خوش آمدید , میهمان گرامی! ورود or ثبت نام

تغییر رنگ قالب



بستن
چند خط برای ...
sama luna 1809 259475
غذا برای لاغری شکم
Nade90 Nade90 0 18
چی باعث شده بعد از این همه سال بازم به آواکس سر بزنی؟؟
mohadese mohadese 0 23
تعمیر مایکوفر، کولر گازی و جارو.برقی بوش شمال تهران
fataaaneee fataaaneee 0 18
علت خاموش شدن یخچال ویرپول
fataaaneee fataaaneee 0 17
انواع ارورهای یخچال ویرپول
fataaaneee fataaaneee 0 15
درایو ABB
ava96 ava96 0 15
یخچال صنعتی | قیمت خرید انواع یخچال و فریزر های صنعتی
seoupdate seoupdate 0 17
روش های سفت شدن سینه بعد از دوران بارداری
Nade90 Nade90 0 38
گفتگوی آزاد
admin mohadese 2653 153911
ddos سرور مجازی چیست و چگونه می توان با آن مقابله کرد – بخش سوم
pouyanweb9 pouyanweb9 0 34
صفحه کلید کامپیوتر را چگونه تمیز کنیم؟
niloofarmajdi niloofarmajdi 0 34
نگهداری از نوزاد نارس در خانه
Nade90 Nade90 0 35
دانلود
9183413732 9183413732 0 48
الان داری چه آهنگی گوش میدی ؟
moonlover luna 514 105816
معرفی بهترین خدمات نمایندگی تعمیرات دوو
foroootaan foroootaan 0 45
مهمترین علت خاموش شدن یخچال
foroootaan foroootaan 0 37
نمایندگی مجاز تعمیرات دوو در غرب تهران
foroootaan foroootaan 0 37
خرید پرفکت‌مانی برای ایرانیان
bitmehr bitmehr 0 39
علم پزشکی در دست هوش مصنوعی تا سال 2020
Nade90 Nade90 0 43
همه چیز در مورد قیمت بیت کوین
bitmehr bitmehr 0 39
واشر سرسیلندر | رفع عیب سوختن واشر سرسیلندر پژو
seoupdate seoupdate 0 33
واشر سرسیلندر | رفع عیب سوختن واشر سرسیلندر پژو
seoupdate seoupdate 0 33
واشر سرسیلندر | رفع عیب سوختن واشر سرسیلندر پژو
seoupdate seoupdate 0 33
واشر سرسیلندر | رفع عیب سوختن واشر سرسیلندر پژو
seoupdate seoupdate 0 35
واشر سرسیلندر | رفع عیب سوختن واشر سرسیلندر پژو
seoupdate seoupdate 0 37
واشر سرسیلندر | رفع عیب سوختن واشر سرسیلندر پژو
seoupdate seoupdate 0 36
واشر سرسیلندر | رفع عیب سوختن واشر سرسیلندر پژو
seoupdate seoupdate 0 36
واشر سرسیلندر | رفع عیب سوختن واشر سرسیلندر پژو
seoupdate seoupdate 0 40
چرا جوش لیزر ؟
nik952148 nik952148 0 30
قیمت خرید و فروش بلبرینگ
nik952148 nik952148 0 30
دانلود ترینر بازی ROBIN HOOD: DEFENDER OF THE CROWN
payam cowboy Shayan UZ50 2 2507
تست جالب روانشناسی عشق
Nasim990 Nasim990 0 45
"امضاهای " من!!!
دخترمشرقى luna 322 54872
نفر قبلیت چندتا دوسش داری؟؟؟؟
r.m.z luna 248 20107
کد های تقلب بازی Need for Speed Most Wanted
saeed.z mahi01 5 15718
نمایندگی بوش در جنوب تهران
aghdasiiii aghdasiiii 0 42
تعویض و تعمیر برد لباسشویی بوش
aghdasiiii aghdasiiii 0 46
تعمیر برد لباسشویی و یخچال خانگی بوش
aghdasiiii aghdasiiii 0 46
شارژر تایپ سی چیست ؟
niloofarmajdi niloofarmajdi 0 46

نماد ها
دسترسی سریع به تاپیکهای مهم
تبلیغات
مطالب منتخب
مطالب پربازدید
مطالب پربازدید
صدای سنگین سکوت..!زمان کنونی: Friday 03 July 2020, 02:28
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: helia
آخرین ارسال: m@rzieh
پاسخ: 105
بازدید: 14153
 
امتیاز دهید:
  • 41 رأی - میانگین امیتازات : 3.02
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
صدای سنگین سکوت..!
Thursday 24 February 2011, 11:31
ارسال: #31
RE: پس کوچه های سکوت
میخواهم بدانم کجای این کوچه بن بست فال گوش ایستاده ام ؟!پشت کدارم دّر بختِ خواب الوده به سراغم می اید؟!به سراغ دخترکی چادر به سر که قاشقش را با شرم ته کاسه خالی میکوبد. !
میخواهم بدانم که پس از نیمه شب ،شهر من چگونه به خواب میرود؟!میخواهم تا پایان خوابش بایستم !میخواهم پایان شب را ببینم !میخواهم بیدارش کنم تا حرکت بعد!سرباز یک خانه به عقب!
(سکوت)
- خوابت گرفته خانم وکیل؟
- نه دارم گوش میدم
- چیزی دستگیرت شد؟
- باید صبور بود !
- دخترت کلاس چندمه؟
- تورو خدا افکارم رو مسموم نکن !
(خنده)
- می ترسی؟
- نه موضوع ترس نیست !منم میتونم همین کارو با تو بکنم !
من فقط ازت سوال میکنم همین !
- سوالات خطرناکه!
- تا حالا رفتار یه مرد رو تو خیابون دیدی؟یعنی بهش دقت کردی؟
(سکوت)
- حواسش همه ش این ور و اون وره !مثلا تو ماشین نشسته !تا یه ماشین دیگه از بغلش رد میشه که راننده ش خانمه ،زود سرش برمیگرده اون طرف!بعدشم برای اینکه جلو همسرش کم نیاره ،یه فحش به اون رانندهه میده و میگه که مثلا "دیدی چقدر بد رانندگی میکنه؟!"
(خنده)
- باید کمی بیشتر حواست رو جمع کنی خانم وکیل !
- اخه یه دختر بیست و سه ساله چی از مردا میدونه؟
- خیلی چیزا!
- با این سن و سال کم ؟!
- تجربه س دیگه !میشه ادم تو سن کم به دست بیاره!
(سکوت)
- میخوای یه چیزی بهت بگم ؟!
- بگو !
- یه بار سرزده برو شرکتش!خیلی چیزا دستگیرت میشه !
- چه چیری باید دستگیرم بشه ؟
- مردا وقتی با تلفن اروم صحبت میکنن خطرناک میشن !
- چه ربطی به شرکت رفتن داره ؟

