خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
میزگرد (محلی برای بحث و تبادل نظر و تجارب متافیزیک و علوم غریبه )
iljimae200 hanna1999 344 46885
دانلود ترینر بازی THE WITCHER 2: ASSASSINS OF KINGS
payam cowboy amirali00en 2 1854
Vmware چیست و کاربرد آن در سرور مجازی چیست
webpouyanii webpouyanii 0 29
تیپ ISTP: درون گرا – حسی – منطقی – ادراکی.
ati44 ati44 0 26
تیپ ESTJ: برون گرا – حسی – منطقی– قضاوتی.
ati44 ati44 0 23
تیپ ENTJ: برون گرا – شهودی – منطقی - قضاوتی.
ati44 ati44 0 23
تیپ ENTP: برون گرا - شهودی - منطقی - ادراکی.
ati44 ati44 0 22
تیپ ESFJ: برون گرا - حسی - احساسی - قضاوتی.
ati44 ati44 0 25
تیپ ENFJ: برون گرا - شهودی - احساسی - قضاوتی.
ati44 ati44 0 25
عوامل سرعت انتقال گرما یا سرعت سرمایش در سردخانه میوه
sardkhaneh sardkhaneh 0 32
دانلود آهنگ های فریدون فروغی
mina janblaghy 22 11667
شخصیت شناسی از روی دست دادن
ati88 ati88 0 28
شخصیت شناسی از روی چشم
ati88 ati88 0 27
شخصیت شناسی از روی کفش
ati88 ati88 0 25
شخصیت شناسی از جویدن ناخن
ati88 ati88 0 22
شخصیت شناسی از رنگ انتخابی
ati88 ati88 0 21
شخصیت شناسی افراد ازدست خط
ati88 ati88 0 18
نرم افزار فارسی نویس مریم نسخه ۴ (بدون نیاز به کرک و رجیستر)
omid حسن ممتازان 9 5356
طراحی سایت باما
sitecode sitecode 0 32
همین الان تو چه فکری هستی؟ (22)
گلایه luna 506 19407
ساعت دیجیتالی شنی/تصاویر
amirhossein sana 3 364
هنرهاي سنتي > صنايع دستي
mina davood1359 8 2802
سندروم خستگی مزمن
ati99 sana 1 44
درماتومیوزیت
ati99 sana 1 38
آیا افراد با گوش های بزرگ بهتر می شنوند؟
ati99 sana 1 36
اختلال کشیدگی طبیعی عضلانی
ati99 ati99 0 37
سندروم کمپارتمان مزمن
ati99 ati99 0 31
بررسی علت درد ماهیچه های بدن
ati99 ati99 0 30
درازترین اتومبیل جهان دارای استخر، جکوزی و .. (+عکس)
sina sana 2 218
CDN چیست و تاثیر آن در سایت و سرور مجازی چیست ؟
webpouyanii webpouyanii 0 34
کثیف ترین مرد جهان + عکس
nathaniel sana 13 1677
کارت ویزیت های ابتکاری سه بعدی +عکس
sana sana 3 6888
بچه خرپول به این میگن...(عکس)
niho sana 8 1244
اگر پروتز ها رو برداریم و جایگزین نکنیم سینه ما چه تغییری خواهد کرد؟
jarahezibai jarahezibai 0 49
دانلود آهنگ جدید احسان کریمی به نام مرسی از این که هستی
ehsanmessi ehsanmessi 0 46
آیا اعدام محسن لرستانی واقعیت دارد؟
sana sana 0 40
تیلور سوئیفت پردرآمدترین خواننده جهان سال ۲۰۱۹
sana sana 0 31
رنگ سال ۲۰۲۰ پنتون انتخاب شد
sana sana 0 33
مهناز افشار و ابی و آرش بر سر سفره ناهار با همدیگر
sana sana 0 36
اگر جراحی سینه انجام دهیم احساس سینه از بین میرود؟
jarahezibai jarahezibai 0 38

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)زمان کنونی: Saturday 14 December 2019, 00:17
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moonlover
آخرین ارسال: tttaji
پاسخ: 113
بازدید: 14788
 
امتیاز دهید:
  • 13 رأی - میانگین امیتازات : 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
Sunday 17 August 2014, 01:00
ارسال: #91
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
پاسخ دادن ویس رامین را

دگر باره سمن بر ویس مهروى
گشاد آواز مشک از عنبرین موى
جوابش داد ویس ماه رخسار
بت زنجیر زلف نوش گفتار
برو راما و دل خوش کن به دورى
برین آتش فشان آب صبورى
سخن هر چند کم گویى ترا به
ترا هر چند کم بینم مرا به
روان را رنج بیهوده نمایى
هر آن گه کازموده آزمایى
نه من آشفته هوش و سست رایم
که چندین آزموده آزمایم
بس است این داغ کم بر دل نهادى
بس است این چشمه کز چشمم گشادى
اگر صد سال گبر آتش فروزد
سرانجامش همان آتش بسوزد
چه ناکس پرور و چه گرگ پرور
به کوشش به نگردد هیچ گوهر
ترا زین پیش بسیار آزمودم
تو گویى کزدم و مار آزمودم
اگر تو رام بودى از نمایش
نمودى گوهر اندر آزمایش
یکى نیمه ز من شد زندگانى
میان درد و ننگ جاودانى
به دیگر نیمه خواهم بود دلشاد
نخواهم داد او را نیز بر باد
از آن پیشین وفا کشتن چه دارم
که تا زین پس وفایت نیز کارم
نورزم مهر بى مهران ازین بیش
که نه دشمن شد ستم با تن خویش
که نه مادر مرا از بهر تو زاد
ویا ایزد مرا یکسر به داد
نه بس تیمار دهساله که بردم
ویا اندوه بیهوده که خوردم
وفا زان بیش چون باشد که جستم
چه دارم زان وفا جستن به دستم
وفا کردم ز پیش و به نکردم
ازیرا با دلى پر داغ و دردم
همه کس از جفا گردد پشیمان
من آنم کز وفا گشتم بدین سان
وفا آورد چندین رنج بر من
که نوشم زهر گشت و دوست دشمن
دلى خود چند باشد تاش چندین
رسد آسیب و رنج از مهر و از کین
اگر کوهى بدى از سنگ و آهن
نماندستى کنون یک ذره در تن
اگر ژود راى دارم مهر جویى
بدین دل مهر چون ورزم نگویى
دلى ر رسته ز بیم و جسته از دام
دگر ره کى نهد در دام تو گام

