خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
الان داری چه آهنگی گوش میدی ؟
moonlover roghayeh 494 89568
دارم ندارم (3)
misha roghayeh 881 63143
جواب نفر قبلی رو بده و از نفر بعدی سوال بپرس (47)
گلایه roghayeh 345 5758
بازی با کلمات (یک نقطه) (2)
misha roghayeh 791 60242
یک کلمه میگم,رنگش رو بگو (3)
مونا roghayeh 590 42769
انتخاب اجباری برای نفر بعدی (6)
گلایه roghayeh 644 38483
تفاوت هاست لینوکس و ویندوز در چیست و کدامیک بهتر است
pooyany97 pooyany97 0 15
مشاعره با ترانه خوانندگان 5
غزل roghayeh 465 36137
آنچه پس از جراحی پلک یا جراحی افتادگی پلک در انتظارم است - قسمت دوم
jarahezibai roghayeh 1 25
9 ویژگی مهم و مزایای سایبان برقی
lemonn lemonn 0 22
6 مورد از مهم ترین مزایای دستگاه قطعه شویی
lemonn lemonn 0 18
قبل از خرید سرویس خواب 2 نفره حتما این مطلب را بخوانید!!!
lemonn lemonn 0 17
محاسبه رنگ هاله انسان !!
mdark sepahanfoolad00 26 8476
سئو سایت :افزایش ترافیک چه اثری در سئو دارد
toniyo sepahanfoolad00 18 1557
اخرین بار مهمون کی بودی؟
اشراق غزل 16 2527
اگه میتونستی یک کلمه را از این دنیا پاک کنی اون یک کلمه چی بود؟؟!!!!!!
youne30 غزل 478 47170
پاتوقت کجاست؟
hanie غزل 43 6780
بازی با واژه ها (سری جدید)
گلایه غزل 31 2417
با اخر اسم من یه اسم بنویس(2)
گلایه غزل 481 28428
همین الان چه احساسی دارید ؟ (2)
moonlover غزل 474 46486
آخرین اس ام اسی که برای شما اومده چی بوده ؟
sana غزل 744 53223
اخرین اس ام اسی که دادین چی بوده ؟
sana غزل 586 35187
داری؟نداری؟ (5)
moonlover غزل 436 10730
بیا بگو همین الان دلت چی میخواد؟ (5)
گلایه غزل 212 9023
همین الان تو چه فکری هستی؟ (22)
گلایه غزل 490 13541
یه اسم مي گم هرچي ب ذهنت رسيد بگو (2)
مونا غزل 329 25468
تاثیر رنگ های سرد و گرم در طراحی سایت
sitecode sitecode 0 24
کمک پیدا کردن آدرس مالک توسط شماره پلاک ماشین
messi 19 Mahdi taji 29 34086
آنچه پس از جراحی پلک یا جراحی افتادگی پلک در انتظارم است - قسمت اول
jarahezibai roghayeh 1 35
چگونه در ۱۵ دقیقه یک سایت واکنشگرا طراحی کنیم
magbot magbot 0 24
چگونه طراحان وب می توانند ارتباط با مشتریان را توسعه دهند؟
magbot magbot 0 24
تفاوت UI و طراحی UX چیست؟
magbot magbot 0 20
لیزر موهای زائد
ariairannovin roghayeh 1 35
جراحی زیبایی
ariairannovin roghayeh 1 27
تقویت مو
ariairannovin roghayeh 1 29
پیکرتراشی
ariairannovin roghayeh 1 27
کاشت مو
ariairannovin roghayeh 1 29
جوانسازی پوست
ariairannovin roghayeh 1 30
قیمت کاشت مو
ariairannovin roghayeh 1 29
قیمت کاشت ابرو
ariairannovin roghayeh 1 31

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)زمان کنونی: Tuesday 16 July 2019, 12:18
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moonlover
آخرین ارسال: tttaji
پاسخ: 113
بازدید: 13795
 
امتیاز دهید:
  • 13 رأی - میانگین امیتازات : 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
Thursday 21 August 2014, 23:07
ارسال: #111
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
نشاندن رامین پسر خود را به پادشاهى و مجاور شدن به آتشگاه تا روز مرگ

