خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
اولین نقاط صورت که نشانه‌های پیری در آن بروز می کند کجاست؟
jarahezibai jarahezibai 0 5
بزرگی بیش از حد سینه چه تاثیری رو ستون فقرات میگذارد؟
jarahezibai jarahezibai 0 16
چرا در خانم ها کسی بخواهد جراحی سینه برای کوچک کردن سینه انجام دهد؟
jarahezibai jarahezibai 0 20
در مورد چه بیماری هایی قبل از جراحی سینه باید با دکتر صحبت کنیم؟
jarahezibai jarahezibai 0 22
کولیت زخمی
negin85 negin85 0 17
سرطان پوست
negin85 negin85 0 13
دلایل ابتلا به بیماری کم کاری تیروئید
negin85 negin85 0 12
سرطان معده
negin85 negin85 0 13
سنگ کلیه
negin85 negin85 0 12
بیماری ام اس چیست؟
negin85 negin85 0 12
باشگاه مبارزه (Fight Club)
neda75 neda75 0 15
نردبان جیکوب (Jacob’s Ladder)
neda75 neda75 0 13
. درخشش ابدی یک ذهن پاک (Eternal Sunshine of the Spotless Mind)
neda75 neda75 0 12
یادگاری (Memento)
neda75 neda75 0 12
جزیره‌ شاتر (Shutter Island)
neda75 neda75 0 12
آسمان وانیلی (Vanilla Sky)
neda75 neda75 0 12
ابر اطلس (Cloud Atlas)
arad65 arad65 0 12
پرتقال کوکی (A Clockwork Orange)
arad65 arad65 0 13
جان مالکوویچ بودن (Being John Molkovich)
arad65 arad65 0 12
آقای هیچ‌کس (Mr. Nobody)
arad65 arad65 0 12
چشمه (The Fountain)
arad65 arad65 0 12
تقدیر (Predestination)
arad65 arad65 0 11
کتاب سیزده دلیل برای اینکه
parsa45 parsa45 0 10
کتاب صید قزل‌آلا در آمریکا
parsa45 parsa45 0 10
کتاب پیامبر و دیوانه
parsa45 parsa45 0 8
کتاب جین ایر
parsa45 parsa45 0 7
کتاب پیرمرد صد ساله ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد؛
parsa45 parsa45 0 11
کتاب سیذارتا
parsa45 parsa45 0 10
عامل ایجاد کیسه زیر چشم چیست؟
jarahezibai jarahezibai 0 12
رمان شما که غریبه نیستید+لینک دانلود
mohadese Amir1867 4 1636
مصرف الکل قبل از جراحی سینه چه تاثیری روی بدن ما میگذارد؟
jarahezibai jarahezibai 0 11
تاثیر افزایش سن روی پوست چیست؟
jarahezibai jarahezibai 0 17
ترک سیگار قبل از جراحی سینه چه کمکی به ما میکند؟
jarahezibai jarahezibai 0 17
کتاب آی بی کلاه آی با کلاه
poya80 poya80 0 17
کتاب روزهای روز
poya80 poya80 0 13
کتاب دژ
poya80 poya80 0 17
کتاب راهنمای مردن با گیاهان دارویی
poya80 poya80 0 15
«کافکا در کرانه»؛ کتابی عمیق با رخدادهای غریب
poya80 poya80 0 15
کتاب پروازهای خلاقیت
poya80 poya80 0 15
یادآوری کامل - Total Recall
javid33 javid33 0 16

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
اشعار علیرضا آذرزمان کنونی: Monday 20 January 2020, 15:22
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sirjan.rap
آخرین ارسال: گلایه
پاسخ: 17
بازدید: 1754
 
امتیاز دهید:
  • 0 رأی - میانگین امیتازات : 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اشعار علیرضا آذر
Saturday 27 January 2018, 23:48
ارسال: #1
اشعار علیرضا آذر
لیلی بشین خاطره ها را رو کن



