خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
مشاعره با ترانه خوانندگان 5
غزل elina 296 29796
گفتگوی آزاد
admin saye 2232 98505
چیزهای کوچیک زندگیمون ..
moonlover saye 226 18293
بیا بگو همین الان دلت چی میخواد؟ (5)
گلایه saye 185 5951
همین الان تو چه فکری هستی؟ (22)
گلایه مونا 294 6036
جواب نفر قبلی رو بده و از نفر بعدی سوال بپرس (47)
گلایه مونا 167 2081
مشاعره (10)
moonlover kianoosh 772 70029
اسم یه شاعر بگو نفر بعدی از اون یه شعر بگه
minoo kianoosh 351 37414
ما که هستیم ؟
tree of life tree of life 3 111
آموزش طراحی اپ برای ساعت اپل
magbot magbot 0 20
من رایان هستم ؛ پسر مامان sana
sana sana 59 9688
متن آهنگ های احسان خواجه امیری
گلایه گلایه 68 13423
متن اهنگ های رضا صادقی
گلایه گلایه 40 8669
متن آهنگهای شادمهر عقیلی +بیوگرافی
.مهرسام. گلایه 27 4212
متن ترانه های سیاوش قمیشی
گلایه گلایه 118 17357
چند خط برای ...
sama گلایه 1806 232054
هستی یا نیستی؟ (16)
moonlover moonlover 303 7465
الان داری چه آهنگی گوش میدی ؟
moonlover kianoosh 453 80884
ویزای توریستی کانادا
sami98 sami98 0 21
مهاجرت به آلمان از طریق کار چگونه است؟
eurovisa24 eurovisa24 0 26
"امضاهای " من!!!
دخترمشرقى tree of life 314 41009
من امروز... (2)
غزل sana 553 46803
طعم غذا در رستوران النخیل کربلا
asiatour asiatour 0 30
برای ثبت برند دستمال کاغذی و پوشک چه مدارکی لازمه؟
registerir registerir 0 26
فرایند ساخت و مزایای دیوارغیرباربر
fati000 fati000 0 28
فرآیند ساخت و مزایای دیوار باربر
fati000 fati000 0 23
فرآیند ساخت و مزایای بلوک سبک
fati000 fati000 0 22
فرایند و ساخت مزایای پانل
fati000 fati000 0 23
تیزر اهنگ خاتون حمید هیراد
امیرعلی 97 امیرعلی 97 0 31
هتل سه ستاره شرق پلازا باکو
masoome1 masoome1 0 27
طراحی سایت آموزش نرم افزار اتوکد
sitecode sitecode 0 42
ویزای کانادا
sami98 sami98 0 36
شنیدم نفر قبلیت بد جوری دلتو برده؟ ( 1 )
sana مرد تنها 746 54766
یه جمله در وصف خودت بگو ؟
گلایه reeraa 4 425
♫ بيا تو حرف دلتو بگو ♫
mahtabmp3 گلایه 482 40523
الان داری چی میخوری ؟ (2)
گلایه گلایه 204 5793
اعترافهاي عاشقانه
moonlover reeraa 499 78869
حرف های تکراری ما
moonlover reeraa 493 59886
شراب
دایی جان reeraa 131 15166
عـــــــــاشقانه هایی برای خــــــدا
غزل reeraa 44 7404

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
داستان های کوتاه و آموزندهزمان کنونی: Saturday 23 February 2019, 07:00
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: گیلدا مانلی
آخرین ارسال: گیلدا مانلی
پاسخ: 7
بازدید: 353
 
امتیاز دهید:
  • 0 رأی - میانگین امیتازات : 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان های کوتاه و آموزنده
Wednesday 26 September 2018, 00:38
ارسال: #1
داستان های کوتاه و آموزنده
هزارپایی بود وقتی می رقصید جانوران جنگل گرد او جمع می شدند

تا او را تحسین کنند ؛

همه ، به استثنای یکی که ابداً رقص هزارپا را دوست نداشت :

یک لاک پشت حسود ...

او یک نامه به هزارپا نوشت :

ای هزارپای بی نظیر!

من یکی از تحسین کنندگان بی قید و شرط رقص شماهستم.

و میخواهم بپرسم چگونه می رقصید.

آیا اول پای ۲۲۸ را بلند می کنید و بعد پای شماره ۵۹ را؟

یا رقص را ابتدا با بلند کردن پای شماره ۴۹۹ آغاز می کنید؟

در انتظار پاسخ هستم .

با احترام تمام ، لاک پشت.

هزارپا پس از دریافت نامه در این اندیشه فرو رفت

که بداند واقعا هنگام رقصیدن چه میکند ؟

و کدام یک از پاهای خود را قبل از همه بلند میکند؟

و بعد از آن کدام پا را ؟

متاسفانه هزار پا بعد از دریافت این نامه دیگر هرگز موفق به رقصیدن نشد.

‍سخنان بیهوده دیگران از روی بدخواهی وحسادت ؛

میتواند بر نیروی تخیل ما غلبه کرده و مانع پیشرفت و بلند پروازتی ما شود ..


