خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
آکواریوم آنتالیا
mostafaahadi mostafaahadi 0 17
آشنایی با مراحل اخذ ویزای شینگن
mostafaahadi mostafaahadi 0 18
راهنمای کامل معرفی کوین آنتولوژی (ONTOLOGY) و ولت‌های مخصوص آن
mostafaahadi mostafaahadi 0 23
ایمپلنت های دندانی
mostafaahadi mostafaahadi 0 18
پلاک بعد از ارتودنسی
mostafaahadi mostafaahadi 0 19
کوک پیانو
mostafaahadi mostafaahadi 0 23
تهیه بک آپ از داده ها به صورت روزانه
mostafaahadi mostafaahadi 0 26
طراحی سایت ” پورتال سازمانی “
mostafaahadi mostafaahadi 0 21
شرایط تحصیل در استانبول
hexa12 hexa12 0 52
گریتینگ چیست ؟
kian2137 kian2137 0 45
کبد چرب و علائم آن؟؟
ghazal_01 niloofarmajdi 4 3735
انواع مختلف شارژرهای مختلف را می شناسید؟
niloofarmajdi niloofarmajdi 0 43
مزیت های سرور مجازی میکروتیک چیست
pouyanweb98 pouyanweb98 0 43
رمان شما که غریبه نیستید+لینک دانلود
mohadese mmmmaaammmaann 5 1821
همین الان تو چه فکری هستی؟ (22)
گلایه luna 521 21927
شب های اواکسی ...
user luna 933 114501
"امضاهای " من!!!
دخترمشرقى luna 321 51973
دلت میخواد نفر بعدیت کی باشه ؟ ( 3 )
sana luna 821 63249
به نظرت نفر قبلیت چه رنگیه؟
فرشاد شاه luna 614 30891
ساختار داخلی لنگه درب های ضد سرقت ایستادر و انواع رویه ها
istadoor istadoor 0 54
دندانپزشکی در خواب یا سدیشن چیست؟
دندانپزشکی رایا دندانپزشکی رایا 0 47
آیا استفاده از شارژر فندکی به باتری گوشی آسیب می رساند؟
niloofarmajdi niloofarmajdi 0 49
طراحی سایت آگهی
sitecode sitecode 0 64
با وارد کردن شماره موبایل آدرس مالکش رو از طریق ماهواره پیدا کنید
geddis زهراجزایری 27 55063
دلتنگ و دلتنگی...
غزل m@rzieh 39 6591
دل...
گلایه m@rzieh 189 26653
طراحی سایت و انتخاب رنگ مناسب
sitecode sitecode 0 51
کفش طبی زنانه از کجا اینترنتی بخرم؟
lemonn lemonn 0 51
دلــنوشتــــه (2)
roshanak.m luna 156 28973
تفاوت سرور مجازی و اختصاصی و ویژگی آن ها
pouyanweb98 pouyanweb98 0 49
طراحی فروشگاه اینترنتی
zahrahmd zahrahmd 0 72
انتخاب اجباری برای نفر بعدی (6)
گلایه نینجا 1 658 44056
معرفی ابزارهای ایجاد پالت رنگی در طراحی سایت
sitecode sitecode 0 78
۴ نکته مهم برای افزایش امنیت سرور مجازی
webpouyanii webpouyanii 0 79
مشخصات کانکس نگهبانی و کیوسک نگهبانی
pouriaci pouriaci 0 70
بیا بگو همین الان دلت چی میخواد؟ (5)
گلایه luna 218 13255
تایپیک عکس های سیاه و سفید
niloofar niloofar 103 69768
دوستان آواکسی هر وقت وارد سایت آواکس شدی یه جمله اینجا بنویس.
rapr niloofar 739 87345
عکس نوشته های من
niloofar niloofar 3 1790
معرفی بهترین گوشی های برای گرفتن سلفی
niloofarmajdi moonlover 1 72

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
سفرنامه مازندرانزمان کنونی: Monday 24 February 2020, 04:00
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: omid
آخرین ارسال: omid
پاسخ: 1
بازدید: 208
 
امتیاز دهید:
  • 11 رأی - میانگین امیتازات : 3.91
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سفرنامه مازندران
Tuesday 13 July 2010, 08:50
ارسال: #1
سفرنامه مازندران

سخنان رضاشاه به خامه فرج الله بهرامی


همه چیز را می ‌شود اصلاح كرد. هر زمینی را می ‌شود اصلاح نمود. هركارخانه ‌ای را می ‌توان ایجاد كرد. هر مؤسسه‌ ای را می ‌توان بكار انداخت. اما چه باید كرد با این اخلاق و فسادی كه در اعماق قلب مردم ریشه دوانیده، و نسلاً بعد نسل برای آنها طبیعت ثانوی شده است؟ سالیان دراز و سنوات متمادی است كه روی نعش این مملكت تاخت و تاز كرده ‌اند. تمام سلول ‌های حیاتی آنرا غبار كرده، به ‌هوا پراكنده ‌اند و حالا، من گرفتار آن ذراتی هستم كه اگر بتوانم، باید آنها را از هوا گرفته و به تركیب مجدد آنها بذل توجه نمایم. اینهاست آن افكاری كه تمام ایام تنهائی مرا به ‌خود مشغول، و یك ‌ساعت از ساعات خواب مرا هم اشغال كرده است..... هیچ چیز در این مملكت درست نیست. همه چیز باید درست شود. قرنها این مملكت را چه از حیث عادات و رسوم، و چه از لحاظ معنویات و مادیات خراب كرده ‌اند. من مسئولیت یك اصلاح مهمی را، برروی یك تل خرابه و ویرانه برعهده گرفته ‌ام. این كار شوخی نیست و سرمن در حین تنهائی، گاهی در اثر فشار فكر در حال تركیدن است.


مقدمه



در كتاب “سفرنامة خوزستان“ وقایع اخیر ایران را، تا درجه‌ای كه فرصت و مجال باقی بود، شرح دادم. در “سفرنامة خوزستان“، قصد من ذكر وقایع تاریخ نبود، بلكه مقصود تشریح اقداماتی بود كه برضد من و علیه من، از طرف دربار سابق و طرفداران آن به‌عمل می‌آمد.