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Sunday 17 August 2014, 01:03
ارسال: #92
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
پاسخ دادن رامین ویس را

دگر باره جوابش داد رامین
سر از چنین مکش اى ماه چندین
تو این گفتار را حاصل ندارى
به بیل صبر ترسم گل ندارى
زبان با دلت همراهى ندارد
دلت زین گفته آگاه ندارد
دلت را در شکیبایى هنر نیست
مرو را زین که مى گویى خبر نیست
تو چون طبلى که بانگت سهمناکست
و لیکن در میانت باد پاکست
زبانت مى نماید زود سیرى
و لیکن نیست دل را این دلیرى
زبانت دیگرست و دلت دیگر
که این از حنظلست و آن ز شکر
خداى من بتا بر آسمان نیست
اگر بر من دل تو مهربان نیست
و لیکن بخت من امشب چنینست
که چون بدخواه من با من به کینست
مرا در برف چون گمراه ماندست
زمن تا مرگ یک بیراه ماندست
نیارم بیش ازین بر جاى بودن
نهیب برف و سرما آزمودن
تو نادانى و نشنودى مگر آن
که از بدخواه بدتر دوست نادان
اگر نادان بود بایسته فرزند
ازو ببرید باید مهر و پیوند
من ایدر در میان برف و سرما
تو در خانه میان خز و دیبا
همى بینى مرا در حال چونین
همى گویى سخنهاى نگارین
چه جاى این سخنهاى درازست
چه وقت این همه گشّى و نازست
تو از گشّى سخن نا کرده کوتاه
گلوى من بگیرد مرگ ناگاه
مرا مردن بود در رزمگاهى
که گرد من بود کشته سپاهى
چرا به فسوس در سرما بمیرم
چرا راه سلانت بر نگیرم
نخواهى مرمرا بر تو ستم نیست
چو من باشم مرا دلدار کم نیست
ترا موبد همیدون باد در بر
مرا چون تو یکى دلدار دیگر
چو من بر گردم از پیشت بدانى
کزین تندى کرا دارد زیانى
کنون رفتم تو از من باش پدرود
همى زن این نوا گر نگسلد رود
من آن خواهم که تو باشى شکیبا
چه خواهد کور جز دو چشم بینا
تو موبد را و موبد مر ترا باد
به کام نیک خواهان هر دوان شاد

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Sunday 17 August 2014, 01:04
ارسال: #93
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
پاسخ دادن ویس رامین را

سمن بر ویس گفتا همچنین باد
ز ما بر تو هزاران آفرین باد
شبت خوش باد و روزت همچو شب خوش
دلت گش باد و بختت همچو دل گش
من آن شایسته یارم کم تو دیدى
که همچون من نه دیدى نه شنیدى
نه روشن ماه من بى نور گشتست
نه مشکین زلف من کافور گشتست
نه خم زلفکانم گشت بى تاب
نه در اندر دهانم گشت بى آب
نه سروین قد من گشتست چنبر
نه سیمین کوه من گشتست لاغر
گر آنگه بود ماه نو رخانم
کنون خورشید خوبان جهانم
رخانم را بود حورا پرستار
لبانم را بود رذوان خریدار
به چهره آفتاب نیکوانم
به غمزه پادشاه جاودانم
به پیش عارذ من گل بود خوار
چنان چون خوار باشد پیش گل خار
صنوبر پیش بالایم بود چنگ
چو گوهر نزد دندانم بود سنگ
منم از خوب رویى شاه شاهان
چنان کز دلربایى ماه ماهان
نبرَّدکیسه را از خفته طرار
چنان چون من ربایم دل ز بیدار
نگیرد شیر گور و یوز آهو
چنان چون من به غمزه جان جادو
ز رویم مایه خیزد دلبرى را
ز مویم مایه باشد کافرى را
نبودم نزد کس من خوار مایه
چرا گشتم به نزد تو کدایه
اگر چه نزد تو خوار و زبونم
از آن یارى که تو دارى فزونم
کنون هم گل همى بایدت و هم من
بدان تا گلت باشد جفت سوسن
چنین روز آمدت زین یافه تدبیر
سبک ویران شود شهرى به دو میر
کجا دیدى دو تیغ اندر نیامى
و یا گم روز و شب در یک مقامى
مرا نادان همى خوانى شگفتست
ترا خودپاى نادانى گرفتست
دلت گر ابله و نادان نبودى
به چونین جاى بر پیچان نبودى
و گر نادان منم از تو جدایم
خداوند ترایم نه ترایم
بجاى آور سپاس و شکر یزدان
که چون موبد نیى با جفت نادان
چو ویسه داد یکسر پاسخ رام
به مهر اندر نشد سنگین دلش رام
ز روزن باز گشت و روى بنهفت
نگهبانان و در بانانش را گفت
مخسپید امشب و بیدار باشید
به پاس اندر همه هشیار باشید
کجا امشب شبى بس سهمناکست
جهان را از دمه بیم هلاکست
ز باد تند و از هرّاى باران
همى تازند پندارى سواران
جهان آشفته چون آشفته دریا
نوان در موجش این دل کشتى آسا
ز موج تند و باد سخت جستن
بخواهد هر زمان کشتى شکستن
چو رامین را به گوش آمد ز جانان
سخن گفتار او با پاسبانان
که امشب سربسر بیدار باشید
به پاس اندر همه هشیار باشید
امید از دیدن جانان ببرید
کجا بادش همه پهلو بدرید
نیارست ایستادن نیز بر جاى
که نه دستش همه جنبید و نه پاى
عنان رخش را بر تافت ناچار
هم از جان گشته نومید و هم از یار
همى شد در میان برف چون کوه
فزون از کوه او را بر دل اندوه
همى گفت اى دل اندیشه چه دارى
اگر دیدى ز یار خویش خوارى
به عشق اندر چنین بسیار باشد
تن عاشق همیشه خوار باشد
اگر زین روزت آید رستگارى
مکن زین پس بتان را خواستگارى
تو آزادى و هر گز هیچ آزاد
چو بنده بر نتابد جور و بیداد
ازین پس هیچ یار و دوست مگزین
به داغ این پسین معشوق بنشین
بر آن عمرى که گم کردى همى موى
چو زین معشوق یاد آرى همى گوى
دریغا رفته رنج و روزگارا
کزیشان خود دریغى ماند مارا
دریغا آن همه رنج و تگاپوى
که در میدان بسر برده نشد گوى
دریغا آن همه اومیدوارى
که شد نا چیز چون باد گذارى
همى گفتم دلا بر گرد ازین راه
که پیش آید درین ره مر رتا چاه
همى گفتم زبانا راز مگشاى
نهان دل همه با دوست منماى
که بس خوارى نماید دوست مارا
همى دیدم من این روز آشکارا
که چون تو راز بر دلبر گشایى
نهانت هر چه هست او را نمایى
نماید دوست چندان ناز و گشّى
که در مهرش نماند هیچ خوشى
ترا به بود خاموشى ز گفتار
بگگفتى لاجرم گشتى چنین خوار
چه نیکو داستانى زد یکى دوست
که خاموشى به مرغان نیز نیکوست

