خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
شب های اواکسی ...
user luna 934 114536
بالا بردن امنیت سرور مجازی لینوکس در کاربری وب
pouyanweb98 pouyanweb98 0 20
آکواریوم آنتالیا
mostafaahadi mostafaahadi 0 24
آشنایی با مراحل اخذ ویزای شینگن
mostafaahadi mostafaahadi 0 25
راهنمای کامل معرفی کوین آنتولوژی (ONTOLOGY) و ولت‌های مخصوص آن
mostafaahadi mostafaahadi 0 31
ایمپلنت های دندانی
mostafaahadi mostafaahadi 0 26
پلاک بعد از ارتودنسی
mostafaahadi mostafaahadi 0 26
کوک پیانو
mostafaahadi mostafaahadi 0 31
تهیه بک آپ از داده ها به صورت روزانه
mostafaahadi mostafaahadi 0 33
طراحی سایت ” پورتال سازمانی “
mostafaahadi mostafaahadi 0 28
شرایط تحصیل در استانبول
hexa12 hexa12 0 57
گریتینگ چیست ؟
kian2137 kian2137 0 50
کبد چرب و علائم آن؟؟
ghazal_01 niloofarmajdi 4 3739
انواع مختلف شارژرهای مختلف را می شناسید؟
niloofarmajdi niloofarmajdi 0 49
مزیت های سرور مجازی میکروتیک چیست
pouyanweb98 pouyanweb98 0 48
رمان شما که غریبه نیستید+لینک دانلود
mohadese mmmmaaammmaann 5 1824
همین الان تو چه فکری هستی؟ (22)
گلایه luna 521 21944
"امضاهای " من!!!
دخترمشرقى luna 321 51995
دلت میخواد نفر بعدیت کی باشه ؟ ( 3 )
sana luna 821 63305
به نظرت نفر قبلیت چه رنگیه؟
فرشاد شاه luna 614 30900
ساختار داخلی لنگه درب های ضد سرقت ایستادر و انواع رویه ها
istadoor istadoor 0 56
دندانپزشکی در خواب یا سدیشن چیست؟
دندانپزشکی رایا دندانپزشکی رایا 0 49
آیا استفاده از شارژر فندکی به باتری گوشی آسیب می رساند؟
niloofarmajdi niloofarmajdi 0 51
طراحی سایت آگهی
sitecode sitecode 0 65
با وارد کردن شماره موبایل آدرس مالکش رو از طریق ماهواره پیدا کنید
geddis زهراجزایری 27 55080
دلتنگ و دلتنگی...
غزل m@rzieh 39 6592
دل...
گلایه m@rzieh 189 26660
طراحی سایت و انتخاب رنگ مناسب
sitecode sitecode 0 52
کفش طبی زنانه از کجا اینترنتی بخرم؟
lemonn lemonn 0 53
دلــنوشتــــه (2)
roshanak.m luna 156 28981
تفاوت سرور مجازی و اختصاصی و ویژگی آن ها
pouyanweb98 pouyanweb98 0 52
طراحی فروشگاه اینترنتی
zahrahmd zahrahmd 0 73
انتخاب اجباری برای نفر بعدی (6)
گلایه نینجا 1 658 44084
معرفی ابزارهای ایجاد پالت رنگی در طراحی سایت
sitecode sitecode 0 80
۴ نکته مهم برای افزایش امنیت سرور مجازی
webpouyanii webpouyanii 0 79
مشخصات کانکس نگهبانی و کیوسک نگهبانی
pouriaci pouriaci 0 71
بیا بگو همین الان دلت چی میخواد؟ (5)
گلایه luna 218 13263
تایپیک عکس های سیاه و سفید
niloofar niloofar 103 69795
دوستان آواکسی هر وقت وارد سایت آواکس شدی یه جمله اینجا بنویس.
rapr niloofar 739 87399
عکس نوشته های من
niloofar niloofar 3 1792

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
رمان شبگردزمان کنونی: Tuesday 25 February 2020, 12:16
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: leila kian
آخرین ارسال: leila kian
پاسخ: 5
بازدید: 2141
 
