خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
بدنی سالم با تغذیه ای سالم
nbtfd234 nbtfd234 0 12
در این مواقع هرگز آب ننوشید!
nbtfd234 nbtfd234 0 11
یک هفته با بورس کالا
nbtfd234 nbtfd234 0 11
سامسونگ اولین کارت حافظه 2 گیگابایتی گوشی های همراه را عرضه کرد
admin fintrent 9 570
آغاز برداشت خرما در برخی از نقاط کشور/ روند نزولی قیمت خرما ادامه دارد
nbtfd234 nbtfd234 0 11
تمایل بازار ارز برای ورود به کانال دلار ۱۰ هزار تومانی/ ترخیص ۶۶۵۳ دستگاه خودروی وارد
nbtfd234 nbtfd234 0 11
کدام نوع جراحی برای من مناسب تر است؟ جراحی پلک یا جراحی بالاکشیدن ابرو؟
jarahezibai jarahezibai 0 11
مشکل استقلال و پروپیچ حل شد
sana sana 0 12
قطع اینترنت ۲۱۰ نقطه برای لو نرفتن سوالات کنکور
sana sana 0 13
بحث نامگذاری روز کوروش دوباره مطرح شد
sana sana 0 12
تقلید از عصر جدید؛ ماجرای خودکشی پسر ۱۲ساله
sana sana 0 14
یک میلیارد یورو ارز دولتی گم شد
sana sana 0 13
فتیله بازار طلا خاموش شد
sana sana 0 12
همین الان تو چه فکری هستی؟ (22)
گلایه sana 491 14017
آخرین اس ام اسی که برای شما اومده چی بوده ؟
sana sana 746 53293
اخرین اس ام اسی که دادین چی بوده ؟
sana sana 588 35249
محاسبه سن با شکلات (بسیار جالب)
sana sayehsazan00 7 1001
سئو سایت :افزایش ترافیک چه اثری در سئو دارد
toniyo sayehsazan00 21 1593
طراحی چیدمان شبکه برای طراحی وب پاسخگو
magbot magbot 0 15
اشتباهات متداول در بازاریابی محتوا
magbot magbot 0 16
نکاتی درباره تجربه استفاده از وب سایت ضروری
magbot magbot 0 13
المان های غلط برای طراحی سایت چیست
sitecode sitecode 0 32
خوشبختی های کوچک من !!
azadeh roghayeh 81 10143
محاسبه رنگ هاله انسان !!
mdark poonehmedia00 28 8549
ظاهر شما پس از جراحی پلک و جراحی افتادگی پلک چه تغییری خواهد کرد؟
jarahezibai jarahezibai 0 31
مقاصد محبوب گردشگران در تالش کدامند؟
mahno0osh mahno0osh 0 37
خرمای لذیذ استعمران
nbtfd234 nbtfd234 0 31
راهکار‌هایی آسان برای داشتن پوستی خیره کننده +۴ خوراکی براق کننده پوست
nbtfd234 nbtfd234 0 28
خطرناک بودن محصولات تراریخته ثابت شده است؟
nbtfd234 nbtfd234 0 31
داروی خوراکی درمان سرطان پروستات روانه بازار شد
nbtfd234 nbtfd234 0 26
۴توصیه به والدین برای تغذیه سالم کودکان
nbtfd234 nbtfd234 0 30
قبل از Big Bang
tree of life tree of life 11 700
مذاکرات ژنو!!!
دایی جان دایی جان 15 3239
ثبت علامت تجاری در گرگان
fekre bartar fekre bartar 0 28
گفتگوی آزاد
admin tree of life 2586 117344
نتایجی که شما از جراحی پلک و جراحی افتادگی پلک خواهید
jarahezibai jarahezibai 0 26
دارم ندارم (3)
misha moonlover 884 63394
داری؟نداری؟ (5)
moonlover tree of life 437 11022
اگه میتونستی یک کلمه را از این دنیا پاک کنی اون یک کلمه چی بود؟؟!!!!!!
youne30 tree of life 479 47241
انتخاب اجباری برای نفر بعدی (6)
گلایه tree of life 645 38603

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)زمان کنونی: Saturday 20 July 2019, 19:55
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moonlover
آخرین ارسال: tttaji
پاسخ: 113
بازدید: 13830
 
امتیاز دهید:
  • 13 رأی - میانگین امیتازات : 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
Monday 27 January 2014, 17:00 (آخرین ویرایش در این ارسال: Monday 27 January 2014 17:03 ، توسط tttaji.)
ارسال: #41
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)




آگاهى یافتن موبد از قیصر روم و رفتن به جنگ


جهان را گوهرو آیین چنین است
که با هم گوهران خود به کین است
هر آن کس را که او خواند براند
هر آن چیزى که او بخشد ستاند
بود تلخش همیشه جفت شیرین
چنان چون آفرینش جفت نفرین
شبش با روز باشد ناز با رنج
بلا با خرمى بدخواه با گنج
نباسد شادمانى بى نژندى
نه پیروزى بود بى مستمندى
بخوان این داستان ویس و رامین
بدو در گونه گون کار جهان بین
گهى اندوه و گه شادى ننوده
گهى بدخواه و گاهى دوست بوده
چو شاهنشاه دل خویش کرد با ویس
دگر راه در میان افتاد ابلیس
فرود کشت آن چراغ مهربانى
بکند از بن درخت شادمانى
شهنشه موبد از قیصر خبر یافت
که قیشر دل ز راه مهر بر تافت
ز بدراهى نهادى دیگر آورد
به خود کامى سر از چنینبر آورد
همه پیمانهاى کرده بشکست
بسى کسهاى موبد را فرو بست
ز روم آمد سپاهى سوى ایران
بسى آباد را کردند واران
نفیر آمد به در گاه شهنشاه
به تارک بر فشانان خاک در گاه
خروشان سربسر فریاد خواهان
ز بیداد زمانه داد خواهان
شهنشه راى زد رفتن به پیگار
ز باغ ملک بر کندن همه خار
به شاهان و بزرگان نامه ها کرد
ز هر شهرى یکى لشکر بیاورد
سپه گرد آمد اندر مرو چندان
که دشت مرو تنگ آمد بریشان
ز در گاهى بر آمد نالهء ناى
به راه افتاد شاه لشکر آراى
سفر باد خزان شد مرو گلزار
چو باد آمد نه گلشن ماند و نه بار
چو بیرون برد شاهنشاه لشکر
به یاد آمدش کار ویس دلبر
که رامین را چگونه دوستدارست
دلش با وى چگونه سازگارست
به نادانى ز من بگریشت یک بار
مرا بى صبر و بى دل کرد و بى یار
اگر یک ره دگر چونان گریزد
به تیغ هجر خون من بریزد
پس آن به کش نگه دارم بدین بار
کجا غم خوردم از جستنش بسیار
جدایى را نیارم دید ازین پس
همین یک ره که دیدستم مرا بس
هر آن گاهى که باشد مرد هشیار
ز سروخى دو بارش کى گزد مار
شتر را بى گمان زانو ببستن
بسى آسان تر از گم گشته جستن
چو زین اندیشان با دل همى راند
همان گه زرد فرخ حاده را خواند
بدو گفت اى گرانمایه برادر
مرا با جان و با دیده برابر
نگر تا تو چنین کردار دیدى
ویا از هیچ داننده شنیدى
که چندین بار با من کرد رامین
دلم را سیر کرد از جان شیرین
همه ساله همى سوزد بر آذر
ز دست دایه و ویس و برادر
بماندستم به دست این سه جادو
برین دردم نیفتد هیچ دارو
نه از بند و نه از زندان بترسند
نه از دوزخ نه از یزدان بترسند
چه شاید کرد با سه دیو دژحیم
که نز شرم آگهى دارند و نز بیم
کند بى شرم هر کارى که خواهد
نترسد زانکه آب او بکاهد
اگر چه شاه شاهان جهانم
ز خود بیچاره تر کس را ندانم
چه سودست این خداوندى و شاهى
که روزم همچو قیرست از سیاهى
همهکس را به گیتى من دهم داد
مرا از بخت خود صد گونه فریاد
ستم دیده ز من مردان صف در
کنون گشته زنى بر من ستمگر
همه بیداد من هست از دل من
که گشت از عاشقى همدست دشمن
جهان از بهر آن بد نام خواهد
که خون من همى در جام خواهد
سیه شد روى نام من به یک ننگ
نضوید آب صد دریا ازو زنگ
ز یک سو زن مرا دشمن گرفته
وزو خورشید نام من گرفته
ز دیگر سو کمین کرده بردار
ز کین بر جان من آهخته خنجر
نهاده چشم تا کى دست یابد
که چون دشمن به قتل من شتابد
ندانم چون بود فرجام کارم
چه خواهد کرد با من روزگارم
درین اندیشه روز و شب چنانم
که با من نیست پندارى روانم
جرا جویم به صد فرسنگ دشمن
که دشمن هست هم در خانهء من
به در بستن چرا جویم بهانه
که آب من بر آمد هم ز خانه
به پیرى در بلایى او فتادم
کجا با او بشد گیتى ز یادم
کنون باید همى رفتن به پیگار
بماندن ویس را ایدر بناچار
حصار آهین و بند رویین
بسنبد تا ببیند روى رامین
ندانم هیچ چاره جز یکى کار
که رامین را برم با خود به پیگار
بمانم ویس را ایدر غریوان
ببسته در دز اشکفت دیوان
چو باشد رام در ره ویس در بند
نیابند ایچ گونه روى پیوند
ولیکن دز به تو خواهم سپردن
ترا باید همى تیمار خوردن
دل من بر تو دارد استوارى
که در هر کار دارى هوشیارى
نباید مر ترا گفتن که چون کن
ز هر کارى تو هشیارى فزون کن
نگه دار این دو جادو را در آن دز
ز رنگ و چارهء رامین گربز
دو صد منزل زمین پینود خواهم
به نیکى نام خود بفزود خواهم
چو رامین نزد ویس آید به نیزنگ
شود نامى که مى جویم همه ننگ
اگر چه خانه کن باشد دوصد کس
مر ایشان را شکافنده یکى بس
مرا سه جادو اندر خانگاهند
که در نیرنگ جستن سه سپاهند
ز دیوان گر هزاران جشکر آیند
به دستان این سه جادو بر تر آیند
مرا چونان که تو دیدى ببستند
امید شادیم در دل شکستند
به تنبل جامهء صبرم بریدند
به زشتى پردهء نامم دریدند
نبیند غرقه از دریاى جوشان
سه یک زان بد که من دیدم ازیشان
چو بشنید این سخن زرد از شهنشاه
بدو گفت اى به دانش برتر از ماه
منه بر دل تو چندین بار تیمار
که از تیمار گردد مرد بیمار
زنى بارى که باشد تا تو چندین
ازو افغان کنى با اشک خونین
گر او در جادوى جز اهرمن نیست
زبونتر زو کسى در دست من نیست
نیابد هیچ بادى نزد او راه
نتابد بر رخانش بر خور و ماه
نبیند تا تو باز آیى ز پیگار
در آن دژ هیچ خلق و هیچ دیار
نگه دارم من آن جادو صنم را
چو دارد مردم سفله درم را
گرامى دارمش هنواره چونان
که دارد مردم آزاده مهمان
شهنشه در زمان با هفتصد گرد
برفت و ویس بانو را به دز برد



سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Monday 27 January 2014, 17:04
ارسال: #42
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)