سر سال و خجسته روز نوروز
جهان پیروز گشت از بخت پیروز
پسر را خواند خورشید مهان را
همیدون خسرو فرماندهان را
پسر را پیش خود بر گاه بنشاند
پس اورا خسرو و شاه جهان خواند
به پیروزى نهادش تاج بر سر
بدو گفت اى خجسته شاه کشور
هماین بادت این تاج کیانى
همان این تخت و گاه خسروانى
جهاندارى مرا دادست یزدان
من این داده ترا دادم تو به دان
ترا من در هنرها آزمودم
همیشه ز آزموده شاد بودم
ترا دادم کلاه شهریارى
که راى شهریارى نیک دارى
مرا سال اى پسر بر صد بیفزود
جهان بر من گذشت و بودنى بود
کنون هشتاد و سه سالست تا من
نشاط دوستم تیمار دشمن
کنون شاهى ترا زیبد که رانى
که هم نو دولتى و هم جوانى
مرا دیدى درین شاهى فراوان
بر آن آیین که من راندم تومى ران
هر آنچ ایزد زمن پرسد به محشر
من از تو نیز پرسم پیش داور
بهست از کام نیکو نام نیکو
تو آن کن کت بود فرجام نیکو
چو داد اورنگ زرین را به خورشید
برید از تخت و تاج و شاهى اومید
فرود آمد ز تخت خسروانى
به دخمه شد به تخت آنجهانى
در آتشگه مجاور گشت و بنشست
دل پاکیزه با یزدان بپیوست
خداى آن روز دادش پادشایى
که خرسندى گزید و پارسایى
اگر چه پیش ازان او مهترى بود
همیشهآز را چون کهترى بود
جهان فرمان او بودى و او باز
ز بهر کام دل فرمانبر آز
چو ز آز این جهان دل را بپرداخت
تن از آز و دل از انده برى ساخت
دلى کز شغل و آز این جهان رست
چنان دان کز بلاى جاودان رست
چو شاهنشه سه سال از غم بر آسود
به گیتى هیچ کس را روى ننمود
گهى در دخمهء دلبر نشستى
شبانروزى به درد دل گرستى
گهى در پیش یزدان لابه کردى
گناه کرده را تیمار خوردى
بدان پیتى و فرتوتى که او بود
سه سال از گریه و زارى نیاسود
به پیش دادگر پوزش همى کرد
و بر کرده پشیمانى همى خورد
چو از دادار آموزش همى خواست
تو گفتى دود حسرت زو همى خاست
به سه سال آن تن نازک چنان شد
کجا همرنگ ریشهء زعفران شد
شبى از دادگر پوزش همى جست
همه شب رخ به خون دل همى شست
چو اندر تن توانایى نماندش
گه شبگیر یزدان پیش خواندش
به یزدان داد جان پاک شسته
ز دست دشمن بسیار خسته
بیامد پور او خورشید شاهان
ابا او مهتران و نیکخواهان
تنش را هم به پیش ویس بردند
دو خاک نامور را جفت کردند
روان هر دوان در هم رسیدند
به مینو جان یکدیگر بدیدند
به مینو از روان دو وفادار
عروسى بود و دامادى دگر بار
بشد ویس و بشد رامینش از پس
چنین خواهد شدن زایدر همه کس
جهان بر ما کمین دارد شب و روز
تو پندارى که ما آهو و او یوز
همى گردیم تازان در چراگاه
ز حال آنکه از ما شد نه آگاه
همى گوییم داناییم و گربز
بود دانا چنین حیران و عاجز
ندانیم از کجا بود آمدن مان
ویا زیدر کجا باشد شدن مان
دو آرامست ما را دو جهانى
یکى فانى و دیگر جاودانى
بدین آرام فانى بسته اومید
نیندیشیم از آن آرام جاوید
همى بینیم کایدر بر گذاریم
و لیکن دیده را باور نداریم
چه نادانیم و چه آشفته راییم
که از فانى به باقى نه گراییم
سرایى را که در وى یک زمانیم
درو جویاى ساز جاودانیم
چرا خوانیم گیتى را نمونه
چو ما داریم طبع وا شگونه
جهان بندست و ما در بند خرسند
نجوییم آشنایى با خداوند
خداوندى که ما را دو جهان داد
یکى فانى و دیگر جاودان داد
خنک آن کس که اورا یار گیرد
ز فرمان بردنش مقدار گیرد
خنک آن کش بود فرجام نیکو
خنک آن کش بود هم نام نیکو
چو ما از رفتگان گیریم اخبار
ز ما فردا خبر گیرند ناچار
خبر گردیم و ما بوده خبر جوى
سمر گردیم و خود بوده سمر گوى
به گیتى حال ما گویند چونین
که ما گفتیم حال ویس و رامین
بگفتم داستانى چون بهارى
درو هر بیت زیبا چون نگارى
الا اى خوش حریف خوب منظر
به حسن پاک و طبع پاک گوهر
فرو خوان این نگارین داستان را
کزو شادى فزاید دوستان را
ادیبان را چنین خوش داستانى
بسى خوشتر ز خرم بوستانى
چنان خواهم که شعر من تو خوانى
که خود مغدار شعر من تو دانى
چو این نامه بخوانى اى سخن دان
گناه من بخواه از پاک یزدان
بگو یارب بیامرز این جوان را
که گفتست این نگارین داستان را
تویى کز بندگان پوزش پذیرى
روانش را به گفتارش نگیرى
درود کردگار ما و غفرانش
ابر پیغمبر و یاران و خویشانش

