خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
همین الان تو چه فکری هستی ؟ (20)
گلایه helia 93 1658
درخواست کتاب بحر المعارف و شق الارض برای نسخه ها $
alester2015 apteam 3 456
طراحی سایت و اهمیت تایپوگرافی
sharmin555 sharmin555 0 9
آیتم هایی که در طراحی سایت آزار دهنده هستند
sharmin555 sharmin555 0 9
رقص ِ خاطرات ِ سرگردان
user111 گلایه 173 6720
آغوش
دایی جان گلایه 779 37092
تو می مانی نه ؟!
user111 گلایه 4 218
من رایان هستم ؛ پسر مامان sana
sana شقایق 26 747
مراکز خرید و فروشگاه سنترال فستیوال پوکت
sitecup sitecup 0 18
درباره هاست لینوکس ایران در هاست کد
sitecup sitecup 0 13
اشتباهات تجربه کاربری در طراحی سایت
eh3an2010 eh3an2010 0 18
گفتگوی آزاد
admin Ghodrat7 512 5510
گوگل پلاس و بهینه سازی سایت وردپرسی
arash.mousavi arash.mousavi 0 21
تور یونان تابستان
saharim saharim 0 15
تور قبرس تابستان
saharim saharim 0 19
تور آنتالیا تابستان
saharim saharim 0 18
چرا روسیه؟
saharim saharim 0 15
خندونکـــ
غزل گلایه 493 10269
مي‌نويسم براي تو اما......
Nastaran گلایه 499 26801
بنشین .. برایت استکانی شعر آوردم
user111 گلایه 74 3666
♥ عاشقانه ای برای کودکم ♥
user111 گلایه 31 1406
دوستت دارم
آهو گلایه 573 25334
سکوت واژه ها
moonlover گلایه 435 20290
اشعار علیرضا اذر
user111 گلایه 29 1412
چمن حکایت { اردیبهشت } می گوید
user111 گلایه 16 639
میزگرد (محلی برای بحث و تبادل نظر و تجارب متافیزیک و علوم غریبه )
iljimae200 بانو يار 158 2569
معرفی کتاب
moonlover ratinco 54 3811
راهنمای ثبت شرکت و اشتباهات رایج آن
irnpco irnpco 0 25
متن ترانه های مهراب
شقایق شقایق 3 16
پسرا یکی اضافه کنن....دخترا یکی کم کنن!(سری جدید 3)
شقایق شقایق 240 5206
استفاده از تکنولوژی واقعیت مجازی در طراحی سایت از رویا تا واقعیت
sahar_tym sahar_tym 0 24
جشن ازدواج سوگلی اواکس مبارک(moonlover)
گلایه شقایق 51 1172
درخواست کتاب کتاب بحرالمنافع
395 شمعني 1 159
دانلود کتاب الکترونیک مصباح الرمل $
admin شمعني 2 300
یه اسم مي گم هرچي ب ذهنت رسيد بگو (2)
مونا iljimae200 107 2958
کتاب راهنمای سفر به تایلند
sitecup sitecup 0 20
قبل از ثبت یک دامین چه چیزهای را باید در نظر بگیرید
sitecup sitecup 0 23
گزیده ای از یک کتاب(3)
mohsenshiri1388 mohsenshiri1388 592 27881
اشعار ابوسعید ابوالخیر
habibeh titak minoo 47 908
اشعار عبید زاکانی
minoo minoo 46 1788

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
رقص ِ خاطرات ِ سرگردانزمان کنونی: Wednesday 24 May 2017, 08:39
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: user111
آخرین ارسال: گلایه
پاسخ: 174
بازدید: 6721
 