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Sunday 17 August 2014, 01:06
ارسال: #94
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
پشیمان شدن ویس از کردهء خویش

شگفتا پر فریبا روزگارا
که چون دارد زبون خویش مارا
بما بازى نماید این نبهره
چنان چون مرد بازى کن به مهره
گهى دلشاد دارد گاه غمگین
گهى با مهر دارد گاه با کین
مگر ما را جزین بهره نبایست
و گر چونین نبودى خود نشایست
تن ما گر نبودى بستهء آز
نگفتى از گشى با هیچ کس راز
نه کس را در جهان گردن نهادى
نه بارى زین جهان بر تن نهادى
ز بند مردمى جُستى رهایى
نجستى از بزرگى جز جدایى
چو بودى در گهرمان بى نیازى
به که کردى جهان افسوس و بازى
چنان کاندر میان ویس و رامین
بگسترد از پس مهر آن همه کین
چو رامین باز گشت از ویس نومید
ز مهر هر دو گشت ابلیس نومید
پشیمان گشت ویس از کردهء خویش
دل نالانش گشت آزردهء خویش
ز گریه کرد چشم خویش پر آب
به رخ براشک او چون در خوشاب
همى بارید چون ابر بهارى
به آب اندر روان همچون سمارى
گل رویش به گونه گشت چون گل
ز درد دل همى زد سنگ بر دل
نه بر دل که مى زد سنگ بر سنگ
ز ناله همچو زیر چنگ بر چنگ
همى گفت آه ازین وارونه بختم
تو گویى شاخ محنت را درختم
چرا تیمار جان خود خریدم
به دست خود گلوى خود بریدم
چه بد بود این که کردم باتن خویش
چرا گشتم بدین سان دشمن خویش
کنون آتش ز جانم که نشاند
کنون خود کرده را درمان که داند
به دایه گفت دایه خیز و منشین
نمونه کار خسته جان من بین
نگر تا هیچ کس را این فتادست
به بخت من ز مادر دخت زادست
مرا آمد به در بخت وفاگر
به زورش باز گردانیدم از در
مرا بر دست جام نوش و من مست
به مستى جام را بفگندم ازدست
سیه باد جفا انگیخت گردم
کنود ابر بلا بارید دردم
سه چندان کز هوا بارد همى نم
درین شب بر دلم بارد همى غم
منم از خرمى درویش گشته
چراغ خود به دست خویش کشته
الا اى دایه همچون باد بشتاب
نگارین دلبرم را زود دریاب
عنان باره اش گیر و فرود آر
بگو اى رفته از پیشم به آزار
نباشد هیچ کامى بى نهیبى
نباشد هیچ عشئى بى عتیبى
به جان اندر امیدو آز باشد
به عشق اندر عتاب و ناز باشد
جفاى تو حقیقت بد به کردار
جفاى من مجازى بد به گفتار
نبینى هیچ مهر و مهر جویى
که خود در وى نباشد گفت و گویى
بدان دلبر چرا باشد نیازى
که خود با او نشاید کرد نازى
تو آزرده شدى از من به گفتار
من آزرده شدم از تو به کردار
اگر بود از تو آن کردار نیکو
چرا بود از من این گفتار آهو
چو از تو آن چنان کردار شایست
مرا خود بیش و کم گفتن نبایست
بدان اى دایه اورا تا من آیم
که پوزش آنچه باید من نمایم

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Sunday 17 August 2014, 01:09
ارسال: #95
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
فرستادن ویس دایه را در پى رامین و خود رفتن در عقب