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Thursday 21 August 2014, 23:21 (آخرین ویرایش در این ارسال: Thursday 21 August 2014 23:23 ، توسط tttaji.)
ارسال: #112
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
در انجام کتاب گوید

بر آمد آفتاب شاد کامى
ز دوده شد هواى نیکنامى
نسیم باد پیروزى بر آمد
بهار خرمى با او در آمد
بپیوست ابر دولت بر حوالى
همى بارد سعادت بر موالى
خجسته جشن و خرم روزگارست
زمین بازیاب و هر کس شاد خوارست
زمین از خز زرین حله دارد
هوا از ابر سیمین کله دارد
جهان بینم همه پر نور گشته
از آفتاى گردون دور گشته
شکفته نوبهار ملک و فرمان
به پیروزى چو ماه و مهر تابان
زیادت گشته شد روز سعادت
به هنگامى که شب گردد زیادت
گل دولت به وقتى گشتخندان
که در گیتى شده پژمرده ریحان
جهان دیگر شدست و حال دیگر
مگر نو کرد یزدان گیتى از سر
همى باره ز ابرش قطر رادى
همه روید ز خاکش تخم شادى
فلک را نیست تأثیرى بجز داد
مگر مریخ و کیوان زو بیفتاد
چنین تأثیر کى بود آسمان را
چنین نو دولتى کى بد جهان را
مگر سایهء شب از فر همایست
چو نور روز از فر خدایست
زبان هر که بینى شکر گویست
روان هر که بینى مهر جویست
مگر تیمار مرگ از خلق بر خاست
همه کس یافت آن کامى که مى خواست
چو داد و راستى گیتى فروزست
شب مردم تو پندارى که روزست
هواداران همه شادند و خرم
سخندانان عزیزند و مکرم
همان دهر را باغ این زمانست
بدو در مملکت سرو روانست
چنان سروى که رنگ آبدارش
بماند در خزان و در بهارش
کنون نیکان چو گلها در بهارند
بداندیشان چو گلبن پر ز خارند
شهنشاهى که اورنگش خداییست
سپاهان را طراز پادشاییست
بهشت خلد را ماند سپاهان
کف خواجه عمیدش گشته رصوان
خداوندى به داد و دین مؤید
ابو الفتح مظفر بن محمد
خراسان را به نام نیک مفخر
سپاهان را به حکم داد داور
زمانه قبله کرده دولتش را
سعادت سجده برده طلعنش را
گذشته نامهء نامش ز جیحون
رسیده رایت رایش به گردون
ازین سفله جهان آمد چنان خر
که لعل از سنگ آید وز صدف در
به گاه روشنایى ماه و انجم
بدو مانند همچون بت به مردم
ایا چون مال بر هر دل گرامى
چو جان پاکیزه و چون عقل نامى
قمر هر گز چو راى تو نتابد
خرد هر گز صمیر تو نیابد
به چیزى تو فزونى از پیمبر
که بر فصل تو منکر نیست کافر
همیشه جود تو دل را نوازد
سموم قهر تو جان را گدازد
تو دریایى و دریا چون بجو شد
کرا زهره که با دریا بکو شد
چو تو گویى بگیرید آن فلان را
بلرزد هفت اندام آسمان را
اگر ترسى تو از آتش به محشر
ز بى باکى شوى در آتش اندر
به گاه نام جستن تیر باران
چنان رانى که برگ گل بهاران
خفرز آید ترا ریگ رونده
شمر آید ترا بحر دمنده
تنى با عز و با مقدار دارى
چرا روز نبردش خوار دارى
نترسى از بلا وز ننگ ترسى
همى از دانش و فرهنگ ترسى
همت آزادگى بینم طباعى
همت فرهنگها بینم سماعى
ز بس آزادگى و خوب کارى
قصا خواهى ز عالم باز دارى
خنک آن کش توى شایسته فرزند
خنک آن کش توى زیبا خداوند
چه کردارى که از فصل تو آید