بردن شاه موبد ویس را به دز اشکفت و صفت دز و خبر یافتن رامین از ویس



دز اشکفت بر کوه کلان بود

نه کوهى بود بر جى زاسمان بود

ز سختى سنگ او مانند سندان

نکردى کار بر وى هیچ سوهان

ز بس پهنا یکى نیم جهان بود

ز بس بالا ستونى زاسمان بود

به شب بالاش بودى شمع پیکر

به سر بر آتش او را ماه و اختر

برو مردم ندیم ماه بودى

ز راز آسمان آگاه بودى

چو بر دز برد موبد دلستان را

مهى دیگر بیفزود آسمان را

به پیکر دز چو سنگین مجمرى بود

نگه کن تا چه نیکو پیکرى بود

به مجمر در رخان ویس آتش

بر آن آتش عبیر آن خال دلکش

حصار از روى آن ماه حصارى

شکفت همچو باغ نو بهارى

سمنبر ویس با دایه نشسته

شهنشه پنج در بر وى ببسته

همه در ها به مهر خویش کرده

همه مهرش برادر را سپرده

در صد گنج بر ویسه گشاده

در آن جا ساز صد ساله نهاده

در آن دز بود بختش را همه کام

مگر پیوند یار و دیدن رام

چو شاهنشه ز کار دز بپردخت

سوى مرو آمد و کام سفر ساخت

سپاهى بود همچون کوه آهن

بتر مردى درو بهتر ز بیژن

به رفتن هر یکى خندان و نازان

مگر رامین که گریان بود و نالان

ز تاب مهر سوزان تب گرفته

چو کبگى باز در مخلب گرفته

غبار حسرتش بر رخ نشسته

امید وصلتش در دل شکسته

به جسمش جان شیرین خوار گشته

به زیرش خزو دیبا خار گشته

نهروز او را قرار و نه شب آرام

به کام دشمنان افتاده بى کام

جگر پر ریش گشته دل پر از نیش

همى گفتى نهانى با دل خویش

چه عشقست اینکه هر گز کم نگردد

دلم روزى ازو خرم نگردد

مرا تا هست با عشق آشنایى

نبیند چشم بختم روشایى

اگر هر بار میزد بر دلم خار

خدنگ زهر پیکان زد ازین بار

برفت از پیش چشمم آن دلارام

که بى او نیست در تن صبر و آرام

به عشق اندر وفادارى نکردم

چو روز هجر او دیدم نمردم

چو سنگینه دلم چه آهنینم

که گیتى را همى بى او ببینم

اگر باشد تنم بى روى جانان

همان بهتر که باشم نیز بى جان

رفیقا حال ازین بتر چه دانى

که مر گم خوشترست از زندگانى

اگر جنان من با من نباشد

همان خوشتر که جان در تن نباشد

ز بهر دوست خواهم جان شیرین

چنان کز بهر دیدارش جهان بین

کنون کز بخت خود بى یار گشتم

ز جان و دیدگان بیزار گشتم

چو نالیدى چنثن از بخت بد ساز

به دل کردى سرودى دیگر آغاز

دلاگر عاشقى ناله بیاور

که بیدار هوا را نیست داور

که بخشاید به گیتى عاشقان را

که بخشایش کند درد کسان را

اگر نالم همى بر داد نالم

که ببریدند شادى را نهالم

ببردند آفتابم را ز پیشم

ز هجرش پر نمک کردند ریشم

ببار اى چشم من خونابم اکنون

کدامین روز را دارى همى خون

مرا هر گز غمى چونین نباشم

سزد کت اشک جز خونین نباشد

اگر بودى به غم زین پیش خونبار

سزد گر جان فرو بارى بدین بار

به باران تازه گردد روى گیهان

چرا پژمرده شد رویم ز باران

دلم را آتش تیمار بگدخت

به چشم آورد و بر زرین رخم تاخت

گرستن گرچه از مردان نه نیکوست

زمن نیکوست در هجر چنان دوست

چو باز آمد ز راه دز شهنشاه

ز حال ویس، رامین گشت آگاه

غمش بر غم فزود و درد بردرد

نشستش گرد هجران بر رخ زرد

چو طوفان از مژه بارید باران

بشست از روى زردش گرد هجران

همى گفتى سحنهاى دل انگیز

که باشد مرد عاشق را دل آویز

من آن خسته دلم کز دوست دورم

ز بخت آزرده ام وز دل نفورم

چنانم تا حصارى گشت یارم

که گویى بسته در رویین حصارم

ببر بادا پیام من به دلبر

بگو صد داغ تو دارم به دل بر

مرا در دیده دیدار تو ماندست

چو اندر یاد گفتار تو ماندست

یکى خواب از دو چشمم من ستردست

یکى گیتى ز یاد من ببردست

درین سختى اگر من آهنینم

نمانم تا رخانت باز بینم

اگر درد مرا قسمت توان کرد

نماند در جهان یک جان بى درد

چنان گشتم ز درد و ناتوانى

که مرگم خوشترست از زندگانى

مرا زین درد کى باشم رهایى

که درمانم توى وز من جدایى

چو رامین را به روى آمد چنین حال

شد از مویه موى از ناله چون نال

همان دشمن که دیرین دشمنش بود

چو روى او بدید او را ببخضود

به یک گفته ز بیمارى چنان شد

که سیمین تیر وى زرین کمان شد

فتاده در عمارى زار و نالان

بیامد با شهنشه تا به گرگان

جنان شد کز جهان امید برداشت

تو گفتى زهر پیکان در جگرداشت

بزرگان پیش شاهنشاه رفتند

یکایک حال او با شه بگفتند

به خواهش باز گفتند اى خداوند

ترا رامین برادر هست و فرزند

نیایى در جهان چون او سوارى

به هر فرهنگ چون او نامدارى

همه کس را چو او کهتر بیاید

کزو بسیار کام دل بر آید

ترا در پیش چون او یک برادر

اگر دانى به از بسیار لشکر

ازو دندان دشمن بر تو کندست

که او شیر دمان و پیل تندست

اگر روزى ازو آزرده بودى

عفو کردى و خشنودى ننودى

کنون تازهمکن آزار رفته

به کینه مشکن این شاخ شکفته

کزو تا مرگ بس راهى نماندست

ز کوهش باز جز کاهى نماندست

همین یک بار بر جانش ببخشاى

مرو را این سفر کردن مفرماى

سفر خود خوش نباشد با درستى

نگر تا چون بود با درد و سستى

نمانش تا بیاساید یکى ماه

که بس خسته شد او از شدت راه

چو گردد درد لشتى بر وى آسان

به دسرورت شود سوى خراسان

مگر به سازدش آن آب آن شهر

که این کضور چو زهرست آن چو پازهر

چو بشنید این سخن شاه از بزرگان

نماند آزاده رامین را به گرگان

چو شاهنشه بشد رامین بیاسود

همه دردى از اندامش بپالود

دگر ره ز عفرانش گشت

کمانش باز شمشاد جوان گشت

فتادش یوبهء دیدار دلبر

چو آتش در دل و چون تیر در بر

برفت از شهر گرگان یک سواره

به زیرش تندرو بادى تخاره

سرایان بود چون بلبل همه راه

به گوناگون سرود و گونه گون راه

نخواهم بى تو یارا زندگانى

نه آسانى نه کام این جهانى

نترسم چون ترا جویم ز دشمن

اگر باشد جهانى دشمن من

و گر راهم سراسر مار باشد

برو صد آهنین دیوار باشد

همه آبش بود جاى نهنگان

همه کوهش بود جاى پلنگان

گیا بر دشت اگر شمشیر باشد

وگر ریگش چو ببر و شیر باشد

سنومش باد باشد صاعقه میغ

نبارد بر سرم زان میغ چز تیغ

بود مر باد او را گرد پیکان

چنان چون ابر او را سنگ باران

به جان تو کز آن ره بر نگردم

و گر چونانکه بر گردم نه مردم

اگر دیدار تو باشد در آتش

نهم دو چشم بینایم بر آتش

و گر وصل تو باشد در دم شیر

مرا با او سخن باشد به شمشیر

ره وصلت مرا کوتاه باشد

سه ماهه راه گامى راه باشد

چو باشد گر بود شمشیر در راه

شهاب و برق بارد بر سر ماه

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Monday 27 January 2014, 17:57
ارسال: #43
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)

زارى کردن ویس از رفتن رامین


چو آگه گشت ویس از رفت رام
به چشمش بام تیره گشت چون شام
فراقش ز عفران بر ارغوان ریخت
چو مژگانش گهر بر کهر با بیخت
جدایى بر رخانش زرگرى کرد
ولیکن چشم او را جوهرى کرد
زنان بر روى دست پر نگارش
بنفشه کرد تازه گل انارش
کبودش جامه بد چون سو کواران
رخانش لعل همچون لاله زاران
ز بس بر رخ زدن دست نگارین
ز بس بر جامه راندن اشک خونین
ازو بستد فراقش رنگ فرخ
رخش چون جامه کرد و جامه چون رخ
همى نالید بر تنهایى از جفت
خروشان زار با دایه همى گفت
فداى عاشقى کردم جوانى
فداى مهر جانان زندگانى
گمان کردم که ما با هم بمانیم
هر آن کامى که دل خواهد برانیم
قصا پیوند ما از هم ببریم
خدایى پردهء رازم بدرید
نگارا تا تو بودى در بر من
به نوشین خواب خوش بد بستر من
کنون تا بسترم پر خار کردى
مرا زان خواب خوش بیزار کردى
چو چشمم راز غم بى خواب کردى
کنارم را پر از خوناب کردى
ازان ترسد دل من گاه و بیگاه
که تو ناچار جویى جنگ بدخواه
بتابد مهر بر روى چو ماهت
نشیند گرد بر زلف سیاهت
نهى بر جاى افسر خود بر سر
کمان گیرى به جاى رود و ساغر
زره پوشى به جاى خز و دیبا
بفرسایدت آن اندام زیبا
چنان چون ریختى خونم به عبهر
بریزى خون بدخواهان به خنجر
چرا نشنیدم از تو هر چه گفتى
چرا با تو نرفتم چون تو رفتى
مگر بر من نشستى گرد راهت
شدى مشکین از آن زلف سیاهت
دلم با تو به راه اندر رفیق است
ز هجرت خسته و در خون غریق است
رفیقت را به راه اندر نگه دار
فزونتر زین که آزردى میازار
نکو باشد ز خوبان خوب کارى
ننودى دوستان را دوستدارى
صتو آن کن با من اى باروى چون خون
که باشد با خور روى تو در خورص
صمرا یاد آر از حالم بیندیش
توانگر هم بیندیشد ز درویشص
صمرا دیدى که دود عشق چون بود
کنون آتش پدید آمد از آن دودص
صاز این هجرت بدین هول و درازى
همه دردى به چشمم گشت بازىص
چه طوفانست گویى بر روانم
جیحون مى رود از دیدگانم
دلم چون نامهء پر رنج و دردست
که بر عنوان او این روى زعدست
نگر تا زارى اندر نامه چونست
که بر عنوان او دریاى خونست
چو ویس از درد دل نالید بسیار
ز بس تیمار پیچان گشت چون مار
دل دایه بر آن دلبر همى سوخت
مرو را جز شکیبایى نیاموخت
همى گفتش سبورى کن که آخر
به کام دل رسد یک روز صابر
همه اندوه و تیمارت سر آید
ز تخم صابرى شادى بر آید
اگر چه بیدلان را صبر خوردن
بسى آسانتر است از صبر کردن
صتو صابر باس و پند دایه بنیوش
که صبر تلخ بار آرد ترا نوشص
ترا در مان بجز یزدان که داند
ازین بندت رهاندن او تواند
همى خوان کرد گارت را به یارى
همى کن با همه کس خوبکارى
مگر یزدان شما را دست گیرد
ز ناگه آتش دشمن بمیرد
صبه اندرزت همین گفتن توانم
که جاره جز شکیبایى ندانمص
به پاسخ گفت وى را ویس دلکش
صبورى چون توان کردن در آتش
صتو نشنیدى چه گفت آن مرد تیمار
که داد او را رفیقى پند بسیارص
رفیقا بیش ازین پندم میاموز
برین گنبد نپاید مر ترا گوز
بشد یار و مرا کرده پدرود
چه این پندو چه پولى زان سر رود
صدل من با دل تو نیست یکسان
ترا دامن همى سوزد مرا جانص
صترا زان چه که من پیچم به تیمار
بود درد کسان بر دیگران خوارص
مرا گویى ترا صبرست چاره
چه آسانست کوشش برنظاره
تو معذورى که تو همچون سوارى
ز رنج رهتو آگاهى ندارى
تو قارونى ز صبر و من تهى دست
بود بر چشم سیران گرسته مست
تو نیز اى دایه با من همچنین
ز بهر من شکیبایى گزینى
همانن گر چه من بیدل بمانى
فغان در گیتى از من بیش رانى
تو بنشینى و از من صبر جویى
صبورى چون کنم بى دل نگویى
صاگر بیدل بود شیر ژد آگاه
برو چیره شود در دشت روباهص
تو پندارى مرا باید که چونین
همى بارد ز دیده سیل خونین
نخواهد هیچ کس بدبختى خویش
نجوید هیچ دانا سختى خویش
برم این چاه بدبختى تو کندى
به صد چاره مرا در وى فکندى
کنون آسان نشستى بر سر چاه
همى گویى ز یزدان یاورى خوار
صبجز یزدان ترا چاره که داند
ترا زین بند صختى او رهاندص
صنمد باشد در آب افگندن آسان
نباشد زو بر آوردنش از آن سانص

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Monday 27 January 2014, 18:01
ارسال: #44
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
آمدن رامین به دز اشکفت دیوان پیش ویس


