خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
کله قندی ترافیکی - مخروط ترافیکی
imenkala imenkala 0 2
استوانه ترافیکی و کله قندی
imenkala imenkala 0 14
الان داری چه آهنگی گوش میدی ؟
moonlover luna 519 109254
همین الان تو چه فکری هستی؟ (22)
گلایه luna 575 30784
مشخصات کوره زغال با کیفیت چیست؟
lemonn lemonn 0 13
از باهر چه میدانید؟
tambaher tambaher 0 17
استوانه ایمنی چیست و چه کاربردی دارد؟
imenkala imenkala 0 18
کوپلینگ باهر را از تام باهر بخرید.
tambaher tambaher 0 24
راهنمای خرید کفش کار مناسب
imenkala imenkala 0 28
دستکش ایمنی چیست؟ راهنمای خرید دستکش کار
imenkala imenkala 0 36
تفاوت شرکت سهامی خاص و شرکت با مسئولیت محدود
kiasabtt kiasabtt 0 46
خرید و صدور آنی ووچر پرفکت مانی
bitmehr bitmehr 0 40
بیت مهر پرداخت های خرید با ویزا و مسترکارت شما را انجام می دهیم
bitmehr bitmehr 0 37
3 خودروی وسوسه انگیز بازار ایران
fatemzar fatemzar 0 34
استاندارد کلاه ایمنی
imenkala imenkala 0 39
غیرفعال کردن به روز رسانی خودکار اپلیکیشن‌ها در پلی استور
niloofar-rad niloofar-rad 0 44
چطوری با طراحی اپلیکیشن درامدزایی کنیم؟
niloofar-rad niloofar-rad 0 53
دانستنی درباره خرابی و مشکلات اسپیکرها
niloofarmajdi niloofarmajdi 0 56
بهترین کلاه کار دنیا
imenkala imenkala 0 54
ضرورت استفاده از لباس کار
imenkala imenkala 0 51
دلایلی که باعث خرید تتر می‌شود
bitmehr bitmehr 0 728
عامل تأثیرگذار در قیمت فروش بیت کوین
bitmehr bitmehr 0 77
درب لابی چیست
sepahandarb sepahandarb 0 67
خوش فروش های بازار خودرو ایران
fatemzar fatemzar 0 56
بدفروش‌ترین خودروهای بازار دست دوم در ایران!
fatemzar fatemzar 0 50
بررسی نشانه های نشتی کولر گازی
nopardaz nopardaz 0 65
درب ضد سرقت ایرانی | جدید ترین مدل های درب ضد سرقت ایرانی
seoupdate seoupdate 0 56
درب ضد سرقت ایرانی | جدید ترین مدل های درب ضد سرقت ایرانی
seoupdate seoupdate 0 58
درب ضد سرقت ایرانی | جدید ترین مدل های درب ضد سرقت ایرانی
seoupdate seoupdate 0 60
باهر
tambaher tambaher 0 52
کدام مسائل را قبل از ازدواج مطرح کنیم؟
parva55 parva55 0 66
بررسی روابط صحیح پدر و دختر در خانواده
parva55 parva55 0 67
نکات خانه داری که دانستن آن برای شما مفید است
parva55 parva55 0 56
رایج ترین مشکلات ویندوز ۱۰+ راه حل
parva55 parva55 0 53
حکایت ابوریحان بیرونی و علم سگ
parva55 parva55 0 62
تک بیت های زیبا
helia parva55 323 46488
بهترین کفش ایمنی کدام است؟
imenkala imenkala 0 45
معرفی برند پارس خزر
nopardaz nopardaz 0 44
قیمت لوازم یداکی نیسان تیانا| انواع لوازم یدکی
lemonn lemonn 0 54
سرو موتور مناسب را از تام باهر بخواهیم
tambaher tambaher 0 55

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
داستان های کوتاهزمان کنونی: Thursday 01 October 2020, 02:05
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: leila kian
آخرین ارسال: leila kian
پاسخ: 23
بازدید: 5795
 
امتیاز دهید:
  • 0 رأی - میانگین امیتازات : 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان های کوتاه
Wednesday 22 June 2016, 11:54 (آخرین ویرایش در این ارسال: Wednesday 22 June 2016 11:56 ، توسط leila kian.)
ارسال: #11
RE: داستان های کوتاه
نامه ی یک دانشجو ب پدرش
با سلام خدمت بابای عزیزم، نمی دانید چقدر دلم برایتان تنگ شده است.
اگر از احوالات اینجانب جویا باشید باید بگویم که اینجا به ما خیلی خوش می گذرد
و ملالی نیست جز دوری شما و ننه جان.