لیلی بنشین خاطره ها را رو کن

لب وا کن و با واژه بزن جادو کن

لیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست

بعد از من و جان کندن من نوبت توست

لیلی مگذار از دَم ِ خود دود شوم

لیلی مپسند این همه نابود شوم

لیلی بنشین، سینه و سر آوردم

مجنونم و خونابِ جگر آوردم

مجنونم و خون در دهنم می رقصد

دستان جنون در دهنم می رقصد

مجنون تو هستم که فقط گوش کنی

بگذاری ام و باز فراموش کنی

دیوانه تر از من چه کسی هست،کجاست

یک عاشق ِ این گونه از این دست کجاست

تا اخم کنی دست به خنجر بزند

پلکی بزنی به سیم آخر یزند

تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود

تا آه کِشی،بندِ دلش پاره شود

ای شعله به تن،خواهرِ نمرود بگو

دیوانه تر از من چه کسی بود،بگو

آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست

این شعر ِ پُر از داغ ِ تو آتش زدنی ست

ابیاتِ روانی شده را دور بریز

این دردِ جهانی شده را دور بریز

من را بگذار عشق زمین گیر کند

این زخم سراسیمه مرا پیر کند

این پِچ پِچ ِ ها چیست،رهایم بکنید

مردم خبری نیست،رهایم بکنید

من را بگذارید که پامال شود

بازیچه ی اطفالِ کهنسال شود

من را بگذارید به پایان برسد

شاید لَت و پارَم به خیابان برسد

من را بگذارید بمیرد،به درَک

اصلا برود ایدز بگیرد،به درَک

من شاهدِ نابودی دنیای منم

باید بروم دست به کاری بزنم

حرفت همه جا هست،چه باید بکنم

با این همه بن بست چه باید بکنم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سَرم آوردند

من عشق شدم،مرا نمی فهمیدند

در شهرِ خودم مرا نمی فهمیدند

این دغدغه را تاب نمی آوردند

گاهی همگی مسخره ام می کردند

بعد از تو به دنیای دلم خندیدند

مردم به سراپای دلم خندیدند

در وادیِ من چشم چرانی کردند

در صحن ِ حَرم تکه پرانی کردند

در خانه ی من عشق خدایی می کرد

بانوی هنر، هنرنمایی می کرد

من زیستنم قصه ی مردم شده است

یک تو، وسط زندگیم گم شده است

اوضاع خراب است،مراعات کنید

ته مانده ی آب است،مراعات کنید

از خاطره ها شکر گذارم، بروید

مالِ خودتان دار و ندارم، بروید

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سرم آوردند

من از به جهان آمدنم دلگیرم

آماده کنید جوخه را، می میرم

در آینه یک مردِ شکسته ست هنوز

مرد است که از پا ننشسته ست هنوز

یک مرد که از چشم تو افتاد شکست

مرد است ولی خانه ات آباد، شکست

در جاده ی خود یک سگِ پاسوخته بود

لب بر لب و دندان به زبان دوخته بود

بر مسندِ آوار اگر جغد منم

باید که در این فاجعه پرپر بزنم

اما اگر این جغد به جایی برسد

دیوانه اگر به کدخدایی برسد

ته مانده ی یک مرد اگر برگردد

صادق،سگ ولگرد اگر برگردد

معشوق اگر زهر مهیا بکند

داوود نباشد که دری وا بکند

این خاطره ی پیر به هم می ریزد

آرامش تصویر به هم می ریزد

ای روح مرا تا به کجا می بری ام

دیوانه ی این سرابِ خاکستری ام

می سوزم و می میرم و جان می گیرم

با این همه هر بار زبان می گیرم

در خانه ی من پنجره ها می میرند

بر زیر و بم باغ، قلم می گیرند

این پنجره تصویر خیالی دارد

در خانه ی من مرگ توالی دارد

در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست

آغاز نکن،این اَلَک آویختنی ست

بعد از تو جهانِ دگری ساخته ام

آتش به دهانِ خانه انداخته ام

بعد از تو خدا خانه نشینم نکند

دستانِ دعا بدتر از اینم نکند

من پای بدی های خودم می مانم

من پای بدی های تو هم می مانم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سرم آوردند

آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام

بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام

هر بار مرا می نگری می میرم

از کوچه ی ما می گذری، می میرم

سوسو بزنی، شهر چراغان شده است

چرخی بزنی،آینه بندان شده است

لب باز کنی،آتشی افروخته ای

حرفی بزنی،دهکده را سوخته ای

بد نیست شبی سر به جنونم بزنی

گاهی سَرکی به آسمانم بزنی

من را به گناهِ بی گناهی کشتی

بانوی شکار، اشتباهی کشتی

بانوی شکار،دست کم می گیری

من جان دهم آهسته تو هم می میری

از مرگِ تو جز درد مگر می ماند

جز واژه ی برگرد مگر می ماند

این ها همه کم لطفی ِ دنیاست عزیز

این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز

دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم

با هر کسِ همنام ِ تو درگیر شدم

ای تُف به جهانِ تا ابد غم بودن

ای مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن

یادش همه جا هست،خودش نوش ِ شما

ای ننگ بر و مرگ بر آغوش شما

شمشیر بر آن دست که بر گردنش است

لعنت به تنی که در کنار تنش است

دست از شب و روز گریه بردار گلم

با پای خودم می روم این بار گلم

من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش
که گناه دگری برتو نخواهند نوشت
Saturday 27 January 2018, 23:49
ارسال: #2
RE: اشعار علیرضا آذر
مفهوم عشق

ﺁﻧﮑﻪ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﻣﺮﮒ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺭﺍ ﭘﺴﻨﺪﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ



عشق از آغاز ناتنی بوده است

عهد از اول شکستنی بوده است



مثلِ دانستن چرا مردن

مثلِ از روی عمد سُر خوردن



مثلِ یک کارِ بد که باید کرد

کوچه را یک قدم عقب برگرد

من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش
که گناه دگری برتو نخواهند نوشت
Saturday 27 January 2018, 23:50
ارسال: #3
RE: اشعار علیرضا آذر
مادیان

چشم هایش شروع واقعه بود

آسمانــــی درون آنهــــــا، من

در صدایش پرنده می رقصید

بر تنش عطر خـــوب آویشن

باز گوشواره هـــــای گیلاســـی

پشتِ گوشش شلوغ می کردند

دست هــــای کمندِ نیلوفر

سینه ریزی ظریف بر گردن

احتمـــــالا غریبــــــه مـی آمد

از خیابان به شرم رد می شد

دختـــــر پا بـــه راهِ دیروزی

هیکلِ رو به راهِ حالا... زن

در قطاری که صبـــح آمده بود

دشت هایی وسیع جا ماندند

شهر از این زاویه قفس می شد

زیــــر پاهــــای گــــرمِ در رفتن

پشت سر لاشه های پل بر پل

پیشِ رو کـــــــوره راهِ سردرگم

مثل یک مادیــــــانِ ناآرام

در خیابان سایه و روشن

در خیـــالش قطار مردی بود

بی حیا،بی لباس،بی هر چیز

در خیالش عروس خواهد شد

تـــــوی هر کوپه کوپــه آبستن

سارقانی که دست می بردند

سیب سرخ از حصــــار بردارند

دکمه هایی که حیف می مردند

روی دنیــــای زیــــــر ِ پیــــراهن

مردمانـــی کـــه توی پنجره ها

در پیِ هرچه لخت می گشتند

پیش چشمانِ گردشان اینک

فرصتــی داغ بود و طعمِ بدن

آسمان با گُـروم گرومب خودش

عکس هایی فجیع می انداخت

چکه های غلیظِ خون افتاد

از کجــــا روی صورتِ دامن

او مسافر نبود اما باز

منتظر تا قطار برگردد

مثل حالا که داشت برمی گشت

تـــــن تَ تَــــــن تـــــن تَ تــــــن...

