خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
نحوه عمل لیفت صورت قسمت 4
jarahezibai jarahezibai 0 21
بهترین روش کوچک کردن سینه چیست؟
jarahezibai jarahezibai 0 24
میز گرد بانک واحد
عرفان20 عرفان20 7 224
میز گرد چیستان.
عرفان20 عرفان20 68 1016
میز گرد ضرب المثل
عرفان20 عرفان20 42 368
کدام نوع جراحی برای من مناسب تر است؟ جراحی پلک یا لیفت ابرو؟
jarahezibai honarfardi8 4 80
میز گرد کینزی ها
عرفان20 عرفان20 17 557
همین الان تو چه فکری هستی؟ (22)
گلایه luna 500 16712
استفاده از رنگ سال در طراحی سایت
sitecode sitecode 0 31
کوچک کردن سینه به روش مکش چربی بخش 3
jarahezibai jarahezibai 0 41
کدام نوع جراحی برای من مناسب تر است؟ جراحی پلک یا جراحی بالاکشیدن ابرو؟
jarahezibai jarahezibai 0 43
دوستان آواکسی هر وقت وارد سایت آواکس شدی یه جمله اینجا بنویس.
rapr tree of life 735 82244
قبل از Big Bang
tree of life tree of life 12 921
AQUARIUS
tree of life tree of life 5 202
روش صحیح نگهداری یخچال و فریزر
nazaniinn nazaniinn 0 36
چرا زنان از مردان عصبانی می شوند؟
nazaniinn nazaniinn 0 39
هزینه های جانبی جراجی پلک شامل چه مواردی است؟
jarahezibai jarahezibai 0 49
نحوه بازاریابی ایمیل در طراحی سایت
limootorrsh limootorrsh 0 43
بررسی برترین نمونه های بازاریابی در طراحی سایت
limootorrsh limootorrsh 0 42
نحوه عمل لیفت صورت قسمت 3
jarahezibai jarahezibai 0 47
الان داری چه آهنگی گوش میدی ؟
moonlover tree of life 498 92860
کوچک کردن سینه به روش مکش چربی بخش 2
jarahezibai jarahezibai 0 53
هزینه کلینک یا اتاق عمل جهت انجام جراحی پلک
jarahezibai عرفان20 1 64
نحوه عمل لیفت صورت قسمت 3
jarahezibai jarahezibai 0 35
کوچک کردن سينه به روش مکش چربي
jarahezibai jarahezibai 0 39
هزینه کلینک جهت انجام جراحی پلک بخش اول
jarahezibai jarahezibai 0 44
چهار روند جدید طراحی سایت
limootorrsh limootorrsh 0 48
هزینه جراحی پلک فاکتور دوم : نوع جراحی پلک بخش آخر
jarahezibai jarahezibai 0 54
هزینه جراحی پلک فاکتور دوم : نوع جراحی پلک بخش 2
jarahezibai jarahezibai 0 44
گفتگوی آزاد
admin tree of life 2597 123046
دلــنوشتــــه (2)
roshanak.m luna 153 26001
مهم ترین مزایا و کاربردهای دیمپل شیت
lemonn lemonn 0 39
قیمت اجرای روف گاردن
lemonn lemonn 0 40
نحوه عمل لیفت صورت قسمت 2
jarahezibai jarahezibai 0 38
نحوه جراحی برای کوچک کردن سینه
jarahezibai jarahezibai 0 53
هزینه جراحی پلک فاکتور دوم : نوع جراحی پلک
jarahezibai jarahezibai 0 47
چطور با برنامه ریزی سئو، در کمتر از 6 ماه به صفحه اول گوگل برسیم؟
Maryamneshati Maryamneshati 0 44
کلاد لینوکس چیست و مزایای آن – بخش اول
webpouyanii webpouyanii 0 37
ایزولاسیون گودهای ساختمانی
lemonn lemonn 0 41
آرایش لب ها با رژ لب لچیک و مداد لب لچیک
kohanpishe kohanpishe 0 50

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)زمان کنونی: Sunday 22 September 2019, 04:02
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moonlover
آخرین ارسال: tttaji
پاسخ: 113
بازدید: 14311
 
امتیاز دهید:
  • 13 رأی - میانگین امیتازات : 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
Monday 27 January 2014, 16:19
ارسال: #31
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
رسیدن ویس و رامین به هم


چو خواهد بد درختى راست بالا
چو بر روید بود ز آغاز پیدا
همیدون چون بود سالى دل افروز
پدید آیدش خوشى هم ز نوروز
چنان چون بود کار ویس و رامین
که هست آغازش آینده به آیین
اگر چه درد دل بسیار بردند
به وصل اندر خوشى بسیار کردند
چو ویس از مهر بر رامین ببخضود
زمانه زنگ کین از دلش بزدود
در آن هفته به یکدیگر رسیدند
چنان کز هیچ کس رنجى ندیدند
شهنشه بار بر بست از خراسان
سرا پرده بزد بر راه گرگان
وز آنجا سوى کوهستان سفر کرد
چو بهمد بر رى و ساوه گذر کرد
بماند بهسوده رامین در خراسان
کجا او خویشتن را ساحت نالان
برادر تخت و جاى خود بدو داد
بفرمودش که مردم را دهد داد
شهنشه رفته از مرو نو آیین
به مرو اندر بمانده ویس و رامین
نخستین روز بنشست آن پرى روى
پر از ناز و پر از رنگ و پر از بوى
میان گنبدى سر بر دو پیکر
نگاریده به زرین نفش بتگر
نهادش همچو مهر رام محکم
نگارش همچو روى ویس خرم
ازو سه در گشاده در گلستان
سه دیگر در به ایوان و شبستان
نشسته ویس چون خورشید بر تخت
هم از خوبى به آزادى هم از بخت
میان گوهر و زیور سراپاى
بتان را زشت کرده زیب و آراى
هزاران گل شکفته بر رخانش
نهفته سى ستاره در دهانش
دمان بوى بهشت از ویس بت روى
چنان چون بوى خوش از باغ خوشبوى
نسیم باغ و بوى ویس در هم
روان خسته را بودند مرهم
شکفته گل به خوبى چون رخ ویس
به بوى مشک همچون پاسخ ویس
چو ابرى بسته دود مشک و عنبر
که دید ابرى بر آینده ز مجمر
ز روى دلبران او را بهاران
وز آب گل مرو را قطر باران
بهشتى بود گفتى کاخ و ایوان
مرو را حور ویس و دایه رصوان
گهى آراست ویس دلستان را
گهى ایوان و خوم بوستان را
چو گنبد را ز بیگانه تهى کرد
ز راه بام رامین را در آورد
چو رامین آمد اندر گنبد شاه
نه گنبد دید گردون دید با ماه
اگر چه دید روى ویس دلبر
نیامد دلش را دیدار باور
دل بیمارش از شادى چنان شد
که گفتى پیر بود از سر جوان شد
تن نالانش از شادى دگر شد
تو گفتى مرده بود او جانور شد
روانش همچو کشت پژمریده
امید از آب و از باران بریده
ز بوى ویس آب زندگانى
بخورد و ماند نامش جاودانى
چو با ماه جهان افروز بنشست
ز جانش دود آتش سوز بنشست
بدو گفت اى بهشت کام و شادى
به تو یزدان ننوده اوستادى
به گوهر بانوان را بانوى تو
به غمزه جادوان را جادوى تو
گل کافور رنگ مشک بویى
بت شمشاد قد لاله رویى
تو از خوبى کنون چون آفتابى
خنک آن کس که تو بروى بتابى
به بالاى تو ماند سرو و شمشاد
اگر بر هر دو ماند نقش نوشاد
تو در زیبایى آن رخشنده ماهى
کجا تاریکى و تیمار کاهى
ترا دادست بخت آن روشنایى
که زنگ از جان بدبختان زدایى
اگر باشم ترا از پیشکاران
خداوندى کنم بر کامگاران
و گر پیشت پرستش را بشایم
بجز با مشترى پهلو نسایم
چو بشنید این سخن ویس پرى زاد
به شرم و ناز و گشى پاسخش داد
بدو گفت اى جوانمرد جوانبخت
بسى تیمار دیدم در جهان سخت
ندیدم هیچ تیمارى بدین سان
که شد بر چشم من سوایى آسان
تن پاکیزه را آلوده کردم
وفا و شرم را نابوده کردم
ز دو کس یافتم این زشت مایه
یکى از بخت بد دیگر ز دایه
مرا دایه درین رسوایى افگند
به نیرنگ و به دستان و به سوگند
بکرد او هر چه بتوانست کردن
ز خواهش کردن و تیمار خوردن
بگو تا تو چه خواهى کرد با من
ز کام دوستان وز کام دشمان
به مهر اندر چو گل یک روزه باشى
نه چون یاقوت و چون فیروزه باشى
بگردد سال و ماه و تو بگردى
پشیمانیت باشد زین که کردى
اگر پیمان چنین خواهدت بودن
چه باید این همه زارى ننودن
به یکروزه مرادى کش برانى
چه باید برد ننگ جاودانى
نیرزد کام صد ساله یکى ننگ
کزو بر جان بماند جاودان زنگ
پس آن کامى که او یکروزه باشد
سزد گر جان ازو با روزه باشد
دگر باره زبان بگشاد رامین
بدو گفت ایرونده سرو سیمین
ندانم کضورى چون کضور ماه
که دروى رست چون تو سرو با ماه
ندانم مادرى چون پاک شهرو
که بودش دخت ویس و پور ویرو
هزاران آفرین بر کضورت باد
همیدون بر خجسته گوهرت باد
هزاران آفرین بر مادر تو
کزو زاد این بهشتى پیکر تو
خنک آن را که هستت نیک مادر
مر آن را نیز کاو هستت برادر
دگر آن را که روزى با تو بودست
ترا دیدست یا نامت شنودست
دگر آن را که کردت دایگانى
ویا ورزید با تو دوستگانى
بسست این خر مرو شاهجان را
که آرامست چون تو دلستان را
بسست این نام و این اورنگ شه را
که دارد در شبستان چون تو مه را
مرا این خرمى بس تا به جاوید
که نامى گشتم از پیوند خورشید
بدین گوشى که آوازت شنیدم
بدین چشمى که دیدارت بدیدم
ازین پس نشنوم جز نیکنامى
نبینم جز مراد و شادکامى
پس آنگه ویس و رامین هر دو با هم
ببستند از وفا پیمان محکم
نخست آزاده رامین خورد سوگند
به یزدان کاوست گیتى را خداوند
به ماه روشن و تابنده خورشید
نه فرخ مشترى و پاک ناهید
به نان و با نمک با دین یزدان
به روشن آتش و جان سخن دان
که تا بادى وزد بر کوهساران
ویا آبى رود بر رودباران
بماند با شب تیره سیاهى
بپوسد در درون جوى ماهى
روش دارد ستاره آسمان بر
همیدون مهر دارد تن به جان بر
نگردد بر وفا رامین پشیمان
نه هرگز بشکند با دوست پیمان
نه جز بر روى ویسه مهر بندد
نه کس را دوست گیرد نه پسندد
چو رامین بر وفا سوگندها خورد
به مهر و دوستى پیمانها کرد
پس آنگه ویس با وى خورد سوگند
که هرگز نشکند با دوست پیوند
به رامین داد یک دسته بنفشه
به یادم دار گفتا این همیشه
کجا بینى بنفشه تازه بر بار
ازین پیمان و این سوگند یاد آر
چنین بادا کبود و کوژ بالا
هر آن کاو بشکند پیمانش از ما
که من چون گل ببینم در گلستان
به یاد ارم ازین سوگند و پیمان
چو گل یک روزه بادا جان آن کس
که از ما بشکند پیمان ازین پس
چو زین سان هر دوان سوگند خوردند
به مهر و دوستى پیمان بکردند
گوا کردند یزدان جهان را
همیدون اختران آسمان را
وزان پس هر دوان با هم بخفتند
گذشته حالها با هم بگفتند
به شادى ویس را بد شاه در بر
چو رامین را دو هفته ماه در بر
در آورده به ویسه دست رامین
چو زرین طوق گرد سرو سیمین
گر ایشان را بدیدى چشم رصوان
ندانستى که نیکوتر ازیشان
همه بستر پر از گل بود و گوهر
همه بالین پر از مشک و ز عنبر
شکرشان در سخن همراز گشته
گهرشان در خوشى انراز گشته
لب اندر لب نهاده روى بر روى
در افگنده به میدان از خوشى گوى
ز تنگى دوست را در بر گرفتن
دو تن بودند در بستر چو یک تن
اگر باران بر آن هر دو سمن بر
بباریدى نگشتى سینه شان تر
دل رامین سراسر خسته از غم
نهاده ویس دل بر وى چو مرهم
ز نرگس گر زیان بودى فراوان
زیانى را ز شکر خواست تاوان
به هر تیرى که ویسه بر دلش زد
گزاران بوسه رامین بر گُلش زد
چو در میدان شادى سر کشى کرد
کلید کام در قفل خوشى کرد
بدان دلبر فزونتر شد پسندش
کجا با مُهر یزدان دید بندش
بسفت آن نغز درّ پر بهارا
بکرد آن پارسا نا پارسارا
چو تیر از زخمگاه آهیخت بیرون
نشانه بود و تیرش هر دو پر خون
به تیرش خسته شد ویس دلارام
بر آمد دلش را زان خستگى کام
چو کام دل بر آمد این و آن را
فزون شد مهربانى هردوان را
وزان پس همچنان دو مه بماندند
بجز خوشى و کام دل نراندند
چو آگه گشت شاهنشاه ز رامین
که سر برداشت نالنده ز بالین
همانگاه نامه زى رامین فرستاد
که ما بى تو دل آزاریم و باشاد
همه بى روى تو بدرام و دلگیر
چه مى خوردن چه چوگان و چه نخچیر
بیا تا چند گه نخچیر جوییم
بیاساییم و زنگ از دل بضوییم
که سبزست از بهاران کضور ماه
همى تابد ز خاکش زُهره و ماه
قصب پوشیده رومى کوه اروند
کلاه قاقم از تارک بیفگند
کنون غُرمش میان لاله خفتست
همان رنگش تن اندر گل نهفتست
ز بس بر دشت غرقاب بهارى
نگیرد یوز آهو بى سمارى
چو این نامه بخوانى زود بشتاب
بهاران را به کام خویش دریاب
همیدون ویس را با خود بیاور
که مى ژواهد ما دیدار مادر
چو آمد نامهء مؤبد به رامین
به درگاهش دمان سد ناى رویین
به راه افتاد رامین با دلارام
به روى دوست راهش خوش بد ورام
چو آمد شادمان در کضور ماه
پذیره رفت شاه و لشکر شاه
هم از ره ویس شد تا پیش مادر
شده شرمنده از روى برادر
به دیدار یکایک شادمان شد
پس آن شادیش یکسر اندهان شد
کجا از روى رامین شد گسسته
برو دیدار رامین گشت بسته
به هفتم روى او یک راه دیدى
به نزد شاه یا در راه دیدى
بر آن دیدار خرسندى نبودش
فزونى جست اندوهان ننودش
هوا او را چنان یکباره بفریفت
که یک ساعت همى از رام نشکیفت
ز جانش خوشتر آمد مهر رامین
چه خوش باشد به دل یار نخستین