بابا جان! ما در دانشگاه خیلی امکانات زیادی داریم که در پادگان ها اصلا موجود
نمی باشد. اینجا ما مجبور نیستیم موهایمان را کچل کنیم.
تازه بعضی ها در اینجا موهایشان از گیس های دختر مشهدی زینل نیز بلندتر می باشد.
راستی به دختر مشهدی زینل بگویید که به برادرش سلام برساند.

بابا جان! در اینجا به دانشجو ها وام می دهند اما فقط وامشان برای شهریه است...
که شما دیگر مجبور نشوید هر ترم پول به حسابم واریز کنید...
این جا آقای موسوی هوایمان را دارد...

بابا جان ! ما در اینجا درسهای زیادی داریم که من همه را می خوانم
ولی نمی دانم چرا نمره های من خیلی بالا نمی باشد...
مثلا در یه درس ۱۸ میشدم ولی معلممان بهم ۱۱ داد...
جمشید آقا می گوید تو دانشگاه ما اینا عادی است....
نمی دونم حتما دانشگاه ما با بقیه ی دانشگاها فرق دارد
و به نظر من این غیر عادی است...

. جمشید آقا می گوید:
« برو با پاچه خوری نمره بگیر»
و من به او می گویم پاچه گرفتن کار سگ ها می باشد. ولی من فکر می کنم اینجا
سگ زیاد دارد و به این دلیل، همه پاچه هایشان را بالا می زنند.
راستی به دختر مشهدی زینل بگویید
پاچه های خود را بالا نزند چون محله ما سگ ندارد.

[دانشگاه ما یک جایی دارد که به آن آموزش می گویند. جمشید آقا می گوید:
آموزش در موقع انتخاب واحد ما را سرویس می نماید.
البته خدا خیرشان بدهد که به فکر دانشجویان می باشند
و آنها را رایگان سرویس می کنند...

بابا جان! بعضی وقت ها اینجا دخترها و پسرها خیلی با هم صحبت می کنند.
من یک بار از جمشید آقا پرسیدم اینها چه کار می کنند؟
جمشید آقا به من گفت: «خنگه تو هم برو مخ بزن»
ولی من هیچ وقت این کار را انجام نمی دهم چون ممکن است بر اثر کوبیدن مخ هایمان
به هم دچار سر درد و سرگیجه بشویم.

بابا جان! به ننه جان بگو در آشپزخانه دانشگاه
یک غذایی به ما می دهند که با چمن درست می نمایند
و خیلی شبیه قورمه سبزی می باشد و مزه خشت خام می دهد....
آخه باباجان وقتی قورمه سبزی داریم چمن تو حیاط دانشگاه که کنار سلف سرویسمان
است کم میشود...

جمشید آقا این روزها خیلی بددهن شده است و من می خواهم با او قهر نمایم.
به دختر مشهدی زینل بگویید نگران نباشد چون من بد دهن نشده ام...

باباجان! اینجا وقتی آقا معلم وارد کلاس می شود کسی برپا نمی گوید .
یک مرتبه من برپا گفتم و آقا معلممون من را از کلاس بیرون نمود.
من نمی دانم دلیل این کار چه می باشد ولی حتما
به این خاطر می باشد که آقا معلممان انسانی
خاکی و فروتن می باشد و دوست ندارد کسی به خاطر او از سرجایش بلند شود.

بابا جان! اینجا آقا معلم ها و خانم معلم هایمان خیلی خوب می باشند زیرا ما وقتی
گلاب به رویتان برای یک کاری به بیرون برویم اصلا نمی خواهد
از آنها اجازه بگیریم. تازه نمره انضباط هم نداریم. ولی یک جایی می باشد که به آن
کمیته انضباطی می گویند. یک بار من از جمشید آقا پرسیدم کمیته انضباطی چیست؟
جمشید آقا در جواب سه مرتبه سرش را محکم به دیوار کوبید که من دلیلش را نفهمیدم
و از من خواست دیگر اسم آن مکان خفن را نیاورم.

