خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
طراحی سایت هتلداری
sitecode sitecode 0 18
اگه در جراحی پلک کمی پوست اضافه برداشته شود چه میشود؟
jarahezibai jarahezibai 0 18
سطر های ماندگار
bozorg67 bozorg67 0 19
بعد از جایگذاری پروتز در سینه، در ابتدا سینه ها به چه شکل خواهند بود؟
jarahezibai jarahezibai 0 16
جشن های آذر ماه
moonlover soli22 5 1446
جشن های دی ماه
moonlover soli22 7 804
کودتا در شوروی
soli22 soli22 0 14
کودتای اوت
soli22 soli22 0 14
نحوه تمیز کردن لکه های ماژیک از روی دیوار
moonlover soli22 1 375
راه های ساده برای تمیز کردن پرده ها
moonlover soli22 2 394
4 رازدر مورد بطری پلاستیکی آب
moonlover soli22 2 485
اسکریپت فارسی وب سایت digg.com و بالاترین
vooria meslehich 1 1137
گاهي وقتها...
moonlover luna 668 86178
3 نکته مهم در مورد پایه مبل
lemonn lemonn 0 33
کد تقلب هر بازی بخوای اینجا هست
wonderboy AMIROOS2277 51 34555
تبریز
sani00 sani00 0 37
مازندران
sani00 sani00 0 29
خراسان جنوبی
sani00 sani00 0 29
کرمان
sani00 sani00 0 29
صنایع یزد
sani00 sani00 0 26
گویش بلوچی
sani00 sani00 0 28
مقایسه انواع کنترل پنل میزبانی وب و هاستینگ – بخش اول
webpouyanii webpouyanii 0 35
اخرین اس ام اسی که دادین چی بوده ؟
sana tree of life 593 37549
کشف صورت شیطان در نقاشی مسیح (ع)+عکس
amirhossein sana 1 256
عجیب ترین ماهی دنیا: ماهی انسان نما! +تصاویر
فرشاد شاه sana 3 364
اولین نشانه های پیری در کدام قسمت صورت مشاهده میشود؟
jarahezibai sana 1 58
احساس ما بعد لحظات اول بعد از جراحی بزرگ کردن سینه
jarahezibai sana 1 53
در جراحی سینه اگر نسبت به درد خیلی حساس باشیم چه راهکاری عملی است؟
jarahezibai sana 1 45
علائم و نشانه های وسواس فکری
malimgroup sana 1 37
هرمزگان
shila33 shila33 0 33
کردستان
shila33 shila33 0 30
تهران
shila33 shila33 0 26
رشت
shila33 shila33 0 31
چابهار
shila33 shila33 0 31
یزد
shila33 shila33 0 28
بهترین روش درمان خانگی زگیل مقعدی در کمتر از 2 هفته (قطعی)
ziba10 sana 1 76
سمانه پاکدل در فیلم تلویزیونی جدا افتاده
omid sana 1 207
من رایان هستم ؛ پسر مامان sana
sana sana 64 12482
چقد بعد از جراحی سینه به خانه میروید؟
jarahezibai jarahezibai 0 43
اقامت رویایی در تایلند را با این هتل ها تجربه کنید
needstars needstars 0 38

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)زمان کنونی: Sunday 08 December 2019, 08:54
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moonlover
آخرین ارسال: tttaji
پاسخ: 113
بازدید: 14749
 
امتیاز دهید:
  • 13 رأی - میانگین امیتازات : 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
Sunday 17 August 2014, 00:32
ارسال: #81
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)

