خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
بررسی نشانه های نشتی کولر گازی
nopardaz nopardaz 0 12
درب ضد سرقت ایرانی | جدید ترین مدل های درب ضد سرقت ایرانی
seoupdate seoupdate 0 16
درب ضد سرقت ایرانی | جدید ترین مدل های درب ضد سرقت ایرانی
seoupdate seoupdate 0 15
درب ضد سرقت ایرانی | جدید ترین مدل های درب ضد سرقت ایرانی
seoupdate seoupdate 0 16
باهر
tambaher tambaher 0 13
کدام مسائل را قبل از ازدواج مطرح کنیم؟
parva55 parva55 0 28
بررسی روابط صحیح پدر و دختر در خانواده
parva55 parva55 0 28
نکات خانه داری که دانستن آن برای شما مفید است
parva55 parva55 0 27
رایج ترین مشکلات ویندوز ۱۰+ راه حل
parva55 parva55 0 23
حکایت ابوریحان بیرونی و علم سگ
parva55 parva55 0 24
تک بیت های زیبا
helia parva55 323 46119
بهترین کفش ایمنی کدام است؟
imenkala imenkala 0 22
معرفی برند پارس خزر
nopardaz nopardaz 0 23
قیمت لوازم یداکی نیسان تیانا| انواع لوازم یدکی
lemonn lemonn 0 30
سرو موتور مناسب را از تام باهر بخواهیم
tambaher tambaher 0 33
خصوصیات و مزایای داشتن مستر کارت فیزیکی
bitmehr bitmehr 0 27
قیمت خرید تتر بصورت منصفانه از وب سایت بیت مهر
bitmehr bitmehr 0 35
در خرید خودروی کارکرده دچار این اشتباهات نشوید!
fatemzar fatemzar 0 29
راهنمای کامل ثبت موسسه غیرتجاری
kiasabtt kiasabtt 0 44
حفاظت فردی - دستکش های ایمنی
imenkala imenkala 0 42
بهترین کلاه کار دنیا
imenkala imenkala 0 42
کاربردهای امروزی اینترنت
farbod99 farbod99 0 39
نحوه نصب مجدد لینوکس
farbod99 farbod99 0 42
ویژگی‌های اندروید
farbod99 farbod99 0 40
ویندوز فون
farbod99 farbod99 0 42
بنیانگذاری اپل (۱۹۷۶ تا ۱۹۸۰)
farbod99 farbod99 0 41
لوازم جانبی گوشی شیائومی
mobin898 mobin898 0 30
ویژگی‌های فتوشاپ
farbod99 farbod99 0 41
راه اندازی SAMBA در لینوکس
MWEBSPOUYAN MWEBSPOUYAN 0 39
مقاله ای جامع که به شما کمک می کند
tehranbar tehranbar 0 35
ضرورت استفاده از لباس کار
imenkala imenkala 0 37
اهمیت سئو چیست
limootorrsh limootorrsh 0 44
اطلاعاتی مهم درباره ماکروفر دوو
nopardaz nopardaz 0 41
حرف های تکراری ما
moonlover luna 501 76032
آغوش
دایی جان luna 810 116269
خیلی سخته...
m.z luna 2 912
خدمات پرستاری در منزل | اعزام پرستار به منزل در کرج
seoupdate seoupdate 0 43
خدمات پرستاری در منزل | اعزام پرستار به منزل در کرج
seoupdate seoupdate 0 41
خدمات پرستاری در منزل | اعزام پرستار به منزل در کرج
seoupdate seoupdate 0 42
مدارک لازم جهت ثبت لوگو و نشان تجاری
kiasabtt kiasabtt 0 51

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
اشعار نيما يوشيجزمان کنونی: Sunday 20 September 2020, 05:33
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: liliyan
آخرین ارسال: گلایه
پاسخ: 8
بازدید: 750
 
امتیاز دهید:
  • 7 رأی - میانگین امیتازات : 3.57
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اشعار نيما يوشيج
Saturday 05 July 2014, 14:48
ارسال: #1
اشعار نيما يوشيج
نيما يوشيج در جشن یکسالگی فرزندش نوشت:
پسرم! یک بهار، یک تابستان،
یک پاییزو یک زمستان را دیدی!
ازاین پس همه چیزجهان تکراریست
جز دوست داشتن ومهربانی!53

