خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
سئو سایت :افزایش ترافیک چه اثری در سئو دارد
toniyo shahrahan031 39 2173
از جراحی پلک چه انتظاراتی داشته باشیم
jarahezibai jarahezibai 0 15
با لیفت صورت ( کشیدن صورت ) در سنین بالا چه تغییراتی در صورتتم اتفاق می افتد؟
jarahezibai jarahezibai 0 20
با جراحی پلک کیسه های زیر و بالای چشم را چطور میشود اصلاح کرد؟
jarahezibai jarahezibai 0 19
معرفی انواع سرور مجازی و سرویس های میزبانی وب – بخش اول
webpouyanii webpouyanii 0 18
لیفت صورت ( کشیدن صورت ) چه تاثیری روی صورت میگذارد؟
jarahezibai jarahezibai 0 25
روند جراحی پلک چگونه است؟
jarahezibai jarahezibai 0 22
اگه میتونستی یک کلمه را از این دنیا پاک کنی اون یک کلمه چی بود؟؟!!!!!!
youne30 luna 480 47913
چرا جراحی پلک یکی از شایع ترین عمل های جراحی پلاستیک برای جوان سازی است؟ بخش سه
jarahezibai jarahezibai 0 29
طرز تهیه خورش گل کلم خانگی به روش خاص
mitranada mitranada 0 36
دانلود سریال امپراطریس چونچو – ملكه آهني ( امپراتور آهن ) جومونگ 4
mosy rele mitranada 4 13108
LOVE تــــرکـــــونـــی
asal.jigar luna 261 15909
سیگـــــــــــــار پشـــــــــت سیگـــــــــــــار
غزل luna 98 14248
بزرگ کردن سینه به چه روش هایی ممکن است؟
jarahezibai jarahezibai 0 33
لیفت صورت به چه دلایلی اجتناب ناپذیر میشود؟
jarahezibai jarahezibai 0 30
لیفت صورت (کشیدن صورت) به چه دلایلی اجتناب ناپذیر میشود؟
jarahezibai jarahezibai 0 28
چرا جراحی پلک یکی از شایع ترین عمل های جراحی پلاستیک برای جوان سازی است؟ بخش دوم
jarahezibai jarahezibai 0 26
دانلود کتاب عجایب الاسرار $
admin admin 3 1891
دانلود کتاب الکترونیک هفت پیکر سلیمان
admin admin 81 801
چرا جراحی پلک یکی از شایع ترین عمل های جراحی پلاستیک برای جوان سازی است؟ بخش اول
jarahezibai jarahezibai 0 33
با لیفت صورت چگونه میتوان صورت و گردن پیر شده را اصلاح کرد؟ بخش 1
jarahezibai jarahezibai 0 32
جراحی پلک چیست؟
jarahezibai jarahezibai 0 30
معرفی هتل آبادگران کیش
chemistry21 chemistry21 0 28
تاریخچه جراحی پلک
jarahezibai jarahezibai 0 33
چرا خانم ها تمایل به انجام جراحی سینه دارند؟ (بخش 2)
jarahezibai jarahezibai 0 34
آنچه قبل از تصمیم به جراحی بالا کشیدن ابرو باید بدانید (خطر ها و عوارض احتمالی بالا ک
jarahezibai jarahezibai 0 29
با وارد کردن شماره موبایل آدرس مالکش رو از طریق ماهواره پیدا کنید
geddis justallah 23 49635
گفتگوی آزاد
admin Behnamsam 2589 120262
دلــنوشتــــه (2)
roshanak.m luna 151 25368
پسرا یکی اضافه کنن....دخترا یکی کم کنن!(سری جدید 3)
شقایق luna 264 22901
چرا خانم ها تمایل به انجام جراحی سینه دارند؟ (بخش 1)
jarahezibai jarahezibai 0 37
دلت میخواد نفر بعدیت کی باشه ؟ ( 3 )
sana luna 817 56669
گوشی های موبایل
moooon moooon 0 41
آنچه قبل از تصمیم به جراحی بالا کشیدن ابرو باید بدانید (خطر ها و عوارض احتمالی لیفت ا
jarahezibai jarahezibai 0 41
آنچه پس از جراحی بالا کشیدن ابرو در انتظارتان است قسمت دوم
jarahezibai jarahezibai 0 46
فروش شارژر همراه ، انواع مموری و قاب کریستال موبایل
Aminra farzadmri 1 281
پاور بانک تبلیغاتی چه مزایایی دارد؟
farzadmri farzadmri 0 37
آنچه پس از جراحی بالا کشیدن ابرو در انتظارتان است قسمت 1
jarahezibai jarahezibai 0 33
بهترین هدیه برای دیگران
لوکس گلامور farzadmri 1 396
آنچه پس از جراحی پلک یا جراحی افتادگی پلک در انتظارم است بخش 3
jarahezibai jarahezibai 0 39

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)زمان کنونی: Thursday 22 August 2019, 02:43
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moonlover
آخرین ارسال: tttaji
پاسخ: 113
بازدید: 14052
 
امتیاز دهید:
  • 13 رأی - میانگین امیتازات : 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
Saturday 16 August 2014, 23:12
ارسال: #71
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
تمام شده ده نامه و ستادن ویس آذین را به رامین

نویسنده چو از نامه بپرداخت
به جاى آورد هر چارى که بشناخت
چو مشکین کرد مشکین نوک خامه
به نوک خامه مشکین کرد نامه
گرفت آن نامه را ویسه ز مشکین
بمالیدش بدان دو زلف مشکین
به یک فرسنگ بوى نامهء ویس
همى شد همچو بوى جامهء ویس
پس آنگه خواند آذین را بر خویش
بدو گفت اى به من شایسته چون خویش
اگر بودى تو تا امروز چاکر
ازین پس باشى آزاده برادر
به جاه اندر ترا انباز دارم
به مهر اندر ترا همراز دارم
ترا خواهم فرستاده به رامین
مرا در خورتر از جان و جهان بین
تو فرزندى مرا رامین خداوند
عزیز دل خداوندست و فرزند
مکن در ره درنگ و زود بشتاب
چو باد دى مهى و تیر پرتاب
که من زین پس به راهت چشم دارم
گهى روز و گهى ساعت شمارم
چنان کن کت نبیند دوست و دشمن
به رامین بر پیام و نامهء من
درودش ده ز من بیش از ستاره
بگو اى ناکس زنهار خواره
من از تو بد کنش آن رنج دیدم
که درد مرگ را صد ره چشیدم
فرامش کردى آن سوگند و زنهار
که خوردى بامن و کردى دو صد بار
چه آن سوگند و چه باد گذارى
چه آن زنهار و چه ابر بهارى
تو آن کردى بدین مسکین دل من
که هر گز نه کند دشمن به دشمن
یکایک آنچه کردى پیشت آیاد
به جابى کت نیاید کس به فریاد
تو پندارى که بامن کردى این بد
به جان من که کردى با تن خود
نشانه شد روانست سرزنش را
که بگزید از کنشها این کنش را
کجا این را به نکته بر شمارند
پس از ما بر نگارستان نگارند
چرا از دوستان دل بر گرفتى
چرا از دشمنان دلبر گرفتى
مرا چون اژدها بر جان گزیدى
چو در شهر کسان جانان گزیدى
کجا یابى تو چون من دوستدارى
چو شاهنشاه موبد شهریارى
به خوشى چون خراسان جایگاهى
چو مرو شایگان محکم پناهى
گرامش کردى آن نیکى که دیدى
ز من وز شه به هر کامى رسیدى
ز شاهى بود موبد را یکى نام
ترا بود آن دگر گونه همه کام
چو بر گنجش همه فرمان مرا بود
به گنج اندر همه چیزى ترا بود
تو بر خوردى ز گنج شاهوارش
چنان کز ساز و رخت بى شمارش
ستوران جز گزیده نه نشستى
کمرها جز گرانمایه نبستى
نپوشیدى مگر دیباى صد رنگ
ز چین آورده نیکو تر ز ارژنگ
نخوردى مى جز از یاقوت رخشان
چو مریخ از میان مهر تابان
ز بت رویان ستاره پیشکارت
چو ویسه آفتاب اندر کنارت
چنین حال و چنین مال و چنین جاى
دلاویز و دل افروز و دلاراى
بدل کردى مرا آخر چه بودت
به جاى این زیان چندست سودت
نکردى سود و مایه بر فشاندى
نبردى هیج و بى مایه بماندى
قصا برداشت از پیش تو صد گنج
کنون دانگى همى جوبى به صدرنج
چه نادانى که این مایه ندانى
که از بسیار نیکى بر زیانى
بدل دارى ز هر چیزى یکى چیز
چنان کز زر بدل دارند ارزیز
به جاى سیم ناب و زر خود روى
بدل دادت زمانه آهن و روى
به جاى ناز و مهرت رنج و کینه
به جاى در خوشاب آبگینه
به جاى آب رویت آب جویست
به جاى مشک نابت خاک کویست
عجب دارم اگرتو هوشمندى
چنین بد خویشتن را چون پسندى
گلى کاو با تو بسیارى نپاید
بدین سان دل درو بستن چه باید
گلى به یا گلستانى شکفته
گلش نیکوتر از ماه دو هفته
چو آذین سربسر پیغام بشنید
همان گه باد پایى خنگ بگزید
به بلا و به پهنا کوه پیکر
به رفتار و به پویه باد صرصر
به کوه اندر چو سیلاب رونده
به دشت اندر چو عفریت دونده
به بلا بر شدى همچون پلنگان
به دریا در شدى مثل نهنگان
به پاى او چه کهسار و چه هامون
به چشم او چه دریا و چه جیحون
به پشتش بر سوار آسوده در راه
چنان بودى که مرد خفته برگاه
بیابان را چو نامه در نوشتى
چو پرنده به گردون بر گذشتى
به راه اندر نه خوردش بود و نه خواب
به دو هفته ز مرو آمد به گوراب