آمدن ویس دگر بار بر روزن و سخن گفتنش با رخش رامین
چو ویس اندر شبستان رفت و بنشست
زمانى بود و باز از جاى برجست
بگفت این و دگر ره شد به روزن
ز روزن تیغ زد خورشید روشن
دگر ره گفت با رخش ره انجام
نهى رخشا همى بر چشم من گام
مرا هستى چو فرزند دل افروز
به تو نپسندم این سختى بدین روز
چرا همراه بد جستى و بدخواه
تو نشنیدى که همراهست و پس راه
اگر با تو نه این بد راى بودى
ترا بر چشم من بر جاى بودى
کنون بر باد شد اومید و رنجت
نه بارت هست زى ما نه سپنجت
برو بار و سپنج از دیگران خواه
دل گمگشته را از دلبران خواه
برو راما تو نیز از مرو بر گرد
پزشکى جوى و با او یاد کن درد
بساروزا که از تو بار جستم
چو زنهارى ز تو زنهار جستم
نه بر درگاه خویشم بار دادى
نه با زنهاریان زنهار دادى
بسا شبها که تو خوش خفته بودى
نه چون من بى دل و آشفته بودى
تو خفته در میان خز و سنجاب
من افتاده به راه اندر گل و آب
کنون آن بد که کردى بازدیدى
بلا را هم بلا انباز دیدى
اگر تو نازکى اى شاخ سوسن
هر آیینه نیى نازکتر از من
و گر بودم ترا یک روز در خور
نگفتم جاودان تیمار من خور
ببر اومید دل چون من بریدم
ز نومیدى به آسانى رسیدم
اگر اومید رنجورى نماید
ز نومیدى بسى آسانى آید
من آن بودم که از اومیدوارى
همى بردم به دریا بر سمارى
کنون از شورش دریا برستم
دل از اومید بیهوره بشستم
ز خرسندى گزیدم پارسایى
که خرسندیست بهتر پادشایى
کنون کت نیست روزى از کهن یار
برو یارى که نو کردى نگه دار
کهى دینار و یاقوتست نامى
و گر نه یار نو باشد گرامى
چو مهرم را بریذى از جفا سر
بریده سر نروید بار دیگر
اگر بر روید از گورم گیازار
گیازارم بود از تو دلازار
و گر چه نیک دان بودم به تدبیر
ندانستم که گردد مهر دل پیر
مجو از من دگر ره مهربانى
که ناید باز پیران را جوانى
همانم من که تو نامه نوشتى
به نامه نام من بردى به زشتى
مرا از مهرت آمد زشت نامى
که جز با تو نکردم خویس کامى
نکردم در جهان جز تو یکى یار
تو نیز از بخت من بودى بدین زار
توى چون مادرى کش طالعى شود
یکى فرزند بودش وان یکى کور
به دیده کورى دختر نبیند
همى داماد بى آهو گزیند
دلم گر چون کمان در مهر دوتاست
چو تیرست در جفا گفتار من راست
دل تو چو نشانه شد بر آزار
نشانه ت را ز پیش تیر بردار
برو تا نشنوى گفتار دلگیر
ز تلخى چون کبست از ژخم چون تیر

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Sunday 17 August 2014, 00:35
ارسال: #82
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
پاسخ دادن رامین ویس را