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Thursday 24 February 2011, 15:23
ارسال: #32
RE: پس کوچه های سکوت
وقتی پای تلفن می گن "نه! اره! بعداً!"
-داری ذهنم رو تخریب می کنی!
(خنده)
-پس خداحافظ تا کی؟
-شنبه!
-پس تا شنبه به پای هم پیر بشین!
(خنده صدای قطع کلید ضبط صوت)
«نوار سوم تموم شد.ضبط رو خاموش کردم!این دختر کم کم داشت وارد ذهن من می شد!حس بدبینیم رو تحریک میکرد!
اون روز،بعد از اینکه از زندان اومدم بیرون،فقط فکرم دنبال این بود که یادم بیاد بهروز پای تلفن چه جوری حرف می زنه!اما هرچی فکر کردم چیزی یادم نیومد!یعنی تا حالا توجه نکرده بودم!
از اونجا باید می رفتم دادگاه!یه پرونده داشتم که تا ساعت یک بعد از ظهر معطلم کرد و بعدش سریع خودمو رسوندم خونه.نمی دونم چرا به محض رسیدن زنگ زدم اداره ش!نبود!از همکارش پرسیدم کجاس اما اونم نمی دونست!فقط گفت ساعت یازده،سه ساعت مرخصی رد کرده و رفته بیرون!
قطع کردم و زنگ زدم موبایلش.دو سه بار گرفتم تا جواب داد.»
-الو!بهروز!
-سلام.
-سلام کجایی؟
-تو شعبه ی استعلامات!اومدم دنبال چند تا استعلام.تو کجایی؟
-خونه.
-کاری داشتی؟
-نه،همینجوری زنگ زدم!زدم اداره گفتن رفته بیرون!
-رفتی پیش اون دختره؟
-اره.
-خبری چیزی نیست؟
-نه،سلامتی.
-پس برو که فعلاً گرفتارم.شب می ام خونه.
-باشه کاری نداری؟
-نه خداحافظ.
«درست اخرین لحظه ای که داشت موبایل را قطع می کرد،یه مرتبه یه صدایی شنیدم!زود گوشی رو چسبوندم به گوشم اما دیگه قطع شده بود!صدا صدای یه خنده بود!یعنی شبیه صدای خنده!خنده ی یه زن!شایدم اینطوری تصور کردم!شایدم نه!یعنی ممکن بود که تحت تاثیر حرفای افسانه اینطوری به ذهنم رسیده باشه؟!
گوشی رو گذاشتم سر جاش و رفتم دنبال اماده کردن ناهار.سوگل دیگه کم کم پیداش می شد.
قابلمه ی غذا رو از تو یخچال دراوردم و گذاشتم رو گاز و زیرش رو روشن کردم تا گرم شد و شوگل م رسید.با یه دنیا حرف!همیشه همین کارو می کرد.تا می رسید خونه و لباساشو عوض نکرده،شروع می کرد باهام حرف زدن.منم همیشه با حوصله به حرفاش گوش میکردم اما امروز حوصله نداشتم!همه ش تو کر اون صدای خنده بودم!یه لحظه مطمئن بودم که یه همچین چیزی رو شنیدم و یه لحظه بعد فکر می کردم که خیالاتی شدم! تو این بین م سوگل پشت سر هم حرف میزد!»
-امروز یه ورقه بهمون دادن برای سینما!پنجشنبه قراره ببرن مون سینما!همه ی بچه ها رو!!مامان باید امضاش کنی!نفری هشتصد تومن م باید پول بدیم! می گن انقدر فیلمش قشنگه!
«بهروز هیچ وقت دنبال استعلام نمی رفت!اصلاًاستعلام گرفتن که کار بهروز نیس!یعنی کجا رفته؟
-نزدیک عیدم میخوان ببرن مون اردو!می زاری برم مامان؟!دوستام گفتن همه می ان!
«بهروز چند سالشه؟پنج سال از من بزرگ تره!یعنی چهل سال!قد بلند و چهار شونه!خوش تیپ و خوش زبون!
چرا تا حالا به فکرم نرسیده یه سر برم اداره ش یا شرکتش؟گیرم برم!چیزی نمی فهمم که!شایدم بفهمم!»
-امروز دیکته م بیست شدم!خانم مون یه پاک من بهم جایزه داد!
«من چند سالمه؟سی پنج سال.یعنی پیر شدم؟!سی پنج سال که سنی نیس!پس چرا باید بهروز این کارو بکنه؟!
-مامان ناهار چی داریم؟!
-اِه... چقدر حرف می زنی سوگل!
«دست خودم نبود!بی خودی سر سوگل داد زده بودم!همونجور واستاده بود و داشت منو نگاه می کرد!ناراحتیهامو سر اولین کسی که جلو دستم بود خالی کرده بودم!
تند رفتم جلوش و ماچش کردم و گفتم»
-عزیزم یه خورده فکر مشغول یه پرونده س!ناهارم قورمه سبزی داریم که دوست داری!الان برات می کشم!
«طفل معصوم بی صدا رفت سر میز نشست و براش غذا کشیدم و ساکت بی حرف شروع کرد به خوردن.خودم که اصلا اشتها نداشتم!
بعد از غذا کمی تلویزیون تماشا کر و رفت سر ِ درسش.منم یه چیزی برای شام درست کردم و بعدش رفتم و دراز کشیدم که بخوابم اما فکر ولم نمی کرد!فکر اون صدا!فکر این که چرا باید بهروز دنبال استعلام بره!
یه مرتبه انگار یکی با پتک کوبید تو مغزم!اگه برای کار اداره رفته دیگه چرا مرخصی رد کرده بود؟!
بی اختیار شروع کردم به گریه کردن!زود بلند شدم و اروم در اتاق رو قفل کردم!نمی خواستم سوگل بفهمه!ممکن بود یه مرتبه بیاد تو اتاق!
نشستم رو تختم و اروم گریه کردم!انگار افسانه راست می گفت!هرچند از خدا خواستم که همه ش دروغ باشه اما انگار حقیقت داشت!کاشکی این پرونده رو قبول نمی کردم!کاشکی هیچی نمی دونستم!اونطوری راحت تر بودم!اما نه!ممکن بود یه سال دیگه یه مرتبه خبر دار بشم که یه دختر بیست و چند ساله شوهرم رو باهام شریک شده!
از بهروز متنفر شدم!دلم می خواست زودتر بیاد خونه تا هر چی از دهنم در می اد بهش بگم و بعدش دست سوگل رو بگیرم و بذارم برم!اما نه!این کار درست نبود!دقیقاً شاید همون چیزی که اون می خواست!
باید یه فکر عاقلانه بکنم که نتیجه داشته باشه!این جور موقع ها که نباید میدون رو خالی کرد!باید از زندگیم دفاع کنم!از بچه م!از اینده ی بچه م!می همچین حقی به مردا داده که هر وقت دل شون خواست هر غلطی که می خوان بکنن؟!
از دست خودم عصبانی شدم!ناسلامتی خودم وکیل بودم!چطور این قدر کور دارم فکر می کنم!؟مثل زنهای صد سال پیش!گریه برای چیه؟!نباید از خودم ضعف نشون بدم!
زود اشکهام رو پاک کردم و رفتم صورتم رو شستم!همونجور که تو اینه نگاه می کردم متوجه چند تا چین ریز کنار چشمم شدم!یعنی پیر شدم؟!نه! نه! نه!نباید پیر بشم!حداقل تو این چند ساله نه!پس این اینه داشت چی می گفت؟
اومدم بیرون!یه نگاهی به خودم کردم!این چه قیافه ای بود که داشتم؟!یه لباس تو خونه ای خیلی خیلی ساده!چرا؟!چون می خواستم صرفه جویی کنم و بتونم صاحب خونه بشم؟!
احمق!
به ناخن دست و پام نگاه کردم!بدون لاک!چرا؟!چون باید می رفتم سر کار و نمی تونستم تو محیط کاری لاک بزنم؟!اصلاً من لاک ناخن داشتم که بزنم؟!
رفتم سر لوازم ارایشم!یکی دو تا رژ لب،دو تا لاک،یه ریمل و یه قوطی سایه چشم!همین!احمق!
صرفه جویی کردی؟افرین!حالا وقتی پولا جمع شد،حتما!رقیبت ازش استفاده می کنه!هی پس انداز کردی!هی کار کردی و پولاتو جمع کردی!از هر چیزی ت زدی!حالا حقته که این بلا سرت بیاد!گذاشتی به قول قدیمیا،تونبون شوهرت دوتا بشه!ولی هنوز که نشده!پس چرا از الان شروع کرده!چقدر احمق بودم و خوش خیال و ساده!تو همون موقع که من از همه چیزام می زدم،اون کثافت پولایی رو که من خرج نمی کردم،خرج عیاشی ش می کرده!چقدر احمقم من!
حالا باید چی کار کنم؟!نکنه کار از کار گذشته باشه؟!اگه اینطور باشه چیکار کنم؟!اصلاًباید به روم بیارم یا نه؟از کی می تونم کمک بخوام؟!کمک فکری!کسی که تجربه ی خوبی داشته باشه!
از مادرم که نمی تونم!اگه همه ی اینا اشتباه باشه چی؟!اون موقع خیلی بد می شه!خواهرمم که هنوز ازدواج نکرده و تجربه ای نداره!هرچند که بیست و هفت هشت سالش هس اما تجربه ی شوهرداری رو نداره!پس چیکار کنم؟!انگار تنها کمک فکری برام افسانه س!اما نه!اون نه!اون بدتر ذهنم رو خراب می کنه!اما مگه همون نبود که بهم هشدار داد!
الان نباید تصمیم بگیرم!الانه نه!تو عصبانیت نه!باید اروم باشم !اروم و خونسرد!
رفتم تو اشپزخونه و یه چای دم کردم!بعد چند تا نفس عمیق کشیدم و تا برگشتم دیدم که سوگل دم در اشپزخونه واستاده و داره به من نگاه می کنه!
-درست تموم شد؟
-یه خورده مونده!
«بی اختیار گفتم»
-مامان جون زودتر تمومش کن که وقتی بابا می اد کار نداشته باشی.
«یه چشم گفت و رفت و من بازم بیشتر از دست خودم عصبانی شدم!چرا باید وقتی بهروز می اد سوگل کاری نداشته باشه؟!چرا باید فقط من فکر همه چی باشم؟!چرا باید همه چی مرتب باشه که وقتی اون بر می گرده ،ناراحت نشه؟!تازه اون از کجا بر می گرده؟!از پیش عشقش؟!

