خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
آیا تبلیغات در اینستاگرام براتون کارآمد بوده؟
زهرا نعیمی مهسا نوری صفت 1 5
مختصر و مفید درباره‌ی زبان چینی
javadreza javadreza 0 14
دوستان آواکسی هر وقت وارد سایت آواکس شدی یه جمله اینجا بنویس.
rapr jarahezibaiir 736 82839
درب فلزی لیزری بزرگمهرمشهد
sale1050 sale1050 0 14
آلاچیق فلزی و کاربری ان
sale1050 sale1050 0 14
روش صحیح نگهداری ساندویچ پانل قبل از نصب
sale1050 sale1050 0 14
سازه های شطرنجی ،تنوع رنگ در سازه های شطرنجی ،
sale1050 sale1050 0 14
چند ایده برای پوشش استخر
sale1050 sale1050 0 14
با تزریق چربی ، اندازه سینه چقدر تغییر میکند؟
jarahezibai jarahezibai 0 19
لحظات بعد از جراحی پلک چگونه است؟
jarahezibai jarahezibai 0 16
سئو سایت :افزایش ترافیک چه اثری در سئو دارد
toniyo isfahan9819 46 2755
علايم علاقه مندي زنان به مردان
atefe hamidreza19 2 7941
بزرگ کردن سینه با تزریق چربی در سینه‌ها
jarahezibai jarahezibai 0 18
جراحی پلک در کجا انجام می شود؟
jarahezibai jarahezibai 0 21
تفاوت هاست لینوکس و ویندوز در چیست و کدامیک بهتر است
webpouyanii webpouyanii 0 17
پک جامع سورس چندین سایت سازمانی و شرکتی و...
rashvandmoosa rashvandmoosa 0 18
انگیزه اغلب زنان از جراحی سینه چیست؟
jarahezibai jarahezibai 0 19
نحوه عمل جراحی پلک پایین چگونه است؟
jarahezibai jarahezibai 0 20
چگونه بفهمم آیفون من آسیب دیده است؟
saragholipoor saragholipoor 0 20
چگونه یک تعمیرکار موبایل حرفه‌ای شویم؟
saragholipoor saragholipoor 0 21
چگونه یک دوربین مداربسته مناسب انتخاب کنیم
saragholipoor saragholipoor 0 18
چگونه چند کامپیوتر را با مودم adsl شبکه کنیم
saragholipoor saragholipoor 0 17
کامپیوتر خود را تعمیر کنید…
saragholipoor saragholipoor 0 21
اشكالات پرينتر خود را چگونه برطرف كنيم؟
saragholipoor saragholipoor 0 21
قصه گویی خلاق برای کودکان، چه تأثیری دارد؟
saragholipoor saragholipoor 0 18
پرورش خلاقیت کودکان با قصه گویی
saragholipoor saragholipoor 0 29
رينگتون موبايل شما چيست؟
mr.Pedram hamidreza19 6 2771
دختران آهن پرست، پسران مانکن پسند
sama hamidreza19 3 983
آقايون از خانم ها چه مي خواهند؟
dusky hamidreza19 5 3040
گرافیک و عکاسی
sale5005s sale5005s 0 24
اغلب متقاضیان جراحی سینه چه اندازه ای را برای سینه های خود میپسندند؟
jarahezibai jarahezibai 0 27
مرحله آخر جراحی پلک
jarahezibai jarahezibai 0 23
مرحله سوم انجام جراحی پلک
jarahezibai jarahezibai 0 29
نحوه عمل جراحی پلک بالا و جراحی افتادگی پلک بالا مرحله اول و دوم
jarahezibai jarahezibai 0 32
برزگ کردن سینه با جراحی یا کرم موضعی؟
jarahezibai jarahezibai 0 35
نحوه عمل جراحی پلک و افتادگی پلک
jarahezibai jarahezibai 0 38
سایز مناسب برای فروش نایلون حبابدار
lemonn lemonn 0 34
میانگین قیمت ورق کامپوزیت و تاریخچه این ورقه ها
lemonn lemonn 0 31
نکاتی در انتخاب سرویس خواب 2 نفره
lemonn lemonn 0 28
برترین کاربرد های دستگاه قطعه شویی
lemonn lemonn 0 29

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)زمان کنونی: Tuesday 22 October 2019, 12:54
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moonlover
آخرین ارسال: tttaji
پاسخ: 113
بازدید: 14508
 
امتیاز دهید:
  • 13 رأی - میانگین امیتازات : 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
Monday 13 September 2010, 22:52 (آخرین ویرایش در این ارسال: Wednesday 07 August 2013 06:55 ، توسط moonlover.)
ارسال: #11
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
گفتاراندر زادن ویس از مادر



جهان را رنگ و شکل بیشمارست
خرد را بافرینش کارزارست
زمانه بندها داند نهادن
که نتواند خرد آن را گشادن
نگر کاین دام طرفه چون نهادست
که چونان خسروى دروى فتادست
هوا را در دلش چونان بیاراست
که نازاده عروسى را همى خواست
خرد این راز را بر وى بگشاد
که از مادر بلاى وى همى راز
چو این دو نامور پیمان بکردند
درستى را به هم سوگند خوردند
نگر چنین شگفت آمد ازیشان
کجا بستند بر ناموده پیمان
زمانه دستبرد خویش بننود
شگفتى بر شگفتى بر بیفرود
برین پیمان فراوان سال بگذشت
ز دلها یاد این احوال بگذشت
درخت خشک بوده تر شد از سر
گل صد برگ و نسرین آمدش بر
به پیرى بارور شد شهربانو
تو گفتى در صدف افتاد لولو
یکى لولو که چون نُه مه بر آمد
ازو تابنده ماهى دیگر آمد
نه مادر بود گفتى مشروقى بود
کزو خورشید تابان روى بننود
یکى دختر که چون آمد ز مادر
شب دیجور را بزدود چون خور
که ومه را سخنها بود یکسان
که یارب صورتى باشد بدین سان
همه در روى خیره بماندند
به نام او را خجسته ویس خواندند
همان ساعت که از مادر فرو زاد
مرُو را مادرش با دایگان داد
به خوازان برد او را دایگانش
که آنجا بود جاى و خان و مانش
ز دیبا کرد و از گوهر همه ساز
بپرورد آن نیازى را به صد ناز
به مشک و عنبر و کافور و سنبل
به آب بید و مُرد و نرگس و گل
به خزّ و قاقم و سنور و سنجاب
به زیورهاى نغز و درّ خوشاب
به بسترهاى دیبا و حواصل
بفروردش به ناز و کامهء دل
خورشها پاک و جان افزاى و نوشین
چو پوششهاى نغز و خوب و رنگین
چو قامت بر کشید آن سرو آزاد
که بودش تن زسیم و دل ز پولاد
خرد از روى او خیره بماندى
ندانستى که آن بت را چه خواندى
گهى گفتى که این باغ بهارست
که در وى لالهاى آبدارست
بنفشه زلف و نرگس چشمکانست
چو نسرین عارض و لاله رخانست
گهى گفتى که این باغ خزانست
که درسى میوهاى مهرگانست
سیه زلفینش انگور به بارست
ز نخ سیب و دو پستانش دونارست
گهى گفتى که این گنج شهانست
که در وى آرزوهاى جهانست
رخشى دیبا و اندمش حریرست
دو زلفش غالیه گیسو عبیرست
تنش سیمست و لب یاقوت نابست
همان دندان او درّ خوشابست
گهى گفتى که این باغ بهشتست
که یزدانش ز نور خود سرشتست
تنش آبست و شیر و مى رخانش
همیدون انگبینست آن لبانش
روا بود ار خرد زو خیره گشتى
کجا چشم فلک زو تیره گشتى
دو رخسارش بهار دلبرى بود
دو دیدارش هلاک صابرى بود
به چهره آفتاب نیکوان بود
به غمزه اوستاد جادوان بود
چو شاه روم بود آن روى نیکوش
دو زلفش پیش او چون دوسیه پوش
چو شاه زنگ بودش جعد پیچان
دو رخ پیشش چو دو شمع فروزان
چو ابر تیره زلف تابدارش
به ابر اندر چو زهره گوشوارش
ده انگشتى چه ده ماسورهء عاج
به سر هر یکى را فندقى تاج
نشانده عقد او را در بر زر
به سان آب بفشرده بر آذر
چو ماه نو برو گسترده پروین
چو طوق افگنده اندر سر و سیمین
جمال حور بودش طبع جادو
سرین گور بودش چشم آهو
لب و زلفینش را دو گونه باران
شکر بار این بدى و مشکبار آن
تو گفتى فتنه را کردند صورت
بدان تا دل کند از خلق غارت
و یا چرخ فلک هر زیب کش بود
بران بالا و آن رخسار بننود
چنین پرورد او را دایگانش
به پروردن همى بسپرد جانش
به دایه بود رامین هم به خوزان
همیدون دایگان بر جانش لرزان
به هم بودند آنجا ویس و رامین
چو در یک باغ آذر گون و نسرین
به هم رُستند آنجا دو نیازى
به هم بودند روز و شب به بازى
که دانست و کرا آمد گمانى
که حکم هر دو چونست آسمانى
چه خواهد کرد با ایشان زمانه
در آن کردار چون دارد بهانه
هنوز ایشان ز مادرشان نزاده
نه تخم هر دو در بوم او فتاده
قصا پإردإخته بود از کار ایشان
نبشته یک به یک کردار ایشان
قصاى آسمان دیگر نگشتى
به زور و چاره زیشان بر نگشتى
چو بر خواند کسى این داستان را
بداند عیبهاى این جهان را
نباید سرزنش کردن بدیشان
که راه حکم یزدان بست نتوان