دل رمامین ز گفتارش بپیچید
هم اندر دل جوابش را بسیچید
جوابش داد رامین گفت ماها
ز غم خواهد مرا کردن تباها
ندانم گرت من طرار چون مهر
که صبر از دل ربانا گونه از چهر
چنان آسان رباید دل ز هشیار
که از مستان رباید کیسه طرار
تنم گر پیر شد مهرم نشد پیر
نواى نو توان زد بر کهن زیر
مرا مهر تو در تن جان پاکست
ز پیرى جان مردم را چه باکست
مکن بر من فسوس مهر بسیار
که بیمارى نخواهد مإرد بیمار
مزن طعنه مرا گر تو درستى
که نه من خواستم از بخت سستى
نیاب من به روى خود بدیدى
در فس بى نیازى بر کشیدى
چرا راز دلم با تو نمودم
چرا تیمار جان خود فزودم
دلیرم من به راز دل نودن
دلیرى تو به جان و دل ربودن
مبادا کس که بنماید دلخویش
که پس چون روز من روز آیدش پیش
نگارا گر تو گشتى بر بتان مه
تو خود دانى که مهتر دادگر به
کنون کز مهترى گشتى توانگر
به حال مردم درویش بنگر
اگر من گشتى از مهرت گنهگار
نیم چندین ملامت را سزاوار
همى تا آز باشد بر جهان چیر
نگردد جان مردم از گنه سیر
گنه کرد آدم اندر پاک مینو
هر آیینه منم از گوهر او
سیه سررا گنه بر سر نبشتست
گنهگاریش در گوهر سرشتست
نه دانش روى بر تابد قصا را
نه مردى دست بر پیچد بلا را
چه آن کار بى خرد باشد چه بخرد
نخواهد خویستن را هیچ کس بد
گناه دى بشد با دى ز دستم
تو فردا بین که مهرت چون پرستم
به مهر اندر کنم تدبیر فردا
که دى را در نیابد هیچ دانا
اگر بشکستم اندر مهر پیمان
بجز پوزش نمودن نیست درمان
در آن شهرى چرا آرام گیرند
که عذرى در گناهى نه پذیرند
اگر پوزش نکو باشد کهتى
نکوتر باشد آمروزش ز مهتر
بیامروز این گناهى را که کردم
که دیگر گرد او هرگز نگردم
اگر زلت نبودى کهتران را
نبودى عفو کردن مهتران را
ز تو دیدم فراوان خوب کارى
مگر بخشایش و آمروزگارى
گنه کردم ز بهر آزمایش
که چون دارى در آمروزش نمایش
گناهم را بیامروز و چنین دان
که نیکى گم نگردد در دو گیهان
جزاى من بس است این شرمسارى
بلاى من بس اوت این بردبارى
من اندر برف و باران ایستاده
تو چشم مردمى بر هم نهاده
ز بى رحمت دل و بى آب دیده
زبانى همچو شمشیرى کشیده
مهى گویى ترا هر گز ندیدم
و گر دیدم امید از تو بریدم
نگارینا مجو از من جدایى
همه چیزى همى جو جز رهایى
به جان این زهر نتوانم چشیدى
به دل این باز نتوانم کشیدن
اگر باشد دلم از سنگ خادا
نداند کرد با هجرت مدارا
ز هجرانت بترسد وز بلا نه
ترا خواهد ز یزدان و مرا نه

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Sunday 17 August 2014, 00:36
ارسال: #83
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
پاسخ دادن ویس رامین را

سمن بر ویس گفت اى بى خرد رام
ندارى از خردمندى بجز نام
جفا بر دل زند خشت گرانس
بماند جاودان بر دل نشانش
جفاى تو مرا بر دل بماندست
چنان کز دل وفاى تو بر اندست
نباشد با کسى هم کفرو هم دین
نگنجه در دلى هم مهر و هم کین
چو یاد آرد ز صد هونه جفایت
نماند در دلى بوى وفایت
تو خود دانى که من با تو چه کردم
به امید وفا چه رنج بردم
پس آنگه تو بجاى من چه کردى
بکشتى و انچه کشتى خود بخوردى
برفتى بر سرم یارى گزیدى
نکو کردى تو خود اورا سزیدى
جزین از تو چه آید که کردى
که همچون کرگسان مردار خوردى
زهى داده ستور و بستده خر
ترا همچون منى کى بود در خور
ترا چون جاى شور و ریگ شایستن
سرا و باغ فرمودن چه بایست
گمان بردم که تو شیر شکارى
نگیرى جز گوزن مرغزارى
ندانستم که تو روباه پیرى
به صد حیله یکى خر گوش گیرى
چرا چون شسته بودى خویشتن پاک
فشاندى بر تنت خاکستر و خاک
چرا بگذاشتى جام مى و شیر
نهادى پیش خود جام سک و سیر
چرا بر خاستى از فرش نیسان
نشستى بر پلاس و شال خلقان
نه بس بود آنکه از شهرم برفتى
به شهر دشمنان مأوا گرفتى
نه بس بود آنگه دیگر یار کردى
مرا زى دوست و دشمن خوار کردى
نه بس بود آنکه چون نامه نبشتى
سخن با خون من در هم سرشتى
ابا چندین جفا و خشم و آزار
نهادى بار زشتى بر سر بار
چو دایه پیش تو آمد براندى
سگ و جادو و پر دستانش خواندى
تو طرارى و پر دستان به دایه
توى جادو توى بسیار مایه
تو او را غرچه و نادان گرفتى
فریب جادوان با او بگفتى
هم او را هم مرا دستان نهادى
هزاران داغمان بر جان نهادى
توى صحاک دیده جادوى نر
که هم نیزنگ سازى هم فسونگر
تو کردى بى وفایى ما نکردیم
تو خوردى زینهار و ما نخوردیم
ببودى چند گه خرم به گوراب
کنون باز آمدى با چشم پر آب
همى گویى سخنهاى نگارین
درونش آهنین بیرونش زرین
منم آن نو شکفته باغ صد رنگ
که تو بر من بگفتى آن همه ننگ
منم آن گلشن شهوار نیکو
که در چشم تو بودم یکسر آهو
منم آن چشمه کز من آب خوردى
چو خوردى چشمه را پر خاک کردى
کنون از تشنگى بردى بسى تاب
شتابان آمدى کز من خورى آب
نبایستى ز چشمه آب خوردن
چو خوردى چشمه را پر خاک کردن
و یا اکنون که کردى چشمه را خوار
نیارى آب او خوردن دگر بار

