جنگ دوازده رخ



اي فرزند! افراسياب پس ازشكست ها و ناكاميهائي كه يكي پس از ديگري در جنگ با ايرانيان نصيبش مي شد ، شب و روز در انديشه كين خواهي و زدودن ننگ به بار آمده بود . او پس از رايزني با بزرگان و سپهدارانش ، چاره كار را در آن ديد كه سپاهيانش از رود جيحون گذشته و وارد خاك ايران شوند . براي اين كار نياز به لشكري انبوه و تدارك فراوان بود . افراسياب به كمك كشورهاي همسايه خود و به ياري سيم و زري كه از مردم فراهم كرد ، لشكري بي شمار آراست و آنها را بسركردگي سپهدارانش به مرزهاي ايران فرستاد .

كيخسرو نيز آماده نبرد گرديد و از همه جاي ايران مردان جنگي و سپاه خواست و آنان را به پهلوانان و سپهبدان برگزيده خود سپرد تا به چهار گوشه مرز ايران و توران رفته آماده نبرد باشند . رستم به هندوستان و غزنين ، اراسب به آلانان و اشكش بخوارزم روانه شدند و گودرز، سپهدار پير و با تجربه همراه پسر و نواده اش ، گيو و بيژن ساير نامداران سپاه را به مرز توران برد .

چون به مرز رسيدند ، گودرز براي جلوگيري از جنگ و خونريزي بيشتر ، نخست پيامي به پيران فرستاد و پيشنهاد آشتي كرد اما تورانيان را خواستار رزم و كين ديد ، خود نيز آماده نبرد شد و لشكرش را به دشت آورد . دو سپاه ، هر دو كينه خواه و جنگجو در برابر هم صف كشيدند ولي هيچ يك از سپهداران ايران و توران نمي خواستند در اين جنگ پيش قدم شوند و سپاه را كه پشت به كوه داشت از جاي بر كنند . به اين ترتيب دو سپاه آراسته ، تا هفت روز در برابر يكديگر ايستادند . بيژن ، نواده گودرز در سپاه ايران بي تاب و ناشكيبا از پدرش مي خواست كه بيش از آن درنگ نكنند و دست به تيغ و شمشير برند . گيو، دليري فرزند را ستود ولي اورا به شكيبايي و فرمانبرداري از گودرز فراخواند .

درسپاه توران نيز ، هومان كه در نبرد شتاب داشت ، بدون توجه به خواست برادرش پيران ، همراه با ترجماني به سپاه ايران تاخت و از ميان يلان همنبرد خواست . او نخست رهام را به مبارزه طلبيد و چون اوبه فرمان گودرز پاي پيش نگذاشت نزد فريبرز تاخت و كوشيد تا او را با پرخاش و دشنام وادار به نبرد كند . فريبرز نيز از نبرد با او سر باز زد زيرا دليران ايران از سپهدار گودرز پير فرمان رزم نداشتند ، هومان از ميان سپاهيان راه گشود ، به قلب لشكر آمد و با سخنان درشت از گودرز هماورد خواست . گودرز كه آرزوي پيش قدمي در جنگ نداشت به آرامي گفت :« نزد ياران و لشكرت باز گرد و به آنان فخر بفروش ، كه از ايرانيان همنبردي نيافتي » هومان آشفته و گستاخ ، تير در كمان گذاشت و چهار تن از روزبانان ايران را به خاك افكند سپس نيزه را دور سر بگردش درآورد و چون مستان خروش پيروزي سرداد .

اي فرزند . چون بيژن آگاهي يافت كه هومان نزد نيايش گودرز آمده و با تندي و گستاخي همنبرد خواسته و چهار سوارلشكر را نيز به خاك افكنده و رفته است . برآشفت و بي درنگ نزد گيو تاخته ، گفت :« اي پدر! رفتار نيايم دگرگون شده و كشته شدن فرزندانش هوش را از سر او ربوده است . به نشان همين كه ، ترك گستاخي نيزه به دست پيش او تاخته و چون مستان بر او بانگ زده ، عجب اينكه از اين همه نامدار كسي پاسخ او را نداده وچون مرغ به سيخش نكشيده است . اكنون اي پدر نامدار، زره سياوش را بر تن من كن كه جز من كسي شايسته نبرد به هومان نيست .» گيو كوشيد تااو را آرام سازد پس گفت :« فرزندم ، هوشيار باش و تندي مكن! نيايت كارديده و داناست . اين جواني ست كه ترا خيره كرده و من با تو همداستان نيستم » بيژن كه پدر را هم مخالف راي خود ديد ، نزد گودرز شتافت و ستايش كنان گفت :« اي پهلوان جهاندار! گرچه من دانش و كارديدگي ترا ندارم ، ولي از كارت در شگفتم كه چرا اين رزمگاه را گلستان كردي و دل ازكين تركان تهي نمودي ؟ چندين روز و شب است كه سپاه بر جاي ايستاده و نه شمشيري در كار است و نه رزمي بر پاي . از آن شگفت تر اينكه ، ترك خيره سري چون گور به دام آمده و تو او را بي گزند رها كرده اي . تو به كشته شدن هومان ميانديش كه خون او كينه تركان را بجوش مي آوردو سپاه آنان را به دشت مي كشد . من به اين جنگ كمر بسته ام تا اگر دستور فرمائي چون شيردمان به نبرد هومان بروم . به پدرم نيز بفرمائيد كه آن زره و سلاح سياوش را براي اين نبرد به من دهد .» گودرز چون اين گفتار را شنيد ، دلاوري و هشياريش را بسيار ستود ولي به او هشدار داد كه :« هومان بدكنش و پليد است و تو جوان و بي تجربه ، من يكي از دلاوران جنگ آزموده را به نبرد او مي فرستم .» اما بيژن در راي خود پاي فشرد و گفت :« در اين كارزار ، نيروي جواني لازمست و من بارها در جنگ هنرنمائي كرده ام . اگرمرا از اين جنگ بازداري ، من داد خود را نزد شهريار ميبرم .» گودرز خنديد و شاد شد ، پس نواده اش را دعاي خير كرد و گفت :« من اين جنگ را به تو دادم تا به نام يزدان ، اهريمن را نابود كني و پشت پيران را بشكني . اكنون به گيو مي كويم تا زره سياوش را به تو دهد .»

