خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
میکرو درایو های abb
ava96 ava96 0 17
نشانه‌های زرد زخم چیست؟
azar33 elii12 1 141
سیمواستاتین(زوکور)
tala95 elii12 1 174
نمایندگی تعمیرات باکنشت
nopardaz elii12 1 96
جراحی سینه و بیمه
jarahezibai elii12 1 175
از نتایج جراحی سینه (کوچک کردن سینه)
jarahezibai elii12 1 165
سئو کلی
minajafari elii12 1 68
ویژگی های شخصیتی متولدین ماه ها بر اساس طالع بینی برج فلکی
luna elii12 2 99
مشاهده ی تمام مشخصات کامپیوتر
wo0olf elii12 2 2586
Ip چه کاربردی دارد؟
navids elii12 2 1840
همین الان تو چه فکری هستی؟ (22)
گلایه mohadese 551 27026
بهترین شرکت طراحی سایت
elii12 elii12 0 32
انتخاب بهترین شرکت طراحی سایت
elii12 elii12 0 33
رشته داروسازی در ترکیه
elii12 elii12 0 28
داروسازی در ترکیه
elii12 elii12 0 29
رنگ زندگی از دیدگاه شما
sana sana 126 11802
تو آواکس چند ساله ای ؟؟!!
mahya sana 383 52208
گالری عکس داریوش اقبالی
mosy rele sana 82 122731
سیو و ترینر بازی های مختلف 2
خاکسبز elii12 1 416
انتخاب اجباری برای نفر بعدی (6)
گلایه mohadese 665 48355
همه چیز در مورد تعمیر کولر گازی که باید بدانید
samirad samirad 0 35
مقصود از سوئیچ شبکه
elii12 elii12 0 30
سوئیچ شبکه چیست
elii12 elii12 0 36
سوئیچ شبکه
elii12 elii12 0 45
کاربرد های اصلی بالابر صنعتی در مشاغل مختلف
asiaborjj asiaborjj 0 30
پسرا یکی اضافه کنن....دخترا یکی کم کنن!(سری جدید 3)
شقایق luna 332 26938
گفتگوی آزاد
admin niloofar 2656 154554
نحوه تعویض کوئل خودرو
saharim saharim 0 29
سرویس و تعمیرات داکت اسپلیت
samirad samirad 0 34
عوامل مهم در خرید جاروبرقی خانگی
kimib kimib 0 28
حمل جهیزیه عروس با تخفیفات ویژه تازه عروس و داماد ها
seoupdate seoupdate 0 22
حمل جهیزیه عروس با تخفیفات ویژه تازه عروس و داماد ها
seoupdate seoupdate 0 26
حمل جهیزیه عروس با تخفیفات ویژه تازه عروس و داماد ها
seoupdate seoupdate 0 28
سرور مجازی بورس
MWEBSPOUYAN MWEBSPOUYAN 0 28
دانلود بازی(Lock On Modern Air Combat )
nokia farzadian 2 2174
اسم بلوتوث شما چیه ؟
aria niloofar 359 65583
داری؟نداری؟ (5)
moonlover niloofar 444 18803
یه تیکه از اولین آهنگی ک میاد تو ذهنت ....
سنا niloofar 318 44070
با اخر اسم من یه اسم بنویس(2)
گلایه niloofar 488 36956
دوستان آواکسی هر وقت وارد سایت آواکس شدی یه جمله اینجا بنویس.
rapr niloofar 742 91352

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)زمان کنونی: Sunday 12 July 2020, 20:03
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moonlover
آخرین ارسال: tttaji
پاسخ: 113
بازدید: 16083
 
امتیاز دهید:
  • 13 رأی - میانگین امیتازات : 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
Thursday 21 August 2014, 23:29
ارسال: #101
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
آشکار شدن رامین بر شاه موبد

چو یک مه ویس و رامین شاد بودند
به باغ عشق چون شمشاد بودند
جهان خوش گشت و کم شد برف و سرما
در آمد باز پیش آهنگ گرما
به ویسه گفت رامین زود ما را
به شه بر گشت باید آشکارا
ز پیش آنگه راز ما بداند
کجا زین بیش پوشیده نماند
چو زین چاره بیندیشد گربز
شبى پنهان فرود آمد از آن دز
یکى منزل زمین از مرو بگذشت
چو روز آمد دگر ره باز پس گشت
همى شد بر ره مرو آشکاره
به دروازه درون شد یکسواره
هم اندر گرد راه و جامهء راه
همى شد راست تا پیش شهنشاه
خبر دادند شاهنشاه را زود
که خورشید بزرگى روى بنمود
جهان افروز رامین آمد از راه
به پیکر همچو سروى بر سرش ماه
به راه آسیب سرما خورده یکچند
بفرسوده کمرگاه از کمربند
چو پیش شاه شد آزاده رامین
نیایش را دو تا شد سرو سیمین
شهنشه شاد شد چون روى او دید
هم از راه و هم از روزش بپرسید
جهان افروز رامین گفت شاها
نکو ناما به شاهى نیکجواها
ترا جاوید بادا بخت پیروز
ز بهروزیت بد خواه تو بد روز
ز هر کامى فزونتر باد کامت
ز هر نامى نکوتر باد نامت
به نیکو روزگارت جاودان باد
به شاهى بخت نیکت کامران باد
دلى باید مه از کوه دماوند
که بشکیند ز دیدار خداوند
مرا در کودکى تو پروریدى
کنونم سر به پروین کشیدى
تو دادستى مرا هم جان و هم جاه
مرا هم بابى و هم نامور شاه
گر از نا دیدنت بى باک باش
به گوهر دان که من ناپاک باشم
مرا دربان سزد بر رفته کیوان
اگر باشم به درگاه تو دربان
چرا از تو شکیبایى نمایم
که با درد جدایى بر نیایم
به فرمانت شدم شاگا به گرگان
تهى کردم که و دشتش ز گرگان
کهستان را چنان کردم به شمشیر
که آهو را همى فرمان برد شیر
ز موصل تا به شام و تا به ارمن
شهنشه را نماندست ایچ دشمن
به فر شاه حال من چنانست
که پیشم کمترین بنده جهانست
همه چزى به من دادست دادار
مگر دیدار شاه نام بُردار
چو از دیدار شاهنشه جدایم
تو گویى در دهان اژدهایم
خداى آسمان هر چند را دست
همه چیزى به یک بنده ندادست
چو بودم روز و شب سخت آرزومند
به جان افزاى دیدار خداوند
چنین تنها خرامیدم ز گوراب
شتابان همچو از کهسار سیلاب
به راه اندر همه نخچیر کردم
چو شیران سیه نخچیر خوردم
کنون تا فرّ این درگاه دیدم
به شادى شاد را برگاه دیدم
دلم باغ بهاران گشت گویى
یکى جانم هزاران گشت گویى
ز دولت یافتم همواره اومید
نهادم تخت را بر تاج خورشید
سه مه خواهم به پیش شاه خوردن
پس آنگه باز عزم راه کردن
و گر کارى جزین فرمایدم شاه
نیابم بهتر از فرمان او راه
چنان فرمان او را پیش دارم
کجا فرمان اورا جان سپارم
من آن گه زنده باشم زى خردمند
که جان بدهم به فرمان خداوند
چو شاهنشاه بشنید این سخن زو
سخنهاى به هم آورده نیکو
بدو گفت اینکه کردى خوب کردى
نمودى راستى و شیر مردى
مرا دیدار تو باشد دل افروز
ازو سیر کجا یابم به یک روز
چو آید روزگار نو بهاران
ترا در ره بسى باشند یاران
من آیم با تو تا گرگان به نخچیر
که باشد در بهاران خانه دلگیر
کنون رو بر کس از تن جامهء راه
به گرمابه شو و جامهء دگر خواه
چو رامین باز گشت از پیش اوشاد
شهنشاهش بسى خلعت فرستاد
سه ماه آنجا بماند آزاده رامین
ندیدش جز هواى دل جهان بین
همه آن داد بختش کاو پسندید
نهانى ویس دلبر را همى دید
بهپیروزى هواى دل همى راند
هواش از ساه پوشیده همى ماند
همیشه ویس را دیدى نهانى
چنان کز وى نبردى شه گمانى

