خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
قبل از عمل جراحی پلک و جراحی افتادگی پلک چه کارهایی باید انجام دهیم؟ قسمت 4 از 4
jarahezibai jarahezibai 0 7
قبل از عمل جراحی پلک و جراحی افتادگی پلک چه کارهایی باید انجام دهیم؟ قسمت 3 از 4
jarahezibai jarahezibai 0 19
سئو سایت :افزایش ترافیک چه اثری در سئو دارد
toniyo iranpump 40 2398
قبل از عمل جراحی پلک و جراحی افتادگی پلک چه کارهایی باید انجام دهیم؟ قسمت 2 از 4
jarahezibai jarahezibai 0 20
دلتنگ و دلتنگی...
غزل luna 38 5694
قبل از عمل جراحی پلک و جراحی افتادگی پلک چه کارهایی باید انجام دهیم؟ قسمت 1 از 3
jarahezibai jarahezibai 0 26
جراحی پلک مناسب چه کسانی است؟
jarahezibai jarahezibai 0 25
نوشته های کیمیا مظفریان
Zahra.montazer saeedianmehrane 1 464
کتاب دوم از کیمیا مظفریان
kimitara2000 saeedianmehrane 3 2616
کتاب عظمت خدای درون از کیمیا مظفریان
kimitara2000 saeedianmehrane 2 1030
کتاب عظمت خدا راز خوشبختی و قدرت
saeedianmehrane saeedianmehrane 0 28
انجام جراحی پلک را به چه کسی بسپاریم؟
jarahezibai jarahezibai 0 26
بیمه هزینه ی که عمل جراحی پلک را تحت پوشش قرار می دهد؟
jarahezibai jarahezibai 0 34
"امضاهای " من!!!
دخترمشرقى luna 316 47010
دلتون واسه کدوم آواکسی تنگ شده؟(2)
مونا luna 122 19302
یه تیکه از اولین آهنگی ک میاد تو ذهنت ....
سنا luna 315 35110
از جراحی پلک چه انتظاراتی داشته باشیم
jarahezibai jarahezibai 0 52
با لیفت صورت ( کشیدن صورت ) در سنین بالا چه تغییراتی در صورتتم اتفاق می افتد؟
jarahezibai jarahezibai 0 47
با جراحی پلک کیسه های زیر و بالای چشم را چطور میشود اصلاح کرد؟
jarahezibai jarahezibai 0 48
معرفی انواع سرور مجازی و سرویس های میزبانی وب – بخش اول
webpouyanii webpouyanii 0 43
لیفت صورت ( کشیدن صورت ) چه تاثیری روی صورت میگذارد؟
jarahezibai jarahezibai 0 48
روند جراحی پلک چگونه است؟
jarahezibai jarahezibai 0 47
اگه میتونستی یک کلمه را از این دنیا پاک کنی اون یک کلمه چی بود؟؟!!!!!!
youne30 luna 480 48024
چرا جراحی پلک یکی از شایع ترین عمل های جراحی پلاستیک برای جوان سازی است؟ بخش سه
jarahezibai jarahezibai 0 52
طرز تهیه خورش گل کلم خانگی به روش خاص
mitranada mitranada 0 58
دانلود سریال امپراطریس چونچو – ملكه آهني ( امپراتور آهن ) جومونگ 4
mosy rele mitranada 4 13165
LOVE تــــرکـــــونـــی
asal.jigar luna 261 15932
سیگـــــــــــــار پشـــــــــت سیگـــــــــــــار
غزل luna 98 14286
بزرگ کردن سینه به چه روش هایی ممکن است؟
jarahezibai jarahezibai 0 53
لیفت صورت به چه دلایلی اجتناب ناپذیر میشود؟
jarahezibai jarahezibai 0 47
لیفت صورت (کشیدن صورت) به چه دلایلی اجتناب ناپذیر میشود؟
jarahezibai jarahezibai 0 46
چرا جراحی پلک یکی از شایع ترین عمل های جراحی پلاستیک برای جوان سازی است؟ بخش دوم
jarahezibai jarahezibai 0 37
دانلود کتاب عجایب الاسرار $
admin admin 3 1917
دانلود کتاب الکترونیک هفت پیکر سلیمان
admin admin 81 801
چرا جراحی پلک یکی از شایع ترین عمل های جراحی پلاستیک برای جوان سازی است؟ بخش اول
jarahezibai jarahezibai 0 41
با لیفت صورت چگونه میتوان صورت و گردن پیر شده را اصلاح کرد؟ بخش 1
jarahezibai jarahezibai 0 35
جراحی پلک چیست؟
jarahezibai jarahezibai 0 32
معرفی هتل آبادگران کیش
chemistry21 chemistry21 0 29
تاریخچه جراحی پلک
jarahezibai jarahezibai 0 37
چرا خانم ها تمایل به انجام جراحی سینه دارند؟ (بخش 2)
jarahezibai jarahezibai 0 40

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)زمان کنونی: Sunday 25 August 2019, 11:20
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moonlover
آخرین ارسال: tttaji
پاسخ: 113
بازدید: 14084
 
امتیاز دهید:
  • 13 رأی - میانگین امیتازات : 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
Saturday 16 August 2014, 22:20
ارسال: #61
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
نامه اول در صفت آرزومندى و درد جدایى