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Monday 27 January 2014, 16:21 (آخرین ویرایش در این ارسال: Monday 27 January 2014 16:24 ، توسط tttaji.)
ارسال: #32
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
آگاه شدن شاه موبد از کار ویس و رامین


چو رامین بود با خسرو یکى ماه
به نخچیر و به رامش گاه و بیگاه
پس از یک مه به موقان خواست رفتن
درو نخچیر دریایى گرفتى
شهنشه خفته بود و ویس دربر
دل اندر داغ آن خورشید دلبر
که در بر داشت چونان دلفروزى
ز پیوندش نشد دلشاد روزى
بیامد دایه پنهان ویس را گفت
به چونین روز ویسا چون توان خفت
که رامین رفت خواهد سوى ارمن
به نخچیر شکار و جنگ دشمن
سپه را از شدنش آگاه کردند
سرا پرده به دشت ماه بردند
هم اکنون بانگ کوس و ناى رویین
ز در گاهش رسد بر ماه و پروین
اگر خواهى که رویش باز بینى
بسى نیکوتر از دیباى چینى
یکى بر بام شو بنگر ز بامت
که چون ناگه بخواهد رفت کامت
به تیر و یوز و باز و چرغ و شاهین
شکار دلت ژواهد کرد رامین
بخواهد رفتن و دورى ننودن
ز تو آرام وز من جان ربودن
قصا را شاه موبد بود بیدار
شنید از دایه آن وارونه گفتار
بجست از خوابگاه و تند بنشست
چو پیل خشمناک آشفته و مست
زبان بگشاد بر دشمان دایه
همى گفت اى پلید خوار مایه
به گیتى نى ز تو ناپارساتر
ز سگ رسواتر و زو بى بهاتر
بیارید این پلید بد کنش را
بلایه گندپیر سگ منش را
که من کارى کنم باوى سزایش
دهم مر دایگانى را جزایش
سزد گر ز آسمان بر شهر خوزان
نبارد جاودان جز سنگ باران
که چونین روسپى خیزد از آن بوم
ز بى شرمى و شوخى بر جهان شوم
بد آموزى کند مر کهتران را
بد اندیشى کند مر مهتران را
ز خوزان خود نیاید جز بداندیش
تباهى جوى و بد کردار و بد کیش
مبادا کس که ایشان را پذیرد
و زیشان دوست جوید دایه گیرد
کزیشان دایگانى جست شهرو
سراى خویش را پر کرد زاهو
چه خوزانى به گاه دایگانى
چه نا بینا به گاه دیدبانى
هر آن کاو زاغ باشد رهنمایش
به گورستان بود هنواره جایش
پس آنگه گفت ویسا خویشکابا
ز بهر دیو گشته زشت ناما
نه جانب را خرد نه دیده را شرم
نه جانت را خرد نه دیده را شرم
نه رایت راراستى نه کارت آزرم
بخوردى ننگ و شرم و زینهارا
به ننگ اندر زدى خود را و مارا
ز دین و راستى بیزار گشتى
به چشم هر که بودى خوار گشتى
ز تو نپسندد این آیین برادر
نه نزدیکان و خویشان و نه مادر
به گونه رویشان چون دوده کردى
که و مه را به ننگ آلوده کردى
همى تا دایه باشد رهنمایت
بود دیو تباهى همسرایت
معلم چون کند دستان نوازى
کند کودک به پیشش پاى بازى
پس آنگه نزد ویرو کس فرستاد
بخواند و کرد با او یک به یک یاد
بفرمودش که خواهر را بفرهنج
به شفشاهنگ فرهنجش در آهنج
همیدون دایه را لختى بپیراى
به پادافراه و بر جانش مباخشاى
اگر فرهنگشان من کرد بایم
گزند افزون ز اندازه منایم
دو چشم ویس با آتش بسوزم
وزان پس دایه را بر دار دوزم
ز شهر خویش رامین را برانم
دگر هر گز به نامش بر نخوانم
بپردازم ز رسوایى جهان را
ز ننگ هر سه بزدایم روان را
نگه کن تا سمن بر ویس گل رخ
به تندى شاه را چون داد پاسخ
اگر چه شرم بى اندازه بودش
قصا شرم از دو دیده بر ربودش
ز تخت شاه چون شمشاد بر جست
به کش کرده بلورین بازو و دست
مرو را گفت شاها کامگارا
چه ترسانى به پادافراه مارا
سخنها راست گفتى هر چه گفتى
نکو کردى که آهو نا نهفتى
کنون خواهى بکش خواهى برانم
و گر خواهى بر آور دیدگانم
و گر خواهى ببند جاودان دار
و گر خواهى بر هند کن به بازار
که رامینم گزین دو جهانست
تنم را جان و جانم را روانست
چراغ چشم و آرام دلم اوست
خداوندست و یار و دلبر و دوست
چه باشد گر به مهرش جان سپارم
که من خود جان براى مهر دارم
من از رامین وفا و مهربانى
نبرم تا نبرد زندگانى
مرا آن رخ بر آن بالاى چون سرو
به دل بر خوشترست از ماه و از مرو
مرا رخسار او ماهست و خورشید
مرا دیدار او کامست و امید
مرا رامین گرامى تر ز شهروست
مرا رامین نیازى تر ز ویروست
بگتم راز پیشت آشکارا
تو خواهى خشم کن خواهى مدارا
اگر خواهى بکش خواهى بر آویز
نه کردم نه کنم از رام پرهیز
تو با ویرو به من بر پادشایید
به شاهى هر دوان فرمان روایید
گرم ویرو بسوزد یا ببندد
پسندم هر چه او بر من پسندد
و گر تیغ تو از من جان ستاند
مرا این نام جاویدان بماند
که جان بسپرد ویس از بهر رامین
به صد جان مى خرم من نام چونین
و لیکن تابود بر جاى زنده
شکارى شیر جان گیر و دمنده
که دل دارد کنامش را شکفتن
که یارد بچگانش را گرفتن
هزاران سال اگر رامین بماند
که دل دارد که جان من ستاند
چو در دستم بود دریاى سر کش
چرا پرهیزم از سوزنده آتش
مرا آنگه توانى زو بریدن
که تو مردم توانى آفریدن
مرا نز مرگ بیمست و نه از درد
ببین تا که چه چاره بایدت کرد
چو بشنید این سحن ویرو ز خواهر
برو آن حال شد از مرگ بدتر
برفت و ویس را در خانه اى برد
بدو گفت این نبد پتیاره اى خرد
که تو در پیش من با شاه کردى
هم آب خود هم آب من ببردى
ترا از شاه و از من شرم ناید
که رامین بایدت موبد نباید
نگویى تا تو از رامین چه دیدى
چرا او را ز هر کس بر گزیدى
به گنجش در چه دارد مرد گنجور
بجز رود و سرود و چنگ و طنبور
همین داند که طنبورى بسازد
بر او راهى و دستانى نوازد
نبینندش مگر مست و خرشان
نهاده جامه نزد مى فروشان
جهودانش حریف و دوستانند
همیشه زو بهاى مى ستانند
ندانم تو بدو چون او فتادى
به مهر او را دل از بهر چه دادى
کنون از شرم و از مینو بیندیش
مکن کارى کزو ننگ آیدت پیش
چو شهرو مادر و چون من برادر
چرا دارى به ننگ خویش در خور
نماندست از نیاکان تو جز نام
به زشتى نام ایشان را مکن خام
مضو یکباره کام دیو را رام
بده نام دو گیتى از پى رام
اگر رامین همه نوش است و شکر
بهشت جاودان زو هست خوشتر
بگفتم آنچه من دانستم از پیش
تو به دان خدا و شوهر خویش
همى گفت این سحن ویرو به خواهر
همى بارید ویس از دیده گوهر
بدو گفت اى برادر راست گفتى
درخت راستى را بر تو رفتى
روانیم نه چنان در آتش افتاد
که آید هیچ پند او را به فریاد
دل من نه چنان در مهر بشکست
که داند مردم او را باز پیوست
قصا بر من برفت و بودنى بود
از این اندرز و زین گفتار چه سود
در خانه کنون بستن چه سودست
که دزدم هرچه در خانه ربودست
مرا رامین به مهر اندر چنان بست
که نتوانم ز بندش جاودان رست
اگر گویم یکى زین هر دو بگزین
بهشت جاودان و روى رامین
به جان من که رامین را گزینم
که رویش را بهشت خویش بینم
چو بشنید این سحن ویرو ز خواهر
دگر بر خوگ نفشاند ایچ گوهر
برفت از پیش ایشان دل پر آزار
سفرده کار ایشان را به دادار
چو خورشید جهان بر چرخ گردان
چو زرین گوى شد بر روى میدان
شهنشه گوى زد با نامداران
بجوشیده در آن میدان سواران
ز یک سو شاه موبد بود سالار
ز گردان بر گزیده بیست همکار
ز یک سو شاه ویرو بود مهتر
ز گردان بر گزیده بیست یاور
رفیدا یار موبد بود و رامین
چو ارغش یار ویرو بود و شروین
دگر آزادگان و نامداران
بزرگان و دلیران و سواران
پس آنگه گوى در میدان فگندند
به چوگان گوى بر کیوان فگندند
هنر آن روز ویرو کرد و رامین
گه این زان گوى برد و گاه آن زین
ز چندان نامداران هنر جوى
به از رامین و ویرو کس نزد گوى
ز بام گوشک ویس ماه پیکر
نگه مى کرد با خوبان لشکر
برادر را و رامین را همى دید
ز چندان مردم ایشان را پسندید
ز بس اندیشه کردن گشت دلتنگ
رخش بى رنگ و پیشانى پر آژنگ
تن سیمینش را لرزه بیفتاد
تو گفتى سرو بد لرزند از باد
خمارین نر گسان را کرد پر آب
به گل بر ریخت مروارید خوشاب
به شیرین لابه دایه گفت با ویس
چرا بر تو چنین شد چیره ابلیس
چرا با جان خود چندین ستیزى
چرا بیهوده چندین اشک ریزى
نه بابت قارنست و مام شهرو
نه شویت موبدست و پشت ویرو
نه تو امروز ویس خوب چهرى
میان ماه رویان همچو مهرى
نه ایران را توى بابوى مهتر
نه توران را توى خاتون دلبر
به ایران و به توران نامدارى
که بر ایران و توران کامگارى
به روى از گل به موى از مشک نابى
ستیز ماه و رشک آفتابى
به شاهى و به خوبى نام دارى
چو رامین دوستى خود کام دارى
اگر صد گونه غم دارى به دل بر
نماند چون ببینى روى دلبر
فلک خواهد که چون تو ماه دارد
جهان خواهد که چون او شاه دارد
چرا خوانى ز یزدان خیره فریاد
که در گیتى بهشت خود ترا داد
مکن بر بخت چندین ناپسندى
که آرد نا پسندى مستمندى
چه دانى خواست از بخشنده یزدان
ازین بهتر که دادست به گیهان
خداوندى و خوبى و جوانى
تن آسانى و ناز و کامرانى
چو چیزى زین که دارى بیش خواهى
ز بیشى خواستن یابى تباهى
مکن ماها به بخت خویش ببسند
بدین کت داد یزدان باش حرسند
به تندى شاه را چندین میازار
برادر را مکن بر خود دل آزار
که این آزارها چون قطر باران
چو گرد آید شود یک روز طوفان
جوابش داد خورشید سخن گوى
نگار سر و قدّ یاسمین بوى
بگفت اى دایه تاکى یافه گویى
ز نادانى در آتش آب جویى
مگر نشنیدى از گیتى شناسان
که باشد جنگ بر نظاره آسان
مگر نشنیدى این زرّینه گفتار
که بر چشم کسان درد کسان خوار
منم همچون پیاده تو سوارى
ز رنج رفتن آگاهى ندارى
منم بیمار و نالان تو درستى
ندانى چیست بر من درد و سستى
مرا شاه جهان سالار و شویست
و لیکن بدسگال و کیته جویست
اگر شویست بس نا دلپذیرست
کجا بد راى و بد کردار و پیرست
و گر ویروست بر من بد گمانس
به چشم من چو دینار کسانست
و گر ویرو و بجز ماه سما نیست
مرا چه سود باشد چون مرا نیست
و گر رامین همه ژوبى و زیبست
تو خود دانى چگونه دل فریبست
ندارد مایه جز شیرین زبانى
نجوید راستى در مهرتبانى
زبانش را شکر آمد نمایش
نهانش حنظل اندر آزمایش
منم با یار در صد کار بى کار
به گاه مهر با صد یار بى یار
همم یارست و هم شو هم برادر
من از هر سه همى سوزى بر آذر
مرا نامى رسید از شوى دارى
مرا رنجى رسید از مهر کارى
ه شوى من چو شوى بانوانست
نه یار من چو یار نیکوانست
چه باید مر مرا آن شوى و آن یار
کزو باشد به جانم رنج و تیمار
مرا آن طشت زرین نیست در خور
که دشمن خون من ریزد در و در
اگر بختم مرا یارى ننودى
دلارامم بجز ویرو نبودى
نه موبد جفت من بودى نه رامین
نبهره دوستان دشمن آیین
یکى با من چو غم با جان به گینه
یکى دیگر چو سنگ و آبگینه
یکى را با زبان دل نیست یاور
یکى را این و آن هر دو ستمگر


سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Monday 27 January 2014, 16:25
ارسال: #33
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
باز گشتن شاه موبد از کهستان به خراسان