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Thursday 21 August 2014, 23:33
ارسال: #102
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
رفتن موبد به شکار

چو لشکر گاه زد خرم بهاران
به دشت و کوهسار و جویباران
جهان از خرمى چون بوستان شد
زمین از نیکوى چون آسمان شد
جهان پیر بر نا شد دگر بار
بنفشه زلف گشت و لاله رخسار
چو گنج خسروان شد روى کشور
ز بس دیبا و زر و مشک و عنبر
هزار آوا زبان بگشاد بر گل
چو مست عاشق اندر بست غلغل
بنفشستان دو زلف خویش بشکست
چو لالستان وقایهء سرخ بربست
به دست آمد ز تنگ کوه نخچیر
برون آمد بهار از شاخ شبگیر
عروس گل بیامد از عمارى
ببرد از بلبلان آرامگارى
چو گل بنمود رخ را ، هامواره
فلک بارید بر تاجش ستاره
ز باران آب گیتى گشت میگون
به عنبر خاک هامون گشت معجون
ز خوشى باغ همچون دلبران شد
ز خوبى شاخ همچون اختران شد
هوا نوروز را خلعت برافکند
ز صد گونه گهى بر گل پراگند
نشاط باده خوردن کرد نرگس
چو گیتى دید چون شاهانه مجلس
گرفتش جام زرین دست سیمین
چنان چون دست خسرو دست شیرین
صبا بردى نسیم یار زى یار
چو بگذشتى به گلزار و سمن زار
هوا کردى نثار زر و گوهر
چو بگذشتى نسیم گل بر و بر
بشستى پشت گور از دست باران
ز دودى زنگ شاخ از جویباران
چنان رخشنده شد پیرامن مرو
که گفتى ششترى بد دامن مرو
ز باران خرمى چندان بیفزود
که گفتى قطر باران خرمى بود
به چونین خوش زمان و نغز هنگم
که گیتى تازه بود و روز پدرام
شهنشه کرد با دل راى نخچیر
که بود آن گاه شهر و خانه دلگیر
سبک لشکرشناسان را فرستاد
که و مه لشکرش را آگهى داد
که ما خواهیم رفتن سوى گرگان
گرفتن چند گه خوگان و گرگان
پلنگان را در آوردن ز کهسار
نهنگان را ز بیشه کردن آوار
سیه گوشان و یوزان را گشادن
از آهو هر دوان را قوت دادن
چو آگه گشت ویس از رفتن شاه
به چشمش گاه شادى گشت چون چاه
به دایه گفت ازین بتر دانى
کجا زنده نخواهد زندگانى
منم آن زنده کز جان سیر گشتم
به صد جا خستهء شمشیر گشتم
به گرگان رفت خواهد شاه موبد
که روزش نحس یاد و طالعش بد
مرا چون صبر باشد در جدایى
ازین پتیاره چون یابم رهایى
اگر رامین بخواهد رفت با شاه
دلم با او بخواهد رفت همراه
چو فردا راه بر گیرد مرا واى
که رخشش پاک بر چشمم نهد پاى
به هر گامى ز راهش رخش رامین
مرا داغى نهد بر جان شیرین
چو گردم دور از آن شاه جوانان
مرا بینى به ره چون دیدبانان
نگه دارم رهش را چون طلایه
ز چشم خویشتن سازم سقایه
گهى از وى غریبان را دهم آب
گهى یاقوت و مروارید خوشاب
مگر دادار بنیوشد دعایى
بگرداند ز جان من بلایى
بلایى نیست ما را بدتر از شاه
که بدرایست و بدگویست و بدخواه
مگر یابم ز دست او رهایى
نیابم هر زمان درد جدایى
کنون اى دایه رو تا پیش رامین
بگو حالم که چو نانست و چو نین
بدان تا خود چه خواهد کرد با من
ز کام دوستان وز کام دشمن
اگر فردا بخواهد رفت با شاه
حدیث زندگانى گشت کوتاه
بگو با ان همه درد جدایى
که خواهد بود زنده تا تو آیى
نگر تا روى را از من نتابى
که تا آیى مرا زنده نیابى
ز بهر آنکه تا مانى به خانه
به دست آور ز گیتى یک بهانه
مرو با شاه و ایدر باش خرم
تو بى غم باش او را دار در غم
ترا باید که باشد نیک بختى
مرو را سال و مه کورى و سختى
بشد دایه همان گه پیش رامین
نمک کرد این سخن بر ریش رامین
پیام ویس یک یک گفت با رام
تو گفتى ناو کى بود آن نه پیغام
گرفت از غم دل رامین تپیدن
سرشک خونش از مژگان چکیدن
زمانى بر جدایى زار بگریست
ز بهر آنکه در زارى همى زیست
گهى رنج و گهى درد و گهى بیم
ز دست هجر دل گشته به دو نیم
پس آنگه گفت با دایه که موبد
ازین نه نیک با من گفت و نى بد
نه خود گفت و نه آگاهى فرستاد
مگر وى را فرامش گشتم از یاد
گر ایدون کم بفرماید برفتن
بهانه آنگهى شاید گرفتن
چو او شد من به مرو اندر بپایم
بهانه سازم از درد دو پایم
مرا پوزش بود نا کردن راه
که گوم شاه بود از دردم آگاه
مرا نخچیر باشد رامش افزاى
و لیکن راه نتوان کرد بى پاى
گمان بردم که داند شهریارم
که من خود دردمد و زار وارم
ازین رویم ندان آگاهى راه
بماندم لاجرم بر گاه بى شاه
مرا گر راست آید این گمانى
بمانم در بهشت این جهانى
چو دایه ویس را این آگهى داد
تو گفتى مژدهء شاهنشهى داد
بى انده شد روان مهرجویش
به بار آمد گل شادى ز رویش
چو گردون کوه را استام زر داد
زمین را نیز فرش پر گهى داد
خروش آمد ز دز رویینه خم را
دراى و ناى و کوس و گاودم را
بجوشیدند گردان و سواران
چو از شاخ درختان نوبهاران
همى آمد ز مرو انبوه لشکر
چنان کز ژرو دریا موج منکر
به پیش شاه رفت آزاده رامین
نکرده ساز ره بر رسم آیین
شهنشه پیش گردان دلاور
بدو گفت این چه نیز نگست دیگر
چرا بى ساز رگتن آمدستى
دگر باره مگر نالان شدستى
برو بستان ز گنجور آنچه باید
که مارا صید بى تو ژوش نیاید
بشد رامین ز پیش شاه ناکام
چو ماهى کش بود صد شست در کام
چو رامین راه گرگان را کمربست
تو گفتى گرگ میشش را جنگ خست
به ناکامى به راه افتاد رامین
جگ خسته به تیر و دل به ژوپین
چو آگه گشت ویس از رفتن رام
برفت از جان او یکباره ارام
دجى خو کرده در شادى و در ناز
کنون چون کبگ شد در چنگل باز
غریوان با دل سوزان همى فگت
نواى زار بر نا دیدن جفت
چرا تیمار تنهایى ندارم
چرا یاقوت بر رویم نبارم
نیابم یار چون یار نخستین
نکارم مهر همچون مهر پیشین
مرابى دوست خامش بودن آهوست
گرستن بر جدایى سخت نیکوست
اگر باور ندارى دایه دردم
ببین این اشک سرخ و روى زردم
سخن هست اشک من دیده زبانم
همى گوید همه کس را نهانم
به یک دل چون کشم این رنج و تیمار
که باشد زو همه دلها گرانبار
ز جان خویش نالم نه ز دلبر
که دلبر رفت او چون ماندایدر
دل بى صبر چون آرام یابد
که با صبر این بلا هم بر نتابد
چو رامین را بدید از گوشهء بام
به راه افتاده با موبد به ناکام
میانى چون کناغ پر نیانى
برو بسته کمربند کیانى
غبار راه بر زلفش نشسته
ز داغ دوست رنگ از رخ گسسته
نگار خویش را نا کرده پدرود
چو گمره در کویر و غرقه ددر رود
دل ویسه ز دیدارش بر آشفت
در آن آشفتگى با دل همى گفت
درود از من نگار سعترى را
درود از من سوار لشکرى را
درود از من رفیق مهربان را
درود از من امیر نیکوان را
مرا پدرود نا کارده برفتى
همانا دل ز مهرم بر گرفتى
تو با لشکر برفتى واى جانم
که آمد لشکرى از اندهانم
ببستم دل به صد زنجیر پولاد
همه بگسست و با تو در ره افتاد
اگر جانم بماند در جدایى
نگریم در جدایى تا تو آیى
فرستم میغها از دود جانم
درو آب از سرشک دیدگانم
کنم پر بآب و سبزى جایگاهت
به باران گرد بنشانم ز راهت
کجا روى تو باشد چون بهاران
بهاران را بباید ابر و باران
چو رامین رفت یک منزل از آن راه
نبود از بى دلى از راه آگاه
ز بس اندیشها کش بود در دل
نبود آگاه تا آمد به منزل
به راه اندر همى نالید بسیار
نباشد بس عجب ناله ز بیمار
در آن ناله سخنهایى همى گفت
که آن گوید که تنها ماند از جفت
شبى چون دوش دیدم در زمانه
که بوسه تیر بود و لب نشانه
کنون روزى همى بینم چو امروز
که آهو گشت جانم عشق تو یوز
کجا شد خرمى و ناز دوشین
عقیق شکرین و در نوشین
ز دل شسته جفاى سال چندین
حریرین سینه و دو نار سیمین
ز روى دوست بر رویم گلستان
شب تاریک ازو چون روز رخشان
شبى چونان بدیده دیدگانم
چنین روزى بدیدن چون توانم
نه روزست این که آتشگاه جانست
بلاى روزگار عاشقانست
مبادا هیچ عاشق را روز
ز سختى بر پرداز و روان سوز
همانا گر بباشد دهر گیّال
بپیماید ازین یک روز صد سال
چو شاهنشه فرود آمد به منزل
به پیش شاه شد رامین بى دل
هزاران گونه بر رویش گوا بود
که اورا صبر و هوش ازتن جدا بود
نه رامش کرد با شاه و نه مى خواست
بهانه کرد درد پا و بر خاست
وزان پس روز تا شب همچنین بود
دلش گفتى که با جانش به کین بود
روان پر درد و رخ پر گرد بودش
همه تن دل همه درد بودش