بشد دایه سبک چون مرغ پران
نه از بادشد زیان و نه ز باران
دلى کز مهر باشد ناشکیبا
نه از سرما بترسد نه ز گرما
به ره برف را گلبرگ پنداشت
به رامین در رسید او را فروداشت
سمن بر ویس چون سروى گرازان
تن چون برفش اندر برف تازان
فروغ آفتاب آمد ز رویش
نسیم نوبهار آمد ز بویش
به تازه شب جهان شد روز روشن
میان برف کرد از روى گلشن
خجل شد برف از آن اندام سیمین
همیدون باد از آ زلفین مشکین
نه چون اندام او بد برف زیبا
نه چون زلفین او بد باد بویا
ز چشمش بر زمین گوهر فشان بود
ز مویش بر هوا عنبر فشان بود
تو گفتى حور بى فرمان رصوان
ز ناگه از بهشت آمد به گیهان
بدان تا جان رامین را رهاند
ز بخت او را به کام دل رساند
چو آمد پیش او شد گش و نازان
بدو گفت اى چراغ سرفرازان
سرشت هر گلى همچون گل تست
نهاد هر دلى همچون دل تست
همه کس را بپیچد دل ز آزار
همه کس را جفا سخت آید از یار
همه کس کام و عیش خویش خواهد
اگر چه بیش دارد بیس حواهد
چنان کاکنون جفاى من ترا بود
ز پیش این جفاى تو مرا بود
دلت را گر جفاى من حزین کرد
جفاى تو دلم را همچنین کرد
نگر تا خویشتن را چه پسندى
به هر کس آن پسند ار هوشمندى
جهان گه دوست باشد گاه دشمن
گهى بر تو بتابد گاه بر من
اگر دشمن به کامت باشد امروز
به کام دشمنان باشى تو یک روز
کسى کام چون تو باشد زشت کردار
به گفتارى چرا گردد دلازار
نگر تا تو بجاى من چه کردى
به زشتى نام خوبم چند بردى
بجز کردار نا خوبت چه دیدم
نگر تا چند ناخوبى شنیدم
ز ناخوبى نهادى بار بر بار
ز بى مهرى فزودى کار بر کار
نه بس بود آنکه از پیمان بگشتى
برفتى با دگر کس مهر کشتى
و گر چاره نبود از مهر کشتن
چه بایست آن چنان نامه نبشتن
ز ویس و دایه بیزارى نمودن
به رسوایى و زشتى بر فزودن
چه بفزودت بدان زشتى که کردى
مرا چندین به زشتى بر شمردى
اگر شرمت نبود از نیک یارت
همان شرمت نبود از کردگارت
نه با من خورده اى صد بار سوگند
که هرگز نشکنى در مهر پیوند
اگر شاید ترا سوگند خوردن
پس آن سوگند را به دروغ کردن
چرا از من نشاید باز گفتن
ترا بد گوهر و بد ساز گفتن
جإا کردى چنین وارونه کردار
که ننگست ار بگویندش به گفتار
تو نشنیدى که شد کردار مردم
نکوهیده پى گفتار مردم
بدان زشتست آهو کش بگویند
ازیرا بخردان آهو نجویند
چو نتوانى ملمنتها کشیدن
نباید جز سلامت بر گزیدن
نگر کن در همه روزى به فرداش
مکن بد تا نرنجى از مکافاش
اگر جنگ آورى کیفر برى تو
و گر کاسه زنى کوزه خورد تو
تباهى گر بکارى بدروى تو
فزونى گر بگوئ بشنوى تو
اگر کشتى کنون بارش درودى
و گر گفتى کنون پاسخ شنودى
چنین نازک مباش اى شیر مردان
چنین از ما عنان را بر مگردان
مشو دلتنگ بر من کت سزا نیست
به هر حالى گناه تو مرا نیست
همان دردى که تو ما را نمودى
روا باشد که تو نیز آزمودى
گنه تو کرده اى تو خشم گیرى
نگویى تا که دادت این دلیرى
تو داور باش و پیدا کن گناهم
که پوزش مى ندانم بر چه خواهم
نگویى بر تن پاکم چه آهوست
و یا از روى و مویم چه نه نیکوست
هنوزم قدّ چون سروست گل بار
هنوزم روى چون ماهست گلنار
هنوزم هست سنبل عنبر آگین
هنوزم هست شکر گوهر آگین
هنوزم بر رخان لاله ست و نسرین
هنوزم در دهان زهره ست و پروین
فروغ آفتاب آید ز رویم
نسیم نوبهار آید ز بویم
چه آهو دانى اندر من نگویى
بجز یکتادلى و راستگویى
به گاه دوستدارى دوستدارم
به گاه سازگارى سازگارم
نه با خوبى ز یک مادر بزادم
نه با آزادگى از یک نژادم
نه شهرو را منم شایسته فرزند
نه خوبان را منم زیبا خداوند
مرا زیبد به گیتى نام خوبى
که دارد تاب زلفم دام خوبى
مرا در زیر هر مویى بر اندام
هزاران دل فتادستند در دام
گل رویم بود همواره بر بر
سر زلفم همه ساله معنبر
اگر روى مرا بیند بهاران
فرو ریزد ز شرم از شاخساران
نبینى چون رخانم هیچ گلنار
همیشه تازه و خوشبوى بر بار
نبینى چون لبانم هیج شکر
به دلها بر ز جان و مال خوشتر
گر از مهر و وفایم سیر گشتى
بساط دوستى را در نوشتى
جوانمردى کن و پنهان همى دار
مکن یکباره یار خویش را خوار
به خسم اندر بکن لختى مدارا
مکن بد مهرى خویش آشکارا
نه هر کس کاو خورد باگوشت نان را
به گردن باز بندد استخوان را
خردمند آن کسى را مرد خواند
که راز دل نهفتن به تواند
نداند راز او پیراهن اوى
نه موى آگاه باشد بر تن اوى
تو نیز این دشمنى در دل همى دار
مرا منماى چندین خشم و آزان
مبند از کینه راه شادمانى
مکش یکباره شمع مهربانى
مبُر از مهر چو من دلفروزى
مگر مهرم به کار آیدت روزى
جهان هرگز به حالى بر نپاید
پس هر روز روز دیگر آید
اگر کین آمدت زان مهر بسیار
مگر مهر آید از کینه دگر بار
چنان کاندر پس گرماست سرما
دگر ره از پس سرماست گرما