با دو تن , با دو مــــرد ؛
عشق ِ من { نــــا
بــــ } میشود.. 6 8
نقل قول
Monday 13 September 2010, 22:55 (آخرین ویرایش در این ارسال: Wednesday 07 August 2013 06:55 ، توسط moonlover.)
ارسال: #12
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
نامه نوشتن دایه نزد شهرو و کس فرستادن شهرو به صلب ویس



چو قدّ ویس بت پیکر چنان شد
که همبالاى سرو بوستان شد
شد آگنده بلورین بازوانش
چو یازنده کمند گیسوانش
سر زلفش به گل بر سایه گسترد
به ناز دل نیازى را بپرورد
پراگنده شده در شهر نامش
ز دایه نامه اى شد نزد مامش
به نامه سرزنش کرده فراوان
که چون تو نیست بد مهتى به گیهان
نه بر فرزند جانت مهربانست
نه بر آن کس که وى را دایگانست
نه فرزند نیازى را نوازى
نه بر دیدار او یک روز نازى
به من دادى ورا آنگه که زادى
سزاى دخترت چیزى ندادى
کنون بر رُست پیش من به صدناز
به پرواز اندر آمد بچهء باز
همى ترسم که گر پرواز گیرد
به کام خود یکى انباز گیرد
بپروردم ورا چونانکه بایست
به هر رنگى و هر بویى که شایست
به دیباها و زیورهاى بسیار
ز رخت و طبل هر بزاز و عطار
همى نپسندد اکنون آنچه ماراست
و گر چه گونه گونه خزّ و دیباست
چو بیند جامهاى سخت نیکو
بگویدهر یکى را چند آهو
که زردست این سزاى نابکاران
کبودست این سزاى سوکواران
سفیدست این سزاى گنده پیران
دو رنگست این سزاوار دبیران
چو بر خیزد ز خواب بامدادى
ز من خواهد حریر استاربادى
چون باشد روز را هنگام پیشین
ز من خواهد پرند بهمن چین
شبانگه خواهدم دو رویه دیبا
ندیمان از پرى رویان زیبا
کم از هشتاد زن پیشش نبایند
که کمتر زین ندیمى را نشایند
هر آن گاهى که با ایشان خورد نان
همه زرّینه خواهد کاسى و خوان
اگر روزست و گر شب گاه و بیگاه
کنیزک خواهد اندر پیش پنجاه
کمرها بسته افست بر نهاده
پرستش را به پیشش ایستاده
که من زین بیش او را بر نتابم
همان چیزى که مى خواهد نیابم
که باشم من که دارم رخت شاهان
به کام خویش و کام نیک خواهان
چو این نامه بخوانى هر چه زوتر
بکن تدبیر شهر آراى دختر
ز صد انگشت ناید کار یک سر
نه از سیصد ستاره نور یک خور
چو آمد نامهء دایه به شهرو
به نامه در سخنها دید نیکو
به نیکى یافت آگاهى ز دختر
که هم رویش نکو بود و هم اختر
به مژده پیک او را تاج زر داد
بجز تاجش بسى زرّ و گهر داد
چنان کردش ز بس دینار و گوهر
که بودى زاد بر زادش توانگر
پس آنگه چون بود شاهانه آیین
فرستادش فراوان مهد زرّین
به پیش مهدش اندر خادمانى
به بالا هر یکى چون نردبانى
شدند از راه سوى ویس شادان
ز خوزان آوریدندش به همدان
چو مادر دید روى دخترش را
سهى بالا و نیکو پیکرش را
خجسته نام یزدان را فرو خواند
بسى زرّ و بسى گوهر بر افشاند
چو او را پیش خود بر گاه بشناخت
رخش از ماه تابان باز نشناخت
گل رخسار گانش را بیاراست
بنفشه زلفکانش را بپیراست
عبیر و مشکش اندر گیسوان کرد
ز گوهر یاره اندر بازوان کرد
به دیباهاى زربفتش بسر افروخت
بخور عود و مشکش زیر بر سوخت
چنان کرد آن نگار دلستان را
که باد نوبهارى بوستان را
چنان اراست آن ماه زمین را
که مانى صورت ارژنگ چین را
چنان بنگشاشت آن زیبا صنم را
که نقاشان چین باغ ارم را
چنان بایسته کرد آن بافرین را
که در فردوس رصوان حور عین را
اگر چه صورتى باشد بى آهو
به چشم هر که بیند سخت نیکو
چو آرایش کنند او را فراوان
به زرّ و گوهر و دیباى الوان
شود بى شکّ ز آرایش نکوتر
چنان کز گونه گردد سرخ تر زر

با دو تن , با دو مــــرد ؛
عشق ِ من { نــــا
بــــ } میشود.. 6 8
نقل قول
Monday 13 September 2010, 22:58 (آخرین ویرایش در این ارسال: Wednesday 07 August 2013 06:55 ، توسط moonlover.)
ارسال: #13
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
دادن شهرو ویس را به ویرو و مراد نیافتن هر دو



چو مادر دید ویس دلستان را
به گونه خوار کرده گلستان را
بدو گفت اى همه خوبى و فرهنگ
جهان را از تو پیرایه ست و اورنگ
ترا خسرو پدر بانوت مادر
ندانم در خورت شویى به کضور
چو در گیتى ترا همسر ندانم
به ناهمسرت دادن چون توانم
در ایران نیست جفتى با تو همسر
مگر ویرو که هستت خود برادر
تو او را جفت باش و دوده بفروز
وزین پیوند فرّخ کن مرا روز
زن ویرو بود شایسته خواهر
عروس من بود بایسته دختر
ازان خوشتر نباشد روزگارم
که ارزانى به ارزانى سپارم
چو بشنید این سخن ویسه ز مادر
شد از بس شرم رویش چون مُعصفر
بجنیدش به دل بر مهربانى
ننود از خامشى همداستانى
نگفت از نیک و بد بر روى مادر
که بود اندر دلش مهر برادر
دلش از مهربانى شادمان شد
فروزان همچو ماه آسمان شد
به رنگى مى شدى هر دم عذارش
به رو افتاده زلف تابدارش
بدانست از دلش مادر همانگاه
که آمد دخترش را خامشى راه
کجا او بود پیر کار دیده
بد و نیک جهان بسیار دیده
به بُرنایى همان حال آه
همان خاموش او را نیز بوده
چو دید از مهر دختر را نکو راى
بخواند اخترشناسان را ز هر جاى
بپرسید از شمار آسمانى
کزو کى سود باشد کى زیانى
از اختر کى بود روز گزیده
بد بهرام و کیوان زو بریده
که بیند دخترش شوى و پسر زن
که بهتر آن ز هر شوى این ز هر زن
همه اختر شناسان زیج بردند
شمار اختران یک یک بکردند
چو گردشهاى گردون را بدیدند
ز آذر ماه روزى بر گزیدند
کجا آنگه و ز گشت روزگاران
در آذر ماه بودى نوبهاران
چو آذر ماه روز دى در آمد
همان از روز شش ساعت بر آمد
به ایوان کیانى رفت شهرو
گرفته دست ویس و دست ویرو
بسى کرد آفرین بر پاک دادار
چو بر دیو دژم نفرین بسیار
سروشان را به نام نیک بستود
نیایشهاى بى اندازه بننود
پس آنگه گفت با هر دو گرامى
شما را باد ناز و شاد کامى
نباید زیور و چیزى دلاراى
برادر را و خواهر را به یک جاى
به نامه مُهر موبد هم نباید
گوا گر کس نباشد نیز شاید
گواتان بس بود دادار داور
سروش و ماه و مهر و چرخ و اختر
پس آنگه دست ایشان را به هم داد
بسى کرد آفرین بر هر دوان یاد
که شال و ماهتان از خرّمى باد
همیشه کارتان از مردمى باد
به نیکى یکدگر را یار باشید
وزین پیوند بر خوردار باشید
بمانید اندرین پیوند جاوید
فروزنده به هم چون ماه و خورشید