چو رامین آمد از گرگان سوى مرو
تهى بد باغ شادى از گل و سرو
ندید آن قد ویس اندر شبستان
بهشتى سرو و بار او گلستان
نه هلگون دید طارم را ز رویش
نه مشکین یافت ایوان را ز مویش
بدان خوشى و خوبى جایگاهى
ابى دلبر به چشمش بود چاهى
تو گفتى همچو رامین باغ و ایوان
ز بهر آن صنم بودند گریان
چو رامین دید جاى دوست بى دوست
چو نارى بشکفید اندر تنش پوست
فرو بارید چشمش ناردانه
چو قطر باده ریزان از چمانه
بر آن باغ و بر آن ایوان بنالید
نگارین رو بر آن بومش بمالید
صچنان بلبل که نالد زار بر جفت
همى نالید و در ناله همى گفتص
سرایا تو همان خرم سرایى
که بودم آن صنم کبگ سرایى
تو گردون بودى و خوبان ستاره
ولیکن مشرق ایشان را نظاره
صروان بد در میان شان آفتابى
خرد را فتنه اى دل را عذابىص
صزمین از روى او بت روى گشته
هوا از بوى او خوشبوى گشتهص
بهر کنجى همى نالیدرودى
سرایان لعبتى با او سرودى
به در گاه تو بر شیران رزمى
بر ایوان تو بر گوران بزمى
کنون در تو نبینم آن حصاره
کزو آمد همى ماه و ستاره
نه شیرانند بر جا و نه گوران
نه چندانى سپاه و خنگ و بوران
نه آنى آنگه من دیدم نه آنى
کزین گیتى به رامین خود تومانى
جهان جادو و خودسازست و خودکام
ستم کردست بر تو همچو بر رام
ز تو بردست روز شادمانى
ز رامین برده روز کامرانى
دریغا آن گذشته روزگارا
که چندان کام و شادى بود مارا
نپندارم که روزى باز بینم
ترا شادان و بر تختت نشینم
صکه روز کامرانى گر بدان حال
از آن بهتر که بى کامى به صد سالص
چو بسیارى بگفت و گشت نومید
ز روى آن جهان آراى خورشید
برون آمد ز دروازه غریوان
نهاده روى زى اشکفت دیوان
بیابان کوه بود و راه دشوار
به چشمش بود گلزار و سمنزاد
صبه راه اندر شب و روشن یکى بود
که جانش را صبورى اند کى بودص
به نزد دز چنان آمد که شب بود
شبش دیدار دلبر را سبب بود
صندیدندى به روزش دیده بانام
ندیدندى به شب در پاسبانانص
همى دانست خود رامین گربز
که دلبندش کجا باشد در آن دز
بدان سو شد که جاى دلبرش بود
به تارى شب نشان خویش بننود
نبود اندر جگان چون او کمان ور
نه نیز از جنگیان چون او دلاور
خدنگ چار پر بر زه بپیوست
چو برق تیز بگشادش ازو دست
بدو گفت اى خجسته مرغ بیجان
رسول من توى نزدیک جانان
تو هر جایى برى پیغام فرقت
ببر اکنون ز من پیغام وصلت
چنان کاو خواست تیرش همچنان شد
به بام آفتاب نیکوان شد
فرود آمد ز بام اندر سرایش
نشست اندر سرین شیر پایش
سبک دایه برفت و تیر برداشت
ز شادى تیره شب را روز پنداشت
ببرد آن تیر پیش ویس دلبر
بدو این همایون تیر بنگر
رسول است این ز رامین خجسته
ازان رویین کمان او بجسته
کجا فرخ نشان رام دارد
همش فروخندگى زین نام دارد
سروش آمد سوى اشکفت دیوان
ازو روش شد این تاریک ایوان
بر آمد آفتاب نیکبختى
ببرد از ما شب اندوه و سختى
صازین پس با هواى دل نشینى
بجز شادى و کام دل نه بینىص
چو ویسه دید تیر دوستگان را
برو نامش نگاریده نشان را
هزاران بوسه زد بر نام دلبر
گهى بررخ نهاد و گه به دل بر
گهى گفت اى خجسته تیر رامین
گرامى تر مرا از دو جهان بین
صهمه کس را کند زخم تو خسته
مرا از خستگى کردى تو رستهص
رسولى تو از آن دست و کف راد
که تا جاوید طوق گردنم باد
کنم پیکانت از یاقوت سوده
چو سوفارت ز درّ نابسوده
صکنم از سینه ام سیمینه تر کش
خداوندت بدان تر کش بود گشص
دل از هجران رامین ریش دارم
درو صد تیر چون تو بیش دارم
ولیکن تا تو نزد من رسیدى
همه پیکانم از دل بر کشیدى
جز از تو تیر پیکان کش ندیدم
پیامى چون پیامت خوش ندیدم
چو رامین تیر پرتابش بینداخت
سپاه دیو اندیشه برو تاخت
که تیر من کنون یارب کجا شد
روا شد کام من یا ناروا شد
اگر ویسه شدى از حالم آگاه
بصد جاره بجستى مرمرا راه
پس آنگه گفت با دل کاى دل من
بده جان و مررس از هیچ دشمن
به یزدان جهان و ماه و خورشید
بدان مینو کجا داریم امثد
کزین دز برنگردم تا بدان گاه
که یابم سوى کام خویشتن راه
اگر دیوار او باشد از آهن
به آتش تافته همچون دل من
صبه گردش کنده اى پر زهر جان گیر
سوى کنده جهانى مرد چون شیرص
سر دیوار او پر مار شیبا
جهان از زخم او شد ناشکیبا
صبدو در مردمش هنواره جادو
یکایک برق چنگ و کوه بازوص
صدمان باد سنوم از زهر ایشان
میان باد زهر آلوده پیکانص
دل از مردى درو هم راه لستى
در و دیوار او در هم شکستى
نترسیدى دلم زان مار جادو
به فر کرد گار و زور بازو
برون آوردمى زو دلبرم را
زمانه سجده کردى خنجرم را
ببوسیدى دلیرى هر دو دستم
ز بس که گردن گردان شکستم
مرا تا جان شیرین یار باشد
وفاى ویس جستن کار باشد
نترسم گر چه بینم یک جهان مرد
همه دشمن چو شاهنشاه و چون زرد
منم کیوان گر ایشانند سرکش
منم دریا گر گر ایشانند آتش
ز یک تخمیم در هنگام گوهر
بداند هر کسى به را ز بدتر
از این سو مانده در اندیشه در رام
وازان سو ویس بانو مانده در دام
زبان از دوستدارى رام گویان
روان از مهربانى رام جویان
صبر آتش روى اندیشه همى شست
و صال دوست را در چاره میجستص
فسون گر دایه گفت اى جان مادر
ترا بخت است جفت و چرخ یاور
صزبختت آنکه اکنون وقت سرماست
جهان هنواره چون بفسرده دریاستص
کنون از دست سرماى زمستان
نشیند دیدبان در خانه لرزان
نباشد پاسبان بر بام اکنون
دو بار آید به شب از خانه بیرون
چو مرد پاسبانت نیست بر بام
نکو گردد همه کارت سرانجام
کجا رامین درین نزدیکى ماست
اگر چه او ز تاریکى نه پیداست
همى داند که ما در دز کجاییم
نشسته در سراى پادشاییم
بسى بود او درین دز با شهنشاه
به هر سنگى بر او داند دو صد راه
فلان تاوانه کاو را دل گشاده ست
سوى دیوار دز در بر نهاده ست
درش بگشا و پس آتش برافروز
به شب بنماى رامین را یکى روز
کجا چون او ببیند روشنایى
دلش یابد از اندیشه رهایى
دوان آید ز هامون سوى دیوار
بر آوردنش را آنگه کنم چار
بگفت این دایه آنگه همچنین کرد
به تنبل دیو را زیر نگین کرد
چو رامین روشنایى دید و آتش
به پیش روشنایى ماه دلکش
بدانست او که آن خانه کجایست
وز آتش مهربانش را چه رایست
چو زرین دید از آتش افسر کوه
دوان آمد ز هامون بر سر کوه
نرفتى غرم پیونده در آن جاى
تو گفتى گشت پران مرغ را پاى
چنین باشد دل اندر مهربانى
نه از سختى بنالد نه زیانى
ز آن وصل دیگر کیش گیرد
غم عالم به جان خویش گیرد
درازى راه را کوته شمارد
چو شیر تند را روبه شمارد
بیابانش چو کاخ و گلشن آید
سرابش همچو دشت سوسن آید
چه پر از شیر نر بیند نیستان
چه پر طاووس نر بیند گلستان
چه دریا پیش او آید چه جویى
چه کهسارش به پیش آید چه موى
هوا او را دهم چندان دلیرى
که گویى از جهان آمدش سیرى
هوا را بهتر از دل مشترى نیست
ازیرا بر دل کس داورى نیست
هوا خرد به آرام دل و جان
چنان داند که چثسى یافت ارزان
هوا زشتى و نیکى را نداند
خرد زیرا هوا را کور خواند
اگر بودى هوا را نور دیدار
نبودى هیچ زشتى را خریدار
چو رامین تنگ شد در پاى دیوار
بدیدش ویسه از بالاى دیوار
چهل دیباى چینى بسته در هم
دو تو بر هم فگنده سخت محکم
فرو هشتند بر دل خسته رامین
برو بر رفت رامین همچو شاهین
چو بر دز رفت بام دز چنان بود
که ماه و زهره را با هم قرار بود
به یک جام اندر آمد شیر با مل
به یک باغ اندر آمد سوسن و گل
بهم آمیخته شد زر و گوهر
چو اندر هم سرشته مشک و غنبر
جهان نوش و گلابى در هم آمیخت
تو گفتى عشق و خوبى بر هم آویخت
شب تیره درخشان گشت و روشن
مه دى گشت چون هنگام گلشن
دو عاشق را دل از ناله بیاسود
دو بیجاده لب از بوسه بفرسود
دو دیبا روى چون فرخار و نوشاد
بپیچیده بهم چون سرو و شمشاد
بشادى هر دو در کاشانه رفتند
به سیمین دست جام زر گرفتند
بیفگندند بار فرقنت از دوش
ز مى دادند کشت عشق را نوش
گهى مرجان به بوسه شاد کردند
گاهى حال گذشته یار کردند
گهى رامین بگفتى زارى خویش
ز درد عشق و هم بیمارى خویش
گهى ویسه بگفتى آن همه بد
که با او کرد شاهنشاه موبد
شبدى ماه و گیتى در سیاهى
چو دیوى گشته از مه تا به ماهى
سه گونه آتش از سه جاى رخشان
به حانه در گل افشان بود ازیشان
یکى آتش از آتشگاه خانه
چو سرو بسدّین او را زبانه
دگر آتش ز جام مى فروزان
نشاط او چو بخت نیک روزان
سیم آتش ز روى ویس و رامین
نشان دود آتش زلف مشکین
سه یار پاک دل با هم نشسته
در کاشانها چون سنگ بسته
نه بیم آنکه دشمن گردد آنگاه
نشاط و عیش را بسته شود راه
نه بیم آنکه روزى دور گردند
ز روى یکدگر مهجور گردند
شبى چونان، به از عمرى نه چونان
چه خوش بوداند آن شب و صل ایشان
چو رامین روى ویس دلستان دید
به کام خویش هنگام چنان دید
سرودى گفت خوش بر رود طنبور
به آوازى که بر کندى دل حور
چه باشد عاشقا گر رنج دیدى
بلا بردى و ناکامى کشیدى
به آسانى نیابى شادکامى
به بى رنجى نیابى نیکنامى
به هجر دوست گر دریا بریدى
ز وصل دوست بر گوهر رسیدى
دلا گر در جدایى رنج بردى
ز رنج خویش اکنون بر بخوردى
ترا گفتم بجا آور صبورى
که نزدیکى بود فرجام دورى
زمستان را بود فرجام نوروز
چنانچون تیره شب را عاقبت روز
چو در دست جدایى بیش مانى
ز وصلت بیش باشد شادمانى
هر آن کارى که چارش بیش سازى
چو کام دل بیابى بیش نازى
منم از آتش دوزخ برسته
بهشتى گشته با حوران نشسته
مرا خانه ز رویت بوستانست
به دى مه از رخسانت گلفشانست
وفا کشتم مرا شادى بر آورد
مه تابان به مهرم سر در آورد
وفادارى پسندیدم به هر کار
ازیرا شد جهان با من وفادار
چو بشنید این سخنها ویس دلبر
به یاد دوست پر مى کرد ساغر
چو نرگس داشت زرین جام بردست
چو شمشاد روان از جاى برجست
بگفت این باده فردم یاد رامین
وفادار و وفاجوى و وفا بین
امیدم را فزون از پادشایى
دو چشمم را فزون از روشنایى
برو دارد دلم حان بیش امید
که دارد مردم گیتى به خورشید
بود تا مرگ در مهرش گرفتار
وفاداریش را باشم پرستار
به یادش گر خورم زهر هلاهل
شود نوش روان و داروى دل
پس آنگه نوش کرد آن جام پر مى
ز رامین جام را صد بوسه در پى
هر آن گاهى که جام مى کشیدى
به نقل از بوسگان شکر چشیدى
چه خوش باشد به خلوت باده خوردن
به مشکین زلف جانان لب ستردن
چو مى خوردى لبش زى خود کشیدى
پس مى شکر میگون چشیدى
گهى مستان غنودى در بر یار
میان مشک و سیم و نارو گلنار
بدین سان بود نه مه پیش رامین
عقیق تلخ با یاقوت شیرین
عقیقش آوردى گنج مستى
چو یاقوتش بریدى رنج و سستى
عقیق از جام زرین گشته رخشان
چو یاقوتش ز پروین گشته خندان
به شادى بود هر شب تا سحن گاه
کنارش پر گل و بالینش پر ماه
سحر گاهان بجستندى از آرام
به رامش دست بردندى سوى جام
چو ویسه جام باده بر گرفتى
دلارامش سرودى خوش بگفتى
مى خون رنگ بزداید ز دل رنگ
مى رنگین به رخ باز آورد رنگ
هوا دردست و مى درمان دردست
غمان گردست و مى باران گردست
گراندوهست مى انده ربایست
و گر شادیست مى شادى فزایست
کجا انده بود اندوه سوزست
کجا شادى بود شادى فروزست
مرا امروز دولت پایدارست
نگارم پیش و کارم چون نگارست
گهى هستم میان سوسن و گل
گهى هستم میان مشک و سنبل
لبم را شکر میگون شکارست
چو باغم را گل میگون به بارست
ز دولت هست بورم سخت شاطر
به راه کام رفتن سخت قادر
من آن بازم که پروازم بلندست
شکارم آفتاب دل پسندست
تذور و کبگ نپسندم که گیرم
نباشد صید جز بدر منیرم
نشاط من چو شیر چنگ رویین
به کام دل گرفته گور سیمین
فرو کردم ز سر افسار دانش
نهادم پاى در بازار رامش
نباشد ساعتى بى کام جامام
نباشد ساعتى آسوده کامم
همه سال از رخ و زلف و لب یار
گل و مشک و شکر بینم به خروار
نخواهم باغ با رخشنده رویش
نخواهم مشک با خوش بوى مویش
مرا این جاى فردوس برینست
که در وى حور با من همنشینست
ندیدم خور گشت و ساقیم ماه
چرا پس مى نگیرم گاه و بیگاه
پس آنگه گفت با ویس سمنبر
به گفتارى بسى خوشتر ز شکر
بیار اى ماه جام نوش گلگون
چو رویت لعل و چون وصلت همایون
نه خویشتر زین بودمان روزگارى
نه نیکوتر ز رویت نوبهارى
بهانه چیست گر بى غم نباشیم
به روز خرمى خرم نباشیم
بیا تا ما کنون خرم نشینیم
که فردا هر چه باشد خود ببینیم
بیا تا بهره برداریم ازین روز
که هر گز باز ناید روز امروز
نه تو خواهى ز روى من جدایى
نه من خواهم ز عشق تو رهایى
چنین باید وفا و مهربانى
چنین باید نشاط و زندگانى
اگر بخشش چنین راندست دادار
ببینیم آنچه او راندست ناچار
ترا در بند و در زندان نشاندند
مرا یبیمار در گرگان بماندند
چو یزدان بخشش من راند با تو
مرا بر آسمان بنشاند با تو
که داند کرد این جز کردگارى
که یاور نیستش در هیچ کارى
وزان پس همچنین مانند نه ماه
به شادى و به رامش گاه و بیگاه
گهى مست و گهى مخنور بودند
در آسایش همان رنجور بودند
نهاده خوردنى صد ساله افزون
نبایست هیچ چیزى شان بیرون
بدیدند از همه کامى روایى
بکندند از جگر خار جدایى
نه دل بگرفت رامین را ز رامش
نه ویسه سیر گشت از ناز و کامش
دو تم در مهربانى همچو یک تن
بجز خوردن ندانستند و خفتن
گهى مى در کف و گه دوست در بر
نشاط مهر در دل باده در سر
به رامش برده گوى مهربانى
به مى پرورده شاخ زندگانى
در دز با در اندوه بسته
سر خم با سر تو به شکسته
سه کس در خرمى انباز گشته
ز گیتى کار ایشان راز گشته
ندانست هیچ دشمن راز ایشان
مگر در مرو زرین گیس خاقان
به گوهر دختر خاقان مهتر
به پیکر مهتر خوبان کضور
رخش خورشید گشته نیکوى را
دلش استاد گشته جادوى را
چنان در جادوى او بود استاد
که لاله بشکفانیدى ز فولاد
چو رامین باز مرو آمد ز ناگاه
برفت اندر سراى و گلشن شاه
غریوان از همه سو ویس را جست
به رود دجله روى خویش را شست
نه چشمش دید جان افزاى رویش
نه مغزش یافت مهر انگیز بویش
به یاد ویس گریان و نوان بود
چو دیوانه به هر گنجى دوان بود
پس آنگه سود رفت از مرو بیرون
چو راه خستگان راهش پر از خون
عنان بر تافت از راه بیابان
به راه کوه بیرون شد شتابان
پلنگى بود گفتى جفت جویان
به ویرانى در آن کهسار پویان
نشیبش را کشیده بن به قارون
فرازش را کشیده سر به گردون
چنان دشتى که با وى بادیه باغ
چنان کوهى که با وى طور چون راغ
گهى رامین چو یوسف بود در چاه
گهى مننده عیسى بود بر ماه
همى دانست زرین گیس جادو
که درد رام را ویس است دارو
به یاد ویس گریان و نوانست
چو دیوانه به کوه اندر دوانست
گرفته راه صعب و دور در پیش
نیاید تا نیاید داروى خویش



سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Saturday 16 August 2014, 12:28 (آخرین ویرایش در این ارسال: Saturday 16 August 2014 12:38 ، توسط tttaji.)
ارسال: #45
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)