دل خوشی ها کم نیست . . .
53
نقل قول
Friday 01 August 2014, 20:54
ارسال: #2
RE: اشعار نيما يوشيج
علی اسفندیاری مشهور به نیما یوشیج، (زاده ۲۱ آبان ۱۲۷۴ در دهکده یوش از توابع شهرستان نور استان مازندران - درگذشت ۱۳ دی ۱۳۳۸(خورشیدی در شمیران شهر تهران)
شاعر معاصر ایرانی و پدر شعر نو فارسی است. وی بنیانگذار شعر نو فارسی است.
نیما یوشیج با مجموعه تأثیرگذار افسانه که مانیفست شعر نو فارسی بود، در فضای راکد شعر ایران انقلابی به پا کرد. نیما آگاهانه تمام بنیادها و ساختارهای شعر کهن فارسی را به چالش کشید. شعر نو عنوانی بود که خود نیما بر هنر خویش نهاده بود.
تمام جریان‌های اصلی شعر معاصر فارسی مدیون این انقلاب و تحولی هستند که نیما مبدع آن بود. بسیاری از شاعران و منتقدان معاصر، اشعار نیما را نمادین می‌دانند و او را هم‌پایه‌ی شاعران سمبولیست به نام جهان می‌دانند. نیما همچنین اشعاری به زبان مازندرانی دارد که با نام روجا چاپ شده‌است.

تا زمینی می چرخد
تا هوا هواست مـن و تـ
ــو در جنونی
سر به راهیــــــــــــــــم
نقل قول
Friday 01 August 2014, 20:58
ارسال: #3
RE: اشعار نيما يوشيج
هنوز از شب دمی باقیست

هنوزاز شب دمی باقی ست، می خواند دراوشبگیر
وشب تاب از نهانجایش به ساحل میزند سوسو.

به مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
به مانند دل من که هنوزازحوصله و زصبر من باقی ست در او
به مانند خیال عشق تلخ من که می خواند.

ومانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
نگاه چشم سوزانش، امید انگیز، بامن
دراین تاریک منزل می زند سوسو.

تا زمینی می چرخد
تا هوا هواست مـن و تـ
ــو در جنونی
سر به راهیــــــــــــــــم
نقل قول
Friday 01 August 2014, 21:00
ارسال: #4
RE: اشعار نيما يوشيج
هنگام که گریه می دهد ساز

هنگام که گریه می دهد ساز
این دود سرشت ابربرپشت
هنگام که نیل چشم دریا
ازخشم به روی می زند مشت.
زان دیرسفرکه رفت ازمن
غمزه زن وعشوه ساز داده
دارم به بهانه های مانوس
تصویری ازاوبه برگشاده.
لیکن چه گریستن ، چه توفان !
خاموش شبی ست هرچه تنهاست
مردی درراه می زند نی
وآواش فسرده برمی آید.
تنهای دگرمنم که چشمم
توفان سرشک می گشاید.

هنگام که گریه می دهد ساز
این دودسرشت ابر بر پشت
هنگام که نیل چشم دریا
از خشم به روی می زند مشت.


تا زمینی می چرخد
تا هوا هواست مـن و تـ
ــو در جنونی
سر به راهیــــــــــــــــم
نقل قول
Friday 01 August 2014, 21:04
ارسال: #5
RE: اشعار نيما يوشيج
ناقوس