خب پدر جان!دیگر مزاحم وقت شما نمی شوم. ننه جان را سلام برسانید.
به دختر مشهدی زینل نیز بگویید زیاد روی من حساب ننماید و به من فرصت بدهد
تصمیم بگیرم چون من دارم لیسانس می گیرم.

راستی باباجان ملوس را از طرف من ببوس...

قدیما ب با معرفتا میگفتن بامرام
الان میگن اوسکول!!
نقل قول
Wednesday 22 June 2016, 11:58
ارسال: #12
RE: داستان های کوتاه
چند وقت پیش یه شب ، داشتم میخوابیدم که یهو یه پشه اومد صاف نشست

نوک دماغم !

یه نیگا بهش انداختمو گفتم : سلام

گفت : علیک ..

گفتم : چیه؟

گفت: میخوام نیشت بزنم

گفتم : بیخیال ... این دفه رو کوتا بیا

گفت: تو بمیری راه نداره . گشنمه .

گفتم : الان میتونم با مشتم لهت کنم .

گفت : خودتم میدونی که تا بیای بزنی جا خالی دادمو مشتت
میخوره وسط دماغت !....



به نظر حرفش منطقی میومد !

گفتم : خیلی پستی

..ی دفه آهی بلند از ته دلش کشید و ساکت شد ...

گفتم چی شد؟؟

گفت : حاضری ؟

گفتم: تا جوابمو ندی نمیذارم بزنی ...

وقتی اصرارمو دید . دستمو گرفت و گفت : دنبالم بیا

گفتم کجا؟؟؟

گفت: مگه نمیخای جواب سوالتو بدونی ؟پس هیچ نگوو و دنبالم بیا

...ازجام بلند شدم و باهمدیگه راه افتادیم و رفتیم رفتیم و بازهم رفتیم...

گفت: هنوزم اصرار داری بدونی یا همینجا کارو تموم کنم ؟؟

گفتم : اینهمه راه اومدم تا جواب سوالمو بگیرم ... بریم

یهو یه لبخند زد و با دست زد به پشتم و گفت: این پشتکارته که

منو کشته !

راستش از شما چه پنهون ،یه جورایی ازش خوشم اومده بود .

به این فکر میکردم که اونقدا هم بچه بدی نیس !

تو این فکرا بودم که یهو گفت : آهااای پسر .ریسیدیم !

گفتم : خب

گفت :خب که خب .

گفتم : زهر مااار ..پس جواب سوالم چی شد؟؟

یهو دیدم اشک تو چشماش حلقه زد و سرشو انداخت پایین !

گفتم :چیه ؟

گفت : این سوراخو که میبینی توش زنو بچم زندگی میکنه !

اونشبی که یه پیف پاف خالی کردی تو اتاقت یادت میاد ، لعنتی؟؟

گفتم : آرره .چطور ؟؟

گفت: زن من اونشب اومده بود تو اتاقت . ولی توئه نامرررد با اون زهرماری

که به خوردش دادی اونو افلیج کردی . الان من موندم و 70 ، 80 تا بچه قد و نیم قد و یه زن افلیج !!

اونم به این خاطرکه توئه لعنتی حاضر نبودی یه چیکه از اون خونتو به ما بدی !!

سکوت سنگینی بینمون برقرار شد !

بغضی تلخ داشت گلومو فشار میداد . راسشو بخواید دیگه طاقت نیووردمو زدم زیر گریه ........

از فردای اونشب ما باهم شدیم عین دوتا دوست خوب .

هرشب میاد پیشمو تا دلش میخاد میذارم خون بخوره .

راستش خودش حد و حدودشو میدونه و هیچوقت سواستفاده نمیکنه !

حال زنشم خدارو شکر روز به روز داره بهتر و بهتر میشه !

تا اینکه دیشب دیدم دوتایی با زنش که یه عصا زیر بغلش داشت

اومدن پیشم ..

جای همگی خالی ..

دوتاییشون نشستن رو دماغم و گفتن : بزنیم ؟؟

منم خندیدمو گفتم :

هرچقد دلتون میخاید بزنید .خوش باشید ...

یعنی تا آخر نشستی خوندی ؟

آدم انقدر بیکار

حتماً مهندس هم هستی!؟

قدیما ب با معرفتا میگفتن بامرام
الان میگن اوسکول!!
نقل قول
Wednesday 22 June 2016, 12:03 (آخرین ویرایش در این ارسال: Wednesday 22 June 2016 12:04 ، توسط leila kian.)
ارسال: #13
RE: داستان های کوتاه
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم .
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود
به خوبی در خاطرم مانده .