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Thursday 24 February 2011, 15:27
ارسال: #33
RE: پس کوچه های سکوت
دلم می خواست هرچی جلو دستممه بزنم و خرد کنم!اما این راهش نبود!باید اروم باشم!باید فکری کنم!
بعد از اینکه لیوان چایی خوردم کمی اروم شدم و به خودم مسلط!شاید اشتباه باشه؟!شاید همکارش اشتباه کرده باشه!بهتره که دقیق بفهمم!بلند شدم و یه تلفن کردم به اداره ش! همون همکارش جواب داد.بعد از سلام و این چیزا بهش گفتم»
-ببخشین دوباره مزاحم شدم!شما فرمودین بهروز مرخصی رد کرده؟
«یه مکثی کرد و گفت»
-نه!نه!اشتباه کردم !رفته دنبال یه پرونده!
«حالا نوبت مکث کردن من بود!یعنی موضوع چیه؟!چیز دیگه ای نداشتم بگم!یعنی داشتم اما نمی تونستم بگم برای همین م یه تشکر کردم و خداحافظی و گوشی رو گذاشتم!
یعنی چی؟!حتماً بهروز بعد از من بهش تلفن کرده و اونم بهش گفته که جریان مرخصی رو لو داده و اونم گفته که یه جوری ماست مالی ش کنه!
اصلاًبیخودی زنگ زدم اداره ش!اونا همکارشونو ول نمی کنن و منو بچسبن!خدایا پس چیکار کنم؟!بهتر نیست برم پیش این مشاورای خانواده و ازشون راهنمایی بخوام؟! ولی اخه من خودم یه نوع مشاورم!
بازم یه لیوان چایی برای خودم ریختم.باید فکر میکردم!
لیوان چایی م رو برداشتم و رفتم توی بالکن.هوا کمی سرد بود!باد که به صورتم خورد کمی ارامش پیدا کردم. چند دقیقه صبر کردم و اروم اروم چایی م رو خوردم.ده دقیقه بعد به خودم مسلط شدم و تونستم فکر کنم!
چه شواهدی داشتم؟!یه صدای ضعیف خنده؟!شاید همون موقع که داشته با من حرف می زده،اتفاقی چند تا دختر از کنارش رد شدن و خندیدن!پس این نمی تونه دلیل محکمه پسند باشه!دیگه چی داشتم؟!اینکه همکارش گفته مرخصی رد کرده؟!شاید واقعاً اشتباه کرده! اینم که سند محکمی نیس!پس چی؟!فقط می مونه شکی که افسانه تو دل من انداخته بود!زیادی تند رفتم!برای محکوم کردن یه نفر خیلی بیشتر از اینا مدرک لازمه!اونم یه شوهر!خودم تمام اینا رو می دونستم!
سردم شد برگشتم تو،رو صندلی اشپزخونه نشستم.بازم فکر کردم!بازم شواهد رو تو ذهنم سبک سنگین کردم!اگه مثلاً یه موکل می اومد پیش م بهم می گفت که به استناد این دو تا مورد برای شوهرش نتیجه گیری کنم چیکار می کردم؟!ایا بهش نمی خندیدم؟!چرا!حتماً همین کارو می کردم!پس چرا خودم برای شوهرم یه همچین قضاوتی کرده بودم!چقدر ساده لوحانه با مسئله برخورد کرده بودم!هنوز خیلی خامم!یه وکیل خام که بازم تحت تاثیر موکل جوون و خطاکار قرار گرفته بودم!این دفعه از خودم متنفر شدم!بعد زا تنفر،نوبت خجالت شد!از خودم خجالت کشیدم!بعدش نوبت تمسخر شد!خودمو مسخره کرده بودم!
پشت سر تمام اینا یه خنده رو لبم نشست!یه خنده به این دو ساعت گذشته!یه رضایت!رضایت از اینکه تمام این افکار بدون پایه و اساس بوده و شادی از اینکه نتونستم شوهرم رو محکوم کنم!
با همون شادی از جام بلند شدم و رفتم سراغ سوگل و همونجور که داشت مشقهاشو می نوشت زا پشت بغلش کردم که با خوشحالی برگشت طرف من و بغلم کرد و شروع کرد به حرف زدن!
-مامان ورقه ی رضایت نامه ی سینما رو بیارم امضا کنی؟!می گن انقدر فیلمش قشنگه که ادم همه ش می خنده!گفتن اگه مادرامون بخوان می تونن بیان!می ای مامان جون با هم بریم؟!»
******************

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Thursday 24 February 2011, 15:28
ارسال: #34
RE: پس کوچه های سکوت
چهارمین نوار رو گذاشتم تو ضبط.
نوار چهارم
شنبه ساعت 10 صبح،تاریخ...زندان زنان...،پرونده ی شماره ی... نام افسانه...»
-دوباره سلام به اومدن و نوار گذاشتن ت عادت کردما!از وقتی که بهم گفتی کی می ای دقیقه شماری می کنم تا پیدات بشه!
-اینجا حوصله ت سر می ره؟
(سکوت)
-کاشکی فقط حوصله سر بره!غیر از تمام مسائل که اینجا هس،وقتی ازادی رو از یه نفر می گیرن ادم دیوونه می شه!
(سکوت)
-حالا ولش کن!اینه دیگه!از بیرون چه خبر؟
-هیچی!همونجور که قبلاًبود!مگه چند وقته اینجایی؟!
-زیاد نیس اما هر دقیقه ش برای ادم مثل یه روز می گذره!کند و دیر!
(سکوت)
-نوار داره می ره!نمی خوای بقیه ش رو بگی؟
-از داستان زندگیم خوشت اومده؟!
-باید بدونم تا بتونم ازت دفاع کنم!توام که اصلاً جریان رو نمی گی!پس باید صبر کنم تا کم کم بهش برسیم!حالا بگو!
(سکوت)
-این برنامه چند ماهی ادامه داشت.صبح ها که مدرسه بودم و وقتی برمی گشتم تو خونه همه چی اماده بود!خیلی به شوکا نزدیک شده بودم!مثل دوتا دوست یا دوتا خواهر شده بودیم.تا از مدرسه برمی گشتم و لباس مو عوض می کردم،شوکا دو تا فنجون قهوه اورده بود و گذاشته بود سر میز تا من بیام.دوتایی می نشستیم و من از او روز مدرسه و دوستام و اتفاقاتی که افتاده بود براش تعریف می کردم.یا مثلاً در مورد مهمونایی که شب قبل داشتیم حرف می زدیم یا در مورد مهمونی یا جایی که با هم رفته بودیم.بعضی وقتام شوکا از شیطونیایی که کرده بود حرف می زد!
تقریباً هیفده ساله شده بودم.یه دختر هیفده ساله با تمام احساسات هیفده سالگی!می دونی که یه دختر تو اون سن و سال چه احتیاجاتی داره!واقعاً تو اون دوران به وجود مادرش احتیاج داره!منم که مادر نداشتم!برای همین م شوکا بهترین کس برای من بود!
مخصوصاً با اون اخلاقش!سخت نمی گرفت،روشن فکر می کرد!محدودیت قائل نمی شد و دهن شم محکم بود و حرف پیش خودش می موند!
شده بود محرم راز من!بهش اعتماد داشتم!می دونستم حرفی رو که بهش می زنم به پدرم نمی گه!چندین بار امتحانش کرده بودم و خیالم ازش راحت بود!
اون روز وقتی از مدرسه برمی گشتم یه اتفاقی برام افتاد!وقتی برگشتم خونه خیلی عصبانی بودم!تند رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم اما بیرون نیومدم!یه خرده که گذشت شوکا اومد دم اتاقم و در زد و گفت»
-افسانه؟!نمی ای؟!
«جوابشو ندادم که دوباره در زد و گفت»
-چیزی شده؟از دست من ناراحتی؟!
-نه!چیزی نیس!
-پس چرا نمی ای بیرون؟!
-می ام حالا!
-با هم غریبه شدیم؟!دیگه بهم اعتماد نداری؟!