بانگ بلندِ دلکشِ ناقوس
درخلوت سحر
بشکافته ست خرمن خاکسترهوا
وزراه هرشکافته با زخمه های خود
دیوارهای سرد سحر را
هر لحظه می درد
مانند مرغ ابر
کاندرفضای خامش مرداب های دور
آزاد می پرد
اومی پرد به هردم با نکته ئی که در
طنین او بجاست
پیچیده با ظنینش درنکته ی دگر
کزآن طنین بپاست.
دینگ دانگ…….چه صداست
ناقوس!
کی مرده؟ کی بجاست؟
بس وقت شد چوسایه که برآب
وزاوهزارحادثه بگسست
وین خفته برنکرد سرازخواب
لیکن کنون بگو که چه افتاد
کزخفتگان یکی نه بخواب ست
بازارهای گرم مسلمانان
آیا شده ست سرد؟
یا کومه ی محّقردهقان
گشته ست پُرزدرد؟
یا از فرازقصرش با خونِ ما عجین
فربه تنی فتاده جهانخواره برزمین
بام و سرای گرجی
شد طعمه ی زبانه ی آتش؟
یا سوی شهرما
دارد گذاردشمن سرکش؟
یا زین شب محیل
(کزاوست هول
گریان به راه رفته شتابان)
صبحی ست خنده بسته به لب؟ یا شبی ست کو
رودرگریزازدرصبحی ست
درراه این درازبیابان؟
دینگ دانگ….چه خبر؟
کی می کند گذر؟
از شمع کو بسوخت به دهلیز
آیا کدام مرد حرامی
گشته ست بهره ور؟
حرف ازکدام سوگ و کدام عروسی ست؟
ناقوس!
کی شاد مانده، که مأیوس؟

ناقوس دلنواز
جا برُده گرم دردل سرد سحربه ناز
آوای او به هرطرفی راه می برَد
سوی هرآن فرازکه دانی
اندرهرآن نشیب که خوانی
دررخنه های تیره ی ویرانه های ما
در چشمه های روشنی خانه های ما
درهر کجا که مرده به داغی ست
یا دل فسرده مانده چراغی ست
تأثیرمی کند
او روزوروزگار بهی را
(گمگسته درسرشت شبی سرد)
تفسیرمی کند
وزهررگش زهوش برفته
هرنغمه کان بدرآید
با لذت اززمانی شادی پرورد
آن نغمه می سراید.

او با نوای گرمش دارد
حرفی که می دهد همه را با همه نشان
تا با هم آورد
دل های خسته را
دل برده ست وهوش زمردم کشان کشان
واندرنهاد آنان
جان می دمد به قوّتِ جان ِنوای خود
تا بی خبر ننمایند
بریأس بی ثمر نفزایند
درتاروپود بافته های خلق می دود
با هرنوای نغزش رازی نهفته را
تعبیرمی کند
وزهرنواش
این نکته گشته فاش
کاین کهنه دستگاه
تغییرمی کند.

دینگ دانگ….دمبدم
راهی به زندگی ست
از مطلع وجود
تا مطرح عدم
گرزانکه همچو آتش خندد موافقی
ورزانکه گور سرد نماید معاندی
ازنطفه ی بپا شده ره باز می شود
ازاوحکایت دگر آغاز می شود
ازاوبه لغزش ست جدارسبک نهاد
از او به گردش ست همه چیز
این کارخانه ی کهن ازاوست
دررتق وفتقِ جلوه گری های بیمرش
نادان به دل کسی
کاین نکته از ندانی او نیست باورش.

دینگ دانگ…. بی گمان
نادان ترآن کسان
کافسونشان نهاده بهمپای کاروان
وزبیم، تیغ دشمن را تیزمی کنند
وینگونه زان پلیدان پرهیزمی کنند
آنان به تنگنای شب سرد گورشان
(کان را به دست های خود آباد کرده اند)
بیهوده سوخته
چشم امید آنان
بر سهو دوخته
با مرگ ساخته
سود خود و کسان دگر را
در کارباخته
برباد می دهند
آنان زجا که باد درآید
همپای گاه و گاه نه همپا
فکرخودند آنان
تا کامشان زکار برآید
آنان به روی دوست نموده
یارموافق اند و به تحقیق
خصم منافقی که دراین راه
زحمت به زحمتی بفزوده.

درعالم بپا شده ی زندگان ولیک
باشد خبر دگر
ازهر خبرکه آید، زاید دگر خبر
افزاید آنچه درخط چو طلسمش
درریشه ی خطوط منظم
امروز خواندنی ست
وین حرف ها ازو
در چشم گوش ها
در گوش چشم ها
فردا شنیدنی ست.

دینگ دانگ! دینگ دانک!
برجانب فلک بشد این نوشکفته بانگ
وزمعبرنهان همه آورد این خبر
گوش ازپی نواش
بگشای خوب تر
طرح افکنیده ست
رقص نوای او
ازروز، کان می آید
وزروز، کان می آید
تردید می کند کم
و امیّد می افزاید
او با سریر خاک
پیوند بسته ست
او با مفاصل خاک فریب ناک.

