسته ای روانجام میده.زمانی که ازشون پرسیدکسی حاضره روشونه من سواربشه کسی جواب نداد.تماشاچیان باورداشتنداماایمان نداشتند.

"درحقیقت ایمان دردشوارترین شرایط به بوته آزمایش گذارده میشود".

برای دستیابی به ارزوهاوانجام کارهای بزرگ بایداز مرحله باورعبورکنیم وبه ایمان دست یابیم.چنان که انسان های موفق وقهرمانان نامی،به درستی راه خویش باورداشتندوبه پیروزشدن ایمان.


صدای خنده خدارامیشنوی!دعاهایت رامیشنودوبه آنچه محال می پنداری میخندد!
آرزویم برایت همیشه خنده خداست.8
نقل قول
Saturday 03 July 2010, 01:21
ارسال: #46
RE: مجموعه داستان های کوتاه( واقعی و غیر واقعی و زیبا )
از جمع آوری داستانهات ممنونم.استفاده کردم.
نقل قول
Thursday 08 July 2010, 12:25
ارسال: #47
RE: مجموعه داستان های کوتاه( واقعی و غیر واقعی و زیبا )
دزد بدشانس{واقعی}

پارسال تابستون بودکه به نیت دیدن خانواده دائیم راه افتادم ازشهرستان اومدم تهران.حدود ظهربودکه رسیدم تهران.یه راست ازترمینال رفتم خونه دائیم.زنگ درو که زدم زندائیم با چشمای اشک باردروبازکرد.ازدیدنم زیادخوشحال نشد.به هرحال رفتم تودیدم دائیم وبچه هاش زانوی غم بغل کردن.پرسیدم: چی شده؟
گفتن:چندساعت پیش پیکان دائی روازجلوی دردزدیدن.به خودم گفتم:عجب روز بدی اومدم تهران.دائیم تازه بازنشسته شده.کارگری بودکه دریک کارخانه کاشی سازی 30سال کارکرده.سنواتش روکه پرداخت کردن بااون پول این پیکان رو خریده بودتاباهاش کارکنه ومخارجش رو دربیاره.خیلی اعصابم خردشد.ماجرا روکه پرسیدم معلوم شدظهردائیم برای ناهاربه خونه میره ماشینو توکوچه جلوی در پارک میکنه حالا یادش میره درهارو قفل کنه یادزد نابکارخیلی استادبوده میاد میبره.یه پیکان مدل پائین که هنوز سندش به نام دائیم نشده.به هرحال بهشون امیدواری دادم وگفتم امیدتون روازدست ندید.ظاهرا"به کلانتری اطلاع داده بودن.تافردای اون روز همه اعضای خانواده دائیم به دنبال ماشین بودن.همه جا سرمیزدن .منم رفتم به دوستام سربه زنم برای همین شب برنگشتم خونه.فرداش که زنگ زدم ببینم چه خبره.دائیم اصرار کردبرگردم خونه گفت ماشین پیدا شده رضا رفته ماشینوازکلانتری تحویل بگیرم.پرسیدم چطور پیداشد؟
گفت آقادزده باماشین من زده به یه ماشین دیگه وتاماموربیاد جیم زده رفته وماشینو بی خیال شده.اونقدر خوشحال بود که سرازپانمیشناخت.
شانس آورده بودکه تصادف کرده بودوگرنه معلوم نبود ماشین الان کجا تیکه پاره شده بود وهرتیکش دست کی بود.
{ به هرحال این درسی که همیشه درهرلحظه مراقب باشیم.سارقان همیشه درکمین هستندتاسربزنگاه سرقت کنن.}

صدای خنده خدارامیشنوی!دعاهایت رامیشنودوبه آنچه محال می پنداری میخندد!
آرزویم برایت همیشه خنده خداست.8
نقل قول
Thursday 08 July 2010, 21:26
ارسال: #48
RE: مجموعه داستان های کوتاه( واقعی و غیر واقعی و زیبا )
واین آغاز انسان بود.
ازبهشت که بیرون اومد؛دارایی اش فقط یک سیب بود.سیبی که به وسوسه آن راچیده بود.ومکافات این وسوسه هبوط بود.
فرشته ها گفتند:توبی بهشت میمیری.زمین جای تونیست.زمین همه ظلم است وفساد. انسان گفت:اما من به خودم ظلم کرده ام.زمین تاوان ظلم من است.اگرخداچنین می خواهد،پس زمین ازبهشت بهتراست.
خداگفت:برووبدان جاده ای که تو رادوباره به بهشت می رسانداززمین می گذرد،زمینی آکنده ازشروخیر،آکنده ازحق وازباطل،ازخطاوازصواب،واگرخیروحق وصواب پیروزشد توبازخواهی گشت وگرنه..........
وفرشته هاهمه گریستند.اماانسان نرفت.انسان نمی توانست برود.انسان بردرگاه بهشت وامانده بود.می ترسیدومرددبود.
وآن وقت خدا چیزی به انسان داد.چیزی که هستی رامبهوت کردوکائنات رابه غبطه واداشت.
انسان دستهایش راگشودوخدابه او"اختیار"داد.
خداگفت:حال انتخاب کن.زیرا که توبرای انتخاب کردن آفریده شدی.برو وبهترین رابرگزین که بهشت،پاداش به گزیدن توست.
عقل ودل وهزاران پیامبرنیز باتوخواهندآمد،تاتوبهترین رابرگزینی.وآنگاه انسان زمین راانتخاب کرد.رنج ونبردوصبوری را.
واین آغاز انسان بود.