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Sunday 17 August 2014, 01:12
ارسال: #96
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
پاسخ دادن رامین ویس را

جوابى داد رامین د ل آزار
چنان چون حال ایشان را سزاوار
نگارا هر چه تو کردى بدیدم
همیدون هر چه تو گفتى شنیدم
مبادا آنکه در خوارى نداند
ز نادانى در آن خوارى بماند
نه آنم من که خوارى را ندانم
تن آسوده درین خوارى بمانم
مرا این راه بد جز دیو ننمود
پشیمانم بر آن کم دیو فرمود
بپیمودم به گفت دیو راهى
کشیدم رنج و رنج و خوارى چند گاهى
گمان بردم کزین ره جنگ یابم
ندانستم که بى بر رنج یابم
به کوهستان نشسته خرم و شاه
تن از رنج و دل از اندیشه آزاد
ز چندان خرمى دل بر گرفتم
چنین راهى گران در بر گرفتم
سزاوارم بدین خوارى که دیدم
چرا دل زان همه شادى بریدم
دل نادان به هوش خویش نازد
بدى سازى کرا نیکى نسازد
کسى را کازمایى گوهرى ده
و گر گوهر نخواهد اخگرى ده
مرا دست زمانه گوهرى داد
چو بفگندم به جایش اخگرى داد
دو ماهه راه پیمودم به سختى
به فرجامش چه دیدم شور بختى
مرا فرجام جز چونین نبایست
و گر چونین نبودى خود نشایست
چو کردم با زمانه ناسپاسى
زمانه کرد با من نشناسى
چو من گفتم که نسپاسم به هر چیز
زمانه گفت نشناسم ترا نیز
نکو کردى که از پیشم براندى
بجز طرار و نادانم نخواندى
دل من گر چنین نادان نبودى
به مهر ناکسى پیچان نبودى
کنون بر گرد و اندر من میاویز
چنان چون گفتى از مهرم بپرهیز
که من بارى شدم تاروز محشر
نپیوندیم هر گز یک به دیگر
نه من گفتم که تو نه ماهرویى
نه سیمین ساعدى نه مشک مویى
تو خوابان را خداوندى و سلار
نکویان را توى گنجور بیدار
صلف باشد به چشمت جاودى را
طرب باشد به رویت نیکوى را
تو دارى حلقهاى مشک بر عاج
تو دارى از بنفشه ماه را تاج
تو از دیدار چون خرم بهارى
تو از رخسار چون چینى نگارى
و لیکن گر تو ماه و آفتابى
نخواهم کز بنه بر من بتابى
نگارا تو پزشک بیدلانى
به درد بیدلان درمان تو دانى
ازین پس گرچه باشد صعب دردم
بمیرم نیز گرد تو نگردم
تو دارى در لب آب زندگانى
که باز آرى به تن جان و جوانى
اگر چه تشنگى آید به رویم
بمیرم تشنه آب از تو بجویم
و گر عشق من آتش بود سوزان
نبینى زین سپس او را فرموزان
چنین آتش که باشد سربسر دود
همان بهتر که حاکستر شود زود
بسى آهو بگفتى بر تن من
دو صد چندان که گوید دشمن من
کنون آن گفتها کردى فراموش
نه در دل جاى آن دادى نه در گوش
نبینى آنکه خود کردى ز خوارى
ز من مهر و وفا مى چشم دارى
بدان زن مانى اى ماه سمنبر
که باشد در کنارش کور دختر
به دیده کورى دختر نبیند
همى داماد بى آهو گزیند
تو نیز آهوى خود را مى نبینى
همیشه یار بى آهو گزینى
سخن خواهى که یکسر خود تو گویى
به نام هر کسى آهو تو جویى
چه آهو دیدى از من تا تو بودى
که چندین خشم و آزارم نمودى
ترا دل سیر گشت از مهربانى
چرا چندین مرا بد مهر خوانى
ز بد مهرى نشان تو بیش دارى
که بى رحمى و زفتى کیش دارى
اگر هر گز تو روى من ندیدى
نه در گیتى نشان من شنیدى
نبایستى چنین بى رحم بودن
به گفتار این همه خوارى نمودن
اگر یارت نبودم دیر گاهى
بدم مرد غریب و دور راگى
شب تاریک و من بى جاى و بى یار
به دست باد و برف اندر گرفتار
گنه را پوزش بسیار کردم
هزاران لابه و زنهار کردم
نه از خوشى یکى گفتار بودت
نه از خوبى یکى کردار بودت
نه بر درگاه خویشم بار دادى
نه از سختى مرا زنهار دادى
مرا در برف و در باران بماندى
به خوارى وانگه از پیشم براندى
ز بى رحمى نبودى دستگیرم
بدان تا من به برف اندر بمیرم
نبخشودى ز رشک سخت بر من
همى مر گم سگالیدى چو دشمن
اگر روزى ترا رشکى نمودم
به روز مرگ ارزانى نبودم
چه بى شرمى و چه زنهار خوارى
که مرگ دوستان را خوار دارى
گر از مر گم دلت خشنود بودى
ز مرگ من ترا چه سود بودى
ترا سودى نیامد زانکه کردى
بدیدى آن گمان بد که بردى
مرا سودى بزرگ آمد پدیدار
که پیدا گشت غدار از وفادار
بلارا خودهمین یک حال نیکوست
که بشناسى بدو در دشمن و دوست
کنون کز حال تو آگاه گشتم
دل سنگینت را بدخواه گشتم
وفاى تو چو سیمرگست نایاب
که دل بى رحم دارى چشم بى آب
مبادا کس که او مهر تو ورزد
کجا مهر تو یک ذره نیرزد
سپاس کردگار دادگر باد
که جانم را ز بند مهر بگشاد
شوم دیگر نورزم مهر با کس
گل گلبوى زین گیتى مرا بس
شوم تا مرگ باشم پیش او شاه
که او تا مرگ باشد پیش من ماه
هر آن گاهى که چون او ماه باشد
سزد اورا که چون من شاه باشد
اگر گیتى بپیمایى دو صد راه
نه چون او ماه یابى نه چو من شاه
چو ما را داد بخت نیک پیوند
به مهر یکدگر باشیم خرسند