امتیاز دهید:
  • 0 رأی - میانگین امیتازات : 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رقص ِ خاطرات ِ سرگردان
Sunday 07 May 2017, 01:24
ارسال: #171
RE: رقص ِ خاطرات ِ سرگردان
بسیاری از مردم کتاب «شازده کوچولو» اثر آنتوان دو سنت اگزوپری را می شناسند.
اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازی ها جنگید و کشته شد.
قبل از شروع جنگ جهانی دوم سنت اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید.
او تجربه‌های حیرت‌آور خود را در مجموعه‌ ای به نام لبخند گردآوری کرده است.
در یکی از خاطراتش می‌نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند. او می نویسد:
«مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم.
جیب‌هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آن ها که حسابی لباس هایم را گشته بودند در رفته باشد.
یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لب هایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم از میان نرده‌ ها به زندانبانم نگاه کردم.
او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود.»
فریاد زدم: «هی رفیق کبریت داری؟»
به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد.
لبخند زدم و نمی‌دانم چرا؟
شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم.
در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصلۀ بین دل های ما را پر کرد می دانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی خواهد ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لب های او هم لبخندی شکفت.
سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشم هایم نگاه کرد و لبخند زد.
من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم.
نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود پرسید: «بچه داری؟»
با دست های لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده‌ام را به او نشان دادم و گفتم: «آره ایناهاش».
او هم عکس بچه‌هایش را به من نشان داد و دربارۀ نقشه ها و آرزوهایی که برای آن‌ها داشت برایم صحبت کرد.
اشک به چشم هایم هجوم آورد گفتم که می‌ترسم دیگر هرگز خانواده‌ام را نبینم.
دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می‌شوند.
چشم های او هم پر از اشک شدند.
ناگهان بی‌آنکه که حرفی بزند،
قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد.
بعد هم مرا به بیرون زندان و جادۀ پشتی آن که به شهر منتهی می‌شد هدایت کرد.
نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت.
بی‌آنکه کلمه‌ای حرف بزند!
یک لبخند زندگی مرا نجات داد

همان نیما که میگفتش تو را من چشم در راهم شباهنگام
نمیدانست که من هر لحظه در یادم
نمیدانست که من هر لحظه مشتاقم بیایی سوی فریادم
اگر نیما شباهنگام به یاد عشق می افتد

ولی هر لحظه گویم من

"تو"

را من چشم در راهم....
نقل قول
Sunday 07 May 2017, 01:27
ارسال: #172
RE: رقص ِ خاطرات ِ سرگردان
مادربزرگم آرزو داشت بچه ی مرا حمام کند. زنگ می زد و با صدایی هشتادساله می گفت کی می آوریش؟ می گفتم امروز، فردا.
می رفتم سرکار. بچه را می گذاشتم پیش مادر و پدرم. حرف مردم به گوشم می رسید که بچه آورده که برایش بزرگ کنند. حرف مردم ما را کشت.
مادربزرگم زنگ می زد. می گفت کی می آوریش؟ می گفتم نمی رسم. ماشینم خراب شده. وقت نمی شود. با صدایی آرام و منتظر می گفت هر وقت شد، بیاورش ببرمش حمام.
خانه ی من تا او، دو کوچه فاصله داشت. وقتی خانه بودم، غذا می پخت و با عصا می آمد. دم در می ایستاد. می گفت کی می آوریش؟
یک بار آمد گفت تو وقت نمی کنی. من کمدها را مرتب می کنم. لباس های اضافه ی نو را گذاشت کنار. گفت می دهم به فقیر. بعد می رفت.
یک بار پاییز بود. روی برگ ها با عصا می رفت. از پنجره نگاهش کردم. پنجره را باز کردم. صداش کردم. گفتم فردا می آورمش. گفت کی؟! و دستهایش را گذاشت کنار گوشش. بلندتر گفتم فردا.
فرداش بچه را بردم.
مادربزرگم نشست کف حمام. حوله ی سفیدی انداخت روی پاهایش. صابون گلنار را کشید روی لیفی که برای چنین روزی بافته بود. رفتم بیرون. از لای در نگاهش کردم. بچه را آرام لیف می کشید و می خندید و همان آوازی را می خواند که وقتی بچه بودم برایم می خواند. بچه را می بوسید و آواز می خواند.