با دو تن , با دو مــــرد ؛
عشق ِ من { نــــا
بــــ } میشود.. 6 8
نقل قول
Monday 13 September 2010, 23:06 (آخرین ویرایش در این ارسال: Wednesday 07 August 2013 06:54 ، توسط moonlover.)
ارسال: #14
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
آمدن زرد پیش شهرو به رسولى



چو بد فرجام خواهد بد یکى کار
هم از آغاز او آید پدیدار
چو خواهد بود سال بد به کیهان
پدید آیدش خشکى در زمستان
درختى کاو نباشد راست بالا
چو بر روید شود کژّیش پیدا
چو خواهد بود بر شاخ اندکى بار
به نوروزان بود بر گلش دیدار
چو تیر از زه بخواهد تافتن سر
پدید آید در آهنگ کمانور
همیدون کار ماه دل افروز
پدید آورد ناخوبى همان روز
کجا چون آفرین بر خواند شهرو
نهادش دست او در دست ویرو
همى کردند ساز میهمانى
در آن ایوان و کاخ خسروانى
ز دریا دود رنگ ابرى بر آمد
به روز پاک ناگه شب در آمد
نه ابرست آن تو هفتى تند بادست
کجا در کوه خاکستر فتادست
ز راه اندر پدید آمد سوارى
چو کوه ویژه زیرش راهوارى
سیا اسپ و کبودش جامه و زین
سوارش را همیدون جامه چونین
قبا و موزه و رانین و دستار
به رنگ نیل کرده بود هنوار
جلال و مطرف و مهد و عمارى
به گونه چون بنفشهء جویبارى
بدین سان اسپ و ساز و جامهء مرد
چو نیلوفر کبود و نام او زرد
رسول شاه و دستور و برادر
هم او و هم نوندش کوه پیکر
ز رنج راه کرده لعل گون چشم
گره بسته جبینش را بس خشم
چو شیرى در بیابان گور جویان
و یا گرگى سوى نخچیر پویان
به دست اندر گرفته نامهء شاخ
ز بویش عنبرین گشته همه راه
کجا نامه حریرى بُد نبشته
به مشک و عنبر و مى در سرشته
سخنها گفته اندر نامه شیرین
به عنوانش نهاده مُهر زرین
چو زرد آمد سوى درگاه ویرو
به پشت اسپ شد تا پیش شهرو
نمازش برد و پوزش خواست بسیار
که پیشت آمدم بر پشت رهوار
کجا فرمان شاهنشه چنینست
مرا فرمان او همتاى دینست
مرا فرمان چنان آمد ز خسرو
که روز و شب میاساى و همى رو
به راه اندر شتاب تو چنان باد
که گردت را نیابد در جهان باد
چنان باید که رانى باره بشتاب
به پشت باره جویى خوردن و خواب
همى تا باز مرو آیى ازین راه
نیاساى ز رفتن گاه و بیگاه
به راه اندر نه خسبى نه نشینى
ز پشت باره شهرو را ببینى
رسانى نامه چون پاسخ بیابى
عنان باره سوى مرو تابى
پس آنگه گفت با خورشید حوران
سلامت باد بسیار از خُسوران
درودت باد شهرو از شهنشاه
ز داماد نکو بخت و نکوخواه
درودت با بسى پذرفتگارى
به شاخّى و مهّى و کامگارى
پذیرشهاى او کردش همه یاد
پس آنگه نامهء خسرو بدو داد
چو شهرو نامه بگشاد و فرو خواند
چو پى کرده خرى در گل فرو ماند
کجا در نامه بسیارى صشن یافت
همان نو کرده پیمان کهن یافت
سر نامه به نام دادگر بود
خدایى کاو همیشه داد فرمود
دو گیتى را نهاد از راستى کرد
به یک موى اندران کژّى نیاورد
چنان کز راستى گیتى بیاراست
ز مردم نیز داد و راستى خواست
کسى کز راستى جوید فزونى
کند پیروزى او را رهننونى
به گیتى کیمیا جز راستى نیست
که عزّ راستى را کاستى نیست
من از تو راستى خواهم که جویى
همیشه راستى ورزى و گویى
تو خود دانى ما با هم چه گفتیم
به پیمان دست یکدیگر گرفتیم
به مهر و دوستى پیوند کردیم
وزان پس هردوان سوگند خوردیم
کنون سوگند و پیمان را بفرموش
بجا آور وفا در راستى کوش
به من تو ویس را آنگاه دادى
که تا سى سال دیگر دخت زادى
چو من بودم ترا شایسته داماد
به بخت من خدا این دخترت داد
به بخت من بزادى روز پیرى
چو سروى بار او گلنار و خیرى
بدین دختر که زادى سخت شادم
به درویشان فراوان چیز دادم
کجا یزدان امیدم را وفا کرد
بدین پیوند کامم را رواکرد
کنون کان ماه را یزدان به من داد
نخواهم کاو بود در ماه آباد
که آنجا پیر و بر ناشاد خوارند
همه کنغالگى را جان سپارند
جوانان بیشتر زن باره باشند
در آن زن بارگى پر چاره باشد
همیشه زن فریبى پیشه دارند
ز رعنایى همین اندیشه دارند
مباد آن زن که بیند روى ایشان
که گیرد ناستوده خوى ایشان
زنان نازک دلند و سست رایند

