خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
شاهین فرهت دبیر سی و چهارمین جشنواره موسیقی فجر شد
sana sana 0 11
«خیال پرواز» تا سه ماه آینده منتشر می شود/ برپایی کنسرت تک نوازی
sana sana 0 7
«آنشرلی با موهای خیلی قرمز» به تهران رسید/ اجرا در تالار مولوی
sana sana 0 10
«آوای وحش» ساخته می‌شود/ احتمال حضور هریسون فورد
sana sana 0 8
هفته‌هاي آخر بارداری چه اتفاقي مي‌افتد؟
گلایه گلایه 7 26
صدیقه کیانفر : در منزل استراحت می‌کنم و گاهی به رادیو می روم
sana sana 0 7
به دلیل اکران نشدن فیلم در برخی سینماها عوامل فیلم «دشمن زن» تجمع کردند
sana sana 0 9
در بازار آزاد تهران؛ رشد دسته‌جمعی قیمت انواع سکه
sana sana 0 12
تصمیم شجاعانه و «غیر مصلحتی» سازمان لیگ برای سوپرجام
sana sana 0 9
مشاعره با ترانه خوانندگان 5
غزل گلایه 201 21091
تلخ نامه رامسین کبریتی به خاطر وضعیت نا به سامانش
sana sana 0 8
مدیر ورزشگاه آزادی: به خاطر ورود بانوان به ورزشگاه برکنارم کردند!
sana sana 0 9
حرف های خواندنی رونالدو در مراسم معارفه در یوونتوس
sana sana 0 9
تغییر دوباره ساعات کاری ادارات از اول مرداد ماه
sana sana 0 10
وجود واحد مجاز تولید شیر الاغ!
sana sana 0 9
رکورد طولانی‌ترین نقاشی خیابانی کشور در تبریز زده شد
sana sana 0 12
دیدارهای روحانی و خاتمی برقرار است
sana sana 0 11
جسد مریم فرجی اصلا سوخته نبود+جزییات ماجرا
sana sana 0 11
در روز‌های گرم تابستان هرگز آب سرد نخورید!
گلایه گلایه 1 16
♥ عاشقانه ای برای کودکم ♥
گلایه گلایه 43 5612
گفتگوی آزاد
admin گلایه 1657 62021
همین الان تو چه فکری هستی ؟ (21)
moonlover گلایه 733 19732
امتیازات مسابقه پیش بینی جام جهانی 2018
amirhossein گلایه 68 1238
طراحی سایت مهندسی الکترونیک
sitecode sitecode 0 10
مزایا و معایب لمینت مژه
zibazist zibazist 0 7
رقص ِ خاطرات ِ سرگردان
گلایه mohadese 227 23847
هتل پنج ستاره کورال البرشا دبی
masoome1 masoome1 0 20
گیفت چیست؟
نو عروس نو عروس 0 22
پارافین و دانستنی های شمع سازی
نو عروس نو عروس 0 15
جام 2018: پیش بینی فوتبال فرانسه - کرواسی
amirhossein roghayeh 7 99
چگونه بلیت ارزان هواپیما بگیریم؟
needstars needstars 0 24
برای شروع یک سفر مناسب و آسوده باید به چه نکاتی توجه کنیم!؟
needstars needstars 0 21
چرا نشستن برای شما بد است و چگونه می‌توان از آن اجتناب نمود؟
samanarefi samanarefi 0 28
اداره کل مالکیت صنعتی دارای چه وظایفی است؟
بانک ثبتی kara sabt 1 52
رستوران سان ست گریل یکی از رمانتیک ترین رستوران های استانبول
asiatour asiatour 0 27
جام 2018: پیش بینی فوتبال انگلیس - بلژیک
amirhossein amirhossein 21 121
مدل های جدید طراحی ناخن
moonlover saye 269 29813
مدل طراحی مخصوص ناخن های کوتاه (4)
گلایه saye 11 767
تصاویر طراحی ناخن با میوه های تابستانی
sana saye 24 4590
زیباترین طرح های ناخن با لاک مشکی (7)
گلایه saye 8 381

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
رقص ِ خاطرات ِ سرگردانزمان کنونی: Wednesday 18 July 2018, 05:52
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: گلایه
آخرین ارسال: mohadese
پاسخ: 228
بازدید: 23848
 
امتیاز دهید:
  • 0 رأی - میانگین امیتازات : 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رقص ِ خاطرات ِ سرگردان
Thursday 01 March 2018, 14:19
ارسال: #221
RE: رقص ِ خاطرات ِ سرگردان
من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم

تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی

او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا



من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم

تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود

او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت



معلم گفته بود انشا بنویسید

موضوع این بود: علم بهتر است یا ثروت؟

من نوشته بودم علم بهتر است

مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید

تو نوشته بودی علم بهتر است

شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی

او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود

خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبیه کرد

بقیه بچه ها به او خندیدند

آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد

هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد

خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته

شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم

گاهی به هم گره می خورند

گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت



من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار

توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد

تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن

بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید

او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش

بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید



سال های آخر دبیرستان بود

باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم

تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد

او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرد و دنبال کار می گشت



روزنامه چاپ شده بود

هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم

تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی

او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود



من آن روز خوشحال تر از آن بودم

که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است

تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه

آن را به کناری انداختی



او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه

برای اولین بار بود در زندگی اش

که این همه به او توجه شده بود !!!



چند سال گذشت

وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم

تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی، همان آرزوی دیرینه ی پدرت

او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود



وقت قضاوت بود

جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که مرا تحسین می کنند

تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند

او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد …

هیچ وقت پایان نمی گیرد …

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!

تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!

او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!



من ، تو ، او

هیچگاه در کنار هم نبودیم

هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم

آخر داستان چگونه بود ؟؟؟!!!

همه عاشق همه مجنون
به مستی بیقرار امشب
بیا ای سوته دل ساقی
به مستی بی ملالم کن
نقل قول
Sunday 11 March 2018, 02:08
ارسال: #222
RE: رقص ِ خاطرات ِ سرگردان
آن وقت ها مدرسه علوی رفتن مد بود. با کلاسی بود. با هزار زور و امتحان و تست هوش و البته پارتی بازی علی آقا کریمی چپانده شدم آن تو. لای آن همه بچه ای که سلول های خاکستری مغزشان از سوراخ گوش های بلبلی اشان سر ریز می کرد. لای آن همه بچه ای که توی خانه شان کومودور داشتند، ساعت ماشین حساب دار می بستند و سرویس می برد و می آوردشان. من اما، همیشه توی ایستگاه اتوبوس سه راه امین حضور، چشم انتظار اتوبوسی می نشستم که راننده اش موقع سوار شدن می گفت: بلیط نداری سوار نشو! و من همیشه بلیط داشتم. یک بلیط پنج تومانی که لای انگشتان عرق کرده ام، مچاله شده بود.

جای من مدرسه علوی نبود. اسم من را باید توی یکی از همان دبستان های شوش- مولوی می نوشتند. همانجا که اگر توی خط نمی ایستادی، ترکه آلبالوی آقای رحیمی پشت ران های لاغرت را خط می انداخت. نه اینکه بروم توی مدرسه ای که روانشناس دارد، آدم حسابی دارد، معاون کوفت دارد و مسئول زهر مار. آخر من چه می دانستم هر چیزی که جلویم می گذارند، پس فردا آتو می شود. من فقط یک بچه بودم. بچه ای که حسرت داشت. بچه ای که نمی دانست توی برگه آرزوها باید چه بنویسد. بچه ای که نمی دانست گول حرف بزرگ تر ها را نباید بخورد. من گول خوردم. بازی ام دادند. گفتند هر چه آرزو داری توی این برگه بنویس. خیالت هم راحت، دست کسی به آرزوهایت نمی رسد.

من پینوکیو بودم. زود خر می شدم. خر شدم و نوشتم "من آرزو دارم یک دوچرخه قرمز داشته باشم تا حداقل از مدرسه تا خانه را پا بزنم و پول بلیط اتوبوس را از بوفه مدرسه ساندویچ کالباس بخرم" چمیدانستم بقیه می نویسند آرزویشان سلامتی پدر و مادر است. چمیدانستم بقیه منتظر ظهور امام زمانند. کف دستم را که بو نکرده بودم. فردای آن روز پدرم را خواستند مدرسه و برگه آرزوهایم را گذاشتند کف دستش. شبش یک دوچرخه قرمز دست دوم توی حیاط خانه قدیمی مان بود و پدری که توی اتاق رژه می رفت و زیر لب می گفت: همه بچه ها آرزوی سلامتی پدر مادرشون رو دارن. اون وقت توله ما ....