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Sunday 17 August 2014, 00:02
ارسال: #72
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
مویه کردن ویس بر جدایى رامین

چو ویس دلبر آذین را گسى کرد
به درد و داغ دل مویه بسى کرد
مر آن مردى که این مویه بخواند
اگر با دل بود بى دل بماند
کجا شد آن خجسته روزگارم
که بودى آفتاب اندر کنارم
مرا کز آفتاب آمد جدایى
چگونه پیشم آید روشنایى
برانم زین دو چشم تیره دو رود
که ماه و آفتابم کرد پدرود
اگر نه آفتاب از من جدا شد
جهان بر چشم من تیره چرا شد
منم بیمار و نالان در شب تار
که در شب بیش باشد درد بیمار
نکردم بد به کس تا نبینم
چرا اکنون ز بد روزى چنینم
ز بخت بد دلم را هر زمانى
تو پندارى در آید کاروانى
بدرّد این دل از بس غم که در اوست
بدرّد نار چون پر گرددش پوست
دلى بسته به چندین گونه بیدار
نه تابد خور درو و نه وزد باد
همیشه در دل من ابر دارد
ازیرا زین دو چشمم سیل بارد
ببندد ابر و آنگه بر گشاید
چرا ابر دلم چندین بپاید
ازیرا شد رخم همرنگ دینار
که گردد کشت زرد از ابر بسیار
بیامختست عشق من دبیرى
بدین پژمرده رخار زریرى
به خون من نویسد گونه گونه
حروف غم به خطهاى نمونه
چه رویست این که رنگش چون زریرست
چه بختست این که عشق اورا دبیرست
مرا عشق آتشى در دل بر افروخت
دلم با هر چه در دل بد همه سوخت
مرا بر دل همیشه رحمت آید
ز بس کز عشق وى را محنت آید
اگر بى دانشى کرد این دل ریش
چنین شد لاجرم از کردهء خویش
بدا کارا که بود این مهربانى
ببرد از من دل و جان و جوانى
گر اورا خود من آوردم به گیهان
جزاى من بسست این داغ هجران
چنین داغى کزو تا جاودانى
بماند بر روان من نشانى
کجایى اى نگار تیر بالا
مرا بین چون کمانى گشته دو تا
تو تیرى من کمانم در جدایى
چو رفتى نیز با زى من نیایى
بپیچم چون به یاد آرم جفایت
چو آن شمشادگون زلف دو تایت
بلرزم چون بیندیشم ز هجران
چو گنجشگى که تر گردد ز باران
دلى دارم به دستت زینهارى
ندید از تو مگر زنهار خوارى
دلت چون داد آزارش فزودن
قرارش بردن و دردش نمودن
نه گیتى را به چشم تو همى دید
ز چشم بد همى بر تو بترسید
نه دیدار تو بودش کام و امید
نه رخسار تو بودش ماه و خورشید
نه بالاى تو بودش سرو و شمشاد
نه زین شمشاد بودى جان او شاد
بنفشه بر دو زلفت کى گزیدى
طبرزد با لبانت کس مزیدى
چرا با جان من چندین ستیزى
چرا بیهوده خون من بریزى
نه من آنم که بودم دلفروزت
رخم ماه شب و خورشید روزت
نه مهرت بود هموراه ندیمم
نه بویت بود همواره نسیمم
نه روى من ز عشقت بود زرین
نه اشک من ز جورت بود خونین
نه رود از هجر تو بر رخ گشادم
نه سنگ از مهر تو بر دل نهادم
نه جز تو نیست در گیتى مرا کس
درین گیتى هواى من توى بس
مرا دیدى ز پیش مهربانى
کنون گر بینیم گویى نه آنى
نه آنم که تو دیدستى نه آنم
در آن گه تیر و اکنون چون کمانم
زدم بر رخ دو دست خویش چندان
که نیلوفر شد آن گلنار خندان
دهم آبش همى زین چشم بى خواب
که نیلوگر نباشد تازه بى آب
بنام تا بنالد زیر بر مل
ببارم تا ببارد ابر برگل
دو چشم من ز سرخى مثل لاله ست
برو بر اشک من مانند ژاله ست
درخت رنج من گشست بى بر
تن امید من ماندست بى سر
مرا دل دشمنست اى واى بر من
چرا چاره همى جویم ز دشمن
چه نادانم که از دل چاره جویم
که خودیکباره دل برد آب رویم
دل من گر نبودى دشمن من
چنین عاصى نبودى در تن من
پر آتش شد دلم چون گشت سر کش
بلى باشد سزاى سر کش آتش
بنال اى دل که ارزانى بدینى
که هم در این جهان دوزخ ببینى
قصا ما را چنین کردست روزى
که من گریم همه ساله تو سوزى
بدین سان زندگانى چون بود خوش
که من باشد در آب و تو در آتش
جهان دریا کنم از دیدگانم
پس آنگه کشتى اندر وى برانم
ز خونین جامه سازم بادبانم
به باد سرد خود کشتى برانم
چو باد از من بود دریا هم از من
نباشد کشتیم را موج دشمن
عدیل ماهیان باشم به دریاب
که خود چون ماهیم همواره در آب
فرستادم به نزد دوست نامه
برو پیچیده خون آلوده جامه
بخواند نامهء من یا نخوانم
بداند زارى من یا نداند
ببخشاید مرا از مهر گوى
کند با من به پاسخ مهر جویى
نباشد عاشقان را زین بتر روز
که چشم نامه اى دارند هر روز
بشد روز وصال و روز خوشى
که من با دوست کردم ناز و گشّى
کنون با او به نامه گشت گفتار
و گر خسپم بود در خواب دیدار
بماندم تا چنین روزى بدیدم
وزان پایه بدین پایه رسیدم
چرا زهر گزاینده نخوردم
چرا روزى به بهروزى نبردم
اگر مرگ من آنگه در رسیدى
مگر چشمم چنین روزى ندیدى
روان را مرگ روز کامرانى
بسى خوشتر ز چونین زندگانى
جهانا خود ترا اینست پیشه
که با بى دل کنى خوارى همیشه
همان ابرى که بارى در دو زارى
ازو بر بیدلانت سنگ بارى
همان بادى که آرد بود گلزار
همى نادر به من بوى تن یار
چه بد کردم که او با من چنینست
مگرباد تو با من هم به کینست
بهار خاک را بینم شکفته
زمین را در گل و دیبا گرفته
بهار من ز من مهجور مانده
چو جان پاک از تن دور مانده
همانا خاک در گیتى ز من به
که او را نو بهاست و مرا نه

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Sunday 17 August 2014, 00:05
ارسال: #73
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)