او با نوای خود
بسیارها نهفته به بر دارد
درهرنهفته اش
بسیارها نگفته. بجان باش
جویای آن نهفت که گشته ست
درعالم بپا شدگان فاش
بسیارها نموده هرآئین
با خلق ره بخیروسلامت
بسیارها گشوده سخن ها
تا پرده برکشد زمعّما
درهیچ آفریده دراین ره
در نا گرفته حرفی اما
و کارگاه گناهان
بازست همچنان
وزهرآنچه گفته اند و نگفته اند
وزرنج هرگروه هویداست
یک نکته بی خلافی پیداست
تا آدمی زدل نزداید
زنگ خیال پوچ
شایسته ی نیاز نگردد
هیهات ! هیچ دربه رخ ما
بیهوده باز نگردد
بی کوششی که شاید با او چاره گری که هست
مرغ اسیرنرهد از بند
بدجوی را که کارفریب ست
دست از بدی ندارد وازپند.

دینگ دانگ !….در مسیر بیابان
در گورهای چشم
با آن نگاه ها همه مرده
در حبسگاه ها که زشب جُسته اند رنگ
با خفتگان لخت و فسرده
در خانه های زیرزمینی (که داستان
با مرگ می کند نفس خواب رفتگان)
درگیرودار معرکه ی عاجزوقوی
دررهگذارشهوت زشت پلید ها
در رخنه های خلوت و متروک (کاندران
آئین دستبرد می آموزد
فقر شکسته روی)
در خواب های شیطنتی که جهانخواران
با آن گرفته خوی
در هرکجا که بی حاصل
برجاست حاصلی
درهرکجا که سوخته مانده ست
بی جا شده دلی
وافتاده یا بشانه ی زخمش فتاده ئی
اوجای می برَد
اوچاره می فروشد
او شورمی خرَد
وزبانگ دمبدم او
بیدارمی شوند
با خواب رفتگان
هشیارمی شوند
آن مردگان مرگ.

بارید خواهد از دَمِ ابرش پُرازکشش
(کز آه های ماست)
باران روشنی
ماننده ی تگرگ
و قصه های جانشکرغم
خواهد شدن بدل
با قصه های خشم
ومی رسد زمانی کاندرسرای هول
آتش بپای گردد ودرگیرد
وین زخمدار معرکه را دستی آهنین
با لرزه ی محبت برگیرد
وکشت های سوخته
گشت آنچنان
بیدارگلستان
وراه منزلی که نسل طلب راست آرزو.

در جایگاه چشم کسان خواهد بود
وآتشی که گرمی ازآن می جوید
سرما زده تنی
در دستگاه گرم جهان خواهد بود.

دینگ دانگ!……شد بدر
این بانگ دلنواز
از خانه ی سحر
خاموش تا کند
قندیل ها به خلوت غمخانه های مرگ
شد این ندا بلند
تا ریشه ی گزند
لرزد زهول آن
گنداب تن به گنده فکنده
دل وارهاند و بشکافد
در کاروان خسته ازین پس
آن حیله ساز ازپی سودش
افسانه ی فریب نبافد.

شد این ندا عمیق
وزهرجدارشهر
برخاست: ای رفیق !
همسایه تا کند
روشن اجاق سرد
خون دگر بجوشد تا درعروق او
کاویختش به درد
تا لب تواند او
برنعش های مانده ی آن نقش ها که بود
در خنده باز کرد.

دینگ دانک!….یکسره
از میمنه
تا میسره
آن بافته گسیخت
واهریمن پلید
افسون برآب ریخت
هرصورتش نگارین
با یاد شد
با خاک شد عجین
برچیده گشت
آمد نگون
وزهم گسست
شالوده ی فسانه ی دیرین
الفاظ نا موافق
معنی نا مساعد آئین
عیبی( که بودشان
در چشم ها هنر)
سودی ( که کردشان
همخانه ی ضرر)
منسوخ شد
منکوب ماند
مردود رفت
بادی، که بود ازآن
مرده جراغ خلق
راهی، کزآن برفت
غارت به باغ خلق.

دینگ دانگ!…..در شتاب
درهردرنگ که باید
بسیارمژده هاست
با این لطیف دم
بیهوده آن سحرخوان ناقوس
درالتهاب سوز نهان نیست
با داستان او
جزخیراز برای کسان نیست.