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Thursday 24 February 2011, 15:29
ارسال: #35
RE: پس کوچه های سکوت
یه لحظه بعد در اتاقم رو باز کردم و رفتم بیرون و بغلش کردم و بیخودی زدم زیر گریه که هول شد و گفت
- چی شده افسانه؟!چرا گریه میکنی؟
- چیزی نشده !
- حتما شده !باید بهم بگی!
- نه به خدا!چیز مهمی نیس!
- اگه مهم نبود که گریه نمیکردی !کی اذیتت کرده؟!تو مدرسه طوری شده ؟!
دوتایی رفتیم تو اشپز خونه و نشستیم . دوباره برام قهوه ریخت و اورد و گفت
- حالا برام تعریف کن ببینم چی شده!
تو اون لحظه مسئله برام خیلی مهم بود !هرچند که الان به اون احساساتم می خندم اما اون لحظه و اون چیز برام مهم بود.
یه خرده از فنجونم خوردم و بعدش گفتم .
- امروز که داشتم از مدرسه می اومدم سر چهار راه چند تا جوون واستاده بودن به هر کدوم از دوستام یه متلک گفتن !
- خب !
- به منم گفتن !
- همین ؟!
- اخه چیزی که گفتن خیلی نارحتم کرد !
- مگه چی گفتنم ؟!
- بهم گفتن پشمالو !
تا اینو گفتم یه مرتبه شوکا زد زید خنده !حالا نجخند کی بخند!
خودمم خنده ام گرفته بود ابروهامو نیگا کن !خیلی پرپشته اون موقع ها که بهشون دست نزده بودم مثل ماهوت پا کن بود!!یادمه وقتی ده دوازده سالم بود یه روز به مادرم گفتم مامان دخترا کی میتونن ارایش کنن؟!مامانم تند گفت وقتی خواستن شوهر کنن!این حرف همیشه تو ذهنم بود !مامانم تو این موارد سختگیر بود !اون روزم بیشتر از این ناراحت بودم که فکر میکردم نه تا موقع ازدواج کردنم اما حداقل تا زمانی که دیپلم نگرفتم و داشنگاه نرفتم باید این صورت پشمالو رو تحمل کنم !
خلاصه شوکا همونجور که میخندید و اشک از چشماش می اومد گفت
- بیچاره ها راست گفتن !اینقدر که صورت تو مو داره مال بابات نداره !
- خودم میدونم !خیلی م ناراحتم اما چیکار کنم ؟!
- خب یخورده صورتت رو تمیز کن !
یخورده بهش نگاه کردم و گفتم
- جواب بابا رو چی بدم ؟!
- بابات حرفی نداره !
- یعنی چی ؟
- قبلا باهاش حرف زدم و راضی ش کردم !
- پی چرا بهم نگفتی؟!
- به بابات قول داده بودم تا وقتی خودت نخواستی من چیزی بهت نگم !اما بابات گفت هر وقت خودش خواست می تونه کمی ابروها و صورتش رو تمیز کنه !
- تو رو خدا راست میگی شوکا؟!
- ارخ به جون خودت!
- نکنه داری سر به سرم میذاری!اخه بابا قبلا...!
- اون قبلا بود !بلند شو بیا تا بابات نیومده خودم برات درستش کنم !
از ذوقم پریدم بغلش و انقدر ماچش کردم که صورتش سرخ شد دوتایی بلند شدیم و رفتیم تو اتاقش اول کمی به ابروهام نگاگه کرد و بعد گفت !
- فقط برات تمیزش میکنم حالتش خوبه فعلا یه مدت همینجور باشه تا بعد!اینطوری کمتر تو چشم می اد تا یک دفعه باریکشون کنی!
- همینکه یخورده از این حالت در بیام عالیه !
با یه روسری موهامو بست و موچین رو برداشت و شروع کرد هر دونه از موهای ابروم رو که میکند یه اخ میگفتم و یه خنده می کردم !نیم ساعت بعد یه قوطی پودر اورد و زد به صورتم و نخ مخصوص بند رو اورد و شروع کرد !وای که چه دردی داشت اما با جون و دل تحمل کردم !حتما خودت تو این ظرایط بودی !دیگه گفتن نداره !نیم ساعت م اون طول کشید و بعدش یه خمیازه کشید و گفت
- کاشکی برات ریش تراش باباتو می اوردم !پدر دست و انگشت و کمرم در اومد!
- الهی فدات بشم شوکا!
- خدا نکنه!پاشو یه نیگاه تو ایینه بنداز ببین چطور شده !
از جام پریدم و رفتم جلو ایینه اما وقتی خودمو دیدم نشناختم !انگار یه دختر دیگه رو رو بروم میدیدم !یه زمان دیگه !یه مرحله دیگه از خودم !از زندگی م !انقدر به چشم خودم قشنگ شده بودم که نگو اما به خودم عادت نداشتم !خجالت می کشیدم !مثل اینکه لخت شده بودم !یه ان یاد این افتادم که الان اگه پدرم بیاد چجوری برم جلوش؟!عرق نشست تو پیشونی م !برگشتم طرف شوکا و گفتم
- شوکا؟!بابامو چیکار کنم ؟!چه جوری بیام جلوش؟!
- اول شه !عادت میکنی!
- حالا تا عادت کنم !
- وقتی اومد تو برو تو اتاقت .من جریان رو بهش میگم !حالا صورتت رو بشور و یه پنبه الکی بمال بهش!زودم برو که کمتر جوش بزنه!بعدش یخورده پودر بزن روش.
اون روز وقتی پدرم اومد خونه .شوکا جریان رو بهش گفت. یه پنج دقیقه ده دقیقه بعد اول شوکا صدام کرد و بعد پدرم .وقتی از اتاق،با خجالت اومدم بیرون،دوتایی سر میز نشسته بودن. سلام کردم و رقفتم نشستم رو صندلی .موهامو دیخته بودم تو صورتم که کمتر ابروهام معلوم بشه . یه حال عجیبی داشتم !نمیدونستم عکس العمل پذدرم چیه .
شروع کردیم به غذا خوردن و شوکام از این ور و اون ور حرف زد و پدرم رو به حرف کشید تا جو خونه عادی شد و تو این میون چشم پدرم که تا اون لحظه منو نگاه نکرده بود افتاد به صورتم !اینطور وضعیت جدید من به رسمیت شناخته شد !
(سکوت)
- من با خیلی آ در این مورد حرف زدم !اکثر یه همچین وضعیتی داشتن !مثل من !تو چی خانم وکیل؟!وقتی اولین بار ابروهاتو برداشتی و صورتت رو بند انداختن چند سالت بود؟!تواّم مثل من دفعه اول جلو پدرت انقدر خجالت کشیدی؟!
- تقریبا یه چیزی مثل مال تو !
- عجیبه ها !اکثر اینجور بودن !
- بالاخره اینجا یه کشور سنت گراس!خب!بعدش؟!
- از اون روز به بعد خودمو یه جور دیگه دیدم !یه دختر بزرگ!یه چیز تازه !برام مثل دگردیسی بود!خنده داره ،نه؟
ببین خانم وکیل!بعضی چیزا یه جورایی یه !مثلا سیگار کشیدن !نفس سیگار کشیدن به خودی خوب انچنان چیزی نیست اما یه پسر جرات نمیکنه جلو پدرش سیگار بکشه !میدونی چرا؟!چون سیگار یه پایه س !یه پایه بد!گذشته از اینکه ریه ها رو خراب میکنه و سرطان می اره ،یه پایه س برای مراحلبعد!مثل پله اول!بعدش حشیشه و تریاک و هروئین !تا اولی رو بلد نباشی،دنبال بقیه نمیری!برای همین م هس که پدر و مادرا انقدر باهاش مخالفن!حالا این زیر ابرو برداشتن خود به خود هیچی نیس به شرطی که دختر توجیه بشه !وقتی توجیه ،علاوه بر اینکه بد نیس شایدم خوبم باشه !اما وای از از اون روزی که امر به خود ادم مشتبه بشه و فکر کنه که حالا که دیگه ابروهاشو برداشته ،بزرگ شده و همه چیز رو بهتر از همه کس میدونه !یعنی شده عقل کل!
متاسفانه برای من اینطوری شد !احساس میکردم که حالا دیگه میتونم کارای دیگه م بکنم !احساس بزرگی کردم !دلم میخواست مثل زنها رفتار کنم !حالا دیگه دنبال مرحله بعدی بودم !مرحله بعدی ام حتما خودت میدونی چیه؟!
اولش فقط تو خونه بود و موقعی که هنوز پدرم نیومده بود!یه سایه چشم ملایم ملایم !یه ریمل از اونم ملایم تر و یه رزلب که فقط لبهامو براق می کرد !بعدش همه شون تا قبل از اومدن پدرم پام می شد !
کم کم ،تو راه مدرسه یه سری م به فروشگاه های لوازم ارایشی میزدم و لوازم ارایش رو نگاه میکردم امت بعدش یه رژ لب خریدم !یه رز براق کننده!بعدش همه چی با هم !
اونایی که تازه سیگاری میشن دستشویی و تولت براشون معنی و مفهوم خاصی داره !سیگار دستشویی رو یادشون میندازه و دستشویی سیگار رو !چون حتما همه شون مجبوری و یواشکی سیگارشون رو تو توالت کشیدن!برای منم پارکینگ خونه این معنا رو پیدا کرد!پارکینگ خونه ارایش رو یادم مینداخت و ارایش پارکینگ خونه رو !