اگر چرخ فلک باشد حریرم
ستاره سر بسر باشد دبیرم
هوا باشد دوات سیاهى
حروف نامه برگ و ریگ و ماهى
نویسند این دبیران تا به محشر
امید و آرزوى من به دلبر
به جان تو که ننویسند نیمى
مرا جز هجر ننمایند بیمى
مرا خود بأ فراقت خواب ناید
و گر آید خیالت در رباید
چنان گشتم درین هجران که دشمن
ببخشاید همى چون دوست بر من
به گریه گه گهى دل را کنم خوش
همى آتش کشم گویى به آتش
نشانم گرد هر چیزى به گردى
کنم درمان هر دردى به دردى
من از هجران تو با غم نشسته
تو با بدخواه من خرم نشسته
بگرید چون ببیند دیدهء من
مهار دسإت اندر دست دشمن
تو گویى آتشست این درد دورى
که خود چیزى نسوزد جز صبورى
نیاید خواب در گرما همه کس
در آتش چون شود راحت مرا بس
من آن سروم که هجران تو بر کند
به کام دشمانان از پاى بفگند
کنون آن کم تو دیدى سرو بالا
به بستر در فتاده گشته دو تا
هما لانم چو مهر دل نمایند
مرا گه گه بپرسیدن در آیند
اگر چه گرد بالینم نشینند
چنانم از نزارى کم نبینند
به طناصى همى گویند هر بار
مگر بیمار ما رفتست به شکار
تنم را آرزومندى چنان کرد
که از دیدار بیننده نهان کرد
به ناله مى بدانستند حالام
کنون نتوانم از سستى که نالم
اگر مرگ آید و سالى نشیند
به جان تو که شخص منم نبیند
به هجر اندر همین یک سود بینم
که از مرگ امینم تا من چنینم
مرا اندوه چون کهسار گشست
ره صبرم برو دشوار هشست
مبادا هر گز از دردم رهایى
اگر من صبر دارم در جدایى
شکیبایى در آن دل چون بماند
که جز سوزنده دوزخ را نماند
دلى کاو شد تهى از خون خود نیز
درو آرام چون گیرد دگر چیز
دروغست آنکه جان در تن ز خونست
مرا خون نیست جانم مانده چونست
نگارا تا تو بودى در بر من
تنم چون شاخ بود و گل بر من
سزد گر بى تو سوزم بر آذر
که خود سوزد همه کس شاخ بى بر
تو تا رفتى برفت از من همه کام
نه دیدارت همى یابم نه آرام
جدا شد کام من تا تو جدایى
نیاید باز تا تو باز نایى
بیاشفست با من روزگارم
تو گویى با فلک در کار زارم
جهانم بى تو آشفته یکسر
چو باشد بى امیر آشفته لشکر
چنان در هجر بر من بگذرد روز
که در صسرا بر آهو بگذرد یوز
اگر گریم بدین تیمار نیکوست
گرستن بر چنین حالى نه آهوست
منم بى یار وز دردم بسى یار
منم بى کار وز عشقم بسى کار
نیابم بى تو کام اینجهانى
هماما کم تو بودى زندگانى
بکشتیدر دلم تخم هوایت
کنون آبش ده از جوى وفایت
ببین روى مرا یک بار دیگر
نگر تا در جهان دیدى چنین زر
اگر چه دشمنى با من به کینى
ببخشایى چو روى من ببینى
اگر چه بى وفا بد سگالى
به درد من تو از من بیش نالى
مرا گویند بیمارى و نالان
طبیبى جوى تا سازدت درمان
اگر درمان بیمار از طبیبست
مرا خود درد و آزار از طبیبست
طبیب من خیانت کرد با من
بماند از غدر او این درد با من
مرا تا باشد این درد نهانى
ترا جویم که درمانم تو دانى
به دیدار تو باشم آرزومند
ندارم دل نادیدنت خرسند
نیم از بخت و از دادار نومید
که باز آید مرا تابنده خورشید
اگر خورشید روى تو بر آید
شب تیمار و رنج من سر اید
ببخشاید مرا دیرینه دشمن
چه باشد گر ببخشایى تو بر من
چه باشد گر به من رحم آورى تو
که نه از دشمن دشمنترى تو
گر این نامه بخانى باز نایى
به بى رسمى بر تو گوایى

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Saturday 16 August 2014, 22:36
ارسال: #62
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
نامهء دوم دوست را به یاد داشتن و خیالش را به خواب دیدن

نگارا تا ز پیش من برفتى
دلم را با نوا از من گرفتى
چه بایست ز پیش من برفتن
گه رفتن نوا از من گرفتن
نوا دادم ترا دل تا تو دانى
که من بى دل نجویم شادمانى
دلم با تست هر جایى که هستى
چو بیمارى که جوید تندرسى
دلى کاو با تو همراهست و همبر
چگونه مهر بندد جاى دیگر
دلى کاو را تو هم جانى و هم هوش
از آن دل چون شود یادت فراموش
ز هجرت گر چه تلخى دید چندین
درو شیرین ترى از جان شیرین
چه باشد گر تو کردى بى وفایى
به نادانى ز من جستى جدایى
وفاى تو من اکنون بیش دارم
جفاهایى که کردى یاد نارم
کنم چندان وفا و مهربانى
که جور خویش و مهر من بدانى
ترا چون بى وفایى بود پیشه
چرایم سنگدل خواندى همیشه
منم سنگینه دل در مهربانى
وفا در وى چو نقش جاودانى
وفا را در دلم زیرا درنگست
ازیرا کاین دلم بنیاد سنگست
و گر مسکین دلم سنگین نبودى
درنگ مهر تو چندین نبودى
دلم در عاشقى مى زان خورد
مرا زین گونه مست جاودان کرد
چو مستان لاجرم گر ماه بینم
چنان دانم که تارى چاه بینم
و گر خورشید بینم چون بر آید
مرا خورشید روى تو نماید
اگر بینم به باغ اندر صنوبر
همى گویم زهى بالاى دلبر
ببوسم لاله را در ماه نیسان
همى گویم توى رخسار جانان
چو باد آرد نسیم گل سحرگاه
کند بویش مرا از بویت آگاه
به دل گویم هم اکنون در رسد دوست
کجا آن بوى خوش بوى تن اوست
به خواب اندر خیالت پیشم آید
مرا در خواب روى تو نماید
گهى با روى تو اندر عتیبم
گهى از تیر چشمت در نهیبم
چو در خوابم همى مهرم نمایى
چو بى خوابم همى دردم فزایى
اگر در خواب مهر من گزینى
به بیدارى جرا با من به کینى
به خواب اندر کریم و مهربانى
به بیدارى بخیل و جان ستانى
به بیدارى نیایى چون بخوانم
بدان تا بیشتر باشد فغانم
به گاه خواب ناخوانده بیایى
بدان تا حسرتم افزون نمایى
چه اندر هجر دیدار خیالت
چه از من رفته آن روز و صالت
چه روزى کم و صالت یادم آید
چه آن شب کم خیال تو نماید
چو از من رفت چه شب رفت و چه روز
مژه از هر دو یکسان دارم امروز
ز دیدارت مرا تیمار ماندست
ز تیمارت دل بیمار ماندست
ز بس کم دل به تو هست آرزومند
به دیدار خیالت گشت خرسند
نه خرسندى بود چونین به ناکام
چو مرغى کاو بود خرسند در دام
مرا مادر دعا کردست گویى
که بادا دور از تو هرچه جویى
کجا در عشق همواره چنینم
بدان شادم که در خوابت ببینم
چه مستیست این دل تیمار بین را
که شادى خواند اندوه چنین را
ز بخت خویش چندان ناز بینم
کجا در خواب رویت باز بینم
چه بودى گر بخفتى دیدگانم
ترا دیدى به خواب اندر نهانم
نخفتم تا ترا دیدم شب و روز
ز شب تا روز بى کام اى دل افروز
نخفتم تا ز تو ببریدم اکنون
ز بس کز دیدگان بارم همى خون
نگر تا چند کردست این زمانه
میان این دو ناخفتن بهانه
یکى ناخفتن از بس باز کردن
یکى ناخفتن از بس درد خوردن
ز بس ناخفتن اندر مهربانى
به بى خوابى شد از من زندگانى
چه باشد گر بوم صد سال بیدار
چو در گیتى بود نامم وفادار
وفا کشتم بدان چشم بى خواب
دهد کشت مرا دیدگان آب
وفا چون گوهرست و عشق چون کان
زکان گوهر نشاید بردن آسان
اگر گیرم ترا یک روز دامن
بسا شرما که خواهى بردن از من
مرا دل خوش کند زنهار دارى
ترا دل بشکند زنهار خوارى
اگر یزدان بوددر حشر داور
نماند در وفایم رنج بى بر
مرا از ناگهان بار آورد یار
زداید از دلم اندوه و تیمار