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Sunday 17 August 2014, 01:18
ارسال: #97
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
پاسخ دادن ویس رامین را

سمن بر ویس جوشان و خروشان
دو چشمه خونش از دو چشم گریان
دریده ماه پیکر جامه بر بر
فگنده لاله گون واشامه از سر
همى گفت اى مرا چون جان گرامى
دلم را کام و کامم را تمامى
توى بخت مراهمتهاى رادى
توى جان مرا همتاى شادى
مدر بر بخت من یکباره پرده
مکن جان مرا در مهر برده
درخت خرمى را شاخ مشکن
مه اومید را در چاه مفگن
اگر من با تو لختى ناز کردم
و یا بر تو زمانى رشک بردم
مخوان از رشک من چندین فسانه
مکن با من جدایى را بهانه
چو شش ماه از جدایى درد خوردم
چه باشد گر زمانى باز کردم
نباشد هیچ هجرى بى نهیبى
چنان چون هیچ گشقى بى عتیبى
کرا از عشق باشد در دل آتش
عناب دوست باشد در دلش خوش
عتاب دوستان در وصل و هجران
بماند تا بماند مهر ایشان
فسونتر باد هر روسى نهیبم
که هم تیمار من گشت این عتیبم
اگر سنگى ز گردون اندر آید
همانا عاشقان را بر سر آید
پشیمانم چرا کردم عتیبى
کزو بفزود جانم را نهیبى
گمان بردم که کردم بر تو نازى
شد آن ناز مرا بر تو نیازى
اگر تیزى نمودم از در ناز
نگر تا من ترا چون جویمى باز
مزور جلدیى با تو بر اندم
و زان جلدى چنین خیره بماندم
اگر بودم به ناز اندر گنهگار
شدم با تو به برف اندر گرفتار
چو بودم روز شادى با تو انباز
شدم در روز سختى با تو دمساز
چو از گجرت بسى تیمار خوردم
به بازى باز از تو بر نگردم
کنون دست از عنانت بر نگیرم
همى نالم به زارى تا بمیرم
و گر بپذیتى از من پوزش من
نیفزایى به تندى سوزش من
شوم تا مرگ پیش تو پرستار
برم فرمانت چون فرمان دادار
و گر چونین نورزم مهربانى
بریدن هر گهى از من توانى
همه وقتى توان جستن جدایى
و لیکن جسن نتوان آشنایى
درخت آسان بود از بن بریدن
بریده باز نتوان روینیدن
تو خود دانى که با تو بد نکردم
کنون بى حجه از تو بر نگردم

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Thursday 21 August 2014, 21:51 (آخرین ویرایش در این ارسال: Thursday 21 August 2014 22:02 ، توسط tttaji.)
ارسال: #98
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
پاسخ دادن رامین ویس را
جهان افروز رامین گفت ازین پس
نپندارى که از من بر خورد کس
نورزم مهر تا خوارى نبینم
ز غم روشن جهان تارى نبینم
چه باید روز شادى گرم خودرن
تن آزاد خود را بنده کردن
بسا روزا که من دیدم تن خویش
ز بس خوارى به کام دشمن خویش
اگر خوارى همى آید به رویم
سزد گر نیز مهر تو نجویم
بجز دوزخ نشاید هیچ جایم
اگر نیز آزموده آزمایم
منم آزاد و هرگز هیچ آزاد
چو بنده بر نگیرد جور و بیداد
نباشد هیچ فرزانه ستمگر
نباشد هیچ آزاده ستم بر
گر از روى تو تابانست خورشید
من از خورشید تو ببریدم اومید
و گر نایاب گردد در جهان سنگ
بود یک من به گوهر شصت همسنگ
بخرّم صد منى بر دل نهم من
مگر زین ننگ و رسوایى رهم من
اگر در زین وصلت هست صد گنج
نیرزد جستنش با این همه رنج
دل از تن بر کنم گر دل دگر بار
کشد مهر تو یا مهر دگر یار
اگر زین دل جدا مانم مرا به
که هر کس را مهى خواهد مرا نه
مگر بخت مرا نیکى درین بود
که امشب مهر تو پیوسته کین بود
بسا کارا که آغازش بود سخت
سرانجامش به نیکى آورد بخت
کند گه شاه ایزد کارها راست
چنان کزوى نداند هیچ کس خواست
کنون کار مرا امشب چنان کرد
که از خوبى به کام دوستان کرد
برستم زان همه گفتار و پوزش
وزان غم خوردن و تیمار و سوزش
تو گویى بنده بودم شاه گشتم
زمین بودم سپهر و ماه گشتم
چنان بى رنج و بى غم گشت جانم
که گویى من کنون نى زین جهانم
من از مستى جنان هشیار گشته
ز خواب ابلهى بیدار گشته
نه بینا بختم اکنون گشت بینا
چو نادان جانم اکنون گشت دانا
چو پاى ازبند خوارى رسته کردم
نیابد هیچ گور امروز گردم
نگر تا تو نپندارى که دیگر
مرا بینى چو دیدى خوار و غمخور
هر آن کاو طمع بگسست از جهان پاک
نیاید هرگز او را از جهان باک
به بى رنجى گذارد زندگانى
نه جوید سود از نیم زیانى
تو نیز ار بخردى و هوشیارى
چو من باشى و غم در دل ندارى
خردورزى و خرسندى نمایى
که خرسندیست بهتر پادشایى
اگر صد سال تخم مهرکارى
ازو در دست جز بادى ندارى
کسى از عشق ورزیدن نیاسود
به غیر از راه دشوارى نپیمود
نبرد این ره به سر اندر جهان کس
اگر تو عاقلى پند منت بس

