خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
الان داری چه آهنگی گوش میدی ؟
moonlover roghayeh 494 89568
دارم ندارم (3)
misha roghayeh 881 63143
جواب نفر قبلی رو بده و از نفر بعدی سوال بپرس (47)
گلایه roghayeh 345 5758
بازی با کلمات (یک نقطه) (2)
misha roghayeh 791 60242
یک کلمه میگم,رنگش رو بگو (3)
مونا roghayeh 590 42769
انتخاب اجباری برای نفر بعدی (6)
گلایه roghayeh 644 38483
تفاوت هاست لینوکس و ویندوز در چیست و کدامیک بهتر است
pooyany97 pooyany97 0 15
مشاعره با ترانه خوانندگان 5
غزل roghayeh 465 36138
آنچه پس از جراحی پلک یا جراحی افتادگی پلک در انتظارم است - قسمت دوم
jarahezibai roghayeh 1 25
9 ویژگی مهم و مزایای سایبان برقی
lemonn lemonn 0 22
6 مورد از مهم ترین مزایای دستگاه قطعه شویی
lemonn lemonn 0 18
قبل از خرید سرویس خواب 2 نفره حتما این مطلب را بخوانید!!!
lemonn lemonn 0 17
محاسبه رنگ هاله انسان !!
mdark sepahanfoolad00 26 8476
سئو سایت :افزایش ترافیک چه اثری در سئو دارد
toniyo sepahanfoolad00 18 1557
اخرین بار مهمون کی بودی؟
اشراق غزل 16 2527
اگه میتونستی یک کلمه را از این دنیا پاک کنی اون یک کلمه چی بود؟؟!!!!!!
youne30 غزل 478 47170
پاتوقت کجاست؟
hanie غزل 43 6780
بازی با واژه ها (سری جدید)
گلایه غزل 31 2417
با اخر اسم من یه اسم بنویس(2)
گلایه غزل 481 28428
همین الان چه احساسی دارید ؟ (2)
moonlover غزل 474 46486
آخرین اس ام اسی که برای شما اومده چی بوده ؟
sana غزل 744 53223
اخرین اس ام اسی که دادین چی بوده ؟
sana غزل 586 35188
داری؟نداری؟ (5)
moonlover غزل 436 10731
بیا بگو همین الان دلت چی میخواد؟ (5)
گلایه غزل 212 9023
همین الان تو چه فکری هستی؟ (22)
گلایه غزل 490 13542
یه اسم مي گم هرچي ب ذهنت رسيد بگو (2)
مونا غزل 329 25468
تاثیر رنگ های سرد و گرم در طراحی سایت
sitecode sitecode 0 24
کمک پیدا کردن آدرس مالک توسط شماره پلاک ماشین
messi 19 Mahdi taji 29 34087
آنچه پس از جراحی پلک یا جراحی افتادگی پلک در انتظارم است - قسمت اول
jarahezibai roghayeh 1 35
چگونه در ۱۵ دقیقه یک سایت واکنشگرا طراحی کنیم
magbot magbot 0 24
چگونه طراحان وب می توانند ارتباط با مشتریان را توسعه دهند؟
magbot magbot 0 24
تفاوت UI و طراحی UX چیست؟
magbot magbot 0 20
لیزر موهای زائد
ariairannovin roghayeh 1 35
جراحی زیبایی
ariairannovin roghayeh 1 27
تقویت مو
ariairannovin roghayeh 1 29
پیکرتراشی
ariairannovin roghayeh 1 27
کاشت مو
ariairannovin roghayeh 1 29
جوانسازی پوست
ariairannovin roghayeh 1 30
قیمت کاشت مو
ariairannovin roghayeh 1 29
قیمت کاشت ابرو
ariairannovin roghayeh 1 31

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)زمان کنونی: Tuesday 16 July 2019, 12:21
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moonlover
آخرین ارسال: tttaji
پاسخ: 113
بازدید: 13796
 
امتیاز دهید:
  • 13 رأی - میانگین امیتازات : 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
Saturday 16 August 2014, 13:37
ارسال: #51
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
[/font][font=tahoma]
اندر پند دادن شاه موبد ویس را و سرزنش کردن

چو با رامین سخنها گفت به گوى
شهنشه نیز با ویس پرى روى
به هشیارى سخنهاى نکو گفت
که بر وى نرو شد سنگین دل جفت
ز هر گونه سخن را ساز مى کرد
به بن مى برد و باز آغاز مى کرد
بدو گفت اى بهار مهر جویان
به چهره آفتاب ماهرویان
چه مایه رنج بردم در هوایت
چه مایه درد خوردم از جفایت
دراز آهنگ شد در مهر کارم
که تو بر باد دادى روزگارم
ندانم هیچ خوبى کان ترا نیست
ندانم هیچ نیکى کان مرا نیست
به از ما نیست اکنون در جهان شاه
تو بر خوبان شهى و من شهان شاه
بیا تا هر دو با هم یار باشیم
به شادى هر دو گیتى دار باشیم
به پرده در تو بانو باش و خاتون
که من باشم شه شاهان ز بیرون
مرا نامى بود زین پادشایى
ترا باشد همى فرمان روایى
کجا شهرى و جایى نامدارست
کجا باغى و راغى پر نگارست
ترا بخشم سراسر پادشایى
که اکنون تو به صد چندان سزایى
وزیرانم وزیران تو باشند
دبیرانم دبیران تو باشند
به هر کارى تو فرمان ده بریشان
که ارزانى توى بر داد و فرمان
چو من باشم به مهر تو گرفتار
به جان و دل هوایت را خریدار
که یارد در جهان با تو چخیدن
دل از پیمان و فرمانت بریدن
نگارینا ز من بپذیر پندم
که من نیکم به تو نیکى پسندم
نه آنم من که چون تو بدگمانم
همه ناراستى باشد نهانم
روانم دوستى را مهربانست
زبانم راستى را ترجمانست
روانم هر چه جوید مهر جوید
زبانم هر چه گوید راست گوید
ز پاکى مهر بر گفتار من نه
ترا یک راست چون گفتار من نه
اگر با من به مهر دل بسازى
دگر ره نرد بى راهى نبازى
چنان گردى که شاهان زمانه
به درگاهت ببوسند آستانه
و گر با من نگه دارى همین راه
ز من بدتر نباشد هیچ بدخواه
مکن ماها ز خشم من بپرهیز
که پرهیزد ز خشمم آتش تیز
نگارا شرم دار از روى ویرو
کجا کس را برادر نیست چون او
چرا بر خود پسندى کان هنر جوى
همیشه باشد از ننگت سیه روى
ترا گر زان برادر شرم بودى
مرا پیشه بسى آزرم بودى
چو تو مهر برادر را ندانى
من از تو چون نیوشم مهربانى
چو تو نام نیکان را نپایى
برادر را و مادر را نشایى
من از تو مهر چون امید دارم
و گر تاج از مه و خورشید دارم
مرا یکباره اکنون پاسخى ده
به کام دشمنان با بخت مسته
بگو تا در دل سنگین چه دارى
نهال دشمنى یا دوستدارى
که من در مهر تو گشتم ز جان سیر
ترا زین پس نپرسم جز به شمشیر
نشاید بیش ازین کردن مدارا
که رازم در جهان شد آشکارا

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Saturday 16 August 2014, 13:39 (آخرین ویرایش در این ارسال: Saturday 16 August 2014 13:40 ، توسط tttaji.)
ارسال: #52
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
پاسخ دادن ویس موبد را

چو بشنید این سخن ویس دلاراى
چو سرو بوستانى جست از جاى
بدو گفت اى گرانمایه خداوند
گران تر حکمت از کوه دماوند
دل تو پیشه کرده بردبارى
کف تو پیشه کرده در بارى
ترا دادست یزدان هر چه باید
هنرهایى که اورنگت فزاید
هنرهاى تو پیداتر ز خورشید
کنشهاى تو زیباتر ز امید
توى فرخ شهنشاه زمانه
بمان اندر زمانه جاودانه
به همت آسمان نامدارى
به دولت آفتاب کامگارى
خجسته نام چون خورشید تابان
رونده حکم چون تقدیر یزدان
خداوندا تو خود دانى که گردون
کند هر ساعتى لونى دگرگون
کنشهایى کزو بینیم هموار
بدو بر حکم و بر فرمان دادار
خدا او را به اندازه براندست
کم و بیشش بر آن اندازه ماندست
ز آغاز جهان تا روز فرجام
به رفتن سربسر یکسان نهد گام
چنان گردد که دادارش بفرمود
چنان چون خواست او را راه بنمود
بهى و بترى در ما سرشتست
چنان چون نیک و بد بر ما نبشتست
نه از دانش دگر گردد سرشته
نه از مردى دگر گردد نوشته
درین گیتى چه نادان و چه گربز
به کار خویش حیرانند و عاجز
آگر پاکست طبعم یا پلیدست
چنانست او که یزدان آفریدست
چو از آغاز گشتم آفریده
بدان آندازه گشتم پروریده
چو یزدان مر ترا پیروز کردست
مگر جان مرا بد روز کردست
من از خوبى و زشتى بى گناهم
کجا من خویشتر را بد نخواهم
نه من گفتى که نپذیرم سلامت
همه غم خواهم و رنج و ملامت
مرا از بهر سختى آفریدند
چنان کز بهر خوارى پروریدند
نه من گفتم که گونه زرد خواهم
همیشه جان و دل پر درد خواهم
هر آن روزى که گفتم شادمانم
شکنجه گشت شادى بر روانم
مرا چه چاره چون بختم چنینست
تو گویى چرخ با جانم به کینست
ز گمراهى دلم همرنگ نیلست
همانا غول بختم را دلیلست
کنون از جان خود گشتى چنان سیر
که خواهم خویشتن را خوردهء شیر
به ناخن پردهء دل را بدرم
به دندان رشتهء جان را ببرم
نه دل باید مرا زین بیش نه جان
که خورد تیمار و دردم هست ازیشان
نه اندر دل مرا روزى وزد باد
نه جان اندر تنم روزى شود شاد
چو کار من چنین آشفته ماندست
همیشه چشم بختم خفته ماندست
چرا ورزم بدین سان مهربانى
کزو دردست و ننگ جاودانى
مرا دشمن شده چون تو خداوند
ز من بیزار گشته خویش و پیوند
ز رازم دشمنان آگاه گشته
جهان بر چشم من چون چاه گشته
بدین سختى چه باید مهر کارى
بدین خوارى چه باید دوستدارى
ز بس کامد به گوش من ملامت
شدم یکباره در گیتى علامت
درى در جان تاریکم گشادند
چراغى اندر آن درگه نهادند
فتاد اندر دل من روشنایى
خرد از جان من جست آشنایى
ز راه مهر جستن باز گشتم
ز رخت مهر دل پرداز گشتم
بدانستم که از مهرم به پایان
نیاید جز هلاک هر دو گیهان
مثال مهر همچون ژرف دریاست
کنار و قعر او هر دو نه پیداست
اگر تا جاودان در وى نشینم
بدو دیده کنارش را نبینم
اگر جان هزاران نوح دارم
یکى جان را ازو بیرون نیارم
چرا با جان بیچاره ستیزم
چرا بیهوده خون خویش ریزم
چرا از تو نصیحت نه پذیرم
چرا راه سلاممت بر نگیرم
اگر بینى ز من دیگر تباهى
بکن با من ز کینه هرچه خواهى
اگر رامین ازین پس شیر گردد
نپندارم که بر من چیر گردد
اگر بادست بویمن نیابد
گذر بر بام و کوى من نیابد
اگر جادوست از کارم بماند
و گر کیدست از چارم بماند
پذیرفتم هم از تو هم ز یزدان
که هرگز نشکنم این عهد و پیمان
اگر کار پرستش را سزایم
ازین پس تو مرایى من ترایم
دلت خشنود کن یک بار دیگر
کزین پس با تو باشم همچو شکر
همانا گر دهانم را ببویى
ازو آیدت بوى راستگویى
شهنشه چشم و رویش را ببوسید
که بشنید آنکه زو هرگز بنشنید
دگر باره نوازشها نمودش
به نیکو و ستایش بر فزودش
ز یکدیگار جدا گشتند خرم
میان دل شکسته لشکر غم