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد
می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم .

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی
زندگی می کند که همه چیز را می داند .
اسم این موجود " اطلاعات لطفا "
بود و به همه سوال ها پاسخ می داد .
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد .

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه
مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم که با چکش
کوبیدم روی انگشتم .

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی
در خانه نبود که دلداریم بدهد .

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش
دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد !
فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفا .
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .

انگشتم درد گرفته ... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشک ها یکهو سرازیر شد .

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم .

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .

یک روز دیگر به اطلاعات لطفا زنگ زدم .

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .

بعد از آن برای همه سوال هایم با اطلاعات لطفا تماس می گرفتم .

سوال های جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست .
سوال های ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که
تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفا تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش
تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرف هایی را زد که عموما بزرگتر ها
برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از
شادی می کنند عاقبت شان اینست که به یک مشت پر در گوشه
قفس تبدیل می شوند ؟

فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت :
عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز
خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم ...
دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفا متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر
روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدید مان را
امتحان کنم .

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می کردم .
در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ،
یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .

احساس می کردم که اطلاعات لطفا چقدر مهربان و صبور بود که
وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد ...

سال ها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کردم ،
هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد .
ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفا !

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت :
فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روز ها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماس هایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم
و همیشه منتظر تماس هایت بودم .

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا
می آیم با او تماس بگیرم ؟

گفت : لطفا این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت
بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ،
ماری برای شما پیغامی گذاشته ،
یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برای تان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای ناآشنا خواند :

به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ...
خودش منظورم را می فهمد ...

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است ،
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز ، تنها دو روز خط نخورده باقی بود .


پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روز های بیشتری از خدا بگیرد ،
داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد ،
جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد ،
آسمان و زمین را به هم ریخت ، خدا سکوت کرد .

به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید ،
خدا سکوت کرد ، کفر گفت و سجاده دور انداخت ،
خدا سکوت کرد ، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد ،
خدا سکوتش را شکست و گفت : "
عزیزم ، اما یک روز دیگر هم رفت ،
تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی ،
تنها یک روز دیگر باقی است ، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن . "

لا به لای هق هقش گفت : " اما با یک روز .... با یک روز چه کار می توان کرد ؟ ... "

خدا گفت : " آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ،
گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌ یابد
هزار سال هم به کارش نمی‌ آید " ،
آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت :
" حالا برو و یک روز زندگی کن . "

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌ درخشید ،
اما می ‌ترسید حرکت کند ، می ‌ترسید راه برود ،
می ‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد ، قدری ایستاد ،
بعد با خودش گفت : " وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ‌ای دارد ؟
بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم . "

آن وقت شروع به دویدن کرد ، زندگی را به سر و رویش پاشید ،
زندگی را نوشید و زندگی را بویید ، چنان به وجد آمد که دید می‌ تواند تا ته دنیا بدود ،
می تواند بال بزند ، می ‌تواند پا روی خورشید بگذارد ، می تواند ....

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ،
مقامی را به دست نیاورد ، اما ....

اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید ،
روی چمن خوابید ، کفش دوزدکی را تماشا کرد ،
سرش را بالا گرفت و ابر ها را دید و به آنهایی که او را نمی ‌شناختند ،
سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد ،
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ،
لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .

او در همان یک روز زندگی کرد . فردای آن روز فرشته ‌ها در تقویم خدا نوشتند :
" امروز او درگذشت ، کسی که هزار سال زیست ! "

زندگی انسان دارای طول ، عرض و ارتفاع است ؛
اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم ،
اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد ، عرض یا چگونگی آن است . امروز را از دست ندهید ،
آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد !؟

قدیما ب با معرفتا میگفتن بامرام
الان میگن اوسکول!!
نقل قول
Wednesday 22 June 2016, 12:05 (آخرین ویرایش در این ارسال: Wednesday 22 June 2016 12:05 ، توسط leila kian.)
ارسال: #14
RE: داستان های کوتاه
خانه ای به وسعت یک شهر.....
مرد نشسته بود ...

زن میگفت : اینطوری خونمون خیلی دلباز تره ...

مرد نشسته بود روی مبل ...