او با لطیفه ی خبر صبح خند خود
(کزآن هزارنقش گشوده
وز خون ما، سیاه، گرفته ست رنگ)
براین صحیفه خطِ دگرسان
تحریر می کند
وین حرف زارغنون نوایش
تقریرمی کند
« درکارگاه خود به سر شوق آن نگار
زنجیرهای بافته زآهن
تعمیر می کند»

دینگ دانگ!…..سرد و گرم
برداشته ست ره به سوی ما
آورده ست صفا نرم
وانگیخته به کاهش تدبیر
( زانسان که ذرّه به کارش
آید شکستی و تقصیر)
همپای با حریف زمان اوست
نقدینه ی امید کسان را
درگیرودارعمر صنمان اوست.

چابک نگاه او
( با گشت همسفر)
در نقطه های پرحرکت می دهد درنگ
درهردرنگ تنبلی آموز
می آورد به هردم سودای تاختن
سودای تاختن
از بد گریختن
با خوب ساختن
اودر فریب خانه که ما راست
تصویرها گشاد خواهد
آنگاه در برابرشیطان
زنجیرها نهاد خواهد
میزان برای زیستن ( آنگونه کان سزد)
خواهد به دست کرد.
پوشیده هرنوایش گوید : « باید
فکرازبرای آنچه نه بر جای هست کرد.»

دینگ دانگ!……در مراقبه ی زندگی که هست
این ست ره به روز رهائی
با او کلید صبح نمایان
وزاوشب سیاه به پایان
وین ست یک محاسبه ی در خور حیات
با دستکارِ روز عمل گشته همعنان
از دستگاه دید جوانی گرفته جان.

بی هیچ ریب آنچه که ناقوس
تفسیر می کند، همه حرف شنیدنی ست

«دوران عمرزود گذر ارزشیش نیست
در خیرازبرای کسان
گر بارور نباشد
سود هزار تن را
اندر زیان کار تنی چند
خواهان اگر نباشد»

دینگ دانگ!….این چنین
ناقوس با نواش درانداخته طنین
ازگوشه جای جیب سحر صبح تازه را
می آورد خبر
واو مژده ی جهان دگررا
تصویرمی کند
با هرنوای خود
جوید به ره ( چوجوید با تو)
وین نکته ی نهفته گوید با تو.
«درکارگاه خود به سر شوق آن نگار
زنجیرهای بافته زآهن
تعمیر می کند! »


تا زمینی می چرخد
تا هوا هواست مـن و تـ
ــو در جنونی
سر به راهیــــــــــــــــم
نقل قول
Friday 01 August 2014, 21:06
ارسال: #6
RE: اشعار نيما يوشيج
ناروایی به راه

شب به تشویش درگشاده، دراو
ناروائی به راه می پاید.
مثل این ست
کزنهانگه نشان کینه که هست
سنگ هردم به سنگ می ساید
هیچ کس نیست برره و «امرود»
سرد استاده، بید می لرزد
مرگ، آماده گوش اوبردر
وآن سیه کارکینه می ورزد.

بچه های گرسنه با تن لخت
زیرطاق شکسته، مانده ی خواب
باد، لنگ ایستاده ست به پا
ناله سرکرده ست گردش آب.

مثل این ست، ازوداع خموش،
چند زن سرنهاده اند به هم
هرچه بشکسته، هرچه پاشیده ست
روی خاکستری نشانه ی غم.

راه ماننده ی رگی درپوست
تن بپوشیده وگریزان ست
جاکه غمگین چراغ می سوزد
پلک چشمی سرشک ریزان ست.

زیربام شکسته بررخ شب
بام دیگر شکسته ست کنون
لیک آن استخوان شمار طمع
می درد چشم ها، دو کاسه ی خون.

روی بیمار، زردناک و صبور
با سرافتاده ست بر زانو
حالت او کسی نمی پرسد
کس بدانجا نکرد خواهد رو.

مردمان، مردگان زنده به رو
رفته با خواب های زندانگاه
چشم بازست ازیکی زیشان
لیک بی حال بسته ست نگاه.

دست بدکارپیش می آید
درلختی به ره گشاده شده
چه سبک، ای شگفت، درتابوت
استخوان پشته ئی نهاده شده.