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Saturday 16 August 2014, 13:42
ارسال: #53
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
[/font][font=tahoma]
رفتن رامین به گوراب و دور افتادن از ویس

چو خواهد بود روز برف و باران
پدید آید نشان از بابدادان
هوا از ابر بستن تیره گردد
ز باد تند گیتى خیره گردد
چو فُرقت خواهد افگندن زامانه
پدید آرد ز پیش او را بهانه
کرا خواهد گرفتن تن به فرجام
ز پیش تب شکستن گیرد اندام
چو رامین سیر گشت از رنج دیدن
شب و روز از پى جانان دویدن
به دامى او فتادن هر زمانى
شنیدن سرزنش از هر زبانى
به شاهنشاه پیغامى فرستاد
که خواهم شد به بوم ماه آباد
تنم را دردمندى مى گدازد
بود کم آن هوا بهتر بسازد
همى خواهم ز شاهنشاه موبد
که من باشم در آن کشور سپهبد
مگر یابم نشان تندر ستى
رها گردد تنم از رنج و سستى
به دشت و کوه بر من چند گاهى
بجویم خوشترین نخچیر گاهى
گهى گیرم بیوزان غرم و آهو
گهى گیرم به بازان کبغ و تیهو
گوزن کوهى از کوه اندر آرم
به هامون یوز را بروى گمارم
تذروان را به بازان ازمایم
سگان را نیز بر غرمان گشایم
هر آن گاهى که فرماید شهنشاه
به چشم و سر دوان آیم به درگاه
خوش آمد شاه را پیغام رامین
بداد از پادشاهى کام رامین
رى و گرگان و کوهستان بدو داد
به شاهى مهر و منشورش فرستاد
چو رامین خیمه بیرون زد به شاهى
ز ناگه مرد بى ره گشت راهى
به پیش ویس شد کاو را ببیند
چو او را دیده باشد بر نشیند
چو پیش ویس شد بر تخت بنشست
بر افشاند آن بت خندان برو دست
بگفت از جاى شاهنشاه بر خیر
چو که باشى ز جاى مه بپرهیز
ترا بر جاى شاهنشاه نشستن
چنان باشد که گاه او بجستن
تترا این کار جستن سخت زو دست
مگر این راه بد دیوت نمودست
ز پیش وى دژم بر خاست رامین
کننده زیر لب بر بخت نفرین
همى گفت اى دل نادان و ناراست
نگه کن تا نهیبت از کجا خاست
ز مهر ویس چندان رنج دیدى
کنون بنگر که از وى چه شنیدى
مبادا کس که از زن مهر جوید
که از شوره بیابان گل نروید
بود مهر زنان همچون دم خر
نگردد آن ز پیموند فزونتر
بپیمودم دم خر چند گاهى
گرفتم بر هواى دیو راهى
سپاس از ایزد دادار دارم
که اکنون چشم و دل بیدار دارم
هنر را باز دانستم ز آهو
همیدون زشت را از نغز و نیکو
چرا بیهوده گم کردم جوانى
چرا بر باد دادم زندگانى
دریغا آن گذشته روزگارم
دریغا آن دل امیدوارم
به دست خود گلوى خود بریدن
به از بیغارهء ناکس شنیدن
سرایى کاو ز فال شوم بنمود
بهل تا هر چه ویران تر شود زود
جدایى را پدید آمد بهانه
غمانم را پدید آمد کرانه
چنین بیغاره از بهر بریدن
به صد گوهر ببایستم خریدن
به هنگام آمد این بیغارهء سرد
که بارى زو دلم را سرد تر کرد
چو من زو دل همى خواهم بریدن
چرا نالم ز بیغاره شنیدن
کنون کم داد دولت رایگانى
گریز اى دل ز سختى تا توانى
گریز اى دل ز آسیب زمانه
گریز اى دل ز ننگ جاودانه
دلا بگریز تا خونم نریزى
گر اکنون نه گریزى کى گریزى
درین اندیشه مانده رام را دل
چو ریشه بود آگنده به پلپل
سمنبر ویس چون او را دژم دید
دل خود را پر از پیکان غم دید
پشیمان شد بر آن بیهوده گفتار
کز آن گفتار شد رامین دل آزار
ز گنج شاهوار آورد بیرون
به زر کرده صد و سى تخت مدهون
دریشان جامهاى بستى رنگین
همه منسوج روم و ششتر و چین
به پیکر هر یکى همچون بهارى
برو کرده دگر گونه نگارى
به خوبى هر یکى چون بخت رامین
فرستاد آن همه زى تخت رامین
پس او را جامها پوشید شهوار
قباى لاکه گون و لعل دستار
به نقش لعل در وى بافته زر
چو روى بیدل و رخسار دلبر
پس آنگه دست یکدیگر گرفتند
به تنها هر دوان در باغ رفتند
زمانى خرمى کردند و بازى
بپیچیده به هم هر دو نیازى
ز رنگ روى ایشان باغ رنگین
ز بوى زلف ایشان باد مشکین
گه از پیوند و بازى هر دو خندان
گه از درد جدایى هر دو گریان
سمنبر ویس کرده دیده خونبار
رخان هم رنگ خون آلوده دینار
عقیق دو لبس پیروز گشته
جهان بر حال او دلسوز گشته
یکى چشم و هزار ابر گهربار
یکى جان و هزاران گونه تیمار
به مشک آلوده فندق گل شخوده
ز خون آلوده نرگس دُر نموده
همى گفت اى گرامى بى وفا یار
چرا روزم کنى همچون شب تار
نه این گفتى مرا روز نخستین
نه این بستى تو با من عهد پیشین
هنوز از مهر ما خود چند رفتست
که دلت از مهر ما سیرى گرفتست
همان ویسم همان خورشید پیکر
همان سرو سهى و یاسمین بر
بجز مهر و وفا از من چه دیدى
که یکباره دل از مهرم بریدى
اگر مهر نُوت گشتست پیدا
کهن مهر مرا مفگن به دریا
مکن رامین جفاى هجر با من
مکن رامین مرا با کام دشمن
مکن رامین که باز ایى پشیمان
گسسته دوستى بشکسته پیمان
چو روى خویش از پیشم بتابى
به جان دیدار من جویى نیابى
به دل با درد هجرانم نتابى
چو باز آیی مرا دشوار یابى
کنون گرگى و آنگه میش باشى
وزین عُجب و منى درویش باشى
چو زیر چنگ پیش من بنالى
دو رخ بر خاک پاى من بمالى
ز من بینى همین غم کز تو دیدى
چشى از من همین کز تو چشیدى
همین گُشى کنم با تو همین ناز
به نیک و بد مکافاتت کنم باز
جوابش داد رامین سخن دان
که از راز من آگاهست یزدان
همى دانى که از تو نا شکیبم
و لیک از دشمنانت با نهیبم
جهان از بهر تو شد دشمن من
ز من بیزار شد پیراهم من
پلنگ من شدست آهو به صحرا
نهنگ من شدست ماهى به دریا
نتابد مهر بر من جز به خوارى
نبارد ابر بر من جز به زارى
ز بس بیغاره کز مردم شنیدم
قیامت را درین گیتى بدیدم
همى ترسم ز دلخواهان و یاران
چنان کز دشمنان و کینه داران
ز دست هر که گیرم شربتى آب
همى ترسم که آن زهرى بود ناب
به خواب اندر همه شمشیر بینم
پلنگ و اژدها و شیر بینم
همى ترسم که شاهنشاه پنهان
به یک نیرنگ بستاند ز من جان
هر آن گاهى که خود جانم نباشد
به گیتى چون تو جانانم نباشد
هر آن گاهى که بستانند جانم
ز کار خویش و کار تو بمانم
چه خوشتر زانکه باشد در تنم جان
و با چان در بر من چون تو جانان
پس آن بهتر که جان بر جاى دارم
به جان مهر ترا بر پاى دارى
به گیتى نیز شب آبستن آید
نداند کس که فردا زو چه زاید
چه باشد گر بود سالى جدایى
وزان پس جاودانه آشنایى
جهان را چند گونه رنگ و بندست
که ناند باز کاو را بند چندست
چه ذ٣نى کز پس تیره جدایى
چه مایه بود خواهد روشنایى
اگر چه دردمند روزگارم
به درمانش همى امید دارم
اگر چه مستمند سال و ماهم
امید از روز پیروزى نکاهم
خداى ما که با عدلست و دادستن
همه کس را چنین آمید دادستن
که روز رنج و سختى در گذاریم
پس اورا ناز و شادى درپس آریم
مرا تا جن بود اومید باشد
که روزى جفت من خورشید باشد
توى خورشید و تا رویت نباشد
جهانم جز چنان مویت نباشد
پس سختى بدیدم از زمانه
مر آن را پاک مهر تو بهانه
چنان دانم که این سختى پسینست
دلم زین پس به شادى بر یقینست
گشاده آنگاهى گردد همه کار
که سختى بیش آرد بند و مسمار
گشاید باد چشم نوبهاران
چو بندد برف راه کوهساران
سمنبر ویس گفت آرى چنینست
و لیکن بخت من با من به کینست
نپندارم که چون یارم رباید
دگر ره روى او یا من نماید
ازان ترسم که تو روزى به گوراب
ببینى دخترى چون دُر خوشاب
به بالا سرو و سروش یاسمن بر
به جهره ماه و ماهش مشک پرور
پس آزرم وفاى من ندارى
دل بى مهر خویش او را سفارى
نگر تا نگذرى هر گز به گوراب
که آنجا دل همى گردد چو دولاب
ز بس خوبان و مهرویان که بینى
ندانى زان کدامین بر گزینى
چو روى خویش مردم را نمایند
بهروى و موى زیبا دل ربایند
چنان چون باد هنگام بهاران
رباید برگ گل از شاخساران
بگیرندت به زلف و چشم جادو
چو گیرد شیر گور و یوز آهو
اگر دارى هزاران دل چو سندان
بمانى بى دل از دیدار ایشان
و گر تو پیشهدارى دیو بستن
ندانى خود ازیشان باز رستن
جهان افروز رامین گفت افر ماه
بیاید گرد من گردد یکى ماه
سهیلش یاره باشد تاج خورشید
سماکش عقد باشد طوق ناهید
همه گفتار او باشد به فرهنگ
همه کردار او باشد به نیرنگ
لبانش نوش باشد بوسه دارو
رخانش فتنه باشد چشم جادو
دهد دیدنش پیران را جوانى
لبانش مردگان را زندگانى
به جان تو که مهر تو نکاهم
به جاى مهر تو مهرى نخواهم
ز بهر تو مرا دایه فزونتر
ز ماهى با چنان اورنگ و زیور
پس آنگه یکدگر را بوسه دادند
هزاران بار رخ بر رخ نهادند
دو چشم خویش خونین رود کردند
چو یکدگر همى پدرود کردند
چو آه حسرت از دل بر کشیدند
به گردون بر همى آذر کشیدند
چو سیل فرقت از دیده براندند
به دست اندر همى گوهر فشاندند
هوا دوزخ شد از بس آه ایشان
زمین از اشکشان دریاى عمان
دو بیدل هر دو چون شیدا بماندند
میان دوزخ و دریا بماندند
چو رامین بر نشست و رخت بر داشت
ز روى صبر ویسه پرده بر داشت
قصا از قامت ویسه کمان ساخت
که رامین را چو تیر از وى بینداخت
شده رامین چو تیرى دور پر تاب
کمان بر جاى و تیر آلوده خوناب
همى نالید ویسه در جدایى
شکیب از من جدا شد تا تو آیى
قصاى بد ترا در ره فگنده
هواى دل مرا در چه فگنده
نگارا تا تو باشى مانده در راه
هوا جوى تو باشد مانده در چاه
چه بختست این که گم بادا چنین بخت
گهم بر خاک دارد گاه بر تخت
به چندان غم بیاگند این دل تنگ
که در دشتى نگنجد شصت فرسنگ
چو دریا کرد چشمم را ز بس نم
چو دوزخ کرد جانم را ز بس غم
سزد گر خواب در چشمم نیاید
سزد گر صبر در جانم نپاید
به دریا در که یارد بود مادام
به دوزخ در که آرد کرد آرام
چه بدتر زان گر از دشمن کنم یاد
که فویم دشمن من همچو من باد
چو از در گه به راه افتاده رامین
به پروین شد خروش ناى رویین
چو ابر تیره شد گرد سواران
که او را اشک رامین بود باران
اگر چه بود آزرده ز دلبر
کجا داغ جفا بودش به دل بر
همى پیچید بر درد جدایى
نشسته بر رخان گرد جدایى
نباشد هیچ عاشق را صبورى
نخاصه روز هجر و گاه دورى
چو باشد در جدایى دل شکیبا
مرو را نیست نام عشق زیبا