امتیاز دهید:
  • 0 رأی - میانگین امیتازات : 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان شبگرد
Tuesday 21 June 2016, 11:14
ارسال: #1
رمان شبگرد
سلام
امیدوارم ازین رمانی ک مینویسم براتون خوشتون بیاد
نظر یادتون نره(دییییی)

قدیما ب با معرفتا میگفتن بامرام
الان میگن اوسکول!!
نقل قول
Tuesday 21 June 2016, 11:25
ارسال: #2
RE: رمان شبگرد
عشـــــق مــن بیـــا دمــــی تو به کنـــارم
از ان جام نـــگهـــت مـــرا کـن سیـــرابم
طاقــــت ز مـــن گرفتـــی وبـردی قرارم
فــــکر تویــــاد تو یکدم نرفــت از یـــادم
همیـــن مرا بس گر تـــو باشی در حیـاتم
عشق من این رابدان تا ابدهستی درخیالم

فصل اول:
سارا:
ــ سارا،سارااااا
ــ بابایی،بابا تنهام نذار
ــ گلم مواظب خودت باش،یادت باشه تو فقط دختر بابایی
ــ بابا نرو بابااااااا
یهو از خواب پریدم عرق تموم صورتمو پوشونده بود.این کابوس دست از سرم برنمیداره.ساعت هفت صبح بود باید میرفتم شرکت.
بلند شدم و رفتم سمت دستشویی.کارامو کردمو اومدم بیرون.رفتم سراغ لباسام.یه شلوار جین سرمه ای و یه مانتوی سرمه ای که خیلی ساده بود ولی واسه شرکت لباس خوبی بود.یه شال سیاهی هم رو سرم انداختم کیفم رو هم ورداشتم و از اتاق زدم بیرون.
رفتم سراغ اشپزخونه.سفره رو رو میز چیدمو مامان رو اوردم.یه صندلی کشیدم براش ونشست.یه لقمه ور داشتم یه چایی ریختم واسه خودم ومامان.واسه اینکه بیشتر مامان روبا اون وضعش نبینم و دلم نگیره از خونه زدم بیرون وراه شرکت و در پیش گرفتم.
رسیدم شرکت.مث همیشه شلوغ بود رفتم اتاقمو پوشه هارو گذاشتم جولومو به کارم رسیدم.انقد مشغول شده بودم که زمان یادم رفته بود ولی از خشکیه گردنم می فهمیدم که خیلی گذشته.
سرمو که بلند کردم دیدم ساعت یکه.رفتم سراغ ناهار.داشتم ناهار میخوردم که دیدم یکی محکم کوبید رو کتفم،سرمو برگردوندم تا هرچی از دهنم در میاد رو بهش بگم که دیدم پریساس و دیگه لال مونی گرفتم:
ــ ن بگو خجالت نکش دختر
ــ چی بگم؟
ــ خر خودتی. منکه میدونم میخواستی فحش بدی ولی تا دیدی منم لال شدی الحمدالله
ــ دروغ چرا.اره میخواستم کلتو بکنم
ــ عزیزم پوستشو.پوستشو بکنی اصلاح کن
ــ حالا هرچی
ــ خب حالا.چیکار میکنی خره؟داری تنها ناهار میخوری؟ نچ نچ نمیگی این شکمه بیچاره ی پریسا داره لوزالمعده رو میخوره؟
ــ اســـتپ!بزار برسی بعد هی ور ور ور ور. اولا سلام یادت رفت،دوما کورم که هستی خدارو شکر،دارم ناهار می خورم،سوما مگه کسی هس که من باهاش ناهار میل فرمایم،چهارما میدونم که تو زود تر ازمن خوردی که صدات نکردم،پنجمـ
ــ به قول خودت اســـتپ!چرا میزنی؟مگه منه بدبخت چه پدر کشتگی با تو دارم؟