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Saturday 16 August 2014, 22:39
ارسال: #63
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
نامهء سوم اندر بدل جستن به دوست

کجایى اى دو هفته ماه تابان
چرا گشتى به خون من شتابان
ترا باشد به جاى من همه کس
مرا اندر دو گیتى خود توى بس
مرا گویند بیهوده چه نالى
چرا چندین ز بد مهرى سگالى
نبرّد عشق را جز عشق دیگر
چرا یارى نگیرى زو نکوتر
نداند آنکه این گفتار گوید
که تشنه تا تواند آب جوید
اگر چه آب گل پاکست و خوشبوى
نباشد تشنه را چون آب در جوى
کسى کشى مار شیدا بر جگر زد
ورا تریک سازد نه طبرزد
شکر هر چند خوش دارد دهان را
نه چون تریک سازد خستگان را
مرا اکنون کز آن دلبر بریدند
حسودانم به کام دل رسیدند
ز دیهر کس مرا سودى نیاید
کسى دیگر به جاى او نشاید
چو دست من بریده شد به خنجر
چه سود ار من کنم دستى ز گوهر
تو خورشیدى مرا از روشنایى
نیاید روز من تا تو نیایى
به گاه و صلت اى خورشید لشکر
کنار من صدف بود و تو گوهر
صدف چون شد تهى از گوهر خویس
نبیند نیز گوهر در بر خویش
چو او گوهر نگیرد بار دیگر
سزد گر من نگیرم یار دیگر
بدل باشد همه چیز جهان را
بدل نبود مگر پاکیزه جان را
ترا چون جان هزاران گونه معنیست
مرا تو جانى و جان را بدل نیست
اگر بر تو بدل جویم نیابم
نباشد هیچ مه چون آفتابم
مشستم در فراقت روى و مویم
بدان تا بوى تو از تن نشویم
مرا تا مهرت ایدون یاد باشد
کسى دیگر ز من چون شاد باشد
دل مسکین من گویى که جانست
به جان اندر ز مهرت کاروانست
اگر ایشان نپردازند خان را
نباشد جاى دیگر کاروان را
تنم چون موى گشت از رنج بردن
دلم چون سنگ گشت از صبر کردن
به سنگ اندر نکارم مهر دیگر
که گردد تخم و رنجم هر دو بى بر
نگارا گرچه از پیشم تو دورى
سرم را چشم و چشمم را تو نورى
به نادانى مجوى از من جدایى
که در گیتى تو خود با من سزایى
منم آذار و تو نوروز خرم
هر آیینه بود این هر دو با هم
توى کبگ جفا من کوه اندوه
بود همواره جاى کبگ در کوه
کنارم هست چون دریاى پر آب
دهانت چون صدف پر در خوشاب
ندانم چون شدى از من شکیبا
که نشکیبد صدف هرگز ز دریا
تو سرو جویبارى چشم من جوى
چمنگه بر کنار جوى من جوى
گل سرخى نگارا من گل زرد
تو از شادى شکفتى و من از درد
بیار آن سرخ گل بر زرد گل نه
که در باغ این دو گل با یکدگر به
نگارا بى تو قدرى نیست جان را
چون جان را نیست چون باشد جهان را
تنم بى خواب مانده گاه و بى گاه
دلم چون خفته از گیتى نه آگاه
مرا گویند رو یار دگر گیر
گر او گیرد ستاره تو قمر گیر
مرا کز مهربانان نیست روزى
چرا جویم ازیشان دلفروزى
همین مهرى که ورزیدم مرا بس
نورزم نیز هر گز مهر با کس
چنان نیکو نیامد رنگم از دست
که پایم نیز باید اندران بست
وفا کشتم چه سود آورد بارم
کزین پس رنج بینم نیز کارم
نهال مهر بس باد اینکه کشتم
چک بیزارى از خوبان نوشتم
فرو کشتم بدل در آتش آز
نهادم سر به بخت خوایشتن باز
من آن مرغم که زیرک بود نامم
به هر دو پاى افتاده به دامم
چو بازرگان به دریا در نشستم
ز دریا گوهر شهوار جستم
درازست ار بگویم سر گذشتم
که چون بود و چگونه غرقه گشتم
به موج اندر کنونم بیم جانست
ندیده سود و سرمایه زیانست
همى خوانم خدایم را به زارى
همى جویم ز دریا رسگارى
اگر رسته شوم زین موج منکر
ازین پس نسپرم دریاى دیگر
من اندر هجر تو سوگند خوردم
که هرگز گرد بد مهران نگردم
به یارى دل نبندم بر دگر کس
خداى هر دو گیتى یار من بس

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Saturday 16 August 2014, 22:44
ارسال: #64
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
نامهء چهارم خشنودى نمودن از فراق و امید بستن بر وصل