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Thursday 21 August 2014, 23:35
ارسال: #103
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
نالیدن ویس از رفتن رامین و از دایه چاره خواستن

چو رامین دور گشت از ویس دلبند
نشاط و کام ازو ببرید پیوند
همیشه ماه بود آنگاه شد خور
چنو زرد و چنو بى خواب و بى خور
نیاسود از حدیث و یاد رامین
نگارین رخ به خون کرده نگارین
به دایه گفت دایه چاره اى ساز
که رفته یار بد مهر آیدم باز
ز مهر اى دایه بر جانم ببخشاى
مرا راهى به وصل دوست بنماى
که من با این بلا طاقت ندارم
شکیب درد این فرقت ندارم
ز من بنیوش دایه داستانم
که چون آب روان بر تو بخوانم
بدانم دل به نادانى ز دستم
کنون از بیدلى گویى که مستم
مکن زین بیدلى بر من ملامت
که خود بر خاست از هجرم قیامت
یکى آتش بیامد در من افتاد
مرا در دل ترا در دامن افتاد
به پیش آب هر آتش زبون شد
مرا از آب چشم آتش فزون شد
همى ریزم برو سیل بهاران
که دید آتش فزاینده ز باران
شب من دوش چونان بُد که گفتم
مگر بر سوزن و بر خار خفتم
کنون روزست و وقت چاشتگاهست
به چشمس چون شب تازى سیاهست
مرا روز از خان دوست باشد
چو درمان از لبان دوست باشد
همى تا هجر آن دلسوز بینم
نه درمان یابم و نه روز بینم
ندانم بر سر من چه نبشتست
که کار بخت با من سخت زشتست
شوم در دشت گردم با شبانان
نگردم نیز گرد مهربانان
به شهر از گریه ام طوفان بخیزد
به کوه از ناله ام خارا بریزد
ندانم چون کنم با که نشینم
به جاى دوست در عالم که بینم
نبینم گیتى و دیده ببندم
کجا از هر چه بینم مستمندم
چسود آمد دلم را زینکه دیدم
جز آنک از خواب و آرامم بریدم
فراوان بخت خود را آزمودم
ازو جز خسته و غمگین نبودم
تباهى روزگار خود فزایم
چو بخت آزموده آزمایم
شنیدى داستان من سراسر
کنون درمان کارم چیست بنگر
جوابش داد دایه گفت هرگز
نباید بودن اندر کار عاجز
ازین گریه وزین ناله چه آید
جز آن کت غم به غم بر مى فزاید
همالان تو در شادى و نازند
به کام دل همه گردن فرازند
تو همواره چنین در رنج و دردى
به غم خوردن قرارم را ببردى
جهان از بهر جان خویش باید
همه دارو ز بهر ریش باید
ترا درمان و هم ریشت بدستست
چرا دست تو از چاره ببستست
ترا دادست یزدان پادشایى
تمامى و بزرگى و روایى
چو شهرو دارى اندر خانه مادر
چو ویرو یاور و رخ برادر
چو رامین یار شایسته تو دارى
سزاى خسروى و شهریارى
همت گنجست آگنده به گوهر
همت پشتست با بسیار لشکر
بزرگى را همین باشد بهانه
بزرگى جوى و کم کن این فسانه
تو موبد را بسى زشتى نمودى
همیدون چند بارش آزمودى
نه دیو خیم او گشتست بهتر
نه کوه خشم او گشتست کمتر
همانست او که بود و تو همانى
همین خواهید بودن جاودانى
پس اکنون چاره و درمان خود جوى
که هم تخمست و هم آبست و هم جوى
ز پیش آنکه موبد دست یابد
ز کین دل به خون ما شتابد
که او را دل ز ماهر سه به کین است
به کین ما چو شیر اندر کمین است
تو در دل کن که او یک روزناگاه
چو ره یابد بیاید از کمینگاه
نیابى همرهى بهتر ز رامین
به سر بر نه مرورا تاج زرین
تو بانو باش تا او شاه باشد
بهم با تو چو خوربا ماه باشد
نماند در زمانه شاه و سالار
که نه در کار او با تو بودیار
نخستین یاورت باشد برادر
پس آنگه نامور شاهان دیگر
که شاهان پاک با موبد به کینند
همه رامین و ویرو را گزینند
مدارا با خرد بسیار کردى
بلا از بهر دل بسیار خوردى
کنون چارى به دست اور ز دانش
که این اندوهها گرددت رامش
کنون کن گر توانى کرد کارى
که زین بهتر نیابى روزگارى
به مرو اندر نه شاهست و نه لشکر
تو دارى گنج شاهنشاه یک سر
چه مایه رنج بر دست او بدین گنج
کنون تو یافتى همواره بى رنج
به دینارش بخر شاهى و فرمان
که شاهى را بها دارى فراوان
ز پیش آنکه او بر تو خوردشام
تو بر وى چاشم خور تا توبرى نام
گر این تدبیر خواهى کرد منشین
ز حال خویش نامه کن به رامین
بگویش تا ز موبد باز گردد
به رفتن باد را انباز گردد
چو او آید یکى چاره بسازیم
که موبد را به بدروزى بتازیم
چو بشنید این سخن ویس سمن بوى
بر آمد لالهء شادیش از روى