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Saturday 16 August 2014, 13:51 (آخرین ویرایش در این ارسال: Saturday 16 August 2014 13:52 ، توسط tttaji.)
ارسال: #54
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
رفتن رامین به گوراب و دیدن گل و عاشق شدن بر وى

اگر چه یافت رامین مرزبانى
به درگاه برادر پهلوانى
دلش بى ویس با فرمان و شاهى
به سختى بود چود بى آب ماهى
بگشت او گرد مرز پادشایى
گرفته راى فرمانش روایى
به هر شهرى و هر جایى گذر کرد
بدان را از جهان زیر و زبر کرد
چنان بى بیم و ایمن کرد گرگان
که میشان را شبان بودند گرگارن
عقاب و باز بُد در حد سارى
رفیق و جفت کبگ کوهسارى
ز بس بى خوردن و خوشى در آمل
تو گفتى بودش آب رودها مل
ز داد او همه مردم به کامش
نشسته روز و شب با عیش و رامش
ز بیم تیغ او در مرز گوراب
همى با شیر بیشه خورد گور آب
نشسته با سپاهى در سپاهان
که بود از مرزها بهتر سپاهان
ز گرگان تا رى و اهواز و بغداد
بگسترده بساط رامش و داد
جهان چون خفته آسوده ز سختى
همه کس شادمان از نیکبختى
زمانه از نیاز آزاد گشته
ولایت چون نهشت آباد گشته
حسودان از جهان دل بر گرفته
درختان از سعادت بر گرفته
گرفته روز و شب دست سران جام
به چنگ آورده دولت را سرانجام
چو رامین گرد مرز خویش بر گشت
چنان مآمد که بر گوراب بگذشت
سر افرازان چو شاپور و رفیدا
در آن کشور به نام نیک پیدا
یکایک ساختندش میهمانى
ستوده بزمهاى خسروانى
سحر گاهانهمه به شکار رفتند
به گاه نیم روزان مى گرفتند
گهى در صید گه با تیر و خنجر
گهى در بزمگه با رود و ساغر
گهى شیران گرفتند از نیستان
کهى جام نبید اندر گلستان
بدین خوبى که گفتم روزگارى
بسر بردند در عیش و شکارى
دل رامین به هشیارى و مستى
چو ناز آگنده بود از درد و سستى
گر او تیرى به نخچیرى فگندى
هواى دل برو تیرى فگندى
به شب کز دوستان تنها بماندى
ز خون دیدگان دریا براندى
بدین سان بود حالش تا یکى روز
به ره بر دید خورشید دل افروز
نگارى نوبهارى غمگسارى
ستمگارى به دل بردن سوارى
به خوبى پادشایى دل ربایى
به بوسه جان فزایى دلگشایى
به دو رخ بوستانى گلستانى
میان گلستان شکر ستانى
دو زلفش خوانده نقش هر گسونى
گرفته تاب هر جیمى و نونى
لبش گشثه شفاى هر گزندى
ببرده آب هر شهدى و قندى
دهان تنگ چون میمى عقیقین
درو دندان بسان وین سیمین
به چشم آورده تیر افگن ز ابخاز
به زلف آورده جراره ز اهواز
رخانش تخت دیباهاى ششتر
لبانش تنگ شکرهاى عسکر
یکى چون گل که بر وى مشک بیزد
یکى چون در که در وى باده ریزد
زره را در میان پروین فگنده
کمان را توزهء مشکین فگنده
یکى بر سنبلش گشته زره گر
یکى بر نرگسش گشته کمان ور
رهى گشته دلش را سنگ و فولاد
چنان چون قداو را سرو و شمشاد
رخش را نام شد گلنار بربر
دو زلفش را لقب زنجیر دلبر
یکى را چشمهء نوش آب داده
یکى را دست فتنه تاب داده
ز برف و شیر و خون و مى راخانى
ز قند و نوش و شهد و در دهانى
یکى را بر کران مشکین جراره
یکى را بر میان رخشان ستاره
نهفته در قصب اندام چون سیم
چو اندر آب روشن ماهى شیم
به سر بر افسرى از مشک و عنبر
فرازش افسرى از زر و گوهر
فرو هشته ز سر تا پاى گیسوى
به بوى مشک و رنگ جان جادوى
چنان آویخته شب از شباهنگ
و یا از مشک بر مه بسته اورنگ
بنا گوشش چو دیباى پر از گل
طرازى کرده بر دیبا ز سنبل
برین سان تن گدازى دل نوازى
خوش آوازى سرافرازى بنازى
چو باغى از مه و پروین بهارش
بهارى از گل و سوسن نگارش
نگارى بود بنگاریده دادار
بت ارایش نگاریده دگر بار
تنش دیبا و در پوشیده دیبا
رخش زیبا و بنگاریده زیبا
ز پس زیور جو گنجى پر ز زیور
ز بس گوهر چو کانى پر ز گوهر
همى باریدش از مر غول عنبر
چنان کز نقش جامه در و گوهر
به یک فرسنگ او را روشنایى
همى شد با نسیم آشنایى
مهش از تاج و مهر از روى تابان
سهیل از گردن و پروین ز دندان
ز خوشى همچو شاهى و جوانى
ز شیرینى چو کام و زندگانى
ز خوبى همچو باغ نوبهارى
ز گُشى چون گوزن مرغزارى
ز خوبان گرد او هشتاد دلبر
بتان چین و روم و هند و بربر
همه گردش چو گرد سرو نسرین
همه پیشش چو پیش ماه پروین
چو رامین دید آن سرو روان را
بت با جان و ماه با روان را
تو گفتى دید خورشید جهان تاب
که از دیدار او چشمش گرفت آب
دو پایش سست شد خیره فرومند
ز سستى تیرها از دست بفشاند
نبودش دیده را دیدار باور
که بت بیند همى یا ماه یا خور
بهشتست این که دیدم یا بهارست
بهشتى حور یا چینى نگارست
به باغ دلبرى آزاده سروست
به دشت خرمى نازان تذروست
بتان چون لشکرند او شاه ایشان
ویا چون اخترند او ماه ایشان
درین آندیشه بود آزاده رامین
که آمد نزد او آن سرو سیمین
تو گفتى بود دیرین دوستدارش
فراز آمد گرفت اندر کنارش
بدو گفت اى جهان را نامور شاه
ز تو چون ماه روشن کشور ماه
شب آمد تو به نزد ما فرود آى
غمین گشتى یکى ساعت بیاساى
ز ما بپذیر یک شب میهمانى
که داریمت به ناز و شادمانى
مى گلگونت ارم روشن و خوش
که دارد بوى مشک و رنگ آتش
ز بیشه شنبلید آرمت خود روى
بنفشه آرمت همچون تو خوش بوى
ز بیشه مرغ و دُراخ بهارى
ز کوه آرمت کبگ کوهسارى
ز باغ آرم گل و آزاده سوسن
کنم مجلس چو دیباى ملون
گرامى دارمت چون جان شیرین
که خود میهمان داریم چونین
جهان افروز رامین گفت اى ماه
مرا از نام و از گوهر کن آگاه
به گوراب از کدامین تخم زادى
تن سیمین بدارى یا ندادى
چه نامى وز کدامین جایگاهى
مرا خواهى به جفتى یا نخواهى
اگر با تو کسى پیوند جوید
ازو مادرت کاوین چند جوید
لب شیرین تو پر شهد و قندست
نگویى تا ازان قندى به چندست
اگر قند ترا باشد بها جان
به چان تو که باشد سخت ارزان
جوابش داد خورشید سخن گوى
سروش دلکش آن حور پرى روى
نه آنم من که پوشیدست نامم
کسى را گفت باید من کدامم
که مهر از هیچ کس پنهان نماند
همه کس مهر تابان را بداند
مرا مامک گهر بابا رفیدا
درین کشور به نام نیک پیدا
مرا فرخ برادر مرزبانست
که آذربایگان را پهلوانست
مرا مادر به زیر گل بزادست
گل خوشبوى نام من نهادست
ستوده گوهرم از مام و از باب
که این از همدانست آن ز گوراب
منم گل برگ گل بوى گل اندام
گلم چهره گلم گونه گلم نام
به من شد هر که در گوراب حستو
که من هستم کنون گوراب بانو
مرا هست این نکویى مادر آورد
مرا داید به مهر و ناز پرورد
مرا گردن بلورین سینه سیمین
به نر مى قاقم و بر بوى نسرین
چه پرسى از من و از خاندانم
که من نام و نژادت نیک دانم
تو رامین شهنشه را برادر
که مهر ویس با جانت برابر
تو بشکیبى ز دیدارش به گوراب
اگر هر گز شکیبد ماهى از آب
جدا مانى تو زان شمشاد آزاد
اگر دجله جدا ماند ز بغداد
شود شسته ز جانت این تباگى
گر از زنگى شود شسته سیاهى
دلت بستست بر وى دایهء پیر
به افسون ساخته مسمار و زنجیر
تو نتوانى که از وى باز گردى
و با یار دگر آنباز گردى
چو زو نشکیبى او را باش تنها
تو زو رسوا و او نیز از تو رسوا
شهنشه از تو ننگ آلود گشته
خدا از هر دو ناخشنود گشته
چو بشنید این سخن آزاده رامین
به دل مر بیدلى را کرد نفرین
کجا از بیدلى گشت او علامت
شنید از هر که در گیتى ملامت
دگر باره به نرمى گفت با ماه
سخنهایى که برد او را دل از راه
بدو گفت اى نگار سرو بالا
بت خورشید چهر ماه سیما
مکن مرد بلا دیده ملامت
ز یزدان خواه تا یابد سلامت
همه کار خداى از خلق رازست
قصا را دست بر مردم درازست
مرا بر سر مزن کم کار زشتست
قصا بر من مگر چونین نبشتست
مکن یاد گذشته کار گیهان
که کار رفته را در یافت نتوان
اگر فرمان برى ماه دو هفته
نباشى یاد گیر از کار رفته
ز دى نندیشى و امروز بینى
مرا از هر که بینى بر گژینى
به نیکى مر مرا انباز گردى
به انباى مرا دمساز گردى
تو باشى آفتاب اندر حصارم
رخت باشد بهار اندر کنارم
اگر من یابم از تو کامگارى
بیابى تو ز من کامى که دارى
ترا نگزیرد از بخشنده شاهى
مرا نگزیرد از رخشنده ماهى
تو باش اکنون به کام دل مرا ماه
که من باشم به کام دل ترا شاه
ترا بخشم ز گیتى هر چه دارم
و گر جانم بخوانى پیشت آرم
سراین را نباشد جز تو بانو
روانم را نباشد جز تو دارو
هر آن گاهى که یابم از تو پیوند
خورم بر راستى پیش تو سوگند
که تا باشد به گیتى کوه و صحرا
رود جیحون و دجله سوى دریا
ز چشمه آب خیزد زاب ماهى
نماید خور فروغ و شب سیاهى
بتابد مهر و ماه آسمانى
ببالد زاد سرو بوستانى
جهد باد صبا بر کوهساران
چرد گور ژیان در مرغزاران
تو با من باشى و من با تو جاوید
به مهر یکدگر داریم اومید
نگیرم جز تو یارى را در آغوش
کنم آن را که دیدستم فراموش
نبود از ویس نیکوتر مرا یار
به دو گیتى شدم زو نیز بیزار
جوابش داد خورشید گل اندام
منه راما مرا از جادوى دام
نه آنم من که در دام تو آیم
چنین بى رنج در کام تو آیم
مرا از تو نیاید پادشایى
نه خودکامى و نه فرمان روایى
نه میدانى پر از آشوب لشکر
نه ایوانى پر از دینار و گوهر
مرا کامیست از تو گر بیابم
سر از فرمان و رایت بر نتابم
تو باشى پیش من شاه جهاندار
چو من باشم به پیش تو پرستار
اگر مهرم بپروردن توانى
وفاى من بسر بردن توانى
نیابى در جهان چون من یکى یار
وفا ورز و وفا جوى و وفادار
نباید مر ترا مرز خراسان
هم ایدر باش دل شاد و تن آسان
مشو دیگر به نزد ویس جادو
زن موبد کجا باشدت بانو
مکن زو یاد گرچه مهربانست
کجا چیز کسان زان کسانست
بکن پیمان که نه مهرش پرستى
نه پیغامش دهى نه کس فرستى
اگر با من کنى زین گونه پیمان
تن ما را سر باشد یکى جان
چو بشنید این سحن رامین از آن ماه
زبان خود ز پاسخ کرد کوتاه
پذیره کرد از گل این بهانه
گرفتش دست و بردش سوى خانه
چو رامین شد در ایوان رفیدا
گرفته دست ماه سرو بالا
گهى صد جام در پایش فشاندند
به گاه زر نگارش بر نشاندند
در و دیوار در دیبا گرفتند
زمین در عنبر سارا گرفتند

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Saturday 16 August 2014, 14:11
ارسال: #55
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
[/font][font=tahoma]
عروسى کردن رامین با گل