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Thursday 24 February 2011, 15:32
ارسال: #36
RE: پس کوچه های سکوت
صبح که خواستم برم مدرسه قبلش می رفتم تو پارکینگ و تند تند ارایش میکردم و بعدش میرفتم بیرون!دم در مدرسه با یه دستمال همه رو پاک میکردم و میرفتم مدرسه!مدرسه که تعطیل میشد ،می رفتم تو دستشویی و تند ارایش میکردم و زود از مدرسه می اومدم بیرون که ناظم مون نبینه!
دو سه ماهیی از این حالت لذت می بردم !از احساس بزرگ شدن !اما بعد از یه مدت ،این احساس برام کامل نبود!یه چیزایی کم داشت !یه چیزی مثل هیجان !شایدم هیجان نبود!شاید یه ازمایش بود!یه تست!یه ازمون از خودم !
دلم میخواست که بفهمم تا چه حد میتونم تو پسرا نفوذ داشته باشم !یعنی در واقع میخواستم بدونم چقدر قشنگ و خوشگلم و میتونم چند نفرو رو عاشق خودم کنم !دلیل دیگه شم شاید چشم و هم چشمی بود!بعضی از دوستام !یکی دو تا دوست پسر داشتن و نمیخواستم از اونا کم بیارم !
اولش مثل یه بازی بود!همونجور که از مدرسه می اومدیم بیرون،مخصوصا را ه مون رو مینداختیم از یه خیابون اصلی که نزدیکش یه مدرسه پسرونه بود ،ماها زودتر تعطیل میشدیم اما انقدر معطل می کردیم که اونام تعطیل بشن!بعدش شروع می شد !با متلک و این چیزا!ماهام جواب میدادیم !بعدش همه می خندیدیم !
اوایل همینجوری بود اما بعدش یه قدم رفتم جلوتر. دیگه وقتی پسرا بهمون نزدیک میشدن شروع میکردیم باهاشون حرف زدن !حرف میزدیم جوک میگفتیم از دبیرامون تعریف میکردیم !از اهنگها و سی دی های جدیدی که اومده بود و بقیه چیزا!اینام یه مدت سرگرمم میکرد تا اینکه یروز یکی از همین پسرا وقتی با دوستام رسیده بودیم سر خیابون بهم گفت که میخواد تنها باهام حرف بزنه!اولش میخواستم بگم نه اما چون دلم همینو میخواست بهش نه نگفتم . دوستام جلو تر رفتن و من و اونم پشت سرشون راه افتادیم . یه پسر بود هم سن و سال خودم .اسمش پاشا بود . از این شلوارای جین گشاد با این پوتین های بزرگ که تازه مد شده بون پوشیده بود با یه بلوز تنگ کوتاه!سرشم ژل زده بود !از بقیه دوستاش خوش تیپ تر بود !ازش خوشم اومد.
شروع کردیم با همدیگه قدم زدن که یه بسته سیگار از تو جیبش در اورد و یکی روشن کرد و شروع کرد به کشیدن !راستش رو بخوای تو همون موقع برام خنده دار بود که یه پسر تو اون سن و سال سیگار بکشه اما همونجور که ارایش کردن برای ما احساس بزرگی می اورد برای پسرام تراشیدن صورت و سیگار کشیدن احساس مردونگی ایجاد میکرد !
خلاصه با یه ژشت مخصوص یه پک به سیگارش زد و گفت
- با متالیکا حال میکنی؟
- خیلی !
- پس از این دخترای امل نیستی که پدر و مادرشون می زنن تو سرشون و میکنن شون تو خونه !چقدر ازادی؟!
- تا یه مقدار!
- یعنی میتونی سینما بیای؟
- اگه دلم بخواد!
- اسم من پاشاس!اسم تو چیه؟
- بعدا بهت میگم !
- می ترسی الان بگی؟
- نه !برای چی بترسم؟!دلم نمیخواد بگم !
- دلت میخواد دوست دختر من بشی؟
- تو چی؟ دلت میخواد دوست پسر من بشی؟
- اگه نمیخواستم که نمی اومدم باهات حرف بزنم !اما بهت از همین الان بگم !من یه مرد عصبانی و غمگینم !هیچ چیز تو دنیا منو خوشحال نمیکنه !عصبانیم بشم دیگه هیچی جلو دارم نی!اگه میخوای با من باشی باید فقط برات من باشم !اگه به یه شپر دیگه نگاه کنی میکشمت !قبوله؟
(خنده)
حالا که یاد حرفاش می افتم خنده م میگیره!چقدر بچه گونه !مثلا فکر می کرد که اگه یه پسر عصبانی و غمگین باشه دیگه خیلی اسرار امیز و مرموزه !ولی راستش تو اون لحظه واقعا لذت بردم !برای همین م یه خرده فکر کردم و بعدش بهش گفتم
- باشه،قبوله اما اگه توام به یه دختر دیگه نگاه کنی اول چشای تورو در می ارم بعدشم میرم خودمو می کشم !
- می آی الان بریم کافی شاپ؟!
- الام؟!
- اره !مگه چیه؟!
- صبر کن !
دوستمو صدا کردم و جریان رو بهش گفتم و قرار شد اگه شوکا زنگ زد خونه شون بگه که من رفتم خونه یکی دیگه از دوستام که جزوه ش رو بگیرم .بعدش برگشتم پی پاشا و گفتم
- بریم !
دوتایی پیاده راه افتادیم و رفتیم همون نزدیکیا یه کافی شاپ بود!رفتیم تو و نشستیم و دوتا کافه گلاسه سفارش دادیم !دیگه حالا فکر میکردم که چقدر بزرگ شدم ،بماند!
وقتی کافه گلاسه رو برامون اورد پاشا گفت
- قراره بابام برام یه ماشین بگیره !
- راست میگی؟!کی؟!
- وقتی گواهینامه گرفتم !
- چه عالی!
-(ای دی )ت چیه؟!می آی تو چت ؟
- نه ،یعنی اره اما فعلا کامپیوترم خرابه!
- خب فعلا(ای دی)ت رو بده تا کاپیوترت رو درست کنی.
یه فکر کردم و بعدش گفتم
- افسانه!
- پس اسمت افسانه س !
- نه!یعنی (ای دی)م اینه !
- کی درستش میکنی؟
- دو سه روز دیگه !
- ما با بچه ها همه چت بازیم توام بیا پت بازی کن !
دوتایی زدیم زیر نده و گفتم
- بذار کامپیوترم رو بگیرم بعدا!
- این ماشین جدیدا رو دیدی اومده؟
- نه !چی هست؟
- بی ام و !خیلی عالیه !یک یکه !بابام میخواد یه دونه بخره!
- اون وقت یکی م برای تو میخره!
- از اون نه !یه چیز دیگه برام می خره !شما سر کلاس حال دبیراتون رو نمیگیرین؟
- چه جوری؟!
- امروز یه کاری کردم دبیرمون کف کرد!از ته کلاس صدا بچه گربه در می اوردم !تا بر میگشت بچه ها میگفتن اقا از بیرونه !یه دفعه م دو درش کردیم !ماشین حسابش رو گذاشته بود روز میز و منم کار گرفتمش!یه ساعت دنبالش میگشت !

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Thursday 24 February 2011, 15:34
ارسال: #37
RE: پس کوچه های سکوت
«دوتایی زدیم زیر خنده!این چیزا رو تعریف می کرد و من غش می کردم از خنده!چیزایی که الان برام خیلی بی مزه و بی نمکه!اما اون موقع برام خیلی جالب بود!
خلاصه همونطور که حرف می زدیم،تند تند کافه گلاسه مونو خوردیم و پاشا صورت حساب خواست و وقتی صاحب کافی شاپ صورت حساب اورد،پاشا کیفش رو دراورد اما پول به اندازه نداشت!
یه مرتبه عصبانی شد و گفت»
-ای مادر...!
-چی شده پاشا!
-پدرام خواهر ... از تو کیفم پول ورداشته!یه دقیقه کیفم رو گذاشتم رو میز«دودَرَم»کرده! ببینمش...
-چقدر کم داری؟
-سیصد تومن!
-بیا من دارم!
«از تو کیفم سیصد تومن دراوردم و دادم بهش که گرفت و حساب مون رو داد و اومدیم بیرون تا نزدیک خونه اومد و از همدیگه خداجافظی کردیم و اون رفت و منم رفتم خونه.ساعت تقریباً چهار و نیم بود.تا رسیدم.و سلام کردم شوکا گفت»
-کجا بودی؟
-رفته بودم یه جزوه از دوستم بگیرم.
«یه خرده هول شده بودم!شوکا یه نگاهی بهم کرد و خندید و گفت»
-ادم وقتی از دوستش دروغ می شنوه خیلی دلش می گیره!بیا برات قهوه بریزم!
«ازش خجالت کشیدم.رفتم لباسامو عوض کردم و برگشتم و وقتی دوتایی سر میز نشستیم بهش گفتم»
-شوکا جون نمی دونم چرا بهت دروغ گفتم!راستش رفته بودیم کافی شاپ!
«خندید و گفت»
-با یه پسر؟!
«دیدم علاوه بر اینکه ناراحت نشد،انگار خوش شم اومد!برای همین جریان رو براش تعریف کردم!وقتی حرفام تموم شد حسابی خندید و گفت»
-اولین دوست پسرته؟!
-اره!
-راست می گی؟!
-اره بخدا!
-پس حواست جمع باشه!فعلاً که چتر رو روت واکرده!سیصد تومن ازت گرفته!باید این پسرا رو دوشید!دوست دختر می خوان؟!خب باید خرجش کنن!از این به بعد یادت باشه که نذاری«پیاده»ت کنن!البته الان کمی برات زوده ولی باید یاد بگیری!این اولی ش!دومی ش اینکه همیشه ببرشون لب چشمه و تشنه برشون گردون!مردا وقتی یه شیکم سیر اب بخورن از ادم زده می شن!باید یه خرده عشوه گری یاد بگیری!
-من اصلاً بلد نیستم!
-نترس استاد اینجا بغلت نشسته!
«بعد زد زیر خنده!منم خندیدم!راست می گفت!واقعاً تو این کار استاد بود.همون لحظه اولین درسها رو بهم یاد داد!چه جوری با حرکت سر و موهام دل طرف رو ببرم!چه جوری راه برم!چه جوری بخندم!و ده تا چه جوری های دیگه که هر روز بهم یاد می داد !
درست سر یه هفته چنان عوض شده بودم که خودم باورم نمی شد!شاید همون موقع بود که دید و تصورم نسبت به زندگی فرق کرد!دیگه تنها اینده رو نمی دیدم!زمان حال برام مهم شده بود!شوکا همراه با عشوه گری،افکارشم بهم دیکته می کرد!بعدها فهمیدم یعنی یه وقتی به خودم اومدم که متوجه شدم همراه با احساسات عاطفی و شور جوونی و رمانتیک،یه حس اتقام جویی م درونم به وجود اومده!این همون حسی بود که شوکا ریزه ریزه و کم کم به من القا کرد!
مدتها بعد فهمیدم که علتش چی بوده!شایدم حق داشته!شاید اگه منم جای اون بودم همینطور می شدم!
شوکا به دلایلی بچه دار نمی شده! به همین دلایل م شوهرش طلاقش می ده!هیچی م بهش نمی ده!بعد از چند سال زندگی!چقدرم شوهرش رو دوست داشته!اما بعدش تمام اون عشق تبدیل به نفرت و انتقام می شه یه انتقام بی صدا!چیزی که تو منم ایجاد کرده بود!اولین تعلیمات و اموخته هامم،حدوداً دو هفته بعد به کار بستم!
با پاشا قرار می زاشتم که مثلاً ساعت 6 بیاد فلان پارک و خودم نمی رفتم!بهش روز تولدم رو خیلی جلوتر می گفتم و برام کادو می خرید!شوکا زنگ می زد مدرسه واجازه مو می گرفت که مثلاً ظهر بیام خونه و منم با پاشا قرار می زاشتم که بریم رستوران و اون برام خرج کنه!یا عصری به هوای درس خوندن خونه ی دوستم با خودم می بردمش خرید و همچین براش ناز می کردم که مثل موم تو دستم نرم می شد . برام یه چیزی می خرید!اصلاً روحیه م عوض شده بود! شده بودم یه چترباز!
اخرین کاری که باهاش کردم هیچ وقت از یادم نمی ره!رفتم با دوستش که وضع مالی شون بهتر از پاشا بود دوست شدم و انداختم شون به جون همدیگه!سر ِ من همچین تو خیابون کتک کاری کردن که نگو!درست جلوی روی خودم!و من لذت بدم!مثل بیمارای روانی!
بعد زا اون دیگه زندگی م عوض شد!با کمک شوکا می تونستم راحت خیلی کارا بکنم و پدرمم نفهمه!شوکا همه رو ماست مالی می کرد!
(سکوت)
-چندمین نواره این؟
-چهارمی.
-پس برای این جلسه کافیه.
(سکوت،صدای کلید ضبط)
«اون روز یادمه ضبط صوت خاموش کردم اما همونجا پیش افسانه نشستم که گفت»
-نمی خوای بری؟
-چرا فعلاً وقت دارم.ببینم افسانه!چرا رفتی با دوست پاشا دوست شدی؟
-می خواستم چند تا چیز رو با هم داشته باشم!از هردوشون استفاده می کردم!یه روز این برام خرج می کرد یه روز اون!
-فقط به خاطر پول؟!
-نه!یه احساس برتری بهم دست می داد!
-اگه اونا این کارو با تومی کردن چه احساسی بهت دست می داد؟
«یه خرده فکر کرد و بعد گفت»
-بازم فرقی نمی کرد!من کار خودمو می کردم!
-یعنی چی؟
-گوش کن خانم وکیل!اونام اگه می تونستن همینکارو می کردن!یعنی اگه یه دختر دیگه بهشون راه می داد ،باهاش دوست می شدن!منم همین کارو باهاشون کردم!
-قصاص قبل از جنایت کردی!
-اگه یه مرد به یه زن خیانت کرد باید باهاش مقابله به مثل کرد!اگه نکنی،باختی! همین خود تو!اگه فهمیدی که شوهرت داره بهت خیانت می کنه چه کاری از دستت بر می اد؟! اخرش اینه که می ری شکایت می کنی! فوقش طلاقت رو می گیری!شوهرتم که از خداشه اینجوری بشه!پس چه نفعی برای تو داره؟! هان؟!
-تو با همین ایده هات الان اینجایی دیگه؟!
-نه!بودن من اینجا ربطی به اون نداره!
-پس چی؟!
-تو فعلاً جواب منو بده تا بهت بگم!بعد از یه عمر زندگی و بچه دار شدن،اخرش طلاقت رو می گیری اما انتقام چی؟!
-پس چیکار باید کرد؟!
-مقابله به مثل!درست مثل اون!اگه شوهرت رفته و با یکی دیگه ریخته رو هم،توام بکن!اون می خواد چند تا چیز رو امتحان کنه توام بکن که سرت کلاه نرفته باشه!تنها راهش همینه!
-افکارت خطرناکه!
-اما صحیحه!
-نه!اگه صحیح بود که اینجا نبودی!
«بهم خندید و گفت»
-بر بهش فکر کن!خودت می فهمی!
-اخه مگه تو چقدر تجربه داری؟!مگه تو چند سالته که اینطور محکم حرف می زنی و حکم می دی؟!
-به سن و سال نیس!تجربه مهمه!یادمه همون موقع که پاشا می رفت از باباش پول می گرفت،از مادرش میگرفت،از دوستاش قرض می کرد،از **** مارکت سرکوچه شون قرض می کرد تا منوببره با خودش بیرون!یعنی با این زحمت پول جور میکرد که بتونه یه ساعت با من باشه و حداکثر اینکه مثلاً بتونه دستم رو تو خیابون بگیره تو دستش،اما با تمام اینا وقتی دوتایی سر میز تو کافی شاپ نشسته بودیم و داشت به من می گفت که چقدر دوستم داره و بدون من نمی تونه زندگی کنه،بازم چشمش این ور و اون ور بود و دخترا رو نگاه میکرد که شاید بتونه یکی دیگه رو هم برای خودش جور کنه!تو خیابون ،بغل من داشت راه می رفت ا، اما دیدم به یه دختر که داشت از جلو می اومد چشمک می زد! خاک بر سر حداقل نکرد با اون یکی چشمش چشمک بزنه که من نبینم!اما من اصلاً به روی خودم نیاوردم!عوضش یه جور دیگه تلافی کردم!تازه مگه چند سالش بود؟!هیفده سال!حالا حساب کن یه مرد سی ساله چه جونوریه!
-همه مثل هم نیستن!
-خدا کنه !برای منکه بودن!حالا دفعه ی دیگه بقیه ش رو برات میگم!الان که دیگه وقت تمومه!دوشنبه می ای؟
-اره .چیزی می خوای برات بیارم؟غیر از سیگار!
-سیگار اینجام هس!خیالت راحت!یه خرده خرجش بالاس!
-یعنی چی؟!
-یعنی یه تجربه ی دیگه!
-برات شکلات می ارم!
-دستت درد نکنه!