خوشا جایا بر و بوم خراسان
درو باش و جهان را مى خور آسان
زبان پهلوى هر کام شناسد
خواسان آن بود کز وى خور آسد
خور آسد پهلوى باشد خود آید
عراق و پارس را خور زو بر آید
خراسان را بود معنى خور آیان
کجا از وى خور آید سوى ایران
چه خوش نامست و چه خوش آب خاکست
زمین و آب و خاکش هر سه پاکست
به خاصه مرو در شهر خراسان
چنان آمد که اندر سال نیسان
روان اندر هواى او بنازد
که آب و باد او با این بسازد
تو گفتى رود مروش کوثر آمد
همان بومش بهشتى دیگر آمد
چو نیک اختر شهنشاه سرافراز
ز کوهستان به شهر مرو شد باز
به بام گوشک شد با سیمتن ویس
نشسته چون سلیمان بود و بلقیس
نگه کرد آن شکفته دشت و در دید
جهان چون روى ویس سیمبر دید
به ناز و خنده آن بت روى را گفت
جهان بنگر که چون روى تو بشکفت
نگه کن دشت مرو و مرغزارش
همیدون بوستان و رودبارش
زر اندر زر شکفته باغ در باغ
ز خوبى و خوشى وى را که وراغ
نگویى تا کدامین خوشتر اى ماه
به چشم نرگسینت مرو یا ماه
به چشم من زمین مرو خوشتر
که گویم آسمانستى پر اختر
زمین مرو پندارى بهشتست
خدایش ز افرین خود سرشتست
چنان کز ماه خوشتر مرو شهجان
ز ویرو نیز من بیشم به هر سان
مرا چون ماه بسیارست کضور
چو ویرو نیز بسیارست چاکر
نگر تا ویس چون آزرم بر داشت
کجا در مهر چون شیران جگرداشت
مرو را گفت شاها مرو آباد
اگر نیکست ور بد مر ترا باد
من اینجا دل نهادستم به ناکام
که هستم گوروار افتاده در دام
اگر دیدار رامین را نبودى
تو نام ویس از آن گیهان شنودى
چو بینم روى رامین گاه و بى گاه
مرا چه مرو باشد جاى و چه ماه
گلستانم بود بى او بیابان
بیابانم بود با او گلستان
مرا گر دل نه با او آرمیدى
تو تا اکنون مرا زنده ندیدى
ترا از بهر رامین مى پرستم
که دل در مهر آن بى مهر بستم
منم چون باغبان اندر پى گل
پرستم خار گل را بر پى گل
شهنشه چون شنید این سخت پاسخ
پدید آمدش رنگ خشم بر رخ
به سرخى چشم او چون ارغوان شد
به زردى روى او چون زعفران شد
دلش در تن چو آتش گشت سوزان
تنش از کینه شد چون بید لرزان
چو از کین خواستى او را بکشتى
خرد با مهر بر کین چیره گشتى
چو تندى هوش را اندام دادى
خرد تندیش را آرام دادى
چو گشتى آتش تیزیش سر کش
زدى دست قصا آبى بر آتش
چو نیکو بود روى خواست یزدان
به زشتى شاه ازو چون بستدى جان
خبر دارد ز یزدان تیر و خنجر
نبرد هر کرا او هست یاور
نگردد هیچ بد خواهى بر او چیر
جهد از پاى پیل و از دم شیر
چنان چون ویس بت پیکر همى جست
قصا دست بلا بر وى همى بست
چو گنجى بود در بندى نهاده
به هر کس بسته بر رامین گشاده
چو شاهنشه زمانى بود دژمان
به خشم اندر خرد را برد فرمان
نکردش هیچ پادافراه کردار
زبان بگشاد بر وارونه گفتار
بدو گفت اى ز سگ بوده نژادت
به بابل دیو بوده اوستادت
بریده باد بند از جان شهرو
کشفته باد خان و مان ویرو
که جز بد کیش از آن مادر نزاید
بجز جادو از آن گوهر نیاید
نباشد مار را بچه بجز مار
نیارد شاخ بد جز تخم بد بار
بچه بودست شهرو را سى و اند
نزادست او ز یک شوهر دو فرزند
چو آذرباد و فرخ زاد و ویرو
چو بهرام یل و ساسان و گیلو
چو ایزدیار و گردان شاه و رویین
چو آب ناز و همچون ویس و شیرین
یکایک را ز ناسایست زاده
بلایه دایگانى شیر داده
ازیشان خود تو از جمشید زادى
تو نیز آن گوهرت بر باد دادى
کنون سه راه در پیشت نهادست
به هر جایى که خواهى ره گشادست
یکى گرگان دگر راه دماوند
سه دیگر راه همدان و نهاوند
برون رو تو به هر راهى که خواهى
رفیقت سحتى و رهبر تباهى
همیشه بادت از پس چاهت از پیش
همه راهت ز نان و آب درویش
کهش پر برف باد و دشت پر مار
نبات او کبست و آب او قار
به روزت شیر همراه و به شب غول
نه آبت را گذر نه رود را پول

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Monday 27 January 2014, 16:27
ارسال: #34
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
رفتن ویس از مرو شاهجان به کوهستان
چو بشنید این سخن آزاده شمشاد
شد از گفتار موبد خرم و شاد
نمازش برد و چون گلنار بشکفت
ز پیشش باز گشت و دایه را گفت
برو دایه بشارت بر به شهرو
همیدون مژده خواه از شاه ویرو
بگو آمد نیازى خواهر تو
گرامى دوستگان و دلبر تو
بر آمد مر ترا نابنده خورشید
از آن سو کت نبودت هیچ امید
امیدت را پدید آمد نشانى
از آن سوکت نبد در دل گمانى
کنون کت روز تنهایى سر آمد
دو خورشید از خراسانت بر آمد
همیدون مادرم را مژدگان خواه
که رسته شد ز چنگ اژدها ماه
بریده شد ز خار تیر خرما
بهار تازه شد ایمن ز سرما
در آمد دولت فرخنده از خواب
بر آمد گوهر رخشنده از آب
مرا چون ایزد از موبد رهانید
چآان دانم که از هر بد رهانید
پس آنگه گفت شاها جاودان زى
به کام دوستان دور از بدان زى
ترا از من درود و خرمى باد
روانت آفتاب مردمى باد
زنى کن زن سپس بر تو سزاوار
که باشد همچو ویسه صد پرستار
ز بت رویان آن جوى بر من
که از دیدنش گردد کور دشمن
چراغ گوهر و خورشید دوده
هم از پاکى هم از خوبى ستوده
چو مه در هر زبانى گشته نامى
چو جان بر هر دلى گشته گرامى
ترا بى من بزرگى باد و رادى
مرا بى تو درستى باد و شادى
چنین بادا ازین پس هر دو را روز
که باشد بخت ما بر کام پیروز
چنان در خرمى گیتى گذاریم
که هرگز یکدگر را یاد ناریم
پس آنگه بردگان را کرد آزاد
کلید گنجها مر شاه را داد
بدو گفت این به گنجورى دگر ده
که باشد در شبستانت ز من به
ترا بى من مبادا هیچ تیمار
مرا بى تو مبادا هیچ آزار
بگفت این پس نمازش برد گشت
سراى شاه ازو زیر و زبر گشت
ز هر کنجى بر مآمد زار وارى
ز هر چشمى روان شد رودبارى
کسان شاه و سرپوشیدگانش
به زارى سوخته کردند جانش
ز اشک چشم خونین رود کردند
سراسر ویس را پدرود کردند
بسا چشما که بر وى فشت گریان
بسا دل کز فراقش گشت بریان
همه کس دل در آن تیمار بسپرد
تو گفتى سیل هجران دل همى برد
ز هجرش هر کسى خسته جگر بود
وزیشان شاه رامین خسته تر بود
نیارامید روز و شب ز تیمار
ز درد دل دگر ره گشت بیمار
ز گریه گر چه جانش را بند سود
همى یک ساعت از گریه نیاسود
گهى بر دل گرست و گاه بر جفت
خروشان روز و شب بادل همى گفت
چه خواهى اى دل از جانم چه خواهى
که جان را از تو ناید جز تباهى
سیه کردى به داغ عشق روزم
دو تا کردى جوانه سرو نوزم
تو تلخى عشق را اکنون بدانى
که کام تو باشد زندگانى
نبد در هجر یک روزه قرارت
چگونه باشد اکنون روزگارت
بسا تلخا که تو خواهى چشیدن
بسا رنجا که تو خواهى کشیدن
کنون بپسیج تا تیمار بینى
جدایى را چو نیش مار بینى
کنون کت ناگه آمد فرقت یار
بشد خرما و آمد نوبت خار
بپیچ اى دل که ارزانى به دردى
به بار آمد ترا آن بد که کردى
بریز اى چشم خون دل ز دیدى
که از پیش تو شد یار گزیده
سرشکت را کنون باشد روایى
که بفروشى به بازار جدایى
بدین غم در خورى چندانکه یارى
بیاور خون دل چندانکه دارى
نگارین روى آن دلبر تو دیدى
مرا در دام عشقش تو کشیدى
کنون هم تو ز دیده خون بپالاى
به گاه فرقت از گریه میاساى
به خون مصقول کن رنگ رخانم
سیاهى را بضوى از دیدگانم
جهان را شاید ار دیگر نبینى
که همچون ویس یک دلبر نبینى
چه باید مر ترا دیدار ازین پس
که دیدار تو نپسندد جز او کس
گر از دیدار او بردارم امید
نبینم نیز هر گز ماه و خورشید
دو چشم خویش را از بن بر آرم
که با هجرانش کورى دوست دارم
چو دیدار نگارینم نباشد
سزد گر خود جهان بینم نباشد
الا اى تیره گشته بخت شورم
تو شیر خشمناکى منت گورم
به پیشم بود خرم مر غزارى
درو با من به هم شایسته یارى
کمین کردى و یارم را ببردى
مرا بى مونس و بى یار کردى
کنون جانم ببر کم جان نباید
چو من بدبخت جز بى جان نشاید
ستمگارا و زُفتا روزگارا
که نتوانست با هم دید ما را
به گیتى خود یکى کامم روا کرد
پس آن کام مرا از من جدا کرد
اگر پیشه ندارد جور و بیداد
چرا بستد همان چیزى که او داد
همى گفتى چنین دلخسته رامین
تن از ارام دور و سر ز بالین
بسى اندیشه کرد اندر جدایى
که چون یابد ز اندوهش رهایى
به دست چاره دامى کرد و بنهاد
به شاهنشاه پیغامى فرستاد
که شش ماگست تا من دردمندم
منم بسته که بیماریست بندم
کنونم زور لختى در تن آمد
نشاط تندرستى در من آمد
ندیدم اسپ و ساز خویش هنوار
همه مانده چو من شش ماه بیکار
سمند و رخش من با یوز و باسگ
سراسر خفته اند آسوده از تگ
نه یوزانم سوى غرمان دویدند
نه بازانم سوى کبگان پریدند
دلم بگرفت ازین آسوده کارى
چه آسایش بود بنیاد خوارى
اگر شاهم دهد همداستانى
کنم یک چند گه نخچیرگانى
روم زینجا سوى گرگان و سارى
بپرانم درو باز شکارى
چو شش مه بگذرد روزى بیایم
ز کوهستان به سوى شه گرایم
چو شاهنشه شنید این یافه پیغام
به زشتى داد یکسر پاسخ رام
بدانست او که گفتارش دروغست
ز دستان کرده چارى بى فروغست
مرو را عشق بد نه خانه دلگیر
دلش را ویس بایستى نه نخچیر
زبان بگشاد بر دشنام و نفرین
همى گفت از جهان گم باد رامین
شدن بادش به راه و آمدن نه
که او را مرگ هست از آمدم به
بگو هر جا که خواهى رو هم اکنون
رفیقه فال شوم و بخت وارون
رهت مارین و کهسارت پلنگین
گیا و سنگش از خون تو رنگین
تو پیش ویس جان خود سفرده
همیدون ویس در چشم تو مرده
ترا این خوى بد با جان بر آید
وزین خوى بدت دوزخ نماید
ترا گفتار من امروز پندست
چو مى تلخست لیکن سودمندست
اگر پند مرا در گوش گیرى
ازو بسیار گونه هوش گیرى
به کوهستان زنى نامى بجویى
مرو را هم بزرگى هم نکویى
کنى با او به فال نیک پیوند
بدان پیوند باشى شاد و خرسند
نگردى بیش ازین پیرامن ویس
که پس کشته شوى در دامن ویس
بر افروزم ز روى خنجر اذر
برو هم زن بسوزم هم برادر
برادر چون مرا زو ننگ باشد
همان بهتر که زیر سنگ باشد
نگر تا این سحن بازى ندارى
که بازى نیست با شیر شکارى
چو ابر آید تو با بارانش مستیز
به زودى از گذار سیل برخیز
چو بشنید این سخن آزاده رامین
بسى بر زشت کیشان کرد نفرین
به ماه و مهر تابان خورد سوگند
به جان شاه و جان خویش و پیوند
که هرگز نگذرم بر کضور ماه
نه بیرون ایم از پند شهنشاه
نه روى ویس را هر گز ببینم
نه با کسها و خویشانش نشینم
پس آنگه گفت شاها تو ندانى
که من با تو دگر دارم نهانى
تو از یک روى بر ما پادشایى
ز دیگر روى مارا چون خدایى
گر از فرمانت لختى سر بتانم
سراندر پیش خود افگند یابم
چنان ترسم ز تو کز پاک یزدان
یکى دارم شمارا گاه فرمان
همى داد این پیام شکر آلود
و لیکن در دلش چیزى دگر بود
شتابش بود تا کى راه گیرد
به راه اندر شکار ماه گیرد

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Monday 27 January 2014, 16:37 (آخرین ویرایش در این ارسال: Monday 27 January 2014 16:38 ، توسط tttaji.)
ارسال: #35
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
رفتن رامین به همدان به جهت ویس