دو چرخه ام را صبح یک روز جمعه و درست آن موقعی که سرم را کرده بودم توی پنجره نانوایی بربری که بگویم "آقا دو تا نان خاشخاشی لطفا" دزد برد. بدون اینکه بداند، همه آرزوهای پسرک جنوب شهری را ربوده است. بدون اینکه بداند این فقط یک دوچرخه نبود. سلامتی پدر و مادر بوده و انتظار ظهور امام زمان.

از آن روز دیگر سوار هیچ دو چرخه ای نشدم. به هیچ اتوبوسی بلیط ندادم و هر روز و هر شب به این فکر می کردم که اگر توی برگه آرزوها می نوشتم سلامتی پدر و مادرم لا اقل این ها را دزد نمی برد. با اینکه خود مادرم را قبل از این ها خدا برده
مرتضی برزگر

از رنجی خسته ام
که از آن من نیست...1253
نقل قول
Sunday 11 March 2018, 08:19 (آخرین ویرایش در این ارسال: Sunday 11 March 2018 08:21 ، توسط گلایه.)
ارسال: #223
RE: رقص ِ خاطرات ِ سرگردان
کتاب "جای خالی سلوچ" محمود دولت آبادی را ورق می زدم. جایی از کتاب نوشته بود: "روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند. روز و شب دارد، روشنی دارد، تاریکی دارد، کم دارد، بیش دارد. دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده، تمام می شود، بهار می آید"

دیدم گوشه ی همین صفحه نوشته ام : "از یک جایی به بعد، حال آدم خوب نمی شود"
حرفم را پس گرفتم، خط زدم جمله ی خودم را. اصلا همانی که دولت آبادی گفته...

از یک جایی به بعد، آدم آرام می گیرد، بزرگ می شود، بالغ می شود‌ و پای تمام اشتباهاتش می ایستد، سنگینی تصمیمی که گرفته را گردن دیگری نمی اندازد، دنبال مقصر نمی گردد، قبول می کند گذشته اش را، انکار نمی کند آن را، نادیده اش نمی گیرد، حذفش نمی کند، اجازه می دهد هرچه هست، هرچه بوده در همان گذشته بماند. حالا باید آینده را بسازد، از نو، به نوعی دیگر. یاد می گیرد زندگی یک موهبت است، غنیمت است، نعمت است، قدرش را بداند و آن را فدای آدمهای بی مقدار نکند...

همه ی این ها را که فهمید یک آرامشی می آید می نشیند توی دلش، توی روح و روانش. اینجای زندگی همان جایی است که دولت آبادی گفته: اصلا از یک جایی به بعد.. حال آدم خوب می شود.



ربــنـا آتـنـا " تـو " را لطفا

••
❤️
8

نقل قول
Saturday 17 March 2018, 05:54
ارسال: #224
RE: رقص ِ خاطرات ِ سرگردان
زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده‌ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت‌های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت.

یادم می‌آید منتظر شدم ببینم آیا پدرم هم متوجه سوختگی بیسکویت‌ها شده است؟ در آن وقت، همه‌ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود؟ خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا میکردم که داشت مربا روی آن بیسکویت‌های سوخته می‌مالید و لقمه لقمه آنها را می‌خورد.

یادم است آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم، شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت‌ها از پدرم عذرخواهی کرد و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: عزیزم، من عاشق بیسکویت‌های خیلی برشته هستم.

همان شب، کمی بعد که رفتم پدرم را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت‌هایش سوخته باشد؟
او مرا در آغوش کشید و گفت: مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته است.
بعلاوه، بیسکویتِ کمی سوخته هرگز کسی را نمی‌کشد!

زندگی مملو از چیزهای ناقص و انسان‌هایی است که پر از کم و کاستی هستند. در طول این سال‌ها فهمیده‌ام که
یکی از مهمترین راه‌حل‌ها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار؛
درک و پذیرش عیب‌های همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است و امروز دعای من برای تو این است که:

یاد بگیری که قسمت‌های خوب، بد و ناخوشایند زندگی ات را بپذیری و با انسان‌ها رابطه‌ای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نشود



ربــنـا آتـنـا " تـو " را لطفا

••
❤️
8

نقل قول
Tuesday 20 March 2018, 17:24
ارسال: #225
RE: رقص ِ خاطرات ِ سرگردان
ورژنِ جدیدِ سال هم رسید !
و ما هنوز خودمان را آپدیت نکرده ایم ...
همه چیز دارد به روز رسانی می شود !
اما ما ؛
ورژنِ قدیمیِ خودمان را محکم چسبیده ایم ...
نه خودمان را به روز می کنیم ،
نه افکارمان را ...
ما مانده ایم و نسخه ای منسوخ و پر از ایراداتِ برطرف نشده !
عجیب است که توقعِ تحویلِ حال و احوالمان را هم داریم ...
انصافاً که آدم هایِ جالبی هستیم !!!