پس آنگه نامداران را بخواندند
دگر ره در و گوهر بر فشاندند
جهان افروز رامین کرد پیمان
به سو گندى که بود آئین ایشان
که تا جانم بماند در تن من
گل خورشید رخ باشد زن من
نجویم نیز ویس بدگمان را
نه جز وى نیکوان این جهان را
مرا تا من زیم گل یار باشد
دلم از دیگران بیزار باشد
گل گلبوى باشد دل گشایم
زمین کشور بود گوراب جایم
مرا تا گل بود سوسن نبویم
همین تا مه بود اختر نجویم
پس آنگه گل به خویشان کس فرستاد
همه کس را ازین کار آگهى داد
ز گرگان و رى و قم و صفاهان
ز خوزستان و کوهستان و ارّان
ز هر شهرى بیامد شهریارى
ز هر مرزى بیامد مرز دارى
شبستان پر شد از انبوه ماهان
هم ایوان پر شد از انبوه شاهان
سراسر دل به رامش بر گشادند
به شادى ماه را بر شاه دادند
چهل فرسنگ آذینها ببستند
همه جایى به مى خوردن نشستند
ز بس بر دستها پُر مر پیاله
تو گفتى بود یکسر دشت لاله
چو روز آمد به هر دشتى و رودى
به گوش آمد ز هر گونه سرودى
چو شب بودى به هر دشتى و راغى
به هر دستى ز جام مى چراغى
عقیقین بود سنگ کوهساران
چو نوشین بود آب جویباران
ز بس بر راغ دیدند لهد بازى
بیامختند گوران لعب سازى
ز بس بر کوه دیدند شاد خوارى
بدانستند مرغان مى گسارى
ز بس بر روى صحرا مشک و دیبا
همه خرخیز و ششتر گشت صحرا
ز بس در مرغها دستان نوایى
همه مرغان شده چنگى و نایى
ز بس مى ریختن در کوهساران
ز مى سیل آمد اندر جویباران
بخار بوى خوش چون ابر بسته
به مى گرد از همه گیتى بشسته
که و مه پاک مرد و زن یکى ماه
به نخچیر و به رامش گاه و بیگاه
گهى ژوپین زدند و گاه طنبور
گهى مستان بُدند و گاه مخمور
گهى ساغر زدند و گاه چوگان
گهى دستان زدند و گاه پیکان
گهى آهو رمانیدند از کوه
گهى از دل زداییدند اندوه
گهى غرم و گوزن و رنگ کهسار
ز بالا سوى هامون رفت ناچار
گهى آهو و گور از روى صحرا
ز دست یوز و سگ رگته به بالا
جهان بى غم نباشد گاه و بى گاه
در آن کشور نبود اندوه یک ماه
جهانى عاشق و معشوق با هم
نشسته روز و شب بى رنج و بى غم
گشاده دل بهبخشش مهتران را
روایى خاسته را مشگران را
سرایان هر یکى بر نام رامین
سرودى نغز و دستانى بآیین
همى گفتند راما شاد و خرم
بزى تو جاودان دور از همه غم
به هر کامى که دارى کامگارى
به هر نامى که جویى نامدارى
به پیروزى فزوده گشت کامت
به بهروزى ستوده گشت نامت
به نخچیر آمدى با بس شگفتى
چو گل بایسته نخچیرى گرفتى
به نیکى آفتاب آمد شکارت
گل خوبى شکفت اندر کنارت
کنون همواره گل در پیش دارى
همیشه گل پرستى کیش دارى
بهشتى گل نباشد چون گل تو
که گلزار آمد این گل را دل تو
گلى کش بوستان ماه دو هفتست
کدامین گل چو او بر مه شکفتست
به دى ماهان تو گل بر بار دارى
نکوتر آنکه گل بى خار دارى
گلش با گلستان سرو روانست
کجا دانى که چونین گلستانست
گلستانى که با تو گاه و بى گاه
گهى در باغ باشد گاه بر گاه
به شادى باش با وى کاین گلستان
نه تابستان بریزد نه زمستان
گلى کش خار زلف مشک سایست
عجبتر آنکه مشکش دلربایست
گلى کاو را دو کژدم باغبانست
گلى کاو را دو نرگس پاسبانست
گلى کز رنگ او آید جوانى
چنان کز بویش آید زندگانى
گلى کاو را به دل باید که جویى
گلى کاو را به جان باید که بویى
گلى با بوى مشک و رنگ باده
فرسته کشته رصوان آب داده
گلى کاو خاص گشت و هر گلى عام
نهاده فتنه گردش عنبرین دام
گلى عنبر فروشان بر کنارش
گلى شکر فروشان بر گذارش
بماناد این گل اندر دست رامین
و با او مى بر دست رامین
چنین بادا به پیروزى چنین باد
جهان یکسر به کام آن و این باد
چو ماهى خرمى کردند هموار
به چوگان و شراب و رود و اشکار
به پایان شد عروسى نوبهاران
برفتند آن ستوده نامداران
گل و رامین آسایش گرفتند
به شادى بر دز گوراب رفتند
دگر باره فراز آمد بت آراى
نگارید آن سمن بر را سراپاى
از آرایش چنان شد ماه گوراب
که از دیده او دیده گرفت آب
رخش گفتى نگار اندر نگارست
بنا گوشش بهار اندر بهارست
اگر چه بود مویش زنگیانه
چنان چون بود چشمش آهوانه
مشاطه مشکش اندر گیسوان کرد
چو سرمه در دو چشم آهوان کرد
دو زلف و ابروانش را بپیراست
بناگوش و رخانش را بیاراست
گل گل بوى شد چون گل شکفته
چو سروى در زر و گوهر گرفته
چکان از هر دو رخ آب جوانى
روان از دو لب آب زندگانى
نگارین روى او چون قبلهء چین
نگارین دست مثل زلف پر چین
چو رامین روى یار دلستان دید
رُخش را چون شکفته گلستان دید
چو ابرى دید زلف مشکبارش
به ابر اندر ستاره گوشوارش
دو زلفش چون ز عنبر حلقه در هم
رخانش چون ز لاله توده بر هم
به گردن برش مروارید چندان
چو بر سوسن چکیده قطر باران
لبس خندان چو یاقوت سخنگوى
دهانش تنگ چون گلاب خوش بوى
اگر پیدا بدى در روز اختر
چنان بودى که بر گردنش گوهر
بدو گفت اى به خوبى ماه گوراب
ببرده ماه رویت ماه را آب
مرا امروز تو درمان جانى
که ویس دلستان را نیک مانى
تو چون ویسى لب از نوش و بر از سیم
تو گویى کرده شد سیبى به دو نیم
گل آشفته شد از گفتار رامین
بدو گفت اى بد اندیش و بد آیین
چنین باشد سخن آزادگان را
ویا قول زبان شهزادگان را
مبادا در جهان چون ویس دیگر
بد آغاز و بد انجام و بد اختر