چه فرزندى که از نسل تو زاید
همه پر مایه باشند و ستوده
چو زر پالوده چون یاقوت سوده
به مشتق ماندت اصل خیاره
کزو ناید بجز ماه و ستاره
ادب کبر آرد از چون تو هنرجوى
سخن فخر آرد از چون تو سخنگوى
مهان کوهند و او چرخ بلندست
میان این و آنها بین که چندست
رسوم مهتران در دست بر جاى
رسوم خواجه تریاکست و درمان
نه زو گاه کرم تأخیر یابى
نه زو گاه هنر تقصیر یابى
چنان گردد به گردش فر دادار
که گردد گرد مرکز خط پرگان
به گرد ملک تدبیرش حصارست
به باغ فخر پیمانش بهارست
از آن کش بخت فرخ هست بیدار
جهان چون خفته پندارست هموار
صمیر و دلش ماه و آفتابند
چو امر و هیبتش برق و سحابند
نیاز اندر جهان ماند به شیطان
سخاى دست او ماند به قرآن
بکشت آز و نیاز مردان را
زر جودش دیت شد هر دوان را
یکى شمشیر دارد دست ایام
کزو دشمنش را گیرد حسد نام
حسودش را ملامت بیش از من
که دولت را بود همواره دشمن
بخاصه دولتى قاهر بدین سان
که سیصد بنده دارد چون نریمان
نگویم کش میادا هیچ بدخواه
یکى بادش و لیکن دست کوتاه
بقا بادا کریم بافرین را
بقاى جود و علم و داد و دین را
بماند داد و دین تا وى بماند
بخواند دولت آن را کاو بخواند
نه گیتى را چنو بودست فرزند
نه دولت را چنو بوده خداوند
به باغ ملک رسته چون صنوبر
سه گوهر چون فروزنده سه اختر
مهى بر صورت ایشان نبشته
بهى بر عادت ایشان سرشته
اگر باشند همچون تو جب نیست
کجا خود بار خر ما جز رطب نیست
ازیشان مهترین دریاى علمست
جهان مردمى و کوه حلمست
مقر آمد خرد کش هست مهتر
ابو القاسم على بن المظفر
پدر را از ادیبى قره العین
گهى را از تمامى مفخر و زین
هنوزش بوى شیر اندر دهانست
ندانم دانشى کز وى نهانست
درخت علم را قولش بهارست
سراى جود را فعلش نگارست
بدان باشرم روى او پدیدست
که یزدانش ز پاکى آفریدست
بدو دادست برهان کفایت
برو باریده باران عنایت
جهان در فصل او بستست اومید
فزونتر زانکه اندر نور خورشید
چو از خورشید آید روشنایى
ازو آید نظام پادشایى
چو از قوت به غعل آید کمالش
جلیلان عاجز آیند از جلالش
به سجده تاجداران پیشش آیند
دو رخ بر خاک ایوانش بسایند
همیشه تا جهانست این پسر باد
به پیروزى دل افروز پدر باد
ازو کهتى همایون خواجه بونصر
جمال روزگار و زینت عصر
فلک تا دید دیدار سلف را
همى گوید غلامم این خلف را
به اختر ماند آن فرخنده اختر
بزرگ از مخبر و کوچک به منظر
به منظر همچو تیغ ذوالفقارست
کجا هم کوچک و هم نامدارست
همش با کودکى فرهنگ پیران
همش با کوچکى طبع امیران
ز بس کاو شکرین گفتار دارد
ز بهروزى نشان بسیار دارد
بسا فخرا که او خواهد نمودن
بسا مدحا که او خواهد شنودن
فلک هر روز تاج آراید او را
که ماه و مهر افسر شاید او را
نبشتش عهد و منشور ولایت
ز پیروزى همى زیبدش رایت
همى سازى به تخت و کامگارى
همى جویدش ساز بختیارى
چنین بادا که من گفتى چنین باد
هم او را هم پدر را آفرین باد
و زو کهتر یکى شیرست دیگر
ابو طاهر محمد بن مظفر
چو عیسى همچوض؟ض طفل روزافزون