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Thursday 21 August 2014, 22:17
ارسال: #99
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
پاسخ دادن ویس رامین را

سمن بر ویس دست رام در دست
ز داغ عاشقى بیهوش و سرمست
ز بس سرما تنش چون بیدلرزان
ز نرگس بر سمن یاقوت ریزان
همى گفت اى مرا چون دیده در خور
شبم را ماهتابى روز را خور
ز روى دوستى شایسته یارى
ز روى نام زیبا شهریارى
نه بى روى تو خواهم زندگانى
نه بى کام تو خواهم کامرانى
بیازردم ترا نیکو نکردم
بدین غم دست و بازو را بخوردم
مکش چندین کمان خشم و آزار
میندازم تو چندین تیر تیمار
بیا تا هر دوان دل شاد داریم
به نیکو یکدگر را یاد داریم
حدیث رفته را دیگر نگوییم
به آن مهر دلها را بشوییم
مشو دلتنگ از آن خوارى که دیدى
وزآن گفتار ها کز من شنیدى
ترا خوارى بود از همبر تو
نه از چون من نگار و دلبر تو
به گیتى نامورتر پادشایى
ببوسد خاک پاى دلربایى
نه باشد در عتاب نیکوان جنگ
نه اندر نازشان بردن بود ننگ
ببر نازم که جانم هم تو بردى
مدارا کن که غارت هم تو کردى
چه ژواهى روز رستاخیز کردن
که خون چون منى دارى به گردن
چه روز آید مرا زین روز بدتر
که نه دل بینم اندر بر نه دلبر
دلم بردى و اکنون رفت خواهى
دل و دلدار را چند کاهى
اگر تو رفت خواهى پس مبر دل
که آتش باردم زین درد بر دل
ترا چون دل دهد جستن جدایى
ز روى من بریدن آشنایى
تو آنى کت همى خواندم وفادار
کنون از من شدى یکباره بیزار
دریغا آن همه پیمان که بستى
ببستى باز بیهوده شکستى
بسى دادم دل بیهوده را پند
که با این بى وفا هرگز مپیوند
دل خود کامم از پیمان برون شد
که داند گفت حال او که چون شد
کنون ایدر مرا چندین چه دارى
خمارین چشم من خونین چه دارى
اگر بر گشت خواهى زود بر گرد
که سرما بر کشید از جان من گرد
و گر تو بر نگردى اى سمنبر
به همراهى مرا با خویشتن بر
منم با تو به دشوار و به اسان
چو صد فرسنگ دورى از خراسان
و گر صد پرده را بر من بدرى
به خنجر دستم از دامن ببرى
بگیرم دامنت با تو بیایم
زمانى بى تو با موبد نپایم
کجا گر من دلى چون کوه دارم
بر اندیشیدن هجرت نیارم
بخواهى رفتن اى خورشید تابان
مرا فمره نباندن در بیابان
بخواهى بردن اى دیباى صدرنگ
زرویم رنگ وزتن زورو فرهنگ
چه بى رحمى چه بى مهرى چه بى شرم
کزین لابه نشد سنگین دلت نرم
همى گفت این سخنها ویس دلبر
همى راند از دو دیده رود بربر
دل رامین نشد زان لابه خشنود
ز بس سختى تو گفتى آهنین بود
گرو بستند برف و خشم رامین
که نه آن کم شود تا روز نه این
چو ویس و دایه نومیدى گرفتند
ز رامین باز گشتند و برفتند
بشد ویس و بشد ماه جهان تاب
دلش پر آتش و دیده پر از آب
هم از سرما تنش لرزنده چون بید
هم از رامین دلش بر گشته نومید
همى گفت و اى من زین بخت وارون
که گویى هست با جان منش خون
که با من بخت من چندان ستیزد
که روزى خون من ناگه بریزد
ز من ناکس تر اى دایه که دانى
اگر زین بیش ورزم مهربانى
و گر باشم ازین پس مهر پرور
بیار انگشت و چشم من بر آور
چنان بیچاره گشت اندر تنم جان
که بى جان تن بریز خاک پنهان
تن من گر بدین حسرت بمیرد
به گیتى هیچ گورش نه پذیرد
کنون کز جان و از جانان بریدم
چه خواهم دید ازین ندتر که دیدم
به عشق اندر بلایى زین بتر نیست
سیاهى را زپس رنگى دگر نیست

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Thursday 21 August 2014, 22:20
ارسال: #100
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
پشیمان شدن رامین از رفتن ویس و از پس ویس شدن