آمدن شاه موبد از روم و رفتن به دز اشکفت دیوان نزد ویس


چو شاه اندر سفر پیروزگر گشت
به پیروزى و کام خویش بر گشت
سراسر ارمن و ارّان گرفته
چو پاژ از قیصر و خاقان گرفته
شهانش زیر دست و او زبر دست
هم از شاهى هم از شادى شده مست
سپهرش جاى تاج و جاى پیکر
زمینش جاى تخت و جاى لشکر
ز تاجش رخنه دیده روى گردون
ز رختش کوه گشته روى هامون
ز بخت خویش دیده روشنایى
ز شاهان برده گوى پادشایى
ز هر شاهى و هر کضور خدایى
به در غاهش سپاهى یا نوایى
به بند آورده شاهان جهان را
به پیروزى که من شاهم شهان را
چو شاهنشاه شد در مرو خرم
پدید آمد به جاى سور ماتم
کجا گفتار زرین گیس بشنود
دلش پر تاب گشت و مغز پر دود
ز کین دل همى جوشید بر جاى
زمانى دیر و آنگه جست برپاى
نقیبان را به سالاران فرستاد
یکایک را ز رفتن آگهى داد
پس آنگه کوس گران شد به در گاه
کهو مه را ز رفتن کرد آگاه
تبیره بر در خسرو فغان کرد
که چندین راه شاها چون توان کرد
همیدون ناى روبین شد غریوان
بران دویار در اشکفت دیوان
همى دانست گفتى حال رامین
که او را تلخ گردد عیش شیرین
شه شاهان همى شد کین گرفته
شتاب کشتن رامین گرفته
سپاهى نیمى از ره نارسیده
به سختى راه یکساله بریده
دگر نیمه کمرهاناگشاده
کلاه راه از سر نا نهاده
به ناکامى همه باوى برفتند
ره اشکفت دیوان بر گرفتند
یکى گفتى که ره مان ناتمامست
کنون این ره تمامى راه رامست
یکى گفتى همیشه راهواریم
که رامین را ز ویسه باز داریم
یکى گفتى که شه را ویس بدتر
به خان اندر ز صد خاقان و قیصر
همى شد شاه با لشکر شتابان
چو ابر و باد در کوه و بیابان
به راه اندر چو دیوى گرد لشکر
کشیده از ژمین بر آسمان سر
ز دیده دیدبان از دز نگه کرد
سیه ابرى بدید از لشکر و گرد
سپهبد زرد را گفتند ناگاه
همى آید به پیروزى شهنشاه
خروش و بانگ و غلغل در دز افتاد
چنان کاندر درختان اوفتد باد
پذیره نا شده او را سپهبد
به در گاهش در آمد شاه موبد
شتابان تر به راه از تیر آرش
دو چشم از کین دل کرده چو آتش
چو بر در گاه روى زرد را دید
ز کین زرد روى اندر هم آورد
بدو گفت اى دلم را بدترین درد
مرا اندر جهان دادار داور
رهاناد از شما هر دو برادر
به هنگام وفا سگ از شما به
بود با سگ وفا و با شما نه
شما را چون همى گوهر سرشتند
ندانم کز کدام اختر سرشتند
یکى در جادوى با دیو همبر
یکى از ابلهى با خر برابر
یو با گاوان به گه پایى سزایى
چگونه ویس را از رام پایى
سزاوارم به هر دردى که بینم
چو گاوى را به دزدارى گزینم
تو از بیرون نشسته در ببسته
درون رامین به کام دل نشسته
تو پندارى که کارى نیک کردى
به کار من بسى تیمار خوردى
ز نادانى که هستى مى ندانى
که رامین بر تو مى خندد نهانى
تو از بیرون نشسته بانگ داران
به خانه او نشسته شاد خواران
جهان آنگاه گشته تو نه آگاه
به چون تو کس دریغ آید چنین گاه
سپهبد زرد گفت اى شاه فرخ
به شادى آمدى زین راه فرخ
مکن غمگین به یافه خویشتن را
مده در خویشتن راه اهرمن را
تو شاهى آنچه دانى یا ندانى
ز نیکى و بدى گفتن توانى
مثل شد در زبان هفت کضور
شهان دانند باز ماده از نر
کجا شاهان جهان را پیشگاهند
نترسند و بگویند آنچه خواهند
اگر چه آنچه تو گفتى یقین نیست
که یارد مر ترا گفتن چنین نیست
تو بر جانم همى بندى گناهى
مرا در وى نبوده هیچ راهى
تو رامین را ز پیش من ببردى
چه دانم کاو چه کرد و تو چه کردى
نه مرغى بود کز پیشت بپرید
جهانى را به پروازى بدرید
نه تیریبد بدین دز چون بر آمد
بدین در هاى بسته چون در آمد
ببین مهرت بدین در هاى بسته
بدو بر گرد یکساله نشسته
دزى کش کوه سنگین باره روبین
دروبند آهنین و مهر زرین
به هر راهى نشسته دیدبانان
به هر بامى نشسته پاسبانان
اگر رامین هزاران چاره دانست
چنین درها گشادن چون توانست
کرا باور فند هر گز که رامین
گشاید بندهاى بسته چونین
گر یان درهاى بسته بر گشادند
دگر ره مهر تو چون بر نهادند
مکن شاها چنین گفتار باور
خرد را کن درین اندیشه داور
مگو چیزى که در دانش نگنجد
خرد او را به یک جو بر نسنجد
شهنشه گفت زردا چند گویى
ز بند در بهانه چند جویى
چه سود از بندسخت و استوارى
چو تو با او نکردى هوشیارى
به دزها بر نگهبانان هشیار
بسى بهتر ز قفل و بند بسیار
اگر چه هست والا چرخ گردان
شهاب او را نگهبان کرد یزدان
ببستى خانه را از بیش درگاه
سپرده جاى خویشت را به بدخواه
چه سود این بند اگرچه دل پسندست
که بى شلوار خود شلوار بندست
چه بندى مند شلوارت به کوشش
که بى شلوار ازو نایدت پوشش
چه سود ار در ببستم مهر کردم
که چون تو سست رایى را سپردم
هر آن نامى که من کردم به یک سال
سراسر ننگ من کردى بدین حال
سرایى بود نامم بوستان رنگ
سیه کردى در و دیوارش از ننگ
چو لشتى دل گرانى کرد با زرد
کلید در گه از موزه بر آورد
بدو افگند گفتا بند بگشاى
که نه زین بند سود آمد نه زین جاى
شده از جرس درها دایه آگاه
شنید آواز گفتار شهنشاه
به پیش ویس بانو تاخت چون باد
ز شاهنشه مرو را آگهى داد
بدو گفت اینک آمد شاه موبد
ز خاور سر بر آورد اختر بد
از ابر غم جهان شد برق آزار
ز کوه کین در آمد سیل تیمار
هم اکنون اژدهایى تند بینى
که با وى جادوى را کند بینى
هم اکنون آتشى بینى جهان سوز
که بادودش جهان را شب بود روز
چو در ماندند ویس و دایه از چار
فرو هشتند رامین را به دیوار
بشد رامین دوان بر کوه چون غرم
روانش پر نهیب و دل پر از گرم
خروشان بیدل و بى صبر و بى جفت
دوان در کوهها با دل همى گفت
چه خواهى اى قصا از من چه خواهى
که کارم را نیارى جز تباهى
همى خواهیکه با بختم ستیزى
به تیغ هجر خون من بریزى
گهى جان مرا سختى نمایى
گهى عیش مرا تلخى فزایى
چو تیرانداز شد گشت زمانه
فراقش تیر و جان من نشانه
قرارم چون شکسته کارواینست
روانم چون کشفته دودمانیست
بدم بر گاه دى چون شهر یاران
کنون غرمى شدم بر کوهساران
صدو چشمم ابر بارندست بر کوه
فتاده بردلم صد گونه اندوهص
بنالم تا ز پیشم بتر کد سنگ
بگریم تا شود سنگ ارغوان رنگ
بنالد کبگ با من گاه شبگیر
تو گویى کبگ بم گشستست و من زیر
نباشد با خروشم رعد همبر
که آن از دود خیزد این از آذر
نباشد با دو چشمم ابر همتا
که آن قطره ست و این آشفته دریا
صمرا دل بود و دلبر هر دو در بر
کنون نه دل بماندستم نه دلبرص
صچنان کارى بدین خوبى چنین گشت
تو گویى آسمان من زمین گشتص
بهاران بود آن خوش روزگارم
نیابم بیس در گیتى قرارم
چو رامین رفت لختى بر سر کوه
دو چشمم از گریه چون میغ از بر کوه
غم هجران و یاد دلربایش
فروبستند گویى هر دو پایش
نبودش هیچ چاره جز نشستن
زمانى بر دل و دلبر گرستن
کجا چون دیده ریزد اشک بسیار
گشاده گردد از دل ابر تیمار
نه بینى کابر پیوسته بر آید
چو باران زو ببارد بر گشاید
به هر جایى که بنشست آن و فاجوى
همى راند از سرشک دیدگان جوى
به تنهایى سخنهایى سرایان
که گویند آن سخن مهر آزمایان
همانا دلبرا حالم ندانى
که چون تلخست بى تو زندگانى
چنانم در فراقت اى دلارام
که بر من مى بگرید کبگ در دام
که زیرا مستمند و دل فگارم
وز احوال تو آگاهى ندارم
ندانم چه نهیب آمد به رویت
چو سختى دید جان مهر جویت
مرا شاید که باشد درد و آزار
مبادا مر ترا خود هیچ تیمار
فداى روى خوبت باد جانم
فداى من سراسر دشمنانم
مرا با جان برابر گشت مهرت
که بر جانم نگاریده ست چهرت
اگر خوبیت یک یک بر شمارم
سر آید زان شمردن روزگارم
اگر گریم مرا گریه سزا شد
که چونان خوب رو از من جدا شد
به صد لابه همى خواهم ز دادار
نمانم تا ترا بینم دگر بار
و لیکن چون ز تو تنها بمانم
نپندارم که تا فردا بمانم
چو ویس دلبر از رامین جدا ماند
تو گویم در دهان اژدها ماند
چو دیوانه دوید اندر شبستان
زنان دو دست سیمین بر گلستان
گه از روى نگارین گل همى کند
گه از زلف سیه سنبل همى کند
جهان پر مشک و عنبر شد ز مویش
هوا پر دود و آذر شد ز هویش
چو از دل بر کشیدى آذرین هو
روان از سر بکندى عنبرین مو
دز اشکفتش شدى مانند مجمر
در و اتش ز مشک و هم ز عنبر
همى زد مشت بر سینه بى آزرم
همى راند از مژه خونابهء گرم
دلش بد همچو تفند آهن و روى
که گاه کوفتن آتش جهد زوى
هم از دیده رونده سیل گوهر
هم از گردن گسسته عقد زیور
زمین چون آسمان گشته ازیشان
برو گوهر چو کو کبهاى رخشان
ز تن بر کنده زربفت بهارى
سیه پوشید جامهء سو کوارى
دلش پر درد گشته روى پر گرد
نه از موبدش یاد آمد نه از زرد
همه تیمارش از بهر دلارام
کجا زو دور شد ناگاه و ناکام
چو آمد شاه موبد در شبستان
بدیدش کنده روى چون گلستان
چهل تا جامهء وشى و بیرم
بسان رشته در هم بسته محکم
به پیش ویس بانو او فتاده
هنوز از وى گرهها نا گشاده
نهان گشته ز شاهنشاه دایه
که خود پتیاره را او بود مایه
به خاک اندر نشسته ویس بانو
دریده جامه و خاییده بازو
کمندین گیسوان از سر بکنده
پرندین جامه ها از بر فگنده
همه خاک زمین بر سر فشانده
ز دو نرگس دو رود خون دوانده
شهنشه گفت ویسا دیو زادا
که نفرین دو گیتى بر تو بادا
نه از مردم بترسى نه ز یزدان
نه نیز از بند بشکوهى و زندان
فسوس آید ترا اندرز و پندم
چو خوار آید ترا زندان و بندم
نگویى تا چه باید کرد با تو
بجز کشتن چه شاید کرد بر گو
زبس کت هست در سر رنگ و افسون
چه کو و دز ترا چه ترا دشت و هامون
اگر بر چرخ با این عادت گست
شوى گردد ستاره با تو همدست
ترا نه زخم دارد سود و نه بند
نه زنهار و نه پیمان ونه سوگند
ترا زین پیش بسیار آم
چه پاداش و چه پادافره ننودم
نه از پاداش من رامش پذیرى
نه از پادافرهم پرهیز گیرى
مگر گرگى همه کس را زیانکار
مگر دیوى ز نیکى گشته بیزار
ز منظر همچو گوهر با کمالى
ز مخبر همچو بشکسته سفالى
بخوبى و لطیفى چون روانى
ز غدر و بى وفایى چون جهانى
دریغ این صورت و دیدار نیکو
بیالوده به چندین گونه آهو
بسى کردم به دل با تو مدارا
بسى گفتم نهان و آشکارا
مکن ویسا مرا چندین میازار
که آزارم هلاکت آورد بار
زندانى بکشتى تخم زشتى
به بار آمد کنون تخمى که کشتى
ندارم بیش ازین در مهرت امید
اگرچه تو نیى جز ماه و خورشید
نجویم بیش ازین با تو مدارا
که گشت آهوت یکسر آشکارا
به چشمم ماه بودى مار گشتى
زبس خوارى که جستى خوار گشتى
نجویم نیز مهر تو نجویم
که من نه آهنم نه سنگ و رویم
چه آن روزى که من با تو گذارم
چه آن نفشى که بر آبى نگارم
چه آن پندى که من بر تو بخوانم
چه آن تخمى که در شوره فشانم
اگر هر گز ز گرگ آید شبانى
ز تو آید وفا و مهربانى
اگر تو نوشى از تو سیر گشتم
نهال صابرى در دل بکشتم
چنان چون من ز تو شادى ندیدم
ز دیدارت همه تلخى چشیدم
کنم کردار با تو چون تو کردى
خورم ز نهار با تو چون تو خوردى
جنان سیرت کنم از جان شیرین
کجا هر گز نیندیشى ز رامین
نه رامین هر گز از تو شاد باشد
نه هر گز دلت زو او یاد باشب
نه او پیش تو گیرد چنگ و طنبور
نه تو با او نشینى مست و مخنور
نه او با تو نماید رود سازى
نه تو او را نمایى دل نوازى
به جان چندان نهیب آرم شما را
که بر هم دو بندالد سنگ خارا
شمانا دوستى با هم نمایید
مرا دشمنترین دشمن شمایید
هر آن گاهى که با هم عشق بازید
بجز تدییر جان من نسازید
من اکنون بر شما گردانم این کار
دل از دشمن بپردازم به یک بار
اگر راى دل فرزانه دارم
چرا دو دشمن اندر خانه دارم
چه آن کش باشد اندر خانه بدخواه
چه آن کش خفته باشد شیر در راه
چه آن کش دشمنى باشد نگهبان
چه آن کش مار باشد در گریبان
پس آنگه رفت نزد ویس بانو
گرفتش هر دو مشک آلود گیسو
ز تخت شیر پا اندر کشیدش
میان خاک و خاکستر کشیدش
بپیچیدش بلورین بازو و دست
چو دزدان هر دو دستش باز پس بست
پس آنگه تازیانه زدش چندان
ابر پشت و سرین و سینه و ران
که اندامش چو نارى شد کفیده
وزو چون ناردانه خون چکیده
همى شد خونش از اندام سیمین
چو ریزان باده از جام بلورین
ز کافورى تنش شنگرفت مى زاد
چنان از کوه سنگین لعل و بیجاد
تنش بسیار جاى از زخم چون نیل
روان از نیل خون سرچشمهء نیل
کبودى اندر آن سرخى چنان بود
که گفتى لاله زار و عفران بود
پس آنگه دایه را زان بیشتر زد
کجا زخمش همه بردوش و سر زد
بى آزرمش همى زد تا بمیرد
و یا از زخم چونان پند گیرد
بیفتادند ویس و دایه بیهوش
ز خون اندام ایشان ارغوان پوش
چو بیجاده به نقره بر نشانده
و یا خیرى به سوسن بر فشانده
ندانست ایچ کس کایشان بمانند
دگر ره نامهء روزى بخوانند
وزان پس هر دو را در خانه افگند
به مرگ هردوان دل کرد خرسند
در خانه بریشان سخت بسته
جهانى دل به درد هر دو خسته
پس آنگه زرد را از در بیاورد
ز گردانش یکى او را بدل کرد
به یک هفته به مرو شایگان شد
ز غم خسته دل و خستهروان شد
پشیمان گشته بر آزردن جفت
نهانى روز و شب با دل همى گفت
چه دوداست این که از جانم بر آمد
ازو ناگه جهان بر من سر آمد
چه بود این خشم و این آزار چندین
به جنانى که چون جان بود شیرین
اگر چه شاه شاهان جهانم
درین شاهى به کام دشمانم
چرا با دلبرى تندى ننودم
که در عشقش چنین دیوانه بودم
چرا اى دل شدستى دشمن خویش
به دست خواش پیش سوزى خرمن خویش
همانا عاسقا با جان به کینى
که با امروز فردا را نبینى
به نادانى کنى امروز کارى
که فردا زو گزد بر دلت مارى
مبادا هیچ عاشق تند و سر کش
که تندى افگنده او را در آتش
چو عاشق را نباشد بردبارى
نبیند خرمى از مهر کارى
چرا تندى نماید مهربانى
که از دلدار نشکیبد زمانى
گناه دوست عاشق دوست دارد
ز بهر آنکه تا زو در گذارد