سوتِ کمرنگِ سرد می آمد

تیـــر غیبی تَلَق تلق در راه

خاطراتی که داشت قِل می خورد

روی تصویـــــــر ریـــل ِ راه آهـــــن

توی چشمِ فلان فلان شده اش

آسمانــــــی برای ماندن نیست

زندگی بود و آخرین شِهه

مادیـــــانِ در انتظار ِ تِــرن

من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش
که گناه دگری برتو نخواهند نوشت
Saturday 27 January 2018, 23:51
ارسال: #4
RE: اشعار علیرضا آذر
سلام

وقتی رو میکنی و رو میگیرند
وقتی سلام میکنی و دشنام میشنوی
وقتی ماه ها زیر تیغ کینه های الکی چاک چاکت میکنند
وقتی دوست داری و دشمنت دارند
وقتی بزرگشان میکنی کوچکت میکنند
و از همه دلگیرانه تر
گوشی نیست حتی
پشت گوشی!
آنوقت آتشی برپا میشود که یک سوره فقط آرامت میکند ..

همه چیز را ..همه کس را همه و همه را میسپاری به خودش و زیر لب زمزمه میکنی :::
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
قُلْ أَعُوذُ بِرَّبِّ الْفَلَقِ۱مِن شَرِّ مَا خَلَقَ۲وَ مِن شَرِّ غَاسِقٍ إٍذَا وَقَبَ۳ِ

وَ مِن شَرِّ النًّفَّاساتِ فِی الْعُقَدِ۴وَ مِن شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ۵
بعد نفسی چاق میکنی و ادامه میدهی ...

من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش
که گناه دگری برتو نخواهند نوشت
Saturday 27 January 2018, 23:53
ارسال: #5
RE: اشعار علیرضا آذر
من همون آدم قبلم ... با همون عشق قدیمی
با همون زخمای کهنه ... با همون لحن صمیمی

من همون آدم قبلم ... تو عوض شدی که دیگه
حرفت و دلت یکی نیست ... هر کدوم یه چیزی میگه

از همون روزای اول ... راهمون از هم جدا بود
اون همه دیوونه بازی ... اشتباه بود، اشتباه بود

این همه وقته گذشته ... با هم آشنا نمی شیم
نمی دونم، نمی فهمم ... ما چرا جدا نمی شیم

من همون آدم قبلم ... تو عوض شدی، بریدی
پای حرفمون نموندی ... رفتی پاتو پس کشیدی

رد پاتو که گرفتم ... چه چیزایی که ندیدم
از تو با هر کی که گفتم ... نمی دونی چی شنیدم

توی چشم هم یه بارم ... خوب و محترم نبودیم
هر کی کار خودشو کرد ... ما حریف هم نبودیم

این همه وقته گذشته ... با هم آشنا نمی شیم
نمی دونم، نمی فهمم ... ما چرا جدا نمی شیم

من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش
که گناه دگری برتو نخواهند نوشت
Saturday 27 January 2018, 23:56
ارسال: #6
RE: اشعار علیرضا آذر
هم مرگ