دربار سابق، محض آنكه زحمات و خدمات مرا در راه استقلال مملكت و صیانت ایران از بین ببرد، حاضر شده بود كه در ضمن توسلات خارجی، اساساً به محو و اضمحلال ایران تن در داده، بدواً سند تابعیت ایران را امضاء نماید، و در ضمن از اضمحلال و محو من نیز كسب مسرت و خرمی كرده باشد. به همین مناسبت در آخرین نقشة جغرافیائی كه در یكی از ممالك اروپا به طبع رسید، رنگی كه تا آن وقت برای ایران مخصوص بود، و علامت استقلال مملكت شمرده می‌شد، به رنگی تبدیل یافت كه از استعمار ایران حكایت می‌كرد. با این تقریر و برهان پیدا بود كه این مملكت پهناور، این مملكت تاریخی و این مملكتی كه در تمام ادوار خود دعوی عظمت و جلال داشته، و خود را مهد تمدن و علم و صنعت و حكمت و فلسفه می‌دانسته، یكسره به‌تمام شئون خود خاتمه داده، و هدایتش كرده‌اند به‌یك مرحله‌ای از مذلت و بیچارگی، كه جز یك مستعمرة كوچك و حقیر و مسكین نام دیگری نمی‌تواند دارا باشد.


تلگرافاتی كه بین “تهران“ و “پاریس“ مخابره و مبادله می‌شد، و بعضی از آنها را در آخر كتاب “سفرنامة خوزستان“ مندرج ساخته‌ام، حقیقت این معنی را كاملاً روشن می‌سازد كه سابقین من، تا چه درجه عداوت خود را نسبت به‌این مملكت مسجل داشته، و چه نقشة خائنانه‌ای را در اطراف محو و اضمحلال ایران و من طرح كرده بودند.


نقشه را منظم طرح كرده بودند، اما خدا نخواست. آن كمك‌ها و مددها كه در عالم غیب مكنون است، نقشه‌های مطروحه را مبتذل و مفتضح ساخته، ایران را با دست من سوق داد به‌آن مرحله‌ای كه اهمیت آن برهیچكس پوشیده نیست.


اقرار می‌كنم كه در این راه فقر فكری محیط، فقر خزانة مملكت، جهل و بی‌اطلاعی جامعه، و از همه بدتر معتاد شدن افراد در طی سالیان سال به تحمل خواری، و اعتیاد به‌تزویر و دروغ‌گوئی و ریب و ریا و مجذوب ماندن به‌آقائی و سرپرستی اجانب، چنان كار را برمن دشوار و سخت ساخته بود كه مشكل بتوانم از عهده توصیف و تشریح آن برآیم.


همین‌قدر می‌گویم پیروی من از قوانین مسلم طبیعی اصل پابرجائی بود كه تمام عروق و اعصاب مرا در تحت سلطه و اقتدار خود نگاه داشته و بالاخره همان تكیه به خداوند و قوانین خدائی موجب شد كه از هیچ امر غیر منتظره‌ای اندیشه نكرده، رفتم به‌آن راهی كه خدا خواسته و طبیعت پسندیده بود، من هم تبعیت و تعقیب كردم.


به‌این لحاظ، در ضمن این كتاب وارد در گزارش عملیات خود نمی‌شوم، و تمام آنها را به‌دست تاریخ روزگار می‌سپارم، و یقین دارم تمام جزئیات آن در ضمن صفحات موفور تدوین خواهد گشت. شخصاً نیز اگر فرصت و مجالی باشد، در تلو یادداشتهای یومیه خود به‌ذكر آنها خواهم پرداخت تا از نظر ارباب بصیرت دورنماند، و هركس به قدر وجدان خود در اطراف آن قضاوت نماید.


پس از آنكه بدبختی ایران به‌اعلی درجه و اوج كمال رسید، و نقشة جغرافیائی این مملكت، رنگ اولیة خود را از دست داد و به‌دو منطقة نفوذ تقسیم گردید، قاطعان طریق نه تنها در اطراف پایتخت، بلكه در وسط پایتخت به قتل نفوس و نهب اموال پرداختند. پس از آنكه امید نجاتی از هیچ طریق و هیچ طرف برای اهالی این سرزمین باقی و برقرار نماند، و پس از آنكه نقشة ترور و كشتن خود من، به دست دربار ترسیم شد و تا درجه‌ای هم در مقام عمل برآمدند، اهالی ایران با عجز و الحاح و به‌وسیله مجلس مؤسسان، سرپرستی این مملكت را از من تقاضا كردند. من نیز بنام خدا و وطن از آرزوی مردم استقبال كرده، پس از تأمین انتظامات اولیه، كه شرح آنرا باید در مجلدات عدیده نوشت، اولین تصمیمی كه به‌مخیله‌ام خطور كرد، مسافرت به “مازندران“ بود.


من وطن خود ایران را به‌خوبی می‌شناسم. ایالات و ولایات و شهرها و قصبات مهم آنرا تماماً دیده‌ام، و حتی در اغلب قراء و دهكده‌های آن بیتوته كرده‌ام. تصور می‌كنم احدی در ایران به‌قدر من به‌جزئیات اخلاق و عادات و رسوم اهالی واقف و آشنا نیست، زیرا افراد برجسته و مشخص آن را، در هر ضلعی از اضلاع مملكت باشند شخصاً می‌شناسم و به اصول زندگانی، طرز تفكر، ایمان و عقیده، تخیلات و توهمات آنها واقفم.


مع‌هذا بعد از قبول سلطنت ایران، اولین سفری كه در خاطر من نقش بست مسافرت به‌“مازندران“ بود. به‌دو دلیل:


اول ـ تا راه “مازندران“ به‌“تهران“ باز نشود، “تهران“ نمی‌تواند آسایش نعمت داشته باشد. “مازندران“ است كه بزرگترین روزنة اقتصادیات را به‌روی “تهران“ می‌گشاید. چون فعلاً راهی بین “تهران“ و “مازندران“ موجود نیست، من می‌خواهم شخصاً بیندیشم كه از كدام طریق و با چه وسیله‌ای باید محظور سلسله جبال “البرز“ را مرتفع سازم؟ “البرز“ را بشكافم و “تهران“ را به‌“مازندران“ متصل سازم، و نعمای “مازندران“ را با نزدیكترین فاصله نصیب “تهران“ ساخته و در عین حال “مازندران“ را نیز با وجود آنهمه نعمت‌های طبیعی، از فقر و فاقه و بی‌سامانی نجات بخشم.


دویم ـ “مازندران“ خانه من است. مسقط‌الرأس من است. احساسات و عواطف من طبعاً به طرف “مازندران“ صعود می‌كند، و هزاران احساس و عاطفه هم طبعاً از “مازندران“ به‌طرف من در پرواز است.