چو بیرون آمد از دروازه خرم
شد از تیمار هجرش نیمه اى کم
چو بادى از کهستان بر دمیدى
بهشتى بوى خوش زى او رسیدى
خوشا راها که باشد راه ایشان
که دارند در سفر هنجار جانان
اگر چه صعب راهى پیش دارند
مران را گلشن و طارم شمارند
هر آن کش راه باشد بى کران تر
به روى دوست باشد شاذمان تر
اگر چه راه ناپدرام باشد
بپدر امد چو خوش فرجام باشد
چنان چون راه مهر افزاى رامین
چو کارى تلخ کش انجام شیرین
و زو ناکام ویس ماه پیکر
بپژمنده چو برگ از ماه آذر
زمین ماه بر وى چاه گشته
گل رویش به رنگ کاه گشته
سراسر زیور از تن بر گشاده
همه پیریه ها یک سو نهاده
ز خورد و خواب وازشادى بریده
هواى دل برو پرده دریده
همه کار جهان در دل شکسته
دل از کام و لبان از خنده بسته
به چشمش روى مادر مار گشته
همیدون مهر ویرو خوار گشته
به روزش مهر بودى مونس روز
چو روى رام تابان و دل افروز
شب تاریک بودى غمگسارش
ز مشکین موى رامین یادگارش
نشسته روز و شب بالاى ایوان
بمانده چشم در راه خراسان
همى گفتى چه بودى گر یکى روز
ازین راه آمدى باد دل افروز
سحر گاهان نسیمى خوش دمیدى
پگاه بام رامین در رسیدى
ز پشت رخش رسته چون سهى سرو
مرو را روى بر من پشت بر مرو
گرازان خش چون طاووس صدرنگ
به پشتش بر نشسته نقش ارتنگ
درین اندیشه مانده ویس هنوار
سپرده تن به رنج و دل به تیمار
یکى روزى نشسته بر لب بام
پگه آنگه که خور بیرون نهد گام
دو خورشید از خراسان روى بننود
که از گیتى دو گونه زنگ بزدود
یکى بزدود زنگ شب ز گیهان
یکى بزدود زنگ غم ز جانان
چنان آمد به نزد ویس بانو
که آید دردمندى پیش دارو
بپیچیدند بر هم مُرد و شمشاد
ز شادى هر دوان را گریه افتاد
ببوسیدند هر دو ارغون را
پس آنگه بسدّین نوشین لبان را
ز شادى هر دو چون گل بر شکفتند
گرفته دست هم در خانه رفتند
به رامین گفت ویس ماه پیکر
رسیدت دل به کام و کان به گوهر
ترا باد این سراى خسروانى
درو بنشین به ناز و شادمانى
گهى در خانه زلف و جام مى گیر
گهى در دشت مرغان گیر و نخچیر
به نخچیر آمدستى از خراسان
به پیش آمد ترا نخچیر آسان
ترا من هم گوزنم هم تذروم
چو هم شمشادم و هم زاد سروم
گهى بنشین به پاى سرو و شمشاد
نه نخچیر چو من مى کن دلت شاد
من و تو روز در شادى گذاریم
ز ردا هیچ گونه یاد ناریم
چو روز خوش بود خرم نشینیم
که خود جز خرمى کارى نبینیم
به روز پاک جام نوش گیریم
به شب معضوق در آغوش گیریم
زمانى دل زشادى بر نتابیم
همه کامى بجوییم و بیابیم
هواى دل به پیروزى برانیم
که هم پیروز بخت و هم جوانیم
پس آنگه هر دو کام دل براندند
به شادى هفت مه با هم بماندند
زمستان بود و سرماى کهستان
دو عاشق مست و خرم در شبستان
میان نعمت و فرمان روایى
نشاط عاشقى و پادشایى
نگر تا کام دل چون خوش براندند
ز شادى ذره اى باقى نماندند


آگاه شدن موبد از رفتن رامین نزد ویس


چو آگه گشت شاهنشاه موبد
که پیدا کرد رامین گوهر بد
دگر باره بشد با ویس بنشست
گسسته مهر دیگر ره بپیوست
دل رام آنگهى بشکیبد از ویس
که از کردار بد بشکیبد ابلیس
اگر خر گوش روزى شیر گردد
دل رامین ز ویسه سیر گردد
و گر گنجشک روزى باز گردد
دل رامین ازین خو باز گردد
همان گه شاه شد تا پیش مادر
به دلتنگى گله کرد از برادر
مرو را گفت نیکه باشد این کار
نگه کن تا پسندد هیچ هشیار
که رامین با زنم جوید تباهى
کند بدنام بر من گاه شاهى
یکى زن چون بود با دو برادر
چه باشد در جهان زین ننگ بدتر
دلم یکباره بُر گشت از مدارا
ازیرا کردم این راز آشکارا
من این ننگ از تو بسیارى نهفتم
چو بیچاره شدم با تو بگفتم
بدان تا تو بدانى حال رامین
نخوانى مر مرا بیهوده نفرین
که من زان ساک کشم او را به زارى
که گردد چشم تو ابر بهارى
مرا تو دوزخى هم تو بهشتى
تو نپسندى به من این نام زشتى
سپید آنگه شود از ننگ رویم
که رویم را به خون وى بضویم
جوابش داد مادر گفت هرگز
دو دست خود نبرد هیچ گربز
مکش او را که او هستت برادر
ترا چون او برادر نیست دیگر
نه در رزمت بود انبار و یاور
نه در بزمت بود خورشیدانور
چو بى رامین شود بى کس بمانى
نه خوش باشدت بى او زندگانى
چو بنشینى نباشد همنشینت
همان انباز و پشت راستینت
ترا ایزد ندادست ایچ فرزند
که روزى بر جهان باشد خداوند
بمان تا کاو بود پشت و پناهت
به دست او بماند جایگاهت
نباشد عمر مردم جاودانى
برو روزى سر آید زندگانى
چو فرمان خدا آید به جانت
به دست دشمن افتد خان و مانت
همان بهتر که او بر جاى باشد
مگر چون تو جهان آراى باشد
مگر شاهى درین گوهر بماند
نژاد ما درین کضور بماند
برادر را مکش زن را گسى کن
کلید مهر در دست کسى کن
بتان و خوبرویان بى شمارند
که زلف از مشک و بر ازسیم دارند
یکى را بت گزین و دل برو نه
کلید گنجها در دست او ده
مگر کت زان صدف درى بیاید
که شاهى را و شادى را بشاید
چه دارى از نژاد ویسه امید
جز آن کاو آمدست از تخم جمشید
نژادش گرچه شگوارست و نیکوست
ابا این نیکوى صد گونه آهوست
مکن شاها خود را کار فرماى
روانت را بدین کینه میالاى
هزاران جفت همچون ویس یابى
چرا دل زان بلایه برنتابى
من این را آگهى دیگر شنیدم
چنان دانم که من بدتر شنیدم
شنیدستم که آن بدمهر بدخو
دگر باره شد اندر بند ویرو
به خوردن روز و شب با او نشستست
ز مى گه هوشیار و گاه مستست
همیشه ویس از بختش همى خواست
کنون چون دید درد دلش بر خاست
تو از رامین بیچاره چه خواهد
کت از ویرو همى آید تباهى
آگر رامین به همدانست ازانست
که او بر ویسه چون تو مهربانست
و لیکن زین سخن آنجا بماندست
که ویسه مهر او از دل براندستص
همین آهوست ویس بد نشان را
بدو هر روز دیگر دوستان را
چنان زیبایى و خوبى چه باید
که مهرش بر کسى ماهى نپاید
به گل ماند که چه خوب رنگست
نپاید دیر و مهرش ى در نگست
چو بشنید این سخن موبد ز مادر
دلش خوش گشت لختى بر برادر
چنان بر ویس و بر ویرو بیازرد
که گشت از خشم دل رنگ رخش زرد
همان گه نزد ویرو کرد نامه
ز تندى کرد چون شمشیر خامه
بدو گفت این که فرمودت نگویى
که بر من بیشى و بیداد جویى ؟
پناهت کیست یا پشتت کدامست
که رایت بس بلند و خویش کامست
نگویى تا که دادت این دلیرى
که روباهى و طبع شیر گیرى
تو با شیران چرا شیرى نمایى
که با گور دمنده بر نیایى
تو از من بانوم را چون ستانى
بدین بیچارگى و ناتوانى
اگر چه هست ویسه خواهر تو
زن من چون نشیند در بر تو
چرا دارى مرو را تو به خانه
بدین کار از تو ننیوشم بهانه
کجا دیدى یکى زن جفت دو شوى
دو پیل کینه ور بسته به یک موى
مگر تا من ندیدم جایگاهت
فزون شد زانکه بد پشت و پناهت
همى تا تو دلیر و شیر مردى
ندیدم در جهان نامى که کردى
نه روزى پادشاهى را ببستى
نه روزى بد سگالى را شکستى
نه باجى بر یکى کضور نهادى
نه شهرى را به پیروزى گشادى
هنرهاى ترا هر گز ندیدم
نه نیز از دوست وز دشمن شنیدم
نژاد خویشتن دانى که چونست
به هنگام بلندى سر نگونست
تو از گوهر همى مانى به استر
که چون پرسند فخر آرد به مادر
ترا تیر افگند بپنم به هر کار
به نخچیر و به بازى نه به پیکار
به میدان اسپ تازى نیک تازى
همیدون گوى تنها نیک بازى
همى تا در شبستان و سرایى
هنرهاى یلان نیکو نمایى
چو در میدان شوى با هم نبردان
گریزى چون زنان از پیش مردان
همى شیرى کنى در کضور ماه
ازو رفته زبون داردت روباه
همانا زخم من کردى فراموش
که از جانت خود برد از تنت هوش
همیدون زخمهاى نامداران
ستوده مرغزى چابک سواران
به کینه همچو شیر مرغزارى
به کوشش همچو رعد نوبهارى
هنوز از مرزهاى کضور ماه
همى آید همانا آوخ و آه
مرا آن تیغ و آن باز و به جایست
که از روى زمین دشمن زدایست
چو این نامه بخوانى گوش من دار
که شمشیرم خون تست ناهار
شنیدم هر چه تو گفتى ازین پیش
ننودى مردمان را مردى خویش
همى گفتى که شاه آمد ز ناگاه
چو شیر تند جسته از کمینگاه
ازیرا برد ویسم را ز گوراب
که من بودم به سان مست در خواب
اگر من بودمى در کضور ماه
نبردى ویس را هر گز شهنشاه
کنون بارى نه مستى هوشیارى
به جاى خویش فرخ شهریارى
ز کار خود ترا آگاه کردم
به پیگار تو دل یکتاه کردم
به هر راه برون کن دیدبانى
به هر مرزى همیدون مرزبانى
به گرد آور سپاه بوم ایران
از آذربایگان و رى و گیلان
همى کن ساز لشکر تا من آیم
که من خود زود بندت بر گشایم
برافشان تو به باد کینه گنجت
که همچون باد بهاشد یافته رنجت
به جنگى نه چنان آیم من این بار
که تو یابى به جان از جنگ زنهار
کنم از کشتگان کضورت هامون
به هامون بر برانم دجلهء خون
بیارم ویس را بى کفش و چادر
پیاده چون سگان در پیش لشکر
چنان رسوا کنم وى را کزین پس
نجوید دشمنى با مهتران کس
چو شاه این نامه زى ویرو فرستاد
همان گه مهتران را آگهى داد
ز راه ماه وز پیگار ویرو
همه کردند ساز خویش نیکو
سحرگاهان بر آمد نالهء ناى
روان شد همچو دریا لشکر از جاى
تو گفتى رود جیحون از خراسان
همى آمد دمان سوى کهستان
هر آن جایى که لشکر گه زدى شاه
نیارستى گذشتن بر سرش ماه
زمین از بار لشکر بود بستوه
که مى رفتند همچون آهنین کوه
تو گفتى سد یأجوجست لشکر
هم ایشان باز چون مأجوج بى مر
همى شد پیگ در پیش شهنشاه
شهنشاه از قفاى پیگ در راه
چو پیگ آمد به نزد شاه ویرو
بشد وى را ز دست و فاى نیرو
جهان بر چشم ویرو تیره گون شد
ز خشم شاه چشمش نمچو خون شد
همه گفت اى عجب چندین سخن چیست
مرو را این همه پرخاش با کیست
نشانده خواهرم را در شبستان
برون کرده به دى ماه زمستان
هم او زد پس هنو برداشت فریاد
بدان تا باشد از دو گونه بیداد
گزیده خواهرم اکنون زن اوست
تو گویى بدسگال و دشمن اوست
به صد خوارى ز پیش خود براندش
به یک نامه دگر باره نخواندش
گناه او کرد و بر ما کینه ور گشت
چنین باشد کسى کز داد بر گشت
نه سنگینست شاهنشه نه رویین
چه بایستش بگفتن لاف چندین
سپاه آورد یک بار و مرا دید
چنان کم دید دانم کم پسندید
ز پیش من به بدروزى چنان شد
که از خوارى به گیتى داستان شد
نه پنهان بود چنگ ما دو سالار
که دیگر گون توان کردن به گفتار
از آن پس کاو ز دست ما بیفتاد
چرا پینود بر ما این همه باد
عجبتر زین ندیدم داستانى
دو تن ترسد ز بشکسته کمانى
چه ترساند مرا کاو بود ترسان
ندارد هیچ بخرد جنگم آسان





سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Monday 27 January 2014, 16:41 (آخرین ویرایش در این ارسال: Monday 27 January 2014 16:44 ، توسط tttaji.)
ارسال: #36
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
پاسخ فرستادن ویرو پیش موبد