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Thursday 21 August 2014, 23:39
ارسال: #104
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
نامه نوشتن ویس به پیش رامین

حریر و مشک و عنبر خواست و خامه
ز درد دل به رامین کرد نامه
سخن در نامه از زارى چنان بود
که خون از حرفهاى او چکان بود
الا اى مهربان مهر پرور
چنین کن نامه نزد یار دلبر
کجا این نامه گر خوانى تو بر سنگ
ز سنگ آید به گوشت نالهء چنگ
ز یار مهربان و عاشق زار
به یار سنگدل وز مهر بیزار
ز بى دل بندهء بى خواب و بى خور
سپرده دل به شاهى چون مه و خور
ز نالان عاشق بیمار و مهجور
به کام دشمنان وز کام دل دور
ز پیچان چاکرى سوزان بر آتش
جهانش تیره گشته بخت سر کش
ز گریان خادمى بدبخت مسکین
روان از دیدگانش سیل خونین
ز پى خسته دلى خسته روانى
عقیقین دیده اى زرین رخانى
نژندى مستمندى دردمندى
شده بر تنش هر مویى چو بندى
نزارى بى قرارى دلفگارى
ز هر چشمى رونده رودبارى
نوشتم نامه در حال چنین سخت
که چون من نیت اکنون ایچ بد بخت
تنم پیچان و چشمم زار و گریان
دلم بر آتش تیمار بریان
تنم چون شمع سوزان اشک ریزان
چو ابر تیره از دل دود خیزان
بلا را مونش و غم را رفیقم
به دریاى جدایى در غریقم
چه مسکینم که گریم زار چندین
یکى دستم به دل دیگر به بالین
عقیق دو لبم پیروز گشته
جهان بر حال من دل سوز گشته
یکى چشم و هزار ابر گهى بار
یکى جان و هزاران گونه تیمار
قراق آمد همه راز نهانم
به خونابه نویسد بر رخانم
ز جان من یکى آتش بر افروخت
که صبر و رامشم در دل همى سوخت
چو دریا کرد چشمم را ز بس آب
کنون در آب چشمم غرقه شد خواب
جو جاى خواب را پر آب یابم
به آب اندر چگونه خواب یابم
بدان دستى که این نامه نبشتم
بسات خرمى را در نوشتم
تنم بگداخت از بس رنج دیدن
دلم بگریخت از بس غم کشیدن
ز گیتى چون توانم کام جستن
که جانم را نه دل ماندست نه تن
چرا بردى من آن روى چون خور
که چون جان و روانم بود در خور
همى تا دور ماندستم ز رویت
ز باریکى نمانم جز به مویت
به روز انده گسارم آفتابست
که چون رخسار تو با نور و تابست
به شب انده گسارم اخترانند
که چون بینم به دندان تو مانند
خطا گفتم نه آن اندوه دارم
که باشد هیچ کس انده گسارم
اگر رنج مرا کوه آزماید
به جاى آب ازو جز خون نیاید
نصیحت مى کنندم دوستانم
ملامت مى کنندم دشمنانم
ز بس کردن نصیحت یا ملامت
مرا کردند در گیتى علامت
نه مهرست این که انده بار میغست
نه هجرست این که زهر آلوده تیغست
چرا مردم دل اندر مهر بندد
چرا این بد به جان خود پسندد
اگر چون من بود هر مهربانى
مبان از مهر در گیتى نشانى
بسا روزا که خندیدم بریشان
کنون گشتم ز خندیدن پشیمان
بخندیدم بریشان همچو دشمن
کنون ایشان همى گریند برمن
مرا دیدى ز پیش مهربانى
فروزان تر ز مهر آسمانى
کنون بالاى سروینم کمان شد
گل رخسارگانم زعفران شد
اگر دو تا شود شاخ گرانبار
تنم دو تا شدست از بار تیمار
به پیکر چون کمان گشتم خمیده
چو زه بر تن کشیده خون دیده
مرا ایدر بدین زارى بماندى
برفتى رخش فُرقت را براندى
غبارى کز سم اسپت بجستست
چو پیکان در دو چشم من نشستست
خیال روى تو در دیدگانم
همى گرید ز راه دیده جانم
مرا گویند بیهوده چه نالى
که از بسیار نالیدن چو نالى
به روز رفته ماند یار رفته
چرا دارى به دل تیمار رفته
نه چونین است کاندیشید بد گوى
میم بر ریخت لیکن نامدش بوى
شبست اکنون و خورشیدم برفتست
جهان همواره تاریکى گرفتست
روا باشد که بنشینم به اومید
که باز آید به گاه بام خورشید
بهار رفته باز آید به نوروز
نگارم نیز باز آید یکى روز
نگارا سر و قدا ماهرویا
سوارا شیر گیرا نامجویا
من اندر مهر آنم کم تو دانى
که دارم جان فداى مهربانى
یکى تا موى تو بر من چنانست
که صد باره گرامى تر ز جانست
ترا خواهم نخواهم پاک جان را
ترا جویم نجویم این جحان را
مرا در مهر بسیار آزمودى
به مهر اندر ز من خشنود بودى
کنون اندر وفاى تو همانم
گوا دارم ز خونین دیدگانم
اگر تو بر وفایم نه یقینى
بیا تا این گواهان را ببینى
بیا تا روى من بینى چو دینار
بر آن دینار باران دُرّ شهوار
بیا تا چشم من بینى چو جیحون
جهان از هر دو جیحونم پر از خون
بیا تا قد من بینى خمیده
نشاط از من من از مردم رمیده
بیا تا حال من بینى چنان زار
که هستم راست چون دهساله بیمار
بیا تا بخت من بینى چنان شور
که گویى هر زمان چشمم شود کور
بیا تا مهر من بینى بر افزون
شده چون حسنت از اندازه بیرون
اگر نه زود نزد من شتابى
چو باز آیى مرا زنده نیابى
اگر خواهى که رویم باز بینى
نه آسایى نه خسپى نه نشینى
چو این نامه بخوانى باز گردى
سه روزه ره بروزى در نوردى
همى تا تو رسى فریاد جانم
به راهت بر نشسته دیدبانم
اگر جانم نگیرد رنج و دردم
ز درد عاشقى دیوانه گردم
ز دادار این همى خواهم شب و روز
که رویت باز بینم اى دل افروز
درود از من فزون از قطر باران
بر آن ماه من و شاه سواران
درود از من فزون از آب دریا
بر آن خورشید چهر سرو بالا
خدایا جان من بگذار چندان
که بینم روى او آنگاه بستان
که با این داغ گر جانم بر آید
ز دود جان من گیتى سر اید
چو ویس دلبر از نامه بپرداخت
نوندى تیزتگ را سوى اوتاخت
ز نزدیکان او مردى دلاور
بشد بر کوههء کوهى تگاور
که چون کرگس به کوهان بر گذشتى
بیابان را چو نامه در نوشتى
نه شب خفت و نه روز آسود در راه
به رامین برد چونین نامهء ماه
چو رامین نامهء سرو روان دید
تو گفتى صورت بخت جوان دید
ببوسیدش به دو یاقوت و شکر
نهادش بر خمارین چشم و برسر
چو بند نامه بگشاد و فرو خواند
ز دیده سیل بیجاده بر افشاند
بر آمد دود بى صبرى ز جانش
ببارید آب حسرت بر رخانش
سخنهایى بگفت از جان پرتاب
که شاید گر نویسندش به زر آب
دلا تا کى روا دارى چنین حال
که از غم ماه بینى وز بلا سال
دلا آن کس که کام و نام جوید
نه با فرهنگ و با آرام جوید
نترسد بى دل از شمشیر بران
نه از پیل دمان و شیر غران
نه از برف و دمه نز موج دریا
نه از باران نه از سرما و گرما
دلا گر عاشقى چندین چه ترسى
ز هر کس چاره و درمان چه پرسى
ز تو فریاد و زارى که نیوشد
چو تو خود را نکوشى پس که کوشد
چه باید مهر با چندین زبونى
ترا کمى و دشمن را فزونى
به سر باز افگن این بار گران را
ز دل بیرون کن این راز نهان را
خوشى کى بیند از کام نهانى
که با هر سود بینى صد زیانى
اگر یک روز باشد شاد خوارى
یکى سالت بود زارى و خوارى
کنون یا بند را باید گشادن
و یا یکباره سر بر سر نهادن
نیابم بهتر از دستم برادر
برادر را به از شمشیر یاور
نه مردم گر کنم زین پس مدارا
بهل تا گردد این راز آشکارا
جهان جز مرگ پیش من چه آرد
بجز شمشیر بر جانم چه بارد
ز دشمان کى حذر جوید خطرجوى
ز دریا کى بپرهیزد گهى جوى
به دریا در گهى جفت نهنگست
چو نوش اندر جهان جفت شرنگست
شراب کام را جامست شمشیر
چو راه خرمى را راهبان شیر
ز شیران بر گذر وز جام خور مى
که دى مه را بود نوروز در پى
ز آسانى نیابى شادمانى
ز بى رنجى نیابى کامرانى
فراوان رنج یابد دام دارى
به دشت و کوه تا گیرد شکارى
شکارى نیست چون شاهى و فرمان
مرو را چون بگیرد مردم آسان
مرا در پیش چون شاهى شکارست
چو دلبر ویس مه پیکر نگارست
چرا با بخت خود چندین شتیزم
چرا آبى برین آتش نریزم
چرا در خیرگى چندین نشینم
چرا بیرون نیایم زین کمینم
من اندر دام و یارم نیز در دام
نهاده دل به درد و رنج ناکام
چرا این دام را بر هم ندرم
درخت ننگ را از بن نبتم
و لیکن چیزها را جایگاهست
همیدون کارها را وقتها هست
شکوفه کاو بر آید ماه نیسان
به دى مه بر درختان یافت نتوان
مگر روز بلا اکنون سر آمد
برفت آن روز روز دیگر آمد
گذشت از رنج ما دى ماه سختى
کنون آمد بهار نیکبختى
چو رامین گفت ازین سان چند گفتار
ز درد دل همى پیچید چون مار
تنس در راه بود و دل بر ویس
به چشم اندر بمانده پیکر ویس
قرارش رفته بود و صبر تا شب
ز دود دل نشسته گرد بر لب
به خاور بود چشمش تا کى آید
سپاه شب که راهش بر گشاید