ــ عزیزم ارث،ارثمو کشیدی بالا اصلاح کن
ــ خب حالاااا
ــ بپر بالااااا
ــ جهنم. من که نمیتونم از پس تو بربیام.کارا خوب پیش میره؟
ــ با اینکه سخته ولی اره خوبه.
ــ مامانت خوبه؟
یه آه کشیدمو گفتم:
ــ هی خوبه اونم.خودت که وضعیتشو میدونی
ــ اشکالی نداره سارا خوب میشه.راستی تا یادم نرفته بگم
ــ بنال
ــ هوووووی حرف دهنتو بفهم
ــ شما امر کن.خب؟
ــ امروز ترمه اومده بود داشت سراغ تو رو میپرسید
ــ چی؟ من؟ واسه چی؟
ــ اره،اومد گفت کجاس؟ منم گفتم هنوز نیومده.دختره ی ایکبیری
ــ چه عجب خانوم ساعت 7ـ6 صبح بیدار شده تشریف اورده شرکت!!!
ــ اره همون.منم تعجب کردم.خوب عزیزم کاری نداری من برم؟
ــ مرده شورتو ببرن گمشو
ــ دختره ی خل.همه از خداشونه با من یکی دو کلمه حرف بزنن اونوقت این خانوم....
ــ اونا با این اخلاقشون خلن ن من عزیــــــزم
ــ باشه بابا من رفتم
ــ برو راحت باش سلام برسون
ــ اوهوع این ادم شد
ــ گمشو
ــ خر بابام شو
ــ لا الاه الله د برو دیگه
ــ قربانت بای
ــ خدافظ
ساعت 3بود بایدمیرفتم خونه.ساعت کاریم هم تموم شده بود
داشتم میرفتم سمت در خونه که اقای مهرداد حسینی ملقب به گوریل انگوری(اسمی بود که منو پریسا انتخاب کرده بودیم خخخ)عین جن جلوم سبز شد یهو وجدانم شروع کرد به حرفیدن:
ــ خره مگه علفه سبز شه؟
ــ تو یکی خفه حوصله ندارم.بزار بینم چی میگه
ــ یعنی اییییی خاااااااک
ــ تو روحت
ــ تو اموالت
ــ تو هیکلت
ــ باشه من رفتم
خب اینم رفت. کجا بودم؟ اهان همیشه ی خدا ازین مرتیکه متنفر بودم.نکبته از خودراضیه مغروره خوشتیپه خوشگله....ازین حرفام لبخندی اومد رو لبم
ــ خانوم مشیری چیز خنده داری هس؟
ــ اولا سلام.دوما ببخشید یاد یه چیزی افتادم خندم گرفت
ــ اهاااان که اینطور.ببخشید سلام
ــ و علیکم
ــ خب خوب هستین الحمدالله
ــمرسی گور....اقای حسینی
ــ راستش باهاتون صحبتایی داشتم
تودلم ادا شو در اوردم:راستش باهاتون صحبتایی داشتم اه اه نکبت.ازین حرفاش دلم خواست عق بزنم ولی با این حال گفتم:
ــ خواهش میکنم بفرمایین
ــ خانوم مشیری هنوز اجاره مونده ها.البته با عرض پوزش
پوزش بخوره تو سرت الاغ.ندارم میفهمیییی ن...دا...ر...م
ــ اقای حسینی دست و بالم تنگه اگه میشد میدادم ولی میبینین که!
ــ بله متوجه هستم.اشکالی نداره.خب به مادر سلام برسونین.خدانگهدار
توهم به امواتت سلام برسون
ــ خداحافظتون اقای(اروم گفتم)گوریل انگوری
تا رفتم خونه پقی زدم زیر خنده که دیدم مامان داره با تعجب و بهت و این جور چیزا منو نگا میکنه
رفتم نشستم جلوش و دستاشو گرفتم تو دستم:
ــ سلام مامان گلم.خوبی؟
سکوت!!!!
ــ چیزی خوردی؟
بازم سکوت!!!