پس آنگه پاسخى کردش بآیین
به پاین تلخ و از آغاز شیرین
مرو را گفت شاها نیکنما
بزرگا کینه جویاخویس کامى
چه پیش آمد ترا از خویش کامى
بجز اندهگنى و زشت نامى
تو شاه و شهریار و پادشایى
به کام خویشتن فرمان روایى
چنان باید که تو آهسته باشى
همه کارى نکو دانسته باشى
تو از ما مهترى باید که گفتار
نگویى جز بآیین و سزاوار
خردمندان سخن بر داد گویند
همیشه نام نیک از داد جویند
خرد از هر کسى بیش دارى
چرا دل را ز کینهء ریش دارى
میان ما همى کینه نباید
که کین با دوستى در خور نیاید
اگر تو یافته گویى ما نگویم
و گر تو کینه جویى ما نجویم
تو بفرستاده اى را ز خانه
چه بندى بر کسى دیگر بهانه؟
نه نامه باید ایدر نه پیمبر
زن اینک هر کجا خواهى همى بر
اگر فرمان دهى فرمانپرستم
مرو را در زمان زى تو فرستم
به جان من که تا ایدر رسیدم
مگر او را سه بار افزون ندیدم
و گر بینم چه ننگ آید ز دیدن
مرا از خواهرم نتوان بریدن
چو باشد بانوى تو خواهر من
چه باشد گر نشیند هم بر من
نگر تا بر من این تهمت نبندى
که هر گز ناید از من ناپسندى
اگر عقلت مرا نیکو بسنجد
بداند کاین سخن در من نکنجد
ز ویسه پاسخ این آمد که دادم
تو خود دانى که من بر راه دادم
سخن اکنون ز نام خویش گوییم
که هر یک در هنرها نام جوییم
سخن آن گوچه با دشمن چه با دوست
که هر کو بشنود گوید که نیکوست
بدین نامه که کردى سوى کهتر
تو خود تنها شدستى پیش داور
زدستى لافهاى گونه گونه
بسى گفته سخنهاى ننونه
به جنگ دینور تو فخر کردى
مرا بوده درو آیین مردى
مرا گفتى همان تیغم به جایست
که از روى زمین دشمن زدایست
اگر تیغ تو از پولاد کردند
نه شمشیر من شمشاد کردند
اگر تیغ تو برّد خود و خفتان
ببرّد تیغ من خارا و سندان
مرا گفتى مگر کردى فراموش
که زخمم چون ببرد از جان توهوش
مگر زخم مرا در خواب دیدى
که در بیداریش نایاب دیدى
سخنها کان مرا بایست گفتى
به نام خویش و نام تو نهفتن
درین نامه تو گفتستى سراسر
نهادستى کله بر جاى افسر
دو چشم شوخ به باشد ز دو گنج
بگوید هر چه خواهد شوخ بیرنج
گر این نامه به لشکر بر بخوانى
شوم پیدابسى ننگ نهانى
دگر طعنه زدى بر گوهر من
که بهتر بد ز بابم مادر من
گهر مردان ز نام خویش گیرند
چو مردى و خرد را پیش گیرند
به گه رزم گوهر چون پژوهند
ز گرز و خنجر و ژوپین شکوهند
اگر پیش آییم بر دشت پیگار
تو خود بینى که با تو چون کنم کار
به آب تیغ گوهر را بضویم
کنم مردى به کردار و نگویم
چه گوهر چه سخن دانگى نیرزند
در آن میدن که گردان کینه ورزند
به یک سو نه سخن مردى بیاور
که ما را مردى است امروز یاور
به جا آریم هر یک نام و کوشش
که تا خود چون کند دادار بخشش
چو پیگ از نزد ویرو شد بر شاه
مرو را یافت با لشکرش در راه
هوا چون بیشه دید از رمح و نیزه
چو شرمه غشته در ره سنگریزه
چو شاه آن پاسخ دلگیر بر خواند
از آن پاسخ به کار خویش در ماند
کجا او را گمان آمد که ویرو
کند با وى ز بهر ویس نیرو
چو در نامه سخانها دید چونان
شد از آزاد و از تندى پشیمان
همان گه نزد ویرو کس فرستاد
که ما را کردى از اندیشه آزاد
ترا زى من به زشتى یاد کردند
بدانستم که بر بیدار کردند
کنون از پشت رخش کین بجستم
به خنگ مهربانى بر نشستم
منم مهمان تو یک ماه در ماه
چنان چون دوستداران نکو خواه
بکن اکنون تو ساز میزبانى
در آن ایوان و باغ خسروانى
که من یک ماه زى تو میهمانم
ترا یک سال از آن پس میزبانم
نگر تا در آزارم ندارى
هم اکنون ویسه را پیش من آرى
که ویسم خواهر آمد یو برادر
همان شهرو جهان افروز مادر
چو آمد پاسخ موبد به ویرو
درود و هدیهء بى مر به شهرو
دگر ره دیو کینه روى بنهفت
گل شادى به باغ مهر بشکفت
دو چشمم رامش از خواب اندر آمد
به جوى آشتى آب اندر آمد
دگر ره ویس بانو را ببردند
چو خورشید به شاهنشه سپردند
دل هر کس بدیشان شادمان بود
تو گفتى خود عروسى آن زمان بود
یکى مه شادى و نخچیر کردند
گهى چوگان زدند گه باده خوردند
پس از یک مه ره خانه گرفتند
ز بوم ماه سوى مرو رفتند



سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Monday 27 January 2014, 16:45 (آخرین ویرایش در این ارسال: Monday 27 January 2014 16:48 ، توسط tttaji.)
ارسال: #37
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
سرزنش کردن موبد ویس را


چو در مرو گزین شد شاه شاهان
دلش خرم به روى ماه ماهان
ز روى ویس بودى آفتابش
ز موى ویس بودى مشک نابش
نشسته شاد روزى با دلارام
سخن گفت از هواى ویس با رام
که بنشستى به بوم ماه چندین
ز بهر آنکه جفتت بود رامین
اگر رامین نبودى غمگسارت
نبودى نیم روز آنجا قرارت
جوابش داد خورشید سمن بر
مبر چندین گمان بد به من بر
گهى گویى که با تو بود ویرو
کنى دیدار ویرو بر من آهو
گهى گویى که با تو بود رامین
چرا بر من زنى بیغاره چندین
مدان دوزخ بدان گرمى که گویند
نه اهریمن بدان زشتى که جویند
اگر چه دزد را دزدى بود کار
دروغش نیز هم گویند بسیار
تو خود دانى که ویرو چون جوانست
به دشت و کوه بر نخچیر گانست
نداند کار جز نخچیر کردن
نشستن با بزرگان باده خوردن
به عادت نیز رامین همچنین است
مرو را دوستدار راستین است
به هم بودند هر دو چون برادر
نشسته روز و شب با رود و ساغر
جوان را هم جوان باشد دلارام
کجا باشد جوانى خوشترین کام
جوانى ایزد از مینو سرشتست
مرو را بوى چون بوى بهشتست
چو رامین آمد اندر کضور ماه
به رامش جفت ویرو بود شش ماه
به ایوان و به میدان و به نخچیر
به اندوه و به شادى و به تدبیر
اگر ویروست او را بد برادر
و گر شهروست او را بود مادر
نه هر کاو دوستى ورزید جایى
به زیر دوستى بودش خطایى
نه هر کاو جایگاهى مهربانى
کند، دارد به دل در بد گمانى
نه هر دل چون دلت ناپاک باشد
نه هر مردى چو تو بى باک باشد
شهنشه گفت نیکست ار چنینست
دل رامین سزاى آفرینست
بدین پیمان توانى حورد سوگند
که رامین را نبودش با تو پیوند
اگر سوگند بتوانى بدین خورد
نباشد در جهان چون تو جوانمرد
جوابش داد ویس و گفت سوگند
خورم شاید بدین نابوده پیوند
چرا ترسم ز ناکرده گناهى
به سوگندان نمایم خوب راهى
نپیچد جرم ناکرده روانى
نگندد سیر ناخورده دهانى
به پیمان و به سوگندم مترساد
که دارد بى گنه سوگند آسان
چو در زیرش نباشد ناصوابى
چه سوگندى خورى چه سرد آبى
شهنشه گفت ازین بهتر چه باشد
به پا کى خود جزین در خورچه باشد
بخور سوگند وز تهمت برستى
روان را از ملامتا بشستى
کنون من آتشى روشن فروزم
برو بسیار مشک و عود سوزد
تو آنجا پیش دینداران عالم
بدان آتش بخور سوگند محکم
هر آن گاهى که تو سوگند خوردى
روان را از گنه پاکیزه کردى
مرا با تو نباشد نیز گفتار
نه پرخاش و نه پیگار و آزاد
ازین پس تو مرا جان و جهانى
برابر دارمت با زندگانى
چو پیدا گردد از تو پرسایى
ترا بخشم سراسر پادشایى
چه باشد خرشید زان پادشایى
که بپسندد مرو را پارسایى
مرو را گفت ویسه همچنین کن
مرا و حویشتن را پاک دید کن
همى تا به من بربد گمانى
از آن در مر ترا باشد زیانى
گناه بوده بر مردم نهفتن
باسى نیکوتر از نابوده گفتن
شهنشه خواند یکسر موبدان را
ز لشکر سروران و کهبدان را
به آتشگاه چیزى بى کران داد
که نتوان کرد آن را سربسر یاد
ز دینار و ز گوهرهاى شهوار
زمین و آسیا و باغ بسیار
گزیده مادیانان تگاور
همیدون گوسفند و گاو بى مر
ز آتشگاه لختى آتش آورد
به میدان آتشى چون کوه بر کرد
بسى از صندل و عودش خورش داد
به کافور و به مشکش پرورش داد
ز میدان آتش سوزان بر آمد
که با گردون گردان همبر آمد
چو زرّین گنبدى بر چرم یازان
شده لرزان و زرّش پاک ریزان
به سان دلبرى در لعل و ملحم
گرازان و خورشان مست و خرّم
چو روز وصلت او را روشنایى
هنو سوزنده چون روز جدایى
ز چهره نور در گیتى فگنده
ز نورش باز تاریکى رمنده
نبود آگاه در گیتى زن و مرد
که شاهنشاه آن آتش چرا کرد
چو از میدان برآمد آتش شاه
همى سود از بلندى سرش با ماه
ز بام گوشک موبد ویس و رامین
بدیدند آتشى یازان به پروین
بزرگان خراسان ایستاده
سراسر روى زى آتش نهاده
ز چندان مهتران یک تن نه آگاه
بدان آتش چه خواهد سوختن شاه
همان گه ویس در رامین نگاه کرد
مرو را گفت بنگر حال این مرد
که آتش چون بلند افروخت مارا
بدین آتش بخواهد سوخت مارا
بیا تا هر دو بگریزیم از ایدر
بسوزانیم او را هم به آذر
مرا بفریفت موبد دى به سوگند
به شیرینى سخنها گفت چون قند
مرو را نیز دام خود نهادم
نه آن بودم که در دام او فتادم
بدو گفتم خورم صد باره سوگند
که رامین را نبد با ویس پیوند
چو زین با وى سخن گفتم فراوان
دلش بفریفتم ناگه به دستان
کنون در پاش شهرى و سپاهى
ز من خواهد ننودن بى گناهى
مرا گوید به آتش بر گذر کن
جهان را از تن پاکت خبر کن
بدان تا کهتر و مهتر بدانند
کجا در ویس و رامین بدگمانند
بیا تا پیش ازین کاومان بخواند
ورا این راستى در دل بماند
پس آنگه دایه را گفتا چه گویى
وزین آتش مرا چاره چه جویى
تو دانى کاین نه هنگام ستیزاست
که این هنگام هنگام گریزست
تو چاره دانى و نیرنگ بازى
نگر در کار ما چاره چه سازى
کجا در جاى چونین چاره بهتر
که در جاى دگر مردى و لشکر
جوابش داد رنگ آمیز دایه
نیفتادست کار خوار مایه
من این را چاره چون دانم نهاد
سر این بند چون دانم گشادن
مگر مارا دهد دادار یارى
برافروزد چراغ بختیارى
کنون افتاد کار، ایدر مپایید
کجو من میروم با من بیایید
پس آنگه رفت بر بام شبستان
نگر زانجا چگونه ساخت دستان
فراوان زر و گوهر بر گرفتند
پس آنگه هر سه در گرمابه رفتند
رهى از گلخن اندر بوستان بود
چنان راهى که از هر کس نهان بود
بدان ره هر سه اندر باغ رفتند
ز موبد با دلى پرداغ رفتند
سبک بر رفت رامین روى دیوار
فرو هشت از سر دیوار دستار
به جاره بر کشید آن هر دوان را
به دیگر سو فرو هشت این و آن را
پس آنگه خود فرود آمد ز دیوار
به چادر هر سه بربستند رخسار
چو دیوان چهره از مردم نهفتند
به آیین زنان هر سه برفتند
همى دانست رامین بوستانى
بدو در کار دیده باغبانى
همان گه پیش مرد باغبان شد
بیارامید چون در بوستان شد
فرستادش به حانه باغبان را
بخواند از خانه پنهان قهرمان را
بفرمودش که رو اسپان بیاور
گزیده هر چه آن باشد تگاور
همیدون خوردنى چیزى که دارى
سلاحم با همه ساز شکارى
بیاوردند آن چیزى که او خواست
نماز شام رفتن را بیاراست
ز مرو اندر بیابان رفت چون باد
ندیده روى او را آدمى زاد
بیابانى که آرام بلا بود
ز ناخوشى چو کام اژدها بود
ز روى ویس و رامین گشته فرخار
ز بوى هر دوان چون طبل عطار
کویر و شوره و ریگ رونده
سنوم جانکش و شیر دمنده
دو عاشق را شده چون باغ خرم
از آن شادى کجا بودند باهم
ز گرما و کویر آنگه نبودند
تو گفتى شب در ره نبودند
به چین اندر به سنگى برنبشتست
که دوزخ عاشقان را چون بهشتست
چو باشد مرد عاشق در بر دوست
همه زشتى به چشمش سخت نیکوست
کویر و کوه او را بوستانست
فراز برف گمچون گلستانست
کجا عاشق به مرد مست ماند
که در مستى غم و شادى نداند
به ده روز آن بیابان را بریدند
ز مرو شاهجان زى رى رسیدند
به روى در رامین را یکى دوست
به گاه مردمى با او ز یک پوست
جوانمرد هنرمند و بى آهو
مرو را دستگاهى سخت نیکو
به بهروزى بداده بخت کامش
که خود بهروز شیرو بود نامش
ز خوشى چون بهشتى خان و مانش
همیشه شاد از وى دوستانش
شبى تاریک بود و با مهر
ز بیننده نهفته اختران چهر
جهان چون چاه سیصد باز گشته
هوا با تیرگى انباز گشته
همى شد رام تا درگاه بهروز
به کام خویش فرخ بخت و پیروز
چو رامین را بدید آن مهر پرور
نبودش دیده را دیدار باور
همى گفت اى عجب هنگام چونین
که باید نیک مهمانى چو رامین
مرو را گفت رامین اى برادر
بپوش این راز ما در زیر چادر
مگو کس را که رامین آمد از راه
مکن کس را ز مهمانانت آگاه
جوابش داد بهروز جوانمرد
ترا بختم به مهمان من آورد
خداوندى و من پیش تو چاکر
نه چا کر بل ز چا کر نیز کمتر
ترا فرمان برم تا زنده باشم
به پیش بندگانت بنده باشم
اگر فرمان دهى تا من هم اکنون
شوم با چاکران از خانه بیرون
سراى و سرایم مر ترا باد
یکى خشنودى جانت مرا باد
پس آنگه ویس با رامین و بهروز
به کام خویش بنشستند هر روز
گشاده دل به کام و در ببسته
به مى گرد از رخان خویش شسته
به روز اندر نشط و شادمانى
به شب در خرّمى و کامرانى
گهى مى بر کف و گه دوست در بر
شده مى نوش بر رخسار دلبر
چراغ نیکوان ویس گل اندر
به شادى و به رامش با دلارام
به شب چون زهره شبگیران بر آمد
به بنگ مطرب از خواب اندر آمد
هنوز از باده بودى مست و در خواب
نهادندیش بر کف بادهء ناب
نشسته پیش او رامین دلبر
گهى طنبور و گاهى چنگ در بر
همى گفتى سرود مهربازان
به دستان و نواى دلنوازان
همى گفتى که دو نیک یاریم
به یارى یکدگر را جان سپاریم
به هنگام وفا گنج وفاییم
به چشم دشمنان تیز جفاییم
چو ما را خرّمى و شاد خواریست
بد اندیشان ما را رنج و زریست
به رنج از دوستى سیرى نیابیم
ز راه مهربانى رخ نتابیم
به مهر اندر چو دو روشن چراغیم
به ناز اندر چو دو بشکفته باغیم
ز مهر خویش جز شادى نبینیم
که از پیروزى ارزانى بدینیم
خوشا ویسا نشسته پیش رامین
چنان کبگ درى در پیش شاهین
خوشا ویسا نشسته جام بر دست
هم از باده هم از خوبى شده مست
خوشا ویسا به کام دل نشسته
امید اندر دل موبد شکسته
خوشا ویسا به خنده لب گشاده
لب آنگه بر لب رامین نهاده
خوشا ویسا به مستى پیش رامین
ز عشقش کیش همچون کیش رامین
زهى رامین نکو تدبیر کردى
که چون ویسه یکى نخچیر کردى
زهى رامین به کام دل همى ناز
که دارى کام دل را نیک انباز
زهى رامین که در باغ بهشتى
همیشه با گل اردبهشتى
زهى رامین که جفت آفتابى
به فروش هر چه تو خواهى بیابى
هزاران آفرین بر کضور ماه
که چون ویس آمدست یکى ماه
هزاران آفرین بر جان شهرو
که دختش ویسه بود و پور بیرو
هزاران آفرین بر جان قارن
که از پشت آمدش این ماه روشن
هزاران آفرین بر خندهء ویس
که کردست این جهان را بندهء ویس
بسیار اى ویس جام خسروانى
درو مى چون رخانت ارغوانى
چو از دست تو گیرم جام مستى
مرا مستى نیارد هیچ سستى
ندارم مست چون گشتم به کامت
ز رویت یا ز مهرت یا ز جامت
گر از دست تو جام هوش گیرم
چنان دانم که جام نوش گیرم
نشط من ز تو آرام یابد
غمان من ز تو انجام یابد
دلم درج است و در وى گوهرى تو
کنارم برج و در وى اخترى تو
ابى گوهر مبادا هر گز این درج
ابى اختر مبادا هر گز این برج
همیشه باد باغ رویت آباد
دو دست من به باغت باغبان باد
بسا روزا که نام ما بخوانند
خردمندان شکفت از ما بمانند
چنان خوبى و چونین مهربانى
سزد گر نام دارد جاودانى
دلا بسیار درد و ریش دیدى
کنون از دوست کام خویش دیدى
دلى چون خویشن دیدى پر از مهر
و یا این گل رخى تابان از مهر
تو روز و شب بدین چهره همى ناز
نبرد بد سگالان را همى ساز
که خرما در جهان با خار باشد
نشاط عشق با تیمار باشد
کنون اژز جان کنى در کار مهرش
نباشد در خور دیدار مهرش
روان از بهر چونین یار باید
جهان از بهر چونین کار باید
تو اکنون مى خور از فردا میندیش
که جز فرمان یزدان نایدت پیش
مگر کارت بود در مهر کارى
ازان بهتر که تو امید دارى
هران گاهى که رامین باده خوردى
جنین گفتارها را یاد کردى
ازین سو ویس با کام و هوا بود
وزان سو شاه با رنج و بلا بود
گرایشان را به ناز اندر خوشى بود
شهنشه را شتاب و ناخوشى بود
که او سوگند ویسه خواست دادن
دل از بند گمانى بر گشادن
چو ویس ماه پیکر را طلب کرد
زمانه روز او را تیره شب کرد
همى جستش ز هر سو یک شبانروز
به دل آتشى مانده خردسوز


سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Monday 27 January 2014, 16:49 (آخرین ویرایش در این ارسال: Monday 27 January 2014 16:51 ، توسط tttaji.)
ارسال: #38
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
گردیدن شاه موبد به گیتى در طلب ویس


چو از دیدار ویسه گشت نومید
به چشمش تیره شد تابنده خورشید
سپردش زرد را شاهى سراسر
که هم دستور بودش هم برادر
گزید از هر چه او را بود تیغى
تگاور باره اى چون تند میغى
به سختى چون دل کافر کمانى
پر از الماس پران تیر دانى
بشد تنها به گیتى ویس جویان
ز درد دل زبانش ویس گویان
همى روى زمین آباد و ویران
چه روم و هند چه ایران و توران
نشان ویسه هر جایى بپرسید
نه شود دید و نه از کس نیز بشنید
گهى چون رنگ بود در کوهساران
گهى چون شیر بود در مرغزاران
گهى چون دیو بود اندر بیابان
گهى چون مار بود اندر نیستان
به کوه و بیشه و هامون و دریا
همى شد پنج مه چون مرد شیدا
گهى شمشیر زد بر تنش سرما
گهى آسیب زد بر جانش گرما
گهى خوردى فطیر راهبانان
گهى انگشت و گه شیر شبانا
نخفتى ور بژفتى شاه مسکین
زمینش فرش بودى دست بالین
بدین سان پنج مه بر دشت و بر کوه
رفیقش راه بود و جفتش اندوه
شده بدبختى وى بخت رامین
همه تلخیش وى را گشته شیرین
بسا سنگا که دستش کوفت بر سر
بسا خونا که چشمش ریخت بر بر
چو بى راهى همى رفتى به راهى
و یا تنها بماندى جایگاهى
به بخت خویشتن چندان گرستى
کجا افزونتر از باران گرستى
همى گفتى دریغا روزگارم
سپاه و گنج و رخت بى شمارم
ز بهر دل سراسر برفشاندم
کنون بیشاهى و بیدل بماندم
هم از دل دورماندستم هم از دوست
به چونین روزمردن سخت نیکوست
چو بر چستنش بردارم یکى گام
جدا گردد همى از من یک اندام
مرا انده ازان بسیار گشتست
که خود جانم ز من بیزار گشتست
تو گویى باد پیشم آتشینست
زمین در زیرپایم آهنینست
ز گیتى هر چه بینم دل گشایى
همى آید به چشمم اژدهاى
دلم چونست چون ابرى کشیده
هوا چونست چون زهرى چشیده
به پیرى گر نبودى عشق شایست
مرا این عشق با این غم چه بایست
بدین غم طفت گردد پیر دلگیر
نگر چون زار گردد مردى پیر
بهشتى را گیتى بر گزیدم
که با هجران او دوزخ بدیدم
چو یاد آرم به دل جور و جفایش
بیفزاید مرا مهر و وفایش
بتر گردم چو عیبش بر شمارم
تو گویى عیب او را دوست دارم
دل من کور گشت از مهربانى
نبیند هیچ کام این جهانى
ز پیش عاشقى بودم توانا
بکار خویشتن بینا و دانا
کنون در عاشقى بس ناتوانم
چنان گشتم که گر بینم ندانم
دریغا نام من در هوشیارى
دریغا رنج من در مهر کارى
که رنجم را ببرد از ناگهان باد
همان آتش به جان من در افتاد
مرا اندر جهان اکنون چه گویند
همه کس دل ز مهر من بضویند
مرا دیوانه پندارند و بى هال
که دیوانه چو من باشد به هر حال
هم از شادى هم از شاهى بریده
چنین با گور و آهو آرمیده
چرا چون یار دلبر بود با من
شنیدم بیهده گفتار دشمن
چو با هجرش همى طاقت ندارم
چرا فرمانش را طاعت ندارم؟
اگر روزى رخانش باز بینم
بدو بخشم همه تاج و نگینم
بفرمانش بوم تا زنده باشم
خداوند او بود من بنده باشم
کنون کز مهر دارم حلقه در گوش
هر آن چیزى که او را خوش مرا نوش
چو ماهى پنج و شش گرد جهانگشت
تنش یکباره سست و ناتوان گشت
همى یرسید از آسیب زمانه
که مرگش را کند روزى بهانه
به بد روزى و تنهایى بمیرد
پس آنگه دشمنى جایش بگیرد
صواب آن دید کز ره باز گردد
هواى ویس جستن در نوردد
به امیدش گذارد زندگانى
مگر روزى بیابد زو نشانى
همان گه سوى مرو شاهجان شد
دگرباره جهان زو شادمان شد
تو گفتى کشت بینم گشته نم یافت
و یا درویش بیمایه درم یافت
به مرو شایگان مژده افتاد
که آمد شاه موبد با دل شاد
همه بازارها آذین ببستند
پرى رویان بر آذین ها نشستند
برافشاندند چندان زر و گوهر
که شد درویش آن کضور توانگر


سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Monday 27 January 2014, 16:52
ارسال: #39
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
نامه نوشتن رامین به مادر و آگاه شدن موبد


بدان گاهى که شاهنشاه موبد
برون رفت از نگارین کاخ و گنبد
دل از شاهى و شهر خوثش برداشت
بیابان بر گزید و کاخ بگذاشت
بدان زارى و بد روزى همى گشت
چو ماهى پنج و شش بگذشت بر گشت
ز رى رامین به مادر نامه اى کرد
ز شادى جان او را جامه اى کرد
کجا رامین و شه گر دو برادر
به هم بودند ازین پاکیزه مادر
وزیشان زرد را مادر دگر بود
شنیدستم که او هندو گهر بود
فرستاده به مرو آمد نهانى
شتابان تر ز باد مهرگانى
همى تا شاه رفته بود و رامین
همیشه اشک مادر بود خونین
گهى بر روى خون دیده راندى
گهى از درد دل فریاد خواندى
کجا چون شاه و چون رامین دو فرزند
ازو یکباره بگسستند پیوند
زنى را از دو گیتى بر گزیدند
هم از مادر هم از شاهى بریدند
چو آگه شد ز رامین شادمان شد
تنش را آن خبر همتاى جان شد
به نامه گفته بود اى نیک مادر
مرا ببرید از گیتى برادر
کجا او را به جان من ستیزست
به من بر سال و مه چون تیغ تیزست
هم از ویس است آزرده هم از من
همى جوید به ما بع کام دشمن
مرا یک موى ویس ماه پیکر
گرامى تر از چون او صد برادر
مرا از ویس بارى جز خوشى نیست
ازو جز بع ترى و سر کشى نیست
هر آن گاهى که از وى دور مانم
بجز خوشى و کام دل نرانم
هر آن گاهى که بر در گاه باشم
ز بیمش گویى اندر چاه باشم
نه چرخست او نه ماه و آفتابست
کجا بامن هم از یک مام و بابست
به هر نامى که خواهى زو نکاهم
به میدان در چنو پنجا خواهم
همى تا رفته ام از مرو گنده
نیاسودم ز بازى و ز خنده
به مرو اندر چنان بودم شب وروز
که گفتى آهوم در پنجهء یوز
نه بس بودآن بلا خوردن به ناکام
که آتش نیز بایستش به فرجام
به آتش مان چه سوزد نه خدایست
که دوزخ دار و پادافره نمایست
کنون اینجا که هستم تندرستم
ز ویسه شادم و از باده مستم
فرستادم به تونامه نهانى
بدان تا حال و کار من بدانى
نگر تا هیچ گونه غم ندارى
که تیمار جهان باشد گذارى
ننودم حال خویشم و روز و جایم
وزین پس هر چه باشد هم نمایم
همى گردم به گیهان تا بدان گاه
که گردد جایگاه شاه بى شاه
چو تخت موبد از وى باز ماند
مرا خود بخت بر تختن نشاند
نه او را جان به کوهى باز بستند
و یا در چشمهء حیوان بشستست
و گر زین بماند چند گاهى
به جان من که گرد آرم سپاهى
فرود آرم مرو را از سرتخت
نشینم با دلارامم بر تخت
نباشد دیر، باشد زود این کام
تو گفتار مرا در دل نگه دار
چو گفتارم پدید آید تو گو زه
نباشد هیچ دانایى ز تو به
درود ویس جان افزاى بپذیر
بسى خوشتر ز بوى گل به شبگیر
چو مادر نامهء فرزند بر خواند
ز شادى دل بر آن نامه برافشاند
چو از ره ندر آمد نامه آن روز
شهنشه نیز باز آمد دگر روز
دل مادر برست از رنج دیدن
تو گفتى خواست از شادى پریدن
جهان را کارها چونین شگفتست
خنک آن کس کزو عبرت گرفتست
نماید چند بازى بلعجب وار
پس آنگه نه طرب ماند نه تیمار
نگر تا از بلاى او ننالى
که گر نالى ز ناله بر محالى
نگر تا از هواى او ننازى
که گر نازى ز نازش بر مجازى
چو شاهنشه یکى هفته بیاسود
ز تنهایى همیشه تنگدل بود
چو دستورش ز پیش او برفتى
مرو را دیو اندیشه گرفتى
شبى مادر بدو گفت اى نیازى
چرا از رنج و انده مى گدازى
چنین غمگین و در مانده چرایى
نه بر ایران و توران پادشایى؟
نه شاهان جهان باژت گزارند
دل و دیده بفرمان تو دارند
جهان از قیروان تا چین دارى
به هر کامى که خواهى کامگارى
چرا هنواره چونین مستمندى
جرا این سست جانت را پسندى
به پیرى هر کسى نیکى فزایند
کجا از خواب برنایى در آیند
دگر بر راه ناخوبى نپیوند
ز پیرى کام برنایى نجویند
کجا پیریش باشد سخترین بند
همن موى سپیدش بهترین پند
ترا تا پیر گشتى آز بیش است
دلم زین آز تو بسیار ریش است
شهنشه گفت اى مادر چنین است
دلم گویى که هم با من به کین است
زنى را بر گزیدم از جهانى
همى از وى نیارامم زمانى
نه فر پندش دهم پندم پذیرد
نه با شادى و ناز آرام گیرد
مرا شش ماه در گیتى دوانید
چه مایه رنج زى جانم رسانید
کنون غمگین و آشفته بدان است
که او بى یار زنده در جهان است
همى تا باشد این دل در تن من
نپردازم به جنگ هیچ دشمن
اگر جانم ز ویس آگاه گشتى
دراز اندوه من کوتاه گشتى
پذیرفتم که گر رویش ببینم
به دست او دهم تاج و نگینم
ز فرمانش دگر بیرون نیایم
چنان دارم که فرمان خدایم
گناه رفته را اندر گذارم
دگر هر گز به روى او نیارم
به رامین نیز جز نیکى نخواهم
برادر باشد و پشت و پناهم
چو این گفتار ازو بشنید مادر
تو گویى در دلش افتاد آذر
ز دیده اشک خونین بر رخان ریخت
تو گفتى ناردان بر زعفران ریخت
گرفتش دست آن پر مایه فرزند
بخور گفتار برین گفتار سوگند
که خون ویس و رامینم نریزى
نه هر گز نیز با ایشان ستیزى
به جا آرى سختنهایى که گفتى
چنان کاندر وفا نایدت زفتى
کجا من دارم آگاهى ازیشان
بگویم چون بیابم راست پیمان
چو مادر با شهنشه این سخن گفت
ز شادى روى او چون لاله بشکفت
به دست او پاى مادر اندر افتاد
هزاران بوسه بر دستش همى داد
همى گفت اى مرا با جان برابر
مرا از دوزخ سوزان بر آور
به نیکویى بکن یک کار دیگر
روانم باز ده یک بار دیگر
که فرمان ترا بر دل نگارم
سر از فرمانت هر گز بر ندارم
بخورد آنگاه با مادرش سوگند
به دین روشن و جان خردمند
به یزدان جهان و دین پاکان
به روشن جان نیکان و نیکان
به آب پاک و خاک و آتش و باد
به فرهنگ و وفا و دانش و داد
که بر رامین ازین پس بد نجویم
دل از آزار و کردارش بضویم
نخواهم بر تن و جانش زیانى
ز دل ننمایش جز مهربانى
شبستان مرا بانو بود ویس
دل و جان مرا دارو بود ویس
گناه رفته را زو در گذارم
دگر هر گز به رویش باز نارم
چو شاهنشه بدین سان خورد سوگند
به کار ویس دل را کرد خرسند
همان گه مادرش نامه فرستاد
به نامه کرد رفته یک به یک یاد
سخنها گفت نیکوتر ز گوهر
به گاه طعب شیرین تر ز شکر
به نامه گفته بود اى جان مادر
بهشت و دوزخت فرمان مادر
ز فرمانم نگر تا سر نتابى
که از دادار جز دوزخ نیابى
چو این نامه بخوانى زود بشتاب
مرا یک بار دیگر زنده دریاب
که چشمم کور شد از بس گرستن
تنم خواهد همى از جان گسستن
چراغ جانم اندر تن فرو مرد
بهار کامم اندر دل بپژمرد
همى تا روى تو بینم چنینم
به پیش دادگر رخ بر زمانم
ترا خواهم که بینم در جهان بس
که بر من نیست فرخ تر ز تو کس
شهنشه نیز همچون من نوانست
تنش گویى ز یادت بى روانست
چو بى تو گشت او قدرت بدانست
به گیتى گشت چندان کاوتوانست
چه مایه در جهان رنج و بلا دید
نگر چه روزگار ناسزاد دید
کنون بر گشت و باز آمد پشیمان
بجز دیدارت او را نیست درمان
بخورد از راستى پاکیزه سوگند
که هر گز نشکند در مهر پیوند
گرامى داردت چون جان و دیده
وزین دیگر برادر بر گزیده
ترا باشد ز بیرون داد و فرمان
چنان چون ویسه را اندر شبستان
هم او بانو بود هم تو سپهبد
شما را چون پدر آزاده موبد
نباشد نیز هر گز خشم و آزار
دلت جوید به گفتار و به کردار
تو نیز از دل برون کن بیم و پرهیز
مکن تندى و چونین سخت مستیز
که از بیگانگى سودى نیارى
وگرچه مایهء بسیار دارى
چو دارى در خراسان مرزبانى
چرا جویى دگر جا ایرمانى
حراسانى که چون خرم بهشتست
ترا ایزد ز حاک او سرشتست
ترا دادست بر وى پادشایى
چرا جویى همى ازوى جدایى
درین بیگانگى و رنج بى مر
چه خواهى جستن از شاهى فزونتر
به طبع اندر چه دارى به ز امید
به چرخ اندر چه یابى به ز خورشید
چو در پیشت بود کانى ز گوهر
چرا جویى به سختى کان دیگر
چو آمد پاسخ نامه به پایان
ببردندش به پشت بادپایان
دل رامین از آن نامه بتفسید
ز حال مادر و موبد بپرسید
چو از پیمان و سوگند آگهى یافت
عنان از رى به سوى مرو برتافت
نشانده دلبرش را در عمارى
چه اندر تاخ در شاهوارى
ز بوى زلف و رنگ روى آن ماه
چه مشک و لاله شد خاک همه راه
اهر چه بود در پرده نهفته
همى تابید چون ماه دو هفته
و گرچه بود در ره کاروانى
چه سروى بود رسته حسروانى
هوا او را به آب مهر شسته
هزاران رشته در پروین گسسته
به کام خود نشسته پنج شش ماه
برو ناتافته نور خور و ماه
شده از ناز کى چون قطرهء آب
ز ترى همچو سروى سبز و شاداب
یکى خوبیش را سد برفزوده
نه کس دیده چو او نه خود شنوده
چو چشم شاه موبد بر وى افتاد
همه شغل جهان او را شد از یاد
چنان کان خوبى ویسه فزون بود
مرو را نیز مهر دل بیفزود
فراموش کرد آزار گذشته
تو گفتى دیو موبد شد فرشته
دگر باره به رامش دست بردند
جهان را بازى و سخره شمردند
به کام دل همى بودند خرم
ز مى دادند کشت کام را نم