هر خو چون بر آرى شان بر آیند
زنان گفتار مردان راست دارند
به گفت خوش تن ایشان را سپارند
زن ارچه زیرک و هشیار باشد
زبون مرد خوش گفتار باشد
بلاى زن دران باشد که گویى
تو چون مه روشنى چون خور نکویى
ز عشقت من نژند و بى قرارم
ز درد و زارى تو جان سپارم
به زارى روز و شب فریاد خوانم
چو دیوانه به دشت و که دوانم
اگر رحمت نیارى من بمیرم
بدان گیتى ترا دامن بگیرم
ز من مستان به بى مهرى روانم
که چون تو مردمم چون تو جوانم
زن ارچه خسروست ار پادشایى
ز گر خود زاهدست ار پارسایى
بدین گفتار شیرین رام گردد
نیندیشد کزان بد نام گردد
اگر چه ویسه به آهو و پاکست
مرا زین روى دل اندیشناکست
مدار او را به بوم ماه آباد
سوى مروش گُسى کن با دل شاد
مبر انده زبهر زرّ و گوهر
که ما را او همى باید نه زیور
مرا پیرایه و زیور بسى هست
سزاتر زو به گنج من کسى هست؟
من او را روز و شب در ناز دارم
کلید گنجها او را سپارم
دل اندر مهر آن بت روى بندم
هر آنچه او پسندد من پسندم
فرستم زى تو چندان زرّ و گوهر
که گر خواهى کنى شهرى پراز زر
ترا دارم چو جان خویشتان شاد
زمین ماه را بى بیم و آزار
بدارم نیز ویرو را چو فرزند
کنم با وى ز تخم خویش پیوند
جنان نامى کنم آن خاندان را
که نامش یاد باشد جاودان را
چو شهرو خواند مشکین نامهء شاه
چنان شد کش نبود از گیتى آگاه
ز شرم شاه گشت آزردهء خویش
دلش پیچان شده از کردهء خویش
فرو افگنده سر چون شرمساران
همى پیچید چون زنهار خواران
هم از شاه و هم از دادار ترسان
که بشکست این همه سوگند و پیمان
بلى چونین بُوّد زنهار خوارى
گهى بیم آورد گه شرمسارى
چنان چون بود شهرو دلشکسته
لب از گفتار بسته دم گسسته
مرو را دید ویس ماه پیکر
ز شرم و بیم گشته چون مُعصفر
برو زد بانگ و گفتا چه رسیدت
که هوش و گونه از تن برپریدت
ز هنجار خرد دور او فتادى
چو رفتى دخت نازاده بدادى
خرد کردار چونین کى پسندد
روا باشد که هر کس بر تو خندد
پس آنگه گفت با زرد پیمبر
چه نامى وز که دارى تخم و گوهر
جوابش داد کز کسهاى شاهم
به درگاهش ز پیشان سپاهم
چو با لشکر بچنبد نامور شاه
من او را پیشرو باشم به هر راه
هر آن کارى که باشد نام بُردار
شهنشه مر مرا فرماید آن کار
چو رازى باشدش با من بگوید
ز من تدبیر خواهد راى جوید
به هر کارى بدو دمساز باشم
به هر سرّى بدو همراز باشم
همیشه سرخ روى و خویش کامم
سیه اسپم چنین و زرد نامم
چو بشنود آن نگارین پاسخ زرد
به گرمى و به خنده پاسخش کرد
که زردا زرد باد آن کت فرساد
بدین فرزانگى و دانش و داد
به مرو اندر شما را باشد آیین
چنین ناخوب و رسوا و بنفرین
که زن خواهد از آنجا کش بود شو
ز پاکى شو و زن هر دو بى آهو
نبینى این همه آسوب مهمان
رسیده بانگ خنیاگر به کیوان
به بت رویان شهر و نامداران
سرا آراسته چون نوبهاران
به زیورها و گوهرهاى شهوار
طرایفها و دیباهاى زرکار
مهان نامى از هر شهر و کضور
یلان جنگى از هر مرز و گوهر
بتان ماهرویاز هر شبستان
گلان مشک موى از هر گلستان
به رنگ و روى جامه دلفروزان
ز بوى اسپر غم و از عود سوزان
به فریاد آمده دل زیر هر بر
ستوهى یافته هر مغز در سر
نشط هر کسى با همنشینى
زبان هر کسى با آفرینى
که جاوید این سرا آراسته باد
پر از شادى و ناز و خواسته باد
درُو خرّم ویوکان و خُسوران
عروسان دختران داماد پوران
کنون کاین بزم دامادى بدیدى
سرود و آفرین هر دو شنیدى
عنان بارهء شبرنگ برتاب
شتابان رو به ره چون تیر پرتاب
بدین امّید مسپر دیگر این راه
که باشد دست امّید تو کوتاه
به نامه بیش از این ما را مترسان
که داریم این سخن با باد یکسان
مکن ایدر درنگ و راه بر گیر
که ویرو هم کنون آید ز نخچیر
ز من آزرده گردد وز تو کیندار
برو تا خود نه کین باشد نه آزار
ولیکن بر پیام من به موبد
بگو چون تو نباشد هیچ بخرد
بسى گاهست خیلى روزگارست
که نادانیت بر ما آشکارست
ز پیرى مغزت آهومند گشتست
ز گیتى روزگارت در گذشتست
ترا گر هیچ دانش یار بودى
زبانت را نه این گفتار بودى
نجستى زین جهان جفت جوان را
ولیکن توشه جستى آن جهان را
مرا جفت و برادر هر دو ویروست
همیدون مادرم شایسته شهروست
دلم زین خرّم و زان شاد باشد
ز مرو و موبدم کى یاد باشد
مرا تا هست ویرو در شبستان
نباشد سوى مروم هیچ دستان
چو دارم سرو گوهر بار در بر
چرا جویم چنان خشک و بى بر
کسى را در غریبى دل شکیباست
که اندر خانه کار او نه زیباست
مرا چون دیده شایستست مادر
چو جان پاک بایسته برادر
بسازم با برادر چون مى و شیر
نخواهم در غریبى موبد پیر
جوانى را به پیرى چون کنم باز
ملا گویم ندارم در دل این راز
چو زرد از ویس این گفتار بشنید
عنان بارهء شبگون بپیچید
همى رفت و نبود او هیچ آگاه
که در پیشش همى راهست یا چاهپ
چنان بى سایه شد چونان بى آزرم
که بر چشمش جهان تارى شد از شرم
همى تا او ز مرو آمد سوى ماه
نیاسودى ز اندیشه دل شاه
همى گفتى که زرد اکنون کجا شد
چنین دیر آمدنش از مه چرا شد
به بوم ماه وى را نیست دشمن
که یارد دشمنانى کرد بامن
نه قارن کرد یارد شوى شهرو
نه آن مهتر پسر کش نام ویرو
چه کار افتاد گویى زرد ما را
که افزون کرد راهش درد ما را
مگر دُژخیم ویسه دُژ پسندست
که ما را اینچنین در غم فکندست
دل سنگین به بوم ماه بنهاد
همى ناید به بوم مرو آباد
همى گفتى چنین با خویشتن شاه
دو چشمش دیدبان گشته سوى راه
که ناگاهى پدید آمد یکى گرد
به گرد اندر گرازان نامور زرد
بسان پیل مست از بند جسته
ز خشم پیلبانان دلش خسته
ز بس کینه نداند به ز بتر
بود هامون و کوهش هر دو یکسر
ز کین جویى شده چونان بى آزرم
که در چشمش جهان تارى بد از شرم
چو زرد آمد چنین آشفته از راه
ز گرد راه شد پیش شهنشاه
هنوز از رنج رویش بد پر آژنگ
نگردانیده پاى از پشت شبرنگ
شهنشه گفت زردا شاد بادى
به نیکى دوستان را یاد بادى
بگو چون آمدى از ماه آباد
نه شادى از پیام خویش یا شاد
رواکام آمدى یا نرواکام
ازین هر دو کدامین بر نهم نام
جوابش داد زرد از پشت باره
به بخت شاه شادم هامواره
ازین راه آمدستم نرواکام
پس او داند که چونم بر نهد نام
پس آنگه از تگاور شد پیاده
میان بسته زبان و لب گشاده
نهاد آن روى گرد آلود بر خاک
ابر شاه آفرین کرد از دل پاک
بگفتش جاودان پیروزگر باش
همیشه نام جوى و نامور باش
به پیروزى مهى و مهر ورزى
جهان را هم مهى کن تو که ارزى
چنانست باد در دولت بلندى
که چون جمشید دیوان را ببندى
صچنانت باد اورنگ کیانى
که تاج فخر بر کیوان رسانىص
ترا بادا ز شاهى نیکبختى
زمین ماه را تنگّى و سختى
زمین ماه یکسر باد ویران
شده مأواگه گرگان و شیران
زمین ماه بادا تا یکى ماه
شده شمشیر و آتش را چراگاه
صهمه بادش پر آتش ابر بى آب
ز دردش آفتاب از مرگ مهتابس
زمین ماه را دیدم چو فرخار
پر از پیرایه و دیباى شهوار
به شهر اندر سراسر بسته آیین
ز بس پیرایه چون بتخانهء چین
زن و مردش نشسته در خورگاه
خورگاه از بتان پر اختر و ماه
زمین از رنگ چون باغ بهارى
فروزان همچو لالهء رودبارى
بسى ساز عروسى کرده شهرو
عروسش ویسه و داماد ویرو
ز دامادیش با شه نیست جز نام
کس دیگر همى یابد ازُو کام
ازین شد روى من هم گونهء بُرد
تو کندى جوى آبش دیگرى برد
به تو داده زن از تو چون ستانند
مگر ایشان که ارز تو ندانند
که و مِه راست باشد نزد نادان
چو روز و شب به چشم کور یکسان
نه با آن کرده اند این ناسزا کار
که پاداشى ندارى شان سزاوار
ولیکن تا بدیشان بد رسیدن
همى باید به چشم این روز دیدن
کجا ویروست آنجا مهتر رزم
ز نادانى به زور خویش در بزم
لقب کردست روحا خویشتن را
به دل در راه داده اهرمن را
به نام او را همه کس شاه خوانند
جز او شاه دگر باشد ندانند
ترا نز شهریاران مى شمارند
گوهرى خود به مردت مى ندارند
گوهرى موبدت خوانند و دستور
چو خوانندت گوهرى موبد درو
کنون گفتم هر آنچه دیده ام من
سخنهایى که آن بشنیده ام من
ترا بادا بزرگى بر شهانى
که بر شاهان گیتى کامرانى