لیلی بنشین خاطره ها را رو کن
لب وا کن و با واژه بزن جادو کن

لیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست

بعد از من و جان کندن من نوبت توست

لیلی مگذار از دَم ِ خود دود شوم

لیلی مپسند این همه نابود شوم

لیلی بنشین، سینه و سر آوردم

مجنونم و خونابِ جگر آوردم

مجنونم و خون در دهنم می رقصد

دستان جنون در دهنم می رقصد

مجنون تو هستم که فقط گوش کنی

بگذاری ام و باز فراموش کنی

دیوانه تر از من چه کسی هست،کجاست

یک عاشق ِ این گونه از این دست کجاست

تا اخم کنی دست به خنجر بزند

پلکی بزنی به سیم آخر یزند

تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود

تا آه کِشی،بندِ دلش پاره شود

ای شعله به تن،خواهرِ نمرود بگو

دیوانه تر از من چه کسی بود،بگو

آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست

این شعر ِ پُر از داغ ِ تو آتش زدنی ست

ابیاتِ روانی شده را دور بریز

این دردِ جهانی شده را دور بریز

من را بگذار عشق زمین گیر کند

این زخم سراسیمه مرا پیر کند

این پِچ پِچ ِ ها چیست،رهایم بکنید

مردم خبری نیست،رهایم بکنید

من را بگذارید که پامال شود

بازیچه ی اطفالِ کهنسال شود

من را بگذارید به پایان برسد

شاید لَت و پارَم به خیابان برسد

من را بگذارید بمیرد،به درَک

اصلا برود ایدز بگیرد،به درَک

من شاهدِ نابودی دنیای منم

باید بروم دست به کاری بزنم

حرفت همه جا هست،چه باید بکنم

با این همه بن بست چه باید بکنم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سَرم آوردند

من عشق شدم،مرا نمی فهمیدند

در شهرِ خودم مرا نمی فهمیدند

این دغدغه را تاب نمی آوردند

گاهی همگی مسخره ام می کردند

بعد از تو به دنیای دلم خندیدند

مردم به سراپای دلم خندیدند

در وادیِ من چشم چرانی کردند

در صحن ِ حَرم تکه پرانی کردند

در خانه ی من عشق خدایی می کرد

بانوی هنر، هنرنمایی می کرد

من زیستنم قصه ی مردم شده است

یک تو، وسط زندگیم گم شده است

اوضاع خراب است،مراعات کنید

ته مانده ی آب است،مراعات کنید

از خاطره ها شکر گذارم، بروید

مالِ خودتان دار و ندارم، بروید

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سرم آوردند

من از به جهان آمدنم دلگیرم

آماده کنید جوخه را، می میرم

در آینه یک مردِ شکسته ست هنوز

مرد است که از پا ننشسته ست هنوز

یک مرد که از چشم تو افتاد شکست

مرد است ولی خانه ات آباد، شکست

در جاده ی خود یک سگِ پاسوخته بود

لب بر لب و دندان به زبان دوخته بود

بر مسندِ آوار اگر جغد منم

باید که در این فاجعه پرپر بزنم

اما اگر این جغد به جایی برسد

دیوانه اگر به کدخدایی برسد

ته مانده ی یک مرد اگر برگردد

صادق،سگ ولگرد اگر برگردد

معشوق اگر زهر مهیا بکند

داوود نباشد که دری وا بکند

این خاطره ی پیر به هم می ریزد

آرامش تصویر به هم می ریزد

ای روح مرا تا به کجا می بری ام

دیوانه ی این سرابِ خاکستری ام

می سوزم و می میرم و جان می گیرم

با این همه هر بار زبان می گیرم

در خانه ی من پنجره ها می میرند

بر زیر و بم باغ، قلم می گیرند

این پنجره تصویر خیالی دارد

در خانه ی من مرگ توالی دارد

در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست

آغاز نکن،این اَلَک آویختنی ست

بعد از تو جهانِ دگری ساخته ام

آتش به دهانِ خانه انداخته ام

بعد از تو خدا خانه نشینم نکند

دستانِ دعا بدتر از اینم نکند

من پای بدی های خودم می مانم

من پای بدی های تو هم می مانم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سرم آوردند

آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام

بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام

هر بار مرا می نگری می میرم

از کوچه ی ما می گذری، می میرم

سوسو بزنی، شهر چراغان شده است

چرخی بزنی،آینه بندان شده است

لب باز کنی،آتشی افروخته ای

حرفی بزنی،دهکده را سوخته ای

بد نیست شبی سر به جنونم بزنی

گاهی سَرکی به آسمانم بزنی

من را به گناهِ بی گناهی کشتی

بانوی شکار، اشتباهی کشتی

بانوی شکار،دست کم می گیری

من جان دهم آهسته تو هم می میری

از مرگِ تو جز درد مگر می ماند

جز واژه ی برگرد مگر می ماند

این ها همه کم لطفی ِ دنیاست عزیز

این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز

دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم

با هر کسِ همنام ِ تو درگیر شدم

ای تُف به جهانِ تا ابد غم بودن

ای مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن

یادش همه جا هست،خودش نوش ِ شما

ای ننگ بر و مرگ بر آغوش شما

شمشیر بر آن دست که بر گردنش است

لعنت به تنی که در کنار تنش است

دست از شب و روز گریه بردار گلم

با پای خودم می روم این بار گلم

من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش
که گناه دگری برتو نخواهند نوشت
Saturday 27 January 2018, 23:58
ارسال: #7
RE: اشعار علیرضا آذر
یکی از بهتذین اشعار علیرصا اذر