#غزل_صدر

همان نیما که میگفتش تو را من چشم در راهم شباهنگام
نمیدانست که من هر لحظه در یادم
نمیدانست که من هر لحظه مشتاقم بیایی سوی فریادم
اگر نیما شباهنگام به یاد عشق می افتد

ولی هر لحظه گویم من

"تو"

را من چشم در راهم....
نقل قول
Friday 19 May 2017, 22:56
ارسال: #173
RE: رقص ِ خاطرات ِ سرگردان
تقریبا شونزده سالم بود، دم دمای عید یه روز مدیر مدرسه صدام کرد گفت فلانی یه سری لباس و کیف و کفش از طرف خیریه رسیده،میخوام بچه های مستضعف رو شناسایی کنی تا بینشون تقسیم کنیم، فقط حواست باشه تعداد اجناس زیاد نیست.
از اونجایی که توی اون موقعیت دوست داشتم مسئولیت بپذیرم گفتم چشم اقا.
اولش کار راحتی به نظر میرسید اما یکم که گذشت دیدم شناسایی این بچه ها واقعا کار سختیه.
هر کس یه چیزی میگفت و اصلا نمیشد قضاوت کرد
وقت زیادی نداشتم و تصمیم گرفتم راه بیفتم دنبال اون کسایی که اسمشونو بهم داده بودن تا آمار دقیق رو دربیارم.
کوچه به کوچه راه میفتادم دنبالشون
اون موقع خیلی دل نازک تر بودم و با دیدن وضیعیت زندگی بعضیاشون تمام مسیر بازگشت تا خونه رو گریه میکردم.
حال خوبی نبود، بزرگترین سوال اون روزام شده بود عدالت خدا ؟
خلاصه اون چند روز گذشت و یه لیست درست کردم و دادم به اقای مدیر و از مدرسه اومدم بیرون و یه نفس راحت کشیدم.
اما شب که شد ورق برگشت، دلهره و عذاب وجدان نفسمو بریده بود، همش حس میکردم یه جا اشتباه کردم، اسم چند نفرو ندادم، بالاخره طاقتم طاق شد و پا شدم زنگ زدم به مدیر و گفتم حس میکنم باید چند نفر دیگه رو به لیست اضافه کنیم، گفت اجناسی که هست به همین تعداد میرسه و باقی باشن دفعه ی بعد.
اما نمیتونستم قبول کنم، تا صبح فقط داشتم فکر میکردم ، بالاخره تصمیمم رو گرفتم و رفتم زیر زمین خونمون و زمین رو کندم و قلکی که توی زمین کاشته بودم رو در آواردم و شکوندم و پولای خوردی که یکسال بود جمع کرده بودم رو نقد کردم.
با اون پول چیز زیادی نتونستم بگیرم اما خیالم تا حدودی راحت شد کاری که از دستم برمیومد رو انجام دادم.
خاطرات اون روزا تا یه مدت طولانی فراموشم نمیشد و بعدن که بزرگتر شدم این فکر خیلی درگیرم میکرد که سران یه کشور، کسایی که #مسئولیتای سنگین دارن شبا چجوری سرشون رو راحت روی بالشت میذارن؟
نمیدونم مثه من و تو توی این خیابونا، توی پیاده روهای جنوب شهر،کوچه پس کوچه های محله های فقیر نشین قدم زدن که ببین اوضاع از چه قراره؟
میبینن و وجدانشون راحته؟
نمیدونم.
فقط #اقای_مسئول یادت باشه بعد از انتخاب شدنت کاری نکنی که یه پسر بچه شونزده ساله بزرگترین دغدغه ی زندگیش بشه عدالت خدا...!
تو مسئول این تفکری!

#علی_سلطانی

همان نیما که میگفتش تو را من چشم در راهم شباهنگام
نمیدانست که من هر لحظه در یادم
نمیدانست که من هر لحظه مشتاقم بیایی سوی فریادم
اگر نیما شباهنگام به یاد عشق می افتد

ولی هر لحظه گویم من

"تو"

را من چشم در راهم....
نقل قول
امروز, 00:50
ارسال: #174
RE: رقص ِ خاطرات ِ سرگردان
مادربزرگ هميشه ميگفت:‌ دردِ تن يك جا نمى ماند!
كليه مي زند به كمر،كمر مي زند به پا،
پا مي زند به قلب...
ميگفت: درد هى توى تَـنِت تقسيم ميشود!
اما دردِ روح قُلمبه مي شود. يك جا اَمانَـت را مى بُـرَد،
هركسي هم كه از راه برسد
و بپرسد چه مرگت است؟
فقط ميشود دستت را روى زانو و كمرت بگذارى
و ناله كنى كه تير مي كشد.
درد روح را نميشود نشان كسى داد ..
نقل قول


پرش به انجمن:



زمان کنونی: Wednesday 24 May 2017, 08:39