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Sunday 17 August 2014, 00:39
ارسال: #84
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
پاسخ دادن رامین ویس را

دگر باره جوابش داد رامین
بدو گفت اى بهار بربر و چین
جهان چون آسیاى گرد گردست
که دادارش چنین گردنده کردست
نماند حال او هرگز به یک سان
گهى آذار باشد گه زمستان
من و تو هر دو فرزند جهانیم
ابر یک حال بودن چون توانیم
تن ما نیز گردان چون جهانست
که گاهى کودک و گاهى جوانست
گهى بیمار و گاهى تندرستست
چو گاهى زورمند و گاه سستست
گهى با رخت باشد گاه بى رخت
گهى پیروزبخت و گاه بدبخت
تن مردم صعیف و نا توانست
که لختى گوشت و مشتى استخوانست
نه بر تابد ز گرما رنج گرما
نه بر تابد ز سرما رنج سرما
چو گرما باشدش سرما بخواهد
چو سرما باشدش گرما بخواهد
بجوید خورد کز خوردن ببالد
پس آنگه او هم از خوردن ببالد
اگر چه آز بر وى سخت چیرست
ز مستى چون نبیند زود سیرست
و گرچه او خوشى از کام یابد
چو بیند کام خودرا بر نتابد
ز سستى کامها بر وى و بالست
ازیرا در پى کامش ملالست
دلش چون بر مرادى چیر گردد
همان گه زان مرادش سیر گردد
دگر باره چو کامى در نیابد
از آز دل به کام دل شتابد
گهى در آز تیز و تند باشد
گهى در کام سیر و کند باشد
چو کام آید نماند هیچ تندى
چو آز آید نماند هیچ کندى
نباشد هیچ کامى خوشتر از مهر
که ورزى با رخى تابنده چون مهر
چنان در هر دلى خود کام گردد
که دل بى دصبر و بى آرام گردد
به دست آز دل دیوانه گردد
ز خواب و خرمى بیگانه گردد
بسى سختى برد تا چیز گردد
چو کام دل بیابد سیر گردد
نه بر تابد به وصلت ناز جانان
نه بر تابد به دورى درد هجران
گهى جوید ز هجرانش جدایى
گهى از خشم و ازارش رهایى
چو مردم هست زین سان سخت عاجز
ندارد صبر بر یک حال هرگز
نگارا من یکى از مردمانم
ز دست رستن چون توانم
همیشه گرد تو پرواز دارم
کجا بر سر لگام آز دارم
ترا جستم چو بر من چیره بود آز
همه زشتى مرا نیکو نمود آز
وزان پس چون توخشم و ناز کردى
ز بد مهرى درى نو باز کردى
برفتم تا نبینم خشم و نازت
ببردم کبگ مهر از پیش بازت
دلى کام با تو راندى کامگارى
هم از تو چون کشیدى خشم و خوارى
در آن شهرى که بودم شاه و مهتر
هم اندر وى ببودم خوار و کهتر
گه رفتن چنان آمد گمانم
که بى تو زیستن آسان توانم
ز بت رویان یکى دیگر بجویم
بدو بندم دلى کز تو بشویم
نسوزه عشق را جز عشق خرمن
چنان چون بشکند آهن به آهن
چو عشق نو کند دیدار در دل
کهى را کم شود بازار در دل
درم هر گه که نو آید به بازار
کهى را کم شود در شهر مقدار
مرا چون دوستان گفتند یک سر
نبرّد عشق را جز عشق دیگر
نداند عشق را جز عشق درمان
نشاید کرد سندان جز به سندان
به گفت دوستان رفتم به گوراب
بسار تشنه جویان در جهان آب
گهى جستم ز رویت یادگارى
گهى جستم ز هجرت غمگسارى
گل گلبوى را در راه دیدم
گمان بردم که تابان ماه دیدم
نه بت دیدم بدان شکل و بدان روى
نه گل دیدم بدان رنگ و بدان بوى
دل اندر مهر آن بت روى بستم
همى گفتم ز مهر ویس رستم
هنى خواندم فسونى بر فسونى
همى شستم ز دل خونى به خونى
بسى کردم نهان و آشکارا
به نر مى با دل مسکین مدارا
ندیدم در مدارا هیچ سودى
که دل هر ساعتى زارى نمودى
چنان آتش ز مهر افتاد بر من
که تن در سوز بود و دل به شیون
نه دل را بود در تن هیچ آرام
نه غم را بود نیز اندر دل انجام
ز بیرون گر به رامش مى نشستم
نهانى بر فراقت مى گرستم
ز بیچاره تنم مانده روانى
نه خوش خوردم نه خوش خفتم زمانى
چو بى تو رستخیز تن بدیدم
بجز باز آمدن چاره ندیدم
توى نیک و بد و درمان و دردم
توى شیرین و تلخ و گرم و سردم
توى کام و بلا و ناز و رنجم
غم و شادى و درویشى و گنجم
توى چشم و دل و جان و جهانم
توى خورشید و ماه و آسمانم
توى دشمن مرا و هم توى دوست
نکوبختى که هر چیز از تو نیکوست
بکن با من نگارا هر چه خواهى
که تو بر من خداوندى و شاهى
به تو نالم که در دل آذرى تو
هبه تو نالم که بر دل داورى تو