ربــنـا آتـنـا " تـو " را لطفا

••
❤️
8

نقل قول
Sunday 20 May 2018, 11:35
ارسال: #226
RE: رقص ِ خاطرات ِ سرگردان
من همیشه به روز مردنم فکر می‌کنم که شش سال پیش بود. دوازده شب سی‌ام اردیبهشت. تو را برده بودم بیمارستان؛ توی راه شیشه‌ها را داده بودم پایین و گفته بودم باز کن اخم‌هاتو قربونت برم. حیف این هوای اردیبهشت نیست؟ بعد برات از سفرهای‌مان به شمال و جنوب گفتم.

از مسیر داغِ تهران، کاشان که با اتوبوس رفته بودیم و شاگرد شوفر با پارچ پلاستیکیِ قرمز آب می‌چرخاند، آب خنک؛ و زنی، دو ردیف جلوتر از ما، توی مشما عق می‌زد. آب را گرفتی و صورت زن را شستی. به شوهرش گفتی چیزی نیست. توی بیمارستان هم، پرستار گفت چیزی نیست. منشی گفت چیزی نیست. دکتر گفت چیزی نیست. نگران نباشید. من نگران بودم اما. مثل شش سالگیم که مامان پروانه ازم می‌پرسید مرتضا. من اگه یه روز یه جای دور برم تو چیکار می‌کنی؟ می‌گفتم میام دنبالت. می‌گفت اگه انقدر دور باشه که نتونی بیای، چی؟ می‌گفتم ماشین می گیرم میام.

وقتی رفت پیش خدا، به مامان بزرگ گفتم من می‌رم مامانمو پیدا کنم که مامان بزرگ گفت کلاغ پر، پروانه پر. پنج شنبه عصرها، همگی می‌رفتیم بهشت زهرا و بابا بلند بلند گریه می‌کرد و اشک‌هاش چکه می‌کرد روی قبرِ کتابیِ مامان. من هیچ وقت نتوانستم مثل بابا گریه کنم تا آن شب که کُدِ بلو دادند. تو خوابیده بودی روی تخت. بی‌تکان. پرستارها می‌دویدند و می‌خوردند به من. داد می‌زدند یکی این را ببرد بیرون. وقتی اجازه دادند برگردم تو، همه‌شان ردیفی ایستاده بودند کنارت. سرهاشان پایین بود. خیره بودند به سفیدی تنت که پر بود از سیاهیِ دستگاه شوک. دکتر گفت هر کاری می‌شد کردیم. گفتند می‌توانی برای بار آخر بغلش کنی.

بغلت کردم. ولرم بودی و خیس. مثل وقت‌هایی که می‌بردمت حمام. دستت را بالا می‌گرفتی تا زیر بغلت را لیف سفت بکشم. بعد حمام، ضدعرق مایع می‌مالیدم برات. بعد تو را بردند سردخانه. بوی ضدعرقت پیچیده بود توی اتاق و راهرو. یک‌هو دیدم از مژه‌هام آب می‌چکد مثل بابا. دویدم از بیمارستان بیرون. چند باری کوبیدم به رگ گردنم. به خدا گفتم شما که از اینجا نزدیک‌تری، منو بگیر، اونو برگردون. و تا اذان، انقدر کوبیده بودم به رگ گردنم که سیاه شده بود از خون‌مردگی. صبح، آمبولانس آمد پی جنازه‌ات.