سیر شدن رامین از گل و یاد کردن عهد ویس
چو رامین چند گه با گل بپیوست
شد از پیوند او هم سیر و هم مست
بهار خرمى شد پژمریده
چو باد دوستى شد آرمیده
کمان مهربانى شد گسسته
چو تیر دوستدارى شد شکسته
طراز جامهء شادى بفرسود
چو آب چشمهء خوشى بیالود
چنان بد رام را پیوند گوراب
که خوش دارد سبو تا نوبود آب
چو مى بد مهر گل رامین چو میخوار
به شادى خورد ازو تا بود هشیار
دل مى خواره را باشد به مى آز
بسى رطل و بسى ساغر خورد باز
به فرجامش ز خوردن دل بگیرد
ز مستى آزش اندر تن بمیرد
نخواهد مى و گر چه نوش باشد
کجا در نوش وى را هوش باشد
دل رامینه لختى سیر گشته
همان دیدار ویسه دیر گشته
به صحرا رفت روزى با سواران
جهان چون نقش چین و نوبهاران
میان کشت لاله دید بالان
میان شاخ بلبل دید نالان
زمین همرنگ دیباى ستبرق
بنفش و سبز و زرد و سرخ و ازرق
ز یارانش یکى حور پرى زاد
بنفشه داشت یک دسته بدو داد
دل رامین به یاد آورد آن روز
که پیمان بست با ویس دل افروز
نشسته ویس بر تخت شهنشاه
ز رویش مهر تابان وز برش ماه
به رامین داد یک دسته بنفشه
بیادم دار گفت این را همیشه
کجا بینى بنفشه تازه هر بار
ازین عهد و ازین سوگند یاد آر
پس آنگه کرد نفرین فراوان
بران کاو بشکند سوگند و پیمان
چنان دلخسته شد آزاده رامین
که تیره شد جهانش بر جهان بین
جهان تیره نبود و چشم او بود
که بر چشم آمد از سوزان دلش دود
ز چشم تیره خود چندان ببارید
که آن سال از هوا باران نبارید
سرشک از چشم آن کس بیش بارد
که انده جسم او را ریش دارد
نبینى ابر تیره در بهاران
که اورا بیش باشد سیل باران
چو نو شد یاد ویسه بر دل رام
فزون شد تاب مهر اندر دل رام
تو گفتى آفتاب مهربانى
برون آمد ز میغ بد گمانى
چو آید آفتاب از میغ بیرون
در آن ساعت بود گرماش افزون
چو بنمود از دلش مهر و وفا چهر
ز یاران دور شد رامین بد مهر
فرود آمد ز باره دل شکسته
قرار از جان و رنگ از رخ گسسته
زمانى بر زمانه کرد نفرین
که جانش را همیشه داشت غمگین
به دل هردم همى کردى خطابى
به سوز جان همى کردى عتابى
بدو گفتى که اى حیران بى خویش
چو مجنون فارغ از بیگانه و خویش
گهى در شهر و جاى خویش رنجور
گهى از خان ومان و دوستان دور
گهى با دوست کردن بردبارى
گهى بى دوست کردن زار وارى
همى گفت اى دل رنجور تا کى
ترا بینم به سان مست بى مى
همیشه تو به مرد مست مانى
که زشت از خوب و نیک از بد ندانى
به چشمت چه سراب و چه گلستان
به پیشت چه بهار و چه زمستان
چه بر خاک و چه بر دیبا نشینى
ز نادانى پسندى هر چه بینى
جفا را چون وفا شایسته خوانى
هوا را چون خرد بایسته دانى
ز سستى بر یکى پیمان نپایى
ز نادانى به هر رنگى بر آیى
همیشه جاى آسیب جهانى
کمینگاه سپاه اندهانى
بلا در تو مجاور گشت و بشست
در امیدوارى را فرو بست
به گوراب آمدى پیمان شکستى
مرا گفتى برستم هم نرستى
نه تو مستى که من نادان و مستم
که بر باد تو در دریا نشستم
مرا گفتى که شو یارى دگر گیر
دل از مهر و وفاى ویس بر گیر
مترس از من که من هنگام دورى
کنم بر درد نادیدن صبورى
به امید تو از جانان بریدم
به جاى او یکى دیگر گزیدم
کنونم غرقه در دریا بماندى
مرا بر آتش هجران نشاندى
نه تو گفتى مرا از دوست بر گرد
چو بر گشتم بر آوردى ز من گرد
نه تو گفتى که من باشم شکیبا
کنونت نا شکیبى کرد شیدا
پشیمانى چرا فرمانت بردم
مهار خود به دست تو سپردم
چرا بر دانش تو کار کردم
ترا و خویشتن را خوار کردم
گمان بردم که از غم رسته گشتى
چو مى بینم خود اکنون بسته گشتى
توى در مانده همچون مرغ نادان
چنه دیده ندیده دام پنهان
دلا زنهار با جانم تو خوردى
مرا با کام بد خواهان سپردى
چرا کان چنین بیهوش کردم
چرا گفتار تو در گوش کردم
سرد گر من چنین باشم گرفتار
که خودنادان چنین باشد سزاوار
سزد گر خوار وانده خوار گشتم
که شمع دل به دست خود بکشتم
سزد گرانده و تیمار دیدم
که شاخ شادمانى خود بریدم
منم چون آهوى کش پاى در دام
منم چون ماهیى کش شست در کام
به دست خویش چاه خویش کندم
امید دل به چاه اندر فگندم
چو عذر آرم کهون با دل ربایم
دل پر داغ وى را چون نمایم
چه شو خم من چه بى آب وچه بى شرم
اگر بفسرده مهرى را کنم گرم
بدا روزا که در وى مهر کشتم
به تیغ هجر شادى را بکشتم
همى تا عشق بر من گشت فیروز
ندیدم خویشتن را شاد یک روز
گهى در غربت از بیگانگانم
گهى در فرقت از دیوانگانم
نجوید بخت با من هیچ پیوند
به بخت من مزایاد ایچ گرزند
چو رامین دور شد لختى ز انبوه
نشسته بر رخانش گرد اندوه
همى شد در پسش پنهاى رفیدا
نگهبان گشته بر داماد پیدا
نبود آگه ازو رامین بیدل
چنین باشد به عشق آیین بیدل
رفیدا هر چه رامین گفت بشنید
پس آنگه پیش او رفت و بپرسید
بدو گفت اى چراغ نامداران
چرا دارى نشان سو کواران
چه ماند از کامها کایزد ندادت
چرا دیو آورد انده به یادت
چرا کردار بیهوده سگالى
ز بخت نیک و روز نیک نالى
نه تو رامینه اى تاج سواران
برادرت آفتاب شهریارى
اگر چه در زمانه پهلوانى
به نام نیک بیش از خسروانى
جوانى دارى و اورنگ شاهى
ازین بهتر که تو دارى چه خواهى
مکن بر بخت چندین نا پسندى
که آرد ناپسندى مستمندى
چو از بالین خزّت سر گراید
ترا جز خاک بالینى نشاید
جوابش داد رامین دلازار
که نشناسد درست آزار بیمار
تو معذورى که درد من ندانى
چو من نالم مرا بیهوده خوانى
نباشد خوشیى چون آشنایى
نه دردى تلخ چون درد جدایى
بنالد جامه چون از هم بدرى
بگرید رز چو شاخ او ببرى
نه من آزار کم دارم ازیشان
چو بینم فرقت یاران و خویشان
ترا گوراب شهر و جاى خویشست
ترا هر کس درو فرزند و خویشست
همیشه در میان دوستانى
نه چون من خوار در شهر کسانى
غریب ارچند باشد پادشایى
بنالد چون نبیند آشنایى
مرا گیتى براى خویش باید
همه دارو براى ریش باید
اگر چه ناز و شادى سخت نیکوست
گرامى تر زصد شادى یکى دوست
چنین کز بهر خود خواهم همه نام
ز نهر دوستان خواهم همه کام
مرار شکست بر تو گاه گاهى
چو از دشتى در آیى یا ز راهى
به هم باشند با تو خویش و پیوند
پس آنگه پیشت آید جفت و فرزند
تو با ایشان و ایشان با تو خرم
همه چون سلسله پیوسته درهم
همه باشند پیرامنت تازان
به بختت گشته هریک چون تو نازان
مرا ایدر نه خویششت و نه پیوند
نه یار و نه دلارام و نه فرزند
بدم من نیز روزى چون تو خودکام
میان خویس و پیوند و دلارام
چه خوش بود آن گذشته روزگاران
میان آن همه شایسته یاران
چه خوش بود آنگه از عشقم بلا بود
مرا از دوست گوناگون جفا بود
گهى بودم ز دو نرگس دلازار
گهى بودم ز دو لاله به تیمار
مرا آزار با تیمار خوش بود
که نرگس مست بود و لاله گش بود
چه خوش بود آن جفاى دوست چندان
فرو بردن به لب از خشم دندان
چه خوش بود آن به دل اندر عتابش
چه خوش بود آن به ناز اندر حخابش
اگر در هفته روزى پرده کردى
مرا مثل اسیران برده کردى
چه خوش بود آن شمار بوسه کردن
به هر عذرى دو صد سوگند خوردى
چه خوش بود آنکه هر روزى دو دس بار
ازو فریاد خواندم پیش دادار
چه خوش بود آن نماندن بر یکى سان
گهى فریاد خوان گه آفرین خوان
پس آنگه گشتن از کرده پشیمان
دو صد بار آفرین خواندنش بر جان
گهى زلفش دست خود شکستن
گهى از دست او زنار بستن
مرا آن روز روز حرمى بود
گمان بردم که روز در همى بود
مرا گه گه ز گل تیمار بودى
چنان کز نرگسان آزار بودى
ز نرگس خود چرا آزار باشد
و یا از گل کرا تیمار باشد
گر از نرگس یکى بیداد دیدم
ز بیجاده هزاران داد دیدم
چو سنبل کرد بر من راه گیرى
مرا برهاند نوش آلود خیرى
بجز عشقم نبودى در جهان کان
بجز یارم نبودى بر روان بار
چرا نالد تنى کاین کار دارد
چرا پیچد دلى کاین بار دارد
چنین بودم گفتم روزگارى
ببرده گوى کام از هر سوارى
ز روى دوست پیشم گل به خروار
ز روى دوست پیشم مشک انبار
گهى شادى گهى نخچیر کردن
گهى باده گهى بوسه شمردن
تنم آنگه درستى بود و نازان
که من گفتى که بیمارست و نالان
گهى گفتى که من در عشق زارم
گهى گفتى که من در مهر خوارم
کنون زارم که آن زارى نماندست
کنون خوارم که ان خوارى نماندست