چه خوش روزى بود روز جدایى
اگر با وى نباشد بى وفایى
اگر چه تلخ باشد فرقت یار
درو شیرین بود امید دیدار
خوشست اندوه تنهایى کشیدن
اگر باشد امید یار دیدن
وصل دوست را آهوست بسیار
عتاب و خشم و ناز و جنگ و آزار
بتر آهو به عشق اندر ملالست
یکى میوه که شاخ او وصالت
فراق دوست سر تا سر امیدست
ز روز خرمى دل را نویدست
دلم هرگه که بى صبرى سگالد
ز تنهایى و بى یارى بنالد
همى گویم دلا گر رنج یابى
روا باشد که روزى گنج یابى
چو دى ماه فراق ما سر آید
بهار وصلت و شادى در آید
چه باشد گر خورى یک سال تیمار
چو بینى دوست را یک لخظه دیدار
اگر یک روز با دلبر خورى نوش
کنى اندوه صد ساله فراموش
نیى اى دل تو کم از باغبانى
نه مهر تو کمست از گلستانى
نیینى باغبان چون گل بکارد
چه مایه غم خورد تا گل بر آرد
به روز و شب بودى صبر و بى خواب
گهى پیراید او را گه دهد آب
گهى از بهر او خوابش رمیده
گهى خارش به دست اندر خلیده
به امید آن همه تیمار بیند
که تا روزى برو گل بار بیند
نبینى آنکه دارد بلبلى را
که از بانگش طرب خیزد دلى را
دهد او را شب و روز آب و دانه
کند از عود و عاجش ساز خانه
بدو باشد همیشه خرم و گش
بدان امید کاو بانگى کند خوش
نبینى آنکه در دریا نشیند
چه مایه زو نهیب و رنج بیند
همیشه بى خور و بى خواب باشد
میان موج و باد و آب باشد
نه با این ایمانى بیند نه با آن
گهى از خواسته ترسد گه از جان
به امید آن همه دریا گذارد
که تا سودى بیابد زانچه دارد
نبینى آنکه جوهر جوید از کان
به کان در آزماید رنج چندان
نه شب خسپد نه روز آرام گیرد
نه روزى رنج او انجام گیرد
همیشه سنگ و آگن بار دارد
همیشه کوه کندن کار دارد
به امید آن همه آزار یابد
که شاید گوهرى شهوار یابد
اگر کار جهان امید و آزست
همه کس را بدین هر دو نیازست
همیشه تا بر آید ماه و خورشید
مرا باشد به مهرت آز و امید
مرا در دل درخت مهربانى
به چه ماند به سرو بوستانى
نه شاخش خشک گردد گاه گرما
نه برگش زرد گردد گاه سرما
همیشه سبز و نغز و آبدارست
تو پندارى که روزش بگارست
ترا در دل درخت مهربانى
به چه ماند بر اشجار خزانى
برهند گشته و بى بار مانده
گل و برگش برفته خار مانده
همى دارم امید روزگارى
که باز آید ز مهرش نوبهارى
وفا باشد خجسته برگ و بارش
گل صد برگ باشد خشک خارش
سه چندان کز منست امیدوارى
ز تو بینم همى نومیدوارى
منم چون شاخ تشنه در بهاران
توى همچون هوا با ابر باران
منم درویش با رنج و بلا جفت
توى قارون بى بخشایش و زفت
همى گویم به درد وزین بتر نیست
که جز گریه مرا کار دیگر نیست
چه بیچارهبود آن سو کوارى
که جز گریه ندارد هیچ کارى
چو بیمارم که در زارى و سستى
نبرد جانش امید از درستى
چنان مرد غریبم در جهان خوار
به یاد زادبوم خویش بیمار
نشسته چون غریبان بر سر راه
همى پرسم ز حالت گاه وبى گاه
مرا گویند زو امید بر دار
که نومیدى امیدت ناورد باد
همى گویم به پاسخ به جاوید
به امیدم به امیدم به امید
نبرم از تو امید اى نگارین
که تا از من نبرد جان شیرین
مرا تا عشق صبر از دل براندست
بدین امید جان من نماندست
نسوزد جان من یکباره در تاب
که امیدت زند گه گه برو آب
گر امیدم نماند واى جانم
که بى امید یک ساعت نماند

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Saturday 16 August 2014, 22:46
ارسال: #65
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
نامهء پنجم اندر جفا بردن از دوست

ترا دیدم که چونین گش نبودى
چنین تند و چنین سرکش نبودى
ترا دیدم که چون مى بر زدى آه
ز آه تو سیه شد بر فلک ماه
ز خوارى همچو خاک راه بودى
به کام دشمن و بدخواه بودى
چو دوزخ بود جان ز بس تاب
چون دریا بود چشم تو ز بس آب
هر آن روزى که تو کمتر گرستى
جهان را دجالهء دیگر ببستى
کنون افزونتر از جمشید گشتى
مگر همسایهء خورشید گشتى
مگر آن روزها کردى فراموش
که تو بودى زمن بى صبر و بى هوش
مگر آنگاه گشتى از نهانم
که من بر تو چگونه مهربانم
مگر رنجى که دیدى رفت از یاد
کجا بر من کشیدى دست بیدار
چرا با من به تلخى همچو هوشى
که با هر کس به شیرینى چو نوشى
همه کس را همى خوشى نمایى
مرا بارى چرا گشى فزایى
تو با صد گنج پیروزى و نازى
به چندین گنج شاید گر بنازى
چه باشد گر تو نازى از تن خویش
که ناز من به تو از ناز تو بیش
به تو نازم که تو زیباى نازى
بسازم با تو گر با من بسازى
ولیکن گر چه روى تو بهارست
همیشه بر رخانت گل بیار است
بهار نیکوى بر کس نماند
جهان روزى دهد روزى ستاند
مکش چندین کمان بر دوستانت
که ناگه بشکند روزى کمانت
و گر پر تیر دارى جعبهء ناز
همه تیرت به یک عاشق مینداز
مرا دل چون کبابست اى پریچهر
فگنده روز و شب بر آتش مهر
بهل تا باشد این آتش فروزان
کبابى را که ببرشتى مسوزان
مکن کارى که من با تو نکردم
مبر آبم که من آبت نبردم
مکن چندین ستم جانا برین دل
که ما هر دو از این خاکیم و زین گل
بدم من نیز همچون تو نیازى
نکردم با تو چندین سرفرازى
نباشد دوستى را هیچ خوشى
چو باشد دوستى با عجب و گشّى
نه بس جان مرا در جدایى
که نیزش درد بیزارى نمایى
ز گشّى بر فلک بردى تن خویش
ز عجب آتش زدى در خرمن خویش
تو چون من مردمى نه چون خدایى
مرا چندین جفا تا کى نمایى
اگر هستى تو چون خورشید والا
شبانگه هم فرود آیى ز بالا
دلى مثل دلت خواهم ز یزدان
سیاه و سرکش و بدمهر و نادان
خداوند چنیندل رسته باشد
جهان از دست این دل خسته باشد
رخى بینم ترا چون باغ رنگى
دلى بینم ترا چون کوه سنگین
دریغ آید مرا کت دل چنینست
به گاه بى وفایى آهنینست
اگر تو هجر جویى من نجویم
و گر تو سرد گویى من نگویم
وفا کارم اگر تو جور کارى
من آب آرم اگر تو آتش آرى
وفا را زاد مادر چون مرا زاد
جفا را زاد مادر چون ترا زاد
دل من کرد گر با من جفا کرد
که شد طبع وفا در بى وفا کرد
نشانه کردى او را لاجرم زه
نکو کردى به تیر نرگسان ده
همى زن تا بگویند کاین چرا کرد
بلا بخرید و جان را بها کرد
ازان خوانند آرش را کمانگیر
که از سارى به مرو انداخت یک تیر
تو اندازى به جان من ز گوراب
همى هر ساعتى صد تیر پرتاب
ترا زیبد نه آرش را سوارى
که صد فرسنگ بگذشتى ز سارى
جفا پیشه کنى از راه چندین
چه بى حمت دلى دارى چه سنگین
رخم کردى ز خون دیده جیحون
دلم کردى ز درد هجر قارون
عجبتر آنکه چندین جور بینم
نفرسایم همانا آهنیم
مرا گویند مگرى کز گرستن
چو مویى شد به باریکى ترا تن
کسى گرید چنین کز مهر و خویش
شود نومید از دیدار رویش
حسودا تو مگر آگه ندارى
که در باران بود امیدوارى
بهار آید چو بارد ابر بسیار
مگر باز آمد از باران من یار
بهار آمد کنم بر وى گل افشان
چو یار آید کنم بروى دل افشان
به هجرش بر فشانم در و مرجان
به وصلش بر فشانم دیده و جان
اگر روزى کند یک روز دادار
خوشا روزا که باشد روز دیدار
اگر جانى فروشندم به صد جان
برافشانم دو صد جان پیش جانان