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Thursday 21 August 2014, 23:43
ارسال: #105
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
رفتن رامین به کهن دژ به مکر

چو دود شب بماند از آتش روز
فلک بنوشت هیرى مفرش روز
بشد بر پشت اشقر آفتابى
چو باز آمد بر ادهم ماهتابى
ز لشکر گه به راه افتاد رامین
ندیدش هیچ کس جز ماه و پروین
رسول پیش ویس با چهل کس
که بودى لشکرى را هر یکى بس
گهى تازان گهى پویان چو گرگان
به یک هفته به مرو آمد ز گرگان
چو رامین از بیابان رفت بیرون
نماندش رنج ره یکروز افزن
رسول و ویس را از ره گسى کرد
ز بهر ویس اندرزش بسى کرد
که او را آگاهى از من نهان ده
کجا این بار کار ما نهان به
مگو این راز جز با ویس و دایه
که خود دایه ستمارا سود و مایه
بگو کاین بار کار ما چنان شد
کجا در هر زبانى داستان شد
نشاید دید ازین پس روى موبد
و گر بینم سزاوارم به هر بد
تو فردا شب به دزبر باش هشیار
ز شب یک نیمه رفته گوش من دار
بکن چارى که من پیش تو آیم
به پیروزى ترا راهى نمایم
نهان دار این سخن تا من رسیدن
کجا این پرده من خواهم دریدن
فرستاده برفت از پیش رامین
به راهاندر شتابان تر ز شاهین
بدان گه سیم بر ویس گل اندام
به مرو اندر کهندز داشت آرام
همیدون گنجهاى شاه گربز
نهاده بود همواره در آن دز
سپهبد زرد نامى کوتوالش
که بیش از مال موبد بود مالش
گزین شاه و دستور و برادر
به گنج و خواسته قارون دیگر
نگهبان بود ویس دلستان را
همیدون داد فرمان جهان را
فرستاده چو باز آمد ز گرگان
ز دروازه شد اندر شهر پنهان
پس آنگه چون زنان پوشید چادر
به پیش ویس بانو شد بر استر
کجا خود ویس را آیین چنان بود
که هر روزش یکى سور زنان بود
زنان مهتران زى او شدندى
به شادى هفته اى با او بدندى
بدین نیرنگ زیبا مرد جادو
نهان از زرد شد تا پیش بانو
بگفتش سر بسر پیغام رامین
بسان در و شکر خوب و شیرین
که دند گفت چون بد شادى ویس
ز مرد چاره گر آزادى ویس
تو گفتى مفلسى گنج روان یافت
و یا مرده دگر باره روان یافت
همان گه سوى زردش کس فرستاد
که بختم دوش در خواب آگهى داد
که ویرو یافت لختى درد و سستى
کنون باز آمدش حال درستى
به آتشگاه خواهم رفتن امروز
به کار نیک بودن آتش افروز
خورش بفزایم آتش را ببخشش
به نیکو و به پاکى و به رامش
سپهبد گفت شاید همچنین کن
همیشه نام نیک و کار دین کن
همان گه ویس شد با دوستداران
زنان مهتران و نامداران
به ددروازه به آتشگاه خورشید
که بود از کردهاى شاه جمشید
چه مایه ریخت خون گوسفندان
ببخشید آن همه بر مستمندان
چه مایه جامه و گوهر برافشاند
چه مایه سیل شیم و زر ز کف راند
چو شب بروى گردون سایه گسترد
فرستاده شد و رامین در آورد
ز بیگانه تهى کردند ایوان
زبون شد مشترى را پیر کیوان
بماند آن راز در گیتى نهفته
نیامد باد بر شاخ شکفته
اگر چه کار باشد سهمگین سخت
به آسانى بر آید چون بود بخت
چنان چون ویس و رامین را بر آمد
درخت رنج را شادى بر آمد
زنان مهتران یکسر برفتند
همه بیگانگان از در برفتند
کسان ویس با رامین بماندند
همان گه جنگیان را بر نشاندند
چهل جنگى همه گرد دلاور
کشیده چون زنان در روى چادر
بدین چاره ز دروازه برفتند
وز آتشگه ره کندز گرفتند
به پیش اندر گروهى شمعداران
گروهى خادمان و پیشکاران
همى راندند مردى را ز راهش
نهفته ماند زین چاره گناهش
بدین نیرنگ رامین را به دز برد
نهفته زیر چادر با چهل گرد
چو در دز شد کندز ببستند
به باره پاسبانان بر نشستند
خروش و هاى هویى بر کشیدند
سراى ویس پر دشمن ندیدند
چو شب تاریک شد چون جان بد مهر
تو گفتى دود و قیر اندود بر چهر
هوا از قعر دریا تیره تر شد
فلک چون قعر دریا پر گهى شد
بر آمد لشکر گردون ز خاور
چنان کامد ز تاریکى سکندر
دلیران از کمین بیرون دویدند
چو برگ مرد خنجر بر کشیدند
چو سوزان آتش اندر دز فتادند
همه شمشیر در مردى نهادند
چو خفته کش پلنگ آید به بالین
به بالین برادر رفت رامین