زهر ترین زاویـــه ی شوکران

مرگ ترین حقه ی جادوگران

داغ ترین شهوت آتش زدن

تهمت شاعر به سیاوش زدن

هر که تو را دید زمین گیر شد

سخت به جوش آمدو تبخیر شد

درد بزرگ سرطانی من

کهنه ترین زخم جوانی من

با تو ام ای شعر به من گوش کن

نقشه نکش حرف نزن گوش کن

شعر تو را با خفه خون ساختند

از تو هیولای جنون ساختند

ریشه به خونابه و خون میرسد

میوه که شد بمب جنون میرسد

محض خودت بمب منم ، دور تر !

می ترکم چند قدم دور تر !

از همه ی کودکی ام درد ماند

نیم وجب بچه ولگرد ماند

حال مرا از من بیمار پرس

از شب و خاکستر سیگار پرس

از سر شب تا به سحر سوختن

حادثه را از دو سه سر سوختن

خانه خرابی من از دست توست

آخر هر راه به بن بست توست

*

چک چک خون را به دلم ریختم

شعر چه کردی که به هم ریختم ؟

گاه شقایق تر از انسان شدی

روح ترک خورده ی کاشان شدی

شعر تو بودی که پس از فصل سرد

هیچ کسی شک به زمستان نکرد

زلزله ها کار فروغ است و بس ؟

هر چه که بستند دروغ است و بس

تیغه ی زنجان بخزد بر تنت

خون دل منزویان گردنت

شاعر اگر رب غزل خوانی است

عاقبتش نصرت رحمانی است

حضرت تنهای به هم ریخته

خون و عطش را به هم آمیخته

کهنه قماری است غزل ساختن

یک شبه ده قافیه را باختن

دست خراب است چرا سر کنم ؟

آس نشانم بده باور کنم

دست کسی نیست زمین گیری ام

عاشق این آدم زنجیری ام

شعله بکش بر شب تکراری ام

مرده ی این گونه خود آزاری ام

من قلم از خوب و بدم خواستم

جرم کسی نیست ، خودم خواستم

شیشه ای ام سنگ ترت را بزن

تهمت پر رنگ ترت را بزن

سارق شبهای طلاکوب من

میشکنم میشکنم خوب من

*

منتظر یک شب طوفانی ام

در به در ساعت ویرانی ام

پای خودم داغ پشیمانی ام

مثل خودت درد خیابانی ام

"با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام"

مرد فرو رفته در آیینه کیست ؟

تا که مرا دید به حالم گریست

ساعت خوابیده حواسش به چیست ؟

مردن تدریجی اگر زندگی ست

"طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام"

من که منم جای کسی نیستم

میوه ی طوبای کسی نیستم

گیج تماشای کسی نیستم

مزه ی لبهای کسی نیستم

"دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام"

خسته از اندازه ی جنجال ها

از گذر سوق به گودال ها

از شب چسبیده به چنگال ها

با گذر تیر که از بال ها

"آمده ام با عطش سال ها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام"

شعر اگر خرده هیولا شدم

آخر ابَر آدم تنها شدم

گاه پریشان تر از این ها شدم

از همه جا رانده ی دنیا شدم

"ماهی برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانی ام"

وای اگر پیچش من با خمت

درد شود تا که به دست آرمت

نوش خودم زهر سراپا غمت

بیشترش کن که کمم با کمت

"خوب ترین حادثه میدانمت

خوب ترین حادثه میدانی ام ؟"

غسل کن و نیت اعجاز کن

باز مرا با خودم آغاز کن

یک وجب از پنجره پرواز کن

گوش مرا معرکه ی راز کن

"حرف بزن ابر ِ مرا باز کن

دیر زمانی است که بارانی ام"