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Thursday 24 February 2011, 15:36
ارسال: #38
RE: پس کوچه های سکوت
«وسایلم رو جمع کردم و ازش خداحافظی کردم و از زندان اومدم بیرون.یه کار کوچیک تو یکی از شرکتها داشتم و بعدشم باید به یکی دیگه از شرکتها سر می زدم.
ساعت حدود دو بود رسیدم خونه که دیدم سوگل از سرویس پیاده شد و دوتایی با همدیگه رفتیم تو.تند دوئیدم سر یخچال و قابلمه ی غذا رو دراوردم و تا سوگل لباساشو عوض کنه،غذا رو گرم کردم و براش کشیدم تو یه بشقاب و خودمم رفتم دنبال کارام
یه خرده سالن رو نظافت کردم و رفتم که لباسا رو بندازم تو ماشین لباسشویی.چند تا پیرهن بود و چند تیکه لباس سوگل و شلوار بهروز.لباس رنگیها رو جدا کردم و شلوار بهروز رو ورداشتم که جدا بندازمش تو ماشین.همونجور که داشتم جیبهاشو می گشتم که پولی چیزی توش جا نمونده باشه،دستم خورد به یه تیکه کاغذ.زود درش اوردم.یه ورق کاغذ تا شده بود.بازش کردم که دیدم یه شماره تلفن روش نوشته!شماره ی بالای شهر بود!...242! هرچی فکر کردم نفهمیدم این چه شماره ایه!اداره و شرکت بهروز تقریباً مرکز شهر بود!کسی رو هم نداشتیم که یه همچین شماره تلفنی داشته باشه!
تند رفتم سر دفتر تلفن و دونه دونه شماره ها رو چک کردم!هیچکدوم نبود!مونده بودم چیکار کنم!بازم شک اومده بود سراغم!داشت مثل خوره مغزم رو می خورد!تلفن رو برداشتم و رفتم تو اتاق خواب و در رو بستم و شماره رو گرفتم!دو تا زنگ خورد و صدای یه دختر جوون اومد!»
-بله؟!
-سلام!
-سلام عزیزم،بفرمائین!
-ببخشین مزاحم تون شدم!راستش من شماره شما رو بین کاغذام پیدا کردم اما متاسفانه در کنارش چیزی یادداشت نکردم!می خواستم ببینم این شماره ی کیه!
-خواهش می کنم!اینجا اژانس مسکن ِ...!
-اژانس مسکن؟!
-این چند وقته دنبال اپارتمان نبودین؟
«دوباره یه مکث کردم و زود گفتم»
-چرا !چرا!ببخشین می شه ادرس تون رو لطف کنین؟!
-البته!ولنجک...اژانس مسکن ِ...!
-اره!اره!درسته!چند وقت پیش اونجا سر زدیم!
-می تونم اسم تون رو سوال کنم؟حتماً یه فایل براتون باز کردیم!مورد چی بوده؟
«فامیل بهروز رو گفتم که زود گفت»
-خانم...؟!شما با شوهرتون دو هفته پیش اینجا بودین دیگه!
«با اینکه انگار برق وصل کرده بودن به تنم اما خودمو کنترل کردم و گفتم»
-باور می کنین که این چند وقته اصلاً گم و گیج شدیم؟!
-حتماً اژانسا خیلی اذیت تون کردن!
-نه خب ولی بالاخره یه مقدار مشکله دیگه!
-در هر صورت الام همکارم نیست که ازش سوال کنم مورد شما براتون پیدا شده یا نه!یه نیم ساعت دیگه تماس بگیرین ایشون اومدن!
-باشه باشه!حتماً تماس می گیرم!از کمک تون خیلی خیلی ممنونم!لطف کردین!
«تلفن رو قطع کردم و همونجور نشستم!حس از تنم رفته بود!منگ شده بودم!صدای افسانه تو گوشم می پیچید!تمام جملاتی که گفته بود!اخه چرا خداجون؟مگه من براش زن بدی بودم؟اخه چه ایرادی تو من دیده که اینکارو کرده؟!بهش نمی رسیدم که نه!بهش احترام نذاشتم؟!
کمبودی داشته؟!زشت و پیر شدم؟!زن بدی براش بودم؟!مادر بدی برای بچه ش بودم؟!اخه پس چی؟!
اصلاً حال خودمو نمی فهمیدم!داشتم دیوونه می شدم!دیدم اگه یه دقیقه دیگه اونجا بمونم حالت جنون بهم دست می ده!نت بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه و به سوگل که غذاش تموم شده بود گفتم که بره تلویزیون تماشا کنه.بهش گفتم بای یه سر برم طبقه ی بالا پیش همسایه مون!بعد کلیدم رو برداشتم و از خونه رفتم بیرون و رفتم طبقه ی بالا و در زدم!
نجوا همسایه مون بود.تقریباً هم سن و سال خودم.اونم یه دختر داشت.یه لحظه بعد در رو وا کرد و گفت»
-سلام!چطوری؟!وا! چی شده ترانه؟!
-علیرضا خونه س؟!
-نه بیا تو!چی شده؟!
-چیزی نیس!یه خرده اعصابم خرابه!
-با بهروز حرفت شده؟!
-یه همچین چیزی!
-بیا تو!
«دوتایی رفتیم تو.دخترش داشت تو اتاقش مشقاشو می نوشت.ماهام رفتیم اشپزخونه که یه چایی برام ریخت و نشست بغلم و گفت»
-بخور اروم بشی!می خوای یه لیوان اب برات بیارم؟!
-نه!سیگار داری؟!
-سیگار؟!
-اره!داری؟!
«با تعجب بلند شد و از تو یخچال یه بسته سیگار اورد و داد به من!تند یکی از توش دراوردم و کبریت رو ازش گرتم و روشنش کردم و تا یه پک کشیدم به سرفه افتادم!تند اومد و زد پشتم و خواست سیگار رو از دستم بگیره اما بهش ندادم!چند تا سرفه که کردم اروم شدم که گفت»
-این چه کاریه اخه؟!تو سیگاری نیستی!
-احساس می کنم الان بهم ارامش می ده!
-بذار یه لیوان اب برات بیارم!سیگار چیه اخه؟!
-نه همین خوبه!
-برات گل گاوزبون دم بکنم؟!