ایام صغارت و طفولیت خود را بخاطر می‌آورم، مهر مادری را به‌مخیلة خود خطور می‌دهم، دستگیریهای همان مهر و محبت را كه وسیلة پرورش من شده است از مد نظر می‌گذرانم، بی‌اختیار به‌مازندران مجذوب می‌شوم. بی‌اختیار به‌خود حق می‌دهم كه مفهوم وطن‌پرستی و شعائر ملی خود را از “مازندران“ آغاز نمایم، و به‌همین مناسبت است كه به‌جانب “مازندران“ عزیمت می‌نمایم.

+++

تهران“ در مجاورت “مازندران“ مانند مفلسی است در همسایگی گنج طلا. در حالتی كه مركز ایران برای تهیة مواد اولیه زندگانی اهالی خود، دچار صعب‌ترین احوال است، در دوازده فرسنگی آن یك ولایت پرنعمتی گسترده است كه قسمتی از محصول برنج ایران را جمع دارد و انواع نعمت به‌حد وفور در آن ذخیره شده، لكن تنها مانع رسیدن آن گنج به‌این مفلس سلسله جبال “البرز“ است كه چون دیواری عظیم ولایات شمالی را از فلات خشك ایران مجزی داشته، و راه عبورومرور را مسدود كرده است. اما به‌نظر من مانعی دیگر وجود دارد كه بزرگتر از كوه “البرز“ باید حسابش كرد، و آن سستی و تنبلی اهالی است.


البته عوامل طبیعی و كیفیات جغرافیایی هر خاكی كم و بیش موانعی در برابر انسان برپا می‌دارد، و اساساً شرف و اهمیت بنی‌آدم در این است كه با وجود ضعف بنیه و كوچكی جثه، از راه عقل و فكر و تدبیر بر عوایق عظیمه طبیعت فیروز می‌شود. تمام مللی كه امروز وسائل زندگی خود را آسان كرده و در نهایت سهولت امرار معاش می‌كنند، وقتی، دچار همین قسم مشكلات بوده‌اند، لكن به زور بازو و سعی و كوشش كوهها را شكافته، زمین‌ها را جدول كشیده، باتلاقها را انباشته و رودخانه‌ها را سدبندی كرده‌اند.


هشت ماه قبل امر اكید داده بودم كه با وجود فقر خزانه و موانع مختلفة دیگر، هیئت دولت مبلغ كافی برای تسطیح و ایجاد جادة “مازندران“ اختصاص بدهند، تا هرچه زودتر این مانع برداشته شود، و پایتخت مملكت به یك ولایت حاصلخیز برومندی اتصال یابد.


سابق براین هم توسط مهندسین روس ـ آن موقعی كه ایران می‌رفت آخرین رمق حیات خود را از دست بدهد ـ این راه بازدید شده و رسیدگی در اطراف مخارج آن به‌عمل آمده بود، لكن نظر به‌اشكال و صعوبت امر از یك طرف، و برآورد مخارج هنگفت از طرف دیگر، هیچ كس عملی شدن این نقشه را امید نداشت. فقط معاینة جبال “البرز“ و تصور شكافتن آن كافی بود كه هر فكر شجاعی را مجبور به سكوت نماید.


من علاقه قلبی و قطعی به افتتاح این راه داشتم، كراراً یكه و تنها و بدون مشورت با عمر و زید به معاینة سلسلة “البرز“ و تعیین خط سیر پرداخته، بعد از اكمال مطالعات و نظریات خود، امر قطعی دادم كه بهیچوجه نگاهی به این سوابق نومید كننده نینداخته، در كمال جدیت و امیدواری مشغول كار شوند. در ضمن اهالی بیكار و بدبخت اطراف راه را دعوت كنند تا در برداشتن موانع بذل كوشش نموده، و به‌واسطه اجر و مزدی كه می‌گیرند، هم از ذلت فقر و گرسنگی رهایی یابند، و هم مساكن خود را به یك منبع برومندی اتصال دهند كه همیشه از خطر قحط و غلا محفوظ بماند، و “تهران“ و سایر شهرهای ایران نیز از نعمت‌های موفور “مازندران“ بی‌بهره و نصیب نمانند.


هیچ فراموش نمی‌كنم روزی را كه برای بازدید اطراف راه و تعیین خط سیر، یكه و تنها تا دو فرسخی “فیروزكوه“ آمده بودم. همین نقطه‌ای كه فعلاً “پل فردوس“ ساخته شده، و روزی صدها اتومبیل و مسافر از روی آن عبور می‌كنند.


در “تهران“ تصور می‌كردند كه من به عمارت ییلاقی خود در “شمیران“، برای رفع خستگی رفته‌ام، هیچ كس فكر نمی‌كرد یكه و تنها تا حدود “فیروز كوه“، راهی كه هنوز ایجاد نشده و خیال ایجاد آن نیز هنوز از دماغ من تجاوز نكرده است، آمده باشم، تا محل ساختمان پلی را تعیین كنم كه عبور رودخانة از ذیل آنرا تسهیل سازد، و جاده را در بهار و مواقع طغیان آب از خطر سیل و خرابی مصون بدارد.


تنها كسی كه در این گردش با من بود، فرج‌الله بهرامی رئیس دفتر مخصوص من بود، كه نهار مختصر مرا هم مشارالیه با مركوب خود حمل می‌نمود. در ورود به محل مزبور و تصادف با رودخانه چون عبور را ممتنع یافته، ناچار از دو دهقان مجاور رودخانه خواهش كردم كه ما را كول گرفته با دوش خود به‌آن طرف رودخانه برسانند.