با دو تن , با دو مــــرد ؛
عشق ِ من { نــــا
بــــ } میشود.. 6 8
نقل قول
Monday 13 September 2010, 23:13 (آخرین ویرایش در این ارسال: Wednesday 07 August 2013 06:54 ، توسط moonlover.)
ارسال: #15
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
خبردار شدن موبد از خواستن ویرو ویس را و رفتن به جنگ



چو داد آن آگاهى مر شاه را زرد
رخان از خشم شد مر شاه را زرد
رخى کز سرخیش گفتى نبیدست
بدان سان که گفتى شنبلیدست
زبس خوى کز سر و رویش همى تاخت
تنش گفتى ز تاب خشم بگداخت
زبس کینه همى لرزید چون بید
چو در آب رونده عکس خورشید
بپرسید از برادر کاین تو دیدى
به چشم خویش یا جایى شنیدى
مرا آن گوى کش تو دیده باشى
نه آن کز دیگرى بشنیده باشى
خبر هر گز نه مانند عیانست
یقین دل نه همتاى گمانست
بیفگن مرمرا ز دل گمانى
مرا آن گو که تو دیدى عیانى
برادر گفت شاها من نه آنم
که چیزى با تو گویم کش ندانم
به چشم خویش دیدم هر چه گفتم
شنیده نیز بسیارى نهفتم
ازین پیشم چو مادر بود شهرو
مرا همچون برادر بود ویرو
کنون هر گز نخواهن شان که بینم
که از بهر تو با ایشان به کینم
تن من جان شیرین را نخواهد
اگر در جان من مهرت بکاهد
اگر خواهى خورم صد باره سوگند
به یزدان و به جان تو خداوند
که مهمانى به چشم خویش دیدم
ولیکن زان نه خوردم نه چشیدم
کجا آن سورو آن آراسته بزم
گرانتر بود در چشمم من از رزم
همیدون آن سراى خسروى گاه
به چشم من چو زندان بود و چون چاه
ز بانگ مطربان گشتم بى آرام
نواشان بود در گوشم چو دشنام
من آن گفتم که دیدم پس تو به دان
که تو فرمان دهى من بنده فرمان
چو بشنید این سخن موبد دگر بار
فزون از غم دلش را بار بر بار
گهى چون مار سرخسته بپیچید
گهى چون خم پرشیره بجوشید
بزرگانى که پیش شاه بودند
همه داندان به داندان بر بسودند
که شهرو این چرا یارست کردن
زن شاه را به دیگر کس سپردن
چه زهره بود و ویرو را که مى خواست
زنى را کاو زن شاهنشه ماست
همى گفتند از این پس کام بدخواه
برادر شاه ما از کضور ماه
کنون در خانهء ویروى و قران
ز چشم بد بر آید کام دشمن
چنان گردد جهان بر چشم شهرو
که دشمن تر کسى باشدى ویرو
نه تنها ویس بى ویرو بماند
و یا آن شهر بى شهرو بماند
کجا بسیار جفت و سهر نامى
شود بى جفت و بى شاه گرامى
دمان ابرى که سیل مرگ آرد
به بود ماه تا ماهى ببارد
مندى زد قصا بر هر چه آنجاست
که چیز آن فلان اکنون فلان راست
بر آن کضور بلا پرواز دارد
کجا لشکر که وى را باز دارد
بسا خونا که مى جوشد در اندام
بسا جانا که مى لرزد بى آرام
چو شاهنشه زمانى بود پیچان
دل اندر آتش اندیشه سوزان
دبیرش را همانگه پیش خود خواند
سخنهاى چو زهر از دل بر افشاند
فرستادش به هر راهى سوارى
به هر شهرى که بودش شهریارى
ز شهرو با همه شاهان گله کرد
که بى دین چون شد و زنهار چون خورد
یکایک را به نامه آگهى داد
که خواهم شد به بود ماه آباد
از یشان خواند بهرى را به یارى
ز بهرى خواست مرد کارزارى
ز طبرستان و گرگان و کهستان
ز خوارزم و خراسان و دهستان
ز بوم سند و هند و تبت و چین
ز سغد و حدّ توران تا به ماچین
چنان شد در گهش ز انبوه لشکر
که دشت مرو شد چون دشت محشر

با دو تن , با دو مــــرد ؛
عشق ِ من { نــــا
بــــ } میشود.. 6 8
نقل قول
Monday 13 September 2010, 23:19 (آخرین ویرایش در این ارسال: Wednesday 07 August 2013 06:54 ، توسط moonlover.)
ارسال: #16
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
آگاه شدن ویرو از آمدن موبد بهر جنگ



چو از شاه آگهى آمد به ویرو
که هم زو کینه دارد هم ز شهرو
ز هر شهرى و از هر جایگاهى
همى آمد به درگاهش سپاهى
بدان زن خواستن مر چه مهتر
گزینان و مهان چند کضور
ز آذربایگان و رىّ و گیلان
ز خوزستان و اصطرخ و سپاهان
همه بودند مهمان نزد ویرو
زن و فرزندشان نزدک شهرو
در آن سورو عروسى پنج شش ماه
نشسته شادمان در کضور ماه
چو گشتند آگه از موبد منیکان
که لشکر راند خواهد سوى ایشان
به نامه هر یکى لشکر بخواندند
بسى دیگر ز هر کضور براندند
سپه گرد آمد از هر جاى چندان
که دشت و کوه تنگ آمد برایشان
تو گفتى بود بر دشت نهاوند
ز بس جنگ آوران کوه دماوند
همه آرسته جنگ آورى را
به جان بخریده کین و دوارى را
همه گردان و فرسوده دلیران
به روز زهرهء فیلان و شیران
ز کوه دیلمان چندان پیاده
که گویى کوه سنگند ایستاده
صز دشت تازیان چندان سواران
کجا بودند پیش از قطر بارانص
پس آنگه سالخورده شیر گیران
هنرمندان و رزم آراى پیران
پس و پیش سپه دیدار کرده
به هر جایى یکى سالار کرده
همیدون راست و چپ شاهانیان را
سپرده آه جنگیان را
وزان سو شاه موبد هم بدین سان
سپاه آراست همچون باغ نیسان
سپاهى را پس و پیش و چپ و راست
به گردان و هنرجویان بیاراست
چو آمد با سپاه از مرو بیرون
زمین گفتى روان شد همچو جیهون
زبس آواز کوس و نالهء ناى
همى برخواست گویى گیتى از جاى
همى رفت از زمین آسمان گرد
تو گفتى خاک با مه راز مى کرد
و یا دیوان به گردون بر دویدند
که گفتار سروشان مى شنیدند
به گرد اندر چنان بودند لشکر
که در میغ تنگ تابنده اختر
همى آمد یکى سیل از خراسان
که مه بر آسمان زو بسد ترسان
نه سیل آب و باران هوا بود
که سیل شیر تند و اژدها بود
چنان آمد همى لشکر به انبوه
که کُه را دشت کرد و دشت را کوه
همى مآمد چنین تا کضور ماه
هم آشفته سپه هم کینه ور شاه
دو لشکر یکدگر را شد برابر
چو دریاى دمان از باد صرصر
میان آن یکى پر تیغ برّان
کنار این یکى پر شیر غران

با دو تن , با دو مــــرد ؛
عشق ِ من { نــــا
بــــ } میشود.. 6 8
نقل قول
Wednesday 07 August 2013, 06:56
ارسال: #17
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
تاپیک منطبق با سیستم جدید شد و به بخش اشعار شاعران منتقل گشت

با دو تن , با دو مــــرد ؛
عشق ِ من { نــــا
بــــ } میشود.. 6 8
نقل قول
Tuesday 12 November 2013, 00:44
ارسال: #18
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
اندر صفت جنگ موبد و ویرو