مبادا در جهان چون دایه جادو
کزو گیرد همه سرمایه جادو
ترا ایشان چنین خود کام کردند
ز خود کامى ترا بد نام کردند
نه تو هرگز خورى از خویشتن بر
نه از تو بر خورد یک یار دیگر
ترا کردست دایه سخت بیهوش
نیارى سوى پند دیگران گوش

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Saturday 16 August 2014, 14:13
ارسال: #56
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
[/font][font=tahoma]
نامه نوشتن رامین به ویس و بیزارى نمودن

چو رامین دید کاو را دل بیازرد
نگر تا پوزش آزار چون کرد
ز پیش گل حریر و کلک بر داشت
حریرش را به آب مُشک بنگاشت
بر آهخت از میان تیغ جفا را
بدو ببرید پیوند وفا را
یکى نامه نوشت آن بى وفا یار
به یارى بس وفا جوى و وفادار
به نامه گفت ویسا نیک دانى
که چند آمد مرا از تو زیانى
خدا و جز خدا از من بیازرد
همه کس در جهانم سرزنش کرد
شنیدم گه نصیحت گه ملامت
شدم از عشق در گیتى علامت
چه بودى گر دو چشمم در جهان دید
یکى کس را که کار من پسندید
تو گفتى مهر من بود اى عجب کین
که مرد و زن برو کردند نفرین
به گیتى هر که نام من شنیدى
به زشتى پوستین بر من دریدى
بدین سان زشت گشتى روى نامم
وزین بدتر به زشتى روى کامم
گهى بر تار کم شمشیر بودى
گهى در رهگذارى شیر بودى
نبودم تا ترا دیدم به دل شاد
نجسى اندر دل مسکین من باد
نهیب من ز هجرانت فزون بود
که با او چشم من دریاى خون بود
بلاى من ز دیدارت بتر بود
که با او نیم حان و بیم سر بود
کدامین روز از تو دور ماندم
که نه جیحون ز دو دیده براندم
کدامین روز دیدار تو دیدم
که نه صد گونه درد دل کشیدم
چه بودى گر بدى بیم سر و جان
نبودى شرم خلق و بیم یزدان
مرا دیدى ز پیش مهربانى
که چون خودکام بودم در جوانى
جو آهو بد به چشمم هر پلنگى
چو ماهى بد به پیشم هر نهنگى
نجوشیدم ز هر بادى چو دریا
تو گفتى خور زمن گردید صفرا
گه تندى زبون من بدى شیر
چنان چون گاه تیزى تیر و شمشیر
چو بازم بر هوا پرواز کردى
مه گردون حذر زان باز کردى
نوند کام من چندان دویدى
کجا اندیشها در وى رسیدى
امید من چو چشم دوربین بود
نشاط من چو رهوارم به زین بود
ز رامش پر ز خوشى بود جانم
ز شادى پر ز گوهر بود کانم
به باغ لهو در شمشاد بودم
به دشت جنگ بر پولاد بودم
همه زر بود سنگ کوهسارم
همه در بود ریگ رودبارم
وزان پس حال من دیدى که چون گشت
همان بختم زبونان را زبون گشت
جوانه سرو قد من دوتا شد
دو هفته ماه من جفت سها شد
هوا پشت مرا چون چنبرى کرد
زمانه گفتى از من دیگرى کرد
چو دست عشق آتش بر دلم ریخت
نشاط از من به صد فرسنگ بگریخت
خرد دیدم ز دل آواره گشته
به دست عشق در بیچاره گشته
کمان ور گشته هر کس در زمانه
ملامت تیر و جان من نشانه
مرا خود بود داغ عشق بر بر
چه بایستم ملامت نیز بر سر
چو من بودم خود از جام هوا مست
چه بایست زدن مر مست را دست
کنون از من درودست باد بسیار
و گر چه گشتم از مهر تو بیزار
ترا آگه کنم اکنون ز کارم
که چون خوبست و خرم روزگارسم
بدان ویسا که تا از تو جدایم
به دل بر هر مرادى پادشایم
به آب صابرى دل را بشستم
به کام خویش جفت نیک جستم
گل خوشبوى را در دل بکشتم
که با گل من همیشه در بهشتم
کنون پیشم همیشه گل به بارست
گهم در دست و گاهم در کنارست
گلم در بسترست و گل به بالین
مرا شایسته چون جان و جهان بین
مرا گل زن بود تا روز جاوید
چو او باشد نخواهم ماه و خورشید
سراى من ز گل چون بوستانست
حصار من ز گل چون گلستانست
سه چندان کز تو دیدم رنج و خوارى
ازو دیدم نشط و کامگارى
همان جانم از تن بر پریدى
اگر با تو چنین روزى بدیدى
چو یاد آید گذشته سالیانم
ببخشایم همى بر خسته جانم
که چندان صبر ناکام چون کرد
ببیمار تو چندان زهر چون خورد
من آنگه از جهان آنگه نبودم
که در سختى همى شادى نمودم
ز راه آگه نبودم همچو گمراه
چو کرم سک ز طعم شهد ناگاه
کنون زان خفتگى بیدار گشتم
وزآن مستى کنون هشیار گشتم
کنون بند بلا بر هم شکستم
وزآن زندان بد روزى بجستن
بخوردم با گل گل بوى سوگند
به گفت فرخ و جان خردمند
به یزدان جهان و ماه و خورشید
به دین و دانش و فرهنگ و امید
که باشم تا زیم با گل وفا جوى
به شادى کرده با او روى در روى
ازین پس مرو با تو ماه با من
همیدون شاه با تو ماه با من
یکى ساعت که باشم جفت این ماه
نشسته شادمان در کشور ماه
به از صد ساله چونان زندگانى
که زندان بود بر جان و جوانى
تو زین پس سال و ماه و روز مشمر
به راه و روز من بسیار منگر
که راه روز هجر من درازست
دلم از تو نیازى بى نیازست
چو پیش آید چنین روز و چنین کار
شکیبایى به از زرّ به خروار
چو این نامه به پایان برد رامین
به عنوان بر نهادش مهر زرّین
عمارى دار خود را داد و فرمود
که نامه نزد جانانش برد زود
عمارى دار چون باد روان شد
به سه هفته به مرو شایگان شد
شهنشه را ازین آگاه کردند
هم از راهش به پیش شاه بردند
شهنشه نامه زو بستد فرو خواند
در آن گفتارها خیره فرو ماند
سبک نامه به ویس دلستان داد
ز کار رام او را مژدگان داد
مرو را گفت چشمت باد روشن
که رامین با گلست اکنون به گلشن
بشد رامین و در گوراب زن کرد
ترا با داغ دل پرتاب زن کرد