دهقان‌های بیچاره مرا نمی‌شناختند. اول وهله قیمت این حمل و نقل را گوشزد ما كرده، حاضر نمی‌شدند كه با كمتر از یك ریال مرا در آن طرف رودخانه زمین بگذراند. من نیز از این تفریح و عدم شناسائی آنها استفاده كرده یك ریال را گزاف دانسته، پیشنهاد كردم كه به اخذ ده دینار قناعت ورزند. بالاخره پس از چند دقیقه مباحثه و گفتگو، عمل را در چهارده دینار خاتمه داده، ما را به‌دوش گرفتند و وارد رودخانه و آب شدیم. در وسط آب كه سنگینی و ثقل بدن من، مركوب بیچاره را تا درجه‌ای فرسوده ساخته بود، بهانة قاطعی به‌دست او داده، برخاطر خود مسجل ساخت كه هرگاه كمتر از یك ریال به او تأدیه شود، او عجز خود را در همین وسط آب از حمل راكب خویش ظاهر خواهد ساخت. من نیز مسئول او را پذیرفتم. در وصول به‌ساحل، همین قدر كه مشتی از لیره، طلا، اشرفی و در حدود هزار ریال در دست خود دید، حالتی به‌او دست داد كه تصور آن هیچ‌وقت از خاطره من فراموش نمی‌شود. من جاده را پیش گرفته و به‌راه افتادم. شنیدم بعد از حركت من، و وقوف دهقان بیچاره به‌شناسائی من، و دریافت پولی كه برای او بكلی غیر مترقبه بود، حالت سكته به‌او دست داده، و رئیس كابینة من با زدن یك سیلی به صورت او، و منصرف ساختن خیال دهقان از پول و غیره، وسیله نجات او را از این مرگ مفاجات فراهم كرده بود.


بالاخره مهندسین ایرانی كه بهیچوجه تشویقی ندیده بودند، و در كمال یأس و نومیدی صرف ایام می‌كردند، براثر صدور امر من راجع به‌ایجاد راه “مازندران“، میدانی برای ابراز كوشش و مجاهده و دانش خود بازیافتند. من نیز شب و روز مراقبت كرده موانع بودجه را مرتفع ساختم، و كارگران را ترغیب و تحریص نمودم تا آنكه پس از هشت ماه، مشكل‌ترین قسمت‌ها كه عبارت باشند از گردنه‌های مرتفع كوهستان، شكافته شد و مقدمات امر فراهم گردید. هنگامی كه برای بازدید اوضاع لشگری و كشوری “خراسان“ در سرحدات شمال شرقی، با وجود گرمای مردادماه مشغول سركشی امور بودم، تلگرافاً به من اطلاع دادند كه راه “مازندران“ قابل عبور شده، و هیئت دولت اجازه خواسته‌اند كه برای اجرای مراسم افتتاح راه به “مازندران“ و “استرآباد“ حركت نمایند.


واقعاً این خبر مرا زایدالوصف مسرور ساخت. زیرا كه این جاده را یكی از راههای نجات، برای اوضاع اقتصادی اهالی پایتخت می‌دانم، و یقین دارم تجارت شمال را بكلی تغییر و ترقی خواهد داد.


هنگام مراجعت از “خراسان“، مخصوصاً برای بازدید یك قطعه از این راه كه از “فیروزكوه“ به “تهران“ ساخته شده، از جاده معمولی “سمنان“ به “تهران“ انحراف جستم. پس از طی مراحل مشكل و تحمل انواع زحمت بین “سمنان“ و “فیروزكوه“ كه هنوز اتومبیل‌رو نشده بود، از دامنة كوههای صعب‌العبور منطقه به جانب “فیروزكوه“ روانه شدم. به هر مرارتی بود این شانزده فرسنگ را امتحان نمودم. مع‌هذا این قطعة كوهستان، با وجود گردنه‌های مرتفع و دره‌های عمیق، ساختمان آن به‌دشواری كوهستان جنگل‌پوش “سوادكوه“ نیست. برای اطلاع بروضع راه “مازندران“، لازم می‌دیدم كه این قسمت راه را هم به رأی‌العین مشاهده نمایم.


راجع به تجارت شمال و موقعیت بنادر “بحرخزر“، مدتی بود كه پیش‌آمدهای غیر منتظره‌ای از طرف دولت شوروی “روسیه“ فراهم می‌شد. راپرتهای بسیار از بنادر شمالی می‌رسید و مذاكرات طولانی با دولت شوروی جریان داشت. یكی از امنای خود را محض تصفیة این امر و رفع ممانعت از ورود مال‌التجاره ایران به‌“روسیه“، هنگامی كه در “بجنورد“ اقامت داشتم، از راه “عشق‌آباد“ به‌“روسیه“ فرستاده بودم. او مأموریت داشت به كارگران سیاسی روس خاطر نشان كند كه از این ممانعت، خسارات عمده به تجار و كلیه اهالی ولایت شمالی وارد می‌شود. در ضمن عواقب این قبیل خصومت‌های ناگهانی و غیر لازم را گوشزد نماید و حقیقاً علت از نامهربانی را از طرف دولتی كه خود را می‌خواهد پیش‌آهنگ سعادت نوع بشر و رفاهیت آن معرفی كند بپرسد.


این دستور را به‌مأمور اعزامی دادم. اما من بایستی شخصاً ولایت “مازندران“ و بنادر “بحرخزر“ و كلیه امور اقتصادی، فلاحتی، معارفی و صحی آن حدود را مطالعه كرده، حتی‌المقدور دوائی برای دردهای اهالی پیدا نمایم، و با اطلاع جامع، در آبادی این قطعه كه مخزن احتیاجات قسمت اعظم ایران باید شمرده شود، كوشش نمایم.


هركس به هركاری گمارده می‌شود، باید به‌جزئیات و دقایق آن امر مطلع گردد، خاصه پادشاهی كه دامنة وظایف او حتی به‌سرحدات مملكت هم محدود نیست. در مملكتی كه اهالی آن دچار رخوت و بی‌علاقگی و عدم رشد علمی و سیاسی باشند، هرشخص آگاهی را واجب است كه به حدود كارهای خود اكتفا نكند، و اصول فداكاری و مجاهدت را در تمام دقایق امور نصب‌العین خود سازد. زیرا كه در چنین ممالكی چرخ‌های مملكت با توازن و توافق كار نمی‌كند. تا هرچرخی وظیفه خود را اجرا نماید، و مطمئن باشد كه سایر چرخ‌ها نیز كار و حركت خود را انجام می‌دهند، در این صورت آن چرخی كه در حركت و در كار است فی‌الوقع باید سایر ماشین‌های خفته و از كار ماندة مملكت را هم به‌گردش درآورد.


به قوانین ثابتة طبیعی هم اگر مراجعه كنیم، در ظاهر امر، جز حركت و انرژی و تبدیل و تحول ـ كه باز نتیجه حركت است ـ چیز دیگری نمی‌بینیم، و بالنتیجه، زندگی عبارت است از حرارت و حركت.


بدین لحاظ، حقیقتاً جای هزاران افسوس و تحسر است كه سكنة یك مملكتی پشت‌پا به قانون قطعی حیات زده، مختصر حرارت و حركتی از آنها دیده نشود.