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Sunday 17 August 2014, 00:13
ارسال: #74
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
گفتن رفیدا حال رامین با گل

چو از نخچیر باز آمد رفیدا
یکایک راز بر گل کرد پیدا
که رامین کینه کشت و مهر بدرود
همان گوهر که در دل داشت نبود
اگر جاوید وى را آزمایى
دلش جویى و نیکویى نمایى
همان مارست هنگام گزیدن
همان مارست هنگام دریدن
درخت تلخ هم تلخ آورد بر
اگر چه ما دهیمش آب شکر
اگر صد ره بپالایى مس و روى
به پالودن نگردد زر خود روى
و گر صد بار بر آتش نهى قیر
نگیرد قیر هرگز گونه شیر
اگر رامین به کس شایسته بودى
وفا با ویسهء بانو نمودى
چو رامین ویس و موبد را نشایست
ترا هم جفت او بودن نبایست
دل رامین همیشه زود سیرست
ز بد سازى و بد خویی چو شیرست
چو اورا با دگر کسها ندیدى
ز نادانى هواى از گزیدى
چه مهر و راستى جستن ز رامین
چه اندر شوره کشتن تازه نسرین
چرا با بى وفا پیوند جستى
چرا از زهر فعل قند جستى
و لیکن چون قصا را بودنى بود
ازین بیهوده گفتن با تو چه سود
چو رامین نیز باز آمد ز نخچیر
چو نخچیرى بد اندر دل زده تیر
گره بسته میان ابروان را
به خون دیدگان شسته رخان را
به بزم شاد خوارى در چنان بود
که گفتى مثل شخسى بى روان بود
گل گل بوى پیش او نشسته
به رخ بازار بت رویان شکسته
به بالا راست چون سرو جوانه
ز سرو آتش بر آهخته زبانه
به پیکر نغز چون ماه دو هفته
به مه لاله و سوسن شکفته
ز رخ برهر دلى بارنده آتش
چنان کز نوک غمزه تیر آرش
چنان بد پیش رامین آن سمن بر
که باشد پیش مرده گنج گوهر
تنش بر جاى مانده دل نه بر جاى
همى گفته ز مهرش هر زمان واى
دل او را چنان آمد گمانى
که هست آن حالش از مردم نهانى
به دل مویه کنان با یوبهء جفت
نهان از هر کسى با دل همى گفت
چه خوشتر باشد از بزم جوانان
به هم خرم نشسته مهربانان
مرا این بزم و این ایوان خرم
بدل ناخوشترست از جاى ماتم
چنان آید نگارم را گمانى
که من هستم کنون در شادمانى
ندارد آگهى از روزگارم
که من چون مستمند و دل فگارم
همانا گوید اکنون آن نگارین
که از مهرم بیاسودست رامین
نداند حالت من در جدایى
بریده ز آشنایان آشنایى
همى گوید کنون آن دلبر من
برفت آن بى وفا یار از بر من
به شادى با دگر دلدار بنشست
هوا را در دلش بازار بشکست
نداند تا برفتم از بر او
همى پیچم چو مشکین چنبر او
قصا چه نوشت گویى بر سر من
چه خواهد کرد با من اختر من
چه خواهم دید زان سرو سمن بوى
چه خواهم دید زان ماه سخن گوى
نه چون او در جهان باشد ستمگر
نه چون من بر زمین باشد ستم بر
ز بس خوارى کشیدن چون زمینم
ز بس رنج آزمودن آهنینم
بفرسودم ز رنج و درد و تیمار
نه خر گشتم که تا مردن کشم بار
روم گوهر ز کان خویش جویم
همان درمان جان خویش جویم
مرا درد آمد از نا دیدن دوست
کنون درمان من هم دیدن اوست
که دیدست اى عجب دردى به گیهان
که چون او را بدیدى گشت درمان
مرا شادى و غم هر دو از آنست
که دیدارش مرا خوشتر ز جانست
چرا با بخت خود چندین ستیزم
چرا از کار خود چندین گریزم
جرا درد از طبیب خویش پوشم
بلا بیش آورد گر بیش کوشم
نجویم بیش ازین با دل مدارا
کنم رازش به گیتى آشکارا
مرا بگذشت آب فرقت از سر
بدین حالم مدارا نیست در خور
روم با دوست گویم هر چه گویم
مگر زنگ جفا از دل بشویم
و لیکن من ز بیمارى چنینم
نمانم زنده گر رویش نبینم
هم اکنون راه شهر دوست گیرم
که گر میرم به راه دوست میرم
نهندم گور بارى بر سر راه
همه گیتى شوند از حالم آگاه
غریبانى که خاکم را ببینند
زمانى بر سر گورم نشینند
ببخشایند چون حالم بدانند
به نیکى بر زبان نامم برانند
غریبى بود کشته شد ز هجران
روانس را بیامر زاد یزدان
غریبان را غریبان یاد آرند
که ایشان یکدگر را یاد گارند
همه جایی غریبان خوار باشند
ازیرا یکدگر رایار باشند
ز مرگ آن گاه باشد ننگ بر من
که من کشته شوم در دست دشمن
و گر کشته شوم در حسرت دوست
مرا زان مرگ نامى سحت نیکوست
بکوشیدم بسى با پیل و با شیر
به جنگ اندر شدم بر هردوان چیر
بسا لشکر که من بر کندم از جاى
بسا دشمن که من بفگندم از پاى
سمین بوسد فلک پیش عنانم
کمر بندد قصا پیش سنانم
ز خوارى هر چه من کردم به دشمن
بکرد اکنون فراق دوست با من
ز دست کین دشمن رسته گشتم
به دست مهر جانان بسته گشتم
نبودى مرگ را هرگز به من راه
اگر نه فرقتش بودى کمین گاه
ندانم چون روم تنها ازیدر
که نه لشکر برم با خود نه رهبر
مرا تنها ازیدر رفت باید
که گر لشکر برم با خود نشاید
چو من لشکر برم با خود درین راه
ز حال من خبر یابد شهنشاه
دگر باره مرا خوارى نماید
ز ویسه هیچ کامم بر نیاید
و گر تنها روم راهم به بیمست
که کوه از برف همچون کان سیمست
ز باران دشتها را رود خیزست
ز سرما دام ودد را رستخیزست
کنون پر برف باشد کشور مرو
هوا کافور بارد بر سر سرو
بدین هنگام سخت و برف و سرما
ندانم چون روم در راه تنها
بتر زین برف و راه سخت آنست
که آن بت روى برمن دل گرانست
نه آمرزد مرا نه رخ نماید
نه بر بام آید و نه در گشاید
نه از خوبى نماید هیچ کردار
نه بر پوزش نیوشد هیچ گفتار
بمانم خسته دل چون حلقه بر در
شود نومید جانم رنج بى بر
دریغا مردى و نام بلندم
کمان و تیر و شمشیر و کمندى
دریغا مرکبان راهوارم
دریغا دوستان بى شمارم
دریغا تخت و ایوان و سپاهم
دریغا کشور و شاهى و گاهم
مرا کارى به روى آمد ز گیهان
که یارى خواست نتوانم ازیشان
نهیبم نیست از ژوپین و خنجر
نبردم نیست با فغفور و قیصر
نهیبم زان رخ چون آفتابست
نبردم با دلى پر درد و تابست
هنر با دل ندانم چون نمایم
در بسته به مردى چون گشایم
گهى گویم دلا تا کى ستیزى
سرشک از چشم و آب از روى ریزى
همه کس را ز دل شادى و نازست
مرا از تو همه سوز و گدازست
گهى باشم در آتش گاه در آب
نه روزم خرمى باشد نه شب خواب
نه باغم خوش بود نه کاخ و ایوان
نه طارم نه شبستان و نه میدان
نه با مردم به صحرا اسب تازم
نه با یاران به میدان گوى بازم
نه در رزم سواران نام جویم
نه در بزم جوانان کام جویم
نه با آزادگان خرم نشینم
نه از خوبان یکى را بر گزینم
به جاى راه دستان در افروز
به گوشم سرزنش آید شب و روز
به کوهستان و خوزستان و کرمان
به طبرستان و گرگان و خراسان
رونده یاد من بر هر زبانى
فتاده نام من در هر دهانى
چو بنیوشى ز هر دشتى و رودى
همى گویند بر حالم سرودى
همم در شهر داننده جوانان
همم بر دشت خواننده شبانان
زنان در خانه و مردان به بازار
سرود من همى گویند هموار
مرا در موى سر آمد سفیدى
هنوز اندر دلم نامد نویدى
نه دور از من خود آن بت روى حورست
که صبر و خواب و هوشم نیز دورست
ز بس زردى همى مانم به دینار
ز بس سستى همى مانم به بیمار
پنجه گام بتوانم دویدن
نه انگشتى کمان خود کشیدن
هر آن روزى که من باره دوانم
ز سستى بگسلد گویى میانم
مگر مومین شد آن رویینه پشتم
مگر پشمین شد آن سنگینه مشتم
ستورمن که تگ بفزودى از گور
بر آخر همچومن گشتست بى زور
نه یوزان را سوى غرمان دوانم
نه بازان را سوى کبگان پرانم
نه با کشتى گران زور آزمایم
نه با مى خوارگان رامش فزایم
همالانم همه از بخت نازند
گهى اسپ و گهى نازش طرازند
گروهى با بتان خرم به باغند
گروگى شادمان بر دشت و راغند
گروهى گلشن آرایند و ایوان
گروهى باغ پیرایند و بستان
گروهى را بصر بر راه دانش
گروهى را بدل در آز روامش
مرا آز جهان از دل برفتست
دلم گویى که چون بختم بخفتست
چو پیکم روز و شب در راه مانده
چو آبم سال و مه در چاه مانده
نیارم تن به بستر سر به بالین
مرا هست این و آن هر دو نمد زین
گها با دیو گردم در بیابان
گهى با شیر خسپم در نیستان
بدین گیتى ندیدم شادکامى
بدان گیتى نبینم نیک نامى
مرا ببرید تیغ مهربانى
ز کام اینجهانى وانجهانى
همى تا دیگران نیکى سگالند
به توبه جان بدخواهان بمالند
من اندر چاه عشق و بند مهرم
تو پندارى که خود فرزند مهرم
دلا تا کى ز مهر آتش فروزى
مرا در بوتهء تیمار سوزى
دلا بى دانشى از حد ببردى
مرا کشتى به غمّ و خود نمردى
دلا از ناخوشى چون زهر گشتى
به مهر از دو جهان بى بهر گشتى
مبادا چون تو دل کس را به گیهان
که بس مستى و بیهوشى و نادان
چو رامین کرد با دل ساعتى جنگ
هم اواز دل هزیمت کرد دلتنگ
دلش هرگه ازو پندى شنیدى
چو مرغ سربریده برتپیدى
چنان دلتنگ شد رامین در آن بزم
کزو بگریخت همچون بددل از رزم
فرود آمد ز تخت شاهوارش
بیاوردند رخش راهوارش
به پشت رخش که پیکر در آمد
تو گفتى رخش او را پر بر آمد
ز دروازه بشد چون ره شناسان
گرفته راه و هنجار خراسان