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Saturday 16 August 2014, 22:50
ارسال: #66
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
نامهء ششم اندر نواختن و خواندن دوست

نگارینا ز پیش من برفتى
چه گفتى یا چه فرمایى نگفتى
دلم بردى و خود باره براندى
مرا در شهر بیگانه بماندى
نکردى هیچ رحمت بر غریبان
چو بیماران نمانده بى طبیبان
کنون دانم که خود یادم نیارى
که هم بد مهر و هم بد زینهارى
نبخشایى و از یزدان نترسى
ز حال خستگان خود نپرسى
نگویى حال آن بیچاره چونست
که بى من در میان موج خونست
چنین باید وفا و مهربانى
که من بى تو بمیرم تو ندانى
به تو نالم بگو یا از تو نالم
که من بى تو به زارى بر چه حالم
پدید آمد مرا دردى ز هجران
که نبود غیر مردن هیچ درمان
به گیتى عاشقى بى غم نباشد
خوشى و عاشقى با هم نباشد
همى سخت آیدت کز تو بنالم
بنالم تا شوى آگه ز حالم
ترا چون دل دهد یارا نگویى
که چون دشمن جفاى دوست جویى
نه بس بود آنکه از پیشم برفتى
که رفتى نیز یار نو گرفتى
مرا این آگهى بشنید بایست
ز تو این بى وفایى دید بایست
منم این کز تو دیدستم چنین کار
توى بى من نشسته با دگر یار
منم پیش تو چونین خوار گشته
توى از من چنین بیزار گشته
نه تو آنى که من فتنه بودى
به دیدارم همیشه تشنه بودى
نه من آنم که خورشید تو بودم
به گیتى کام و امید تو بودم
نه من آنى که بى من مرده بودى
چو برگ دى مهى پژمرده بودى
نه من آنم که جانت باز دادم
ترا با بخت فرخ ساز دادم
نه تو آنى که جز یادم نکردى
همى از خاک پایم سرمه کردى
نه من آنم که بودم جفت جانت
کجا بى من نبد خوش این جهانت
چرا اکنون من آنم تو نه آنى
ز تو کینست و از من مهربانى
چرا با من به دل بدساز گشتى
چه بد کردم از من باز گشتى
مگر آسان بریدى راه دشوار
کجا از مهر من بودى سبکبار
تو در دریاى هجرم غرقه بودى
ز موج غم بسى رنج آزمودى
دلت با یار دیگر زان بپیوست
کجا غرقه به هر چیزى زند دست
چه باشد گر تو یار نو گرفتى
نباید از تو ما را این شکفتى
بسا کس کاو خورد سر که به خوان بر
نهاده پیش او حلواى شکر
وصل من ترا خوش بود چون مى
فراقم چون خمارى بود در پى
تو مخمورى و از مى سر بتابى
هر آن گاهى که بوى مى بیابى
اگر تو گشته اى از مى بدین سان
ترا جز مى نباشد هیچ درمان
چو جان باشد گزیده یار پیشین
تو بر یار گزیده هیچ مگزین
و گر نو کرده اى نو را نگه دار
کهن را نیز بیهوده میازار
بود مهر دل مردم چو گوهر
ازو پر مایه تر باشد کهن تر
بگرداند گهر چون نو بود رنگ
چه آن گوهر هر که بدرنگست و چه سنگ
بگردد مهر نو با دل نو
چنان چون رنگ نو در جوهر نو
هزار اختر نباشد چون یکى خور
نه هفت اندام باشد چون یکى سر
هزار آرام چون آرام پیشین
هزاران یار چون یار نخستین
نه من یابم چو تو یار دل آزار
نه تو یایى چو من یار وفادار
نه من بتوانم از تو دل بریدن
نه تو بتوانى از من سر کشیدن
به مهر اندر تو ماهى منت خورشید
تو با من باشى و من با تو جاوید
ترا باشد هم از من روشنایى
بسى گردى و پس هم با من آیى
بدان منگر که از من دور گشتى
چنین تابنده و پر نور گشتى
کنون اى سنگدل بر خیز و باز آى
مرا و خویشتن را رنج مفزاى
که من با تو چنان باشم از این پى
چو دانش با روان و شیر با مى
فراقت قفل سخت آمد روان را
بجز وصل تو نگشاید مر آن را
مخور زثن روزگار رفته تشویر
وفا و مهربانى را ز سر گیر
چه باشد گر شدى در مهر بد راى
نهال دوستى ببریدى از جاى
چو ببریدى دگر باره فرو کار
که پیوسته نکوتر آورد بار

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Saturday 16 August 2014, 22:58
ارسال: #67
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
نامه هفتم اندرگریستن به جدایى و نالیدن به تنهایى