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Sunday 17 August 2014, 00:44
ارسال: #85
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
پاسخ دادن ویس رامین را

سمن ویس گریان بر لب بام
لب بام از رخش گشته وشى فام
نشد سنگین دلش بر رام خشنود
که نقش از سنگ خارا نستر زود
اگر چه دلش بر رامین همى سوخت
زرشک رگته کین دل همى توخت
چو برزد آتش مهر از دلش تاب
بیامد رشک و بر آتش فشاند آب
بدو گفت اى فریبنده سخن گوى
در افگندى به میدان سخن گوى
به خواهش باد را نتوان گرفتن
فروغ خور به گل نتوان نهفتن
اگر رفتى ز مهر من به گوراب
بسان تشنه جویان در جهان آب
برفتى تا نبینى خشم و نازم
ببردى کبگ مهر از پیش بازم
گهى جستن ز رویم یادگارى
گهى جستى ز هجرم غمگسارى
نبودت چاره اى جز یار دیگر
گرفتى تا شدت اندوه کمتر
گرفتم کاین سراسر راست گفتى
نه خوش خوردى نه بى تیمار خفتى
چرا آن بیهده نامه نبشتى
چرا گفتى مرا در نامه زشتى
چرا بر دایه خشم آلود بودى
مرو را آن همه خوارى نمودى
که فرمودت که پیش دشمنانش
ز پیش خویش همچون سگ برانش
ترا پندى دگم گر گوش دارى
به دانش بشنوى گر هوش دارى
چو بنمایى ز دل پنداشتى را
بمانى جاى لختى آشتى را
به جنگ اندر خردمند نکو راى
بماند آشتى را لختکى جاى
ترا دیو آنچنان کین در دل افگند
که تخم آشتى از دلت بر کند
تو نشنیدى که دو دیو ژیانند
همیشه در تن مردم نهانند
یکى گوین بکن این کار و مندیش
کزو سودى بزرگ آید ترا پیش
چو کرده بیاید آن دگر یار
بدو گوید چرا کردى چنین کار
ترا آن دیو پیشین کرد نادان
کنون دیو پسین کردت پشیمان
نبایست از بنه آزار جستن
کنون این پوزش بسیار جستن
گنه نا کردن و بى باک بودن
بسى آسان از پوزش نمودن
ز خورد ناسزا پرهیز کردن
به از پس داروى بسیار خوردن
ترا گر این خرد آن گاه بودى
زبانت لختکى کوتاه بودى
مرا نیز ار خرد بودى ز آغاز
نبودى گاه مهرم چون تو انباز
چنان چون تو پشیمان گشتى اکنون
پشیمان گشت جان من همیدون
همى گویم چرا روى تو دیدم
و گر دیدم چرا مهرت گزیدم
کنون تو همچو آبى من چو آتش
تو بس رامى و من بس تند و سر کش
نباشم زین سپس با تو هم آواز
نباشد آب و آتش را به هم ساز