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Sunday 17 August 2014, 00:18
ارسال: #75
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
رسیدن آذین از ویس به رامین

خوشا بادا که از مشرق در آید
تو گویى کز گلستانى بر آید
ز خرخیز و سمندور و ز قیصور
بیارد بوى مشک و عود و کافور
چه خوش باشد نسیم باد خاور
به خاصه چون بود با بوى دلبر
نسیمى کز کنار دلبر آید
ز بوى مشک و عنبر خوشتر آید
نیامد از گلستان بوى نسرین
چنان چون بوى ویس آمد به رامین
همى گفت این نه بوى گلستانست
همانا بوى ویش دلستانست
چه بادست این که اومید بهى داد
مرا از بوى دلبر آگهى داد
درین اندیشه بود آزاده رامین
که آمد پیش بخت افروز آذین
چو آذین را بدید از دور بشناخت
همانگه رخش گلگون را بدو تاخت
پیام آور فرود آمد ز باره
نه باره بد یکى پیل تخاره
شکفته روى و خندان رفت آذین
زمین بوسه کنان در پیش رامین
دمان زو بوى مشک و بوى عنبر
نه بوى مشک و عنبر بوى دلبر
چه فرخ بود آذین پیش رامین
چه در خور بود رامین پیش آذین
شده هر دو به روى یکدگر شاد
چنانک اندر بهاران سرو و شمشاد
پس آنگه هر دو اسپان را ببستند
به دشت سبر بر مرزى نشستند
پیام آور بپرسیدش فراوان
ز رفته حالهاى روزگاران
از آن پس داد وى را نامهء ویس
همان پیراهن و واشمهء ویس
چو رامین نامهء آن سیم بر دید
تو گفتى گور دشتى شیر نر دید
ز لرزه سست شد دو دست و پایش
ربودش هوش یاد دلربایش
چنان لرزه به دست او بر افتاد
که آن نامه ز دست او در افتاد
همى تا نامهء دلبر همى خواند
ز دیده سیل بیجاده همى راند
گهى بر رخ نهادى نامه ویس
گهى بر دل نهادى جامه ویس
گهى بوبید مشک آلود جامه
گهى بوسید خون آلود نامه
یکى ابر از دو چشم او بر آمد
که بارانش وقیق و گوهر آمد
وز آن ابر او فتادش برق بر دل
بدیدش برق آتش سوز در دل
گهى از دیده راندى گوهرین جوى
گهى از دل کشیده آذرین هوى
گهى چون دیو زد بیگوش گشتى
فغان کردى و پس خاموش گشتى
گهى بیخود به روى اندر گتادى
ز بیهوشیش گریه برفتادى
چه لختى هوش باز آمد به جانش
صدف شد در دندان را دهانش
همى گفت آه ازین بخت نگونسار
که تخم رنج کشت و شاخ تیمار
مرا ببرید از آن سرو جوانه
که سروستان او کاخست و خانه
مرا ببرید از آن خورشید تابان
که گردونش شبستانست و ایوان
ز چشم من ببرد آن خوب دیدار
چو از گوشم ببرد آن نوش گفتار
ز دیدارش بدل دادست جامه
ز گفتارش بدل دادست نامه
قرار جان من زین جامه آمد
بهار بخت من زین نامهء آمد
پس آنگه پاسخى بنوشت زیبا
بسى نیکوتر از منسوج دیبا

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Sunday 17 August 2014, 00:21
ارسال: #76
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
پاسخ نامهء ویس از رامین