الا اى ابر گرینده به نوروز
بیا گریه ز چشم من بیاموز
اگر چون اشک من باشدت باران
جهان گردد به یک بارانت ویران
همى بارم چنین و شرم دارم
همى خواهم که صد چندین ببارم
بدین غم در خورد چندین وزین بیش
و لیکن مفلسى آید مرا پیش
گهى خوناب و گاهى خون بگریم
چو زین هردو بمانم چون بگریم
هر آن روزى که زین هر دو بمانم
به جاى خون ببارم دیدگانم
مرا چشم از پى دیدنت باید
و گر دیده نباشد بى تو شاید
بگریم تا کنم هامون چو دریا
منالم تا کنم چون سرمه خارا
عفااللّه زین دو چشم سیل بارن
که در روزى چنین هستند یارن
نه چون صبرند عاصى گشته بر من
و یا چون دل شده بدخواه دشمن
به چونین روز جوید هر کسى یار
مرا یاران ز من گشتند بیزار
اگر صبرست با من نیست هم پشت
و گر بختست خود بختم مرا کشت
مرا دل در بلا ماندست ناکام
کنون صبرم به دل کردست پیغام
که من صبرم یکى شاخ بهشتى
مرا بردى و در دوزخ بکشتى
دلا تو دوزخى پر آتش و دود
ازیرا من ز تو بگریختم زود
دل تا جان تو بر تو و بالست
مرا از صبر نالیدن محالست
به هر دردى که باشد صبر نیکوست
به چونین حال صبر از عاشق آهوست
نخواهم روى صبرم را که بینم
بهل تا هم به بى صبرى نشینم
تو از من رفته اى یار دلارام
مرا در خور نباشد صبر و ارام
اگر خرسند گردم در جدایى
ز من باشد نشان بى وفایى
من اندر کار تو کردم دل و جان
تو دانى هر چه خواهى کن بدیشان
هر آن عاشق که کار مهر ورزد
دو صد جان پیش وى نانى نیرزد
چنین باید که باشد مهر کارى
چنین باید که باشد دوستدارى
اگر درد من از جور تو آید
همى تا این فزاید آن فزاید
به نیکى یاد باد آن روزگارى
که بود اندر کنارم چون تویارى
قصا در خواب بود و بخت بیدار
بد اندیش اندک و احید بسیار
جهان ایست کار دارد جاویدانه
خوشى برّد به شمشیر زمانه
ترا از چشم من ناگه ببرید
دو چشمم زین بریدن خون بیارید
ازیرا خون همى بارم ز دیده
که خون آید ز اندام بریده
مرا بى روى تو ناله ندیمست
دریغ هجر در جانم مقیمست
ز درد من همه همسایگانم
فغان برداشتند از بس فغانم
همى گویند ازین ناله بیاساى
دل ما سوختى بر ما ببخشاى
به گیتى عاشقان بسیار دیدیم
به چون تو مستمندى زار دیدیم
مرا بگذاشت آن بت روى جانان
چو آتش را به دشت اندر شبانان
مرا تنها بماند اینجا به خوارى
چو خان راه مرد رهگذارى
نه بس بود آنکه از پیشم سفر کرد
که رفت اندر سفر یار دگر کرد
اگر نالم همى بر داد نالم
که اینست از جفاى دوست حالى
دلم گوید مرا از بس که نالى
به ناله یر نالان را همالى
به تخت کامرانى بر نشسته
چو نخچیرم به چنگ شیر خسته
اگر زین آمد اى عاشق ترا درد
که یارت در سفر یار دگر کرد
ندانى تو که یارت هست خورشید
همه کسى را به خورشیدست امید
گهى نزدیک باشد گه ز تو دور
ترا و دیگران را زو رسد نر
نگارا من ز دلتنگى چنانم
که خود با تو چه مى گویم ندانم
به سان مادرم گم کرده فرزند
ز غم بر دل دو صد کوه دموند
چو دیوانه به کوه و دشت پویان
ز هر سو در جهان فرزند جویان
ندارم آگهى از درد و آزار
اگر ناگه مرا بر دل خلد خار
عجب دارم که بر من چون پسندى
جنین زارى و چونین مستمندى
به چندین کز تودیدم رنج و آزار
اگدلم ندهد که نالم پیش دادار
بترسم از قصاى آسمانى
نیام کرد بر تو دل گرانى
ز بس خوارى که هجر آرد برویم
ز ز دلتنگى همین مایه بگویم
ترا بى من مبادا شادمانى
مرا بى تو مبادا زندگانى

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Saturday 16 August 2014, 23:00 (آخرین ویرایش در این ارسال: Saturday 16 August 2014 23:02 ، توسط tttaji.)
ارسال: #68
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
نامهء هشتم اندر خبر دوست پرسیدن