زن میگفت : در ضمن ... من همیشه دوست داشتم یه خونه بزرگ داشته باشم ...

ااندازه کل محله ... یا اصلا اندازه کل شهر ..

.مرد نشسته بود روی مبل و خیره شده بود ..

زن میگفت : نظرت چیه مبل و بذاریم کنار تیر برق ...

مرد نشسته بود روی مبل و خیره شده بود

به حکم تخلیه...

لوئیز رفدفن، زنی بود با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی غم آلود وارد خواربار فروشی
محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد.

به نرمی گفت: شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش
بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لانگ هاوس، صاحب مغازه،
با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.

زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت:
آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را پرداخت می کنم.
جان گفت نسیه نمیدهم.

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و به گفت و گوی بین آنها گوش می کرد،
به مغازه دار گفت: ببین این خانم چه میخواهد،
من پرداخت می کنم.

خواربار فروش گفت : لازم نیست خودم میدهم، لیست خریدت کو؟

لوئیز گفت: اینجاست.صاحب مغازه گفت:
لیستت را بگذار روی ترازو و به اندازه وزنش هر چه میخواهی ببر!

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی
در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت.

همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت!خواربار فروش باورش نمی شد.

لوئیز از سر رضایت خندید .!

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد و کفه ی ترازو برابر
نشد! آنقدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.در این وقت، خواروبار فروش با تعجب و
دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است!

کاغذ لیست خرید نبود! دعای زن بود که نوشته بود:

ای خدای عزیزم! تو از نیاز من با خبری، آن را برآورده کن.

قدیما ب با معرفتا میگفتن بامرام
الان میگن اوسکول!!
نقل قول
Wednesday 22 June 2016, 12:09
ارسال: #15
RE: داستان های کوتاه
پسرا دلتون بسوزه.....

سیلام به دخترای عزیز و هم چنان پسرای مریض .......

براتون مطلب گذاشتم برید حال کنین
(البته دخترا فک نکنم برا پسرا زیاد خوشایند نباشه ......

البته زیاد فرقی هم نمی کنه
1می تونیدهزار بار هم فیلم رومئو و ژولیت رو ببینید و باز گریه کنید

۲.مهم تر اینکه هیچ وقت از گریه کردن خجالت نمی کشید.

۳.یه چیز باحال:هم دامن می پوشیدو هم شلوار!.


۴.بهشتم که زیر پای امثال شماست.



۵.بیشتر از اقایون عمر می کنید(از لحاظ علمی ثابت شده


۶.فقط شماییدکه می دونید بوی خاک بارون زده تو شبای پاییزی چه جوریه.



۷.از قدیم گفتن:پشت هر مرد موفقی زنی باذکاوت بوده .

۸.لازم نیست صبح به صبح صورتتون رو اصلاح کنید.ماهی یه بارم کافیه.


۱۱.خوب می تونیم نقش بازی کنید.

۱۳.بزرگترین پوئن:خیالتون از بابت سربازی راحته!.

۱۴.صد سال سیاهم که دانشگاه قبول نشیدککتونم نمی گزه.

۱۵.این یکی دیگه کاملا مستنده:باهوش ترین انسان دنیا یک زنه.

۱۶.جوراباتون بوی پنیر کپک زده نمی ده

و در اخر باید به اقا پسرای ....

هم گوشزد کنم که اگه احساس سوختگی بهتون دست داده
می تونید با یه دوش اب سرد اروم بشید راستی .....

یادم رف بگم که

توانایی صوتیتون بالاست.(کدوم مردی بلده جیغ بنفش بکشه؟

قدیما ب با معرفتا میگفتن بامرام
الان میگن اوسکول!!
نقل قول
Wednesday 22 June 2016, 12:10
ارسال: #16
RE: داستان های کوتاه
نوبتی هم باشه نوبت ماماناس!!!!!!!!!!