چو از خاور بر آمد اختران شاه
شهى کش مه وزیرست آسمان گاه
دو کوس کین بغرید از دو درگاه
به جنگ آمد دو لشکر پیش دو شاه
نه کوس جنگ بود آن دیو کین بود
که پر کین گشت هرک آن بانگ بشنود
عدیل صور شد ناى دمنده
تبیره مرده را مى کرد زنده
چنان کز بانگ رعد نوبهاران
برون آید بهار از شاخساران
به بنگ کوس کین آمد همیدون
ز لشکر گه بهار جنگ بیرون
به قلب اندر دهل فریاد خوانان
که بشتابید هیچ اى جان ستانان
در آن فریاد صنج او را عدیلى
چو قوالان سرایان با سپیلى
هم آن شیپور بر صد راه نالان
بسان بلبل اندر آبسالان
خروشان گاو دُم با او به یک جا
چو با هم دو سراینده به همتا
ز پیش آنکه بى جان گشت یک تن
همى کرد از شگفتى بوق شیون
به جنگ جنگجویان تیغ رخشان
همى خندید هم بر جان ایشان
صف جوشن وران بر روى صحرا
چو کوه اندر میان موج دریا
به موج اندر دلیران چون نهنگان
به کوه اندر سواران چون پلنگان
همان مردم کجا فرزانه بودند
به دشت جنگ چون دیوانه بو
کجا دیوانه اى باشد به هر باب
که نز آتش بپرهیزد نه از آب
نه از نیزه بترسد نى ز شمشیر
نه از پیلان بیندیشد نه از شیر
در آن صحرا یلان بودند چونین
فداى نام کرده جان شیرین
نترسیدند از مردن گه جنگ
ز نام بد بترسیدند و از ننگ
هوا چون بیشهء دد بود یکسر
ز ببر و شیر و گرگ و خوگ پیکر
چو سر و ستان شده دشت از درفشان
ز دیباى درفشان مه درفشان
فراز هر یکى زرّین یکى مرغ
عقاب و باز با طاووس و سیمرغ
به زیر باز در شیر نکو رنگ
تو گفتى شیر دارد باز در جنگ
پى پیلان و سمّ باد پایان
شده آتش فشانان سنگ سایان
زمین از زیر ایشان شد بر افراز
به گردون رفت و پس آمد از او باز
نبودش جاى بنشستن به گیهان
همى شد در دهان و چشم ایشان
بسا اسپ سیاه و مرد برنا
که گشت از گرد خنگ و پیر سیما
دلاور آمد از بد دل پدیدار
که این با خرّمى بد آن به تیمار
یکى را گونه شد همرنگ دینار
یکى را چهره شد مانند هلنار
چو آمد هر دو لشکر تنگ در هم
ز کین بردند گردان حمله برهم
تو گفتى ناگهان دو کوه پولاد
در آن صحرا به یکدیگر در افتاد
پیمبر شد میان هر دو لشکر
خدنگ چار پرّو خشک سه پر
رسولانى که از دل راه جستند
همى در چشم یا در دل نشستند
به هر خانه که منزلگاه کردند
ز خانه کدخدایش را ببردند
مصاف جنگ و بیم جان چنان شد
که رستاخیز مردم را عیان شد
برادر از برادر گشت بیزار
بجز کردار خود کس را نبد یار
بجس بازو ندیدند ایچ یاور
بجز خنجر ندیدند ایچ داور
هر آن کس را که بازو یاورى کرد
به کام خویش خنجر داورى کرد
تو گفتى جنگیان کارنده گشتند
همه در چشم و دل پولاد کشتند
سخن گویان همه خاموش بودند
چو هشیاران همه بیهوش بودند
کسى نشنید آوازى در آن جاى
مگر آواز کوس و نالهء ناى
گهى اندر زره شد تیغ چون آب
گهى در دیدگان شد تیر چون خواب
گهى رفتى سنان چون عشق در بر
گهى رفتى تبر چون هوش در سر
همى دانست گفتى تیغ خونخوار
که جان در تن کجا بنهاد دادار
بدان راهى کجا تیغ اندرون شد
ز مردم هم بدان ره جان برون شد
چو میغى بود تیغ هندوانى
ازو بارنده سیل ارغوانى
چو شاخ مُرد بر وى برگ گلنر
چو برگ نار بر وى دانهء نار
به رزم اندر چو درزى بود ژوپین
همى جنگ آوران را دوخت برزین
چو بر جان دلیران شد قصا چیر
یکى گور دمنده شد یکى شیر
چو بر رزم دلیران تنگ شد روز
یکى غُرم دونده شد یکى یوز
در آن انبوه گردان و سواران
وز آن شمشیر زخم و تیرباران
گرامى باب ویسه گرد قارن
به زارى کشته شد بر دست دشمن
به گرد قارن از گردان ویرو
صد و سى گرد کشته گشت با او
ز کشته پشته اى شد زعفرانى
ز خون رودى به گردش ارغوانى
تو گفتى چرخ زرین ژاله بارید
به گرد ژاله برگ لاله بارید
چو ویرو دید گردان چنان زار
به گرد قارن اندر کشته بسیار
همه جان بر سر جانش نهاده
به زارى کشته با خوارى فتاده
بگفت آزادگانش را به تندى
که از جنگ آوران زشتست کندى
شما را شرم باد از کردهء خویش
وزین کشته یلان افتاده در پیش
نبیند این همه یاران و خویشان
که دشمن شاد گشت از مرگ ایشان
ز قارن تان نیفزاید همى کین
که ریش پیر او گشتست خونین
بدین زارى بکشتستند شاهى
ز لشکر نیست او را کینه خواهى
فرو شد آفتاب نیک نامى
سیه شد روزگار شادکامى
بترسم کافتاب آسمانى
کنون در باختر گردد نهانى
من از بد خواه او ناخواسته کین
نکرده دشمنانش را بنفرین
همى بینید کامد شب به نزدیک
جهان گردد هم اکنون تنگ و تاریک
شما از بامدادان تا به اکنون
بسى جنگ آورى کردید و افسون
هنوز این پیکر وارون به پایست
هنوز این موبد جادو به جایست
کنون با من زمانى یار باشید
به تندى اژدها کردار باشید
که من زنگ از گهر خواهم زدودن
به کینه رستخیز او را ننودن
جهان را از بدش آزاد کردن
روان قارن از وى شاد کردن
چو ویرو با دلیران این سخن گفت
ز مردى پر دلى را هیچ ننهفت
پس آنگه با پسندیده سواران
ستوده خاصگان و نامداران
ز صفّ خویش بیرون تاخت چون باد
چو آتش در سپاه دشمن افتاد
ز تندى بود همچون سیل طوفان
کجا او را به مردى بست نتوان
سخن آنجا به شمشیر و تبر بود
همیدون بازى گردان به سر بود
نکرد از بُن پدر آزرم فرزند
نه مرد جنگ روى خویش و پیوند
برادر با برادر کینه ور بود
ز کینه دوست از دشمن بتر بود
یکى تریکى از گیتى بر آمد
که پیش از شب رسیدن شب در آمد
در آن دم گشت مردم پاک شبکور
به گرد انبشته شد چشمهء هور
چو اندر گرد شد دیدار بسته
برادر را برادر کرد خسته
پدر فرزند خود را باز نشناخت
به تیغش سر همى از تن بینداخت
سنان نیزه گفتى بابزهن بود
برو بر مرغ مرد تیغ زن بود
خدنگ چار پر همچون درختان
برُسته از دو چشم شوربختان
درخت زندگانى رسته از تن
به پیشش ده گشته خود و جوشن
چو خنجر پرده را تن بدرّید
درخت زندگانى را ببرّید
هوا از نیزه گشته چون نیستان
زمین از خون مردم چون میستان
ز بس گرزو ز بس شمشیر خونبار
جهان پر دود و آتش بود هنوار
تو گفتى همچو باد تند شد مرگ
سر جنگاوران مى ریخت چون برگ
سر جنگاوران چون گوى میدان
چو دست پاى ایشان بود چو گان
یلان را مرگ بر گل خوابنیده
چو سروستان سغد از بن بریده
چو خورشید فلک در باختر شد
چو روى عاشقان همرنگ زر شد
تو گفتى بخت موبد بود خورشید
جهان از فرّ او ببرید امّید
ز شب آن را ستوهى بد به گردون
ز دشمن بود موبد را همیدون
هم آن بینندگان را شد ز دیدار
جهان بر خیل او زیر و زیر گشت
یکى بدبخت و خسته شد به زارى
یکى بدروز و کشته شد به خوارى
میانجى گر نه شب بودى در آن جنگ
نرستى جان شاهنشه از آن ننگ
ننودش تیره شب راه رهایى
ز تریکى بُد او را روشنایى
عنان بر تافت از راه خراسان
کشید از دینور سوى سپاهان
نه ویرو خود مرو را آمد از پس
نه از گردان و سالاران او کس
گمان بودش که شاهنشاه بگریشت
به دام تنگ و رسوایى در آویخت
دگر لشکر به کوهستان نیارد
دگر آزار او جستن نیارد
دگر گون بود ویرو را گمانى
دگر گون بود حکم آسمانى
چو ویرو چیره شد بر شاه شاهان
بدید از بخت کام نیکخواهان
در آمد لشکرى از کوه دیلم
گرفته از سپاهش دشت تارام
سپهدارى که آنجا بود بگریخت
ابا دیلم به کوشش در نیاویخت
کجا دشمنش پر مایه کسى بود
مرو را زان زمین لشکر بسى بود
چو آگه شد از آن بدخواه ویرو
شگفت آمدْش کار چرخ بدخو
که باشد کام و نازش جفت تیمار
چو روز روشنست جفت شب تار
نه بى رنج است او را شادمانى
نه بى مرگست او را زندگانى
بدو در انده از شادى فزونست
دل دانا به دست او زبونست
چو از موبد یکى شادیش بننود
به بدخواه دگر شادیش بربود
سپاهى شد ازُو پویان به راهى
ز دیگر سو فراز آمد سپاهى
هنوزش بود خون آلود خنجر
هنوزش بود گرد آلود پیکر
دگر ره کار جنگ دشمنان ساخت
دگر ره پیکر کینه بر افراخت
دگر ره خنجر پر خون بر آهیخت
به جنگ شاه دیلم جشکر انگیخت
چو ویرو رفت با لشکر بدان راه
ز کارش آگهى آمد بر شاه
شهنشه در زمان از راه برگشت
به راه اندر تو گفتى پرّور گشت
چنان بشتاب لشکر را همى رانگ
که باد اندر هوا زو باز پس پیکر


سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Tuesday 12 November 2013, 00:50
ارسال: #19
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)

آمدن شاه موبد به گوراب به جهت ویس


چو خورشید بتان ویس دلارام
تن خود دید همچون مرغ در دام
به فندق مشک را از سیم بر کند
ز نرگس بر سمن گوهر پراگند
خروشان زان با دایه همى گفت
به زارى نیست در گیتى مرا جفت
ندانم زارى خود با که گویم
ندانمچارهء خویش از که جویم
بدین هنگام فریاد از که خواهم
ز بیداد جهان داد از که خواهم
به ویرو خویشتن را چون رسانم
ز موبد جان خود را چون رهانم
به چه روز و به چه طالع بزادم
که تا زادم به سختى اوفتادم
چرا من جان ندادم پیش قارن
ز پیش از آنکه دیدم کام دشمن
پدر مرد و برادر شد ز من دور
بماندم من چنین ناکام و رنجور
ز بدبختى چه بد دیدم ندانم
چه خواهم دید گر زین پس بمانم
از این بدتر چه باشد مر مرا بد
که ناکام اوفتم در دست موبد
چو بخروشم خروشم نشنود کس
نه در سختى مرا یاور بود کس
بوم تا من زیم حیران و رنجور
به کام دشمنان از دوستان دور
همى گفت آن صنم با دایه چونین
همى بارید بررخ سیل خونین
رسولى آمد از پیش شهنشاه
پیام آورد ازو نزدیک آن ماه
سخنهاى به شیرینى چو شکر
ز نیکویى بدان رخسار در خور
صچنین دادش پیام از شاه شاهان
که دل خرسند کن اى ماه ماهانص
مزن پیلستکین دو دست بر روى
مکن از ماه تابان عنبورین موى
که نتوانى ز بند چرخ جستن
ز نقدیرى که یزدان کرد رستى
نگر تا در دلت نارى گمانى
که کوشى با قصاى آسمانى
اگر خواهد به من دادن ترا بخت
چه سود آید ترا از کوشش سخت
قصا رفت و قلم بنوشت فرمان
ترا جز صبر دیگر نیست درمان
من از بهر توایدر آمدستم
کجا در مهر تو بیدل شدستم
اگر باشى به نیکى مرمرا یار
ترا از من بر آید کام بسیار
کنم با تو به مهر امروز پیمان
کزین پس مان دو سر باشد یکى جان
همه کامى ز خشنودیت جویم
به فرمان تو گویم هر چه گویم
کلید گنجها پیش تو آرم
کم و بیشم به دست تو سپارم
صچنان دارم ترا با زرّ و زیور
که بر روى تورکس آردمه و خور
دل و جان مرا دارو تو باشى
شبستان مرا بانو تو باشى
ز کام تو بیاراید مرا کام
زنام تو بیفرزاید مرا نام
بدین پیمان کنم با تو یکى بند
درستیها به مهر و خط و سوگند
همى تا جان من باشد به تن در
ترا با جان خود دارم برابر

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Tuesday 12 November 2013, 01:01
ارسال: #20
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
جواب دادن ویس رسول شاه موبد را