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Monday 27 January 2014, 16:56 (آخرین ویرایش در این ارسال: Monday 27 January 2014 16:59 ، توسط tttaji.)
ارسال: #40
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)


نشستن موبد در بزم با ویس و رامین و سرود گفتن رامین به حال خود


چو شاه و ویس و رامین هر سه باهم
دگر باره شدند از مهر بى غم
گناه رفته را پوزش ننودند
به پوزش کینه را از دل زدودند
شه شاهان به پیروزى یکى روز
نشسته شاد با ویس دل افروز
بلورین جام را بر کف نهاده
چه روى ویس در وى لعل باده
بخواند آزاده رامین را و بنشاند
به روى هر دو کام دل همى راند
نصیب گوش بودش چنگ رامین
نصیب چشم رخسار نگارین
چو رامین گه گهى بنواختى چنگ
ز شادى بر سر آب آمدى سنگ
به حال خود سرود خوش بگفتى
که روى ویس مثل گل شکفتى
مدار اى خسته دل اندیشه چندین
که نه یکباره سنگینى نه رویین
مکن با دوست چندین ناپسندى
ز دل منماى چندین مستمندى
زمانى دل به رود و باده خوش دار
به جام باده بنشان گرد تامار
اگر مانداست لختى زندگانى
سر آید رنجهاى این جهانى
همان گردون که بر تو کرد بیداد
به عذر آید ترا روزى دهد داد
بسا روزا که تو دلشاد باشى
وزین راندیشها آزاد باشى
اگر حال تو دیگر کرد گیهان
مرو را هم نماند حال یکسان
چو شاهنشاه را مى در سر آویخت
خرد را مغز او با مى بر آمیخت
ز رامین خوش سرودى خواست دیگر
به حال عشق از آن پیشین نکوتر
دگر باره سرودى گفت رامین
که از دل بر گرفت اندوه دیرین
رونده سرو دیدم بوستانى
سختور ماه دیدم آسمانى
شکفته باغ دیدم نوبهارى
سزاى آنکه در وى مهر کارى
گلاى دیدم درو اردیبهشتى
نسیم و رنگ او هر دو بهشتى
به گه غم سزاى غمگسارى
گه شادى سزاى شاد خوارى
سپردم دل به مهرش جاودانى
ز هر کارى گزیدم باغبانى
همى گردم میان لاله زارش
مهمى بینم شکفته نو بهارش
من اندر باگ روز و شاب مجاور
بد اندیسم چو حلقه مانده بر در
حسودان را حسد بردن چه باید
به هر کسى آن دهد یزدان که شاید
سزاوارست با مه چرخ گردان
ازیرا مه بدو دادست یسدان
چو بشنید این سرود آزاده خسرو
ز شادى گشت عشق اندر دلش نو
دریغ هجر ویس از دلش بر خاست
ز ویس ماه پیکر جام مى خواست
بدان کز مى کند یکباره مستى
فرو شوید ز دل زنگار هستى
سمن بر ویس گفت اى شاه شاهان
به شادى زى به کام نیکخواهان
همه روزت به پیروزى چنین باد
همه کارت سزاى آفرین باد
خوشست امروز ما را باده خوردن
به نیکى آفرین بر شاه کردن
سزد گر دایه روز ما ببیند
به شادى ساعتى با ما نشیند
اگر فرمان دهد پیروز گر شاه
کنیم او را ز حال خویش آگاه
به بزم شاه خوانیمش زمانى
که چون او نیست شه را مهربانى
پس آنگه دایه را زى شاه خواندند
به پیش ویس بر کرسى نشاندند
شهنشه گفت رامین را تو مى ده
که مى خوردن ز دست دوستان به
جهان افروز رامین همچنان کرد
به شادى مى همى داد و همى خورد
مى اندر مغز او بننود گوهر
دل پر مهر او را گشت یاور
چو ویس لاله رخ را مى همى داد
نهان از شاه گفتش اى پرى
به شادى و به رامش خور مى ناب
که کشت عشق را از مى دهیم آب
دل ویس این سخن نیکو پسندید
نهان از شاه با رامین بخندید
مرو را گفت بختت راهبر باد
به بوم مهر کشتت نیک بر باد
همى تا جان ما بر جاى باشد
دل ما هر دو مهر افروز باشد
به دل مگزین تو بر من دیگران را
کجا من بر تو نگزینم روان را
تو از من شاد باشى من از تو شاد
مرا تو یاد باشى من ترا یاد
دل ما هر دوان کان خوشى باد
دل موبد ز تیمار آتشى باد
شهنشه را به گوش آمد ازیشان
سخنهایى که مى گفتند پنهان
شنیده کرد بر خود ناشنیده
به مردى داشت دل را آرمیده
به دایه گفت دایه مى تو بگسار
به رامین گفت رامینچنگ بردار
سرود عشقانه بر چنگ بسراى
سخن کم گوى و شادى مان بیفزاى
وزان پس داد دایه مى بدیشان
شده رامین ز مهر دل خروشان
سرودى گفت بس شیرین و دلگیر
تو نیز ار مى همى گیرى چنان گیر
مرا از داغ همجران زرد شد روى
به مى زردى ز روى من فروشوى
مى باشد رنگ رویم ارغوانى
نداند دشمنم درد نهانى
به هر چاره که بتوانم بکوشم
مگر درد دل از دشمن بپوشم
از آن رو روسوشب مست و خرابم
که جز مستى دگر چاره نیابم
چه خوشى باشد آن میخوارگى را
کزو درمان کنى بیچارگى را
همیسه مست باشم مى گسارم
بدان تا از غم آگاهى ندارم
خبر دارد تو گویى ماه رویم
که من چونین به داغ مهر اویم
اگر چه من ز شیران جان ستانم
همى بستاند از من عشق جانم
خدایا چارهء بیچار گانى
مرا و جز مرا چاره تو دانى
چنان کز شب بر آرى روز روشن
ازین محنت بر آرى شادى من
چو رامین چند گه نالید بر چنگ
همى از نالهء او نرم شد سنگ
اگر چه داشت مهر دل نهانى
پدید آمد نهانى را نشانى
دلى در تف آتش مانده ناکام
چگونه یافتى در آتش آرام
چو مستى جفت شد با مهربانى
دو آتش را فروزنده جوانى
دل رامین صبورى چون ننودى
به چونان جاى چون بر جاى بودى
جوان و مست و عاشق چنگ در بر
نشسته یار پیش یار دیگر
نباشد بس عجب گر زو نشانى
پدید آید ز حال مهربانى
چنان آبى که گردد سخت بسیار
بسنبد زیر بند خویش ناچار
همیدون مهر چون بسیار گردد
به پیشش پند و دانش خوار گردد
چو از مى مست شد پیروزگر شاه
به شادى در شبستان رفت با ماه
به جاى خویش شد آزاده رامین
مرو را خار بستر سنگ بالین
دل موبد ز ویسه بود پر درد
در آن مستى مرو را سرزنش کرد
بدو گفت اى دریغ این خوبرویى
که با او نیست لختى مهرجویى
تو چون زیبا درختى آبدارى
شکفته تغز در باغ بهارى
گل و برگت نکو باشد ز دیدن
و لیکن تلخ باشد در چشیدن
به شکر ماندت گفتار و دیدار
به حنظل ماندت آیین و کردار
بسى شوخان بى شرمان بدیدم
یکى چون تو نه دیدم نه شنیدم
بسى دیدم به گیتى مهربانان
گرفته گونه گونه دوستگانان
ندیدم چون یو رسوا مهربانى
نه همچون دوستگانت دوستگانى
نشسته راستى پیش من چنانید
که پندارید تنها هردوانید
همیشه بخت عاشق شور باشد
ز بخت شور چشمش کور باشد
بود پیدا و پندارد نه پیداست
ابا صد یار پندارد که تنهاست
کلوخى را که او در پس نشیند
مرو را چون که البرز بیند
شما هر دو به عشق اندر چندین
خوشى بیند و رسوایى نبینید
مابش اى بت چنین گستاخ بر من
که گستاخى کند از دوست دشمن
اگر گرددت روزى پادشا خر
مکن گستاشخى و منشین برو بر
مثال پادشا چون آتش آمد
به طبع آتش همیشه سر کش آمد
اگر با زور پیل و طبع شیرى
مکن با آتش سوزان دلیرى
بدان منگر که دریا رام باشد
بدان گه بین که بى آرام باشد
اگر چه آب او را رام یابى
چو بر چوشد تو با جوشش نتابى
مکن با من چنین گستاخ وارى
که تو با خشم من طاقت ندارى
مکن بنیاد این بر رفته دیوار
کجا بر تو فرود آید به یک بار
من از مهرت بسى سختى بدیدم
ز هجرانت بسى تلخى چشیدم
مرا تا کى بدین سان بسته دارى
به تیغ کین دلم را خسته دارى
مکن با من چنین نا مهربانى
کجا زین هم ترا دارد زیانى
اگر روزى ز بندم گشایى
ستیزه بفگنى مهرم نمایى
وفا و مهر تو بر جان نگارم
ترا بخشم ز شادى هر چه دارى
ترا بخشم خراسان و کهستان
تو باشى آفتابم در شبستان
جهان را جز به چشم تو نبینم
تو باشى مایهء تخت و گینم
ترا باشد همه شاهى و فرمان
مرا یک دست جامه یک شکم نان
چو بشنید این سخانها ویس دلکش
فندا اندر دلش سوزنده آتش
دلش آن شاه بیدل را ببخضود
جوابش را به شیرینى بیالود
بدو گفت اى گرانمایه خداوند
مبراد از توم یک روز پیوند
مرا پیوند تو خوشتر ز کامست
دگر پیوندها بر من حرامست
نهم بر خاک پاى تو جحان بین
که خاک پاى تو بهتر ز رامین
نگر تا تو نپندارى که هر گز
به من خرم بود رامین گر بز
مرا در پیش چون تو آفتابى
چرا جویم فروغ ماهتابى
توى دریا و شاهان جویبارند
تو خورشیدى و شاهان گل ببارند
اگر من پرستارى را سزایم
ازین پس تو مرایى من ترایم
نگر تا در دل اندیشه ندارى
که تو بینى ز من زنهار خوارى
مرا مهر تو با جان هست یکسان
تو خود دانى که بى جان زیست نتوان
یکى تا موى اندام تو بر من
گرامیتر ز هر دو چشم روشن
گذشته رفت شاها بودنى بود
ازین پس دارمت خود کام و خشنود
شهنشه را شکفت آمد ز دلبر
ز گفتار چنان زیبا و در خور
یکى بادش به دل بر جست چونان
که خوشتر زان نباشد باد نیسان
امیدش تازه شد چون شاخ نسرین
ز مستى در ربودش خواب شیرین
شهنشه خفته بود و ویس بیدار
ز رامین و ز موبد بر دلش باد
گهى زان فرد اندیشه گهى زین
نبودش هیچ کس همتاى رامین
در آن اندیسه جنبش آمد از بام
مگر بر بامش آمد خسته دل رام
هوا او را ز بستر بر جهانده
ز دل صبر و دیده خواب رانده
شبى تاریک همچون جان مهجور
ز مشکین ابر او بارنده کافور
سراپرده کشیده ابر دى ماه
چو روى ویس گشته پردگى ماه
هوا چون چشم رامین گشته گریان
به درد آنکه زو شد ماه پنهان
نهفته ماه در ابر زمستان
چو روى ویس بانو در شبستان
نشسته بر کنار بام رامین
امید اندر دلش مانده چو ژوپین
ز مهر ویس برف او را گل افشان
شب تاریک او را روز رخشان
کنار بام وى را کاخ و طارم
زمین پر گل او را جز و ملحم
اگرچه دور بود از روى دلبر
هنى آمد به مغزش بوى دلبر
چو با دلبر نبودش روى پیوند
به بوى جانفزایش بود خرسند
چه دانى خوشتر از عشقى بدین سان
که باشد عاسق از بدخواره ترسان
ازان ترسد که روزى بد سگالش
بداند ناگهان با دوست حالش
پس آنگه دوست را آید ملامت
ورا آن روز بر خیزد قیامت
چو رامین چند هگ بر بام بنشست
شب تاریک با سرما بپیوست
نبود او را زیان از برف و باران