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Saturday 16 August 2014, 14:34 (آخرین ویرایش در این ارسال: Saturday 16 August 2014 14:35 ، توسط tttaji.)
ارسال: #57
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
رسیدن پیک رامین به مروشاهجان و آگاه شدن ویس ازآن

چو پیک و نامهء رامین در آمد
طرافى از دل ویسه بر آمد
دلش داد اندر آن ساعت گواهى
که رامین کرد با او بى وفایى
چو موبد نامهء رامین بدو داد
درخش حسرت اندر جانش افتاد
ز سختى خونش اندر تن بجوشید
ولیکن راز از مردم بپوشید
لبش بود از برون چون لاله خندان
شده دل زاندرون چون تفته سندان
چو مینو بود خرم از برونش
چو دوزخ بود تفتیده درونش
به خنده مى نهفت از دلش تنگى
به رهوارى همى پوشید لنگى
رخش از نامه خواندن شد زریرى
که خود دانست کم مایه دبیرى
بدو گفت از خدا این خواستم من
که روزى گم کند بازار دشمن
مگر شاهم دگر زشتى نگوید
بهانه هر زمان بر من نجوید
بدین شادى به درویشان دهم چیز
بسى گوهر به آتشگه برم نیز
هم او از غم برست اکنون و هم من
بیفتاد از میان بازار دشمن
کنون اندر لهانم هیچ غم نیست
که جانم را ز بیم تو ستم نیست
من اندر کام و ناز و بخت پیروز
نه خوش خوردم نه خوش خفتم یکى روز
کنون دلشاد باشم در جوانى
به آسانى گذارم زندگانى
مرا گر مه بشد ماندست خورشید
همه کس را به خورشیدست امید
مرا از تو شود روشن جهان بین
چه باشد گر نبینم روى رامین
همى گفت این سخن دل با زبان نه
سخن را آشکارا چون نهان نه
چو بیرون رفت شاه او را تب آمد
ز تاب مهر جانش بر لب آمد
دلش در بر تپان شد چون کبوتر
که در چنگال شاهین باشدش سر
چکان گشته ز اندامش خوى سرد
چو شبنم کاو نشیند بر گل زرد
سهى سروش چو بید از باد لرزان
ز نرگس بر سمن یاقوت ریزان
به زرین یاره سیمین سینه کوبان
به مشکین زلف خاک خانه روبان
همى غلتید در خاک و همى گفت
چه تیرست این که آمد چشم من سفت
چه بختست این که روزم را سیه کرد
چه روزست این که جانم را تبه کرد
بیا اى دایه این غم بین که ناگاه
بیامد مثل طوفان از کمینگاه
ز تخت زر مرا در خاک افگند
خسک در راه صبر من پراگند
تو خود دارى خبر یا من بگویم
که از رامین چه رنج آمد به رویم
بشد رامین و در گوراب زن کرد
پس آنگه مژدگان نامه به من کرد
که من گل کشتم و گل پروریدم
ز مرود سوسن و خیرى بریدم
به مرو اندر مرا اکنون چه گویند
سزد ار مرد و زن بر من بمویند
یکى درمان بجو از بهر جانم
که من زین درد جان را چون رهانم
مرا چون این خبر بشنید بایست
گرم مرگ آمدى زین پیش شایست
مرا اکنون نه زر باید نه گوهر
نه جان باید نه مادر نه برادر
مرا کام جهان با رام خوش بود
کنون چون رام رفت از کام چه سود
مرا اورا جان شیرین بود و بى جان
نیابد هیچ شادى تن ز کیهان
روم از هر گناهى تن بشویم
وز ایزد خویشتن را چاره جویم
به درویشان دهم چیزى که دارم
مگر گاه دعا باشند یارم
به لابه خواهم از دادار کیهان
که رامین گردد از کرده پشیمان
به تارى شب به مرو آید ز گوراب
ز باران ترّ بیافسرده برو آب
تنش همچون تن من سست و لرزان
دلش همچون دل من زار و سوزان
گه از سرماى سخت و گه ز تیمار
همى خواهد ز ویس و دایه زنهار
ز ما بیند همین بد مهرى آن روز
که از وى ما همى بینیم امروز
خدایا داد من بستانى از رام
کنى او را چو من بى صبر و آرام
جوابش داد دایه گفت چندین
مبر اندوه کت بردن نه آیین
مخور اندوه و بزادى از دلت زنگ
به خرسندى و خاموشى و فرهنگ
تن آزاده را چندین مرنجان
دل آسوده را چندین مپیچان
مکن بیداد بر جان و جوانى
که جان را مرگ به زین زندگانى
ز بس کاین روى گلگون را زنى تو
ز بس کاین موى مشکین را کنى تو
رجى نیکوتر از باغ بهشتى
چو روى اهرمن کردى به زشتى
جهان چندان که دارى بیش باید
ولیک از بهر جان خویش باید
هر آن گاهى که نبود جان شیرین
چه دایه باد و چه شاه و چه رامین
چو بسپردم من اندر تشنگى جان
مبادا در جهان یک قطره باران
هر آن گاهى که گیتى گشت بى من
مرا چه دوست در گیتى چه دشمن
همه مردان به زن دیدن دلیرند
به مهر اندر چو رامین زود سیرند
گر از تو سیر شد رامین بد مهر
که رویت را همى سجده برد مهر
ز مهر گل همیدون سیر گردد
همین مومین زبان شمشیر گردد
اگر بیند هزاران ماه و اختر
نیاید زان همه نور یکى خور
گل گورابى ار چه ماهرویست
به خوارى پیش تو چون خاک کویست
نکوتر زیر پاى تو ز رویش
چو خوشتر خاک پاى تو ز بویش
چو رامین از تو تنها ماند و مهجور
اگر زن کرد زى من بود معذور
کسى کز بادهءخوش دور باشد
اگر دردى خورد معذور باشد
سمن بر ویس گفت اى دایه دانى
که گم کردم به صبر اندر جوانى
زنان را شوهرست و یار برسر
مرا اکنون نه یارست و نه شوهر
اگر شویست بر من بدگمانست
وگر یارست با من بد نهانست
ببردم خویشتن را آب و سایه
چو گم کردم ز بهر سود مایه
بیفگندم درم از بهر دینار
کنون بى هردوان ماندم به تیمار
مده دایه به خرسندى مرا پند
که بر آتش نخسپد هیچ خرسند
مرا بالین و بستر آتشین است
بر آتش دیو عشقم همنشین است
بر آتش صبر کردن چون توانم
اگر سنگین و رویینست جانم
مرا زین بیش خرسندى مفرماى
به من بر باد بیهوده مپیماى
مرا درمان نداند هیچ دانا
مرا چاره نداند هیچ کانا
مرا صد تیر زهر آلوده تا پر
نشاند این پیگ واین نامه به دل بر
چه گویى دایه زین پیگ روان گیر
که نه گه بر دلم زد ناوک تیر
ز رام آورد مشک آلود نامه
برد از ویس خون آلود جامه
بگریم زار برنالان دل خویش
ببارم خون دیده بر دل ریش
الا اى عاشقان مهرپرور
منم بر عاشقان امروز مهتر
شما را من ز روى مهربانى
نصیحت کرد خواهم رایگانى
نصیحت دوستان از من پذیرید
دهم پند شما گر پند گیرید
مرا بینیدحال من نیوشید
دگر در عشق ورزیدن مکوشید
مرا بینید و خود هشیار باشید
ز مهر ناکسان بیزار باشید
نهال عاشقاى در دل مکارید
و گر کارید جان او را سپارید
اگر چونانکه حال من ندانید
به خون بر رخ نوشتستم بخوانید
مرا عشق آتشى در دل برافروخت
که هر چه بیش کشتم بیشتر سوخت
جهان کردم ز آب دیده پر گل
نمود از آب چشمم آتش دل
چه چشمست این که خوابش نگیرد
چه آبست این کزو آتش نمیرد
مرا پروردن باشه بدى آز
بپروردم یکى باشه به صد ناز
به روزش داشتم بر دست سیمین
شبش هرگز نبستم جز به بالین
چو پر مادر آوردش بیفگند
دگر پرها بر آورد و پر آگند
بدانست او ز دست من پریدن
به خود کامى سوى کبگان دویدن
گمان بردم که او گیرد شکارى
مرا باشد همیشه غمگسارى
یکى ناگه ز دست من رها شد
به ابر اندر ز چشم من جدا شد
کنون خسته شدم از بس که پویم
نشان باشهء گم کرده جویم
دریغا رفته رنج و روزگارم
دریغا این دل امیدوارم
دریغا رنج بسیارا که بردم
که خود روزى ز رنجم بر نخوردم
بگردم در جهان چون کاروانى
که تا یابم ز گمگشته نشانى
مرا هم دل بشد هم دوست از بر
نباشم بى دل و بى دوست ایدر
کنم بر کوهساران سنگ بالین
ز جور آن دل چون کوه سنگین
دل از من رفت اگر یابم نشانش
دهم این خسته جان را مژدگانش
مرا تا جان چنین پر دود باشد
دلم از بخت چون خشنود باشد
منم کم دوست ناخشنود گشتست
منم کم بخت خشم آلود گشتست
مرا بى کارد اى دایه تو کشتى
که تخم عشق در جانم بکشتى
درین راهم تو بودى کور رهبر
چو در چاهم فگندى تو بر آور
مرا چون از تو آمد درد شاید
که درمانم کنون هم از تو آید
بسیچ راه کن بر خیز و منشین
ببر پیغام من یک یک به رامین
بگو اى بدگمان بى وفا زه
تو کردى بر کمان ناکسى زه
تو چشم راستى را کور کردى
تو بخت مردى را شور کردى
تو از گوهر چو گزدم جان گزایى
به سنگ ار بگذرى گوهر نمایى
تو مارى از تو ناید جز گزیدن
تو گرگى از تو ناید جز دریدن
ز طبع تو همین آید که کردى
که با زنهاریان زنهار خوردى
اگر چه من ز کارت دل فگارم
بدین آهوت ارزانى ندارم
مکن بد با کسى و بد میندیش
کجا چون بد کنى آید بدت پیش
اگر یکسر بشد مهرم ز یادت
میان مهربانان شرم بادت
بدین زشتى که از پیشم برفتى
فرامش کردى آن خوبى که گفتى
چو برگ لاله بودت خوب گفتار
به زیر لاله در خفته سیه مار
اگر تو یار نو کردى روا باد
ز گیتى آنچه مى خواهى ترا باد
مکن چندین به نومیدى مرا بیم
آ هر کاو زو بیابد بفگند سیم
اگر تو جوى نو کندى به گوراب
نباید بستن از جوى کهن آب
وگر تو خانه کردى در کهستان
کهن خانه مکن در مرو ویران
به باغ ار گل بکشتى فرخت باد
ز مرزش بر مکن آزاده شمشاد
زن نو با دلارام کهن دار
که هر تخمى ترا کامى دهد بار
همى گفت این سخنها ویس بتروى
زهر چشمى روان بر هر رخى جوى
تو گفتى چشم بود ابر نوروز
همى بارید بر راغ دل افروز
دل دایه بر آن بت روى سوزان
همى گفت اى بهار دلفروزان
مرا بر آتش سوزنده منشان
گلاب از دیده بر گلنار مفشان
که اکنون من بگیرم ره به گوراب
بوم در راه چون ره بى خور و خواب
کنم با رام هر چارى که دانم
مگر جان ترا زین غم رهانم