چو ویس دلبر این پیغام بشنید
تو گفتى زو بسى دشنام بشنید
حریرین جامه را بر تن زدش چاک
بلورین سیه را میک کوفد بى باک
چو او زد چاک بر تن پرنیانش
پدید آمد ز گردن تا میانش
هواى فتنهء عشقى نهیبى
بلاى تن گدازى دلفریبى
حریرى قاقمى خزّى پرندى
خرد بر صبر سوزى خواب بندى
چو جامه چاک زد ماه دو هفته
پدید آورد نسرین شکفته
به نوشین لب جوابى داد چون سنگ
به روى مهر بر زد خنجر جنگ
بدو فگت این پایم بد شنیدم
وزو زهر گزاینده چشیدم
کنون رو موبد فرتوت را گوى
به میدان در میفگن با بلا گوى
مبر زین بیش در امید من رنج
به باد یافه کارى بر مده گنج
صمرا کارى به رایت رهنمایست
بدانستم که رایت تا چه جایستص
نگر تا تو نپندارى که هر گز
مرا زنده به زیر آرى ازین دز
و یا هر گز تو از من شاد باشى
و گر چه جادوى استاد باشى
مرا ویرو خداوندست و شاهست
به بالا سرو و از دیدار ماهست
مرا او مهتر و فرخ برادر
من او را نیز جفت و نیک خوار
در این گیتى به جاى او که بینم
برو بر دیگرى را کى گزینم
تو هر گز کام خویش از من نبینى
و گر خود جاودان اینجا نشینى
کجا من با برادر یار گشتم
ز مهر دیگران بیزار گشتم
مرا تا هست سرو خویش و شمشاد
چرا آرم ز بید دیگران یاد
و گر ویرو مرا بر سر نبودى
مرا مهر تو هم در خور نبودى
تو قارن را بدان زارى بکشتى
نبخضودى بر آن پیر بهشتى
مرا کشته بود باب دلاور
که دارم خود ازو بنیاد و گوهر
کجا اندر خورد پیوند جویى
تو این پیغام یافه چند گویى
من از پیوند جان سیرم بدین درد
کزو تا من زیم غم بایدم خورد
چو ویرو نیست در گیتى مرا کس
ز پیوندم نباشد شاد ازین پس
چو کار وى بدین بنیاد باشد
کسى دیگر ز من چون شاد باشد
و گر با او خورم در مهر زنهار
چه عغر آرم بدان سر پیش دادار
من از دادار ترسم با جوانى
نترسى تو که پیر ناتوانى
بترس ار بخردى از داد داور
کجا این ترس پیران را نکوتر
مرا پیرایه و دیبا و دینار
فراوان است گنج و شهر بسیار
به پیرایه مرا مفریب دیگر
که داد ایزد مرا پیرایه بى مر
مرا تا مرگ قارن یاد باشد
ز پیرایه دلم کى شاد باشد
اگر بفریبدم دیبا و دینار
نباشد بانوى بر من سزاوار
و گر من زین همه پیرایه شادم
نه از پشت پدر باشد نژادم
نه بشکوهد دل من زین سپاهت
نه نیز امید دارم بار گاهت
تو نیز از من مدار امید پیوند
که امیدت نخواهد بد برومند
چو بر چیز کسان امید دارى
ز نومیدى به روى آیدت خوارى
به دیدارم چنین تا کى شتابى
که نه هر گز تو بر من دست یابى
و گر گیتى به رویم سختى آرد
مرا روزى به دست تو سپارد
تو از پیوند من شادى نبینى
نه با من یک زمان خرم نشینى
برادر کاو مرا جفت گزیدست
هنوز او کام خویش از من ندیدست
تو بیگانه ز من چون کام یابى
و گر خود آفتاب و ماهتابى
تن سیمین برادر را ندارم
کجا با او ز یک مادر بزادم
ترا اى ساده دل چون داد خواهم
که ویران شد به دست جایگاهم
بلرزم چون بیندیشم ز نامت
بدین دل چون توانم جست کامت
میان ما چو این کینه در افتاد
نباشد نیز ما را دل به هم شاد
اگر چه پادشاه و کامرانى
ز دشمن دوست کردن چون توانى
نپیوندند با هم مهر و کینه
که کین آهن بود مهر آبگینه
درخت تلخ هم تلخ آورد بر
اگر چه ما دهیمش آب شکر
به مهر آنگه بود با تو مرا ساز
که باشد جفت با کبگ درى باز
کرا با مهترى دانش بود یار
کجا اندر خورد جفتى بدین زار
چه ورزیدن بدین سان مهربانى
چه زهر ناب خوردن بر گمانى
ترا چون بشنوى تلخ آید این پند
چو بینى بار او شیرین تر از قند
اگر فرزانه اى نیکو بیندیش
که روز آید ترا گفتار من پیش
چو خوى بد ترا روزى بد آرد
پشیمانى خورى سودى ندارد
چو بشنید این سخن مرد شهنشاه
ندید از دوستى رنگى در آن ماه
برفت و شاه را زو آگهى داد
شنیده کرد یک یک پیش او یاد
شهنشه را فزون شد مهر در دل
تو گفتى شکرش بارید بر دل
خوش آمد در دلش گفتار دلبر
که کام دل ندید از من برادر
همى گفت آن سخن ویسه همه راست
وزین گفتار شه را خرمى خاست
کجا آن شب که ویرو بود داماد
به دامادیش هر کس خرم و شاد
عروسش را پدید آمد یکى حال
کزو داماد را وارونه شد فال
فرود آمد قصاى آسمانى
که ایشان را ببست از کامرانى
گشاد آن سیمین را علت از تن
به خون آلوده شد آزاده سوسن
دو هفته ماه یک هفته چنان بود
که گفتى کان یاقوت روان بود
زن مغ چون برین کردار باشد
به صحبت مرد ازو بیزار باشد
و گر زن حال ازو دارد نهانى
بر او گردد حرام جاودانى
همى تا ویس بت پیکر چنان بود
جهان از دست موبد در فغان بود
عروس ار چند نغز و با وفا بود
عروسى با نهیب و با بلا بود
کجا داماد نادیده یکى کام
جهان بنهاد بر راهش دو صد دام
ز بس سختى که آمد پیش داماد
بشد داماد را دامادى از یاد
زبس زارى که آمد پیش لشکر
همه کس را برون شد شادى از سر
چراغى بود گفتى سور ویرو
برو زد ناگهان بادى به نیرو
چو شاهنشاه حال ویس بشنود
به جان اندر هواى ویس بفزود
برادر بود او را دو گرامى
یکى رامین و دیگرى زرد نامى
شهنشه پیش خواند آن هر دوان را
بر ایشان یاد کرد این داستان را
دل رامین ز گاه کودکى باز
هواى ویس را میداشتى راز
همى پرورد عشق ویس در جان
ز مردم کرده حال خویش پنهان
چو کشتى بود عشقش پژمریده
امید از آب و از باران بریده
چو آمد با برادر سوى گوراب
دگر باره شد اندر کشت او آب
امید ویس عشقش را روان شد
هواى پیر در جانش جوان شد
چو تازه گشت مهر اندر روانش
پدید آمد درشتى از زبانش
در آن هنگام وى را کرد پشتى
ننود اندر سخن لختى درشتى
کرا در دل فروزد مهر آتش
زبان گرددش در گفتار سر کش
برون آید زبان بیدل از بند
نگوید راز بى کام خداوند
زبان را دل بود بى شک نگهبان
سخن بى دل به دانش گفت نتوان
مباد آن کس که دارد بى دلى دوست
کجا در بى دلى بسیار آهوست
چو رامین را هوا در دل بر آشفت
ز روى مهربانى شاه را گفت
مبر شاها چنین رنج اندرین کار
مخور بر ویس و بر جستنش تیمار
کزین کارت به روى آید بسى رنج
به بیهوده برافشانى بدى گنج
چنین تخمى که در شوره فشانى
هم از تخم و هم از بر دور مانى
نه هر گز ویس باشد دوستدارت
نه هر گز راستى جوید به کارت
چو گوهر جویى و بسیار پویى
نیابى چونکش از معدن نجویى
چگونه دوستى جویى و پشتى
ز فرزندى که بابش را بکشتى
نه بشکوهد ز پیگار و ز لشکر
نه بفریبد به دینار و به گوهر
به بسیارى بلا او را بیابى
چو یابى با بلاى او نتابى
چو در خانه بود دشمن ترا یار
چنان باشد که دارى باستین مار
بتر کارى ترا با ویس آنست
که تو پیرى و آن دلبر جوانست
اگر جفتى همى گیرى جز او گیر
جوان را هم جوان و پیر را پیر
چنان چون مر ترا باید جوانى
مرو را نیز باید همچنانى
تو دى ماهى و آن دلبر بهارست
رسیدن تان به هم دشوار کارست
و گر بى کام او با او نشینى
ز دل در کن کزو شادى نبینى
همیشه باشى از کرده پشیمان
نیابى درد خود را هیچ درمان
بریدن زو بود پرده دریدن
دلت هر گز نتابد زو بریدن
نه از تیمار او یابى رهایى
نه نیز آرام یابى در جدایى
مثل عشق خوبان همچو دریاست
کنار و قعر او هر دو نه پیداست
اگر خواهى درو آسان توان جست
ولیکن گر بخواهى بد توان رست
تو نیز اکنون همى جویى هوایى
که هم فردا شود بر تو بلایى
درو آسان توانى جستن اکنون
ولیکن زو نشاید جست بیرون
اگر دانى که من میراست گویم
ازین گفتى همى سود تو جویم
ز من بنیوش پند مهربانى
چو ننیوشى ترا دارد زیانى
چو بشنود این سخن موبد ز رامین
مرو را تلخ بود این پند شیرین
چو بیمارى بد اندر عشق جانش
که شکر تلخ باشد در دهانش
تنش را گر ز درد آهو نبودى
دهانش را شکر شیرین ننودى
اگر چه پند رامین مهر بر بود
شهنشه را ز پندش مهر افزود
دل پر مهر نپذیرد سلامت
بیفزاید شنابش را ملامت
چو دل از دوستى زنگار گیرد
هوا از سرزنش بر نار گیرد
صچنان کز سال و مه تنین شود مار
شود عشق از ملامت صعب و دشخوارص
ملامت بر جنگ شمشیر تیزست
سپر پیشش جگر با او ستیز است
ستیز آغاز عشق مرد باشد
بتفسد زو دل ارچه سرد باشد
و گر میغى ز گیتى سر برآرد
به جاى سرزنش زو سنگ بارد
نترسد عاشق از باران سنگین
و گر باشد به جاى سنگ ژوپین
هر آن ازوى ملامت خیسد آهوست
مگر از عشق ورزیدن که نیکوست
به گفتارى که بدگویى بگوید
هوا را از دل عاشق نضوید
چه باشد عشق را بدگوى کژدم
هر آنک او نیست عاشق نیست مردم
چو مهر اندر دل شه بیشتر شد
دلش را پند رامین نیشتر شد
نهانى گفت با دیگر برادر
مرا با ویس چاره چیست بنگر
چه سازم تا بیابم کام خود را
بیفزایم به نیکى نام خود را
اگر نومید از ین دژ باز گردم
به زشتى در جهان آواز گردم
برادر گفت شاها چیز بسیار
به شهرو بخش و بفریبش به دینار
به نیکویى امیدش ده فراوان
پس آنگاهى به یزدانش بترسان
بگو با این جهان دیگر جهانست
گرفتارى روان را جاودانست
چه عذر آرد روانت پیش دادار
چو در بند گنه باشد گرفتار
چو گویندت چرا زنهار خوردى
چرا بشکستى آن پیمان که کردى
بمانى شرم زد در پیش داور
نبینى هیچ کس را پشت و یاور
از این گونه سخنها را بیاراى
به دینار و به دیبایش بپیراى
بدین دو چیز بفریبند شاهان
روا باشد که بفریبند ماهان
بدیند هر دو فریبد مرد هشیار
همه کس را به دینار و به گفتار

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول


پرش به انجمن:



زمان کنونی: Tuesday 22 October 2019, 12:54