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Saturday 16 August 2014, 12:41
ارسال: #46
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
[/font][font=tahoma]
مویه کردن شهرو پیش موبد

چو باز آمد ز قلعه شاه شاهان
نبد همراه با او ماه ماهان
به پیش شاه شد شهرو خروشان
به فندق ماه تابان را خراشان
همى گفت اى نیازى جان مادر
به هر دردى رخت در مان مادر
چرا موبد نیاوردت بدین بار
چه بد دیدى ازین دیو ستمگار
چه پیش امد ترا از بخت بد ساز
چه تیمار و چه سختى دیده اى باز
پس آنگه گفت موبد را به زارى
چه عذر آرى که ویسم را نیارى
چه کردى آفتاب دلبران را
چرا بى ماه کردى اختران را
شبستانت بدو بودى شبستان
کنون چه این شبستان چه بیابان
سرایت را همى بى نور بینم
بهشتت را همى بى حور بینم
اگر دخت مرا با من سپارى
وگر نه خون کنم دریا به زارى
بنالم تا بنالد کوه با من
خورد تا جاودان اندوه با من
بگیریم تا بگیرد دهر با من
جهان گردد ترا همواره دشمن
اگر ویس مرا با من نمایى
وگرنه زین شهنشاهى بر آیى
بگیرد خون ویس دلربایت
شود انگشت پایت بند پایت
چو شهرو پیش موبد زار بگریست
شهنشه نیز هم بسیار بگریست
بدو گفت ار بنالى ور ننالى
مرا زشتى و یا خوبى سگالى
بکردم آنچه پیش و پس نکردم
شکوه خویش و آب تو ببردم
اگر تو روى آن بت روى بینى
میان خاک بینى نقش چینى
یکى سرو سهى بینى بریده
میان خاک و خون در خوابنیده
جوانى بر تن سیمینش نالان
چه خوبى بر رخ گلگونش گریان
نهفته ابر گل خورشید رویش
بخورده زنگ خون زنجیر مویش
چو بشنید این سخن شهرو ز موبد
چو کوهى خویشتن را بر زمین زد
زمین ز اندام او شد خر من گل
سراى از اشک او شد ساغر مل
ز گیتى خورده بر دل تیر تیمار
به خاک اندر همى پیچید چون مار
همى گفت اى فرو مایه زمانه
بدزدیدى ز من در یگانه
مگر گفتست با تو هوشیارى
که گر دزدى کنى در دزد بارى
مگر چون من بدان در سخت شادى
که چون گنجش به خاکاندر نهادى
مگر چون دیدى آن سرو بهشتى
به باغ جاودانى در بکشتى
چرا بر کندى آن سرو بار
چو بر کندى چرا کردى نگونسار
نگون گشته صنوبر چون بروید
به زیر خاک عنبر چون ببوید
الا اى خاک مردم خوار تا کى
خورى ماه و نگار و خرو و کى
نه بس بود آنکه خوردى تا به امروز
کنون خوردى چنان ماه دل افروز
بتیزد ترسم آن سیمین تن پاک
کجا بى شک بریزد سیم در خاک
چرا تیره نباشد اختر من
که در خاک است ریزان گوهر من
به باغ اندر نبالد بیش ازین سرو
که سرو من بریده گشت در مرو
به چرا اندر نتابد بیش ازین ماه
که ماه من نهفته گشت در چاه
مگر پروین به دردو شد نظاره
که گرد آمد بهم چندین ستاره
نگارا شرو قدا ماه رویا
بتا زنجیر مویا مشک بویا
تو بودى غمگسار روزگارم
کنون اندوه تو با که گسارم
من این مُست گران را با که گویم
من این بیداد را داد از که جویم
جهانى را بکشت آنکه ترا کشت
ولیکن زان همه بدتر مرا کشت
پزشک آرمز روم و هند و ایران
مگر درد مرا دانند درمان
نگارا در جهان بودى تو تنها
ندیدى هیچ کس را با تو همتا
دلت بگرفت از گیتى برفتى
به مینو در سزا جفتى گرفتى
بتا تا مرگ جان تو ببردست
بزرگ امید من با تو بمردست
کرا شاید کنون پیرایهء تو
کرا یابم به سنگ و سایهء تو
به که شاید پرند پر نگارت
قبا و عقد و تاج و گوشوارت
که یارد بردن آگاهى به ویرو
که گریان شد به مرگ ویسه شهرو
بشد ویس آفتاب ماهرویان
بماندم ویس گویان ویس جویان
بشد ویس و ببرد آب خور و ماه
که تابان بود چون ماه و خور از گاه
مه کوه غور بادا مه دز غور
که آنجا گشت چشم من کور
به کوه غور ماهم را بکشتند
چنان کشته در اشکفتى بهشتند
به کوه غور در اشکفت دیوان
همى شادى کنند امروز دیوان
همه دانند زین خون خود چه خیزى
چه مایه خون آزادان بریزد
به خون ویسه گر جیحون برانم
ز خون دشمان وز دیدگانم
نباشد قیمت یک قطره خونش
که آمد زان رخان لاله گونش
الا اى مرو پیرایهء خراسان
مدار این خون و این پتیاره آسان
ز کوه غور گر آب تو زاید
بجاى آب زین پس خون نماید
شود امسال خونین جویبارت
بلا روید ز کوه و مرغزارت
فزون از برگها بر شاخساران
سنان بینى و تیغ نامداران
نیارامد شه تو تا به شاهى
ببارد زى تو طوفان تباهى
کمر بندد به خون ویس دلبر
ز بوم با ختر تا بوم خاور
چو آیند از همه گیتى سواران
بسایندت به سم راهواران
جهان بر دست موبد گشت ویران
نیازى دخترم چون شد ز گیهان
شکر اکنون بود خوش طعم و شیرین
که منده نیست آن یاقوت رنگین
به باغ اکنون ببالد سرو و شمشاد
که منده نیست آن شمشاد آزاد
کنون خوشبوى باشد مشک و عنبر
که مانده نیست آن دو زلف دلبر
کنون لاله دمد بر کوه و هامون
که منده نیست آن رخسار گلگون
حسود ویس بودى روز نوروز
که نه چون روى او بودى دل افروز
کنون امسال گل زیبا بر آید
نبیند چون رخش رعناتر آید
بهار امسال نیکوتر بخندد
که شرم ویس بر وى ره نبندد
دریغا ویس من بانوى ایران
دریغا ویس من خاتون توران
دریغا ویس من مهر خراسان
دریغا ویس من ماه کهستان
دریغا ویس من ماه سخن گوى
دریغا ویس من سرو سمن بوى
دریغا ویس من خورشید کشور
دریغا ویس من امید مادر
کجایى اى نگار من کجایى
چرا جویى همى از من جدایى
کجا جویم ترا اى ماه تابان
به طارم یا به گلشن یا به ایوان
هر آن روزى بنشستى به طارم
به طارم در تو بودى باغ خرم
هر آن روزى که بنشستى به گلشن
به گلشن در نگشتى ماه روشن
هر آن روزى که بنشستى به ایوان
به ایوان در نبودى تاج کیوان
اگر بى تو ببینم لاله در باغ
نهد لاله برین خسته دلم داغ
اگر بى تو ببینم در چمن گل
شود آن گل همه در گردنم غل
اگر بى تو ببینم بر فلک ماه
به چشمم ماه مار است و فلک جاه
ندانم چون توانم زیست بى تو
که چشمم رودخون بگریست بى تو
ببایستم همى مرگ تو دیدن
به پیرى زهر هجرانت چشیدن
اگر بر کوه خارا باشد این درد
به یک ساعت کند مر کوه را گرد
وگر بر ژرف دریا باشد این غم
به یک ساعت کند چون سنگ بى نم
چرا زادم چنین بدنخت فرزند
چرا کردم چنین وارونه پیوند
نبایستم به پیرى ماه زادن
بپروردن به دست دیو دادن
روم تا مرگ بنشینم غریوان
بنالم بر دز اشکفت دیوان
بر آرم زین دل سوزان یکى دم
بدرم سنگ آن دز یکسر ازهم
دزى کان جاى دیوان بود و گر بز
چرا بردند حورم را در آن دز
روم خود را بیندازم از آن کوه
که چون جشنى بود مرگى به انبوه
نبینم کام دل تا زو جدا ام
به ناکامى چنین زنده چرا ام
روم آنجا سپارم جان پاکم
بر آمیزم به خاک ویس خاکم
ولیکن جان خویش آنگه سپارم
که دود از جان شاهنشه بر آرم
نشاید ویس من در خاک خفته
شهنشه دیگرى در بر گرفته
نشاید ویس من در خاک ریزان
شهنشه مى خورد در برگ ریزان
شوم فتنه برانگیزم ز گیهان
بگویم با همه کس راز پنهان
شوم با باد گویم تو همانى
که بوى از ویس من بردى نهانى
به حق آنکه بو از وى گرفتى
هر آن گاهى که بر زلفش برفتى
مرا در خون آن بت باشد یاور
هلاک از دشمان او بر آور
شوم با ماه گویم تو همانى
که بر ویسم حسد بردى نهانى
به حق آنکه بودى آن دلارم
ترا اندر جهان هم چهر و هم نام
مرا یارى ده اندر خون آن ماه
که من خونش همى خواهم ز بدخواه
شوم با مهر گویم کامگارا
به نام خویش یاور باش مارا
کجا خود ویس را افسر تو بودى
و یا بر افسرش گوهر تو بودى
به حق آنکه تو مانند اویى
چو او خوبى چو او رخشنده رویى
به شهر دوستانش نور بفزاى
به شهر دشمانش روى منماى
روم با ابر گویم تو همانى
که چون گفتار ویسم در فشانى
دو دست ویس با تو یار بودى
همیشه چون تو گوهر بار بودى
به حق آنکه او بود ابر رادى
بجاى برق خنده ش بود و شادى
به شهر دشمنش بر بار طوفان
به سیل اندر جهنده برق رخشان
شوم لابه کنم در پیش دادار
به خاک اندر بمالم هر دو رخسار
خدایا تو حکیم و بردبارى
که بر موبد همى آتش نبارى
جهان دادى به دست این ستمگر
که هست اندر بدى هر روز بدتر
نبخشاید همى بر بندگانت
به بیدادى همى سوزد جهانت
چو تیغ آمد همه کارش بریدن
چو گرگ آمد همه رایش دریدن
خدایا داد من بستان ز جانش
تهى کن زو سراى و خان و مانش
چو دود از من بر آورد این ستمگر
تو دود از شادى و جانش برآور
چو موبد دید زریهاى شهرو
هم از وى بیمش آمد هم ز ویرو
بدو گفت اى گرامى تر ز دیده
ز من بسیار گونه رنج دیده
مرا تو خواهرى ویرو برادر
سمنبر ویسه ام بانو و دلبر
مرا ویس است چشم و روشنایى
فزون از جان و چوز و پادشایى
بر آن بى مهر چو نان مهربانم
که او را دوستر دارم ز جانم
گر او نا راستى با من نکردى
به کام دل ز مهرم بر بخوردى
کنون حالش همى از تو نهفتم
ازیرا با تو این بیهوده گفتم
من آن کس را بکشتن چون توانم
که جانش دوستر دارم ز جانم
اگر چه من به دست او اسیرم
همى خواهم که در پیشش بمیرم
اگر چه من به داغ او چنینم
همى خواهم که او را شاد بینم
تو بر دردش مخوان فریاد چندین
مزن بر روى زرین دست سیمین
کجا من نیز همچون تو نژندم
نژندى خویشتن را کى پسندم
فرستم ویس را از دز بیارم
که با دردش همى طاقم ندارم
ندانم زو چه خواهد دید جانم
خطا گفتم ندانم نیک دانم
بسا تلخى که من خواهم چشیدن
بسا سختى که من خواهم کشیدن
مرا تا ویس باشد در شبستان
نبینم زو مگر نیرنگ و دستان
مرا تا ویس جفت و یار باشد
همین اندوه خوردن کار باشد
هر آن رنجى که از ویس آیدم پیش
همى بینم سراسر زین دل ریش
دلى دارم که در فرمان من نیست
تو پندارى که این دل زان من نیست
به تخت پادشاهى بر نشسته
چنان گورم به چنگ شیر خسته
در کامم شده بسته به صد بند
به بخت من مزایاد ایچ فرزند
مرا کزدست دل روزى طرب نیست
گر از ویسم نباشد بس عجب نیست
پس آنگه زرد را فرمود خسرو
که چون باد شتابان سوى دز رو
ببر با خویشتن دو صد دلاور
دگر ره ویس را از دز بیاور
بشد زرد سپهبد با دو صد مرد
به یک مه ویس را پیش شه آورد
هنوز از زخم شه آزرده اندام
چنانچون خسته گورى جسته از دام
بد آن یک ماه رامین دل شکسته
به خان زرد متوارى نشسته
پس آنگه زرد پیش شاه شاهن
سخن گفت از پى رامین فراوان
دگر ره شاه رامین را عفو کرد
دریده بخت رامین را رفو کرد
دگر ره دیو کینه روى بنهفت
گل شادى به باغ مهر بشکفت
دگر ره در سراى شاه شاهان
فروزان گشت روى ماه ماهان
به رامش گشت عیش شاه شیرین
به باده بود دست ماه رنگین
گشاده دست شادى بند رادى
گرفته باز رادى کبگ شادى
دگر باره بر آمد روزگارى
که جز رامش نکردند ایچ کارى
زمین را در گل و نسرین گرفتند
روان را در مى نوشین گرفتند
جهنده شد به نیکى باد ایشان
برفت آن رنجها از یاد ایشان
نه غم ماند نه شادى این جهان را
فنا فرجام باشد هردوان را
به شادى دار را تا توانى
که بفزاید ز شادى زندگانى
چو روز ما همى بر ما نپاید
درو بیهوده غم خوردن چه باید

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Saturday 16 August 2014, 12:43
ارسال: #47
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
[/font][font=tahoma]
سپردن موبد ویس را به دایه و آمدن رامین در باغ