هردم آن استخوان شمار، به شک
چشم می گرددش به گردش شب
دست او، این خراب را با نی
می شمارد دقیقه های تعب.

موش مرگ ست درهمه تن او
می نماید زبخل مرده بخیل
بیمناک ازطراز قرمزصبح
می گشاید زچشم، چشمه ی نیل.

خشت برخشت می نهد هردم
دست ها برجدارمی ساید
تا نبیند کاهشی را به چشم
برهرافزونی می افزاید.

تا نه ره آورد زشب سوی روز
آن شب آویز مهربان گشته
بوسه برروزمی زند ازدور
می کند هرفسونی وخواهد
تا نبیند به چشم ماند کور.

سرد استاده ست باز«امرود»
بچّه های گرسنه اند به خواب
بید لرزان وهرچه مانده غمین
با دل جوی رفته ناله ی آب.

از نشیب جهان به دودش غرق
همچنان بازاین ندا آید
ذرّه با ذرّه گرم این نجواست
ناروائی به راه می پاید

تا زمینی می چرخد
تا هوا هواست مـن و تـ
ــو در جنونی
سر به راهیــــــــــــــــم
نقل قول
Friday 01 August 2014, 21:08
ارسال: #7
RE: اشعار نيما يوشيج
که می خندد؟ که گریان است؟

گذشتند آن شتاب انگیز کاران کاروانان
سپرها دیدم ازآنان، فروبرخاک
که ازنقش وفورچهره های نامدارانی
حکایت بودشان غمناک.

بدیدم نیزه ها بیرون
به سنگ ازسنگ، چو پیغام دشمن تلخ
بدیدم سنگ هائی بس فراوان که فروافتاد
به زیرکوه همچون کاروان سنگ ها ی منجمد برجا
چراغی، جز دمی غمگین، برآن نوری نیفشانید
سری را گردش اشکی فزون ازلحظه ئی آنجا نجنبانید
کنون لیکن که از آنان نشانی نیست وآنجا
همه چیزست درآغوش ویرانی و ویران ست
که می خندد؟ که گریان ست؟

شب دیجوردارد دلفریبی باز
شکاف کوه می ترکد ، دهان درّه ئی با دره دمساز
به نجوایی ست درآواز
صدایی، چون صدایی که به گوشم آشنا بوده ست
مرا مغشوش می دارد
به هم هراستخوانم، می فشارد
درآن ویرانه منزل
که اکنون حبسگاه بس صداهای پریشان ست
بگوبا من، که میخندد؟ که گریان ست؟

بگو با من چقدرازسالیان بگذشت
چگونه پرمی آمد قطار گردش ایام
زکی این برف باریدن گرفته ست؟
کنون که گل نمی خندد
کنون که باد ازخاروخس هرآشیان که گشت ویرانه
به روی شاخه ی «مازو»ی پیری
به نفرت تارمی بندد
درآن جای نهان( چو دود کز دودی گریزان ست)
که می خندد؟ که گریان است؟


تا زمینی می چرخد
تا هوا هواست مـن و تـ
ــو در جنونی
سر به راهیــــــــــــــــم
نقل قول
Monday 06 April 2015, 01:32
ارسال: #8
RE: اشعار نيما يوشيج
لینک تاپیک " اشعار نیما " : مشاهده لینک



ربــنـا آتـنـا " تـو " را لطفا

••
❤️
8

نقل قول


موضوع های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  اشعار دکتر سید مهدی موسوی گلایه 141 41,669 Saturday 22 August 2020 17:31
آخرین ارسال: hotan22
  برگزیده ای از اشعار زیبای هوشنگ ابتهاج malihe 12 2,206 Wednesday 17 June 2020 15:27
آخرین ارسال: luna
  اشعار لیلا کرد بچه رها 30 6,017 Saturday 01 June 2019 21:30
آخرین ارسال: luna
  اشعار امید صباغ نو helia 33 6,878 Saturday 09 March 2019 17:02
آخرین ارسال: alighify07
  اشعار علیرضا اذر گلایه 30 9,571 Thursday 07 March 2019 17:16
آخرین ارسال: saye

پرش به انجمن:



زمان کنونی: Sunday 20 September 2020, 05:33