قحطی حرف است و سخن سالهاست

قفل زمان را بشکن سال هاست

پر شدم از درد شدن سال هاست

ظرفیت سینه ی من سال هاست

"حرف بزن حرف بزن سال هاست

تشنه ی یک صحبت طولانی ام"

*

روز و شبم را به هم آمیختم

شعر چه کردی که به هم ریختم ؟

یک قدم از تو همه ی جاده من

خون بطلب ، سینه ی آماده ؛ من

شعر تو را داغ به جانت زدند

مهر خیانت به دهانت زدند

هر که قلم داشت هنرمند نیست

ناسره را با سره پیوند نیست

لغلغه ها در دهن آویختند

خوب و بدی را به هم آمیختند

ملعبه ی قافیه بازی شدی

هرزه ی هر دست درازی شدی

کنج همین معرکه دارت زدند

دست به هر دار و ندارت زدند

سرخ تر از شعر مگر دیده اید ؟

لب بگشایید اگر دیده اید

تا که به هر وا ژه ستم میشود

دست ، طبیعی است قلم میشود

وا ژه ی در حنجره را تیغ کن

زیر قدم ها تله تبلیغ کن

شعر اگر زخم زبان تیز تر

شهر من از قونیه تبریز تر

زنده بمان قاتل دلخواه من

محو نشو ماه ترین ماه من

مُردی و انگار به هوش آمدند

هی ! چقدر دست برایت زدند

من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش
که گناه دگری برتو نخواهند نوشت
Sunday 28 January 2018, 00:00
ارسال: #8
RE: اشعار علیرضا آذر
تومور صفر