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Thursday 21 August 2014, 23:46
ارسال: #106
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
کشتن رامین زرد را به جنگ

بجست از حواب زرد و تیغ برداشت
کجا چون شیردر کوشش جنگ داشت
چو پیل مست با رامین بر آویخت
بیامد مرگ و از جانش در آویخت
مرو را گفت رامین تیغ بفگن
که بر جانت گزندى ناید از من
منم رامین ترا کهتر برادر
منه جان را ز بهر کین بر آذر
بیفگن تیغ و دستت بند را ده
که بند از مرگ و از کشتن ترا به
سپهبد چون شنید آواز رامین
ز کین دل سیه گشتش جهان بین
زبان بگشاد بر دشنام رامین
به زشتى برد نیکو نامش از کین
به رامین تاخت چون شیر دژ آگاه
بزد شمشیر بر تار کش ناگاه
سبک رامین سپر افگند بر سر
یکى نیمه سپر بفگند خنجر
بزد رامینه تیغى بر سر زرد
چنان زخمى که مغزش را بدر کرد
سرش یک نیمه با یک دست بفگند
ز خونش سرخ گل بر گل پراگند
چو زین سان کشته شد زرد نگون بخت
شد اندر دز نبرد دیگران سخت
نیامد ماه چرخ از ابر بیرون
ز بیم آنکه بر رویش چکد خون
به هر بامى فگنده کشته اى بود
به هر کویى ز کشته پشته اى بود
بسا کز بارهء کندز بجستند
ز بیم مرگ و از وى هم نرستند
بسا کز کین دل پیگار کردند
ز بهر ویس و هم جان را نبرند
عدو در هر کجا بد گشت مسکین
شب بدخواه بود و روز رامین
سه یک رفته زشب گیتى چنان کرد
که یکسر بود رفته دولت زرد
شبى رنگش سیه همچون جوانى
به رامین داد کام جاودانى
اگر چه داد وى را گنج و گوهر
ندادش تا ازو نستد برادر
جهان را هر چه بینى این چنینست
به زیر نوش مهرش ز هر کینست
گلش با خار و نازش با غمانست
هوا با رنج و سودش با زیانست
چو رامین دید وى را کشته بر خال
همان گه جامه را بر سینه زد چاک
همى گفت آوخ اى فرخ برادر
مرا با جان و با دیده برابر
به خنجر باد دست من بریده
به زو بین باد ناف من دریده
چرا چون تو برادر را بکشتم
که بشکستم به دست خویش پشتم
اگر یابم هزاران زر و گوهر
کجا یابم دگر چون تو برادر
چو رامین مویه برکشته بسى کرد
همان بى سود اندوهش بسى خورد
نه جاى مویه بود و گرم خوردن
که جاى رزم بود و نام کردن
چو زرد از شور بختى بى روان شد
رمه در پیش گرگان بى شبان شد
بسان خطبه خوانى بود خنجر
که او را مغز گردان بود منبر
به شاهى خطبهء رامین همى کرد
بر آن خطبه فلک آمین همى کرد
شبى بود آن شب از شبهاى نامى
چو مهر ویس بر رامین گرامى
چو شب تاریک بُد بخت بداندیش
بشد شبگیر با دلهاى پر نیش
چو روز آمد بر آمد بخت رامین
بزد بر گیتى از شاهیش آذین
جهان افروز رامین بامدادان
ز بخت خویش خرم بود و شادان
نشسته آشکارا با دلارام
دلش خودراى گشته بخت خودکام

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Thursday 21 August 2014, 23:49
ارسال: #107
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
بر داشتن رامین گنج موبد را گریختن به دیلمان

پس آنگه گرد کرد از مرو یکسر
بزودى هر چه اشتر بود و استر
سراسر گنجهاى شاه برداشت
وزان یک رشته اندر گنج نگذاشت
به مرو اندر در نگش بود دو روز
به راه افتاد با گنج و دل افروز
نشانده ویس را در مهد زرین
چو مه بمیان هفتورنگ و پروین
شتر در پیش و استر ده هزارى
نبد دینار و گوهر را شمارى
همى آمد به راه اندر شتابان
گرفته روز و شب راه بیابان
به یک هفته دو هفته ره همى راند
به دو هفته بیابان باز پس ماند
چو آگه شد شه از کردار رامین
چنان افروز رامین بد به قزوین
ز قزوین در زمین دیلمان شد
ددرفش نام او بر آسمان شد
زمین دیلمان جاییست محکم
بدو در لشکرى از گیل و دیلم
به تارى شب ازیشان ناوک انداز
زنند از دور مردم را به آواز
گروهى ناوک و ژوپین سپارند
به زخمش جوشن و خفتان گذارند
بیندازند ژوپین را گه تاب
چو اندازد کمان رو تیر پر تاب
چو دیوانند گاه کوشش ایشان
جهان از دست ایشان شد پریشان
سپر دارند پهناور گه جنگ
چو دیوارى نگاریده به صد رنگ
ز بهر آنکه مرد نام و ننگند
ز مردى سال و مه باهم بجنگند
از آدم تا به اکنون شاه بى مر
کجا بودند شاه هفت کشور
نه آن کشور به پیروزى گشادند
نه باژ خود بدان کشور نهادند
هنوز آن مرز دو شیزه بماندست
برو یک شاه کام دل نراندست
چو رامین شد در آن کشور به شاهى
ز بخت نیک دیده نیکخواهى
همان گه چرم گاوى را بگسترد
چو پنجه بدره سیم و زربرو کرد
یکى زرینه جامش بر سر افگند
به زرین جام سیم و زر پراگند
که هم دل بود وى را هم درم بود
هوادار و هوا خواهش نه کم بود
چو از گوهر همى بارید باران
شکفته گشت بختش را بهاران
همان بیش بود او را سپاهى
ز برگ و ریگ و قطر آب و ماهى
جهان یکباره گرد آمد بر و بر
نه بر رامین که بر دینار بى مر
بزرگانى که پیرامنش بودند
همه فرمانش را طاعت نمودند
چو کشمیر چو آذین و چو ویرو
چو بهرام و رهام و سام و گیلو
شهان دیگر از هر جایگاهى
فرستادند رامین را سپاهى
چنان شد لشکر رامین به یک ماه
که تنگ آمد بریشان راه و بیراه
سپهدار بزرگش بود ویرو
وزیر و قهرمانش بود گیلو

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Thursday 21 August 2014, 23:54
ارسال: #108
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
آگاه شدن موبد از گنج بردن رامین با ویس