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Thursday 24 February 2011, 15:40
ارسال: #39
RE: پس کوچه های سکوت
نه!بشین !
- اخه چی شده ؟!بهروز خونه س؟!
- نه !سوگل تنهاس!
- دعواتون شده ؟!
- بذار یه خرده بشینم بهت میگم !
- برم سوگل و بیارم بالا؟!
- نه !نمیخوام منو اینطوری ببینه!
- خب زود بگو ببینم چی شده ؟!دیوونه م کردی!
چند دقیقه همینجور نشستم و دو سه تا پک به سیگار زدم که نجوا گفت
- بالاخره می گی چی شده یا نه ؟!
سیگار رو خاموش کردم و یخرده چایی خوردم و اروم گفتم
- خودم هنوز نمیدونم چی شده !یعنی نمیدونم واقعا داره چه بلایی سرم می اد !
- یعنی چی؟!
- نمیدونم !نمیدونم !بخدا خودمم گیج شدم !
- خیلی خب!اروم باش!فقط از اول تعریف کن که منم بفهمم!
دوباره کمی پایی خوردم که نجوا بلند شد و برام یه لیوان اب اورد و دوباره نشست یه نگاهیی بهش کردم و گفتم
- بهروز انگار داره یکارای میکنه!
- چه کارایی؟!
- هنوز خودمم نمیدونم !فکر کنم پای یه زن وسطه !
نگاهم کرد خجالت کشیدم !از خودم !حتما پیش خودش فکر میکرد که وقتی یه مرد همچین کاری میکنه علتش رو باید تو زنش پیدذا کرد حتما زنش کمبود یا ایرادی داره که نتونسته شوهرش رو جذب کنه !
- از کجا فهمیدی؟!
- چند وقت پیش بهش شک کردم !اولش فکر کردم بیخودی بهش بدبین شدم اما انگار اشتباه نکردم !
- چطور مگه ؟!
تمام جریان رو براش تعریف کردم !خوب گوش کرد و بعدش از جاش بلند شد و بدون اینکه چیزی بگه رفت سر گاز و قهوه درست کرد و چند دقیقه بعد با دو تا فنجون برگشت و نشست کنارم و یه سیگار از تو پاکت در اورد و روشن کرد .خیلی ناراحت شده بود بهش گفتم .
-تو چی میگی حالا؟!یعنی فکر میکنی من درست فکر کردم ؟!
- نمیدونم چی بگم ترانه !اما وظیفه خودم میدونم که بگم !
- چی رو ؟!
- چند روز پیش با علیرضا داشتیم می رفتیم بازار تجریش!درست یه خرده مونده بود برسیم سر پارک ری که یه مرتبه یه ماشین مثل ماشین شنا از بغل مون رد شد !من یه لحظه چشمم افتاد بهش !بهروز رو از نیمرخ دیدم !به این علیرضای حرومزاده گفتم تند بره اما نرفت !گفت اشتباه دیدی!اونم حالا یا ما رو دید یا ندید،پاشو گذاشت رو گاز و تند رفت !فقط از پشت که نگاه کردم یه زنم بغلش نشسته بود !
- چه روزی بود ؟پس پریروز و میگی که اومدی در خونه؟!
- اره !برای همینم به این علیرضای کثافت گفتم تند بره !چون میدونستم تو خونه ای !بهروزم که رفته بود اداره !
- چرا بهم نگفتی؟!
- چی بگم درست درست که ندیده بودم !بذار علیرضا برگرده میدونم باهاش چیکار کنم !مخصوصا نرفت دنبالش!این مردا که همدیگه رو ول نمیکنن!
- فعلا بهش هیچی نگو !ببینم کجا دیدی شون ؟!
- سر پارک ری!
- تقریبا همونجا ی که اژانس ادرس داد!ولنجک همونجاس دیگه !
- بی شرفا ی رذل پست !همه شون سروته یه کرباسن!همین علیرضا از همه بدتره !اما من نمیذارم تنبونش دو تا بشه !تو خیلی بهروز رو پررو کردی!هار شده !
- چی کار کنم نجوا؟!به جون سوگل اصلا دیگه فکرم کار نمیکنه !اصلا نمیفهمم داره چی میشه !
- خودتو نباز!اون کثافت لیاقت تو رو نداره!اینا زن خانم و نجیب به دردشون نمیخوره که !همون...های تو خیابون لایقشونه!
یه سیگار دیگه روشن کردم و تا کشیدم به سرفه افتادم !
- نکش تو رو خدا به خودت چرا ضرر میزنی؟!
-الان باید چیکار کنم ؟!
- ببین ترانه!اول باید مطمئن بشی!
- چه طوری؟!
- باید تعقیبش کنی!
- از کجا بفهمم که کجا میره؟!
- کاری نداره !دو سه روز باید همت کنی!
- کارم چی میشه؟!سوگل رو چیکار کنم ؟!
- اولا که سوگل با من !خیالت راحت باشه !بعدشم لازم نیس خودت بری که !یه پیک !از این پیک موتوریا!دو سه روز دربست کرایه شون کن!یه خرده باید خرج کنی!چاره نیس!
- حالا اگه درست بود چی؟!برم تقاضای طلاق بدم؟!
- مهریه ت چقدره؟
- دویست تا سکه !
پ- کثافتا!
- یعنی ممکنه اشتباه کرده باشم ؟!
- چه اشتباهی؟!خودت زنگ زدی و بهت گفتن!منم که دیدمش!درست همون طرفا!
یخورده ساکت شدم که گفت
- دلم میخواد اینجور مردا رو با دستای خودم خفه کنم !بی شرفا!
قرار شد که فردا همین کارو بکنم !از نجوا خداحافظی کردم و بهش سفارش که به علیرضا چیزی نکه !بعدشم برگشتم پایین،سوگل رفته بود سر درسش یه قرص خودم و رفتم خوابیدم !
به زور دو ساعت خوابیدم و بعدش سوگل بیدارم کرد . رفتم یه دوش گرفتم و بهتر دیدم که سعی کنم همه چیز طبیعی باشه که شک نبره!اینطوری دیگه دم لای تله نمیداد!
لباسامو پوشیدم و رفتم تو اشپزخونه که شام درست کنم .همه ش به خودم میگفتم که باید خونسرد و اروم باشم !اگه می فهمید که من بهش شک دارم دیگه نمیشد چیزی رو ثابت کرد اما دست خودم نبود !تو فکرم براش هزار تا نقشه کشیدم !اگه میتونستم سر بزنگاه مچ شون رو بگیرم خیلی خوب میشد!میتونستم با مامور برم بالای سرش!اما اخرش چی میشه ؟!نهایتا عقدشون میکردن !کارش اسون تر میشد !اخه چیکار میتونستم بکنم !حتی اگه مهریه م رو میگرفتم و پولایی رو که تو این چند سال در اورده بودم بهم پس می داد بازم من باخته بودم !ده سال زندگی !شوخی نیست !بعد از طلاق باید چیکار میکردم !یه زن تنها!اگه قرار میشد که سوگلم بتونم ازش بگیرم اون وقت یه زن تنها با یه دختربچه !چیکار باید میکردم !تو این مملکت یه زن تنها چطور میتونه زندگی کنه؟!دیگه حتی بقال سر کوچه م ازم انتظاراتی پیدا میکرد!از اون گذشته چطور میشه یه دختر رو بدون پدر بزرگ کرد!حالا لطمه ای که به خودم میخورد هیچی!چطوری میتونستم جای پدرش رو براش پر کنم؟!وای خدا جون این چه بلایی بود که سرم اومد !بهتر نیس که برم جریان رو به مادرم بگم ؟!کاشکی یه برادر داشتم !می اوردمش و میدادم انقدر این کثافت رو بزنه که بمیره!بمیره!بمیره!
یه مرتبه دستم رو با چاقو بریدم و خون زد بیرون !همچین خون اومد که ظرفشویی پر از خون شد اما من دردش رو نمیفهمیدم !انقدر تو دلم درد داشتم که هیچ دردی برام مهم نبود!
دستم رو گرفتم زیر اب سرد تا خونش کمی بند اومد و بعد دو تا پسب زدم به زخم روش .اگه اینطوری ادامه پیدا میکرد حتما یه بلایی سر خودم میاوردم باید کمی خودار تر باشم !از اینکه خودمو داغون کنم که نتیجه ای عایدم نمیشه !باید فکر کنم !نباید عجله کنم !هنوز هیچی درست معلوم نیست!
به دیازپام 2 خوردم و یه خرده اعصابم اروم شد. تقریبا نزدیک اومدن بهروز بود . سر و وضعم رو درست کردم و یه کمی م ارایش!هر چند که شده بودم مثل دلقکی که با تمام غم و غصه هاش باید گریم کنه و بره جلوی مردم و خودشو شاد و بی غم و غصه9 نشون بده و باعث شادی و خنده شون بشه !
تقریبا نزدیک هست و نیم بود که برگشت خونه!ازش چندشم می شد اما سعی کردم مثل همیشه باشم !تند رفتم جلوش و سلام کرد و کیفش رو ازش گرفتم که سرش رو اورد جلو و صورتم رو بوسید !دلم میخواست همونجا محکم بزنم تو صورتش اما هر جور بود جلوی خودمو گرفتم و یه لبخند بهش زدم که گفت
- چه خوشگل شدی امشب؟!
نگاهش کردم که گفت
- چی شده؟!
- هیچی!تو ام تازگی ها خیلی جوون شدی!
- من ؟!چطور مگه؟!
دیدم نتونستم خودمو کنترل کنم برای همین طود گفتم
- حرفای قشنگ میزنی!
- خب زنم رو دوست دارم دیگه !سوگل کجاست؟
- دستشویی
- امشب زودتر بخوابونش که ...
حالت تهوع بهم دست داد!دیگه تحمل این یکی رو نداشتم !اصلا نمیتونستم فکرشم بکنم !تند کیفش رو بزدم گذاشتم تو کمد و کفشاشو گذاشتم تو جا کفشی که رفت دم حموم و لباساشو همونجا در اورد و ریخت رو مین و خودش رفت تو حموم با اکراه رفتم و لباساشو برداشتم بعد یه فکری اومد تو سرم !زود جیباشو رو گشتم!چیز غیر عادی توش نبود شلوارش رو که تا کردم گذاشتم تو کمد و خواستم پیرهن و جوراباش رو بندازم تو سبد رخت چرک ا که یه مرتبه چشمم افتاد به پیرهنش!یه لک قرمز روش بود !لک سس!اما سس قرمز برای چی؟!اون روز براش نهار عدس پلو درست کرده بودم که با خرما برده بود اداره !با عدس پلو ام که سس کسی نمیخوره !اشغال!حرومزاده!
حتما با اون فاحشه رفته رستوران اون وقت باید کثافتکاریش رو من بشورم و تمیز کنم !بی شرف رذل!دلم میخواست تو همون لحظه بکشمش!
بغض خشم داشت خفه م میکرد !به زور رفتم تو اشپزخونه و غذا رو گذاشتم که گرم بشه و میز رو چیدم و سوگل رو صدا کردم !خود اشغالشم چند دقیقه بعداومد بیرون و لباس پوشید و اومد تو اشپزخونه که سوگل بهش سلام کرد و رفت بغلش . اونم نشوندش رو زانوش و شروع کرد باهاش حرف زدن. منم فقط گوش میکردم رغبت نمیکردم که نگاهش کنم !
- دختر خوشگلم همه مشقاشو نوشته ؟
- بعله بابا جون !
- افرین1مامان رو که اذیت نکردی؟!
- نه بابا جون !