شب دوشنبه و روز بهارى
که شد باز آمد از گرگان و سارى
سراى خویش را فرمود پرچین
حصار آهنین و بند رویین
کلید رومى و قفل الانى
ز پولادى زده هندوستانى
هر آنجا کش دریچه بود و روزن
بدو بر پنجره فرمود از آهن
چنان شد ز استوارى خانهء شاه
کجا در وى نبودى باد را راه
ببست آنگاه درها را سراسر
فراز بند مهرش بود از زر
کلید بندها مر دایه را داد
بدو گفت اى فسونگر دیو استاد
بدیدم نا جوانمردیت بسیار
بدین یک ره جوانمردى بجا آر
به زاول رفت خواهم چند گاهى
در رنگ من بود کم بیش ماهى
نگه دار این سرایم تا من آیم
که بندش من ببستم من گشایم
کلید در ترا دادم به زنهار
یکى این بار زنهارم نگه دار
تو خود دانى که در زنهار دارى
نه بس فرخ بود زنهار خوارى
بدین بارت بخواهم آزمودن
اگر نیکى کنى نیکى نمودن
همى دانم که رنج خود فزایم
که چیزى آزموده آزمایم
ولیکن من ترا زان بر گزیدم
کجا از زیر کان ایدون شنیدم
چو چیز خویش دزدان را سپارى
ازیشان بیش یابى استوارى
چو شاه اندرز ذایه کرد بشیار
کلید خانه وى را داد ناچار
به روز نیک و هنگام همایون
ز دروازه به شادى رفت بیرون
به لشکر گه فرود آمد یکى روز
به دل بر گشته یاد ویس پیروز
غم دورى و تیمار جدایى
برو بر تلخ کرده پادشایى
به لشکر گاه رامین بود با شاه
نهان از وى به شهر آمد شبانگاه
شهنشه جست رامین را گه شام
بدان تا مى خورد با او دو سه جام
چو گفتند او به شهر اندر شد اکنون
بدانست او که آن چاره ست و افسون
شبانگه رفتن رامین ز لشکر
برانست تا ببیند روى دلبر
به باغ شاه شد رامین هم از راه
درش چون سنگ بسته بود بر ماه
غمیده دل همى گشت اندر آن باغ
ز یاد ویس او را دل پر از داغ
خروشان و نوان با یوبهء جفت
ز بى صبرى و دلتنگى همى گفت
نگارا تا مرا از تو بریدند
حسودانم به کام دل رسیدند
یکى بر طرف بام آى و مرا بین
ز غم دستى به دل دستى به بالین
شب تاریک پندارى که دریاست
کنار و غعر او هر دو نه پیداست
منم غرقه درین دریاى منکر
بدو در اشک من مرجان و گوهر
اگر چه در میان بوستانم
ز اشک خویش در موج دمانم
ز دیده آب دادم بوستان را
ز خون گلنار کردم گلستان را
چه سود ار من همى گریم به زارى
که از خالم تو آگاهى ندارى
بر آرم زین دل سوزان یکى دم
بسوزم این سراى و بند محکم
ولیکن آن سرا را چون بسوزم
که در وى جاى دارد دلفروزم
اگر آتش رسد وى را به دامن
پس آن سوزش رسد هم در دل من
ز دو چشمت همیشه دو کمان ور
نشستستند جانم را برابر
کمان ابروت بر من کشیده
به تیر غمزه جانم را خلیده
اگر بختم ز پیش تو براندست
خیالت سال و مه با من بماندست
گهى خوابم همى از دیده راند
گهى خونم همى بر رخ فشاند
چرا خسپم توم در بر نخفته
چرا جان دارم از پیشت برفته
چو رامین یک زمان نالید بر دل
ز دیده سیل خون بارید بر گل
میان سوسن و شمشاد و نسرین
ز ناگه بر ربودش خواب نوشین
به خواب اندر شد آن بارنده نرگس
که با او بود ابر تند مفلس
بیاسود آن دل پر درد و پر غم
که با او بود دوزخ باغ خرم
دلش زیرا یکى ساعت بیاسود
که بوى باغ بودى دلبرش بود
شه بى دل به باغ اندر غنوده
نگارش روى مه پیکر شخوده
چو دیوانه دوان گرد شبستان
ز نرگس آب ریزان بر گلستان
همى دانست کش رامین به باغست
دلش را باغ بى او تفته داغست
به زارى دایه را خواهش همى کرد
که بر گیر از دلم دایه این درد
هم از جانم هم از در بند بگشاى
شب تیره مرا خورشید بنماى
شب تاریک و بختم نیز تاریک
ز من تا دلربایم راه نزدیک
زبس در هاى بسته سخت چون سنگ
تو گویى هست راهم شصت فرسنگ
دریغا کاش بودى راه دشوار
نبودى در میان این بند بسیار
بیا اى دایه بر جانم ببخشاى
کلید در بیاور بند بگشاى
مرا خود از بنه بدبخت زادند
هزاران بند بر جانم نهادند
بسست این بندهاى عشق خویشم
درى بسته چه باید نیز پیشم
دلى بستهچو در بر وى ببستند
تنى خسته دگر باره بخستند
نگارم تا دو زلفش بر شکستست
به مشکین سلسله جانم ببستست
چو از پیشم برفت آن روى زیباش
به چشمم در بماند آن تیر بالاش
ببین چشمم به سیمین تیر خسته
ببین جانم به مشکین بند بسته
جوابش داد دایه گفت زین پس
نبینم نا جوانمردى من کس
خداوندى چو شه زین برفته
به من چندین نصیحتها بگفته
هم امشب بند او چون برگشایم
چو چشم آورد با او چون بر آیم
اگر پیشم هزاران لشکر آینده
نپندارم که با موبد بر آینده
خود این جست او ز من زنهاردارى
نگویى چون کنم زنهار خوارى
به رامین ار تو صد چندین شتابى
ز من این ناجوانمردى نیابى
نشسته شاه شاهان بر در شهر
نرفته نیم فرسنگ از بر شهر
چه دانى گرنه خود کرد آزمایش
دگر کرد آزمایش را نمایش
چنان دانم که او آنجا نپاید
هم امشب وقت شبگیر او بیاید
نباید کرد ما را این همه بد
که بد را بد جزا آید ز موبد
چه خوبست این مثل مر بخردان را
بدى یک روز پیش آید بدان را
چو دایه این سخنها گفت با ماه
به خشم دل ازو برگشت ناگاه
بدو گفت اى صنم تو نیز بر خیز
مکن شه را دگر اندر بدى تیز
به تیمار این یکى شب صابرى کن
وزان پس تا توانى داورى کن
که من امشب همى ترسم ز موبد
که پیش آید ترا از وى یکى بد
یکى امشبمرا فرمان کن اى ویس
که امشب کور گردد چشم ابلیس
بشد دایه نشد آن ماهپیکر
همى گفت و همى زد دست بربر
نه روزى دید و رخنه جایگاهى
نه بر بام سرایش دید راهى
چو تاب مهر جانش راهمى تافت
ز دانش خویشتن را چاره اى یافت
سرا پرده که بود از پیش ایوان
یکى سر بر زمین دیگر به کیوان
برو بسته طناب سخت بسیار
یکایک ویس را درمان و تیمار
فگنده از پاى کفش آن کوه سیمین
بدو بر رفت چون پرّنده شاهین
چو پران شد ز پرده جست بر بام
ربودش باد از سر لعل واشام
برهنه سر برهنه پاى مانده
گسسته عقد و درّش بر فشانده
شکسته گوشوارش پاک در گوش
ابى زیور بمانده روى نیکوش
پس آنگه شد شتابان تا لب باغ
روانش پرشتاب و دل پر از داغ
قصب چادرش را در گوشه اى بست
درو زد دست و از باره فرو جست
گرفتش دامن اندر خشت پاره
قبا شد بر تنش بر پاره پاره
اگرچه نرم و آسان بود جایش
به درد آمد ز جستن هر دو پایش
گسسته بند کستى بر میانش
چو شلوارش دریده بر دو رانش
نه جامه بر تنش مانده نه زیور
دریده بود یا افتاده یکسر
برهنده پاى گرد باغ گردان
به هر مرزى دوان و دوست جویان
هم از چشمش روان خونو هم از پاى
همى گفتى ازین بخت نگون واى
کجا جویم نگار سعترى را
کجا جویم بهار دلبرى را
همان بهتر که بیهوده نپویم
به شب خورشید تابان را نجویم
به حق دوستى اى باد شبگیر
براى من زمانى رنج بر گیر
اگر با بیدلان هستى نکوراى
منم بیدل یکى بر من ببخشاى
که پایت گر جهانى بر نوردد
چو نازک پاى من خونین نگردد
نه راهى دور مى بایدت رفتى
نه رنجى سخت ناخوش بر گرفتن
گغر کن بر دو نسرین شکفته
یکى پیدا یکى از من نهفته
نگه کن تا کجا یابى کسى را
که رسول کرد همچون من بسى را
هزاران پردگى را پرده برداشت
ببرد و در میان راه بگغاشت
هزاران دل بخشم از جاى بر کند
به هجران داد تا بر آتش افگند
ببین حال مرا در مهر کارى
بدین سختى و رسوایى و زارى
به صد گونه بلا بى هوش و بى کام
به صد گونه جفا بى صبر و آرام
پیام من بدان روى نکو بر
که خوبى انجمن دارد بدو بر
ازو مشک آر و بر گلنارم آلاى
ز من عنبر بر و بر سنبلش ساى
بگو اى نوبهار بوستانى
سزاى خرمى و شادمانى
بگو اى آفتاب دلربایى
به خوبى یافته فرمان روایى
مرا آتش به جان اندر فگنده
به تارى شب به بام و در فگنده
نکرده با من بیدل مواسا
نجسته با من مسکین مدارا
مرا بخت بد از گیتى برانده
جهان در خواب و من بیخواب مانده
اگر من مردمم یا زین جهانم
چرا هر گز نه همچون مردمانم
کنم از بیدلى و بخت فریاد
مگر مادر مرا بى بخت و دل زاد
مرا گفتى چرا ایدر نیایى
من اینک آمدستم تو کجایى
چرا پیشم نیایى از که ترسى
چرا بیمار هجران را نپرسى
گر از دیدار تو نومید گردم
به جان اندر بماند تیر دردم
به جاى روى تو گر ماه بینم
چنان دانم که تارى چاه بینم
به جاى زلف تو گر مشک بویم
نماید مشک سارا خاک کویم
به جاى دو لبت گر نوش یابم
به جان تو که باشد زهر نابم
مرا جانان توى نه مشک و غنبر
مرا درمان توى نه نوش و شکر
دلم را مار زلفینت گزیدست
خلیده جان من بر لب رسیدست
بود تریاک جان من لبانت
همان خورشید بخت من رخانت
بدا بخت منا امشب کجایى
چرا ببریدى از من آشنایى
ببخشاید به من بر دوست و دشمن
چرا هر گز نبخشایى تو بر من
کجایى اى مه تابان کجایى
چرا از بختر بر مى نیایى
چو سیمین آینه سر برزن از کوه
ببین بر جان من صد گونه اندوه
جهان چون آهن زنگار خورده
هوا با جان من زنهار خورده
دل من رفته و دلبر ز من دور
دو عاشق هر دو بى دل مانده مهجور
به فر خویش ما را یاورى کن
به نور خویش ما را رهبرى کن
تو ماهى وان نگارم نیز ماهست
جهان بى رویتان بر من سیاهست
خدایا بر من مسکین ببخشاى
مرا دیدار آن دو ماه بنماى
یکى مه را فروخ و روشنایى
یکى مه را شکوه و پادشایى
یکى را جاى برج چرخ گردان
یکى را چاى تخت و زین و میدان
چو یک نیمه سپاه شب در آمد
مه تابنده از خاور بر آمد
چو سیمین زروقى در ژرف دریا
چو دست ابر نجنى در دست حورا
هوا را دوده از چهره فروشست
چنانچون ویس را از جان و رو شست
پدید آمد مرو را یار خفته
میان گل بسان گل شکفته
بنفشه زلف و نسرین روى رامین
ز نسرین و بنفشه کرده بالین
مه از کوه آمد و ویس از شبستان
بهارى باد مشکین از گلستان
ز بوى ویس رامین گشت بیدار
به بالین دید سروى یاسمین بار
نجست از جاى و اندر بر گرفتش
پس آن دو زلف چون عنبر گرفتش
بهم آمیخته شد مشک و عنبر
دو هفته ماه شد پیوسته با خور
گهى از زلف او عنبر فشان کرد
گهى از لعل و شکر فشان کرد
لب هر دو بسان میم بر میم
بر هر دو بسان سیم بر سیم
بپیچیدند بر هم دو سمن بوى
چو دو دیبا نهاده روى بر روى
تو گفتى شیر و باده در هم آمیخت
و یا گلنار و سوسن بر هم آویشت
ز روى هر دوشان شب روز گشته
ز شادى رزشان نوروز گشته
هزار آوا ز شاخ گل سرایان
همه شب عشق ایشان را ستایان
ز شادى شان همى خندید لاله
به دست اندرش یاقوتین پیاله
گرفته گل ازیشان زیب و خوشى
چنان چون تازه نرگس ناز و گشّى
چو راز دوستى با هم گشادند
به خوشى کام یکدیگر بدادند
زمانه زشت روى خویش بنمود
به تیغ رنج کشت ناز بدرود
سحر گه کار ایشان را چنان کرد
که باغش داغگاه هردوان کرد
جهان را گوهر آمد زشت کارى
چرا زو مهربانى گوش دارى
به نزدش هیچ کس را نیست آزرم
که بى مهرست و بى قدرست و بى شرم

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Saturday 16 August 2014, 12:50
ارسال: #48
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)