چو ویس دلبر از رامین جدا شد
هوا همچون دمنده اژدها شد
چه برفش بود و چه زهر هلاهل
که در ساعت همى بفسرد ازو دل
سیه ابرى بر آمد صف بپیوست
دم و دیدار بیننده فرو بست
همى زد برف إرا بر چشم و بر روى
چنان کاسیمه گشتى پیل با اوى
ببسته راه رامین بى محابا
چو بندد راه کشتى موج دریا
تنش در برف بود و دل در آتش
که با دلبر چرا شد تند و سرکش
پشیمان گشت از گفتار بى بر
ز دیده سیل مرجان ریخت بر بر
خروشى ناگهان از وى رها شد
که گتى جان وى از تن جدا شد
عنان رخس را چون باد برتافت
سمنبر ویس را در راه دریافت
چو مستى بیهش از رخش اندر افتاد
بسان بیدلان در بست فریاد
همى گفت اى صنم بر من ببخشاى
مرا تیمار بر تیمار مفزاى
گناه من ز نادانى دو تو شد
که نا نیکو به چشم من نکو شد
من آن زشتى که دانستم بکردم
دو باره آب خود پیشت ببرد
کنونم نیست با تو چشم دیدار
زبان را نیست با تو راى گفتار
دلم از شرو تو مستست گویى
زبانم را گره بستست گویى
نه در پوزش سخن گفتن توانم
نه بى تو ره به کار خویش دانم
نماندستم کنون بى چارو بى یار
دل از صبر و تن از آرام بیزار
زبان از شرو تو خاموش گشته
روان از مهر تو بى هوش گشته
ببرد از ره دلم را دیو تندى
به مهر اندر پدید آورد کندى
کنون گردیدم از کرده پشیمان
ز من طاعت ازین پس وز تو فرمان
چنان دلجوى ففرمان بر بوم من
که پیشت کنترین چاکر بوم من
اگر کین آورد مهر مرا پیش
به خنجر بر شکافم سینهء خویش
بگیرم من ترا در برف دامن
بدارم تا نه تو مانى و نه من
مرا کس نیست جز تو در جهان نیز
چو من مانده نباشم تو ممان نیز
اگر شاید که من پیشت بمیرم
چرا در مرگ دامانت نگیرم
به گاه مرگ جویم چون تو یارى
در آن گیتى به هم خیزیم بارى
هر آن گاهى که چون تو یار دارم
نهیب راه محشرخوار دارم
براهم تو بهشتى هم تو حورى
که جوید در جهان زین هر دو دورى
منم با تو تو با من تا به جاوید
نبرم هرگز از مهر رو اومید
همى گفر این سخن دلخسته رامین
روان از دیده بر بر رود خونین
سخنهایى که صد باره بگفتند
دگر باره همان از سر گرفتند
جفاهاى کهیرا تازه کردند
دگر باره یکایک بر شمردند
بگفتند آن جفا کز هم بدیدند
سخنهاى جفا کز هم شنیدند
دراز آهنگ شد گفتار ایشان
جهان مانده شگفت از کار ایشان
دل ویسه چو کوهى بود سنگین
رخش همچون بهارى بود رنگین
نه از گفرار رامین نرم شد سنگ
نه از سرما بهارش گشت بى رنگ
چو تنگ آمد به خاور لشکر شام
بر آمد چون در فشى پیکر بام
دل رامین ز شیدایى بترسید
دل ویسه ز رسوایى بتفسید
کجا رامین شدى از هجر شیدا
کجا ویسه شدى از روز رسوا
چو بام آمد سخنها گشت کوتاه
دل گمراهشان آمد سوى راه
همان گه دست یکدیگر گرفتند
ز نیم دشمنان در گوشک رفتند
دل از درد و روان از غم بشستند
سراى و گوشک را درها ببستند
ز شادى هر دو چون گل بر شکفتند
میان قاقم و دیبا بخفتند
تو گفتى آسمانى گشت بستر
نرو آن دو سمنبر چون دو پیکر
یکى تن بود در بستر به دو جان
چو رخشنده دو گوهر در یکى کان
همه بالین پر از مه بود و پروین
همه بستر پر از گلنار و نسرین
ز روى و موى ایشان در شبستان
نگارستان بُد و خرم گلستان
نهاده چون دو دیبا روى بر روى
چو دو زنجیر مشکین موى بر موى
چه از بستر چه زان دوروى نیکو
بهم بر خز و دیبا بوده ده تو
چنین بودند یک مه دو نیازى
نیاسودند روز و شب ز بازى
همیشه راست کرده بر نشان تیر
به مه آمیخته مثل مى و شیر
گهى پر باده جام زر گرفتند
گهى سرو سهى در بر گرفتند
گهى کافور و گل بر هم نهادند
گهى بر ریش هم مرهم نهادند
اگر چه بود دلهاشان پر آزار
به بوسه خواستندش عذر بسیار
نشسته شاه بر اورنگ زرین
نبود آگه ز کار ویس و رامین
نداانست او که رامین در سرایش
نشسته روز و شب با دلربایش
همى با او خورد آب از یکى جام
به تیغ ننگ ببریده سر نام
بپالوده دل از اندوه دوران
بیاگنده به عشق روى جانان
به کام خویش در دام اوفتاده
دو گیتى را به یک دلبر بداده
یکى ماهه نشاط و نیک بختى
ببردى یادشان ششمایه سختى
مبادا عشق و گر بادا چنین باد
که یابد عاشق از بخت جوان داد
چه خوش باشد چنین عشق و چنین حال
گر آید مرد عاشق را چنین فال
به عشق اندر چنین بختى بباید
که تا پس کار عشق آسان بر آید
بسا روزا که من عشق آزمودم
چنین یک روز ازو خرم نبودم
زمانه زانکه بود اکنون بگشتست
مگر روز بهیش اندر گذشتست

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول


پرش به انجمن:



زمان کنونی: Saturday 14 December 2019, 00:17