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Sunday 17 August 2014, 00:46
ارسال: #86
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
پاسخ دادن رامین ویس را

به پاسخ گفت رامین دل افروز
شب خشم تو ما را شب کند روز
دو شب بینم همى امشب به گیهان
ازین تیره هوا و خشم جانان
بسا رنجا که بر من زین شب آمد
مرا و رخش را جان بر لب آمد
چرا شب رخش من با من گرفتار
که رخشم نیست همچون من گنهگار
اگر بخشایى از من بستر و گاه
چه بخشایى ازو مشتى جو و کاه
به مشتى کاه او را میهمان کن
به جان بوزى دلم را شادمان کن
اگر نه آشنا نه دوستگانم
چنان پندار کامشب میهمانم
به مهمانان همه خوبى پسندند
نه زین سان در میان برف بندند
بهانه بر گرفتم از میانه
نه پوزش دارم اکنون نه بهانه
ترا خواند همه کس نا جوانمرد
چو تو گویى برو نومید بر گرد
همه ز آزادگان نام بردار
به زفتى بر گرند این نه به آزار
میان ما نه خونى او فتادست
و یا دیرینه کینى ایستادست
عتابست این نه جنگ راستینست
چرا با جان من چندینت کینست
تو خود دانى که با جان نیست بازى
چرا چندین به خون بنده تازى
نه آنم من که از سرما گریزم
همى تا جان بود با او ستیزم
نه آنم من که بر گردم ز کویت
و گر جانم بر آید پیش رویت
چه باشد گر به برف اندر بمیرم
ز مردم جاودانه نام گیرم
بماند در وفا زنده مرا نام
چو مر گم پیش تو باشد به فرجام
مرا بى تو نباشد زندگانى
ازیرا کم نباشد کامرانى
جهان را بى تو بسیار آزمودم
بدو در زنده همچون مرده بودم
چو بى تو بر شمارم زندگانى
جدا از تو نخواهم شادمانى
مرا بى تو جهان جستن محالست
که بى تو جان من بر من و بالست
الا اى سهمگین باد زمستان
بیاور برف و جانم زود بستان
مرا مردن میان برف خوشتر
ز جور روزگار و خشم دلبر
تنى سنگین و جانى سخت رویین
نماند در میان برف چندین

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Sunday 17 August 2014, 00:52
ارسال: #87
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
پاسخ دادن ویس رامین را