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول
Thursday 24 February 2011, 15:44
ارسال: #40
RE: پس کوچه های سکوت
افرین خوشگلم!حالا زود شامت رو بخور برو بخواب که فردا سرحال بیدار بشی!نمره هات که همه بیسته؟
- همه شون بابا جون !همه رو به مامان نشون میدم !
-افرین به تو افرین به مامان که یه همچی دست گلی رو تربیت کرده !
انگار یکی داشت با چاقو قبلم رو شوراخ میکرد !دلم میخواست داد بزنم و ازش بپرسم پس چه مرکته که رفتی دنبال کثافتکاری!
- واقعا قدر این مامان رو باید دونست !هم به کار بیرونش میرسه هم به کار خونه و اشپزی و هم بچه داری و درس و مشق !یه وقت نشنوم که به حرفای مامان گوش ندادیا!
- نه بابا جون 1
- افرین عزیزم!حالا برو بشین شام بخوریم !
غذاشونو کشیده بودم ومیخواستم یه چیزی بگم چون اینجور وقتا همیشه حرف میزدم اما هر کاری کردم نتونستم حتی یه کلمه بگم !
- ترانه جون برام زیاد کشیدی!نمیتونم بخورم !
نگاهش کردم!کثافت خورده بود که حتی برای ظاهر سازی م جا نداشت چیزی بخوره!
- امروز با لطفی رفتیم بیرون.عصری بود!یه ساندویچ خوردیم !
جا خوردم!یعنی چی؟!
- زورکی آ!نصفشم بیشتر نتونستم بخورم !خدا رحم کرده که تو برام غذا میدی!این غذا های بیرون که واقعا اسمش غذاس!ادم یه هفته بخوره خونریزی معده میکنه!
یعنی داشت راست میگفت؟!شاید میخواد لک روی پیرهنش رو توجیه کنه!
دیدم الان دیگه باید حتما یه چیز بگن و گرنه ممکنه شک کنه !
- ساندویچ برای چی؟
- اگه بدونی چی شده!ابروش تو شرکت رفت!
زد زیر خنده و گفت
- ادم اگه غلطی م میکنه خونه که درست بکنه!یه دختره رو تازه استخدارم کردیم !یه ماهه. قیافه ش بد نیس!حدود بیست سالشه !زیر دست لطفی کار میکرد !نیومده و لطفی باهاش ریخته رو هم !
- حرومزاده!
یه مرتبه برگشت یه نگاه به من کرد و بعد خندید و گفت
- اوه اوه اوه اون !اتحاد و همبستگی خانما!
یه خرده دیگه از غذاش خورد و گفت
- بیچاره زیادم گناه نداره !زنش یه جورایی یه !البته نباید اینکارو میکرد!ولی خب!
بازم یه خرده خورد و گفت
- قربون دستت!همون که برام خالی کردی دوباره بکش!انقدر خوشمزه شده که گور بابای رژیم و این چیزا!
براش یه کفگیر کشیدم و همونجورکه میخورد گفت
- زنش اهل خونه و زندگی نیست!بیچاره اکثرا میره سانویچ و این چیزا میخوره !
- شاید خودش بی لیاقته؟!
- خودشم بی لیاقته!راست می گی!حالا گوش کن !این دختره یه جورایی فامیل خانمش از اب در اومده!خلاصهتو یه جا گندش در میاد و واویلا!خانمشم از خونه بیرونش می کنه!امروزم بزور منو ورداشت برد که یه چیزی بخوره!هرچی بهش گفتم بابا من ظهر ناهار خوردم و شبم باید شام برم خونه گوش نکرد و برام شاندویچ گرفت!مجبوری نصفش رو خوردم !
- اصلا بیخورد با یه همچین ادم رذل و پست فطرتی رفتی بیرون!
- دیگه نمیشد!حسابیم بهش توپیدم!هم من هم بقیه بچه ها !دختره رو هم اخراج کردیم !
- اخراج؟!باید جفت شون رو اعدام کرد !
یه خرده دیگه خورد و بعد جدی شد و گفت
- نه عزیزم اشتباه نکن!تو به خودت نیگا میکنی !زنای مردم همه که مثل تو نیستن !من از در که میرسم خونه همه چیزم اماده س!از رخت و لباس بگیر تا شام و ناهار و همه چی!خونه و زندگی م که همیشه مثه گله !بچه مم که همینجور!دیگه کم و کسری تو زندگی ندارم!تو هم منو همیشه درک کردی !اما همه که اینطوری نیستن!بیا فقط لباسایی که این لطفی بدبخت میپوشه ببین !یقه ش چرک !زیر بغلش پاره !از بو نمیشه نزدیکش نشست!خب ادم می فهمه که زنش دل به زندگی نمیده !حالا اینم جای اینکه زندگی اش رو درست کنه رفته یه همچین غلطی کرده !اتفاقا چند وقت پیش یروز داشتیم تو اتاق من چایی می خوردیم . من همیشه کتم رو توی شرکت در می ادم !اون روز همینجور که رو مبل بغلم نشیته بود یه مرتبه یه دستم رو گرفت و بلند کرد و سر استینم را یه نگاهی کرد و خندید و گفت "خانمت پیرهنت رو ساعتی میشوره یا هر روز یه دونه نو میخری؟!"
بعدش سر استینش رو بهم نشون داد!یه من کبره بهش بود !
داشتم نگاهش میکردم !اخه چه جوری میشه !یعنی داره نقش بازی میکنه؟!میدونم که میشناسمش!یعنی فکر میکنم که میدونم !داره الان صادقانه حرف میزنه !میدونم !
- امشب م میخواست بیاد اینجا !یه جوری از زیرش در رفتم !خوشم ...

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
نقل قول


موضوع های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  سکوت واژه ها moonlover 475 66,935 Monday 13 April 2020 01:29
آخرین ارسال: luna
  سکوت!!! ashna 622 93,387 Sunday 30 September 2018 04:30
آخرین ارسال: saye
  یک دقیقه سکوت بخاطر... neghab 11 2,133 Friday 19 February 2016 22:17
آخرین ارسال: neghab
  بشنو صدای دلتنگی مرا.......... user 5 953 Sunday 29 December 2013 12:17
آخرین ارسال: rahim
  عشق صدای فاصله هاست hanie 14 1,264 Tuesday 31 May 2011 13:51
آخرین ارسال: cris.ronal2

پرش به انجمن:



زمان کنونی: Friday 03 July 2020, 02:28