چو موسى کید کفر و دشمن دون
چو عیسى هم ز گهواره سخنگوى
چو موسى هم به خردى داورى جوى
اگر در چشم خردست او به منظر
به عقل اندر بزرگست و به مخبر
بسان آتشست اندک به دیدار
و لیکن قوت و هیبتش بسیار
ز عمر خویش در فصل بهارست
ازیرا همچو اشکوفه به بارست
چو زین اشکوفه آید میوهء جاه
رهى گردد مرو را مهر با ماه
اگر هم باز باشد بچهء باز
پسر همچون پدر باشد سر افراز
دو چشم بد ز هر سه باد بسته
درخت عمرشان جاوید رسته
پسر خرم به اورنگ پدر باد
پدر نازان به فرهنگ پسر باد
ایا بر ماه برده مظر نام
بیاورده ز گردون اخترکام
به صدر اندر به پیروزى نشسته
به هیبت صدر بد خواهان شکسته
نثارت آوریدم مهرگانى
روان چون آب چشمهء زندگانى
بدین جشنت نیاورد ایچ کهتر
نثارى از نثار بنده مهتر
به فرمانت بگفتم داستانى
ز خوبى چون شکفته بوستانى
درو چون میوه از حکمت مثلها
چو ریحان بهارى خوش غزلها
توى بهتر بزرگان زمانه
به نامت مهر کردم این فانه
سر نامه به نام تو گشادم
به پایان مهر نامت بر نهادم
نگر کاین داستان چه نیکبختست
بهار نامت او را تاج و تختست
از آن کش نام تو بر هر کرانیست
تو پندارى که این دفتر جهانیست
مرو را شرق و غرب آغاز و آنجام
چو خورشید آندر و گردنده این نام
تو خود دانى کزین سان گفته شعرى
بماند تا بماند نظم شعرى
به فر نام تو گفتار چاکر
رود بر هر زبانى تا به محشر
بماند جاودان او را جوانى
که خورد از جودت آب زندگانى
هر آن گاهى که تو باشى سخن جوى
چو من باید به پیش تو سخنگوى
اگر یابى ز هر کس نظم گفتار
ز من یابى تو نظم در شهوار
چو بر اسپ سخن آیم به جولان
مرا باشد مجره جاى و کیوان
بیان من بود روشن چو شعرى
به نکته چون ز گوهر تاج کسرى
چو دریایست طبع من ز گفتار
شود از علم در وى رود بسیار
بسى دانش بباید تا سخن گوى
تواند زد به میدان سخن گوى
به خاسه چون بود میدان چونین
به نام تو به یاد ویس و رامین
اگرچه رنج بردستم فراوان
نکردم شکر بر یکروزه احسان
خداوندا شب رنجم سر آمد
کنون صبح رصاى تو بر آمد
بریدم راه بد روزى بریدم
به منزلگاه پیروزى رسیدم
کریما تا ترا دیدم چنانم
که کارى جز طرب کردن ندانم
ز جود تو همیشه شاد و مستم
تو گویى کیمیا آمد به دستم
به فرخنده لقایت چون ننازم
که با او از همه کس بى نیازم
تو خورشیدى و چون با تو نشینم
چراغ و شمع شاید گر نبینم
تو دریایى و من مرد گهر جوى
ز تو جویم گهر نز چشمه و جوى
ز شکرت شد دهان من شکر خوار
ز مدحت شد زبان من گهر بار
چنان چون من ز تو شادم همه سال
ز شادى باد عمرت را همه حال
همایون باد بر تو روزگارت
همیشه کام راندن باد کارت
تو خسرو گشته کام دلت شیرین
عدوى تو نشان ت

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول
Friday 22 August 2014, 00:53
ارسال: #113
RE: منظومه ویس و رامین (فخرالدین اسعد گرگانی)
پایان

سلام به همه اواکسیها
من سکته مغزی کرده بودم
حالا بهترم وتواناییهام رو تقریبا به دست آوردم
نقل قول


پرش به انجمن:



زمان کنونی: Tuesday 16 July 2019, 12:18