(کتاب دنیای سوفی)
یوستین گاردر
نقل قول
Wednesday 26 September 2018, 00:43
ارسال: #2
RE: داستان های کوتاه و آموزنده
جالب بود و مفهوم بالایی داشت
این متن شما تحسین برانگیزاست

تنهایی سخته
نقل قول
Wednesday 26 September 2018, 01:44
ارسال: #3
RE: داستان های کوتاه و آموزنده
داستان قشنگ است
اي كاش جاي اون هزارپا باشيم وبا حرف ديگران رقص را فراموش كنيم
اما جاي اون لاك پشت نباشيم

باورم نميشه دستات توي دست من نباشه باورم نميشه چشمات باغريبه آشناشه بره مال ديگران شه
نقل قول
Thursday 27 September 2018, 17:34
ارسال: #4
RE: داستان های کوتاه و آموزنده
روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم.
شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت كنم
. به خدا گفتم: «آیا می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟»

جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.
او گفت: «آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟»

پاسخ دادم: «بلی.»

فرمود: «‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس را آفریدم،
به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم.
دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد
و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم.
در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد كردند ...
و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏
من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من ‏باز از آنها قطع امید نكردم.
در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد.
در ‏مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت ‏رسید.
5 سال طول كشیده بود تا ریشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند
ریشه هایی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می ‏كرد.»

‏خداوند در ادامه فرمود:
«آیا می‏ دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با ‏سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ‏ساختی
. من در تمامی این مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم. ‏هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نكن.
بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنند.
زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می ‏ كنی و قد می كشی!»

‏از او پرسیدم: «من ‏چقدر قد می‏ كشم؟»

‏در پاسخ از من پرسید: «بامبو چقدر رشد می كند؟»

جواب دادم: «هر ‏چقدر كه بتواند.»

‏گفت: «تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی.»


دل بسته به سکه های قلک بودیم
دنبال بهانه های کوچک بودیم
رویای بزرگ تر شدن خوب نبود
ای کاش تمام عمر کودک بودیم..

نقل قول
Sunday 07 October 2018, 09:22
ارسال: #5
RE: داستان های کوتاه و آموزنده
شخصی تلاش پروانه برای بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله را تماشا می کرد.

ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.

آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قيچی سوراخ پيله را گشاد کرد.
پروانه به راحتی از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروکيده بودند.

آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد.

او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند اما چنين نشد.

در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمين بخزد.
و هرگز نتوانست با بال هايش پرواز کند.

آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد.


نتيجه ی اخلاقی :

گاهي اوقات در زندگی فقط به تقلا نياز داريم.
اگر خداوند مقرر می کرد بدون هيچ مشکلی زندگی کنيم فلج می شديم.
به اندازه کافی قوی نمی شديم و هر گز نمی توانستيم پرواز کنيم.


دل بسته به سکه های قلک بودیم
دنبال بهانه های کوچک بودیم
رویای بزرگ تر شدن خوب نبود
ای کاش تمام عمر کودک بودیم..

نقل قول
Monday 08 October 2018, 02:47
ارسال: #6
RE: داستان های کوتاه و آموزنده
پيرزن دائم از خروپوف كردن شبانه پيرمرد گله ميكرد و شاكي ميشد كه صداي ناهنجار خروپوف كردن پيرمرد باعث ميشه از خواب بيدار شه و نتونه بخوابه
اما پيرمرد انكار ميكرد و ميگفت من اصلا خروپوف نميكنم
پيرزن تصميم گرفت اين بار صداي خروپوف كردن پيرمرد هنگام خواب را ظبط كنه تا ثابت كنه كه راست ميگه مدتها گذشت و پيرمرد افتاد و مرد و پيرزن تنها موند و از تنهايي به شدت افسرده شد تنهايي برايش بسيار سخت بود از تنهايي شبها خوابش نميبرد صداي ظبط شده خروپوف كردن پيرمرد تنها نغمه لالايي بود كه پيرزن با گوش دادن به اون احساس تنهايي نميكرد و خوابش ميبرد
زن و شوهرها باشمام ها قدر يكديگر را بدونيد روزي كه بسيار هم دور نيست شايد يكي از شما ديگر نباشد

باورم نميشه دستات توي دست من نباشه باورم نميشه چشمات باغريبه آشناشه بره مال ديگران شه
نقل قول
Thursday 25 October 2018, 00:05
ارسال: #7
RE: داستان های کوتاه و آموزنده
چرا داد می زنیم چرا هوااااار میکشیم؟!

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟
آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟
شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنین توضیح داد:
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد
. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند
. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟
آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.
فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.
هنگامى که عشقشان به یکدیگر خیلی بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها برای حرفهای معمولى با هم حرف نمی‌زنند
و از نگاه هم خیلی چیزها را میفهمند.
این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد...


دل بسته به سکه های قلک بودیم
دنبال بهانه های کوچک بودیم
رویای بزرگ تر شدن خوب نبود
ای کاش تمام عمر کودک بودیم..

نقل قول


موضوع های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  مجموعه داستان های کوتاه( واقعی و غیر واقعی و زیبا ) حسام الدین 644 141,084 Thursday 01 February 2018 23:55
آخرین ارسال: sirjan.rap
  داستان سه باغ گل moonlover 1 900 Monday 15 August 2016 15:25
آخرین ارسال: saharamid
  داستان های کوتاه leila kian 22 4,091 Wednesday 22 June 2016 12:40
آخرین ارسال: leila kian
  داستانی کوتاه و زیبا نوشته سروش صحت sana 2 763 Thursday 29 October 2015 23:02
آخرین ارسال: ali.gh
  داستان‌های خواندنی؛ بی دست و پا reeraa 0 464 Monday 29 June 2015 14:04
آخرین ارسال: reeraa

پرش به انجمن:



زمان کنونی: Saturday 23 February 2019, 07:00