که اندر جانش آتش بود سوزان
اگر هر قطره اى صد رود گشتى
از آن آرش یکى اخگر نکشتى
جهان را بود آن شب بیم طوفان
که اشک چشم او شد جفت باران
دل اندر تاب و جان در یوبهء جفت
غریوان با دل نالان همى گفت
نگارینا روا دارى بدین سان
تو در حانه من اندر برف و باران
تو دیگر دوست را در بر گرفته
میان قاقم و سنجاب خفته
من اینجا بى کس و بى یار مانده
دو پاى اندر گل تیمار مانده
تو در خوابى و آگاهى ندارى
که عاشق چون همى گرید بزارى
ببار اى برف برف بر جان من آتش
که بى دل را همه رنجى بود خوش
گر آهى بر زنم ابرت بسوزد
جهان هنواره ز آتش بر فروزد
الا اى باد تندى کن زمانى
در آن تندى بهم بر زن جهانى
بجنبان گیسوانش را ز بالین
ز چشمش زاستر کن خواب نوشین
به گوششدر فگن آواز زارم
بگو با وى که چون دل فگارم
به تنهایى نشسته بر چه حالم
به برف اندر آ کام بد سگالم
مگر لختى دلش بر من بسوزد
که بر من خود دل دشمن بسوزد
اگر زین ابر بیرون آید اختر
به درد من ز من گرید فزونتر
چو ویس آگاه شد از جنبش بام
به گوش آمد مرو را زارى رام
شناب دوستى در جانش افتاد
همان دم دایه را پیشش فرستاد
همى تا دایه باز آمد چنان بود
که گفتى بى شکیب و بى روان بود
فرود آمد به زودى دایه از بام
ز رامین داشت نزد ویس پیغام
نگارا ماهرویا زود سیرا
به خون عاشقان خوردن دلیرا
جرا یکباره بر من چیر گشتى
چه خوردى تا ز مهرم سیر گشتى
من آنم در وفا و مهربانى
که تو دیدى، جرا پس تو نه آنى
من اندر برف و تو در خز و دیبا
من از تو ناشکیبا تو شکیبا
تو در شادى و من در رنج و تیمار
یو با خوشى و من با درد و آزار
مگر دادارمان قسمت جنین کرد
ترا آسودگى داد و مرا درد
اگر یزدان همه کامى ترا داد
مرا شاید، همیشه همچنین باد
ازو خواهم که هر کامى بیابى
که به تو نازک دلى غم برنتابى
مرا باید همیشه بندگى کرد
مرا باید همیشه اندهان خورد
تو شادى کن که شادى را سزایى
بران کامت که بر من پادشایى
همى دانى که من چون مستمندم
به دل در بند آن مشکین کمندم
شب تاریک و من بى صبر و بى کام
ز دیده خواب رفته وز دل آرام
چو دیوانه دوان بر بام و دیوار
شده جمله جهان بر چشم من تار
به دیدارت همى امید دارم
مسوزان این دل امیدوارم
شب تاریک بر من روز گردان
کنار تو مرا جان بوز گردان
به سرماى جنین سخت جهان سوز
نشاید جز کنار دوست جان بوز
مرا بنماى روى جان فزایت
بهمن برساى زلف مشک سایت
بر سیمینت بر زرین برم نه
کجا خود سیم و زر هر دو بهم به
دلم در مهر تو گمراه گشتست
براهم بر فراقت چاه گشتست
به درد من مضو یکباره خرسند
مرا در چاه رنج افتاده مپسند
گر امید ز دیدارت ببرى
هم اکنون پردهء صبرمبدرى
مزن بر جان من تیغ جفایت
مبر امیدم از مهر و وفاینت
که من تا در زمانه زنده باشم
به پیش بندگانت بنده باشم
چو ویس دلبر این پیغام بشنید
دلش چون شیره بى آتش بجوشید
به دایه گفت چار من تو دانى
مرا از دست موبد چون رهانى
که او جفتست اگر بیدار گردد
سراسر کار ما دشخوار گردد
اگر تنها درین خانه بماند
شود بیدار و حال من بداند
ترا با وى بباید جفت ناجار
بر آیینى که خسپد یار با یار
بدو کن پشت و رو از وى بگردان
که او مستست و باشد مست تادان
تن تو بر تن من نیک ماند
اگر نبپایدت کى باز داند
بدان مستى و بیهوشى همى کاوست
چگونه باز داند پوست از پوست
بگفت این و چراغ از خانه برداشت
به چاره دایه را با شوى بگذاشت
به پیش دوست شد سرمست و خرم
به بوسه ریش او را ساخت مرهم
بر آهخت از بر سیمینش سنجاب
بگستردش میان آن گل و آب
سیه روباهى از بالا برافگند
ز تن جامه ز دل اندوه بر کند
گل و نرگس به هم دیدى به نوروز
چنان بودند آن هر دو دل افروز
بسان مشترى پیوسته با ماه
ویا چون دانشى پیواسته با جاه
زمین پر لاله بود از روى ایشان
هوا پر مشک بود از بوى ایشان
برف ابر و پدید مآمد ستاره
همانا شد به بازى شان نظاره
هوا چون آن دو گوهر دید شهوار
ببرد از شرمشان ابر گهر بار
دو عاشق در خوشى همراز گشته
به خوشى هر دوان انباز گشته
گهى بودى ز دست ویسه بالین
گهى از دست مهرافزاى رامین
تو گفتى شیر و مى بودند در هم
ویا بر هم فگنده خز و ملحم
بپیچیده بهم چون مار بر مار
چه خوش باشد که پیچیده یار با یار
لب اندر لب نهاده روى بر روى
نگنجیدى میان هر دوان موى
همه شب هر دوان در راز بودند
گهى در راز و گه در ناز بودند
هم از بوسه شکر بسیار خوردند
هم از بازى خوشى بسیار کردند
چو از مستى در آمد شاه شاهان
نبود اندر کنارش ماه ماهان
به دست اندام هم بسترش بپسود
به جاى سرو سیمین خشک نى بود
چه مانستى به ویسه دایهء پیر
کجا باشد کمان مانندهء تیر
به دستى دایه بود از ویس دیدار
بلى دیدار باشد ملحم از خار
بجست از خواب شاهنشاه چون ببر
ز خشم دل خوشان گشته چون ابر
گرفته دست آن چادو همى گفت
چه دیوى تو که هستى در برم جفت
ترا اندر کنار من که افگند
مرا با دیو چون افتد پیوند
بسى از پیشکاران سرایى
چراغ و شمع جست و روشایى
بسى پرسید وى را تو کدامى
بگو نا تو چه چیزى و چه نامى
نه دایه هیچ گونه پسخش داد
نه کسى بشنید چندان بانگ و فریاد
مفر رامین که بود اندر بر یاد
بخفته یار او او مانده بیدار
همى بوسید بیجاده به شکر
همى بارید بر گلنار گوهر
ز بام و روز اندیشه همى کرد
که چون بام آید انده بایدش خورد
سرودى سخت خوش با دل همى گفت
به درد آنکه تنها ماند از جفت
شبا بس خرمى، بس دلفروزى
همه کسى را شابى مارا چو روزى
چو هر کس را بر آید روز روشن
تاریکى پدید آمد شب من
به نزدیک آمد اینک بام شبگیر
دلا بپسیچ تا بر دل خورى تیر
خوشا کارا که بودى آشنایى
اگر با وى نبودستى جدایى
جهانا جز بدى کردن ندانى
دهى شادى و بازش مى ستانى
گر از نوشم دهى یک بار کامى
به پایانش دهى از ز هر جامى
بدا روزا که بود آن روز پیشین
که عشق اندر دل من گشت شیرین
من آنگه کشتى اندر موج بردم
که دل بر هر بدى خرسند کردم
قصاى بد مرا در مهرى افگند
فزون از مهر مار و مهر فرزند
چه در دست اینکه نتوان گفت با کس
کرا گویم که تو فریاد من رس
چو نزدیکم همى ترسم ز دورى
چو دورم نیست بر دردم صبورى
نه همچون خیشتن دانم اسیرى
نه جز دادار دانم دسگیرى
حدایا هم تو فریاد دلم رس
که جز تو نیست در گیتى مرا کس
همى نالید رامین بر دل ریش
به اندیشه فزایان انده خویش
ربوده دلبرش را خواب نوشین
پر از گلناع و سنبل کرده بالین
خروش شاه بشنید از شبستان
شده آگه از آن نیرنگ و دستان
تو گفتى ناگه آتش در دلش ریخت
ز نوشین خواب دلبر را بر انگیخت
بدو گفت اى نگارین زود بر خیز
ببود آن بد کزو کردیم پرهیز
تو از مستى شدى در خواب نوشین
زهى بیدار و دلخسته به بالین
در آن غم مانده کز تو دور مانم
دلم امید بگسسته ز جانم
من از یک بد چنین ترسان و لرزان
بدى دیگر پدید آمد بتر زان
خروش و بانگ شه آمد به گوشم
جدا کرد از دلم یکباره هوشم
همى گوید درین ساعت مرا دل
که بر کش پاى خود یکباره از گل
فرو رو سرش را از تن بینداز
جهان را زین فرو مایه بپرداز
به جان من که خون این بردار
ز خون گربه اى بر من سبکتر
جوابش داد ویس و گفت مشتاب
بر آتش ریز لختى از خرد آب
چو رنجت را سر آید روز هنگام
ابى خون خود بر آید مر ترا کام
پس آنگه همچو گورى جسته از شیر
ز بام گوشک تازان آمد او زیر
نگه کن تا چه نیکو ساخت دستان
ز ناگه رفت پنهان در شبستان
شهنشه بد هنوز از باده سر مست
سمن بر رفت و بر بالینش بنشست
مرو را گفت دستم ریش کردى
ز بس کاو را کشیدى و فشردى
یکى ساعت بگیر این دست دیگر
پس آنگه هر کجا خواهى همى بر
شهنشه چون شنید آواز بت روى
نبود آنگه ز محکم چارهء اوى
رها کرد از دو دستش دست دایه
بجست از دام رسوایى بلایه
سمن بر ویس را گفت اى نگارین
چرا بودى همى حاموش چندین
چرا چون خواندمت پاسخ ندادى
دلم بیهوده بر آتش نهادى
چو دایه رسته گشت از دام تیمار
دلیرى یافت ویس ماه رخسار
فغان در بست و گفت اى واى بر من
که هستم سال و مه در دست دشمن
چو مار کج روم گر چه روم راست
نشان رفتنم ناراست پیداست
مبادا هیچ زن را رشک بر شوى
که شوى رشک بر باشد بلا جوى
به بستر خفته ام با شوى خود کام
به رسوایى همى از من برد نام
به پوزش گفت وى را شاه موبد
مکن با من گمان دوستى بد
که تو جانى مرا وز جان فزونى
که جانم را به شادى رهننونى
ز مستى کردم این کارى که کردم
چرا مى خوردم و ژوپین نخوردم
مرا در بزمگه مى بیش دادى
از آن بیشى بلاى خویش دادى
به نیکى در مبادم زندگانى
اگر من بر تو بد دارم گمانى
بخواهم عذر اگر کردم گناهى
نکو کن عذر چون من عذر خواهى
گناه آید به نادانى ز مستان
چو عذر آرند ازیشان داد مستان
خرد را مى ببندر چشم را خواب
گنه را عذر شوید جامه را آب
چو شاهنشاه پوزش کرد بسیار
ازو خشنود شد ویس گنهکار
به عشق اندر چنین بسیار باشد
همیشه مرد عاشق حوار باشد
گناه دوست را پوزش نماید
چو نپذیرد به پوزش در فزاید
بسا آهو که دیدم مرغزارى
خوشان پیش وى شیر شکارى
بسا دل سوخته دیدم خداوند
فگنده مهر بنده بر دلش بند
اگر عاشق شود شیر دژ آگاه
به عشق اندر شود هم طبع روباه
ز مهر دل شود تیزیش کندى
نیارد کرد با معضوق تندى
هر آن کاو عشق را نیکو نداند
اسیر عشق را دیوانه خواند
مکاراد کاو ایچ کس در دل نهالش
که زود آن کشته بار آرد وبالش








سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول


پرش به انجمن:



زمان کنونی: Sunday 22 September 2019, 04:02