سمن بر ویس گفت اى بى وفا رام
گرفتار بلا گشتى سرانجام
چنین باشد سرانجام گنهگار
شود روزى به دام اندر گرفتار
نبید حورده ناید باز جامت
همیدون مرغ جسته باز دامت
به مرو اندر کنون بى خانه اى تو
ز چندین دوستان بیگانه اى تو
نه هرگز یابى از من خوشى و کام
نه اندر مرو یابى جاى آرام
پس آن بهتر که بیهوده نگویى
به شوره در گل و سوسن نجویى
چو از دست تو شد معشوق پیشین
به شادى با پسین معشوق بنشین
ترا چون گل دلارا مى نشسته
چرا باشى بدین سان دلشکسته
سراى موبد و ایوان موبد
همایون باد بر مهمان موبد
چنان مهمان که با فرهنگ باشد
نه چون تو جاودانى ننگ باشد
مبادا در سرایش چون تو مهمان
که نز وى شرم دارى نه ز یزدان
مرا از تو دریغ آید همى راه
ترا چون آورد در خانهء شاه
تو ارزانى نیى اکنون به کویم
چگونه باشى ارزانى به رویم
ترا هرچند کز خانه برانم
همى گویى من اینجا میهمانم
توى رانده چو از ده روستایى
که آن ده را سگالد کدخدایى
چو از خانه برفتى در زمستان
ندانستى که باشد برف و باران
چرا این راه را بازى گرفتى
نهیب عشق طنازى گرفتى
نه مروت خانه بد نه ویسه دمساز
چرا کردى زمستان راه بى ساز
ترا نادان دل تو دشمن آمد
چرا از تو ملامت بر من آمد
چه نیکو گفت با جمشید دستور
به دانان مه شیون باد و مه سور
چو نه سلار بودى نه سپهدار
دلم را روز و شب بودى نگهدار
کنون تا مهتر و سلار گشتى
بیکباره ز من بیزار گشتى
علم بر در زدى از بى نیازى
همى کردى به من افسوس و بازى
کنون از من همى جان بوز خواهى
به دى مه در همى نوروز خواهى
چو کام و ناز باشد نه مرایى
چو باد و برف باشد زى من آیى
امید از من ببر اى شیر مردان
مرا آزاد کن از بهر یزدان

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Sunday 17 August 2014, 00:55
ارسال: #88
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
پاسخ دادن رامین ویس را

به پاسخ گفت رامین دلازار
مکن ماها مرا چندین میازار
نه بس بود آنکه از پیشم براندى
نه بس آن تیر کم در دل نشاندى
نه بس چندین که آب من ببردى
نه بس چندین که ننگم بر شمردى
مزن تیر جفا بر من ازین بیش
که کردى سربسر جان و دلم ریش
چه رنج آید ازین بدتر به رویم
که تو گویى دریغست از تو کویم
چرا بخشایى از من رهگذارى
که این ایوان موبد نیست بارى
سزد گر سنگدل خوانمت و دشمن
که راه شایگان بخشایى از من
گذار شهر و راه دشمن و دوست
ز یار خویش بخشودن نه نیکوست
نه تو گفتى خداوندان گرهنگ
بمانند آشتى را جاى در جنگ
چرا تو آشتى در دل ندارى
مگر چون ما سرشت از گل ندارى
کنون گر تو نخواهى گشت خشنود
وفا رفت از میان و بودنى بود
مرا زیدر بیاید رفت ناچار
بمانده بى دل و بى صبر و بى یار
ز دو زلفت مرا ده یادگارى
ز واشامه مرا ده غمگسارى
یکى حلقه به من ده زان دو زنجیر
که گیرد جان بر نا و دل پیر
مگر جانم شود رسته به بویت
چنان چون گشته تن خسته به کویت
مگر چون جان من یابد رهایى
ترا هم دل بگیرد در جدایى
شنیدستم که شب آبستن آید
نداند کس که فردا زو چه زاید

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Sunday 17 August 2014, 00:57
ارسال: #89
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
پاسخ دادن ویس رامین را