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Saturday 16 August 2014, 14:42 (آخرین ویرایش در این ارسال: Saturday 16 August 2014 14:43 ، توسط tttaji.)
ارسال: #58
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
رفتن دایه به گوراب نزد رامین

بگفت این و به راه اگتاد شبگیر
کمان شد مرو دایه جسته زو تیر
جنان تیرى که بودش راه پرتاب
ز مرو شایگان تا مرز گوراب
چو اندر مرز گوراب آمد از راه
به صحرا پیشش آمد بى وفا شاه
بسان شیر خشم آلود تازان
به گوران و گوزنان و گرازان
سپه در ره شد همچون حصارى
حصارى گشته در وى هر شکارى
ز بس در چرم ایشان آژده تیر
تو گفتى پروّر بودند نخچیر
هوا پر باز بود و دشت پر سگ
شتابان هر دو از پرواز و از تگ
یکى کرده هوا را پر پرنده
دگر کرده زمین را پر درنده
زرنگ خون رنگان کوه پر رنگ
چو سنگى کوه بر آهو شده تنگ
چو دایه دید رامین را به نخچیر
دلش گشت از جفاى رام پر تیر
کجا رامین چو او را دید در راه
نه از راهش بپرسید و نه از ماه
بدو گفت اى پلثد دیو گوهر
بد آموز و بداندیش و بد اختر
مرا بفریفتى صد به نیرنگ
ز من بردى چو مستى هوش و فرهنگ
دگر بار آمدى چون غول ناگاه
که تا سازى مرا در راه گمراه
نبیند نیز باد تو غبارم
نگیرد بیش دست تو مهارم
ترا بر گشت باید هم ازیدر
که هستت آمدن بى سود و بى بر
برو با ویس گو از من چه خواهى
چرا سیرى نیابى زین تباهى
ز کام دل بزه بسیار کردى
ز نام بد بلا بسیار خوردى
کنون گاهست اگر پوزش نمایى
پشیمانى خورى نیکى فزایى
جوانى هردوان بر باد دادیم
دو گیتى بر سر کامى نهادیم
بدین سر هردوان بد نام گشتیم
بدان سر هردوان بد کام گشتیم
اگر تو بر نخواهى گشت از این راه
ازین پس من نباشم با تو همراه
اگر صد سال دیگر مهر کاریم
نگه کن تا به فرجامش چه داریم
پذیرفتیم من از روشن دلان پند
بخوردم پیش یزدان سخت سوگند
به هر چیزى که آن بهتر ز گیهان
به خاک پاک و ماه و مهر تابان
که من با او نجویم نیز پیوند
بجز چونانکه بپسندد خداوند
مرا پیوند با او باشد آنگاه
که آن ماه زمین را من بوم شاه
که داند سال رفته چند باشد
که با او مر مرا پیوند باشد
مثال ما چنان آمد که گوید
خرا تو زى که تا سبزه بروید
همى تا من رسم با آن پرى روى
بسا آبا که ژواهد رفت در جوى
به امید کسى تا کى نشینم
که او را با دگر کس جفت بینم
همانا تیره گشتى روى خورشید
اگر او زیستى سالى به امید
برین امید رفت از من جوانى
همى گویم دریغا زندگانى
دریغا کم جوانى بار بر بست
نماند از وى مرا جز باد در دست
ز خوبى بود چون طاووس رنگین
ز سختى بود چون اروند سنگین
مرا بود او بهار زندگانى
ز خوبى چون نگار بوستانى
به باد عشق ریزان شد بهارم
به دست غم سترده شد نگارم
چو هر سالى بهار آید به گلزار
بهار من نیاید جز یکى بار
شد آن هنگام و آن روز جوانى
ککه من بر باد دادم زندگانى
اگر باشد خزان را طبع نوروز
مرا امروز باشد طبع آن روز
نگر تا نیز بیهوده نگویى
ز پیرى طبع برنایى نجویى
هم اکنون باز گرد و ویس را گوى
زنان را نیست چیزى بهتر از شوى
ترا دادار شویى نیک دادست
که چرخ دولت و خورشید دادست
تو گر نیک اخترى او را نگه دار
جز او هر مرد را کمتر به یاد آر
کجا گر تو چنین بهروز باشى
به بهروزى جهان افروز باشى
شهت سالار باشد من برادر
جهانت بنده باشد بخت چاکر
بدین سر در جهان باشى نکونام
بدان سر جاودان باشى رواکام
پس آنگه خشمناک از دایه بر گشت
به چشم دایه چون زندان شده دشت
نه گرمى دید از گفتار رامین
نه خوبى دید از دیدار رامین
همى شد باز پس کور و پشیمان
گسسته جان پر دردش ز درمان
اگر تیمار دایه بود چندین
که دید آن خوارى از گفتار رامین
نگر تا چند بود آزار آن ماه
که دشمن گشت وى را دوست ناگاه
وفا کشت و جفا آورد بارش
بدى کرد ارچه نیکى کرد یارش
رسول آمد ز دیده اشک ریزان
ز لبها گرد و از دل دود خیزان
پیامى برده شیرین تر ز شکر
جواب آورده بران تر ز خنجر
سیا ابر آمد و بارید باران
نه باران بلکه زهر آلوده پیکان
درخش آمد ز دورى بر دل ویس
سموم آمد ز خوارى بر گل ویس
به شمشیر جفا شد دلش خسته
به زنجیر بلا شد جانش بسته

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Saturday 16 August 2014, 14:44
ارسال: #59
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)

بیمار شدن ویس از فراق رامین
ز درد جان و دل بر بستر افتاد
بریده گشت گفتى سرو آزاد
همه بستر ز جانش پر غم و درد
همه بالین ز رویش پر گل زرد
به بالین نشسته ماهرویان
زنان مهتران و نامجویان
یکى گفتى که چشم بد بخستش
یکى گفتى که افزون گر ببستش
پزشکانى همه فرهنگ خوانده
ز حال درد او عاجز بمانده
یکى گفتى همه رنجش ز سوداست
یکى فگتى همه دردش ز صفراست
ز هر شهر آمده اخترشناسان
حکیمان و گزینان خراسان
یکى گفتى قمر کرد این به میزان
یکى گفتى ز حل کرد این به سرطان
پرى بندان و زراقان نشسته
ز بهر ویس یکسر دل شکسته
یکى گفتى ورا دیده رسیدست
یکى گفتى پرى او را بدیدست
ندانست ایچ کس کاو را چه درداست
چه رنج او را چنین آزرده کردست
به داغ رام سوزان ماه را دل
به درد ماه پیچان شاه را دل
سمن بر ویس گریان بردل خویش
گهى ریزان ز نرگس بر گل خویش
چو شاهنشه ازو تنها بماندى
ز خون دیدگان دریا براندى
سخنهایى چنان دلگیر گفتى
کجا صبر از همه دلها برفتى
چرا اى عاشقان عبرت نگیرید
چرا از من نصیحت نه پذیرید
مرا بینید و دل بر کس مبندید
که پس هر سختیى بر دل پسندید
مرا اى عاشقان از دور بینید
بسوزید ار به نزد من نشینید
مرا زین گونه آرش در دل افتاد
که یارم را دل از سنگست و پولاد
مرا عذرست اگر فریاد خوانم
که من فریاد از آن بیداد خوانم
دل پر ریش خویش او را نمودم
بدو گفتم که رنجت آزمودم
که داند کاو به جاى من چه بد کرد
یکى بد کرد و جانم را به صد کرد
مرا این دوست بى دل کرد و بى کام
که اکنون دشمن من شد به فرجام
چه نیکویى کند مردم به مردم
که من در دوستى با او نکردم
امید و رنج خود بر باد دادم
چو راز دوستى بر وى گشادم
وفا کشتم چرا انده درودم
ثنا گفتم چرا نفرین شنودم
مرا چون بخت من با من به کینست
ز بیگانه چه نالم گر چنینست
بکوشیدم بسى با بخت بد ساز
نبد با آبگینه سنگ را ساز
کنون از بخت و دل بیزار گشتم
به نام هر دو بیزارى نبشتم
چو بدبختان نهادم سر به بالین
ز جانم گشته بستر حسرت آگین
ز بدبختى بجز مرگم نباید
چو من بدبخت را خود مرگ شاید
چو یارم دیگرى بر من گزیند
همان بهتر که جانم مرگ بیند
پس آنگه خواند مشکین را بر خویش
نمود او را همه راز دل ریش
کجا مشکین دبیرش بود دیرین
همیشه رازدار ویس و رامین
مرو را گفت مشکیا تو دیدى
ز رامین بى وفاتر یا شنیدى
اگر مویم به ناخن بر برستى
دل من این گمان بر وى نبستى
ندانستم کز آتش آب خیزد
ز نوش ناب زهر ناب خیزد
مرا دیدى که راه پارسایى
چگونه داشتم در پادشایى
کنون از هردوان بیزار گشتم
به چشم دوست و دوشمن خوار گشتم
نه اندر پادشایى پادشایم
نه اندر پارشایى پارسایم
همى ناکرد باید پادشایى
بزرگى جستى و فرمان روایى
من اندر جستن رامم همه سال
قدا کرده دل و جان سر و مال
گهى از بهر و طلش پوى پویم
گهى از بیم هجرش موى مویم
اگر دارم هزاران جان شیرین
نپردازم یکى از شغل رامین
مرا رامین به نادانى بسى خست
کنون پشت مرا یکباره بشکست
بسى شاخ از درخت من بیفگند
کنون اصلش برید و بیخ بر کند
بر آزارش همى کردم صبورى
کنون صبرم بود آزار دورى
بدین بار او به جان من آن کرد
که با آن خود شکیبایى توان کرد
مرا شمشیر جورش سر بریدست
مرا ژوپین هجرش دل دریدست
صبورى چون کنم بر سر بریدن
خموشى چون کنم بر دل دریدن
چه دانى زین بتر کاو رفت وزن کرد
پس آنگه مژده را نامه به من کرد
که من گل کشتم و گل پروریدم
ز مورد و نرگس و خیرى بریدم
وزان پس دایه را با یک جگر تیر
گسى کرد از میان دشت نخچیر
تو گفتى دایه را هر گز ندیدست
و یا خود زو جفایى صد کشیدست
کنون افتاده ام بر بستر مرگ
به جان من رسیده خنجر مرگ
قلم بر گیر مشکینا به مشک آب
یکى نامه نویس از من به گوراب
تب گرمم ببین و باد سردم
به نامه یاد کن همواره دردم
تو خود دانى سخن در هم سرشتن
به نامه هر چه به باید نبشتن
اگر باز آورى او را به گفتار
شوم تا مرگ در پیشت پرستار
تو دانایى و بر گفتار دانا
بود آسان فریب مرد برنا