مهارت های یک مامان :

1- تشخیص دما با نگاه کردن

2- تشخیص بو از 5 تا اتاق اون ور تر

3- تشخیص صدا از 5 تا اتاق اون ور تر

4- تشخیص میزان کثیفی لباسها از طریق بو کردن

5- بلند کردن در قابلمه ی روی گاز ( اصلنم دستش نمیسوزه )

6- انجام حداقل 3-4 کار در عان واحد :))

7- بزرگ کردن 5-6 تا بجه باهم

8- تامین تمام مخارج با حقوق بابا

10 انداختن تیکه هایی به فرزندان، مانند خرس گنده و لندهور و امثالها

11- یاد نگرفتن نحوه ی فرستادن اس ام اس

12- حمل طلا، تا جایی که بشه

13- درست کردن کوکو از گوشت کوبیده گرفته تا قیمه ی یه هفته پیش

14- درست کردن انواع دم کنی و دستگیره توسط تی شرت فرزندان



سلامتیه همه ی مامانا...

قدیما ب با معرفتا میگفتن بامرام
الان میگن اوسکول!!
نقل قول
Wednesday 22 June 2016, 12:15
ارسال: #17
RE: داستان های کوتاه
بسیاری از مردم کتاب " شاهزاده کوچولو " اثر " اگزوپری "
( آنتوان دو سنت‌ اگزوپری )
را می شناسند .
اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید و کشته شد .
قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید .
او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گردآوری کرده است .
در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند او که از روی رفتار
های خشونت آمیز نگهبانان حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد مینویسد :
"مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم .
جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباس
هایم را گشته بودند در رفته باشد یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم
گذاشتم ولی کبریت نداشتم .
از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم .
او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود .

فریاد زدم " هی رفیق کبریت داری ؟"
به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد .
نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .
لبخند زدم و نمی دانم چرا ؟ شاید از شدت اضطراب ،
شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم .
در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد .
میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ولی گرمای لبخند من از میله ها
گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت .
سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد و مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و
لبخند زد من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند
زدم . نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود ...

پرسید : " بچه داری ؟ "
با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و
گفتم :" اره ایناهاش "
او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزو هایی که برای آنها
داشت برایم صحبت کرد . اشک به چشمهایم هجوم آورد .
گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم .
دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می شوند .
چشم های او هم پر از اشک شدند .
ناگهان بی آنکه که حرفی بزند قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد .
بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد !
نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند !

یک لبخند زندگی مرا نجات داد !

بله لبخند بدون برنامه ریزی ؛ بدون حسابگری ؛
لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست .

ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم .
لایه مدارج علمی و مدارک دانشگاهی ، لایه موقعیت شغلی و این که دوست داریم ما را
آنگونه ببینند که نیستیم .
زیر همه این لایه ها من حقیقی و ارزشمند نهفته است .
من ترسی ندارم از این که آن را روح بنامم من ایمان دارم که روح های انسان ها است
که با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و این روح ها با یکدیگر هیچ خصومتی ندارد .
متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما که در ساخته شدنشان دقت
هولناکی هم به خرج می دهیم ما از یکدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را
پدید می آورند و سبب تنهایی و انزوایی ما می شوند .

داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است که آدمی به هنگام عاشق
شدن و نگاه کردن به یک نوزاد این پیوند روحانی را احساس می کند .
وقتی کودکی را می بینیم چرا لبخند می زنیم ؟
چون انسان را پیش روی خود می بینیم که هیچ یک از لایه هایی را که نام بردیم روی من طبیعی خود نکشیده است و با همه وجود خود و بی هیچ شائبه ای
به ما لبخند می زند و آن روح کودکانه درون ماست که در واقع به لبخند او پاسخ می دهد

بقول ویکتورهوگو که می گوید :

لبخند کوتاهترین فاصله بین دو نفر است و نزدیک ترین راه برای تسخیر دلها

انسان تنها آفریده ای است که میتواند بخندد ،
پس لبخند بزن دوست من

قدیما ب با معرفتا میگفتن بامرام
الان میگن اوسکول!!
نقل قول
Wednesday 22 June 2016, 12:17
ارسال: #18
RE: داستان های کوتاه
سلام
دوستان عزیز
فقط من اینو نمینویسم
شمام همکاری کنین ممنون میشم

قدیما ب با معرفتا میگفتن بامرام
الان میگن اوسکول!!
نقل قول
Wednesday 22 June 2016, 12:20
ارسال: #19
RE: داستان های کوتاه
مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد ،
کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند .
سنگ زیبایی درون چشمه دید .
آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد .

در راه به مسافری برخورد کرد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود .
کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد .

مرد گرسنه هنگام خوردن نان ،
چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد . نگاهی به زاهد کرد و گفت :
« آیا آن سنگ را به من می دهی ؟ »
زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد .

مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید .
او می دانست که این سنگ آنقدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آخر عمر در
رفاه زندگی کند ، بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد .

چند روز بعد ، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت :
« من خیلی فکر کردم ، تو با این که می دانستی این سنگ چه قدر ارزش دارد ،
خیلی راحت آن را به من هدیه کردی . »
بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت :
« من این سنگ را به تو برمی گردانم ولی در عوض چیز گران بهاتری از تو می خواهم .
به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم ؟ »

قدیما ب با معرفتا میگفتن بامرام
الان میگن اوسکول!!
نقل قول
Wednesday 22 June 2016, 12:56
ارسال: #20
RE: داستان های کوتاه
+ کسی که بخواد بره نه چمدون میبنده، نه گوشیش خاموش میشه، نه چیز دیگه!
فقط سرد میشه ولی مهربون! همین...
.
.
- مگه تا حالا کسی رو دوست داشتی؟
.
.
اتوبوس رسیده بود ترمینال، میدونستم اگر بگم رسیدم اونم پا میشه میاد دنبالم،اونم پنج صبح!
به خودم گفتم میرم تو نمازخونه ی ترمینال یا یه قدمی میزنم تا بیدار شه...
هنوز فکرم تموم نشده بود پیام اومد رو گوشیم که "بیا سمت در پشتی ترمینال!" دختره ی احمق انگار جی پی اس اتوبوس بهش وصل بود!
از دور دیدمش از سنگینی کوله پشتی قهوه ای همیشگیش، میشد فهمید که بازم دیشب نخوابیده و نهار ظهر رو آماده می کرده و فقط با یه کرم ضد آفتاب آرایشش رو ماست مالی کرده!

خندم گرفت گفتم: حداقل چراغ رو روشن میکردی که تو ابروهات ضد آفتاب نزنی! گفت:
"علیک سلام"
"اگر بدونی قیافت توی این سرما چقد دوست داشتنی و مسخره میشه مخصوصا اون دماغت که عین مخزن گردالی ته دماسنج جیوه ای سرخ میشه دلقک خان!" نفهمیدم چی گفت حواسم پرت بود و خط اتوی مقنعه ی سورمه ایش که معلوم بود بازم عجله ای اتو زده که دو خطه شده!
گفتم: یه روزی میفهمم چطوری این همه فرزی که به همه ی کارات میرسی!
من که فقط بخوام یه چمدون ببندم باید نصف روز فکر کنم چی چی بردارم!
صدای بوق ممتد آژانسیه تو خیابون بلند شد که یعنی بدو بدو سمت خیابون!

تو ماشین؛ یقه خزدار پالتوی قهوه ای که میشد یه شالگردنم باشه، درآورد پیچید دور صورتم و با لحن حرص خوردن مخصوصِ خودش بدون اینکه دندوناش از هم باز شه گفت: سرما نخوری حالا همین امروز! بعد چسبید بهم... آژانسی آینشو تنظیم کرد و یه نگاه از آینه به ما دوتا، بعد پرسید کجا برم؟
اخم ‌کردم .
بنده خدا ترسید گفت: آبان هوای اینجا خیلی سرده!
.
.
- خنگ خدا کجایی تو؟ حواست با منه؟
میگم کسیو دوست داشتی؟

+نه...

امیرمهدی زمانی

وقــتی دلــت از دســت رفــت

یعنـــی یکــی دنیــات شـــد8
نقل قول


موضوع های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  مجموعه داستان های کوتاه( واقعی و غیر واقعی و زیبا ) حسام الدین 645 170,092 Saturday 22 August 2020 17:32
آخرین ارسال: hotan22
  در تبعید، ۲۳ داستان کوتاه ایرانی dagglr 0 218 Thursday 02 January 2020 11:20
آخرین ارسال: dagglr
  داستان های کوتاه و آموزنده گیلدا مانلی 6 1,605 Thursday 25 October 2018 01:05
آخرین ارسال: گیلدا مانلی
  داستان سه باغ گل moonlover 1 1,626 Monday 15 August 2016 16:25
آخرین ارسال: saharamid
  داستانی کوتاه و زیبا نوشته سروش صحت sana 2 1,158 Friday 30 October 2015 00:02
آخرین ارسال: ali.gh

پرش به انجمن:



زمان کنونی: Thursday 01 October 2020, 02:05