آیا لذتی بالاتر از این می‌توان تصور كرد كه پادشاهی، مأمورین مربوطه و اجزاء عامله امر را ببیند، كه تمام از روی فهم و قیاس، مشغول انجام وظیفه خود هستند، و حس ترقی‌طلبی و تكامل‌پرستی پیشوای آنهاست، و عواطف وطن‌پرستی مركوز خاطر، و حرارت و جنبش سرلوحة آمال آنان است؟


افسوس جز سكوت و سكون و رخاوت و بی‌علاقگی چیزی در اطراف من نیست. البته در یك مملكت مشروطه، وزراء، وكلا، مأمورین دولت و سایر طبقات حدود معین و وظایفی دارند، كه قانوناً موظف به اداره كردن حدود خود هستند. اما، در ایران متأسفانه این‌طور نیست. سلطان مملكت باید هیئت دولت را به كار وادارد، مجلس شورای ملی را هم به‌انجام تكالیف آشنا كند. تجار، ملاكین، شهرنشینان و حتی زارعین را هم به كار بگمارد. در تمام مدت شبانه‌روز نیز مواظب حدود و انجام وظایف آنها باشد والا، همیشه همان حال رخوت و سستی و سردی و بی‌علاقگی و فورمالیته بازی كه دیرزمانی است ادارات ایران نمونة برجسته آن محسوب شده‌اند، حكمفرما خواهد بود.


با شهادت خداوند متعال و قادر قدیر ذوالجلال، آن یكتا سمیع و بصیری كه كراراً ایران را از وحشت و ظلمت بیرون كشیده، و آن ذات واجب‌الوجودی كه پیشانی بشر و بشریت را در ذكر كلمة اعتلاء و ترقی و تكامل با بهترین لوحی آراسته است، از روزی كه خود را در مقامی دیده‌ام كه مؤثر در اوضاع بوده، همت گماشته‌ام كه تا غایت قوت خود كار كنم و ساكت ننشینم، و با مجاهدین حقیقی مملكت شریك و انباز باشم. در هركاری كه فایدة آنرا برای مملكت روشن یافته‌ام وارد شوم، و با مجاهدة فوق توصیف و با قوه تشویق و ترغیب، و هر قسم وسائلی كه در اختیار داشته‌ام آن كار را پیش برم، شسته و رفته تحویل وزارتخانه‌ها یا مؤسسة مربوطه، و بالاخره تسلیم مملكت كنم. وظیفة انفرادی و اداری هر صاحب مقامی البته به جای خود ثابت و مقدس است، اما در مملكتی مثل ایران، وظیفة من این بوده و خواهد بود كه از راه فداكاری و جهاد وارد مرحلة اصلاحات شوم، زیرا كه برخی از ادارات ایران ثابت كرده‌ بودند كه بنیان اعمال آنها مربوط به‌وطن و وطن‌پرستی نبوده، و در حقیقت آثار و علائمی بوده‌اند غیر از ایران و وطن، چرا كه اغلب كارها، و طرز جریان آن كارها ابداً ارتباطی با مصالح وطن نداشته است. در این صورت من كه هدف آمال ملی را تشخیص كرده، و سالك این راه دور و دراز و پرپیچ و خم هستم، وظیفه‌ای ندارم، جز آنكه با جهاد و فداكاری و با آخرین قوه و قدرت خود وارد اصلاحات اداری و حفظ آسایش جامعة ایرانیت شده، این كشتی بی‌بادبان و شراع را بكشم به‌آن ساحل نجاتی كه خدا آنرا مقدر فرموده، و همت بشری آنرا پیش بینی كرده است.


در مقابل آن جامعه‌ای كه بلندترین مقام را به من مفوض كرده، و مرا مسئول نظم و عهده‌دار رفاهیت خود قرار داده است، من نیز موظفم كه صیانت وطن را بر حفظ جان خود رجحان بدهم، و برهمه ثابت و مستقر سازم كه: همه چیز برای وطن.


شب و روز استراحت را برخود حرام كرده‌ام، اساساً از بدو طفولیت وارد مرحله تفریح و تفرج و تعیش و خوشگذرانی و تن‌آسایی نبوده‌ام. برطبق عادات همیشگی، در تمام شبانه روز بیش از چهار ساعت نمی‌خوابم، و اخیراً یك ساعت از آن چهار ساعت نیز صرف تفكر و تتبع و تدقیق می‌شود. متصل به‌مطالعه و تحقیق احوال كشور ایران مشغولم. مسائل تجارتی و فلاحتی و انتظامی و معارفی را عموماً در نظر گرفته، با تناسب الاهم‌فالاهم توجه به‌همه را وظیفه ملی خود می‌شناسم.


البته اوضاع مالی مملكت، با حوادث فوق‌العاده‌ای كه برآن وارد آمده، و در معرض چپاول خودی و بیگانه قرار گرفته بود، طوری نیست كه بزودی بتوانم بهبودی كاملی را انتظار داشته باشم، ولی با نظریاتی كه اندیشیده‌ام و افكاری كه پیش‌بینی كرده‌ام، یقین قطعی دارم كه پس از سه چهار سال دیگر، بودجه مملكت را با تعادل ثابتی موزون، و گریبان مملكت را از استقراض‌های خائنانه و خانه‌برانداز دوره‌های سلف، آسوده و مستخلص خواهم نمود. برخود فرض و واجب ساخته‌ام آنچه را كه می‌دانم و می‌توانم، انجام دهم، و ذره‌ای فروگذار ننمایم.


نقشة تنظیم بودجه مملكتی را، كه اساس هر اصلاحی شناخته می‌شود، از مدتی قبل در دماغ خود پرورده‌ام، و در ضرورت تنظیم و استقرار آن تردیدی ندارم.


در ضمن این یادداشتها از تذكار یك موضوع مهمی كه هیچ گوشی فعلاً در ایران طاقت شنیدن آن را ندارد، خودداری نمی‌كنم:


امتداد خط‌آهن ایران و متصل ساختن “بحرخزر“ به‌دریای آزاد و “خلیج فارس“، جزو آمال و آرزوهای قطعی من است. آیا ممكن است كه خط آهن ایران، با پول خود ایران، و بدون استقراض خارجی، و در تحت نظر مستقیم خود من تأسیس شود؟ آیا ممكن است كه مملكت پهناوری مثل ایران از ننگ نداشتن راه‌آهن خلاص شود؟ آیا در این موقعی كه دیگران در خطوط آسمان در طیران هستند، و تمام اراضی آنها مشبك از خطوط آهن است، ممكن است كه مملكت من هم از ننگ و عار بی‌راهی نجات یابد؟


آرزو و آمال غریبی است! خزانة مملكت طوری تهی است كه از مرتب پرداختن حقوق اعضاء دوایر عاجز است، و این در حالی است كه من، نقشة امتداد خط‌آهن ایران را در مغز خود می‌پرورم، آنهم با سیصد كرور تومان مخارج، و بدون استقراض!