چو آگاهى به لشکرگاه بردند
بزرگان شاه را آگه نکردند
کجا او پادشاهى بود بدجو
وزین بدتر شهان را نیست آهو
نیارست ایچ کس او را بگفتن
همه کس راى دید آن را نهفتن
سه روز این راز ماند از وى نهفته
تمامى کار رامین شد شکفته
چو آگه شد جهان بر وى سر آمد
تو گفتى رستخیز او بر آمد
مساعد بخت او با او بر آشفت
خرد یکباره از وى روى بنهفت
ندانست ایچ گونه چارهء خویش
تو گفتى بسته شد راگش پس و پیش
فهى فگتى شوم سوى خراسان
مه رامین باد و مه ویس و مه گرگان
گهى گفتى که گر من باز گردم
به زشتى در جهان آواز گردم
مرا گویند گشت از رام ترسان
و گر نه نامدى سوى خراسان
گهى گفتى که گر با وى بکوشم
ندانم چون دهد یارى سروشم
سپاه من همه با من به کینند
به شاهى پاک رامین را گزینند
جوانست او و هم بختش جوانست
درخت دولتش تا آسمانست
به دست آورد گنج من سراسر
منم مفلس کنون و او توانگر
نه خوردم آن همه نعمت نه دادم
ز بهر او همه بر هم نهادم
مرا مادر بدین پتیاره افگند
که بر رامین دلم را کرد خرسند
سزد گر من به بد روزى نشستم
که گفتار زنان را کام بستم
یکى هفته سپه را روى ننمود
دو صد دریاى اندیشه نپیمود
چنین افتاد تدبیرش به فرجام
که با رامین بکوشد کام و ناکام
همى ننگ آمدش بر گشتن از جنگ
ز گرگان سوى آمل کرد آهنگ
چو لشکرگه بزد بر دشت آمل
جهان از ساز لشکر گشت پر گل
ز خیمه گشت صحرا چون کهستان
کهستان از خوشى همچون گلستان

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Thursday 21 August 2014, 23:58
ارسال: #109
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)

کشته شدن شاه موبد بر دست گراز
چهان را گر چه بسیار آزماییم
نهفته ببند رازش چون گشاییم
نهانى نیست از بندش نهانتر
نه چیزى از قصاى او روانتر
جهان خوابست و ما دو وى خیالیم
چرا چندین درو ماندن سگالیم
نه باشد حال او را پایدارى
نه طبعش را همیشه سازگارى
نه گاه مهر نیک از بد بداند
نه مهر کس به سر بردن تواند
چه آن کز وى نیوشد مهربانى
چه آن کز کور جوید دیدبانى
نماید چیزهاى گونه گونه
درونش راست بیرون واشگونه
به کار بلعجب ماند سراسر
درونش دیگر و بیرونش دیگر
به چه ماند به خان کاروان گاه
همیشه کاروانى را برو راه
ز هر گونه سپنجى در وى آیند
و لیکن دیر گه در وى نپایند
گهى ماند بدان مرد کمان ور
که باشد پیش اورد تیر بى مر
به زه کرده همه ساله کمان را
به تاریکى همى اندازد آن را
هر آن تیرى که از دستش رها شد
نداند هیچ چون شد یا کجا شد
زنى پیرست پندارى نکو روى
که در چاه افگند هر دم یکى شوى
همى جوییم گنجش را به صد رنج
پس آنگاهى نه ما مانیم و نه گنج
سپاهى بینى و شاهى ابر گاه
پس آنگه نه سپه بینى و نه شاه
چو روزى بگذرد بر ما ز گیهان
ز مردم همرهش بینى فراوان
چو او بگذشت روز دیگر آید
ز ما با او گروهى نو در آید
مرا بارى به چشم این بس شگفتست
وزین اندیشه ام سودا گرفتست
ندانم چیست این گشت زمانه
وزو بر جان ما چندین بهانه
جهاندارى شهانشاهى چو موبد
جهان را زو بسى نیک و بسى بد
بدین خواریش باشد روز فرجام
بماند در دل و چشمش همه کام
کجا چون برد لشکرگه به آمل
همه شب خورد با آزادگان مل
مهان را سر به سر خلعت فرستاد
کهان را ساز جنگ و سیم و زر داد
همه شب بود از مى مست و شادان
خمارش بین که چون بد بامدادان
نشسته شاه با گردان کشور
بر آمد ناگهان بانگى ز لشکر
ز لشکر گاه شاهنشه کنارى
مگر پیوسته بد با جویبارى
گرازى زان یکى گوشه بردن جست
ز تندى همچو پیلى شرزه و مست
گروهى نعره بر رویش گشادند
گروهى در پى او اوفتادند
گراز آشفته شد از بانگ و فریاد
به لشکر گاه شاهنشه در افتاد
شهنشه از سرا پرده بر آمد
به پشت خنگ چو گانى در آمد
به دست اندریکى خشت سیه پر
بسى بدخواه را کرده سیه در
چو شیر نر بر آن خوگ دژم تاخت
سیه پر خشت پیچان را بیداخت
خطا شد خشت او وان خوگ چون باد
به دست و پاى خنگ شه در افتاد
به تندى زیر خنگ اندر بغرید
بزدیشک و زهارش را بدرید
بیفتادند خنگ و شاه با هم
چو بسته گشته چرخ و ماه با هم
هنوز افتاده بد شاه جهانگیر
که خوک او را بزد یشکى روان گیر
درید از ناف او تا زیر سینه
دریده گشت جاى مهر و کینه
چراغ مهر شد در دلش مرده
همیدون آتش کینه فسرده
سر آمد روزگار شاه شاهان
سیه شد روزگار نیکخواهان
چنان شاهى به چندان کامرانى
نگر تا چون تبه شد رایگانى
جهانا من ز تو ببرید خواهم
فریب تو دگر نشنید خواهم
چو مهرت با دگر کس آزمودم
ز دل زنگار مهر تو ز دودم
ترا با جان ما گویى چه جنگست
ترا از بخت ما گویى چه ننگست
بجاى تو نگویى تا چه کردیم
جز ایدر که دو تا نان تو خوردیم
نگر تا هست چون تو هیچ سفله
که یک یک داده بستانى بجمله
کنى ما را همى دو روزه مهمان
پس آنگه جان ما خواهى به تاوان
نه ما گفتیم ما را میهمان کن
پس آنگه دل چنان بر ما گران کن
چه خواهى بى گناه از ما چه خواهى
که ریزى خون ما بر بیگناهى
ترا گر هست گوهر روشنایى
چرا در کار تاریکى نمایى
چرا چون آسیاى گرد گردى
بیاگنده به آب و باد و گردى
چو بختم را به چاه آندر فگندى
مرا زان چه که تو چونین بلندى
ترا گر جاودان بینم همینى
همین چرخى همین آب و زمینى
همین کوهى همین دریا و بیشه
همین زشتیت کار و خو همیشه
هر آن مردم که خوى تو بداند
ترا جز سفله و نا کس نخواند
خداوندا ترا دانم ورا نه
به هر حاجت ترا خوانم مرا به
کجا دهر آن نیرزد کش بدانند
و یا خود بر زبان نامش برانند

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Friday 22 August 2014, 00:03
ارسال: #110
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
نشستن رامین بر تخت شهنشاهى