سر نامه به نام ویس بت روى
مه سوسن بر و مهر سمن بوى
بت پیلستکین و ماه سیمین
نگار قندهار و شمسه چین
درخت پر گل و باغ بهارى
بهار خرم و ماه حصارى
ستون نقره و پیرایهء تاج
سهى سرو بلورین گنبد عاج
نبید خوشگوار و داروى هوش
بهشت خرمى و چشمهء نوش
گل حوشبوى و مروارید حوشاب
پرند شاهوار و گوهر ناب
خور ایوان و مهتاب شبستان
ستارهء طارم و شاخ گلستان
مرا بى تو مبادا زندگانى
ترا اورنگ بادا جاودانى
نیارم ماه رخسار تو دیدن
نیارم نوش گفتارت شنیدن
گنهگارم همى ترسم که با من
کنی کارى که باشد کام دشمن
اگر چه این گناه از بن مرا نیست
گنه بر تو نهادن هم روا نیست
ستنبه دیو هجران را تو خواندى
بدان گاهى که از پیشم براندى
به مهر اندر نمودى زود سیرى
مرا دادى به خودکامى دلیرى
گمان من به مهر تو نه این بود
گمانت بهسمان بردى زمین بود
تو خود دانى که من در مهربانى
بنا کردم سراى جاودانى
تو ویران کردى آن خرم سرایم
که بود از خرمى شادى فزایم
گناه تست و گویم بى گناهى
خداوندى کنى تو هر چه خواهى
نهادم دل بدان سان کم تو دارى
ز تو فرمان و از من بردبارى
نگارا گر چه از تو دور گشتى
دلم را به نوازى تو بهشتى
نواى من نشسته در بر تو
چگونه سر کشم از چنبر تو
به جان تو که تا از تو جدایم
تو گویى در دهان اژدهایم
دلى دارم ز هجران تو پر درد
گوا دارم برو دو گونهء زرد
اگر پیس تو بگذارم گوایان
بیارم با گوایان آشنایان
دو چشم سیل بارم آشنا بس
دو مرد آشناإا دو گوا بس
به زر اندوده بینى دو گوایم
به خون آلوده بینى آشنایم
چو بنمایم ترا دیدار ایشان
بدانى راستى گفتار ایشان
ز من جز راستى هرگز نبینى
مرا در راستى عاجز نبینى
جفا کردى جفا دیدى جفا را
وگا کن تا وفا بینى وفا را
کنون کز خویشتن سوزش نمودى
جفاى رفته را پوزش نمودى
ز سر گیرم وفا و مهربانى
کنم در کار مهرت زندگانى
ترا دانم ندانم دیگران را
ترا خواهم نخواهم این و آن را
فرو شویم ز دل زنگ جفایت
به دو دیده بخرّم خاک پایت
نکاهم مهر تو گر تو بکاگى
ترا بخشم دل و جان گر بخواهى
چرا جویم ز روى تو جدایى
چرا بُرم ز خورشید آشنایى
چرا از مهر زلفینت بتابم
ز مشک تبتى خوشتر چه یابم
بهشت و حور خواهد دل ز یزدان
مرا ماها تو اینى و هم آن
چه باشد گر برم در وشق تو رنج
نشاید یافت بى رنج از جهان گنج
بیا تا این جهان را باد داریم
ز روز رفته هرگز یاد ناریم
تو با من باش همچون رنگ با زر
که من با تو بود چون نور با خور
تو با من باش همچون رنگ با مل
که من با تو بوم چون بوى با گل
ترا بى من نباشد شادمانى
مرا بى تو نباشد کامرانى
مرا خنجر چو ابر زهر بارست
ترا غمزه چو تیر دل گذارست
چو باشد تیر تو با خنجر من
کجا زنده بماند هیچ دشمن
همى تا در جهان دریا و رودست
ترا از من به هر نیکى درودست
نبشتم پاسخ تو بر سر راه
سخنها کردم اندر نامه کوتاه
کجا من در پس نامه دوانم
اگر صد بند دارم بگسلانم
چنان آیم شتابنده درین راه
که تیر اندر هوا و سنگ در چاه
چو انجامیده شد گفتار رامین
چو باد از پیش او برگشت آذین
جهان افروز رامین از پس اوى
چو چوگان دار تازان از پس گوى
گرفته هر دو هنجار خراسان
بریشان گشته رنج راه آسان
چنان دو تیر پران یر نشانه
میان هر دوان روزى میانه

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Sunday 17 August 2014, 00:23
ارسال: #77
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)

آگاه شدن ویس از آمدن رامین
اگر چه عشق سر تا سر زیانست
همه رنج تن و درد روانست
دوشمانى هشت اورا در دو هنگام
یکى شادى گه نامه ست و پیغام
دگر شادى دم دیدار دلبر
دو شادى بسته با تیمار بى مر
نباشد همچو عاشق هیچ رنجور
به خاصه کز بر جانان بود دور
نشسته روز و شب چون دیدبانان
به راه نامه و پیغام جانان
سمن بر ویس بى دل بود چونین
نشسته روز و شب بر راه آذین
چو کشت تشنه بر اومید باران
و یا بیمار بر اومید درمان
چو آذین را بدید از دور تازان
چو باغ از باد نیست گشت نازان
چنان خرم شد از دیدار آذین
که گفتى یافت ملک مصر یا چین
یکایک یاد کرد آذین که چون دید
نهیب عشق رامین را فزون دید
بگفت آن غم که اورا از هوا بود
بر آن گفتار او نامه گوا بود
همان کرد اى عجب ویس سمن بوى
که رامین کرده بد با نامهء اوى
چو زو بستد هزاران بوسه دادش
گهى بر چشم و گه بر دل نهادش
به شیرین بوسگانش کرد شیرین
به مشکین زلفکانش کرد مشکین
پس آنگه نامه را بگشاد و خواند
تو گفتى کو ز شادى جان بر افشاند
دو روز آن نامه را از دست ننهاد
گهى خواند و گهى بوسه همى داد
همى تا در رسید از راه رامین
ندیم و غمگسارش بود آذین
پس آنگه روى مه پیکر بیارست
سر مشکین گله بر گل بپیراست
نهاد از زر و گوهر تاج بر سر
چو خورشیدى از مه دارد افسر
خز و دیباى گوناگون بپوشید
فروغ مهر بر گردون بپوشید
رخش گفتى نگار اندر نگارست
تنش گفتى بهار اندر بهارست
دو زلفش مایهء صد شهر عطار
لبانش داروى صد شهر بیمار
به روى آشوب دلهاى جوانان
به زلف آسیب جان مهربانان
به سرین بر شکسته زلف پر چین
شکستستند گویى زنگ بر چین
نگارى بود کرده سخت زیبا
ز مشک و شکر و گلبرگ و دیبا
بهشتى بود گل بوى و وشى رنگ
ز کام و راحت و گشّى و فرهنگ
دو زلف از بوى و خم چون عنبر و جیم
دهانى همچو تنگ شکر و میم
شکفته بر کنار جیم نسرین
نهفته در میان میم پروین
چنین ماگى اسیر مهر گشته
تن سیمینش زرین چهر گشته
نگارى بود گفتى نغز و دلکش
نهاده دست مهر اورا بر آتش
شتابش را تب اندر دل فتاده
نشاطش را خر اندر گل فتاده
رسیده کارد هجران به ستخوانش
فتاده لشکر غم بر روانش
به نام گوشک موبد بر بمانده
به هر راهى یکى دیده نشانده
بسار دانه بر تابه بى آرام
بمانده چشم بر راه دلارام
شب آمد ماهتاب او نیامد
به شب آرام و خواب او نیامد
تو گفتى بستر دیباش هموار
به زیرش همچو گلبن بود پرخار
سحر گه ساعتى جانش بر آسود
دلش بیهوش گشت و چشم بغنود
بجست از خواب همچون دیو زد مرد
یکى آه از دل نادان بر آورد
گرفتش دایه و گفتش چه بودت
ستنبه دیو بد خو چه نمودت
سمن بر ویس لرزان گشت چون بید
چو در آب روان در عکس خورشید
به دایه گفت هرگز مهر دیدى
چو مهر من به گیتى یا شنیدى
ندیدستم شبى هرگز چو امشب
که آمد جان من صد باره بر لب
تو گویى زیر من منسوج بستر
به ماه و کژدم آگندست یکسر
مرا بخت دژم چون شب سیاهست
شب بخت مرا رامین چو ماهست
سیاهى از شبم آنگه زداید
که ماه بخت من چگره نماید
کنون در خواب دیدم ماه رویش
چهان پر مشک و عنبر کرده مویش
چنان دیدم که دست من گرفتى
بدان یاقوت قند آلود گفتى
به خواب اندر بپرسش آمدستم
که از بد خواه تو ترسان شدستم
به بیدارى نیایم زانکه دشمن
نگه دارد ترا همواره از من
ترا از من نگه دارند محکم
روان را چون نگه دارند از هم
مرا بنماى رویت تا ببینم
که من از داغ روى تو چنینم
مترس اکنون و تنگ اندر برو گیر
که بس خوش باشد اندر هم مى و شیر
برم از زلفکانت عنبرین کن
لبم از بوسگانت شکرین کن
به سنگین دل وفا و من جوى
به نوشین لب نوازشهاى من گوى
مکن تندى که از تو باشد آهو
بهست از روى نیکو خوى نیکو
من اندر خواب روى دوست دیدم
سخنهاى چنین از وى شنیدم
چرا بى صبر و بى چاره نباشد
چرا همواره غمخواره نباشد
مرا تا بخت از آن مه دور دارد
بدین غم هر کسى معذور دارد

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Sunday 17 August 2014, 00:26
ارسال: #78
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
رسیدن رامین به مرو نزد ویس