دلى دارم به داغ دوست بریان
گوا بر حال من دو چشم گریان
تنى دارم بسان موى باریک
جهان بر چشم من چون موى تاریک
چو روزم پاک چون شب تیره گونست
شبم از تیرگى بنگر که چونست
به گیتى چشمم آنگه روز بیند
که آن رخسار جان افروز بیند
همى تا تو شدستى کاروانى
ز هر کارى گزیدم دیدبانى
به راهى بر همیشه دیدبانم
تو گویى باژ خواه کاروانم
به من بر نگذرد یک کاروانى
که نه پرسم همى از تو نشانى
همى گویم که دید آن بى وفا را
که نشناسد به گیتى جز جفارا
که دید آن ماهروى لشکرى را
که یزدان آفریدش دلبرى را
که دید آن دلرباى دلستان را
که جز فتنه نیامد زو جهان را
خبر دارید کان دلبد چونست
کمست امروز مهرش یا فزونست
خبر دارید کاو در دل چه دارد
به من بر رحمت آرد یا نیارد
دگر با من خورد ز نهار یا نه
مرا با او بود دیدار یا نه
ز نیک و بد چه خواهد کرد با من
چه گوید مر مرا با دوست و دشمن
ز من خشنود باشد با دلازار
جفا جویست با من یا وفادار
ز من یاد آورد گوید که چون باد
کسى کان سال و مه دارد مرا یاد
ز کس پرسد که بى او چیست حالم
به دل در دارد امید وصالم
گر از حالم نپرسد آن دل افروز
من از هالش همى پرسم شب و روز
همانست او که من دیدم همناست
همان سنگین دل و نانهسر بسانست
همان گلبوى و گلچهره نگارست
همان خونریزو خونخواره سوارست
اگر چند او مرا ناشاد خواهد
به جان من همه بیداد خواهد
من او را شاد خواهم جاودانه
شده ایمن ز بیداد زمانه
چه آن کز دلبرم آگاهى آرد
چه آن کم مژدگان شاهى آرد
من آن کس را چو چشم خویش دارم
که چشمش دیده باشد روى یارم
چو گوید شادمان دیدم فلان را
من از شادى بدو بخشم روان را
غم هجران به روى او گسارم
ز بهر دوست اورا دوست دارم
هر آن بادى کز آن کشور بر آید
مرا از جان شرین خوشتر آید
بدانم من چو باشد باد خوش بوى
که شاد و تندرستست آن پرى روى
مرا از زلفش بهرد بوى سنبل
چو زان رخسار و لب بوى مى و گل
بر آرم سرد بادى زین دل ریش
نمایم بادرا راز دل خویش
الا اى خوش نسیم نوبهارى
تو بوى زلف آن بت روى دارى
بگو چون دیدى آن سرو سهى را
که دارد در بلاى جان رهى را
به بوى زلف اویم شاد کردى
و لیکن بر دلم بیداد کردى
همى گوید دل مسکین من واى
که بوى زلف او بردى دگر جاى
خبر دارد که چونم در جدایى
جدا از خورد و خواب و آشنایى
تنم زین آه سرد و چشم گریان
بمانده در میان باد وو باران
چو من هست آن نگار مهرپرور
و یا دل بر گرفت از مهر یکسر
چو نامم بشنور شادى فزاید
و یا از بى وفابى چشمش آید
ببر بادا پیام من بدان ماه
که ببریدش قصا از من به ناگاه
بگو اى رفته مهر من ز یادت
میان مهربانان شرم بادت
چنین باشد وفا و مهربانى
که من بى تو بمیرم تو بمانى
جوانمردى همى ورزى به گیهان
جوانمردان چنین دارند پیمان
هزاران دل بدیدم از جفا ریش
ندیدم هیچ دل همچون دل خویش
جفا باشد به عشق اندر بتر زین
که پاداشن دهى مهر مرا کین
نه پرسى از کسى نام و نشانم
نه بخشایى برین خسته روانم
نه بر گیرى ز من درد جدایى
نه حال خویش در نامه نمایى
ندانم تا ترا دل بر چه سانست
مرا بارى به کام دشمنانست
چنان گوشم به در چشمم به راهست
که گویى خانه ام زندان و چاهست
اگر مرغى بپرد اى دلاراى
دل مسکین من بر پرد از جاى
دل من زان رخ طاووس پیکر
کبوتروار شد همچون کبوتر

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Saturday 16 August 2014, 23:03 (آخرین ویرایش در این ارسال: Saturday 16 August 2014 23:06 ، توسط tttaji.)
ارسال: #69
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
نامه نهم در شرح زارى نمودن

نگارا سرو قدا ماهرویا
بهشتى پیکرا زنجیر مویا
ز بى رحمى مرا تا کى نمایى
دریغ دورى و درد جدایى
به جان تو که این نامه بخوانى
یکایک حالهاى من بدانى
مداد و خون دل در هم سرشتم
پس آنگه این جفا نامه نوشتم
جفا نامه نهادم نام نامه
که بر وى خون همى بارید خامه
چو یاد آمد مرا آن بى وفایى
که از تو دیده ام روز جدایى
ز هفت اندام من اتش بر افروخت
قلمها را در انگشتم همى سوخت
چو بى تدبیر و بى چاره بماندم
ز دیده بر قلم باران فشاندم
بدین چاره رهانیدم قلم را
نبشتم قصهء جان دژم را
ببین این حرفهاى پژمریده
همه نقته بریشان خون دیده
خط نامه چو بخت من سیاهست
همان نونش چو پشت من دو تا هست
جهان حلقه شده بر من چو میمش
امید من شکسته همچو جیمش
مرا چون لام نامه قد دوتاست
ترا همچون الفها قامت راست
من و تو هر دو خواهم مست و خرم
بسان لام الف پیچاده بر هم
جفایت گشت پیشه اى جفا جوى
چو کاف نامه بن بسته یکى کوى
همى گویم که از پیشت گذر نیست
ترا زین کوى بن بسته خبر نیست
سر نامه به نام کردگارست
خداوندى که بر ما کامگارست
در مهر تو بر من او گشادست
وفا در جان من هم او نهادست
به کار خویش یاور کردم او را
و با نامه شفیع آوردم او را
اگر دانى شفیع و یاوردم را
ببخشاى این دل بى داورم را
نه دارم من شفیع از ایزدم بیش
نه خواهشگر فزون از نامهء خویش
تو از من پیش ازین زنهار جستى
ز باغ عارصم گلنار جستى
اگر من سر در آوردم به دامت
پذیرفتم همه گونه پیامت
تو نیز اکنون نکن محکم کمانى
به دل یاد آر مهر سالیانى
چو این نامه بخوانى زان بیندیش
که نازر گرگ بود و جان تو میش
کنون از چنگ گرگ من برستى
چو گرگ اندر کنار من نشستى
چو این نامه بخوانى زان به یاد آر
که بختت خفته بود و عشق من مار
کنون از خواب خوش بیدار گشتى
منت خفته شدم تو مار گشتى
بخوان این نامه با زنهار چندین
نگر تا دیده ام آزار چندین
من آن یارم چنان بر تو گرامى
که کردیم با تو چندان شاد کامى
من آن یارم چنان بر تو نیازى
که کردم با تو چندان عشق بازى
کنون نامه همى باید نوشتن
بدین بیچارگى خرسند گشتن
در آن جایى که بودم شاه و مهتر
ز بخت بد شدستم خوار و کهتر
مرا بینید وز من پند گیرید
دگر در مهر خواهش مه پذیرید
مرا بینید هر که هوشیارید
دگر مهر کسان در دل مکارد
نگارا خود ترا ان سرزنش بس
که باشد در جهان نام تو ناکس
چونه هر که این نامه بخواند
وزین نامه نهان ما بداند
مرا گوید عفااللّه اى وفادار
که چندین جست مهر بى وفا یار
ترا گوید جزا اللّه اى جفا جوى
که خود در تو نبود از مردمى بوى
رسید این نامهء دلبر به پایان
مرا با تو سخن مانده فراوان
بسنالیدم بسى از روزگاران
هنوز این نیست یکّى از هزاران
عتابم با تو هرگز سر نیاید
وزین گفتار کامم برنیاید
همى تا با تو گویم یافته گفتار
روم لابه کنم در پیش دادار
شوم فریاد خوانم بر در آن
که نه حاجب بود او را نه دربان
ازو خواهم نه از تو روشنایى
وزو جویم نه از تو آشنایى
درى کار بست بر من او گشاید
گشاینده جز اویم کس نباید
ببرم دل ز هر چیزى وزو نه
که او از هر چه در گیتى مرا به