باید دید كه در پس پردة غیب چه مقدر شده است؟ البته من این فكر خود را به احدی ابراز نمی‌كردم، زیرا احدی با این فقر خزانه، این فقر جامعه و این وضعیت درهم و برهم تحمل استماع آن را نداشت، و تصور آن از حدود مخیلة هركس خارج بود. مع‌هذا، دیروز كه دشتی، مدیر روزنامة شفق سرخ، به‌اتفاق بهرامی، رئیس كابینة من، به‌دفتر اداری من در عمارت وزارت جنگ آمده بودند، و من مشغول مطالعه نقشة جغرافیائی ایران بودم، این فكر خود را به‌آنها گوشزد كردم و هر دو را متذكر ساختم كه اگر دست روزگار پیش‌بینی كاملی برای ادامة عمر من نكرده باشد، شما دو نفر شاهد باشید كه امتداد خط‌آهن ایران یكی از آمال دیرینة من بوده، و دقیقه‌ای از خیال ایجاد آن منصرف نبوده‌ام.


هر دو به‌سلامتی من دعا كردند. صمیمانه هم دعا كردند. ولی من در چهرة هر دو حس كردم كه این آرزو را یك امر غیر عملی، و فقط در حدود آمال و آرزو فرض كرده‌اند.


علی‌‌ای‌حال رشتة مطلب در این موضوع دراز است و به‌وقت خود گفته خواهد شد.


یك نقطه نظر دیگری كه مسافرت مرا به ولایات شمالی ایجاب می‌كرد، این بود كه برخی از اشرار تركمان از قدیم‌الایام نه تنها راه زوار “مشهد“ و روابط مركز را با “خراسان“ مقطوع می‌ساختند، بلكه سواحل “بحرخزر“ و كلیه ولایات “استرآباد“ و قسمتی از “مازندران“ را دستخوش مهاجمات و غارتگری‌های خود قرار می‌دادند.


بعد از رجعت از “خراسان“ و پاك كردن جنوب و جنوب غربی از وجود اشرار و متنفذین گردن‌كش، نغمة ظهور مجدد این اشرار برخاست و باردیگر راه “خراسان“ مسدود گردید.


با وجود موانع بیشمار كه در این قشون كشی جدید به‌نظر می‌رسید، بلادرنگ امر دادم كه لشگر شرق از طریق “بجنورد“، و قوای تیپ مستقل شمال از طرف شمال، به دفع و طرد آنها بپردازند، و تا وقتی آنها را بكلی خلع سلاح و زمین‌گیر نسازند، از پای نشینند. این منظور از قوه به‌فعل آمد. این دو اردو از دو جانب به‌متمردین حمله آورده، بالاخره مراكز آنها را متصرف، اسلحة آنان را جمع‌آوری، و آن صفحه را اقامتگاه یك ساخلوی توانائی ساختند و مراكز اسكان معتبر جهت تراكمه به‌وجود آوردند. بدیهی است كه چون هركار نوبنیادی، این اسكان و تمركز، خالی از اشكال نیست، و مستلزم مراقبت دقیق و غور كافی من‌جمیع‌جهات است، و باید كه نقایص آن برطرف گردد.


لذا برای رفع نواقص امر، بازدید این مراكز مهم، دیدن طوایف وطن‌پرست و ایران دوست تركمان، تشویق آنها به خدمات مملكت، بسط و تعمیم معارف در بین آنان و مستظهر ساختن كافة آنها به عنایات خاص دولت و حكومت لازم می‌آمد كه شخصاً به صحرا بروم و به‌ملاحظة وضعیت بپردازم.

*****


ساعت سه‌وربع بعداز ظهر جمعه 29 مهرماه پس از پذیرفتن هیئت دولت و ابلاغ نظریات خود در خصوص این مسافرت، از “تهران“ به عزم “مازندران“ حركت كردم.


همراهان عبارت بودند از:


شاهپور محمدرضا، ولیعهد.


فرج الله‌خان بهرامی، رئیس دفتر مخصوص شاهنشاهی.


چراغعلی‌خان، كفیل وزارت دربار.


جعفرقلی‌خان اسعدبختیاری.


امیرلشگر خدایارخان.


امیرلشگرنقدی.


امیرلشگرانصاری.


علیخان دشتی، نماینده مجلس شورای ملی و مدیر روزنامة شفق سرخ.


دادگر، نمایندة مجلس شورای‌ملی.


شكرالله‌خان قوام‌صدری.


میرزاكریمخان رشتی.


سرتیپ‌ علیخان، معاون ادارة امینه.


سرهنگ محمدباقرخان، آجودان ولیعهد.


یاورمنصور میرزاجهانبانی، ریاست دواتومبیل اسكورت نظامی.


دونفر آجودان.


دونفر از اعضاء دفتر مخصوص.


از دروازة “تهران“ وارد جادة شوسه شدیم. این قسمت تا “سرخه حصار“ گرد و خاك بیشمار داشت. عمارت و باغ “سرخه حصار“ در كنار جادة “جاجرود“ و در دامنة كوه كم ارتفاعی بنا شده كه رشته‌ای از این كوه ضلع شرقی جلگة “تهران“ را محدود می‌سازد. این بنا از عمارات سلطنتی قاجاریه است كه محض تفریح و تفرج خود ساخته‌اند، و باوجود مصارف بسیاری كه در عرض سال نگاهداری و حفظ آن ایجاب می‌كند، هیچ فایده‌ای از آن حاصل نمی‌گردد. چون سزاوار نمی‌دیدم كه این ابنیه بیش از این بی‌فایده بماند و مردم از آن نفعی نبرند، به‌متصدیان امور دستور داده بودم راهی برای استفاده از آنها در نظر بگیرند كه عمومیت داشته باشد.


اخیراً دكتر حسین‌خان بهرامی، رئیس كل صحیة مملكتی، پیشنهاد نمود كه عمارت مزبور، برای تأسیس یك سناتوریوم تخصیص داده شود كه دارای پنجاه تخت‌خواب باشد، و مرضای مسلول شهر در آنجا تحت معالجه درآیند.