خوشا مروا نشست شهریاران
خوشا مروا زمین شاد خواران
خوشا مروا به تابستان و نیسان
خوشا مروا به پاییز و زمستان
کسى کاو بود در مرو دلاراى
چگونه زیستن داند دگر جاى
به خاصه چون بود در مرو یارش
چگونه خوش گذارد روزگارش
چنان چون بود رامین دلازار
گسسته هم ز مرو و هم ز دلدار
هم از یاران و خویشان دور گشته
هم از یار کهى مهجور گشته
نباشد جاى چون جاى نخستین
نه یک معشوق چون معشوق پیشین
چو رامین آمد اندر کشور مرو
به چشمش هر گیاهى بود چون سرو
زمینش چون بهشت و شاخ چون حور
گلش چون غالیه برگش چو کافور
در آن کشور چنان بدجان رامین
که در ماه بهاران شاخ نسرین
تو گفتى در زمین مرو شهجان
در مینو برو بگشاد رصوان
چو نزدیک دز مرو آمد از راه
به بام گوشک بر دیده شد آگاه
فرود آمد همان گه مرد دیده
به شادى رام را بر رخش دیده
یکایک دایه را زو آگهى داد
دل دایه شد از اندیشه آزاد
دوان شد تا به پیش ویس بانو
بگفت آمد به دردت نوش دارو
پلنگ خسروى آمد گرازان
هزبر شاهى آمد سر فرازان
نسیم دولت آمد مژده خواهان
که آمد نوبهار پادشاهان
درخت شادکامى بارور شد
همان بخت ستمگر دادگر شد
به بار آورد شاخ مهر نو بر
پدید آورد کان وصل گوهر
دمیده گشت صبح از خاور بام
شکفته شد بهار کشور کام
امید فرخى آمد ز دولت
نوید خرمى آمد ز صلت
نبینى شب شده چون روز روشن
جهان خرم شده چون وقت گلشن
نبینى شاخ شادى بشکفیده
نبینى شاخ انده پژمریده
نبینى خاک دیبا روى گشته
نبینى باد عنبر بوى گشته
الا ماها بر آور سر ز بالین
جهان بین برگشا و این جهان بین
شبت تاریک بد همرنگ مویت
کنون رخشنده شد همرنگ رویت
ز دوده شد جهان از زنگ اندوه
همى خندد زمین از کوه تا کوه
جهان خندان شده از روى رامین
هوا مشکین شده از بوى رامین
به فال نیک رامین آمد از راه
همى پیوست خواهد مهر با ماه
بیا تا روى آن دلبند بینى
تو گویى ماه را فرزند بینى
به درگاه ایستاده بار خواهان
ز کین و خشم تو زنهار خواهان
ترا دل خسته او را دل شکسته
میان هر دوان درهاى بسته
درت بر دلگشاى خویش بگشاى
امید جان فزاى خویش بفزاى
سمن بر ویس گفتا شاه خفتست
بلا در زیر خواب او نهفتست
گر او زین خواب خوش بیدار گردد
سراسر کار ما دشوار گردد
یکى چاره بکن کاو خفته ماند
نهان ما و راز ما نداند
سبک دایه فسونى خواند بر شاه
تو گفتى شاه مرده گشت برگاه
چو مستان خواب نوشین در ربودش
چنان کز گیتى آگاهى نبودش
پس آنگه ویس همچون ماه روشن
نشست آزرده بر سوراخ روزن
ز روزن روى رامین دید چون مهر
شکفته شد به جانش در گل مهر
و لیکن صبر کرد و دل فرو داشت
بننمود آن تباهى کاندرو داشت
سخن با رخش رامین گفت یکسر
بدو گفت اى سمند کوه پیکر
ترا من داشتم همتاى فرزند
چرا ببرید از من مهر و پیوند
نه از زر ساختم استام و تنگت
وز ابریشم فسار و پالهنگت
نه از سیم و رخامت کردم آخر
همه ساله ز کنجت داشتم پر
چرا دل ز اخر من بر گرفتى
برفتى آخر دیگر گرفتى
ترا نیکى نسازد چون بدیدم
دریغ آن رنجها کز تو کشیدم
ترا آخر چنان سازد که دیدى
تو خود دانى چه سختیها کشیدى
کرا خرما نسازد خار سازى
کرا منبر نسازد دار سازى

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Sunday 17 August 2014, 00:28
ارسال: #79
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
پاسخ دادن رامین ویس را

چو رامین دید بانو را دلازار
ز لب بارنده زهر آلود گفتار
هزاران گونه لابه کرد و پوزش
ز جان پر نهیب از درد و سوزش
بدو گفت اى بهار مهربانان
به چهره آفتاب دل ستانان
بهشت دلبران اورنگ شاهان
طراز نیکوان سلار ماهان
ستارهء بامداد و ماه روشن
چراغ کشور و خورشید برزن
گل صد گنبد و آزاده سوسن
خداوند من و کام دل من
چرا چندین به خون من شتابى
چرا رویت همى از من بتابى
منم رامین ترا باجان برابر
توى ویسه مرا از جان فزونتر
منم رامین ترا شایسته کهتر
توئى ویسه مرا بایسته مهتر
منم رامین که شاه بى دلانم
ز مهر تو به گیتى داستانم
توى ویسه که ماه نیکوانى
به چشم و زلف شاه جادوانى
همانم من که تو دیدى همانم
همان شایسته یار مهربانم
همانم من که بودم تو نه آنى
چرا بر من نمایى دل گرانى
مگر کردى به گفت دشمنان گوش
که زى تلخ شد آن مهر چون نوش
مگر سوگندها به دروغ کردى
مگر زنهار با جانم بخوردى
مگر یکدل شدى با دشمن من
مگر آتش زدى در خرمن من
دریغ آن مهر و آن امیدوارى
که جانم را بد اندر مهر کارى
بکشتم عشق در باغ جوانى
به جان خویش کردم باغبانى
همى ورزید باغم با دل شاد
چنان کز دیدگان آبش همى داد
نه یک شب خفت و نه یک روز آسود
به رنج باغبانى در بفرسود
چو آمد نوبهار ودل روشن
بر آمد لاله و خیزى و سوسن
ز گل بود اندرو صد جاى توده
دمان بویش چو بوى مشک سوده
چنار و بید او شد سایه گستر
چنان چون مورد و سروش شاخ پرور
شکفته شد دگر گونه درختان
ز خوبى همچو کام نیکبختان
به بانگ آمد درو قمرى و بلبل
دگر مرغان بر آوردند غلغل
وگا پیر امنش آهییخت دیوار
نه دیوارى که کوهى نام بردار
به پاى کوه نوشین رودبارى
به گرد رود زرین مرغزارى
ز رامش بود کبگ کوهسارى
چنان کز رنگ شیر مرغزارى
کنون آمد زمستان جدایى
بدو در ابر و باد بى وفایى
ز بدبختى در آمد سال و ماهى
که ویران شد درو هر جایگاهى
ز بى آبى در آمد روزگارى
که در وى خشک شد هر رودبارى
نه آن دیوار ماندست و نه آن باغ
نه آن کوه و نه آن رود و نه آن راغ
بد اندیشان در ختانش بکندند
در و دیوار او بر هم فگندند
رمیدند آن همه مرغانش اکنون
چه کبگ از کوه و چه بلبل ز هامون
دریغا آن همه سرو و گل و بید
دریغا روزگار رنج و اومید
نه از زر بود مهر ما ز گل بود
که چون بشکست بى بر گشت و بى سود
دل از دل دور گشت و یار از یار
غم اندر غم فزود و کار در کار
به کام دل رسید از ما بد آموز
که چون ماباد بد فرجام و بدروز
کنون بدگوى ما از رنج ما روت
بیاسوده به کام خویش بنشست
نه پیغامبر بود اکنون نه همراز
نه بدگوى و بدخواه و نه غماز
نه داید رنج بیند نه تو تیمار
نه من درد دل و نه موبد آزار
بجز من در میان کس را گنه نیست
که بخت کس چوبخت من سیه نیست
به ناله زین سیه بخت نگونم
که با او من همه جایى زبونم
مرا گوهر چنان شد پوزش آراى
که آزاده زبون باشد به هر جاى
اگر نه خواستى بختم سیاهى
مرا نفریفتى دیو تباهى
کسى کان دیو را باشد به فرمان
به دل چون من بود کور و پشیمان
به جاى عود خام و مشک سارا
گرفته چوب بید و ریگ صحرا
به جاى زر ناب و در شهوار
به چنگ من سفال و سنگ کهسار
به جاى باد رفتار اسپ تازى
گرفته کم بها اسپ طرازى
نگارا نه همه پنداشتى کن
زمانى دوستى و اشتى کن
اگر کردم جفا و زشت کارى
تو با من کن وفا و مهر و یارى
گناه از بن ترا بود اى دلارام
گرفتارى مرا آمد به فرجام
گناهى را که تو کردى یکى روز
هزاران عذر خواهم از تو اموز
کنم پیش تو چندان لابهء زار
که بزدایم ز جانت زنگ آزار
گناه از خویشتن بینم همیشه
کنم تا مرگ با تو عذر پیسه
گهى گویم چو خواهم از تو زنهار
گنهگارم گنهگارم گنهگار
گهى گویم چو خواهم از تو درمان
پشیمانم پشیمانم پشیمان
خداوندى و بر من پادشایى
توانى کم عقوبتها نمایى
و لیکن پس کجا باشد کریمى
خداوندى و رادى و رحیمى
اگر بخشایش از من باز گیرى
ز من زارى وپوزش نه پذیرى
همین جا بند درگاه تو گیرم
همى گریم به زارى تا بمیرم
بع دیگر جاى رفتن چون توانم
که بخشاینده اى چون تو ندانم
مکن ماها و بر جانم ببخشاى
بلا زین بیش بر جانم میفزاى
چه بود ار من گنه کردم یکى بار
نه جز من نیست در گیتى گنهگار
گناه آید ز گیهان دیده پیران
خطا آید ز داننده دبیران
دونده باره هم در سر در آید
برنده ثیغ هم کندى نماید
گر آمد ناگهان از من خطایى
مرا منماى داغ هر جفایى
منم بنده توى زیبا خداوند
ز بیزارى منه بر پاى من بند
همه جورى توانم بردن از یار
جز آن کز من شود یکباره بیزار
مرا کورى به از هجر تو دیدن
مرا کرّى به از طعنت شنیدن
مرا هرگز مبادا از تو دورى
ترا هرگز مباد از من صبورى
نگارا تا تو بر من دل گرانى
به چشم من سبک شد زندگانى
همیشه دج گران باشى به بیداد
گران باشد همیشه سنگ و پولاد
نباشد مهرت اندر دل گه جنگ
نباشد آب در پولاد و در سنگ
مرا خود از دلت آتش در افتاد
که خود آتش فتد از سنگ و پولاد
بر آتش سوز گرد آید همه کس
تو هم فریاد اتش سوز من رس
اگر دریا برین آتش فشانى
نیاید آتشم را زو زیانى
جهان پر دود گشت از دود جانم
چو بختم شد به تاریکى جهانم
جهان بر من همى گرید بدین سان
ازیرا امشب این برفست و باران
به آتشگاه مى مانه درونم
به کوه برف مى ماند برونم
بدین گونه تنم را مهر کردست
که نیمى سوخته نیمى فسردست
چو من بر آسمان دیک فرشتست
که ایزد ز آتش و برفش سرشتست
نشد برف من از آتش گدازان
که دید آتش چنین با برف سازان
کسى کاو را وفا با جان سرشتست
به برف اندر بکشتن سخت زشتست
گمان بردم که از آتش رهانى
ندانستم که در برفم نشانى
منم مهمانت اى ماه دو هفته
به دو هفته دو ماهه راه رفته
به مهمانان همه خوبى پسندند
نه زین سان در میان برف بندند
اگر شد کشتنم بر چشمت آسان
به برف اندر مکش بارى بدین سان