قدیما ب با معرفتا میگفتن بامرام
الان میگن اوسکول!!
نقل قول
Tuesday 21 June 2016, 11:32
ارسال: #3
RE: رمان شبگرد
این سکوت تلخ تر از اونی بود که فکرشو بکنین
ــ مامان،میدونی دلم تنگه صداته؟چرا حرف نمیزنی؟من کاری کردم که باعثش بشه این سکوت؟مامان باهام حرف بزن
دستشو به ارومی روی سرم کشید و یه قطره اشک از اون چشای خوش رنگه عسلیش چکید.ولی من ناز نمیخواستم من دلم میخواست این سکوت بشکنه.اره من اینو میخواستم
ــ مامان من خسته شدم میفهمی؟بعد مرگ بابا یه کلمه حرف نمیزنی چرا؟ها؟اره منم واسه از دست رفتن بابا ناراحت شدم گریه کردم خودتم دیدی که تا مرز خودکشی رفتم ولی ازون به بعد زندگیم کمی عادی شد مث تو مامان روزه ی سکوت نگرفتم.مامان بس نیس این همه عذاب.این عذاب فقط واسه تو نیس واسه منم هس.بشکن این روزه رو مامان خواهش میکنم.
ولی اون فقط گریه میکرد صبر کردم تا یکم حرف بزنه ولی نزد منم پاشدم رفتم اتاقم.رو تخت ولو شدم جیغ و گریه هامو تو بالش خفه کردم.نمیدونم چقد گریه کردم که چشام گرم خواب شدو خوابیدم.
پوریا:
ــ واااااای متییییین کم حرف بزن سرم رفت اون صدا رو هم کم کن
ــ اه پوریا ول کن حال رو دریاب بزا شاد باشیم
ــ خفه شو اونم لطفا خفش کن
متین که دید عصبی شدم دیگه دست از شوخی کشید هه چه بهتر!
ــ چت شده پوریا چرا عصبی میشی خب؟
ــ حوصله ندارم متییییین نمیفهمی؟
ــ چرا؟
ــ ااااااه چقد میپرسی یه دیقه لال شو
دیگه متین دست از وراجی کردن کشید.امروز یه طرف قرار داد وسخ شده از یه طرف هم این کمالیه بی عرضه.
ــ پوریا؟
ــ ها؟
ــ یه دیقه سگ نشو میخوام حرف بزنم
ــ بنال بینم چی میگی
ــ بخاطر قرارداده یا کمالی؟
ــ متاسفانه هردو.نمیدونم این کمالی چش شده که ویروسو پخش کرده تو سیستما.ازین طرفم پورتیشن ها خراب بوده از طرف دیگه هم قرار داد که به لطف این جمشیدی لغو شد.حالم بده
در ب صدا در اومد:
ــ بفرمایید
منشی اومد تو:

قدیما ب با معرفتا میگفتن بامرام
الان میگن اوسکول!!
نقل قول
Tuesday 21 June 2016, 11:43
ارسال: #4
RE: رمان شبگرد
ــ ببخشید اقای رزاقی از لیورپول تماس گرفتن برای قرارداد.وصل کنم؟
ــ اوه اوه اصلا یادم رفته بود وصل کن
ــ چشم
وصل کرد ولی کاش نمیکرد چون حوصله ندارم.اشکالی نداره بقیشو میدم به متین
ــoh hello mr laitoun.how are you?
(اوه سلام اقای لایتون.خوب هستین؟)
ــ oh ya thanks mr razoogi.raight said?
_(اوه بله مرسی اقای رزوقی.درست گفتم؟)
Razoogi no razagi_
ــ(رزوقی نه رزاقی)
Ok.lets go to the point?_
ــ(بله.خب بریم سر اصل مطلب)
Ok.it go_
ــ (اره بریم)
ــill very ghirsay jytrfal happy too my were we your tacket zaukit jakir the sfour.whats your problase?
ــ(خب من خیلی خوشحالم که با شما هستم من و شما میتونیم همکار خوبی باشیم.شما مشکلی ندارین؟
Thatsn,t problem_
ــ(ن مشکلی نیس)
ــ oh good.is perfeckt
ــ(اوه خوبه.این عالیه)
دیگه حوصله ی چرند و پرند اقای لایتون رو نداشتم برای همین زود قرا رو گذاشتمو باهاشون خدافظی کردم.تا تلفن رو قطع کردم به متین توپیدم:
ــ بیشعور مگه با اشاره نمیگم بیا تو من حوصله ندارم ها؟چرا گفتی ن؟
متییین که داشت عقب عقب میرفت همینجوری میگفت منم تو دلم داشتم میخندیدم ولی بروز ندادم که پررو بشه
ــ به خداوندیه خدا قسم.....پو..ری..ااا...غلــــط کـــردمممممم
اینو گفت و دوید سمت در.یعنی دیگه از خنده روده بر شده بودم وای خدا از دست این متین.
سارا:
چشمامو باز کردم همه جا تار بودو تاریک.چند بار پلک زدم که تونستم ببینمو چشام وقتی به تاریکی عادت کرد از رو تخت بلند شدمو ساعت و از کنار آباژور ورداشتم.وای خدا ساعت دهه.
معلوم بود از پف چشام که خیلی خوابیدم یهو یه فکری از سرم گذشت:
ــ وای مامانم!!!!
یهو از جام پاشدم که باعث شد کمرم تیر بکشه ولی اونموقع مهم نبود
بدو رفتم سمت در.وقتی وارد پذیرایی شدم دیدم مامان نیس میخواستم برم تو اتاق که از اشپزخونه صدایی شنیدم اووووف خدارو شکر پس تو اشپزخونه بود.
هنوز یه قدم ور نداشته بود که صدای حرف زدن اومد
یه دیقه وایسا ببینم مامان که حرف نمیزنه.بااین حرفم نگران شدمو رفتم سمت اشپزخونه.از دیدن اون یه نفر دیگه که توی اشپزخونه بود چشام اندازه ی یه کاسه شد:
ــ بهرووووز!!!