آگاهى یافتن موبد از رامین و رفتن او در باغ
چو شاهنشاه آگه شد ز رامین
دگر ره تازه گشت اندر دلش کین
همه شب با دل او را بود پیگار
که تا کى زین فرو مایه کشم بار
همى تا در جهان یک تن بماند
به نام زشت یاد من بماند
سپردم نام نیکو اهرمن را
علم کردم به زشتى خویشتن را
اگر ویسه نه ویسست آفتابست
چو مینو نیک بختان را ثوابست
نیرزد جور او چندین کشیدن
ز مهرش این همه تیمار دیدن
چسود ار تنش خوشبو چون گلابست
که چون آتش روانم را عذابست
چه سودست ار لبش نوش جهانست
که جانم را شرنگ جاودانست
چه سودست ار بخوبى حور عینست
که با من مثل دیو بد به کینست
مرا بى بر بود زو مهر جستن
چنان کز بهر پاکى خشت شستن
چه دل بردن به مهر او سپردن
چه آن کز بهر خوشى زهر خوردن
چرا من آزموده آزمایم
چرا من رنج بیحوده فزایم
چرا از دیو جستم مهربانى
چرا از کور جستم دیدبارى
چرا از خعس چستم دلگشئى
چرا از غول جستم رهنمایى
چرا از ویس جستم مهر کارى
چرا از دایه جستم استوارى
هزاران در به بند و مهر کردم
پس آنگه بند و مهر او را سپردم
چه آشفته دلم چه سست رایم
که چندین آزموده آزمایم
سپردم مشک خود باد بزان را
همیدون میش خود گرگ ژیان را
گزیدم آنکه نادانان گزینند
نشستم همچنان کایشان نشینند
گزیند کارها را مردنادان
نشیند زان سپس کور و پشیمان
سزایمگر نشینم هر چه بدتر
که هم کورم به کار خویش هم کر
ببینم دیده را باور ندارم
که جان را از خرد یاور ندارم
دلم را گر خرد استاد بودى
همیشه نه چنین نا شاد بودى
گر اکنون باز پس گردم ازین راه
همه لشکر شوند از رازم آگاه
ندانم تا چه خوانندم ازین پس
که تا اکنون همى خوانند نا کس
سپاهم گر کهان و گر مهانند
همه یکسر مرا نامرد خوانند
اگر نامرد خوانندم سزایم
چه مردم من که با زن بر نیایم
همه شب شاه شاهان تا سحرگاه
از اندیشه همى پیمود صد راه
گهى گفتى که این زشتى بپوشم
به بدنامى و رسوایى نکوشم
گهى گفتى هم اکنون باز گردم
بهل تا در جهان آواز گردم
گهى او را خرد خشنود کردى
گه او را دیو خشم آلود کردى
گهى چون آب گشتى روشن و خوش
گهى چون دود گشتى تند و سرکش
چو اندیشه به کار اندر فزون شد
خرد دردست خشم و کین زبون شد
چو از خاور بر آمد ماه تابان
شهنشه سوى مرو آمد شتابان
نبودش در سراى خویشتن راه
کجا با بند و مهرش بود در گاه
بیامد دایه بند و مهر بنمود
بدان چاره دلش را کرد خشنود
سراسر بندها چونانکه او بست
یکایک دید نابرده بدو دست
قفس را دید در چون سنگ بسته
سرایى کبگ او از بند جسته
سر رشته به مهر و ناگشاده
ولیکن گوهر از عقد او فتاده
به دایه گفت ویسم را چه کردى
بدین درهاى بسته چون ببردى
چو آهرمن شما را ره نماید
در بسته شما را کى بپاید
درم با بند و ویس از بند رفتست
مگر امشب به دنباوند رفتست
چرا رفتست کاو خود نامدارست
چو صحاکش هزاران پیشکارست
پس آنگه تازیانه زدش چندان
که بیهش گشت دایه همچو بیجان
سراى و گلشن و ایوان سراسر
نهفت و نا نهفتش زیر و از بر
بگشت و ویس را جست از همه جاى
ندید آن روى دلبند و دلاراى
قبایش دید جایى او فتاده
چو جایى کفش زرینش نهاده
کرا هر گز گمان بودى که آن ماه
از اطناب سراپرده کند راه
چو اندر باگ شد شاه جهاندار
به پیش اندر چراغ و شمع بسیار
خجسته ویس چون آن شمعها دید
کبوتروار دلش از تن بپرید
به رامین گفت خیز اییار و بگریز
کجا از دشمنان نیکوست پوهیز
نگر تا پیش من دیگر نپایى
که تاریکیست با این روشنایى
به جنگ ما همى آید شهنشاه
چو شیر تند جسته از کمینگاه
ترا باید که باشد رستگارى
مرا شاید که باشد زخم خوارى
هر آن دردى که تو خواهى کشیدن
هر آن تلخى که تو خواهى چشیدن
چه آن درد و چه آن تلخى مرا باد
همه شادى و پیروزى ترا باد
کنون رو در پنداه پاک یزدان
مرا بگذار با این سیل و طوفان
که من گشتم ز بخش بد فسانه
ز تو بوسى وزو صد تازیانه
نخواهم خورد یک خرماى بى خار
نه دیدن خرمى بى درد و تیمار
دل رامین بیچاره چنان گشت
که گفتى همچو مرده بى روان گشت
به سان صورتى بد مانده بر جاى
شده زورش هم از دست و هم از پاى
ز بهر ویس بودش درد بر دل
تو گفتى تیر ناوک خورد بر دل
پس آنگاه از برش بر خاست ناکام
به چاه افتاد جانش جسته از دام
کجا چون دام بود او را شهنشاه
هم از درد جدایى پیش او چاه
گر از دام گزند آور برون جست
به چاه ژرف و جان گیر اندرون جست
کجا پیوند گیرد آشنایى
نباشد هیچ دشمن چون جدایى
همه محنت بود بر عاشق آسان
چو باشد جان او از هجر ترسان
دلش را هر بلایى خوار باشد
هر آن گه کان بلا با یار باشد
مبادا هیچ کس را عشق چونان
و گر باشد مبادا هجر ایشان
چو رامین از کنار ویس بر جست
چو تیرى از کمان خانه بدر جست
چنان بر شد بروى ساده دیوار
که غرم تیز تگ بر شخ کهسار
چو بر سر شد ز دیگر سو فروجست
نکو آمد به دام و بس نکو جست
سمنبر ویس هم بر جاى بغنود
به یک زارى که از کشتن بتر بود
به یاد رفته رامین کرده بالین
به زیر زلف مشکین دست سیمین
به زیر زلف تاب شست بر شست
ده انگشتش چو ماهى بود در شست
دلش ساقى و دو دیده پیاله
رخش مى خوار بر خیرى و لاله
نگار دست آن روى نگارین
چو زلفینش سیاه و نغز و شیرین
نگارین روى آن ماه حصارین
چو باغ شاه شاهان بد بآیین
به بالینش فراز آمد شهنشاه
به باغ افتاده از آسمان ماه
بپا او را بجنبانید بسیار
نگشت از خواب ماه خفته بیدار
چنان بیهوش بود از درد هجران
که با جانانش گفتى زو بشد جان
شه شاهان فرستاد استواران
به هر سو هم پیاده هم سواران
به هر راهى و بى راهى برفتند
سراسر باغ را جستن گرفتند
به باغ اندر ندیدند ایچ جانور
مگر بر شاخ مرغان نواگر
دگر باره درختان را بجستند
میان هر درختى بنگرستند
همى جستند رامین را به صد دست
ندانستند کز دیوار چون جست
شهنشه گفت با ویس سمنبر
نگویى تا چه کارت بود ایدر
ببستم بر تو پنجه در به مسمار
گرفتم روزن صد بام و دیوار
چو من رفتم یکى شب نارمیدى
چو مرغى از سرایم بر پریدى
چو دیوى کت نبندد هیچ استاد
به افسون و به نیرنگ و به فولاد
خرد دور ز تو مثل آسمانت
هوا نزدیک تو همچون روانست
ز بهر آنکه بخت شور دارى
دو گوش و چشم کر و کور دارى
بود بى سود با تو پند چون در
چو دیگ سفله و چون کفش گازر
اگر من بر زبان پند تو رانم
حرد بیزار گردد از روانم
چو گویم با تو چندین پند بى مر
زبانم بر سخن باشد ستمگر
زبس کز تو پدید آمد مرا بد
نه یک یک بینمت آهو که صدصد
همانا یادگار بیمشى تو
که از نیکى همیشه سر کشى تو
اگر در پیش تو صورت شود داد
بخواند جانت از دیدنش فریاد
سر نیکى اگر بینى ببرى
دل پاکى اگر یابى بدرى
همیشه راستى را دشمنى تو
دو چشمى گر ببینى بر کنى تو
تو یک دیوى و لیکن آشکارى
تو یک غولى و لیکن چون نگارى
سراى پارسایى را تو سوزى
دو چشم نیکنامى را تو دوزى
ز تو بى شرم تر کس را ندانم
و یا خود من که بر تو مهربانم
مگر گفتست با تو دیو زشتى
که گر زشتى کنى باشى بهشتى
نه تو بادى نه آن کت دوستدارست
نه آنکت دایه و نه آنکه یارست
به جان من که تو حلالست
که جانت بر بسى جانها و بالست
ترا درمان بجز تیغم ندانم
که مرگ بخش و چانت ستانم
هم اکنون جان تو بستانم از تو
به خنجر من ترا برهانم از تو
گرفت آنگه کمندین گیسووانش
کشید آن اژدهاى جان ستانش
به یک دستش پرند آب داده
به دیگر دست مشکین تاب داده
که دید از آب و از آهن پرندى
که دید از مشک و از عنبرکمندى
مهش را خواست از سروش بریدن
گلش را باز با گل گستریدن
سمنبر ویس را شمشیر بر سر
ز درد هجر دلبر بود کمتر
سپهبد زرد گفت اى شاه شاهان
بزى خرم به کام نیک خواهان
مکش گر خون این بانو بریزى
تو درد خویش را دارو بریزى
بریده سر دگر باره نروید
ازیرا هیچ دانا خون نجوید
بسا روزا که در گیتى بر آید
چنین زیبا رخى دیگر نزاید
چو یاد آید ترا زین ماه رویش
بپیچى بیشتر زین مار مویش
به مینو در چنین حورا نیابى
به گیتى در ازین زیبا نیابى
پشیمان گردى و سودى ندارد
بسى خون مر ترا از دیده بارد
یکى بار آزمودى زو جدایى
نپندارم که دیگر آزمایى
اگر خوب آمدت آن رنگ منکر
فرو زن هم بدو این دست دیگر
چو او از تو ببرد این خوب چهرش
ترا دیدم که چون بودى ز مهرش
گهى با آهوان بودى به صحرا
گهى با ماهیان بودى به دریا
گهى با گور بودى در بیابان
گهى با شیر بودى در نیستان
فرامش کردى آن درد و بلا را
که از مهرش ترا بودست و مارا
ترا زو بود و ما را از تو آزار
چه مایه ما و تو خوردیم تیمار
از آن پیمان وزان سوگند یاد آر
کجا کردى و خوردى پیش دادار
مخور زنهار شاها کت نباید
یکى روز این خورش جان را گزاید
به یاد آور ز حرمتهاى شهرو
به یاد آور ز خدمتهاى ویرو
اگر دیدى گناهى زو یکى روز
تو دانى کش گناهى نیست امروز
اگر تنها به باغى در بخفتست
ز مردم این نه کارى بس شکفتست
چرا بر وى همى بندى گناهى
که در وى آن گنه را نیست راهى
چنین باغى به پروین برده دیوار
درش را بر زده پولاد مسمار
اگر با وى بدى در باغ جفتى
بدین هنگام ازیدر چون برفتى
نه زین در مرغ بتواند پریدن
نه دیو این بند بتواند دریدن
مگر دلتنگ بود آمد درین باغ
تو خود اکنون نهادى داغ بر داغ
بپرس از وى که چون بودست حالش
پس آنگه هم به گفتارى بمالش
گر این خنجر زنى بر ویس دلبر
شود زان زخم درد تو فزونتر
ز بس گفتار زرد و لابهء زرد
شهنشه دل بدان بت روى خوش کرد
برید از گیسوانش حلقه اى چند
بدان گیسو بریدن گشت خرسند
گرفتش دست و برد اندر شبستان
شبستان گشت از رویش گلستان
به یزدان جهانش داد سوگند
که امشب چون بجستى زین همه بند
نه مرغى و نه تیرى و نه بادى
درین باغ از شبستان چون فتادى
مرا در دل چنان آمد گمانى
که تو نیرنگ و جادو نیک دانى
کسى باید که افسون نیک دانى
و گر کار چونین کى توانى
سمنبر ویس گفتش کردگارم
همى نیکو کند همواره کارم
چه باشد گر توم زشتى نمایى
چو یزدانم نماید نیک رایى
گهى جان من از تیغت رهاند
گهى داد من از جانت ستاند
توم کاهى و یزدانم فزاید
توم بندى و دادارم گشاید
چرا خوانى مرا بدخواه و دشمن
تو با یزدان همى کوشى نه با من
کجا او هرچه تو دوزى بدرد
همیدون هر چه تو کارى ببرد
گهم در دز کنى گه در شبستان
گهم تندى نمایى گاه دستان
خدایم در بلاى تو نماند
ز چندین بند و زندانت رهاند
اگر تو دشمنى او جان من بس
و گر تو خسروى او خان من بس
بس است او چارهء بیچارهگان را
همو یاور بود بى یاوران را
چو من دلتنگ بودم در سرایت
بدو نالیدم از جور و جفایت
ستمهاى تو با یزدان بگفتم
در آن زارى و دل تنگى بخفتم
به خواب اندر فراز آمد سروشى
جوانى خوب رویى سبزپوشى
مرا برداشت از کاخ شبستان
بخوابانید در باغ و گلستان
مرا امشب ز بند تو رها کرد
چنان کاندر تنم مویى نیازرد
ز نسرین بود و سوسن بستر من
جهان افروز رامین در بر من
همى بودیم هر دو شاد و خرم
همى گفتیم راز خواش با هم
بدان خوشى بکام خویش خفته
بگرد ما گل و نسرین شکفته
چو چشم از خواب نوشین بر گشادم
از آن خوشى به ناخوشى فتادم
ترا دیدم بسان شیر غران
چو آتش بر کشیده تیغ بران
اگر باور کنى ورنه چنین بود
به خواب اندر سروشم همنشین بود
اگر کردار تو بر من نیست
تو خود دانى که بر خفته قلم نیست
شهنشه این سخن زو کرد باور
کجا گفتش دروغى ماه پیکر
گناه خویش را پوزش بسى کرد
بر آن حال گذشته غم همى خورد
به ویس و دایه چیزى بیکران داد
گزیده جامها و گوهران داد
گذشتى رنج نابوده گرفتند
مى لعلین آسوده گرفتند
چنین باشد دل فرزند آدم
نیارد یاد رفته شادى و غم
بدان روزى که از تو شد چه نالى
وزآن روزى که نامد چه سگالى
چه باید رفته را اندوه خوردن
همان نابوده را تیمار بردن
نه زاندوه تو دى با تو بیاید
نه از تیمار تو فردا بپاید
اگر صد سال باشى شاد و پیروز
همیشه عمر تو باشد یکى روز
اگر سختى برى گر کام جویى
ترا آن روز باشد کاندر اویى
بس آن بهتر که با رامش نشینى
ز عمر خویش روز خوش گزینى

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Saturday 16 August 2014, 13:29
ارسال: #49
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)