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Saturday 16 August 2014, 14:47
ارسال: #60
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)

نامه نوشتن ویس به رامین و دیدار خواستن
چو بشنید این سخن فرزانه مشکین
به فرهنگش جهان را کرد مشکین
یکى نامه نوشت از ویس دژکام
به رامین نکوبخت و نکو نام
حریر نامه بود ابریشم چین
چو مشک از تبت و عنبر ز نسرین
قلم از مصر بود آب گل از جور
دویت از عنبرین عود سمندور
دبیر از شهر بابل جادوى تر
سخن آمیخته شکر به گوهر
حریرش چون بر ویس پرى روى
مدادش همچو زلف ویس خوشبوى
قلم چون قامت ویس از نزارى
ز بس کز رام دید آزار و خوارى
دبیر از جادوى چون دیدگانش
سخن چون در و شکر در دهانش
سر نامه به نام یک خداوند
وزان پس کرده یاد مهر و پیوند
ز سروى سوخته وز بن گسسته
به سروى از چمن شاداب رسته
ز ماهى در محاق مهر پنهان
به ماهى در سپهر کام تابان
ز باغى سر بسر آفت گرفته
به باغى سر بسر خرم شکفته
ز شاخى خشک گشته هامواره
به شاخى بار او و ستاره
ز کانى کنده و بى بر بمانده
به کانى در جهان غوهر فشانده
ز روزى بر هد مغرب رسیده
به یاقوتى به تاجى در نشانده
ز گلزارى سموم هجر دیده
به گلزارى ز خوبى بشکفیده
ز دریایى شده بى در و بى آب
به دریایى پر آب و در خوشاب
ز بختى تیره چون شوریده آبى
به بختى نامور چون آفتابى
ز مهرى تا گه محشر فزایان
به مهرى هر زمان کاهش نمایان
ز عشقى تاب او از حد گذشته
به عشقى گرم بوده سرد گشته
ز جانى در عذاب و رنج و سختى
به جانى در هواى نیک بختى
ز طبعى در هوا بیدار گشته
به طبعى در هوا بیزار گشته
ز چهرى آب جوبى زو رمیده
به چهرى آب خوبى زو دمیده
ز رویى همچو دیباى بر آتش
به رویى همچو دیباى منقش
ز چشمش سال ومه بى خواب و پر آب
به چشمى سال و مه بى آب و پر خواب
ز یارى نیک پر مهر و وفا جوى
به یارى شوخ و بى شرم و جفا جوى
ز ماهى بى کس و بى یار گشته
به شاهى بر جهان سالار گشته
نبشتم نامه در حال چنین زار
که جان از تن تن از جان بود بیزار
منم در آتش هجران گدازان
توى در مجلس شادى نوازان
منم گنج وفا را گشته گنجور
توى دست جفا را گشته دستور
یکى بر تو دهم در نامه سوگند
به حق دوستى و مهر و پیوند
به حق آنکه با هم جفت بودیم
به حق آنکه ما هم گفت بودیم
به حق صحبت ما سالیانى
به حق دوستى و مهربانى
که این نامه ز سر تا بن بخوانى
یکایک حال من جمله بدانى
بدان راما که گیتى گرد گردست
ازو گه تن درستى گاه دردست
گهى رنجست و گاهى شادمانى
گهى مرگست و گاهى زندگانى
به نیک و بد جهان بر ما سرآید
وزان پس خود جهان دیگر آید
ز ما ماند به گیتى در فسانه
در آن گیتى خداى جاودانه
فسان ما همه گیتى بخوانند
یکایک خوب و زشت ما بداند
تو خود دانى که از ما کیدت بد نام
کجا از نام بد جوید همه کام
من آن بودم به پاکى کم دیدى
به خوبى از جهانم بر گزیدى
من از پاکى چو قطر ژاله بودم
به خوبى همچو برگ لاله بودم
ندیده کام جز تو مرد بر من
زمانه نا فشانده گرد بر من
چو گورى بودم اندر مرغزاران
ندیده دام و داس دام دادن
تو بودى دام دار و داس دارم
نهادى داس و دام اندر گذارم
مرا در دام رسوایى فگندى
کنون در چاه تنهایى فگندى
مرا بفریفتى وز ره ببردى
کنون زنهار با جانم بخوردى
بدان سر مر ترا طرار دیدم
بدین سر مر ترا غدار دیدم
همى گویى که خوردى سخن سوگند
که با ویسم نباشد نیز پیوند
نه با من نیز هم سوگند خوردى
که تا جان دارى از من بر نگردى
کدامین راست گیرم زین دو سوگند
کدامین راست گیرم زین دو پیوند
ترا سوگند چون باد بزانست
ترا پیوند چون آب روانست
بزرگست از جهان این هر دو را نام
ولیکن نیست شان بر جاى آرام
تو همچون سندسى گردان به هر رنگ
و یا همچون زرى گردان به هر چنگ
کرا دانى چو من در مهربانى
چو تو با من نمانى با که مانى
نگر تا چند کار بد بکردى
که آب خویش و آب من ببردى
یکى بفریفتى جفت کسان را
به ننگ آلوده دودمان را
دوم سوگندها بدروغ کردى
ابا ژنهاریان زنها خوردى
سوم برگشتى از یار وفادار
بى آب کزوى رسیدت رنج و آزار
چهارم ناسزا گفتى بر آن کس
که او را خود توى اندر جهان بس
من آن ویسم که رویم آفتابست
من آن ویسم که مویم مشک نابست
من آن ویسم که چهرم نوبهارست
من آن ویسم که مهرم پایدارست
من آن ویسم که ماه نیکوانم
من آن ویسم که شاه جادوانم
من آن ویسم که ماهم بر رخانست
من آن ویسم که نوشم در لبانست
من آن ویسم من آن ویسم من آن ویس
که بودى تو سلیمان من چو بلقیس
مرا باشد به از تو در جهان شاه
ترا چون من نباشد بر زمین ماه
هر آن گاهى که دل از من بتابى
چو باز آیى مرا دوشوار یابى
مکن راما که خود گردى پشیمان
نیابى درد را جز ویس در مان
مکن راما که از گل سیر گردى
نیابى ویس را آنگه بمردى
مکن راما که تو امروز مستى
ز مستى عهد من بر هم شکستى
مکن راما که چون هشیار گردى
ز گیتى بى زن وبى یار گردى
بسا روزا که تو پیشم بنالى
دو رخ بر خاک پاى من بمالى
دل از کینه به سوى مهر تابى
مرا جویى به صد دست و نیابى
چو از من سیر گشتى وز لبانم
ز گل هم سیر گردى بى گمانم
رو چون بامن نسازى با که سازى
هوا با من نبازى با که بازى
همى گوید هر آن کاو مهر بازد
کرا ویسه نسازد مرگ سازد
ز بدبختیت بس باد این نشانى
گلى دادت چو بستد گلستانى
ترا بنمود رخشان ماهتابى
ز تو بستد فروزان آفتابى
همى نازى که دارى ارغوانى
ندانى کز تو گم شد بوستانى
همانا کردى آن تلخى فراموش
که بودى از هوا بى صبر و بى هوش
خیالم گر به خواب اندر بدیدى
گمان بردى که بر شاهى رسیدى
چو بودى من به مغزت بر گذشتى
تنت گر مرده بودى زنده گشتى
چنین است آدمى بى رام و بى هوش
کند سختى و شادى را فراموش
دگر گفتى که گم کردم جوانى
همى گویى دریغا زندگانى
مرا گم شد جوانى در هوایت
همیدون زندگانى در وفایت
گمان بردم که شاخ شکرى تو
بکارم تا شکر بار آورى تو
بکشتم پس بپروردم به تیمار
چو بر رستى کبست آوردیم بار
چو یاد آرم از آن رنجى که بردم
وز آن دردى که از مهر تو خوردم
یکى آتش به مغز من در آید
کزو جیحون ز چشم من بر آید
چه مایه سختى و خوارى کشیدم
به فرجام از تو آن دیدم که دیدم
مرا تو چاه کندى دایه زد دست
به جاه افگنده و خود آسوده بنشست
تو هیزم دادى او آتش برافروخت
به کام دشمنان در آتشم سوخت
ندانم کز تو نالم یا ز دایه
که رنجم زین دوان بردست مایه
اگر چه دیدم از تو بى وفایى
نهادى بر دلم داغ جدایى
و گر چه آتشمدر دل فگندى
مرا مانند خر در گل فگندى
و گر چه چشم من خون بار کردى
کنارم رود جیحون بار کردى
دلم ناید به یزدانت سپردن
جفایت پیش یزدان بر شمردن
مبیند ایچ دردت دیدگانم
که باشد درد تو هم بر روانم
کنون ده در بخواهم گفت نامه
به گفتارى که خون بارد ز خامه

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول


پرش به انجمن:



زمان کنونی: Tuesday 16 July 2019, 12:21