مامان بزرگ می‌گفت هیچ کس با مردن دیگری، نمرده. این را بعد خاکسپاری‌ت گفت. نشسته بود روی صندلیِ کرایه‌ای. من را کشیده بود توی بغلش. گفتم واقعن خاکش کردیم؟ گفت این یکی هم پر، ننه. کاشتیمش شاید یه روز در بیاد. اما من را کسی نکاشت. منی که مرده‌تر بودم از تو. بی‌کفن‌تر. بی‌غسل‌تر. شش سال است که نیستم. نمی‌بینی؟ دلت تنگ نشده؟





#مرتضی_برزگر

از رنجی خسته ام
که از آن من نیست...1253
نقل قول
Sunday 03 June 2018, 19:50
ارسال: #227
RE: رقص ِ خاطرات ِ سرگردان
افشین یداللهی سروده‌است: برایم شعر بفرست. حتا شعرهایی که عاشقان دیگرت، برای تو می‌گویند، می‌خواهم بدانم، دیگران که دچار تو می‌شوند، تا کجای شعر پیش می‌روند، تا کجای عشق، تا کجای جاده‌ای که من در انتهای آن ایستاده‌ام.

و من هر بار که این کلمات را زمزمه می‌کنم، یاد تو می‌افتم. یاد تو در آن غروب اردیبهشتی، که آسمان، تشت خون بود از سرخی، و باد ‌چادرت را، بسان ملحفه‌ای نمور و گیره خورده روی بند، می‌‌تکاند و پر روسریت را می‌کوبید به گودی‌گونه‌ات که فقط موقعِ خندیدنت پیدا می‌شد. و گفته بودی چال لُپ، جوری فلج است. فلج عضله‌‌ای در صورت و من فوری، انگار وحی شده باشد بهم، در آمدم که من فلج تو‌ام و هر چیز دیگری که مال توست.

تو داشتی روی لبه جدولِ کنار خیابان راه می‌رفتی با آن کتانی‌های سفید پر از چروک، و دست‌هات را مسیح‌وار، باز کرده بودی به دو طرف، و هی از بدنت می‌پرسیدی که معده‌ام هم هستی؟ می‌گفتم هستم. و بعد رسیدی به داشته‌هات، به عروسک دوقلوی آی لاو یو، به گویِ پر از برف که باید تکانش می‌دادی تا برف ته نشین شده، ببارد بر سر عروس و دامادِ پلاستیکی، به رژلب کمرنگت که می‌گفتی برای زخم لب‌هات می‌زنی، لب‌های بی‌شرف تَرَک تَرَکت، و حتا به موسِ لپ‌تاپت که بهش می‌گفتی موشواره یا تبلتی که کادوی تولدت بود، و می‌دانستی حرصم در می‌آید وقتی صدایش می‌کنی رایانک مالشی.

و من همه این‌ها بودم. رد انگشتت بودم بر پیشانی‌خودم موقع تب‌های نیمه شب. آغوشت بودم، گرم، خیس، نازک. هرم نفس‌هات توی گوشم. مورمور بوسه‌ات بر گردنم که می‌گفتی تبر نمی‌زند. خیسی فرق سرت بودم وقت مسح. صدای خواندن نمازت از پشت در نمازخانه وسط پارک. ولاالضالین‌ت. پرسیده بودی اگر روزی بروی جایی دور، جایی که هیچ کس دستش بهت نرسد، چه می‌کنم؟ گفته بودم می‌آیم پی‌ات. گفته بودی اگر ندانی کجایم چه؟ گفته بودم بالاخره پیدایت می‌کنم.

و تو از لبه جدول پریدی پایین و گفتی بدوییم؟ و دویدی. تند. پرهیاهو. و باد عطرِ بهارنارنج چادرت را می‌ریخت به جانم، لعنتی من. و گم شدی در انتهای پیچ خیابان. انگار که هیچ‌وقت نبوده‌ای. انگار که هیچ‌گاه نبوده‌ام. حالا که نیستی، لااقل، برایم شعر بفرست. حتا شعرهایی که عاشقان دیگرت، برای تو می‌گویند، می‌خواهم بدانم، دیگران که دچار تو می‌شوند، تا کجای شعر پیش میروند

از رنجی خسته ام
که از آن من نیست...1253
نقل قول
Monday 16 July 2018, 19:55
ارسال: #228
RE: رقص ِ خاطرات ِ سرگردان
شب‌های تابستون زیباییش به حیاط خونه پدری و درخت یاسی است که بوش خونه رو برداشته، به نور سفید مهتابی که روش یک من خاک نشسته و افتاده روی مارمولکی که از درز دیوار اومده بیرون، به گلدونای شمعدونی لب حوض، به باغچه آب دادن پدر و کام عمیقی که به سیگارش میزنه. حالا اما فقط شب هست و تنهاییش.

از رنجی خسته ام
که از آن من نیست...1253
نقل قول


پرش به انجمن:



زمان کنونی: Wednesday 18 July 2018, 05:52