بزم ساختن موبد در باغ و سرود گفتن رامشگر گوسان
مه اردیبهشت و روز خرداد
جهان از خرمى چون کرخ بغداد
بیابان از خوشى همچون گلستان
گلستان از صنم همچون بتستان
درخت رود بارى سیم ریزان
نسیم نو بهارى مشک بیزان
چمن مجلس بهاران مجلس آراى
زنان بلبلش چنگ و فاخته ناى
درو نرگس چو ساقى جام بردست
بنفشه سر فرو افگنده چون مست
ز گوهر شاخها چون تاج کسرى
ز پیکر باگها چون روى لیلى
ز سبزه روى هامون چون زمرد
ز لاله کوه سنگین چون زبرجد
همه صحرا ز لاله روى حورا
همه مرز از بنفشه جعد زیبا
بهشت آسا زمین با زیب و خوشى
عروس آسا جهان با ناز و گشّى
به باغ اندر نشسته شاه شاهان
به نزدش ویس بانو ماه ماهان
به دست راست بر آزاده ویرو
به دست چپ جهان آراى شهرو
نشسته گرد رامینش برابر
به پیش رام گوسان نواگر
همى زد راههاى خوشگواران
همى کردند شادى نامداران
مى آسوده در مجلس همى گشت
رخ میخواره همچون مى همى رشت
سرودى گفت گوسان نو آیین
درو پوشید حال ویس و رامین
اگر نیکو بیندیشى بدانى
که معنى چیست زیر این نهانى
درختى رسته دیدم بر سر کوه
که از دلها زداید زنگ اندوه
درختى سر کشیده تا به کیوان
گرفته زیر سایه نیم گیهان
به زیبایى همى ماند به خورشید
جهان در برگ و بارش بسته امید
به زیرش سخت روشن چشمهء آب
که آبش نوش و رییگش در خوشاب
شکفته بر کنارش لاله و گل
بنفشه رسته و خیرى و سنبل
چرنده گاو کیلى بر کنارش
گهى آبش خورد گه نو بهارش
همیشه آب این چشمه روان باد
درختش بارور گاوش جوان باد
شهنشه گفت با گوسان نائى
زهى شایستهء گوسان نوائى
سرودى گوى بر رامین بد ساز
بدر بر روى مهرش پردهء راز
چو بشنید این ویس سمنبر
بکند از گیسوان صد حلقهء زرص
به گوسان داد و گفت این مر ترا باد
به حال من سرودى نغز کن یادص
سرودى گوى هم بر راست پرده
ز روى مهر ما بردار پردهص
چو شاهت راز ما فرمود گفتن
ز دیگر کس چرا باید نهفتنص
دگر باره بزد گوسان نوائى
نوائى بود بر رامین گوائى
همان پیشین سرود نغز را باز
بگفت و آشکارا کرد کرد او راز
درخت بارور شاه شهانست
که زیر سایه اش نیمى جهانست
برش عز است و برگش نیکنامىص
سرش جاهست و بیخش شاد کامىص
جهان را در برگش امید است
میان هر دو پیداتر ز شید است
به زیرش ویس بانو چشمهء آب
لبانش نوش و دندان در خوشاب
شکفته بر رخانش لاله و گل
بنفشه رسته و خیرى و سنبل
چو کیلى گاو رامین بر کنارش
گهى آبش خورد گه نوبهارش
بماند این درخت سایه گستر
ز مینو باد وى را سایهب خوشتر
همیشه آب این چشمه رونده
همیشه گاو کیلى زو چرنده
چو گوسان این نوا را کرد پایان
به یاد دوستان و دل ربایان
شه شاهان به خشم از جاى بر جست
گرفتش ریش رامین را به یک دست
به دیگر دست زهر آلود خنجر
بدو گفت اى بداندیش و بد اختر
بخور با من به مهر و ماه سوگند
که با ویس نباشد مهر و پیوند
و گرنه سرت را بردارم از تن
که از ننگ تو بى سر شد تن من
یکى سوگند خورد آزاده رامین
به دادار جهان و ماه و پروین
که تا من زنده باشم در دو گیهان
نمى خواهم که بر گردم ز جانان
مرا قبله بود آن روى گلگون
چنان چون دیگران را مهر گردون
مرا او جان شیرینست و از جان
به کام خویشتن ببرید نتوان
شهنشه را فزون شد کینهء رام
زبان بگشاد یکباره به دشمام
بیفگندش بدان تا سر ببرد
به خنجر جاى مهرش را بدرد
سبک رامین دودست شاه بگرفت
تو گفتى شیر نر روباه بگرفت
ز شادروان به خاک اندر فگندش
ز دستش بستد آن هندى پرندش
شهنشه مست بود از باده بیهوش
گسسته آگهى و رفته نیروش
نبودش آگهى از کار رامین
نماند اندر دلش آزار رامین
خرد را چند گونه رنج و سستى
پدید آید همى از عشق و مستى
گر این دو رنج بر موبد نبودى
مرو را هیچ هونه بد نبودى

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Saturday 16 August 2014, 13:35
ارسال: #50
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
[/font][font=tahoma]
نصیحت کردن به گوى رامین را

چو سر برزد خور تابان دگر روز
فروزان روى او شد گیتى افروز
هوا مانند تیغى شد زدوده
زمین چون ز عفرانى گشت سوده
یکى فرزانه بود اندر خراسان
در آن کشور مه اختر شناسان
سختگویى که نامش بود به گوى
نبودى مثل او دانا و نیکوى
گه و بیگاه با رامین نشستى
به آب پند جانش را بشستى
همى گفتى که تو یک روز شاهى
به چنگ آرى هر کامى که خواهى
درخت کام تو گردد برومند
تو باشى در جهان مهتر خداوند
چو آمد پیش رامین بامدادان
مرو را دید بس دلتنگ و گریان
بپرسیدش که درمانده چرایى
چرا شادى و رامش نه فزایى
جوانى دارى و اورنگ شاهى
چواین هر دو بود دیگرچه خواهى
خرد را در هوا چندین مر نجان
روان را در بلا چندین مپیچان
ترا خصمى کند چان پیش دادار
ز بس کاو را همى دارى به تیمار
بدین مایه درنگ وزندگانى
چرا کارى کنى جز شادمانى
اگر حکم خدا دیگر نگردد
به انده بردن از ما بر نگردد
چه باید بیهده اندوه خوردن
همان نابوده را تیمار بردن
چو بشنید این سخن رامین
بدو گفت اى مرا چشم جهان بین
نکو گفتى تو با من هر چه فگتى
ولیکن چون نماید چرخ زفتى
دل مردم نه از سنگست و پولاد
که گر غمگین شود باشد ازو شاد
تنى را چند باشد سازگارى
دلى را چند باشد بردبارى
جهان را زشت کارى بیش از آنست
که ما را کوشش و صبر و توان است
قصا بر هر کسى بارید باران
ولیکن بر دلم بارید طوفان
نه بر من بگذرد هر گزیکى روز
که ننماید مرا داغ جگر سوز
اگر روزى مرا کامى نماید
به زیر کام در دامى نماید
جهان گر بر سر من گل فشاند
ز هر گل بر دلم خارى نشاند
به کام خویش جامى مى نخوردم
که جام زهرش اندر پى نخوردم
به چونین حال و چونین زندگانى
کرا از دل بر آید شادمانى
اگر خوارى همین یک راه دیدم
که دى از خشم شاهنشاه دیدم
سزد گر من نصیحت نه پذیرم
به بخت خویش گریم تا بمیرم
پس آنگه کرد با او یک بیک یاد
که دیگر باره ایشان را چه افتاد
چه خوارى کرد با من شاه شاهان
به پیش ویس بانو ماه ماهان
دو چشم من چنین پتیاره دیده
چرا پر خون ندارم هر دو دیده
به آید مردن از خوارى کشیدن
صبورى کردن و تلخى چشیدن
به هر دردى شکیبم جز به خوارى
مجو از من به خوارى بردبارى
چو حال خود به به گو گفت رامین
جگرریش و دو چشم از گریه خونین
نگر تا پاسخس چون داد به گوى
نو نیز ار پاسخى گویى چنان گوى
بدو گفت اى ز بخت خویش نالان
تو شیرى چند نالى از شغالان
ترا دولت رست روزى به فریاد
ازان پس کت نماید چند بیداد
ترا تا باشد اندر دل هوا خوش
تن تو همچنین باشد بلا کش
به جانان دل نبایستى سپردن
چو نتوانستى اندوهانش خوردن
ندانستى که هر چون مر کارى
به روى آید ترا هر گونه خوارى
هر آن گاهى که دارى گل چدن کار
روا باشد که دستت را خلد خار
به مهر اندر تو چون بازارگانى
ازو گه سود بینى گه زیانى
تو گفتى بى زیانى سود بینى
ویا نه آتشى بى دود بینى
کسى کاو تخم کشتن پیشه دارد
همیشه دل در آن اندیشه دارد
ز کشتن تا برستن تا درودن
بسا رنجا که باید آزمودن
تو تخم عاشقى در دل بکشتى
که بار آید ترا حور بهشتى
ندانستى کزو تا بار یابى
بسى رنج و بسى آزار یابى
مگر صد ره ترا گفتم ازین پیش
مکن بیداد بر نازک تن خویش
ترا تا دوست باشد ماه ماهان
همان دشمنت باشد شاه شاهان
تو دردل کن که بینى رنج و خوارى
کنى نا کام صبر و بردبارى
تنت باشد همیشه جاى آزار
دلت همواره باشد جاى تیمار
تو با پیل دمان در کارزارى
ندانم چونت باشد رستگارى
تو با شیر ژیان اندر نبردى
ندانم چونت باشد شیر مردى
تو بى کشتى همى دریا گذارى
ازو جوینده در شاهوارى
ندانم چون بود فرجام کارت
چه نیک و بد نماید روزگارت
تو سال و ماه با آن اژدهایى
که از وى نیست دشمن را رهایى
مگر یک روز بر تو راه گیرد
ز کین دل ترا ناگاه گیرد
تو خانه کرده اى بر راه سیلاب
درو خفته بسان مست در خواب
مگر یکروز طوفانى در آید
ترا با خانه ناگه در رباید
تو صد باره به دام اندر نشستى
چو بختت یار بود از دام جستى
مگر یک روز نتوانى بجستى
روانت را نباشد روى رستى
بس آن خوارى از یان خوارى بود بیش
کجا خونت بود در گردن خویش
روان را بیش از این خوارى چه دانى
که در دوزخ بمانى جاودانى
بدین سر باشدت حسرت سر انجام
بدان سر باشدت وارونه فرجام
اگر فرمان برى پندم نیوشى
شکیبایى کنى در صبر کوشى
نباشد هیچ مردى چون صبورى
بخاصه روز هجر و وقت دورى
اگر مردى کنى و صبر جویى
به صبر این زنگ را از دل بشویى
اگر رو ویس را سالى نبینى
به دل جویى برو دیگر گزینى
به گاه هجر تیمارش ندارى
چنان گردى که خود یادش نیارى
چو بر دل چیر گردد مهر جانان
به از دورى نباشد هیچ دومان
همه مهرى ز نادیدن بکاهد
کرا دیده نبیند دل نخواهد
بسا عشقا که نادیدن زدودست
چنان کتدش که گفتى خود نبودست
بسا روزا که تو بینى دل خویش
نمانده یاد ویس او را کم و بیش
به روى مردمان آید همه کار
به دست آرند کام خویش ناچار
به شمشیر و به دینار و به فرهنگ
به تدبیر و به دستان و به نیرنگ
ترا کارى به روى آید به گیهان
نه تدبیرش همى دانى نه درمان
فسانه گشته اى در هفت کشور
همیشه خوار بر چشم برادر
که و مه چون به مجلس جام گیرند
ترا در ناحفاظان نام گیرند
ز گیتى بد گمان چون تو ندانند
همى جز نا جوانمردت نخوانند
همى گویند چون او کس چه باید
که در گوهر برادر را نشاید
اگر خود ویسه بودى ماه و خورشید
خرد را کام و جان را ناز و امید
نباستى که رامین خردمند
ابا ویسه بکردى مهر و پیوند
مبادا در جهان آن شادى و کام
کزو آید روان را زشتى نام
چو رامین شیرمرد نام گستر
به نام بد بیالودست گوهر
چو آلوده شود گوهر به یک ننگ
نشوید آب صد دریا ازو زنگ
چو جان ماکه جاویدان بماند
بماند نام بد تا جان بماند
همانا نیست رامین را یکى یار
که او را باز دارد از چنین کار
رفیقى نیک راى از گوهرى به
دلى آسان گذار از کشورى به
تو کام دل ز ویسه بر گرفتى
ز شاخ مهربانى بر گرفتى
اگر صد سال بینى او همانست
نه حورالعین و ماه آسمانست
ازو بهتر به پاکى و نکویى
هزاران بیش یابى گر بجویى
بدین بى مایگى عمر و جوانى
بسر بردن به یک زن چون توانى
اگر تو دیگرى را یار گیرى
به دل پیوند او را خوار گیرى
تو در گیتى جز او دلبر ندیدى
ازیرا بر بتانش بر گزیدى
ستاره نزد تو دارد روایى
که با ماهت نبودست آشنایى
هوا را از دل گمره برون کن
یکى ره خویشتن را آزمون کن
جهان از هند و چین تا روم و بربر
به پیروزى تو دارى با برادر
نه جز مرز خراسان کشورى نیست
و یا جز ویس بانو دلبرى نیست
نشست خویش را مرز دگر جوى
ز هر شهرى نگارى سیم بر جوى
همى بین دلبران را تا بدان گاه
که یابى دلبرى نیکو تر از ماه
نگارینى که با آن روى نیکوش
شود ویسه ز یاد تو فراموش
ز دولت بر خور و از زندگانى
بران همواره کام ایجهانى
بدین غمخوارگى تا کى نشینى
نهیب جان شیرین چند بینى
گه آمد کز بزرگان شرم دارى
برادر را تو نیز آزرم دارى
گه آمد کز جوانى کام جویى
ز بزم و رزم کردن نام جویى
گه آمد کز بزرگى یاد گیرى
به فال نیک راه داد گیرى
تو اکنون پادشایى جست بایى
کجا جز پادشاهى را نشایى
به گرد دایه و ویسه چه گردى
کزیشان آب روى خود ببردى
همالان جویان جاه و پایه
تو سال و ماه جویان ویس و دایه
رفیقان تو جویان پادشایى
تو جویان بازى و ناپارسایى
شد از تو روزگار لهو و بازى
تو در میدان بازى چند تازى
چه دیوست ایآکه بر جانت فسون کرد
ترا یکبارگى چونین زبون کرد
تو اندر خدمت وارونه دیوى
نه اندر طاعت گیهان خدیوى
همى ترسم که کار تو به فرجام
چنان گردد که یابد دشمنت کام
اگر پند رهى را کار بندى
شوى رستى ز چندین مستمندى
غمت شادى شود سختیت رامش
بلا خوشى و نادانیت دانش
اگر سیریت نامد زانگه دیدى
نه من گفتم سخن نه تو شنیدى
همى کن همچنین تا خود چه اید
جهان بازیت را بازى نماید
تو باشى در میان ما بر کناره
نباشد جز درودى بر نظاره
چو بشنید این سخن رامین بیدل
تو گفتى چون خرى شدمانده در گل
گهى چون لاله شد ز تشویر
گهى چون زعفران و گاه چون قیر
بدو گفت این که تو گویى چنینست
دل من با روان من به کینست
شنیدم پند خوبت را شنیدم
بریدم زین دل نادان بریدم
نبینى تو مرا زین پس هوا جوى
نراند نیز بر رویم هوا جوى
منم فردا و راه ماه آباد
بگردم در جهان چون گور آزاد
نیایم در میان مهر جویان
نورزم نیز مهر ماهرویان
چنان کارى چرا ورزم به امید
که جانم را از او ننگست جاوید

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول


پرش به انجمن:



زمان کنونی: Saturday 20 July 2019, 19:55