صدای خنده خدارامیشنوی!دعاهایت رامیشنودوبه آنچه محال می پنداری میخندد!
آرزویم برایت همیشه خنده خداست.8
نقل قول
Saturday 10 July 2010, 00:07
ارسال: #49
RE: مجموعه داستان های کوتاه( واقعی و غیر واقعی و زیبا )
حاجی
پیرزن به سختی وباکمک میله ای که پله هاروبه دوقسمت تقسیم میکرد،آمدبالا.پشت سرش پیرمردی که دستهایش راحائل کرده بودتااززن مراقبت کندآمدتوی قسمت مردانه.اتوبوس راه افتاد.پیرمرد باچشمانی نگران به زن نگاه میکرد.وقی دیددخترجوانی جایش رابه اوداد،حس کردم قندتوی دلش آب شد.
مثل گنجشکی خسته که دل دل می زندوازشاخه ای به شاخه دیگرمی پرد،دست لاغرپیرمرد ازدستگیره ای به دستگیره دیگررفت تارسیدبه صندلی راننده.من که نمی خواستم پیاده شوم بااورفتم،نفهمیدم چرا.
پیرمردازراننده پرسید:چندتاایستگاه مونده به مترو؟راننده گفت:یابایدایستگاه سوم پیاده شی وچندقدم بری بالایاایستگاه چهارم ویه کم بیای پایین.
مردخواهش کردکه اگرممکنه،دم مترویه ترمزبزنه تااون وخانمش پیاده شن وادامه داد:آخه خانمش پاش دردمیکنه بایدبایه ماشین دربست میاوردمش.ازبس که زنه خوبیه،امادواودکتراش براش پولی نذاشته.
منتظرجواب راننده نموند.رفت عقب ماشین.سرک کشیدم.ازهمان پشت سرش هم میشدفهمید هنوزنگران همسرش هست.چنددقیقه ای ماندودوباره برگشت.ازمیان مسافران راه باز کرد.دائم میگفت:ببخشید....ببخشید.
به صندلی راننده رسید.راننده پرسید:کجاغیب شدی؟
-گفتم که حالش خیلی خوب نیست.
-توکه گفتی پاش دردمیکنه.
-خوب مگه پادردکم دردیه؟
راننده گفت:چون خیلی بامرامی دم مترو یه نیش ترمز میزنم که حاج خانم راحت باشه.
-خداعمرت بده،ماکه حاجی نشدیم.انشالله توبشی به حق جدم.
حالاپیرمردعقب ماشین بود.بازبرگشت.پرسید:همین ایستگاه پیاده بشیم؟
راننده بفهمی نفهمی،یکم عصبانی شدوگفت:پدرجان گفتم خبرت میکنم،این قدرنیاجلو،همون عقب وایستا خبرت میکنم.
پیرمردگفت:آخه ترسیدم ردبشیم.می دونی پاش خیلی دردمیکنه.
ورفت عقب .داشتم باخودم فکرمیکردم که اینم یه جورسعی صفاومروه است؟همین طوررفتن وبرگشتن؟بایک عشق این چنینی؟که صدای راننده تو گوشم پیچید:حاجی جانمونی.

صدای خنده خدارامیشنوی!دعاهایت رامیشنودوبه آنچه محال می پنداری میخندد!
آرزویم برایت همیشه خنده خداست.8
نقل قول
Saturday 10 July 2010, 22:43
ارسال: #50
RE: مجموعه داستان های کوتاه( واقعی و غیر واقعی و زیبا )
فرشته فراموش کرد.
فرشته تصمیمش راگرفته بود.پیش خدارفت وگفت:
خدایا،می خواهم زمین راازنزدیک ببینم.اجازه می خواهم ومهلتی کوتاه.دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.
خداوند درخواست فرشته راپذیرفت.
فرشته گفت:تاباز میگردم،بالهایم رااینجا می سپارم،این بالها درزمین چندان به کار من نمی آید.
خداوندبالهای فرشته رابروی پشته ای ازبالهای دیگرگذاشت وگفت:بالهایت رابه امانت نگاه می دارم،امابترس که زمین اسیرت نکند زیراکه خاک زمینم دامنگیر است.
فرشته گفت:باز میگردم،حتمابازمیگردم.این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.
فرشته به زمین آمدوازدیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد.اوهرکه رامیدید به یادمی اورد.زیرااورا قبلادربهشت دیده بود.اما نمی فهمیدچرااین فرشته هابرای پس گرفتن بالهایشان به بهشت برنمیگردند.
روزها گذشت وباگذشت هرروزفرشته چیزی راازیادمیبرد.وروزی رسید که فرشته دیگرچیزی ازآن گذشته دوروزیبا به یادنمی اورد،نه بالش را و نه قولش را.فرشته فراموش کرد.فرشته درزمین ماند.
فرشته هرگز به بهشت برنگشت.

صدای خنده خدارامیشنوی!دعاهایت رامیشنودوبه آنچه محال می پنداری میخندد!
آرزویم برایت همیشه خنده خداست.8
نقل قول


موضوع های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  در تبعید، ۲۳ داستان کوتاه ایرانی dagglr 0 86 Thursday 02 January 2020 10:20
آخرین ارسال: dagglr
  داستان های کوتاه و آموزنده گیلدا مانلی 6 1,284 Thursday 25 October 2018 00:05
آخرین ارسال: گیلدا مانلی
  کامل ترین مجموعه ضرب المثل های فارسی aria 352 79,532 Sunday 25 September 2016 05:39
آخرین ارسال: ramsha
  داستان سه باغ گل moonlover 1 1,367 Monday 15 August 2016 15:25
آخرین ارسال: saharamid
  داستان های کوتاه leila kian 22 5,326 Wednesday 22 June 2016 12:40
آخرین ارسال: leila kian

پرش به انجمن:



زمان کنونی: Sunday 23 February 2020, 04:46