بيژن از اسب فرود آمد و زمين را بوسيد و نيا را آفرين كرد . اي فرزند گيو! كه نمي خواست يگانه فرزندش به كام اژدها فرو رود ، از دادن زره خودداري كرد . گودرز او را دلداري داده و گفت :« بيژن جوان است و جوياي نام ، پس نبايد دلش را شكست و او را از جنگ باز داشت .»

كه چون كاهلي پيشه گيرد جوان

بماند تنش پست و تيره روان


گيو به هر تدبير مي خواست بيژن را از اين نبرد باز دارد ، پس چاره اي انديشيد و گفت :« من خود روزگار سختي در پيش دارم ، چرا بايد زره ام را كه از جان گرامي تر مي دارم به بيژن بدهم ، اگر او جنگجوست چرا زره و سلاح از من مي خواهد ؟» بيژن از گفتار پدر رنجيد و گفت :« مرا به زره تو نيازي نيست . بگمانت بي زره تو نمي توان هنرنمائي كرد ؟» بيژن اين را گفت ، اسب را برانگيخت و از آنجا دور شد .

چو از پيش لشكر شد او ناپديد

دل گيو از اندوه او بر دميد

پشيمان شد از درد دل خون گريست

نگر تا غم و مهر فرزند چيست؟


پس گيو با دلي خسته و پر اندوه سربر آسمان كرد و ناليد :« اي پروردگار! بيژن را بر من ببخشاي و بلا را از جان او دور كن . من او را آزردم و خواسته اش را به او ندادم . اگر آسيبي بر جان او رسد ، زره و سلاح به چه كار من خواهد آمد ؟» پس خود را با شتاب به فرزند رساند و كوشيد تا اورا به درنگ و شكيبائي در نبرد وادارد . ولي بيژن پاسخ داد :« پدر دلم را از اين كين خواهي متاب! هومان كه از آهن و روي نيست . او مردي جنگيست و من نيز جنگجويم و هرگز از رزم او روي بر نمي تابم . اگر سرنوشتم كشته شدن در اين جنگ باشد . تو اندوه به خود راه مده كه زمانه بدست جهان آفرين است .» گيو كه گفتار بيژن را شنيد و او را چنين آماده نبرد ديد ، از اسب فرود آمد و زره سياوش را به او سپرد و برايش دعاي خير و آرزوي پيروزي گرد . بيژن با شتاب ، زره پوشيد و كمر بست و بر اسب خسروي نشست . پس ترجماني كه زبان تركي مي دانست با خود برداشت و چون شير ژيان پيش تاخت . لحظه اي بعد چشمش به هومان افتاد كه چون كوهي توفنده سراپا در جوشن ، بر اسبي به سان پيل نشسته بود . بيژن به ترجمان گفت :« بر او بانگ بزن و بگو : بيژن به نبرد تو آمده است . تو كه كينه را پي افكنده اي بگو كه جاي رزم را دردشت و كوه مي خواهي يا بين دو صف سپاه ؟ بيا كه يزدان را سپاس مي گويم از اينكه تو را به نبرد من فرستاده .» هومان سخت خنديد و پاسخ داد :« اي شوربخت! مگر از جانت سير شده اي كه چون كبك به چنگ باز آمده اي ؟ من سر تو را هم مانند ديگر دلاوران دودمانت به باد مي دهم و گيو را به عزايت مي نشانم ، افسوس كه اكنون شب هنگام است و من بايد به لشكر باز گردم . باش تا فردا به نبردت آيم!» و بيژن فرياد زد :« برو كه چون فردا بجنگم آئي ديگر بازگشتي در كارت نخواهد بود!» پس آن دو دشت را نبرد را گذاشته و هر يك نزد لشكر خويش باز آمدند و هر دو بي شكيب منتظر سپيده دم شدند .