قدیما ب با معرفتا میگفتن بامرام
الان میگن اوسکول!!
نقل قول
Tuesday 21 June 2016, 12:10
ارسال: #5
RE: رمان شبگرد
وقتی بهروز برگشت از دیدن من معلوم بود شوکه شده:
ــ سارا تویی؟
دلم میخواست بگم پ ن پ عممه.ولی الان موقع شوخی نبود
ــ تو اینجا چیکار میکنی؟
ــ خوبی؟وای خدایا چقد بزرگ شدی دختر
اگه الان عصبی نبودم شااید میپریدم بغلش وماچش میکردم ولی در حال حاضر اینطور نبود
ــ گفتم تو اینجا چیکار میکنی؟ها؟
ــ سارا چیزی شده؟
ــ د با توام لعنتی.جواب منو بده
ــ چرا عصبی میشی اومدم مامانو ببینم
دیگه داشتم از عصبانیت فوران میکردم داد زدم:
ــ ن نیومدی مامانو ببینی اومدی ببریش اره؟ارهههه؟
اومد جلو بغلم کرد:
ــ هیششششش داد نزن ابجی کوچیکه.اره هم مامانو هم تورو میبرم
داد زدم:
ــ تو غلط میکنی.کورخوندی مامانو ببری فهمیدی یا نه؟
ــ خفه شو سارا چرا جیغ میزنی اه.هنوزم کوچولویی واسه این حرفا سارا پس ببند
ــ اخرین باره میگی کوچولو فهمیدی؟روزی که مامان بهت احتیاج داشت رفتی الانم گورتو گم کن از جلو چشام.این همه سال مامان پیش من بود ازش مراقبت کردم ازین به بعد هم میکنم
ــ هی میبینم زبون در اوردی کوچولو تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی واسه منم شاخ نشو که شاخاتو میشکونم
یه جیغ بنفش کشیدم که اون جیغ مساوی شد با از هوش رفتن من.
پوریا:
داشتم از شرکت بیرون میرفتم که رها رو دیدم ناخوداگاه اخمام رفت تو هم.با ناز و کرشمه داشت میومد سمتم حیف که منو دید وگرنه رامو کج میکردمو میرفتم
ــ سلام پوریا خان.چطوری عزیزم؟خوشحالم که دیدمت
ــ سلام.مرسی
ــ داری از شرکت میای؟متینم خوب بود؟
ــ خوب بود
ــ دلم برات تنگ شده بود عزیزدلم
ازین حرفش دلم میخواست عق بزنم ولی سکوت کردم تو این مدت بی تفاوت بودم که انگار فهمید:
ــ انگار دلت نمیخواد اینجا باشم.باشه اشکالی نداره.کاری نداری؟
ــ ن خدافظ
حتی بهش اجازه ندادم جواب بده و از کنارش رد شدم و رفتم.یه دفه دلم واسه این رفتارم قنج رفت.حقش بود باید اینجوری باهاش رفتار میکردم که پاشو از گلیمش درازتر نکنه.اون حتی لیاقت سلام کردن رو نداره.داشتم همین جوری با خودم حرف میزدم که به یه چیز محکم خوردم اونم بدجور.جوری که افتادم زمین.روبه روم یه دیوار بود اه به خشکی شانس.خواستم برم سراغ ماشین که سرم گیج رفت
ولی خودمو جمع وجور کردم ورفتم سراغ ماشین.تا نشستم رو صندلی چشام بسته شدو دیگه نفهمیدم چیشد
سارا:
وقتی بیدار شدم تو بیمارستان بودم و بهروزم کنارم.از دیدنش دوباره خونم به جوش اومد تا خواستم داد بزنم دستشو فوری گذاشت رو دهنم:
ــ هیسسسس بچه چته؟چرا همچین میکنی؟اگه جیغ نزنی دستمو ور میدارم باشه؟
از سر اجبار سرمو تکون دادم تا دستشو ور داشت بهش توپیدم:
ــ باز اینجا چه غلطی میکنی؟
ــ انتظار نداشتی که همونجا بزارم بمونی ها؟
پوزخندی زدم وگفتم:
ــ هه!تو اگه لیاقت داشتی سه سال پیش میموندی و از مامان مواظبت میکردی نه اینکه یه مادر40ـ45ساله رو بسپری دست یه دختر بچه ی 16ساله.
ــ مجبور شدم سارا بفهم واسه پیشرفتم بود
ــ پیشرفت بخوره تو سرت بهروز.پیشرفت از مامان واجب تر بود اره؟اره بی غیرت؟
یهو چشام سیاهی رفت و یه طرف صورتم سوخت.بهم سیلی زد؟ اره؟وای خدایا.تو شوک بودم خیلی غیر منتظره بود.بخاطر یه حرف؟ن من نباید اون حرفو میزدم ب غرورش برخورد معلومه.اه اصلا ب من چ.حقش بود.
ــ جرأت داری یه بار دیگه بگو سارا چی گفتی
ــ هه!جرئت که دارم ولی همون بار اول بس بود.الهی به غرورت برخورد؟اشکالی نداره داداش.اصلا لیاقت این اسمو داری؟بی.....
هنوز حرفم تموم نشده بود که مامان اومد تو!الهی داشت گریه میکرد.وای خدا منو بکش تا اینجوری گریه ی مامانو نبینم.مامان اومد ویه دستشو کشید رو سرمو یه دستشو گذاشت رو صورتم.منم بغلش کردم و گریه کردم خدا چه روز مزخرفی بود امروز.
در تقی خورد و باز شد و پرستار اومد تو..بعد از چک کردن سرم گفت:
ــ سرمتون تموم شد میتونین تشریف ببرین
ــ مرسی
ــ خواهش میکنم عزیزم

قدیما ب با معرفتا میگفتن بامرام
الان میگن اوسکول!!
نقل قول


موضوع های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان زیبای " بابا لنگ دراز " گلایه 0 1,061 Tuesday 24 November 2015 13:11
آخرین ارسال: گلایه

پرش به انجمن:



زمان کنونی: Tuesday 25 February 2020, 12:16