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Sunday 17 August 2014, 00:31
ارسال: #80
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
پاسخ دادن ویس رامین را

جوابش داد ویس ماه پیکر
جوابى همچو زهر آلوده خنجر
برو راما امید از مرو بردار
مرا و مرو را نابوده پندار
مکن خواهش چو دیگربار کردى
ببر این دود چون آتش ببرى
مرا بفریفتى یک ره به گفتار
کنون بفریفت نتوانى دگر بار
چو بشکستى وفا و عهد و سوگند
چه باید این فسون و رشته و بند
برو نیرنگ هم با گل همى ساز
وفا و مهر هم با او همى باز
اگر چه هوشیارى و سخن دان
نیم من نیز ناهشیار و نادان
تو زین افسونها بسیار دانى
به پیش هر کسى بسیار خوانى
ترا دیدم بسى و آزمودم
فسونت نیز بسیارى شنودم
دلم بگرفت ازین افسون شنیدن
فسون جادوان بسیار دیدن
مرا بس زین فسوس وزین فسونت
وزین بازارهاى گونه گونت
نخواهم جستن از موبد رهایى
نه با او کرد خواهم بى وفایى
درین گیتى به من شایسته خود اوست
که با آهوى من دارد مرا دوست
نه روز دوستى را خوار گیرد
نه روزى بر سر من یار گیرد
مرا یکدل همیشه دوستدارست
نه چون تو ده دل زنهار خوارست
کنون دارد بلورین جام در دست
به کام دل همیشه شاد و سرمست
نشست خوش ز بهر شاه باید
ترا هر جا که باشد جاى شاید
همى ترسم که آید در شبستان
گلش را رفته بیند از گلستان
مرا جوید نیابد خفته بر جاى
به کار من دگر ره بد کند راى
شود آگه ازین کار نمونه
وزین بفسرده مهر باژ گونه
نخواهم کاو بیازارد دگر بار
که پس با او به جان باشد مرا کار
بس است آن بیم و آن سختى که دیدم
وزو صد ره امید از جان بریدم
چه دیدم زان همه سختى کشیدن
چه دیدم زان همه تلخى چشیدن
چه دارم زان همه زنهار خوارى
بگر بد نامى و نومیدوارى
هم آزرده شد از من شهریارم
هم آزرده شد از من کردگارم
جوانى بر سر مهرت نهادم
دو گیتى را به نام بد بدادم
ز حسرت مى بسایم دست بردست
که چیزى نیستم جز باد در دست
سخن چندان که گویم سر نیاید
ترا زین شاخ برگ و بر نیاید
ازین در کامدى نومید بر گرد
به بیهوده مکوب این آهن سرد
شب از نیمه گذشت و ابر پیوست
دمه بفزود و دود برف بنشست
کنون بر خویشتن کن مهربانى
برو تا بر تنت ناید زیانى
شبت فرخنده باد و روز فرخ
همیشه یار تو گل نام گل رخ
بمانادش به گیتى با تو پیوند
چنان کت زو بود پنجاه فرزند
چو ویس او را زمانى سرزنش کرد
به نادیدنش دل را خوش منش کرد
ز روزن باز گشت و روى بنهفت
نه بارش داد و نه دیگر سخن گفت
نه دایه ماند بر روزن نه بانو
گسسته شد ز درد رام دارو
به کوى اندر بماند آزاده رامین
به کام دشمنان بى کام و غمگین
همه چیزى گرفته جاى و آرام
ابى آرام مانده خسته دل رام
همى نالید پیش کرد گارش
گه از بخت سیاه و گه ز یارش
همى گفت اى خداى پاک و دانا
توى بر هر چه خود خواهى توانا
هنى بینى مرا بیچاره مانده
ز خویش و آشنا آواره مانده
به که بر میش و بز را جایگاهست
به هامون گور و آهو را پناهست
مرا ایدر نه آرامست و نه جاى
برین خسته دلم هم تو ببخشاى
که من نومید ازیدر بر نگردم
و گر نومید بر گردم نه مردم
اگر باید همى مردن به ناچار
همان بهتر که میرم بر در یار
بداند هر که در آفاق بارى
که یارى داد جان از بهر یارى
گر این برف و دمه شمشیر بودى
جهنده باد ببر و شیر بودى
ازیدر باز پس ننهاد مى گام
مگر آنگه که جانم یافتى کام
دلا تو آن دلى کز پیل و از شیر
نترسیدى هم از ژوپین و شمشیر
چرا ترسى کنون از باد باران
که خود هر دو ترا هستند یاران
نه باد ارم همه سال از دم سرد
نه ابر آرم ز دود جان پر درد
اگر باز آمدى آن ماه رخشان
مرا چه برف بودى چه گل افشان
و گر گشتى لبم بر لبش پیروز
مرا کردى کنار خویش جان بوز
نبودى هیچ غم از ابر و بادم
شدى اندوه این طوفان ز یادم
همى گفت این سخت رامین بیدل
بمانده تا به زانو رخش در گل
همه شب چشم رامین اشک ریزان
هوا بر رخش او کافور بیزان
همه شب رخش در باران شده تر
به برف اندر سوار از رخش بدتر
همه شب ابر گریان بر سر رام
همه شب باد پیچان در بر رام
قبا و موزه و رانینش بر تن
ز سر تا پاى بفسرده چو آهن
همه شب ویس گریان در شبستان
به ناخن پاک بشخوده گلستان
همه گفت این چه برف و این چه سرماست
کزیشان رستخیز ویس برخاست
الا اى ابر گریان بر سر رام
ترا خود شرم ناید زان گل اندام
به رنگ زعفران کردى رخانش
بسان نیل کردى ناخنانش
ز بخشودن همى بر وى بنالى
و لیکن تو بدین ناله و بالى
مبار اى ابر و یک ساعت بیاساى
مرا تیمار بر تیمار مفزاى
الا اى باد تاکیتند باشى
چه باشد گر زمانى کند باشى
نه آن بادى که از وى بوى بردى
جهان از بوى او خوش بوى کردى
چرا اکنون نبخشانى بر آن تن
کزو خوشى برد نسرین و سوسن
الا اى ژرف دریاى دمنده
تو باشى پیش رامین همچو بنده
ترا هر چند گوهرهاست رخشان
نیى چون دست رامین گوهر افشان
حسد بردى بر آن شاه سواران
فرستادى به دست میغ باران
سلاح تو همین باران و آبست
سلاح او همه پولاد نابست
گر او امشب رها گردد ازیدر
بینبارد ترا از گرد لشکر
چه بى شرمم چه بانیرنگ و دستان
که آسوده نشستم در شبستان
تنى پرورده اندر خز و دیبا
بماند در میان برف و سرما
رخ آزاده رامین هست گلزار
بود سرما به برگ گل زیان کار

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول


پرش به انجمن:



زمان کنونی: Thursday 22 August 2019, 02:43