این مرض، با وجود هوای خشك و آفتاب درخشان “تهران“ كه دافع سل است، متأسفانه به‌علت عدم رعایت اهالی از اصول صحی، خاصه اهل بازار كه در زیر سقف‌ها و در هوای كثیف دكاكین متوقفند، در “تهران“ شیوعی وافر دارد، ولی تا كنون برای این قبیل مرضا محلی متناسب كه هوای مقتضی و مسافت كافی از شهر داشته باشد، ترتیب داده نشده بود. معلوم است كه معاشرت با مسلولین تا چه‌میزان برای سلامت مردم خطرناك است. پیشنهاد رئیس صحیه را پذیرفتم، و امر اكید صادر كردم كه وسائل این كار را هرچه زودتر فراهم آورند.


مخارج اولیة تأسیس این سناتوریوم را بیست‌هزارتومان، و بودجة سالیانة آنرا در حدود چهل‌هزار تومان برآورد كرده بودند. چون از بودجة مملكت به‌زحمت ممكن می‌شد كه چنین وجهی تخصیص بدهند، چندی این موضوع معوق ماند، تا این كه اخیراً، چون عزیزخان خواجه وصیت كرده بود دارائی او را پس از مرگ به پادشاه وقت تسلیم كنند، صورت اموال او را از نظر من گذرانیدند. من نیز هیئت دولت را مختار گردانیدم كه این اموال را به‌یكی از دو مصرف معارفی یا صحی برسانند.


هیئت دولت نیز صحیه را ترجیح داد، و به‌این ترتیب عایداتی برای مریضخانه مزبور پیدا شد، و دیگر تصور نمی‌رود مشكلی برای انجام این كار خیر باقی باشد.

سرخه حصار“ نسبت به شهر “تهران“ ارتفاع بیشتری دارد، و از این جا راه به بالای گردنة “هزاردره“ صعود می‌كند. منظرة دره‌های بیشماری كه از دامنة “البرز“ فرود آمده، و این قطعه خاك را پرچین و شكن می‌كند، برای اشخاصی كه از جلگة “تهران“ بیرون آمده باشند خالی از تماشا نیست.


كلمه “هزاردره“ كه اسم این تنگه شده، واقعاً برای تعیین عدة شعب آن كافی نیست.


در حینی كه می‌خواستم از بالای این گردنه سرازیر شده و به‌جانب رودخانه جاجرود بروم، خبر دادند كه اتومبیل حامل بنزین و نظامیان بمب‌انداز در اواسط گردنه متحرق گشته، و راه به واسطة اشتعال بنزین و احتراق بمب و فشنگ مسدود است. فوق‌العاده از این خبر متعجب شدم، زیرا اتومبیلی را كه برای این عده نظامی تعیین كرده بودند، از محكمترین اتومبیل‌های طرز جدید بشمار می‌رفت و رانندگان مجرب و سفركرده داشت.


از بس متألم و متأثر شدم امر دادم اتومبیل مرا تا همان نقطه پیش ببرند، و از احتراق بمب و غیره نیندیشند. شاید زودتر بر كیفیت حال مطلع شده، و وسائل نجات راكبین اتومبیل را فراهم آورم. اما افسوس كه سرعت و شدت سانحه، راه چاره را بربسته بود. اتومبیل براثر این احتراق بكلی ذوب شده بود، و منظرة اسفناك اجساد این چند نفر نظامی، چنان تأثیر شدید و الیم و غمناكی در من كرد كه تا آن روز هیچ‌وقت چشم خود را گریان ندیده بودم. فوراً حفظ و حراست بستگان و اهل و عیال این چند نفر را در ضمن برقراری حقوق و مواجب مكفی، دستور دادم، و امر كردم مقبره‌ای مخصوص نیز بنام خدمت و وفاداری، برای سوختگان مستقر سازند. گویا بی‌احتیاطی یكی از نظامیان، و روشن كردن كبریت و سیگار، وسیلة اشتعال یكی ار پوت‌های بنزین شده و شوفر نیز هراسان، به‌جای نگاهداشتن اتومبیل و رفع چاره، اتومبیل را از جاده خارج، و به كوه زده و احتراق را تشدید كرده است.


علی‌ای‌حال هنوز نمی‌توانم از ابراز تأثر خودداری كنم. در تمام جنگ‌های عظیمی كه برای من پیش آمده است، هیچ واقعه‌ای به‌این شدت و به‌این دلخراشی به نظرم نرسیده است. معلوم شد كه نیم‌ساعت تمام چشم خود را به یك نقطه دوخته‌ ابداً ملتفت هیچ چیزی نبوده‌ام. هیچیك از همراهان نیز جرأت نكرده‌اند كه نزدیك من آمده و مرا از این حالت بهت و حیرت كه تا یك درجه برای خود من خطرناك بود، منصرف سازند. این چند نفر نظامی زیر دست خود من تربیت شده‌بودند، و هیچ وقت منظر آنها را از صفحة دل خارج نخواهم نمود.


با اتفاقات پیش‌بینی نشده و قضا و قدر چه می‌توان كرد؟ با یك عالم تأسف و تحسر به‌راه افتادم. نیم‌ساعت در سرپل “جاجرود“ پیاده شدم، ولی میل صحبت با احدی را نداشتم. چون شب را در “رودهن“ خواهم ماند فقط به‌بهرامی دستور دادم كه همراهان را به‌طرف “رودهن“ هدایت نماید.


آب رودخانة “جاجرود“ در ایام بهار، به‌واسطه طغیان اَنهار و رودهای كوچك دامنة “البرز“، خیلی زیاد می‌شود، طوری كه جز به‌وسیلة پل عبور از آن میسر نیست. در نتیجه، غالباً سدهائی را كه برای زراعت در حدود “ورامین“ و غیره برآن می‌بندند، خراب كرده و خساراتی وارد می‌سازد.


رود “جاجرود“ از شهر “تهران“ 600 متر ارتفاع دارد. ارتفاع “تهران“ نیز از سطح دریا یكهزارودویست متر است (1200)، به‌این لحاظ ممكن است كه آب این رودخانه را به “تهران“ برد، زیرا تهران به واسطة نداشتن رودخانة بزرگ البته نمی‌تواند كه زیبائی منظر و لطف طبیعی و نظافت جامع را دارا باشد. ولی انجام این نقشه به‌علت خسارتی كه به‌زراعت “ورامین“ وارد می‌گردد، و مخارجی كه برای حفر مسیر رودخانه و عبور دادن از كوه لازم خواهد شد فعلاً میسر نیست.