خوب من اضطراب کافی نیست

جسدم را برایت آوردم

هی بریدی سکوت باریدم

بخیه کردی و طاقت آوردم

در تنم زخم و نخ فراوان است

سر هر نخ برای پرواز است

تا برقصاندم برقصم من

او خداوند خیمه شب باز است

از تبار خروش و طغیان بود

رشته آتشفشان بر موهاش

چشمهایش عصاره خورشید

زیر رنگین کمان ِ ابروهاش

با صدایش ترانه هایم را

یک به یک روبراه می کردم

مرده دست پاچه ای بودم

تا به چشمش نگاه می کردم

بدنش را چگونه باید گفت

ساده نیست آنچه درسرم دارم

من که در وصف یک سرانگشتش

یک لغت نامه واژه کم دارم

زندگی اتفاق خوبی بود،

آخرش با نگاه بهتر شد

چشمهایت همیشه یادم هست

هر نگاهی به مرگ منجر شد

چشمهایت عقیق ِ اصل یمن

گونه ها قاچ سیب لبنانی

تو بخندی شکسته خواهدشد،

قیمت پسته های کرمانی

نرم ِ رویاست جنس حلقومت

حافظ ازوصف خسته خواهدشد

وا کن از دکمه دکمه ها بدنت

چشم شیراز بسته خواهدشد

سرو خوش قامت تراشیده

شاخه هایت کجاست پربزنم؟

حیف ازآن ساقه پا که با بوسه

زخم ِ محکم تر از تبر بزنم

ازکدامین جهان سفرکردی؟

نسبت ازکجای منظومه است؟

که به هردانه دانه سلولت

جای یک جای دوووووور معلوم است

مردم از دین خروج می کردند

تا تو سمت گنــاه می رفتی

شهر بی آبرو به هم می ریخت

در خیابان که راه می رفتی

زندگی کردمت بهانه ی من

غیرتو هرچه زنده را کشتم

چندسال است روزگار منی

مثل سیگار لای انگشتم

دور تا دورم ابرمشکوکی است

جبهه های هوای تنهایی

فصل فصلم هجوم آبان هاست

تف به جغرافیای تنهایی

مثل دوران خاله بازی بود

مثل یک مرد ِ مرده خوانده شدم

ای خدای تمام شیطان ها

از بهشتی بزرگ رانده شدم

تو در ابعاد من جوانه زدی

عکس من، قاب بودنت بودم

تو به فکر خیانتت بودی

من به فکرسرودنت بودم

چشم خودرا به دست خود بستم

تا عذاب سبک تری باشی

تا در اندوه رفتنت باشم

تو در آغوش دیگری باشی

دختر کوچه های تابستان

طعم شیرین و داغ خردادی

من خداوندِ بیستون بودم

تو به فکر کدام فرهادی؟

چشم هایت کجای تقویمند ؟

از چه فصلی شروع خواهی کرد؟

واژه واژه غروب زاییدم

ازچه صبحی طلوع خواهی کرد ؟

تو نباشی تمام این دنیا

مملو از مردهای بیمار است

تو نبودی اذیتم کردند

زندگی سخت کودک آزار است

خانه ام را مچاله ات کردم

جای خالیت روی تختم ماند

حسرت سیب های ممنوعه

روی هرشاخه درختم ماند

هر دو از کاروان ِ آواریم

هردو تا از تبار شک، یا نه؟

ما به فریاد هم قسم خوردیم

هردو تا درد مشترک ،یا نه؟

گیرم از چنگ جان به در ببری...

گیرم از تن فرار خواهی کرد...

عقل من هم فدای چشمهایت

با جنــــــونم چکار خواهی کرد؟

سی و یک روز درد در به دری

سی و یک هفته خودکشی کردن

سی و یک ماه خسته ام کردی ….

سی و یک سال طاقت آوردن

در تکاپــــوی بودنت بودم

زخم های همیشه ام بودی

بت سنگین ـ سنگ در هر دست

دشمن سخت شیشه ام بودی

می روی نم نم و جهانم را

ساکت و سوت و کورخواهی کرد

لهجه کفش هات ملتهبند

بی شک از من عبورخواهی کرد

در همین روزهای بارانی

یک نفرخیره خیره میمیرد

تو بدی کردی و کسی با عشق

ازخودش انتقام میگیرد

خبرم را تو ناشنیده بگیر

بدنت را به زنده ها بسپار

کودکت هم مرید چشمت شد

نام من را بروی او بگذار

بعدمرگم ،سری به خانه بزن

زندگی تر کنی حضورم را

تا بیایی شماره خواهم کرد

ردپاهای دور گورم را

آخرم را شنیده ای اما …

در دلت هیچ التهابی نیست

باتو مرگ و بدون تو مرگ است

عشق را هیچ انتخابـی نیست

من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش
که گناه دگری برتو نخواهند نوشت
Sunday 28 January 2018, 00:01
ارسال: #9
RE: اشعار علیرضا آذر
زندگی یک چمدان است که می آوریش

بار و بندیل سبک می کنی و می بریش

خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم

دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم

به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم

گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که من

مقرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش

هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش

من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش
که گناه دگری برتو نخواهند نوشت
Sunday 28 January 2018, 00:03
ارسال: #10
RE: اشعار علیرضا آذر
زنده ام ،هرچه زدی تیغه به شریان نرسید

خیز بردار ببینم خطری هم داری؟



زخم از این تیغ و تبر تا که بخواهی خوردم

عشق من ، ارّه ی تن تیز تری هم داری؟

من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش
که گناه دگری برتو نخواهند نوشت


موضوع های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  اشعار دکتر سید مهدی موسوی گلایه 140 37,030 Sunday 03 November 2019 10:48
آخرین ارسال: zhr1987
  اشعار لیلا کرد بچه رها 30 4,938 Saturday 01 June 2019 20:30
آخرین ارسال: luna
  اشعار امید صباغ نو helia 33 5,821 Saturday 09 March 2019 16:02
آخرین ارسال: alighify07
  اشعار علیرضا اذر گلایه 30 8,492 Thursday 07 March 2019 16:16
آخرین ارسال: saye
  فراق در اشعار پارسی گلایه 22 2,384 Thursday 07 March 2019 07:34
آخرین ارسال: گلایه

پرش به انجمن:



زمان کنونی: Monday 20 January 2020, 15:22