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Saturday 16 August 2014, 23:08
ارسال: #70
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
نامهء دهم اندر دعاکردن و دیدار دوست خواستن

دل پر آتش و جانى پر از دود
تنى چون موى و رخسارى زر اندود
برم هر شب سحرگه پیش دادار
بمالم پیش او بر خاک رخسار
خروش من بدرد پشت ایوان
فغان من ببندد راه کیوان
چنان گریم که گرید ابر آذار
چنان نالم که نالد کبگ کهسار
چنان جوشم که جوشد بحر از باد
چنان لرزم که لرزد سرو و شمشاد
به اشک از شب فرو شویم سیاهى
بیاغارم زمین تا پشت ماهى
چنان از حسرت دل بر کشم آه
کجا ره گم کند بر آسمان ماه
ز بس کز دل کشم آه جهان سوز
ز خاور بر نیارد آمدن روز
ز بس کز جان بر آرم دود اندوه
ببندد ابر تیره کوه تا کوه
بدین خوارى بدین زارى بدین درد
مژه پر آب و روى زرد و پر گرد
همى گویم خدایا کردگارا
بزرگا کامگارا برد بارا
تو یار بى دلان و نى کسانى
همیشه چارهء بیچارگانى
نیام گفت راز خویس با کس
مگر با تو که یار من توى بس
همى دانى که چون خسته روانم
همى دانى که چون بسته زبانم
زبانم با تو گوید هر چه گوید
روانم از تو جوید هرچه جوید
تو ده جان مرا زین غم رهایى
تو بردان از دلم بند جدایى
دل آن سنگدل را نرم گردان
به تاب مهربانى گرم گردان
به یاد آور دلش را مهر دیرین
پس آنگه در دلش کن مهر شیرین
یکى زین غم که من دارم برو نه
که باشد بار او از هر کهى مه
به فصل خویش وى را زى من آور
و یازیدر مرا نزدیک او بر
گشاده کن به ما بر راه دیدار
کجا خود بسته گردد راه تیمار
همى تا باز بینم روى آن ماه
نگه دارش ز چشم و دست بدخواه
بجز مهر منش تیمار منماى
بجز عشق منش آزار مفزاى
و گر رویش نخواهم دید ازین پس
مرا بى روى او جان و جهان بس
هم اکنون جان من بستان بدو ده
که من بى جان و آنبت با دو جان به
نگارا چند نالم چند گویم
به زارى چند گریم چند مویم
نگویم بیس ازین در نامه گفتار
و گرچه هست صد چندین سزاوار
نباشد گفته بر گوینده تاوان
چه باشد اندک و سودش فراوان
بگفتم هر چه دیدم از جفایت
ازین پس خود تو مى دان با خدایت
اگر کردار تو با کوه گویم
بموید سنگ او چون من بمویم
ببخشاید مرا سنگ و دل نه
به گاه مردمى سنگ از دلت به
مرا چون سنگ بودى این دل مست
دلت پولاد گشت و سنگ بشکست
درود از من بداد شمشاد آزاد
که دارد در میان پوشیده پولاد
درود از من بدان یاقوت سفته
که دارد سى گهر در وى نهفته
درود از من بدان عیار نرگس
که دارد مر مرا از خواب مفلس
درود از من بدان ماه دو هفته
که دارد ماه بخت من گرفته
درود از من بدان باغ شکفته
که دارد خانهء صرم کشفته
درود از من بدان شاخ صنوبر
که دارد شاژ بختم خشک و بى بر
درود از من بدان گلبرگ خندان
که دارد مر مرا همواره گریان
درود از من بدان خود روى لاله
که دارد چشمم آگنده به ژاله
درود از من بدان دو رسته گوهر
درود از من بدان دو خوشه عنبر
درود از من بدان عیار سرکش
که دارد مرمرا در خواب ناخوش
درود از من بدان دیباى رنگین
درود از من بدان مهناب و پروین
درود از من بدان سر و گل اندام
که دارد مر مرا دل خسته مادام
درود از من بدان زلفین عطار
که زو مر مشک را بشکست بازار
درود از من بدان چشم فسونگر
که دارد مر مرا بى خواب و بى خور
درود از من بدان رخسار مهوش
که دارد جانم از محنت بر آتش
درود از من بدان ماه دو هفته
که دارد مر مرا بیهوش و تفته
درود از من بدان مشهور آفاق
که دارد مر مرا از کام دل طاق
درود از من بدانگلروى خوشبوى
که دارد سال و ماهم در تگ و پوى
درود از من بدانزلف رسن باز
که دارد مر مرا مشهور شیراز
درود از من بدان ناز و عاتبش
که آبم برد زنخدان خوشابش
درود از من بدانآیین و آن فر
که دارد رویم از تیمار چون زر
درود از من بدان گنج نگویى
که دارد پیشه با من کینه جویى
درود از من بدان خورشید تابان
که دارد حسن بر خورشید گیهان
درود از من بدان روى چو گلبرگ
که دارد شرم رخش رریزد ز گل برگ
درود از من بدان سرو سمن روى
که ندهد همچو بوى او سمن بوى
درود از من بدان پیروزگر شاه
درود از من بدان بیدادگر ماه
درود از من بدان تاج سواران
درود از من بدان رشک بهاران
درود از من بدان جان جهانم
درود از من بدان جفت جوانم
درود از من بدان ماه سمن بوى
درود از من بدان یار جفا جوى
درود از من بدان کاورا درودست
مرا بى او دو دیده چون دو رودست
درود از من فزون از هر شمارى
درود از من فزون از هر بهارى
فزون از ریگ کهسار و بیابان
فزون از قطرهء دریا و باران
فزون از رستنى بر کوه و صحرا
فزون از جانوز بر خشک و دریا
فزون از روزگار هر دو دوران
فزون از اختران چرخ گردان
فزون از گونه گونه تخم عالم
فزون از نر و ماده نسل آدم
فزون از پر مرغ و موى حیوان
فزون از حرف دفترهاى دیوان
فزون از فکرت و اندیشهء ما
فزون از از و هم و کیش و پیشهء ما
ترا از من درود جاودانى
مرا از تو وفا و مهربانى
ترا از من درود آتشنایى
مرا از ماه رویت روشنایى
هزاران بار چونین باد چونین
دعا از من ز بخت نیک آمین

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول


پرش به انجمن:



زمان کنونی: Sunday 25 August 2019, 11:20