چو آگاهى به رامین شد ز موبد
که او را چون فرو برد اختر بد
یکى هفته سران لشکر وى
به سوک اندر نشسته همبر وى
نهانى شکر دادار جهان کرد
که او فرجام موبد را چنان کرد
نه جنگى بود مرگش را بهانه
نه خونى ریخته شد در میانه
سر آمد روز چونان پادشاهى
نبوده هیچ رامین را گناهى
هزاران سجده برد او پیش دادار
همى گفت اى خداوند نکو کار
تو دانى گونه گون درها گشادن
که چونین کارها دانى نهادن
برانى هر کرا خواهى ز گیهان
بر آرى هر کرا خواهى به کیوان
بذیرفتم ز تو تا زنده باشم
که خشنودیت را جویند باشم
میان بندگانت داد جویم
همیشه راست باشم راست گویم
بُوم در پادشاهى داد فرماى
به درویشان کام بخشاى
توم یارى ده اندر پادشایى
که یارى دادنم را خود تو شایى
توى پشتى توم یارى به هر کار
مرا از چشم و دست بد نگه دار
خداوندم توى من بندهء بند
مرا شاهى تو دادى اى خداوند
خداوندم توى من بندهء تو
که من خود بندام دارندهء تو
کنون کردى چو سالار جهانم
بدار اندر پناه سایبانم
چو لاله کرد لختى پیش دادار
وزین معنى سخنها گفت بسیار
همان گه بار را فرمود بستن
سواران سپه را بر نشستن
بر آمد بانگ کوس و نالهء ناى
روان شد همچو جیحون لشکر از جاى
روارو در سپاه افتاد چونان
که از باد صبا در ابر نیسان
چو راه حشر گشت آن ره ز غلغل
ز کوه دیلمان تا شهر آمل
جهان افروز رامین با دل افروز
همى آمد همه ره شاد و فیروز
به شادى روز رام و روز شنبد
فرود آمد به لشکرگاه موبد
بزرگان پیش او رفتند یکسر
به دیهیمش بر افشاندند گوهر
مرو را پاک شاهنشاه خواندند
ز فر و داد و خیره بماندند
چو ابرى بود دستش نوبهارى
همى بارید در شاهوارى
یکى هفته به آمل بود خرم
دمادم زد همى رطل دمادم
پس آنگه داد طبرستان به رهام
جوانمرد نکوبخت نکونام
به ایران در نژاد او کیانى
بزرگى در نژادش باستانى
همیدون داد شهر رى به بهروز
که بودش دوستدار و نیک آموز
بدان گاهى که او با ویس بگریخت
به دام شاه موبد در نیاویخت
به رى بهروز کردش میزبانى
به خانه داشتش چندى نهانى
به نیکى لاجرم نیکى جزا بود
کجا او خود به نیکى سزا بود
بکن نیکى و در دریاش انداز
که روزى گشته لولو یابیش باز
وز آن پس داد گرگان را به آذین
کهبا او یکدل بود و دیرین
به درگاهش سپهبد بود ویرو
چو سرهنگ سرایش بود شیرو
دو پیل مست و دو شیر دلاور
به گوهر ویس بانو را برادر
چو هر شهرى به شاهى دادگر داد
نگهبانى به هر مرزى فرستاد
به راه افتاد با لشکر سوى مرو
کجا دیدار او بد داروى مرو
خراسان سر بسر آذین ببستند
پرى رویان بر آذینها نشستند
همه راهى ورا چون بوستان شد
همه دستى برو گوهر فشان شد
زبانها بود بر وى آفرین خوان
چو دلها در وفاى وى گروگان
چو در مرو گزین شد شاه رامین
بهشتى دید در وى بسته آذین
به خوبى همچو نوروز درختان
ز خوشى همچو روز نیک بختان
هزار آوا به دستان رود سازان
شکوفه جامهاى دلنوازان
فرازش ابر دود مشک و عنبر
و زو بارنده سیم و زر و گوهر
سه مه آذینها بسته بماندند
وزیشان روز و شب گوهر فشاندند
بدین رامش نه خود مرو گزین بود
کجا یکسر خراسان همچنین بود
ز موبد سالیان سختى کشیدند
پس از مرگش به آسانى رسیدند
چو از بیدار او آزاد گشتند
به داد شاه رامین شاه گشتند
تو گفتى یکسر از دوزخ بر ستند
به زیر سایهء طوبى نشستند
بدان را بد بود روزى سرانجام
بماند نامشان جاوید بد نام
مکن بد در جهان و بد میندیش
کجا گر بد کنى بد آیدت پیش
چه نیکو گفت خسرو کهبدان را
ز دوزخ آفرید ایزد بدان را
از آن گوهر که شان آورد ز آغاز
به پایان هم بدان گوهر برد باز
چو رامین دادجوى و دادگر شد
جهان از خفتگان آسوده تر شد
سپهداران او هر جا که رفتند
به فر او همه گیتى گرفتند
چو رنج دشمنانش بود بى بر
جهان او را شد از چین تا به بربر
به هر شهرى شد از وى شهریارى
به هر مرزى شد از وى مرزدارى
همه ویرانها آباد کردند
هزاران شهر و ده بنیاد کردند
بداندیشان همه بر دار بودند
و یا در چاه و زندان خوار بودند
به هر راهى رباطى کرد و خانى
نشانده بر کنارش راهبانى
جهان آسوده گشت از دزد و طرار
ز کرد و لور و از ره گیر و عیار
ز بس کاو داد سیم و زر سبیلى
نماند اندر جهان نام بخیلى
ز بس کاو داد زر و سیم و گوهر
همه گشتند درویشان توانگر
ز دلها گشت بیدادى فراموش
توانگر شد هر آن کاو بود بى توش
نه جستى گرگ بر میشى فزونى
نه کردى میش گرگى را زبونى
به هر هفته سپه را بار دادى
به نیکى پندشان بسیار دادى
به دوار گه نشاندى داوران را
بکندى بیخ و بن بد گوهران را
به داورگاه او بر شاه و چاکر
یکى بودى و درویش و توانگر
چه پیش او شدى شاهى جهانگیر
به گاه داد جستن چه زنى پیر
ور آمد پیش او مرد خدایى
ستوده بود همچون پادشایى
به نزدش مرد پر فرهنگ و دانا
گرامى بود همچون چشم بینا
در ایران هر کسى دانش بیاموخت
بدان راز خود نزدش بر افروخت
صد و ده سال رامین در جهان بود
از آن هشتاد و سه شاه زمان بود
میان ملک و جاه و حشمت و مال
بماند آن نامور هشتاد و سه سال
زمین از داد او آباد گشته
زمان از فر او دلشاد گشته
به فرش گشته سه چیز از جهان کم
یکى رنج و دوم درد وسوم غم
گهى جان را خورش دادى ز دانش
گهى تن را جوان کردى به رامش
گهى کردى تماشا در خراسان
گهى نخچیر کردى در کهستان
گهى بودى به طبرستان آباد
گهى رفتى به خوزستان و بغداد
هزاران چشمه و کاریز بگشاد
بریشان شهر و ده بسیار بنهاد
یکى زان شهرها اهواز ماندست
کش او آگهاه شهر رام خواندست
کنونش گر چه هم اهواز خوانند
به دفتر رام شهرش نام دانند
شهى خوش زندگى بودست خوش نام
که خود در لطف ایشان خوش بود رام
نه چون اوبد به شاهى سر فرازى
نه چون او بد به رامش رود سازى
نگر تا چنگ چون نیکو نهادست
نکوتر زان نهادى که گشادست
نشانست این که چنگ بافرین کرد
که او را نام چنگ رامین کرد
چو بر رامین مقررگشت شاهى
ز دادش گشت پرمه تا به ماهى
جهان در دست ویس سیمتن کرد
مرو را پادشاه خویشتن کرد
دو فرزند آمدش زان ماه پیکر
چو مالک خوب و چون بابک دلاور
دو خسرو نامشان خورشید و جمشید
جهان در فر هر دو بسته اومید
زمین خاوران دادش به خورشید
زمین باختر دادش به جمشید
یکى را سغد و خوارزم و چغان داد
یکى را شام و مصر و قیروان داد
جهان در دست ویس دلستان بود
و ڵیکن خاصش آذربایگان بود
همیدون کشور ارّان و ارمن
سراسر بد به دست آن سمن تن
به شاهى سالیان با هم بماندند
به نیکى کام دل یکسر براندند
مهار عمر خود چندان کشیدند
که فرزنان فرزندان بدیدند

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول


پرش به انجمن:



زمان کنونی: Sunday 12 July 2020, 20:03