به پاسخ گفت ویس ماه پیکر
که از حنظل نشاید کرد شکر
حریر مهربانى ناید از سنگ
نبید ارغوانى ناید از بنگ
نگردد موى هرگز هیچ آهن
نگردد دوست هرگز هیچ دشمن
نگرداند مرا باد تو از پاى
نجنباند مرا زور تو از جاى
به گفتار تو من خرم نگردم
به دیدار تو من بى غم نگردم
مرا در دل بماند از تو یکى درد
که در مانش به افسون نه توان کرد
مرا در جان فگندى زنگ آزار
زدودن کى توان آن را به گفتار
جفاهاى تو در گوشم نشستست
ره دیگر سخن بر وى ببستست
تو آگندى به دست خویش گوشم
سخنهاى تو اکنون چون نیوشم
بسى بودم به روز وصل خندان
بسى بودم به درد هجر گریان
کنون نه گریه ام آید نه خنده
که جانم مهر دل را نیست بنده
دلم روبه بُد اکنون شیر گشتست
که از چون تو رفیقى سیر گشتست
فرو مرد آن چراغ مهر و اومید
که روشن تر بُد اندر دل ز خورشید
برفت آن دل که بودى دشمن من
همه چیزى دگر شد در تن من
همان چشمم که دیدى رنگ رویت
و یا گوشم شنیدى گفت و گویت
یکى پنداشتى خورشید دیدى
یکى پنداشتى مژده شنیدى
کنون آن خور به چشمم قیر گشتست
همان مژده به گوشم تیر گشتست
ندانستم که عاشق کور باشد
کجا بختى همیشه شور باشد
همى گویم کنون اى بخت پیروز
کجا بودى نگویى تا به امروز
تنم را روز فرخنده کنونست
دلم را چشم بیننده کنونست
مزا اکنون همى یابم جهان را
حوشى اکنون همى دانم روان را
نخواهم نیز در دام او فتادن
دو گیتى را به یک ناکس بدادن

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول
Sunday 17 August 2014, 00:59
ارسال: #90
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
پاسخ دادن رامین ویس را

دگر ره گفت رامین اى سمنبر
دلم را هم تو دادى هم تو مى بر
چه باشد گر تو از من سیر گشتى
همان کین مرا در دل بکشتى
مرا در دل نیاید از تو سیرى
ندارم بر جفا جستن دلیرى
ز تو تندى و از من خوش زبانى
ز تو دشنام و از من مهربانى
به آزار تو روى از تو نتابم
که من چون تو یکى دیگر نیابم
اگر تو بر کنى یک چشمم از سر
به پیش دستت آرم چشم دیگر
مرا چندین به ژشتى نام بردى
چنان دانم که خوبى یاد کردى
مرا نفرین تو چون آفرینست
که گفتارت به گوشم شکرینست
اگر چه در سخن آزار جویى
ز تندى سربسر دشنام گویى
خوش آید هر چه تو گویى به گوشم
تو گویى بانگ مطرب مى نیوشم
چو تو خامش شوى گویم چه بودى
که دیگر باره آزارى نمودى
به گفتارى زبان بر گشادى
و گر چه مر مرا دشمان دادى
بدان گفتار کم در مان نمایى
دلم را هم بدان دردى فزایى
اگر چه بینم از تو درد و خوارى
همى دارم امید رستگارى
همى گویم مگر خشنود گردى
زیان دوستى را سود گردى
منم امشب نگارا چون یکى کس
که شیرش پیش باشد پیلش از پس
دلش باشد ز بیم هر دو خسته
بلا بر وى ز هر سو راه بسته
گر اینجایم تو خود با من چنینى
که همچون دشمنام با من به کینى
و گر بر گردم از پیشت ندانم
که جان از برف و باران چون رهانم
میان این دو پتیاره بماندم
ز دو پتیاره بیچاره بماندم
اگر چه مرگ باشد آفت تن
به چونین جاى باشد راحت من
کنون گر مگر جانم در ربودى
مرا زو درد دل یکباره بودى
اگر چه مرگ جانم را بخستى
تنم بارى ازین سختى برستى
تنم در آب دیده غرقه گشست
جهان بر من چو زجف حلقه گشست
دلم دارى در آن زلف معنبر
ندانم چون روم بیدل ازیدر

سلام.آواکس مثل قدیمها هست دوباره شروع کنم
نقل قول


پرش به انجمن:



زمان کنونی: Sunday 08 December 2019, 08:54