در این باب، امر به‌تحقیقات علمی و دقیق‌تری دادم كه در صورت امكان جبران نقص آب “ورامین“ را بنمایند.

تهران“ را از روز اول برای مركزیت و پایتخت انتخاب كردن، شاید مبتنی بر یك فكر عمیق نبوده و جهات مشخص و خانوادگی داشته است، ولی فعلاً كه خواه‌نخواه مركز مملكت واقع شده، با هر وسیله‌ای هست، باید برای آن فكر رودخانه و آب سرشار كرد.


بعد از قریة “كرد“، در نزدیكی و سرراه، قریة بزرگی دیده نمی‌شود، مگر “بومهن“. رود كوچكی كه از “بومهن“ می‌گذرد، از گردنة “سكنه‌دار“ نزدیك به‌“سیاه پلاس“ سرچشمه می‌گیرد، و تدریجاً عظمتی یافته پس از الحاق به آب “آه“ و “دماوند“ به “جاجرود“ می‌پیوندد. ارتفاع “بومهن“ از “تهران“ 500 متر است.


قریب نیم‌فرسنگ بعد از “بومهن“، قریة “رودهن“ است، كه آب “آه“ از آن می‌گذرد، و قریب یكصدوپنجاه خانوار سكنه دارد كه كردبچه و از مهاجرین “ارومیه“ (رضائیه) می‌باشند. “رودهن“ ملك شخصی من است. اخیراً برای رفاه حال عابرین، دستور ساختمان یك مهمانخانه‌ای در این قریه داده‌ام كه مقداری از بنای آن حاضر شده، و بقیه را هم مشغول‌اند. چون در مجاورت این قریه آب معدنی خوبی وجود دارد، بعد از امتحانات شیمیائی و فوائد مسلم آن، دستور ساختمان حمامها و محلهای منظمی دادم كه با وجود راه شوسه‌ای كه ایجاد كرده‌ام، بتواند مورد استفاده اهالی “تهران“ و سایر نقاط واقع شود.


هوای “رودهن“ به‌واسطه مجـاورت با “دماوند“ و ارتفـاع محسوسی كـه نسبت به “تهران“ دارد، طبعاً سرد و ییلاقی است، و طرف مقایسه با هوای “شمیرانات“ نیست. با سرعت سیر اتومبیل، چون زیاده از یك ساعت و نیم و دوساعت بیشتر، فاصله از “تهران“ ندارد، یقین دارم در فصول تابستان مورد استفادة كامل اهالی “تهران“ واقع خواهد شد. خاصه اینكه از آب معدنی و استحمام و استنشاق هوای اطراف آن و غیره، استفادة زیادتری خواهند برد.


نزدیك به مغرب در عمارت جدیدالبنای “رودهن“ پیاده شدم. اطاقهای مهمانخانه را كه مشرف به رودخانه است و دره، برای اقامت همراهان تخصیص داده‌اند. من و ولیعهد در عمارت بالای باغ منزل نمودیم.


هرچند هوای این دره در این شب مهتاب بسیار مطبوع به نظر می‌آمد، ولی واقعة امروز در گردنة “هزاردره“ طوری مرا مغموم ساخته بود كه واقعاً از هر تفریح و تماشائی منزجر بودم. بهرامی اطلاع داد كه در سرپیچ “جاجرود“ در نقطه‌ای كه راه شوسه به‌طرف “رودهن“ منعطف می‌گردد، در بیست قدمی جاده یك پلنگ و یك بچه پلنگ دیده است كه نگران حركت اتومبیل و شعاع چراغ آن بوده‌اند، و خیره به‌طرف اتومبیل نگاه می‌كرده‌اند. اتفاقاً سه نفر دیگر كه در اتومبیل مشارالیه بوده‌اند، و خود او هیچ كدام دارای اسلحه نبوده، و پلنگ‌ها به واسطة صدای بوق اتومبیل، قریب سیصد قدم از كنار جاده خارج شده و از بالای تپه، باز به‌طرف اتومبیل نگاه می‌كرده‌اند. اگر یك‌ساعت زودتر اطلاع داده بود، حتماً برای شكار آنها حركت می‌كردم، افسوس كه پس از مغرب این اطلاع را داد، و هوا بكلی تاریك شده است. من اصولاً به شكار حیوانات و پرندگان رغبت زیاد ندارم، و خیلی كم اتفاق می‌افتد كه میل به رفتن شكار و زدن آهو و كبك و غیره نمایم، ولی برای شكار ببر و پلنگ خالی از علاقه نیستم. علی‌ای‌حال دستور حركت فردا و ترتیب سفر را داده، خوابیدم.


ساعت هشت صبح كه از منزل بیرون آمدم، اتومبیل‌ها حاضر بود. همراهان به‌انتظار من، درب باغ ایستاده بودند. ابتدا قریب یك ربع فرسنگ از راهی كه دیروز آمده بودیم مراجعت كرده، به سر جاده “دماوند“ رسیده، و از پل محقری عبور كردیم. راه دائماً برارتفاع خود می‌افزاید. اتومبیل‌ها در دامنة جنوب شرقی “البرز“ در حركت‌اند. دره‌های عمیقی پیش می‌آید كه اتومبیل غالباً در یك ارتفاع تقریباً دویست ذرعی بالا و پائین می‌شود. دره و ماهورهای پرپیچ و خم از هرطرف گسترده است، و سیمای خاك را به صورتی عبوس شبیه می‌كند.

نقل قول


موضوع های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  مازندران sani00 0 91 Thursday 05 December 2019 09:57
آخرین ارسال: sani00
  سفرنامه azadeh 1 376 Wednesday 23 July 2014 11:34
آخرین ارسال: azadeh
  استان مازندران sajade.neshin 41 20,373 Saturday 01 March 2014 13:01
آخرین ارسال: moonlover
  مازندران نامی آشنا وایرانی saye 0 271 Saturday 19 May 2012 13:46
آخرین ارسال: saye
  مناظر زیبای منطقه کجور شهرستان نوشهر ـ استان مازندران sina 2 801 Wednesday 10 August 2011 09:08
آخرین ارسال: sina

پرش به انجمن:



زمان کنونی: Monday 24 February 2020, 04:00